تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. دیروز
  2. به بهونه ی دندون درد مرخصی گرفتم از عمارت اومدم بیرون لااقل با بهداد دو کلمه حرف می زنم حالم بهتر می شد مهیارم که عمرا تشریف بیاره این ورا همیشه ی خدام off ادم بد قول نزدیکیای مطب پیاده شدم برف زیادی باریده بود قدمام تند کردم که زود برسم ولی یدفعه تو اوج ناباوری مهیار دیدم داشت سوار ماشین اش می شد بره یه گوله برفی برداشتم پرت کردم سمتش مستقیم خورد به شونه اش همینکه برگشت با ذوق جیغ شادی کشیدم رفتم طرفش : _سلام پسر عمو اینجا چکار می کنی ؟ کلاه بافتنی سرم تا روی بینی ام کشید: _چطوری وروجک حسابی یخ زدی بذار دستکش هام برات در بیارم _نه نمی خواد برم تو مطب زود گرم میشم اما به حرفام گوش نداد جفت شون دستم کرد منم همینطوری نگاش می کردم اون ادامه داد: _خیلی خوب الان دستات گرم میشن _ازت دلخورم مگه قرار نبود بیای عمارت به همین زودی یادت رفت به مطب بهداد اشاره کردم: _برای همه وقت داری جز من مگه منم دوستت نیستم پس چرا فراموشم می کنی بی معرفت به ماشینش تکیه داد همین طوری که با برفای جلوی پاش ور می رفت گفت _حق با توه قبول دارم روی قولی که بهت دادم نموندم ولی حتما تو اولین فرصت میام دیدنت الانم برای جبران اشتباهم هر کاری که بگی انجام میدم تا از دستم ناراحت نباشی با همون دو کلمه جادو کرد همه ی دلخوریا از قلبم رفت: _لازم نیست کاری انجام بدی فقط بیا با هم یه سلفی بگیریم بفرستیم برای بهداد ،اینطوری سورپرایز میشه دو نفری داریم میریم دیدنش مخالفتی نکرد سلفی انداختیم خیلی هم خوشگل در اومد اما مهیار داشت می رفت سمت ماشینش سرم از تو موبایلم بیرون اوردم: _کجا داری میری؟پس بهداد چی میشه؟مگه قرار نبود با هم بریم دیدنش _چند دقیقه پیش رفت خونه ،طنازیه خورده مریض احواله از حرفش ناراحت شدم : _اخی ،یادم باشه بهش زنگ بزنم حالش بپرسم _بیا سوار شو بریم با یه باشه ساده قبول کردم سوار شدم باز مثل همیشه اهنگ سنتی گوش می داد این اهنگ خوب می شناختم هوای گریه شجریان چون مجیدزیاد گوش میده یادم مونده چند لحظه ساکت بودم بعدش پرسیدم: _دختره رو ندیدی؟ از زمزمه اهنگ دست برداشت: _کدوم دختر؟ _عشقت دیگه لبخند آرومی رو لبش نشست: _تازه دیدمش نگام کامل به سمتش گرفتم همیشه اینجای قصه برام جالب بود : _جدی؟ سرش تکون داد ذوق کرده بودم: _تو اون لحظه چه حسی داشتی به قول شادمهرحس خوبیه ها؟ _شیطون _اسمش بهم نمیگی _الان نه کتش داده بود براش نگه دا رم منم دستم بردم تو جیبش: _لااقل عکسش ببینم دارم از فضولی می ترکم رو موبایلت عکسی چیزی ازش داری؟ _دارم ولی تو موبایلم نیست _خوشگله؟ _خیلی _عروسی اینجا می گیرید منظورم این که اگه دختره بگه بریم کانادا اونوقت چکار می کنی _هر چی عشقم بگه همونه خوب اون اگه اینطوری دوست داشته باشه چرا که نه _پس از همین حالا حسابی زی زی تشریف داری _تو فکر کن یه در صد خندیدم ادامه دادم: _عروس خانم مثل خودت اهنگ سنتی گوش میده؟ _نه اصلا واسه همین یه فلش تو ماشین دارم پر از اهنگ های که اون می خواد چشمام گرد شد: _مگه تا حالا سوارش کردی؟ _یه چند بار اره _ای کلک پس داری رو مخش کار می کنی زود بله رو ازش بگیری البته به همچین مرو خوشتیپی نه نمیشه گفت اگرم احیانا یه موقعه مخالفتی کرد بذار به عهده ی ابجیت زدم رو شونه اش: _من درستش می کنم برات ،غصه نخور داشم اوکی حالا اون یکی فلش نازنینت لطف کن چون منم موسیقی سنتی ندوس _توداشبرده بردار از خدا خواسته فلش بیرون اوردم وصلش کردم به پخش صدای یه آهنگ غمگین تو ماشین پیچید بیراهه معین رائفی حسابی بغض به گلوم دونده بود وتموم فکرم رفت پیش بهزاد داشتم حس می کردم حالم کم کم داره بد میشه که تو اون لحظه مهیار اهنگ رد کرد انگار فهمیده بود چشمام تر شده پرسید: _یاد مجید افتادی گور بابای مجید ،مجید دیگه خر کیه: _نه بابا خوبم یه اهنگ شادم بذاری بهترم میشم خوشم اومد ادمی نیست زیاد کنجکاوی کنه بخواد با سوالای پشت سرهم ته توی قضیه رو دربیاره به جاش گفت: _جلوتر یه رستوران سنتیه چندبار با بهداد رفتیم اونجا موافقی نهار با هم بخوریم اخ که همه چیزش سنتی عصاب خورد کنه ولی کاچی به از هیچی صورت خیسم پاک کردم با بالا کشیدن بینی ام گفتم: _باشه بریم
  3. وقت خواب مثل همیشه تلگرامم چک کردم مهیار onبود چه عجب براش نوشتم: _سلام پسر عمو زیاد منتظرم نذاشت: _سلام باربی _ بامنی؟ نوشت: _خوب بذار ببینم......اممممممممم نه با تو نبودم یدفعه دستم لیز خورد فرستادم واسه تو استیکر خنده چسپوند تنگ دل نوشته اش ،یه لبخند کوتاه زدم فرستادم: _واقعا که تچکر جمله اش خواندم: _معلومه که با توام شیطون _نوکریم داچ یه دو سه دقیقه گذشت فکر کردم دیگه نمی خواد باهام حرف بزنه واسه همین می خواستم برم که نوشت: _دوست دارم بیشتر همدیگه بشناسیم نظرت چیه؟ جواب دادم: _اول من شروع کنم یا تو فرستاد : _خانما مقدم ترند چه با شخصیت حالا چی بنویسم کاش می گفتم اون اول شروع کنه در حال..... is tayping بود: _چی شد سوالت یادت رفت برای اینکه زیاد منتظرش نذارم هول هولکی نوشتم: _تا حالا عاشق شدی ؟ دلم می خواست بزنم تو سرم اخه این چی بود نوشتی الان با خودش چی فکر می کنه جوابم اینطوری داد: _تازگیا نیمه ی گم شدم پیدا کردم جمله اش نشون داد زیاد رو سوالم حساس نشده براش فرستادم: _خوبه پس عاشق شدی ،ببینم کی شیرینی میدی؟ _به وقتش ایشالله برام موضوع جالب شده بودپرسیدم: _طرف می دونه؟ _هنوز چیزی بهش نگفتم استیکر تعجب کنار جمله ام قرار دادم: _چرااااااااااا؟ _باید تا ته اش در بیاری؟ _اخ ببخشید همه اش تقصیر زن عموه نیست که همه چی جز به جز مو به مو برام تعریف می کنه منم اینطوری عادت کردم فقط یه استیکر لبخند فرستاد نوشت صبر کن بهت زنگ می زنم جمله اش که خواندم تماس گرفت گوشی برداشتم: _زیادی کنجکاوی کردم؟ _نه راحت باش هر چی دلت می خواد بپرس به تاج تخت تکیه دادم: _دختره همکارته؟یعنی خانم دکتره؟ _نه نیست _تو خیابون که باهاش اشنا نشدی؟ _هم اره هم نه یه مدل قاطی پاتیه _عشق خیابونی درد سره ها میگن اونی که تو خیابون باهات اشنا میشه تو خیابون هم تنهات می ذاره خیلی مواظب باش البته کیس مورد نظر تو این مدلی نیست احتمالا ،ولی خوب یه خورده محتاط باشی بد نیست _نصیحت دیگه ای نداری مادر بزرگ _از حرفم ناراحت شدی _نه ولی من بچه ی دو ساله نیستم طرفم کامل می شناسم _اوکی توجیح شدم گوشی تو دستم جا به جا کردم ادامه دادم: _یه سوال دیگه بپرسم؟ _اهوم _همین مدالیه ها _اشکال نداره ،اگه خط قرمزا رد نکنی سعی می کنم به هر چیزی که می پرسی جواب بدم پاهام تو شکمم جمع کردم: _اولین کسی که ازش خوشت اومد یادته؟ انگار دودل بودچیزی بگه یا نه ولی جواب داد: _اره اسمش هستی بود _خوب ادامه بده داره جالب میشه _چی ادامه بدم _اذیت نکن دیگه مگه نگفتی هستی هانی جونت بوده درباره اش بگو دوست دارم بدونم _این موضوع مال خیلی وقت پیشه شاید مال ده سال قبل بعدش دختره نامزد کرد منم رفتم کانادا _مجنون که نشدی سر به بیابون بذاری؟ خندید: _نه بابا _این تن بمیره راست میگی؟ _مگه دیوونه ام فکر کنم الان بچه ام داشته باشه چه جالب انگیز پس عالی جناب شکست عشقی خورده همین جوری که به حرفاش گوش می دادم پرسیدم: _خیلی طول کشید تا فراموشش کنی؟ _هستی فقط یه حس بود که مال دوران نوجونیه همین ،خودت چی تا حالا کسی دوست داشتی؟ ماجرای مجید کوتاه براش تعریف کردم حرفام کامل گوش دادبعدش پرسید: _مجید هنوز برات مهمه؟ _نه بابا خیلی وقته فراموشش کردم اصلا ماجرای من و مجید از اولش اشتباه محض بود حالا مجید وللش یه سوال دیگه (اماده ای؟)?are you ready _بپرس خانمی بدون توجه به خط قرمزی که گفته بود شیطون تر از قبل پرسیدم: _اولین کسی که بو... حرفم زود قطع کرد: _چرا سوالات همه شون این شکلیه؟ _یعنی زیاده روی کردم _ایرادی نداره _اگه خوشت نمیاد مجبور نیستی جواب بدی _نه میگم مشکلی نیست _پس این کار کردی، دکی ازت بعید بود ،اسم طرف میگی؟ یه کم ساکت بود بعد از چند دقیقه بالاخره جواب داد: _هستی با تعجب گفتم: _تو هستی بو.... بازم پرید تو حرفام: _فقط یه بار بعدش کلی از خودم بدم اومد _مگه چکار کردی که اون حس نفرت بهت دست داد _دست بردار گندم میشه ول کنی _خیلی خوب یه سوال اسونترچی بیشتر از همه ناراحتت می کنه _دروغ تنها چیزیه که نمی تونم باهاش کنار بیام خسته بودم چشمام مالیدم ادامه دادم: منم از بدقولی بدم می اد دوست دارم وقتی یه کسی قولی بهم میده پای حرفش وایسه اومیدوار بودم منظورم گرفته باشه بیاد عمارت ساکت بود چیزی نگفت انگار سوال پرسیدن گذاشته بود به عهده ی من بی صدا خمیازه کشیدم گفتم: _رنگ مورد علاقه _فکر کنم ابی چه تفاهمی عدل رفت سر وقت رنگی که من عاشقشم : _لایک ،حالا حیون که دوست داری بگو _اسب _منم جوجه اردکا رو دوس دارم وقتی بچه بودم بابام برام دوتا جوجه اردک خرید ولی این سارای زامبی سر یکی شون کند طفلی اون یکی تنها شد از تنهای دق کرد بعد اون دیگه هیچوقت جوجه اردک نخریدم چون می ترسیدم بازسارا از راه برسه کله شون بکنه یادم نیست چقدر ولی اون شب خیلی با مهیار حرف زدم تقربیا نزدیک صبح بود که دیگه خداحافظی کردیم اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی بیهوش شدم و خوابم برد ولی خواب عمیق وخوبی بود **************
