تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. دیروز
  2. косметика мертвого моря качественная купить сейчас У меня морщин нет на лице, а вот после стрессов, проявилась приличная ширина в проборе. Я заметила, что после использования Флорадара с пшеницей у меня прошла седина, подтягивается кожа на теле. Растут реснички на нижнем веке. В детстве ячмени съели мои реснички. (Знала бы, что вырастут реснички от Флорадара, сфотографировала бы)))). Сейчас пью Росторопшу. Седины нет