  4. هفته گذشته
  5. سرم زیر بالشت فرو کرده بودم به هق هق افتادم که صدای موبایلم ساکتم کردحوصله نداشتم ولی گوشی برداشتم صفحه اش باز کردم بهداده اسی که فرستاده بود خواندم: _بیا پی وی اینترنتم روشن کردم اما اونقدر حالم بد بودکه تصمیم گرفتم زود خداحافظی کنم برم تا دید on شدم نوشت: _سلام چطوری؟ یه استیکر ناراحت براش فرستادم اونم بلافاصله پرسید: _چته پیشو بگو کی اذیتت کرده بزنم پرپرش کنم انگشتام بی جون روی صفحه ی گوشی به حرکت در اومد: _بی خی دُکی دپرسم امشب بای نوشت: _اتفاقی افتاده؟ جواب دادم: _نه هیچی نیست مثل بچه ها فرستاد: _تو رو غران امان از دست بهداد نوشته اش باعث شدلبخند کم رنگی رو صورت پر زاشکم بشینه جواب دادم: _اره خوبم فقط یه کم پکرم یاد بدبختیام افتادم هراز گاهی اینطوری میشم یه استیکر بوس فرستاد: _این هم یه بوس برای اینکه دلت وا بشه زودی براش نوشتم: _شیطون شدی هاطناز ببینه کله ات می کنه کلی استیکر مختلف بوس فرستاد: اینام برای طناز که یه موقعه حسودیش نشه _چه عاچقانه _معلومه که بهتر شدی راستی می خواستم برای چند روز دیگه دعوتت کنم جشن سالگرد ازدواجمون تو هم بیای خوشحال میشم سرم خاروندم مونده بودم چی بنویسم: _اما صدا قشنگ نمی زاره فرستاد: _صدا قشنگ با من نوشتم: _عمو و بقیه چی؟ _اونام بامن دوست داشتم برم یه خورده این روحیه ی کوفتیم جون بگیره واسه همین تو جوابش فرستادم: _باشه پس می بینمتون فعلا اونم خداحافظی کرد رفت،چشمای خستم بستم باید بخوابم حداقل تو خواب مجبور نیستم غصه بخورم به اون همه اتفاقی که افتاده فکر کنم ************ _بهزاد صبر کن _باشه واسه بعد صداش نشون داداصلا حوصله ام نداره پشت سرش راه افتادم گفتم: _فقط یه دقیقه زیاد وقتت نمی گیرم با همون لحن قبلی ادامه داد: _گفتم بعداً _راجعبه مجیده یدفعه ترمز کرد با اون نگاه خشمگین پلنگ گونه اش برگشت سمتم: _تو چی گفتی؟ وقتی اینجوری تو چشمام زل می زد اگه از ترس سکته هم می کردم باز کم بود من نمی فهمم مگه خودش دیشب نگفت همه چی بین مون تمومه پس چرا تا حرف از مجید میشه زودی غیرتش گل می کنه اماده اس جرت بده خول جل خودمه دیگه عاشق این علاقه ی پنهونیشم که هر کاری هم بکنه و هر چقدر بزنه زیرش باز یه موقعه های تابلو می کنه توقلبش چه خبره تا دید فکرش خواندم فوری رنگ نگاهش تغییر کرد: _حرف بزن بهتره تا سر و کله ی سارا پیدا نشده فوری حرفام بزنم که زودی به خواسته ام برسم: _خوب می دونی مجید اصلا ادم محتاجی نیست اون تو شیراز مغازه ی طلا فروشی داره پدرشم از بازاریای معروف شهرمونه،خونه ماشین پول هرچی که برای یه زندگی خوب لازم هست اون داره اما می دونی چرا همه چی ول کرده اومده اینجا؟بخاطر سارا ،تا بتونه مثل قدیما دوباره سارا به دست بیاره راستش اونی که مجید بخاطرش نامزدی مون بهم زد سارا بوداونی که بخاطرش من ول کرد سارا بود سارا همون دختریه که بهت گفته بودم ولی بین خودمون بمونه اونا نمی دونن من همه چی می دونم یه موقعه حرفی در این مورد بهشون نگی کلافه و بی حوصله گفت: _داستان نگو برو سر اصل مطلب _بذار مجید اینجا بمونه اگه اینجا باشه هم به سارا میرسه هم اینکه اون از سر راهت برمی داره صبح شنیدم بهت چیا گفت عاشقتم دوست دارم برات می میرم خلاصه تو برای رسیدن به پرنسس خوشگلت باید همه ی مانع ها رو از سر راهت برداری برداشتن یه مانع به تنهایی کافی نیست منظورم که می فهمی ایشالله عصبی دندوناش روی هم فشار داد ولی انگار ته ته اش حرفام قبول داشت: _خیلی خوب می تونه بمونه بهش بگو ماشین اماده کنه میرم بیرون یه لبخند ساده تحویل بهزاد دادم رفتم سروقت مجید، رنگ پریده و نگران اومد طرفم: _چی شد گندم باهاش حرف زدی؟ _اهوم _شیری یا روباه؟ کتش تو دستش با استرس فشار می داد اخه برمجه این سارای نسناس چی داره که اینطوری هلاکشی دلم نیومد بیشتر از این معطلش کنم تو نگرانی نگه اش دارم واسه همین با یه لبخند پیروز مندانه گفتم: _خوب معلومه شیر شیر راضیش کردم بمونی _دمت گرم خیلی خانمی _خیلی خوب برو به کارت برس تا پشیمون نشده فوری کتش تن اش کردرفت ایول به خودم با یه تیردوتا نشون زدم یک اینکه حالا بهزاد می دونه سارا دوست دختر مجیده پس احتمال فکر کردنش به سارا به منفی هزار میرسه دو مجید به کارش تو عمارت ادامه میده اینطوری دست و بال سارا بسته اس نمی تونه هیچ جوری به بهزاد برسه وبدون اینکه بفهمه انتقام گذشته رو ازش گرفتم تا اون باشه دفعه ی دیگه با گرگ بیابون طرف نشه از این جور چیزا،اره دیگه به من میگن گندم نه برگ چقندر جونم،هر کی پا رو دمم بذاره بدجوری جوابش میدم طوری که تا عمر داره فراموشش نشه، خیلی خوب دیگه ژست گرفتن کافیه بهتر برم سروقت کارای ناتموم عمارت *************
  6. SUBJ1
  7. SUBJ1
  8. یکی از پیراهن های بهزاد تنم کردم تو تخت دراز کشیدم امشب برنگشت عمارت لابد الان پیش اون مار خوش خط و خاله داره .......فکر بی سانسوری که اومد تو ذهنم فوری انداختم بیرون خواستم بهش اس بدم ولی تا انگشتام روی صفحه ی لمسش به حرکت دراومد فوری پشیمون شدم به جاش یه اهنگ paly کردم موبایلم گذاشتم کنار ،همون لحظه در اتاق باز شدخودش بوداز دیدنش تعجب کرده بودم دلخور گفتم: _به به حضرت اقا راه گم کردی از این ورا اومد بالای سرم با خاموش کردن اهنگ موبایلم گفت: _چرند نگو عصاب ندارم همیشه ی خدا همینطوره وحشی قاطی پاتی ،حالاچی شده که این وقت شب ازاون پرنسس خوشگلش دل کنده اومد مثل بلا سر من نازل بشه فقط خدا می دونه ابروهام تو هم گره خورده بود: _چرا برگشتی؟ _خونمه نیام ؟ مثل پلنگ زخمی نگات می کرد واقعانم پلنگ بود جسور و خشن بی رحم یه خورده از این حالت نگاهش می ترسیدم: _باشه اونجوری ادم نگاه نکن زهرم رفت _خوب گوشات وا کن ببین چی میگم دو کلمه حرف باهات دارم بعدش از اب غوره دادو بیداد عرعر خبری نباشه فهمیدی یا نه؟ عجب ادبیات سخیفی خوبه منم بهت بگم بنال سعی کردم خودم کنترول کنم جواب دادم: _باشه بگو می شنوم خیلی رک و جدی گفت: _وقتت بیخود کنار من هدر نکن من آدمی نیستم بخوام پات وایسم از فردام نمی خوام یه کلمه در مورد این رابطه ی مزخرفی که تو شروعش کردی بشنوم پس یه کلام تمومش می کنی همین بغض کرده بودم با حالت داغونی فقط گوش می دادم دستش گرفت زیر چونه ام پرسید: _شنیدی چی گفتم یه قطره اشک بی اختیار از چشمام افتاد دوید روی انگشتای بهزاد،گفت گریه نکن اما دست خودم نبود خودش سر می خورد می اومد روی گونه ام: _با توام نکنه کری؟ لبام واضح می لرزید : _فهمیدم یه سیگار روشن کرد رفت سمت پنجره دستم دور پاهام حلقه کرده بودم بعد از یه سکوت مرگ آور که فقط صدای فین فینای من می شکستش گفتم: _هیچوقت قلبت واسه من جا نذاشت هیچوقت دوستم نذاشتی تو که من نمی خواستی چرا من کشیدی تو این بازی چرا با قلب و روحم بازی کردی چرا احساس آدما برات مهم نیست... بیشعور نذاشت ادامه بدم عصبی دود سیگارش بیرون داد: _بس کن گندم چون اگه دهنم باز کنم دلت بدجوری می شکنه _ولی این حق من نیست ابلهه روانی سرم غرید: _نه تو مهمی نه حقت مهم اونی که من می خوام دیگه نتونستم تحمل بیارم گستاخ مقابلش وایسادم: _یه دقیقه دیگه تو اتاق بمونی مزخرفاتی که میگی ادامه بدی بدجوری رسوات می کنم اونوقت می خوام ببینم چه جوری می خوای پرنسس ات به دست بیاری موهام از پشت گرفت محکم کشید عقب: _زبان دراوردی کوچلو جرات داری جیک بزن ببین چه جوری مثل سگ پشیمونت می کنم صدام گرفته بود بالا نمی اومد : _باشه ،باشه فقط ولم کن داری موهام می کنی بدون اینکه چیزی بگه ولم کرد در حالی که از اتاق بیرون می رفت در محکم پشت سرش بست
  9. تو فکر دیشب بودم که یه دختره عین جن جلو روم ظاهر شد وا بسم الله این دیگه کیه از کجا پیداش شد نکنه واقعا جنه،زیر لبم یه بسم الله گفتم نه بابا غیب نشد ادمیزاده از سینی دستش معلومه خدمتکار جدیده انگار بهزاد خان خدمه ی جدید استخدام کرده نکنه این دختره بخواد جای من بگیره فردا از کار بی کار بشم ای تف تو روت بالاخره اونقدر رو مخ طرف بودی که داره برات جایگزین میاره فوری از پله ها پایین رفتم ببینم طرف کیه که بین راه مجید دیدم دو سه پله از من جلوتر بود خودم بهش رسوندم: _هی مجید ،مجید با توام وایسا به سمتم که برگشت دیشب پرید تو ذهنم ولی چشمم روی اون اتفاق بستم با ابرو به دختره اشاره کردم: _می دونی کیه؟ شونه هاش بالا انداخت با من از پله ها پایین اومد: _نه زیاد اسمش دریاس زری خانوم می گفت قبلا مستخدم عمارت بوده چندی سال رفته پیش ماهرخ خانم الان هم برگشته انگار خونه به مستخدم های بیشتری احتیاج داره واسه همین ازش خواستن بیاد خیالم راحت شد که نمی خواد جای من بگیره ادامه دادم: _پس این قبلا هم اینجا بوده دیگه درباره اش چی می دونی _دیگه هیچی سارا ندیدی؟ این دختره احتمالاخبرای زیادی ازخونه ماهرخ خانم داره اگه باهاش دوست بشم می تونم به همه ی اون خبرا دست پیدا کنم با صدای مجید که دوباره سوالش پرسید به خو دم اومدم: _حواست کجاست خوابت برده؟ _ها چیه مجید؟ _سارا کجاست تو ندیدیش؟ زیر گِل من چه می دونم: _چند دقیقه پیش تو سالن بود چطور ندیدیش مسیرش به سمت پله ها عوض کرد : _من یه سر برم پیش اش بیام باید یه چیزی حتما بهش بگم اخ مجید اگه زور داشتم طوری می زدمت که با فرشای سالن یکی بشی اصلامی زدم می ترکوندمت تیکه تیکه ات می کردم می انداختمت جلوی گرگای بیابون راستش بخوای تو از اولش هم بد سلیقه بودی که اون سارای نکبت بدقواره بی ریخت ترجیح دادی به من ،بهتره دیگه این بحث تمومش کنم اصلا مجید بیخیال برم به کارام برسم تا داد زن عمو درنیومده اما قبلش باید یه زنگ به مهیار بزنم دیشب شمارش از بهداد گرفتم شاید باید از اولش می رفتم سراغ بهداد اینطوری این اوضاع پیش نمی اومد همه چی بهتر بود ولی هر اتفاقی یه حکمتی داره حتما لازم بوده بیشتر از این بی خبر نمونم موبایلم از تو جیبم بیرون آوردم شماره ی مهیار گرفتم صدای چندتا بوق تو گوشم پیچیدگوشی از اون طرف خط برداشته شد: _بله؟ صداش سرحال بود نشون می داد خواب نبوده لبخند به لب گفتم: _سلام بر پسر عموی سحرخیز فوری شناخت: _توای گندم؟ _یس _شماره ی من از کی گرفتی؟ شیطون خندیدم: _تو فکر کن از کلاغا یه نگاه به آشپزخونه انداختم هیچکی حواسش به من نبود ادامه دادم: _می خواستم دیشب بهت زنگ بزنم انگار داشت رانندگی می کرد صدای موسیقی سنتی که داشت گوش می داد می تونستم بشنوم ولی یدفعه کم اش کرد نگران پرسید: _چیزی شده؟ شروع کردم به راه رفتن : _نه راجعبه اون گوی موزیکاله _اهان اون میگی اون مال توه واسه تو خریده بودمش گفتم شاید از این جور چیزا دوست داشته باشی اینجا رو باید می گفتم اونوقت به چه مناسبت ولی ندید بدیدم بودم کاریمم نمی شد کرد ذوق زده گفتم: _راست میگی ؟وای تو واقعا معرکه ای پسر ،خیلی وقته که کسی بهم کادو نداده _خوشحالم که خوشت اومده _خوشم اومده ؟عاشقش شدم بی نظیره راستی شکلاتام مال منه؟ _اره هرچی تو اون پاکت بود مال توه _اخیش خیالم راحت شد مرسیدم،راستی الان کجای نمی آی عمارت ببینمت _تو راه بیمارستانم فکر نکنم امروز فرصت داشته باشم بیام اونجا _باشه پس مزاحمت نمیشم روز خوبی داشته باشی دُکی _ممنون تو هم همینطور دختر بازداری مخ کی می خوری زود باش بیا سروقت کارت با صدای زن عمو فوری تماس قطع کردم: _باشه زری جون اومدم دهنم به حرف بود داشتم می رفتم اشپزخونه که حرفای دریا شنیدم: _وا مگه نمی دونستی خاله زری گلبرگ خانم و بهزاد خان خیلی وقته اشتی کردن روز تولد ارباب قراره عقد کنن چقدر این روزا داره بهم شک وارد میشه کاش می تونستم دسته ی جارو رو فرو کنم تو حلق این دختره ی بد خبر تا خفه بشه ادامه نده خدا جون چه خبرته این روزا چرا گازش گرفتی اینقدر ناراحتم می کنی غم باد گرفتم بس که غصه خوردم ریختم تو خودم یه کم به فکر منم باش یهو دیدی طاقتم تموم شد کار دست خودم دادم اونوقت دلت برام می سوزه به خودت میگی چرا ازش غافل شدم ولی اون روز دل سوزی به درد من نمی خوره چون من تخت تو گورم گرفتم خوابیدم اینا خط و نشون نیست ها اینا رو گفتم هوام داشته باشی راستی من دیگه باید برم سالن تی بکشم تو هم حرفام یادت نره بهشون فکرکن باریک الله سطل و تی به دست از پله ها بالا رفتم اخ جون دعوا باز این سارا و مجید کله پوک افتادن به جون هم دارن همدیگه رو جر میدن تی گذاشتم یه گوشه پشت یکی از ستون های سالن قایم شدم فقط گوش می دادم: _مجید جرات داری یه بار دیگه سرم داد بکش اونوقت می بینی چکار می کنم _بذار روشنت کنم دختر جون از این عمارت که سهله از این دنیام برم دست بردار تو یکی نیستم _گُه نخور عوضی مال این حرفا نیستی _تو یا سهم منی یا مال گور فکر این مرتیکه بهزاد از سرت بیرون کن تو فقط مال منی _شتر در خواب بیند پنبه دانه به به واقعا به به چه روزخوبی چه خبرای فوق العاده ای دارم می شنوم گلبرگ کم بود این هم بهش اضافه شد اخه دختره ی ایکبیری تو رو کجای دلم بزارم دیگه داشت گندش در می اومد اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفته بودن تا عمو و بقیه دو هزاری شون نیفتاده عنتر جون شون چه غلطی کرده یکی باید این دوتا رو از هم سوا کنه شیطون میگه نرم جلو باباش بفهمه همچین از چرخ گوشت ردش کنه که مادر بگرید اما چکار کنم دلم رضا نداد پا پیش گذاشتم : _چه مرگتونه اول صبحی افتادید به جون هم صداتون تا هفتا کوچه اون ورتر می ره سارا بدجوری اخم کرده بود البته یه کمم رنگش پریده ولی رو که رو نیست سنگ پای قزوین جلوش لنگ می اندازه با عصبانیت گفت: _از این خر مغز بپرس اول صبحی ریده به عصابم مجید کنترولش از دست داد نزدیک بود بهش حمله کنه ولی من مانعش شدم: _چه خبرته آروم بگیر می خوای شر به پا کنی سارا فرستادم اشپزخونه روبه روی مجید وایسادم: _چه تونه چرا دعوا می کنید؟ کلافه با خودش حرف می زد: _اخرش کاری می کنه بزنم ناقص اش کنم ادم بیشعور بعدش نگام کرد با همون لحن قبلی ادامه داد: _رفته پیش این مرتیکه بهزاد سوسه اومده اون هم دیگه نمی خواد من اینجا کار کنم بهترین موقعیت بود مچش می گرفتم می گفتم خوب نخواد تو که لنگ پول اینجا نیستی برو سروقت زندگی قبلی ات ولی به دو دلیل نگفتم یک اینکه من خودم دیشب به بهزاد گفتم مجید نامزد سابقمه لابد موتورش به این خاطر داغ کرده عذر مجید خواسته دوم اینکه موندن مجید اینجا به نفعه منه چون جلوی سارا مثل یه سد می گیره نمی زاره گربه دستش به گوشت برسه پس هر جور شده نباید بذارم مجید از اینجا بره واسه همین ارومش کردم: _نگران نباش من با ارباب حرف می زنم _جدی؟ _اره چرا که نه باشنیدن حرفم کمی خیالش راحت شدگفت: _خیلی گلی _دیگه زود پسر خاله نشو تا ببینیم چی پیش می اد
  10. SUBJ1
  11. با پشت استینم اشک های که از دو طرف چشمام به لابه لای موهام دویده بود پاک کردم از جام پاشدم پاکت کادوی بهزاد روی میز کنار تخت برام چراغ سبز می داد هنوز نمی دونستم مهیار براش چی خریده دسته ی پاکت گرفتم ناراحت پرتش کردم یه گوشه همراه کادو دو تا چیز دیگه هم از جعبه بیرون زد خودم مجبور کردم به همه چی بی اعتنا باشم ولی تموم صبرم همون دو دقیقه بود رفتم سمتش روی زمین نشستم به به چه ساعتی چه سلیقه ای باریک الله واقعا اما صبر کن صبر کن داری یه ریز واسه خودت چی میگی پولی هم که بابتش داده شیک و قشنگه حالا می خوای این همه پول از کجا بیاری،جناب پسر عمو با خودش چی فکرکرده که من بانکم می تونم این مبلغ بهش پس بدم با پول این ساعت میشه یه محله رو سیر کرد دور از جون مثل خر تو گل گیر کرده بودم اخه خنگ خدا چرا با مردی می ری خرید که یه جا این همه پول خرج می کنه اون هم واسه کی واسه دختری که فقط عکسش دیده اصلا هم عین خیالش نیست اون پول چقدر زیاده، خوب اون چه می دونه نداری یعنی چی ؟چه می دونه محتاج بودن یعنی چی؟چه می دونه فقر یعنی چی؟اما تو که می دونی چرا این کار کردی موندم بهت چی بگم بی عقلی دیگه بی عقل و گرنه همچین اشتباهی نمی کردی از سرزنش کردنم دست برداشتم خودم به خودم دلداری دادم: _خیلی خوب دیگه من از کجا باید می دونستم میره از گرونترین نقطعه ی دنیا خرید می کنه چاره چیه کاریه که شده نمی تونم بگم پس اش بده حالا بعدا باهاش حرف می زنم ببینم قبول می کنه مبلغ ساعت قسط بندی کنه یا نه ساعت کنار گذاشتم بقیه ی چیزای تو پاکت نگاه کردم یه بسته از اون شکلاتای مامانی با یه گوی موزیکال گوی کوک کردم یه اهنگ غمگین وملایم شروع کرد به پخش شدن همون طور که دونه دونه شکلاتا رو تو دهنم می ذاشتم گوی نگاه کردم یه باغ که توش بارون می اومد و منظره ی قشنگی داشت مثل بچه ها باهاش سرگرم شده بودم لبخندای ساده ای می اومد رو لبم : _پس تو باغ بارون زده ای آره؟تو مال کی هستی چقدر خوشگلی عاشقتم سرگرم گوی بودم که یدفعه به خودم اومدم دیدم همه ی شکلاتا رو خوردم ای وای من ،حتما مهیار این برای یه کس بخصوص خریده یادش رفته برداره حالا چکار کنم همه رو که خوردم رفت نمی تونم که تفش کنم لااقل پاشو گوی بذار سرجاش تا یه گند دیگه ای بالا نیاوردی بهتره یه زنگ به مهیار بزنم ببینم جریان چیه اره همین کار می کنم الان دو دقیقه ای باهاش تماس می گیرم اما صبر کن کجا با این عجله من که شمارش ندارم پس فکر کن فکر کن ببین چکار می تونی بکنی؟ دم در اتاق سارا ایستاده بودم خواستم در بزنم که از اون تو صدای مجید شنیدم: _تو چرا نمی خوای بشنوی ها سارا؟چرا؟ _از جونم چی می خوای مجید ولم کن دیگه _من بخاطر تو اومدم اینجا بخاطر تو گندم ول کردم بخاطر تو ازدواجم با نسترن بهم زدم اما نمی دونم تو چرا اینقدر عوض شدی _بسه مجید بسه داری دیونه ام می کنی،غلط کردم ،غلط کردم می فهمی یعنی چی نزدیک بود پس بیفتم یعنی سارا با مجیدبوده این امکان نداره غیر ممکنه در داشت باز می شد فوری تو اتاق بغلی پنهون شدم اونا همچنان داشتن جرو بحث می کردن: _مجید دنبال من نیا دیگه هم پیگیر این قضیه نشو دلم نمی خواد کسی از این قضیه بوی ببره _سارا من تو راحت به دست نیاوردم راحت از دستت بدم می دونی چقدر گذشت می دونی چقدر گشتم تا پیدات کنم با من بیا گلم ،با من بیا بذارهمه چی از نو شروع کنیم از کنار در بیرون نگاه کردم مجید صورتش به صورت سارا نزدیک کرد فکر کردم سارا مانعش نمیشه ولی بدجوری اون از خودش روند: _بار اخرت باشه اینقدر به من نزدیک میشی من یه اشتباه کردم دیگه ام نمی تونم ادامه بدم از زندگیم بکش بیرون ایول سارا خوب حالش گرفتی باریک الله خوشم اومد دلم می خواست این بگم ولی نم اشک تو چشمام نشست چرا داشتم گریه میکردم چرا گونه هام خیسه چرا چشمام می باره شاید نباید واقعیت می فهمیدم شاید نباید می فهمیدم بین اون و سارا چی گذشته چرا من هیچوقت بهشون شک نکردم چرا تموم غصه هام به سارا گفتم چرا درد دلام به اون گفتم دستم جلوی دهنم گرفتم تا کسی صدای گریه هام نشنوه این اشکا نه بخاطر ساراس نه به خاطر اون مجید لعنتیه نه بخاطر کارشون فقط به خاطر خودمه به خاطر قلب ساده ام که خیلی راحت هر کسی باور می کنه اصلا چرا باید من و سارا هردومون از یه نفر خوشمون می اومد کاش می شد گذشته ها رو پاک کرد
  12. جدیدا
  13. SUBJ1
  14. детские болезни Отзыв: Летом ездили в гости. Наша знакомая, аллергик, при встрече постоянно расчесывала руку после укуса овода. Место укуса крепко покраснело и припухло. У меня с собой был дезодорант- крем Aclon. Я смазала ей место укуса. Зуд прошел примерно сразу, а через минут 30-40 кожа посветлела, отек прошел.3 месяца подряд пила виоргоны 1 и 21. косметика мертвого моря качественная В результате их применения у меня на спине проявился опоясывающий лишай, данной инфекцией я болела более 25 лет назад. На этот раз участок покраснения кожи был меньше, чем в прошлом, но это вызвало у меня боязнь. Ощущения были неприятными: боль как от ожога, постоянно хотелось расчесывать. Я продолжала пить виоргоны, а поверхность покрасневшей кожи стала намазывать желе для ухода за кожей с флуревитами и минералами Мертвого Моря. печень Спустя 5 дней от инфекции не осталось и следа! Думаю, что на этот раз инфекция покинула мой организм навсегда! Наши косметика и флуревиты работают!!! Ваша молодость и красота! дальнозоркость
  15. Возможность заниматься спортом необходима для нормального развития и здоровья каждого ребенка, и мы будем рады создать вам и вашим детям пространство для интересных, безопасных и разнообразных спортивных игр. Для фитнесса универсальные уличные тренажеры от заслуживающего доверия интернет - магазина. Доставку и монтаж осуществляем к Вам домой по всей Украине : Днепр , Киев , Луцк , Николаев , Тернополь , Харьков , Черновцы курьерскими компаниями Новая Почта, Интайм или транспортом завода без предоплаты в течении 2-3 дней после заказа. Стоимость доставки и установки на силовые спортивные площадки уточняйте телефонами, вайбером или по почте консультантов завода-производителя kiddishop.com.ua.
  16. SUBJ1
  17. SUBJ1
  18. با هم ازکافی شاپ بیرون اومدیم خواستم خداحافظی کنم که به پله ها اشاره کرد: _بیا از پله ها بریم من می رسونمت مسیرمون یکیه تعارف اومدنیومد داره می خواست نگه از خدا خواسته سوار شدم همراهش رفتم ولی اونقدر خسته بودم که کل مسیر خوابیدم بین خواب و بیداری یه چیزی افتاد تو دهنم شیرین بود هوشیار که شدم فهمیدم شکلاته یادم اومد کجام به دنبالش صدای مهیار اومد: _تو چرا می خوابی دهنت باز می مونه مواظب باش شکلاتی که گذاشتم دهنت نپره تو گلوت _خوشمزه اس بازم از این شکلاتا داری؟ _تو داشبرده هر چقدر می خوای بردار جلوی در عمارت بودیم از تو ماشین یه نگاه به حیاط انداختم عو عو بهزاد برگشته مجیدم داشت خودروش پارک می کرد به سمت مهیار چرخیدم : _وای مهیار بهزاد اومده پوستم کنده اس من دیگه برم راستی نمیای تو؟ _الان نه کار دارم ولی بعدا حتما میام پیاده شدم در حالی که درماشین می بستم گفتم: _پس یادت نره قول دادی صبر کردم تا بره ازش قول گرفتم با یه بوق خداحافظی کرد دور شد زود لباسم عوض کردم رفتم آشپزخونه خدا رو شکر تنهام فعلا از غرغرای زن عمو خبری نیست اما دیر شده بود باید برم دست به کار بشم به بهداد گفته بودم براش ژرشک پلو درست کنم یه موقعه بیاد و به قولم عمل نکرده باشم خیلی بد میشه داشتم گوشتا رو با حوصله تفت می دادم که مجید اومد اشپزخونه بدون اینکه نگاهش کنم خودم به درست کردن غذا مشغول کردم قوری روی سماور برداشت پرسید: _چای می خوری؟ جوابش ندادم فقط با اخم بهش نشون دادم ازم دور باشه دوتا استکان برداشت برای هردومون چای ریخت گفت: _کل روز بیرون بودی حتما خیلی خسته ای تازه دمه خودم درست کردم استکانا رو گذاشت روی میز منتظر نگام کرد منم بهش محل ندادم بی اهمیتش کردم ولی از رو نمی رفت : _گندم بیا دو دقیقه بشین می خوام باهات حرف بزنم اخمام غلیظ تر شد : _چکار داری؟ _تو بشین میگم _من با تو حرفی ندارم پا شد اومد سمتم: _ولی من دارم زیر قابلمه رو کم کردم کلافه گفتم: _تو قبلا حرفات زدی چیزی برای گفتن نمونده من هنوز رو حرفمم صد دفعه دیگه ام به سمت عقب برگردم همون اتفاقی بین مون می افته که قبلا بوده من گذشته ها رو فراموش کردم تو هم تموم اون خاطرات بنداز دور یه پوزخند مسخره تحویلش دادم: _منتظر بودم تو بگی لحنم تلخ تر شد با کنایه ادامه دادم : _راستی اون عشق رویایت به کجا رسید همون دختر میگم که بخاطرش تب و لرز می کردی همونی که بخاطرش ولم کردی دوست دختر عزیزت کو پس ؟اها یه چیزدیگه شنیدم ازدواج کردی همون دختره اس همون که می خواستیش ؟خوب کو پس ؟چرا تنهایی ؟ولت کرده؟اخی معلومه که ولت می کنه اخه تو ادم نیستی یه بی شرفی که فقط بلده با احساسات بقیه بازی کنه اما این مطمئن باش مجید تا وقتی اه من پشت سرته از زندگیت خیر نمی بینی بهش حسابی برخورد ولی لحنش هنوزم آروم بود: _من واسه این حرفا نیومدم فقط می خواستم بهت بگم از بودنم اینجا نترس من برات درد سر نمیشم _تو کی هستی بخوای واسه من دردسر شی ها؟کی هستی عوضی عقب مونده برعکس من که خون خون ام می خورد تن صداش اصلا بالا نمی اومد : _باشه داد نکش صدات بیار پایین به حرفش گوش ندادم با توپ پر بهش حمله کردم: _مجید همین فردا از اینجا می ری دیگه ام برنمی گردی صبح که پا شدم نمی خوام چشمم به چشمت بیفته حالیت شد یا نه؟ این گفتم خواستم برم که بازوم گرفت : _وایسا کجا؟ _ولم کن وگرنه جیغ می زنم یه لحظه صداش مثل من بالا رفت : _مگه با تو نیستم بتمرگ سرجات همون لحظه عمو اومد تو سالن مجید خان هم تا عمو حواسش نبود فوری دستم ول کرد خوش شانسی اورده بودم اینطوری بالاخره تونستم ازش فرار کنم خسته و کلافه از پله ها بالا رفتم احتیاج داشتم یه خورده دراز بکشم ذهنم از این اتفاقا خالی کنم زیر لب مجید نفرینش می کردم که یهو دستی من کشید داخل اتاق بهزاد،با چشمای وحشت زده نگاش کردم: _زده به سرت هیچ معلوم هست چکار می کنی بهزاد؟ نذاشت حرفم تموم بشه یه گوله اتیش بود شونه هام گرفت من چسپوند به دیوار: _با من بازی نکن گندم بد می بینی هنوز بخاطر رفتار دیشبش از دستش دلخور بودن معترض پرسیدم: _باز چه مرگته؟ رگ کنار گردنش از شدت عصبانیت برجسته شده بود می زد: _دیونه ام نکن من قاطی کنم همین جا می کشمت چشمم به تاتوی انگلیسی اسم گلبرگ رو مچش افتاد مال خیلی وقت پیشه اما مثل خار تو چشم فرو می رفت ویادم می اورد چه خبره اونقدر بهم ریخته بودم که تا تجربه اش نکنی نمی فهمی چی میگم از پشت اشک نگاهش کردم : _من که می دونم دردت چیه و چرا رفتارت عوض شده دنبال بهونه ای من از سرت وا کنی ولی من بدون تو دق می کنم با من این کار نکن از کنار شقیقه اش عرق می چکید به والله خون به مغزش نمی رسید صورتش به اندازه ی یه بنده انگشت با صورتم فاصله داشت نفسای عصبی و داغش روی پوستم حس کردم لحن تندش بدجوری قلبم می لرزوند: _که من دنبال بهونه ام ها کافیه یه کلمه دیگه بگی زبونت از حلقومت میکشم بیرون اون مرتیکه کی بود باهاش برگشتی دیشب کدوم گوری بودی با این رانندهه عماد چه سر و سری داری که نیومده از راه بهت دست می زنه کرم نریز گندم وگرنه از زندگی ساقطتت می کنم دهنم از طعم اشکام شور شده بود : _داری هزیون میگی روانی من کار اشتباهی ازم سرنزده الان با مهیار برگشتم تو خیابون دیدمش دیشب با بهداد رفتم بیرون چون حوصله اش سر رفته بود چون اومده بود پیش توولی تو رفتی با خاطرات عشقت سرگرم شدی با رانندتم دعوام شد چون دوست ندارم با نامزد سابقم یه جا زیر یه سقف باشیم عماد همون مجیده که بهت گفته بودم حالا که همه چی فهمیدی دیگه ولم کن دستش روی شونه هام شل شدو گیج نگام می کرد دلم داشت می ترکید تو عمق چشماش پشیمونی موج می زد اما بهش اجازه ندادم حرفی بزنه بی معطلی از اتاقش اومدم بیرون
  19. SUBJ1
  20. SUBJ1
  21. SUBJ1
  22. SUBJ1
  23. هزار الله اکبرش باشه وقتی کنارم راه می رفت بلندی قدش باعث می شد فکر کنم قد و قواره ی خودم آب رفته کوچیک شدم برای اینکه چشش نزده باشم همون لحظه ورد معروف زن عمو با خودم تکرار کردم یواشکی فوت کردم تو صورتش اما متوجه شد خندید: _چکار می کنی ورد می خوانی؟ _دیگه در امانی،راستی مهیار برای بهزاد چی بخرم به نظرت؟ داشت من می برد سمت آسانسور یدفعه سرجام میخکوب شدم یا عبر الفضل: _وای نه _چی شد وایسادی؟ چند سال پیش یه بار تو آسانسور گیر کردم خیلی وحشتناک بود هر وقت یادش می افتم تموم جونم می لرزه از اون روز به بعد دیگه هیچوقت هیچ جا این کار نکردم حتی تو عمارتم به جای آسانسور همیشه از پله ها استفاده می کردم: _مهیار میشه از پله ها بریم ؟ _پله چرا؟آسانسور که راحتره می دونی چند طبقه باید بالا بریم خسته میشی خجالت می کشیدم بگم می ترسم خدا این فوبیا رو نصیب گرگ بیابونم نکنه بد دردیه،پام می لرزید سخت می تونستم راه برم انگار به پاهام یه وزنه ی صد کیلویی بستن یه چندتا نفس عمیق کشیدم تو دلم با خودم مدام تکرار می کردم: آروم گندم آروم طوری نمیشه در آسانسور که باز شد مثل یه اعدامی بودم که وقت دار زدنش رسیده دو سه بار مکث کردم بالاخره نگاه منتظر مهیار باعث شد با تعدادی زن و مرد برم داخل یکی دکمه رو زد این بار در بسته شد اون لحظه وحشتناک دو سال پیش مثل فیلم از جلوی چشمام گذاشت جیغای که کشیده بودم هنوز تو گوشم بود به زحمت آب دهنم قورت دادم دستام عرق کرده بود نفسام خشک خشک بود: _وا......وای... حات تهوع داشتم نمی تونستم صحبت کنم دنیا دور سرم می چرخید پیراهن مهیارچنگ زدم : _دا...رم....خ....خ...خفه ....می....شم _گندم چت شد یهو حالت خوبه؟ سرم گیج می رفت رنگم مثل گچ دیوار سفید شده بود نفس کم می آوردم: _ک...کمکم کن یه دختر سانتی مانتال با حالت مسخره ای نگام می کرد حتما پیش خودش میگه چه اسکولی ولی برام مهم نبود اون که نمی دونه من چه مرگمه سرم چسپوندم به بازوی مهیار که نیفتم: _حالم خیلی بده فشارم افتاده الانه که غش کنم _نترس چیزی نیست من پیشتم بهم تکیه کن نزدیک بود نفسای اخر بکشم به لقاح الله بپیوندم که درآسانسور باز شد مهیار زیر بازوم گرفته بود یهو نیفتم چشمام بسته بودم که من یه جانشوند: _خیلی خوب تموم شد بیا این بخور بهتر میشی تو کافی شاپ نشسته بودیم برای هردوتامون اب میوه سفارش داده بود پرسید: _الان بهتری؟ دستم از روی پیشونیم برداشتم: _برات درد سر شدم معذرت می خوام _دیگه این حرف نزن اگه بهم می گفتی جریان چیه از پله ها می رفتیم یه کم از اب میوه ی جلوی دستم خوردم : _دلم نمی خواست پیش خودت بگی چه بزدلی _ای بابا به چه چیزای فکر می کنی این گفت از جاش بلند شد وقتی دیدم داره می ره فوری پرسیدم: _کجا پسر عمو می خوای من با این حال بد ول کنی بری؟ _نه جونم تو حالت خوب نیست می رم به جات هدیه ی بهزاد بگیرم بیام کارتم دراوردم گرفتم سمتش: _خیلی خوب پس بیا این کارتم رمزشم.... حرفم قطع کرد: _بذار جیبت خجالت بکش _اما اینطوری نمیشه تا پولش نگیری کادو قبول نمی کنم قانع نمی شد که: _فعلا کارتت پیش ات بمونه بعدا حساب می کنیم یه نیم ساعت گذشت تا اینکه بالاخره برگشت: _زیاد معطل شدی خانمی؟ _نه ولی تو امروز حسابی به زحمت افتادی _این چه حرفیه تا باشه از این زحمتا _ممنونم واقعا _بذارند تا صبح هی یه ریز می خوای تشکر کنی ها ،موافقی با هم یه قهوه یخوریم؟ _بدم نمیاد سارا که اس فرستاد تازه حواسم اومد سرجاش شب شده و من هنوزبرنگشتم موبایلم گذاشتم تو جیب پالتوم پا شدم: _خیلی دیرم شده صدای همه تو عمارت در اومده باید برگردم خوشحال شدم امروز دیدمت امیدوارم بازم همدیگه ببینیم
  24. داشتم راهرو رو میدویدم که بهم نرسه اما برگشتم و دیدم متین جلو در اتاقش ایستاده و من رو نگاه میکنه. یه لحظه ایستادم و نگاهش کردم به در اتاقش تکیه داده بود و نگاهم میکرد. وقتی دیدم عکس العملی نشون نمیده جلوتر رفتم و گفتم: چی شده؟ با لبخند مهربونی گفت: دوست دارم. لبخند زدم و گفتم: منم دوستت دارم. جلوتر رفتم و گفتم: دیرت نشه. خندید و گفت : برای دوباره تنها شدنمون لحظه شماری میکنم. به اتاقش رفت و منم چند لحظه جلوی در اتاقش ایستادم و وارد اتاق شدم و به کمکش میز رو جمع کردیم و من سینی رو دستم گرفتم واز اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم و به نازبانو سلام کردم و بعد از جواب سلامم با یه لبخند گفت: چه زود دست به کار شدی. منظورش رو فهمیدم و سرم رو پایین گرفتم و به پذیرایی رفتم و تونیکم رو از روی عسلی برداشتم و تنم کردم و بعد موهام رو بستم و شال رو سرم کردم و به کمک نازبانو رفتم . تقریبا ساعت12متین پایین اومد و رو به نازبانو گفت: نازبانو من میرم مطب کاری نداری؟ نازبانو خندید و از آشپزخونه بیرون رفت و گفت: نه آقا ولی پریماه کار داره باهاتون. متین به من نگاه کرد و جلو اومد و گفت: چقدر زود لو دادی. سرم رو پایین انداختم و گفتم: تقصیر خودت بود انقدر سر و صدا کردی که نازبانو فهمید. خندید و گفت : نه خیر با تاپ اومدی پایین و اونم کبودهای روی بدنت رو دیده عزیز من. نگاهم رو به بدنم انداختم و کمی از یقه ام رو پایین کشیدم و دیدم حق با متین بوده من همه چیز رو لو دادم. خندیدم و گفتم: وای متین. خندیدو منو بین بازوهاش گرفت و گفت: ایراد نداره میگیم که صیغه محرمیت خوندیم. خندیدم و گفتم: از روز اول فهمیده بود که من زنتم . محکمتر بغلم کرد و زیر گوشم گفت :چطوری فهمید؟ دستام رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم : عمه بهش گفته بود که مثلا اگه من یه روز خواستم بدبختت کنم بهش خبر بده... ولی نازبانو طرف منه. خندید و گفت: من رو بدبخت کردی... من بیچاره اون چشماتم. -دیرت نشه. -باشه بابا ... الان میرم. پیشونی مو بوسید و رفت . شب دوتا خدمه زن و سه تا مرد اومدن برای پذیرایی... که به من و نازبانو کمک کنن . من یه کت و شلوار سرمه ای داشتم که چند وقت پیش خودم دوخته بودم رو تن کردم و یه شال و یه بلوز و یه کفش آسمونی رنگ پوشیدم. تقریبا دو ماهه که توی خونه متین به عنوان خدمتکار زندگی میکنم و الان هم باید نقش خدمتکارها رو براش بازی کنم . خواستم از اتاق بیرون بیام که متین رو دیدم که داشت به سمت اتاق من میومد. من چند قدم جلو رفتم وسلام دادم و بعد جواب سلام دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاقم برد. در رو بست که گفتم: چیکار میکنی؟ -امشب نیا به مهمونی... باشه. با اعتراض پرسیدم: چرا؟ -نیا دیگه... چند لحظه ساکت شدم و گفتم: میخوای راحت آیلین رو ... دستش رو دورم حلقه کرد وگفت: نه... من اصلا آیلین رو دوست ندارم فقط مامان دوست داره من با آیلین ازدواج کنم. -آیلین کیه؟ -دوست فرناز... اون میدونه اسم زن من پریماهه اما نمیدونه اون پریماه تویی... نمیخوام بدونه و به مامان بگه. کمی مکث کردم و با بغض گفتم: میخوایی دزدکی زندگی کنیم. روی تخت نشست و من رو روی پاهاش نشوند و گفت : نه چند ماه اول که دلمون به هم قرص بشه بعد به مامان میگم ... باشه؟ سرم رو پایین انداختم وچیزی نگفتم. دستش رو زیر چونه م گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند و گفت: آیلین چند روز دیگه میره آلمان و یه سال اون ور میمونه و این مدت من به همه میگم که تو رو میخوام. مهمونی که تموم شد بیا اتاقمون. بوسه ای ریز روی پیشونیم زد و کمی موهام رو نوازش کرد و رفت.
  25. توی ماشین همه اش موسیقی سنتی پخش می شد مهیارم بعضیاشون با خودش زمزمه می کرد دیگه داشت حوصله ام سر می رفت از اهنگ دل به دل شجریان خوشم اومد ناچارا دوباره اهنگ paly کردم که سردرد نگیرم: _همیشه اهنگ سنتی گوش میدی؟ _آره چطور مگه؟ نمی پرسیدمم تابلو بود همه شون از حفظه نگام گرفتم سمتش ادامه دادم: _اخه اصلا بهت نمیاد هر کی ندونه فکر می کنه جی زی پیت بول از این جور چیزا گوش میدی _همه اولش در موردم این اشتباه می کنن _شاید به این خاطر باشه که کانادا زندگی کردی _نمیشه تو غربت زندگی کرد و اهنگ سنتی گوش داد ؟ _آره خوب حق با تو چند وقته برگشتی؟ _تقریبا یه سال _خوب چرا تو این مدت یه بارم نیومدی عمارت ؟ _بخاطر یه سری مسائل میشه بحث عوض کنی؟ گرفتم منظورش چیه گلبرگ و اون جریانا دیگه ،واسه همین حرفش گوش دادم این بار پرسیدم: _متولد چه ماهی هستی پسر عمو؟ _لبخند زد: _پسر عمو؟ _چون پسر عموی اربابی خوشم اومد اینطوری صدات بزنم سوالم جواب میدی _اردیبهشت رفتار دوستانه اش باعث شد یخ ام آب بشه چشمام خندید با هیجان دستم گرفتم سمتش: _بزن قدش راحت های فایو داد گفت: _جالبه پس تو هم اردیبهشتی هستی _اهوم ،چند اردیبهشت اونوقت؟ _پانزده اردیبهشت با شادی بیشتری جیغ زدم: _لایک من و تو توی یه روز به دنیا اومدیم باورت میشه طفلی من چه ذوقی کرده بودم انگار مدال المپیک بهم داده بودن همینجوری با شوق ازش سوال می پرسیدم: _تو بزرگتری یا بهزاد؟ _بهزاد _بهدادم از تو بزرگتره؟ _نه بابا فاصله ی سنی من و بهزاد فقط یه ساله با تعجب گفتم : _دروغ نگو تو رو خدا؟ _دروغم چیه اخه؟ _پس خیلی بی بی فیسی بیشتر از بیست چهار بیست و پنج بهت نمی خوره خیلی هم شبیه بهدادی هر کی ندونه فکر می کنه دادشید بین راه ماهرخ خانم مامانش زنگ زد از حرفاش معلوم بود به زور می خواد پسر بیچاره رو زنش بده اون هم خیلی زود سرهم حرفاش آورد خداحافظی کرد منم که فضولیم گل کرده بود نتونستم جلوی خودم بگیرم پرسیدم: _مامانت بود؟ _اره _ازت می خواد ازدواج کنی؟ فقط سرش تکون داد منم تو جوابش گفتم: _خوب چرا ازدواج نمی کنی عذب موندی که چی بشه؟ مثل ادم بزرگا شروع کردم به نصیحتش بگو اخه یه بچه ی 18 ساله رو چه به نصیحت یه مرد سی ساله البته سی و اندی شما اون اندیش نادیده بگیرید همین جوری می گفتم می گفتم حواسمم نبود چقدر دارم پرحرفی می کنم اصلانم به روی مبارکم نمی آوردم شاید طرف خوشش نیاد یا به قول مامان فکر بد کنه دِ اگه دوست داشت به صحبتای مامانش گوش می داد تو چرا کاسه ی داغتر از آش شدی: _میگم ها پسر عمو دیگه وقتشه تا موهات سفید نشده یکی برات آستینا رو بالا بزنه کافیه لب تر کنی دختر برات سراغ دارم هلو دسته گل ماه یه عروس بهت معرفی کنم نامبر وان یه موقعه نری از اون دخترای خارجی مارجی بگیری اونا اصلا زن زندگی نیستن لابد اونجا دوست دختر داشتی می دونی دیگه چه مصیبتین بین حرفام خندید: _چشم مامان بزرگ هر وقت قصد ازدواج داشتم حتما خبرت می کنم _داری مسخره می کنی واقعا که _خیلی خوب شوخی کردم زود قهر نکن _به یه شرط _چه شرطی؟ یه خورده فکر کردم بگم بستنی بخره؟نه ولش کن هوا سرده کی تو این هوا بستنی می خوره: _امممم به این شرط که یه روز شام بیای عمارت فکر کردم بخاطر جریان گلبرگ قبول نکنه ولی دعوتم رد نکرد جواب داد: _باشه قبول حالا آشتی شدیم مثل بچگی هام که می خواستم از یه نفر قول مردونه بگیرم انگشت شستم بردم سمتش پرسیدم: _قول میدی؟ با لبخندی انگشتش تو انگشتم حلقه کرد: _قول میدم _پس قولت یادت بمونه _حتما یه ثانیه سکوت بعدش دوباره به حرف اومدم : _تو نمی خوای برگردی کانادا ؟ _نه دیگه غربت کافیه؟ _شنیدم مثل بهزاد جراحی درسته دُکی؟ _درست شنیدی؟ _مغز؟ _نه قلب احتشاما همه باسوادن منم دوست داشتم وضع مالی مون خوب بود می تونستم ادامه تحصیل بدم و دکتر بشم ولی خوب نشد عشقم این که تو بلند گو پیجم کنن خانم دکتر رادمهر به بخش اطفال لبخندش محو نمی شد منم ادامه دادم: _من عاشق بچه هام اگه یه روز مامان بشم دوست دارم ده تا بچه داشته باشم پنج تا دختر پنج تا پسر خیلی خوب میشه مگه نه _ولی من برعکس تو اصلا بچه دوست ندارم _چرا اخه؟ دلت میاد این حرف بزنی بچه ها مثل فرشته می مونن _برای من که مثل گودزیلان جوابش فقط با یه لبخند دادم هیچی نگفتم از ظهر چیزی زیادی نخورده بودم ته دلم داشت ضعف می رفت ترسیدم جلوی مهیار به قار و قور بیفته یه کیک تو کیفم بود برداشتم نصفش گرفتم سمتش: _بیا تو هم بخور عاشق طعمش میشی خیلی خوشمزه اس _شیرینی خور نیستم بذار واسه خودت این هم انگار عادتای بهزاد داشت چیزشیرین لب نمی زدن چه بهتر اونقدر گرسنه بودم که اگه ده تا دیگه از این کیکا رو یه جا بهم می دادن همه شون با هم می خوردم آخرین لقمه کیکم قورت دادم پرسیدم: _تا یادم نرفته بپرسم غذا چی دوست داری می خوام اون روزی که میای عمارت یکی از اون غذاهای که می پزم همینی باشه که دوست داری _قورمه سبزی ابروام پرید: _جدی میگی ایول منم همینطور یه کم بیرون نگاه کردم پرسیدم: _نرسیدیم؟ _چرا اتفاقا همین جاست فقط یه دقیقه صبر کن پارک کنم پیاده میشم
  26. بلند شدم و در حالی که چای میریختم با بغض گفتم: مادرشوهرم حلقه ام رو ازم گرفته و تحدیدم کرده که اگه طلاق نگیرم من رو میکشه. خندید و گفت : چه شوهر و مادر شوهر بدی داری. بابغض گفتم :حق دارن. بلند شد و کنارم اومد و گفت: واقعا حق دارن؟ به نظر من حق با توئه. بغضم رو قورت دادم و گفتم : توی این دنیا همه حق دارن... هم اونا حق دارن ، هم من. سینی چایی رو دست گرفتم که فورا سینی رو ازم گرفت و گفت: من میارمش. -زحمت میشه. خندید و گفت: اوه چه مودب. خنده تصنعی کردم و هر دو باهم وارد پذیرایی شدیم. کامیار چای رو به کارن و متین تعارف زد و در آخر کنار من نشست. متین پوزخندی به من زد و مشغول خوردن چایش شد. بعد از خوردن چایی به همراه متین از خونه کارن به خونه متین رفتیم. کل مسیر هیچ حرفی رد و بدل نشد . به خونه که رسیدم نازبانو رفته بود و شام رو هم آماده کرده بود. خیلی زود میز شام رو واسه متین آماده کردم. بعد از شام رفتم به اتاقم و داشتم میخوابیدم که تلفن یه طرفه اتاق زنگ خورد و متین گفت: سریع بیا که مهمون دارم. -این موقع شب؟ بدون جواب دادن به سوالم تماس رو قطع کرد. بلند شدم و لباس گرم تنم کردم و رفتم. هوا خیلی سردبود . ساعت11 شب کدوم احمقی به مهمونی میره... اه... درد سرش واسه من و خوش گذرونیش واسه اوناست. راه بین اتاقم و خونه متین خیلی تاریک و ترسناک بود. تمام مسیر رو فقط دویدم. وارد خونه شدم و به آشپزخونه رفتم و میوه آماده کردم و به سمت پذیرایی رفتم. اما داخل پذیرایی کسی نبود. صدایی از بالا اومد به سمت پله ها رفتم و ازشون بالا رفتم که دیدم متین به همراه آیلین توی لابی نشستن و آیلین داره بلند میخنده. صدای ترک خوردن قلبم رو شنیدم... شکیتم.... از درون خورد شدم... من چیکار کردم با زندگیم که الان این حال و روزمه... چیکار کردم که الان جای من کس دیگه ای کنار عشقمه... خدایا آخه چرا من... چرا همه بلاها فقط سر من میاد. جلو رفتم و ظرف میوه و بشقاب ها رو روی عسلی گذاشتم و یه سلام کردم. اما آیلین مغرورتر از اونی بود که جوابم رو بده...هه...به درک که جواب سلامم رو نداد... به جهنم که منو نادیده میگیره... بغضم رو خوردم و به متین گفتم: چیز دیگه ای میل دارید ارباب؟ از قصد ارباب رو با غلظت بیشتری گفتم که حرص بخوره. متین پوزخندی زد و گفت: دوتا چایی بیار. سری تکون دادم و بدون هیچ حرفی راهم رو به سمت پله ها در پیش گرفتم. با دور شدنم صدای آیلین رو شنیدم که با حرص گفت: این شبها اینجا میمونه. متین جواب داد: آره. توی انباری انتهای باغ میمونه. خنده ای کرد و گفت: چرا اینو آوردی واسه نوکری... ردش کن بره بهترشو واست پیدا میکنم. متین پوزخندی زد و گفت: عاشق چشم و ابروش نیستم که عزیزم . آیلین طلبکارانه گفت: پس چرا نگه اش داشتی؟ متین با خنده گفت: آخه خیلی بهم بدهکاره جای بدهکاریاش نگه داشتمش. دیگه نمیخواستم حرفاشون رو بشنوم... نمیخواستم بیشتر از این تحقیر بشم . تند از راهرو رد شدم و از پله ها پایین اومدم. متین میخواست حرص من رو در بیاره خوبم موفق شده بود... تا اینجا خوب تونسته انتقام کارهای که باهاش کردم بگیره. واردآشپزخونه شدم وچای دم کردم و چند دقیقه بعد دوتا چایی ریختم و به همراه شکلات و شیرینی براشون بردم . رو به متین گفتم: ارباب کاری ندارید من برم ؟ پوزخندی زد و گفت: برو. شب با گریه و اشک سپری شد. صبح برای متین صبحانه حاضر کردم وبردم داخل اتاقش و روی میز چیدم. متین داخل اتاق نبود وقتی که از اتاق بیرون اومدم متین داخل راهرو بود وبه سمت اتاق میومد وقتی از کنارش رد شدم آهسته یه سلام دادم و که جوابش رو داد و گفت: صبر کن. ایستادم وبه سمتش برگشتم که گفت: فرداشب یه مهمونی دارم... امروز خونه روتمیز کنید که فردا خیلی سرتون شلوغه. زیر لب گفتم: چشم ارباب. متین ناگهان بهم نزدیک شد و یقه ام رو گرفت وبلندم کرد و داد زد: آخرین بارت باشه که بهم میگی ارباب. یه پوزخند زدم و گفتم: چشم ارباب. محکم منو کوبید به دیوار، از درد لبم رو گاز گرفتم و چشام رو بستم که گفت: دختره احمق... فکر میکنی که میتونی حرص من رو در بیاری... نه نمیتونی... صاف توی چشماش زل زدم و گفتم: بزار برم... تو هم با آیلین خوش باش... خنده هستریکی کرد و گفت: تو زن منی وباید اینجا بمونی... اصلا دلم نمیخواد یه گندی بزنی و همه از چشم من ببینن... فکر کردی عاشق چشم و ابروتم... نه خانم... فقط نگران آبروی خودمم... الان خیلی زیر نظرم همه میخوان یه آتو ازم بگیرن که بهم ضربه بزنن. صورتم تازه خوب شده بود اصلا نمیخواستم دوباره کتک بخورم. دیگه کشش ندادم که این بار خودش گفت: فردا شب دردسر نمیسازی... اگه اتفاقی بیافته میکشمت. سری تکون دادم و متین من رو ول کرد وبه سمت اتاقش رفت.پشتم بد جور درد میکرد اما دردش در برابر زخم زبونهاش چیزی نبود و اصلا به حساب نمیومد. هر روز نازبانو ساعت7:30 میومد و متین هم قبل از اومدن نازبانو سرکار نمیرفت نازبانو هم تابرگشتن متین از سرکار صبر میکرد وبعد به خونه اش میرفت. انگار این دوتا زندانبان من بودندکه نکنه ازخونه فرار کنم . کل روزبا نازبانو خونه تمیز کردیم ویه ناهار ساده دوتای خوردیم. سر ناهار از نازبانو پرسیدم: مهمونی فردا شب برای چیه؟ -آقا گاهی اوقات که سرحال باشه همه دوستا و همکاراش رو دعوت میکنه... البته این جور مهمونیا رو هر دفعه یکی به عهده میگیره... یه جور مثل دورهمی های آخر هفته که هر دفعه خونه یه نفر برگزار میشه. لبخندی به چهره تکیده ناز بانو زدم و گفتم : چندتا مهمون دارن؟ -تقریباصدتا. با دهن باز گفتم :متین صدتا دوست داره؟ خندید و گفت: نصف بیشترشون همکاراشونن و بقیه هم آشنایی ساده دارن و چند نفرن که دوست آقا هستن. ساکت شدم وشروع به غذا خوردن کردم که این دفعه نازبانو پرسید : با آقا رابطه ات خوب نشده. پوزخندی زدم و گفتم: نمیخوام رابطه ای باشه... اونم مشتاق نیست. خندیدوگفت: زن و شوهر هرچقدر هم از هم ناراحت و دلگیر باشن زن باید نیازهای شوهرشو رفع و رجوع کنه. نازبانو مثل همیشه شروع به چونه زدن کرد فقط توی سکوت داشتم به حرفای نازبانو گوش میدادم ولی اصلادوست نداشتم ادامه بده اما نازبانو هم قصد تموم کردن نداشت. -اگه بتونی بهش نزدیک بشی بعد از اون متین میتونه ببخشدت و کارهای گذشته ات رو نادیده بگیره... نازبانو نمیدونست که من قصد موندن ندارم و میخوام ازاین خونه برم. دوباره گفت: دختر گلم تو که به اندازه کافی زمان برای تنهاشدن با شوهرت داری. چندتا لباس خوب بگیر و براش ناز و عشوه کن تا دلش رو ببری. مردها زود دل میبازن. تو هم که خدا بهت این همه زیبایی داده چرا ازش استفاده نمیکنی!!! دیگه حوصله نداشتم به حرفاش گوش بدم وگفتم: آیلین جونش هست... نیازی به من نداره. خندید و گفت: تا به حال دیدی آیلین شب اینجا بمونه؟ راست میگفت آیلین هیچ شبی رو نمونده بودوهر شب هم که تنهایی میومد ساعت12نشده میرفت. گفتم: نه. لبخند مهربونی زد و گفت: پس سعی کن شوهرت رو برای خودت نگه داری. متین رو عاشق خودت کن تا نتونه ازت دل بکنه. دیگه حرفی رد و بدل نشد شاید هم نازبانو درست میگفت و من نباید زود میدان رو خالی میکردم. بعد از ناهار نازبانو خیلی خسته بود به همین خاطر نذاشتم دیگه کارکنه و خودم باقی کارها رو انجام دادم.درد پشتم اذیتم میکرد اما با این حال من جوون بودم میتونستم تحمل کنم اما نازبانو واقعا خسته شده بود. ساعت8 بود که کارم تموم شد و نازبانو هم داشت شام میپخت که روی یه کاناپه دراز کشیدم و گفتم: نازبانو جان... من یه کم میخوابم... قبل اینکه متین بیاد بیدارم کنی ها. -باشه دخترم . شالم رو باز کردم و گیره موهام رو باز کردم و تونیک هم رو درآوردم و روی عسلی گذاشتم . چند ثانیه نگذشت که خوابم برد... خواب بچگی هامون رو میدیدم. من روی تاب نشسته بودم و متین تاب رو هول میداد. منم بلند بلند میخندیدم . متین تاب رو آنقدر محکم هول داد دیگه میترسیدم و جیغ و داد میزدم که نگه ام داره اما متین با شیطنت تمام میخندید و بیشتر هول میداد .انقدر محکم هولم داد که من روی زمین افتادم شروع کردم به جیغ داد و گریه ... بابا جلو اومد و یه دونه توی گوش متین زد . من بلند شدم و به سمت متین رفتم و با التماس به بابا میگفتم که متین رو نزنه. بابا دیگه متین رو نزد و من به سمت متین برگشتم و دیدم که صورتش خونی شده از ترس جیغی زدم و خواستم به بغل بابا پناه ببرم. اما ....اما بابا... بابا نبود... صداش رو میشنیدم... منو صدا میکرد...پریماه ...پریماه بابا...پری جونم...هوا تاریک شده بود و منم بین درخت های باغ میدویدم بابا رو صدا میکردم...بابا...باباجونم... ترس همه وجودم رو گرفته بود به انتهای باغ که رسیدم بابا روی زمین افتاده بود و غرق در خون بود جیغ میزدم و داد میزدم که بابا بلند شو اما فایده نداشت و بابا بیدار نمیشد. دستی روی شونه ام نشست جیغی زدم و نگاهی به پشت سرم کردم .. متین بود...متین جلو اومد و من رو بلند کرد و گفت: تو بابا رو کشتی. منم جیغ زدم: نه... من نکشتم... متین با خنده گفت: چرا تو دایی رو کشتی... جیغ زدم و گفتم: نه...من نکشتمش... یهو عمه و پرهام و پارسا و پوریا و پریناز به سمتم هجوم آوردن و میخواستن که من رو بکشن اما متین منو بغل کرده بود و نمیذاشت کسی بهم نزدیک شه . یهو تن گرم متین یخ کرد و دستاش شل شد. متین روی زمین افتاد و منم همراهش افتادم. متین غرق خون شد نگاهی به بالای سرمون کردم که دیدم آیلین با یه خنجر خونی بالای سرمون ایستاده بود. بلند جیغ زدم و نشستم. تمام خونه تاریک بود. خواستم بلند شم که یهو نور لامپ روشن شد . متین کنار پله ایستاده بود به سمتم اومد و گفت: چی شد؟ با بهت نگاش کردم و گفتم : هیچ چی. به سمت آشپزخونه رفت و گفت: خواب بد دیدی حتما. یاد بابا و اون روز افتادم و بدون اختیار گریه کردم که متین با یه لیوان آب برگشت و بهم نزدیک شد و کنار کاناپه روی زمین نشست و آب رو دستم داد و گفت: بخور. با گریه گفتم: نمیخوام... چرا بیدارم نکردی که برم اتاق خودم. لیوان رو گذاشت روی میز و کنارم روی کاناپه نشست و گفت: نازبانو گفت که خسته ای بیدارت نکنم... من احترام پیر زن رو نگه داشتم و بیدارت نکردم. گریه ام بیشتر شد و هق هق میکردم و سرم رو بین دستام گرفته بودم که متین پرسید: کابوس دیدی؟ -اوهوم... -چی دیدی؟ -خواب بچگی مون... همون روزی که من رو از روی تاب انداختی... متین یه خنده بلند کرد و گفت: همون روزی که از بابات یه سیلی آب دار خوردم. میون گریه خندم گرفت: تقصیر خودت بود... من همش داد میزدم که آرومتر من میترسم اما تو به حرف سهیل گوش میدادی که میگفت تندتر هول بده . - آره سهیل میگفت تندتر اما خودتم بدت نمیومد که. -دروغ نگو من اون همه جیغ زدم که آرومتر اما تو گوش نکردی که. خنده دلنشینی کرد و گفت:آخه خیلی باحال التماس میکردی... دوست داشتم صدای جیغ جیغت رو بشنوم. خندیدم و گفتم: پس خوشت میومد من اذیت میشدم. با خنده گفت: چه روزای قشنگی بود... ای کاش تموم نمیشد. آهی کشیدم و چیزی نگفتم. که متین گفت: این که یه خواب خوب بود نه کابوس. یهو حال خوب چنددقیقه پیش از بین رفت و گفتم: ادامه ش یه کابوس وحشتناک شد... دیگه نمیخوام بهش فکر کنم. متین بدون هیچ مقدمه ای دستش رو روی موهام کشید.شوکه شدم و برگشتم به سمتش که فورا دستش رو از روی موهام برداشت. متین من رو گیج میکرد صبح میگفت که من رو نمیخواد و الان نوازشم میکرد . بهش نگاه میکردم که گفت: چرا اینطوری نگاه ام میکنی... خوب دلم هوس عشقت رو کرده. خدای من نمیدونم چی شنیدم. یعنی متین واقعا من رو میخواد. یا فقط میخواد من رو به خودش وابسته کنه بعد ولم کنه. باورم نمیشد چی شنیدم. "دلم هوس عشقت رو کرده" هزار و هزاران بار توی مغزم اکو شد. تمام تن خسته و رنجورم از این جمله جون گرفت. نکنه اشتباه شنیدم... نکنه توهم زدم... نکنه خوابم... خدایا بیدارم کن اگه خوابم. به چشمهاش نگاه کردم . برق چشماش مثل هفت سال پیش بود حس عشق بهم میداد از نگاهش گر گرفتم و نفسم بند اومد. لبخندی زد و گفت: من یه مردم که هفت ساله آرزوی آغوش زنم رو دارم... نگاهم رو ازش گرفتم و به روبه روم نگاه کردم. باورم نمیشد ...حالا دیگه مطمئنم خوابم... مات و مبهوت بودم که متین من رو بغل کرد و گفت: مال من باش... از این به بعد مال من باش. نه این آغوش گرم خواب نیست رویا نیست ... این متین منه که دلش تنگ شده واسه من... واسه منی که این همه سال اذیتش کردم... دلتنگ زن بی وفاش شده... دلتنگ معشوقه ظالمش شده... آخ که قربون اون دل کوچیکت بشم. وای خدای من قلبم بیش از حد تند میزد... نمیتونستم درست نفس بکشم... تنم گر گرفته بود... من هم متین رو میخواستم . حق با نازبانو بود ... شاید میتونستم کاری کنم که متین گذشته رو فراموش کنه. ساکت بودم و هیچ حرکتی نمیکردم و متین دستهاش رو روی بازوهای من قفل کرده بود و صورتش رو جلو آورد و گونه ش رو روی گونه من گذاشت و گفت: تو حق منی. من هم میخواستمش و نمیتونستم انکارش کنم دستم رو روی رانش گذاشتم که قفل دستاش رو از بازوهام باز کرد و صورتم رو بین دستاش قاب کرد و گفت: از امشب دیگه مال منی... نمیذارم دیگه ازم دور بشی... از امشب توی اتاقمون میخوابی. چندتا بوسه آروم روی صورتم زد و منو توی بغلش گرفت و بلندم کرد و از پله ها بالا رفت. من هنوزم سردرگم بودم و هم میخواستمش هم مطمئن نبودم موندنم کنارش درسته یا نه.مات و مبهوت حرکاتش بودم... نمیدونستم واقعا منو میخواد برای زندگی کردن یا اینکه برای رفع نیازش . آینده من معلوم نبود... اصلا شاید همین فردا پشیمون شه و من دوباره به زندگی سابقم برگردم. به اتاقش که رسیدیم و وارد اتاق شدیم و من رو روی تخت گذاشت و آباژور رو روشن کرد و کنار من نشست و آروم موهای من رو نوازش کرد. با پشت دستش آروم روی صورتم و گونه ام نوازش میکرد انگشت اشاره اش رو روی بینیم حرکت داد و به لبم که رسید لبخندی زد و صورتش رو جلو آورد و لباشهاشو روی لبهای من گذاشت . چند لحظه ثابت نگه داشت و بعد شروع به بوسیدن کرد . من اصلا تکون نمیخوردم ... یعنی این متین بود... واقعا من رو بخشیده... من باید قبول کنم... اگه متین هم من رو بخواد عمه و بقیه خانواده قبولم نمیکنن... باید چیکار کنم. لبهاشو روی کل صورتم حرکت میداد و من رو میبوسید و این بار به سمت گردنم رفت و کم کم روی من خم میشد تا اینکه شونه هام تخت رو حس کرد. من هنوز سردرگم بودم این حال خوب رو میخواستم ولی بعدش رو نمیدونم . میخواست بیشتر پیش بره که عقب زدمش و گفتم: مطمئنی که من رو برای همیشه میخوای. با یه لبخند گفت: چه عجب بلاخره زبونت باز شد. با بغض گفتم : مطمئنی ؟؟؟ لبخندش رو بیشتر کرد و گفت: من تو رو بخشیدم فقط یادت بمونه این اولین وآخرین باریه که بخشیدمت. انگار تمام دنیا رو بهم دادن... متین من رو بخشیده... وای خدای من... با تمام وجود حس عشق میکنم... من دوباره متین رو دارم... خدای من...قلبم تند و تند میزد... برام مهم نیست دیگه چی میشه فقط متینم مهمه. فقط آرامشی که کنارش دارم مهمه... فقط عشقمون مهمه. ناخودآگاه اشکی از گوشه چشمم چکید با انگشتش اشک چشم رو پاک کردو گفت: فدای چشای خوشگلت شم گریه دیه چرا؟ با بغض لبخندی زدم و گفتم: از سر شوق. تا دیر وقت بیدار بودیم و حرف زدیم و نقشه کشیدیم برای آیندمون... از روزهای خوب گفتیم و از عشقمون گفتیم...از روزهای خوب گذشته و از روزهای خوب آینده گفتیم... قول دادیم بهم اونم چه قول های قشنگ و عاشقانه ای. نمیدونم کی خوابم برده بوداما صبح با صدای متین از خواب بیدار شدم. آروم دستش رو روی پشتم میکشید و اسمم رو صدا میکرد: پریماه... بانو... بانو پریماه... پریماه بانو... همیشه از اینکه من رو بانو صدا میکرد ذوق میکردم. چشم باز کردم و چشم هامو با پشت دست مالش دادم و یه لبخند بهش زدم وگفتم:سلام. -علیک سلام بانوی خوابالوی من ... یه بوسه زد به پیشونی ام و گفت : ساعت10 صبحه نمیخوای بیدار بشی... من گشنه ام ... امروز پنج شنبه ست و متین ساعت12 سر کار میره. قبل اینکه بلند شم یادم افتاد که هیچ لباسی تنم نیست و فورا پتو رو که روی کمرم بود تا گردنم بالا کشیدم و با خجالت گفتم: لباسهامو بده میدی. متین با شیطنت خندید و گفت: نوچ...خودت برشون دار. با مظلومیت گفتم: اذیت نکن. خندید و گفت : گفتم که باید خودت برشون داری. یه نگاه به اطراف اتاق کردم اما لباسهامو نمیدیدم که گفتم: متین ... بیارشون... خندید و گفت: یادت باشه که اصلا دیشب من رو نبوسیدی... صورتش رو جلو آورد و گفت: بوسم کن تا لباسات رو بیارم. کنار متین صبحانه خوردن خیلی خوب و دلچسبه. -زود بخور و یه دست لباس برام بیار که امروز زیاد مریض دارم. -چشم سرورم. خندید و گفت: قبلا که ارباب بودم. از سر میز بلند شدم رفتم سراغ کمدش و گفتم : آخه همش عین اربابها من رو کتک میزدی. داشتم دنبال یه لباس میگشتم که دستش رو دور بدنم حلقه کرد و چونه اش رو روی شونه من گذاشت و گفت : دست خودم نبود تو حرص من رو در میاوردی. غرق لذت آغوشش بودم و عطر خوبی که لباسهای کمدش به مشامم میرسید رو نفس میکشیدم که با یه حرکت من رو به سمت خودش برگردوند و گفت: چرا عطر لباسهامو بو میکنی... سرم رو توی سینه اش گذاشت و گفت: عطر تنم که بهتره. خندیدم و گفتم: از خود راضی. موهام رو بوسید و گفت: میدونی من عاشق عطر موهاتم. سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم و گفتم : میخوای قیچی کنم بدم بهت. خندید و گفت: ای شیطون. خندیدم و گفتم: والا تعارف نکن. خیره بهم نگاه کرد و گفت: وقتی که دلت برام تنگ میشد تیشرت من رو بغل میکردی و بو میکردی... من چی ... وقتی دلم برات تنگ میشد باید چیکار میکردم. بغض کردم... من چقدر سنگ دل بودم که این همه سال خودمون رو عذاب دادم. گفتم: الان که اینجام... هر چقدر دلت میخواد موهامو نوازش کن و بو کن. چند دقیقه خیره به چشام شد . بعد عین جن دیده ها خندید و گفت: هنوزم قلقلکی هستی؟ عقب رفتم وبه سمت در دویدم و خواستم از اتاق بیرون بیام . میدونستم که قصدش چیه. اما زودتر از من به در رسید و منو بغل کرد و روی تخت انداخت و افتاد به جونم و همش قلقلکم میداد و منم فقط میخندیدم و جیغ میزد و دست و پا میزدم و تلاش میکردم که فرار کنم. -نکن... دیونه... دلم دردگرفت.... آییییی... ولم کن... متین قلقلکم میدادو خودشم پابه پای من میخندید. انقدر خندیدم که از چشمم اشک میومد. بعد کلی تقلا از بغلش فرار کردم و دویدم به سمت در و بیرون اومدم که متین پشت سرم به راهرو اومدم.
  27. سارا مرتب نیشگونم می گرفت: _این عوضی اینجا چکار می کنه؟ تو می دونستی اینجاس بهم نگفتی هنوز گیج بودم حتی نمی دونستم خوابم یا بیدارفقط درد نیشگونای سارا مطمئنم می کرد همه چی واقعیه: _چه بدونم یه لحظه زبون به دهن بگیر ببینم جریان چیه؟ مجید طوری وانمود می کرد که انگار ما رو نمی شناسه خدا اخر این داستان به خیر کنه معلوم نبود چی تو سرشه که پا شده اومده اینجا حتما یه نقشه ای داره وگرنه بی عقل که نیست طلافروشی ول کنه به امان خدا بیاد راننده ی مردم بشه خوب دیگه منم برم این صدای بهداد بود که باعث شد با اون همه اضطرابی که به دلم دوید به زور یه لبخند تحویلش بدم : صبحونه نخوردی بدون صبحونه می خوای بری _خوردم پیشو یعنی همه خوردن تو دیر بیدار شدی داد زن عموتم که در اومده بهزادم شاکی کردی _ساعتم زنگ نخورد جبران می کنم ،راستی تو شب برمی گردی عمارت ؟ _نمی دونم سالگرد ازدواج من و طناز نزدیکه درگیر تدارکات جشنم اگه بتونم می آم _من چندتا فیلم گرفتم هنوز ندیدم شب بیا با هم ببینیم غذای هم که دوست داری می پزم چطوره؟ _به قول خودت معرکه اس بهزاد پشت سرش طوری در کوبند بهم که بهداد متوجه رفتارش شد با یه لبخند ساده گفت: _فکر کنم حسودیش شد بعدش یه نگاه به ساعتش انداخت ادامه داد: _اُه...اُه من دیگه واقعا باید برم تا شب خداحافظ همگی بهداد که رفت سارا من کشوند سمت خودش: _مجید اینجا چکار می کنه؟ کلافه با دست موهام بالا زدم: _نمی دونم بعد از بهم خوردن نامزدی مون این اولین باریه که می بینمش زن عمو که حرفامون شنیده بود همین طور که داشت می اومد سمتمون شروع کرد به نصیحت: _مثلا اینجا اومده برای کار خودش با اسم عماد اسم شناسنامه اش معرفی کرده و گفته آشنای عموته ارباب هنوز نمی دونه طرف مجیده ببین گندم بهت چی میگم دور ور این پسره نمی پلکی ها کاری هم به کارش نداشته باش حتی باهاش حرفم نمی زنی فهمیدی با تو هم هستم سارا تا وقتی اینجایی باید به حرفام گوش بدی ******************* همه چی خوب بود داشتیم لاو می ترکوندیم که یدفعه این وسط سرو کله ی گلبرگ پیدا شد مجیدم که دیگه هیچی قوز بالا قوز این ماجراس از صبح همه اش دارم سعی می کنم نصیحت های زن عمو یادم بمونه زیاد جلوی چشمای این مردک نباشم واسه همین اکثر کارای بیرون به عهده گرفتم خسته و کوفته تو خیابون راه می رفتم که بین اون همه شلوغی یکی صدام زد: _گندم صدا برام غریبه بود برگشتم به پشت سرم نگاه کردم اما کسی ندیدم بسم الله لابد خیالاتی شدم هیچی نیست مال کم خوابی و فکر زیاده دوباره راه افتادم که اون صدا یه بار دیگه شنیدم واقعا یکی داشت صدام می زد برگشتم بلکه این دفعه ببینمش یه مرد جوان بود که باید اون جمله ی معروفم براش به کار ببرم واو اومای گاد انگار از تو قصه ها اومده چشم و ابروی جذاب پوست روشن و قد بلند موهاشم مشکی بود حالا کی و چکاره اس خدا می دونه من که تا حالا ندیده بودمش ولی اون انگار کاملا من می شناخت پرسید: _گندم درسته؟ _شما؟ پسر دستش جلو اورد با یه لبخند دوستانه سلام داد: _مهیار،مهیار احتشام شناختی؟ نمی دونستم باید چکار کنم طرف انگشتاش تا تو حلقم جلو اورده بود باید بهش دست می دادم یا نه یه خورده معذب بودم ولی آهسته دست دادم: _داداش گلبرگ آره؟ _خوشبختم _منم همینطور _پس شما مهیاری همه ازتون تعریف می کنن تو فامیلاتون کلی طرفدار دارین می دونستین،دروغ نگفتم هر جا می رفتی حرف از این پسره بود کلی راجعبه اش به به و چه چه می کردن خدایش اینی که من دیدم تعریف کردنم داشت دستش اهسته از تو دستم جدا کرد پرسید: _جای می رید برسونمتون یکی نیست بگه به تو چه مگه فضولی به اجبار جواب دادم : دارم میرم خرید تولد بهزاد نزدیکه می خوام براش هدیه بگیرم _پس لازم شد حتما با من بیای چون من با سلیقه ی بهزاد کاملا آشنام یه جورای رفتارش مثل خودم بود عصا قورت داده و مغرور به نظر نمی رسید اصلانم تعجب نکرد بهزاد به جای ارباب با اسم کوچیک صدا کرده بودم شاید خیلی وقته من می شناسه براش تعریف کردن چه جور شخصیتی دارم شایدم چون تا دیروز کانادا زندگی کرده ارتباط با جنس مخالف براش زیاد مشکل نیست حالا اینا رو ول کن بنده خدا منتظر جوابته می ری یا نه یه لحظه تامل کردم: _مزاحم نباشم؟ _اختیار داری چه مزاحمی مراحمید سوار شو هی گندم عقلت از دست دادی چرا داری با کسی که تا حالا ندیدی نشناختی می ری هر بلای سرت بیاد حقته به اون حسی که داشت مانع ام می شد اهمیتی ندادم افکار منفی از خودم دور کردم سوار BMW مشکی رنگش شدم همینکه راه افتادیم فوری پرسیدم: _من از کجا می شناسی؟ _عکسات دیدم تعجب نکردم شاید تو لپ تاپ بهداد دیده ما با هم عکس زیاد داشتیم بهدادم که رفیق فابریک این یاروه ممکنه عکسای من اونجا دیده باشه : _اها که اینطور پس ماجرا اینه _بهداد خیلی ازت تعریف می کرد دوست داشتم یه بار ببینمت چه عجب بالاخره یکی پیدا شد دلش خواست ما رو ببینه : _ممنون بهداد به من لطف داره
  1. نمایش فعالیت های بیشتر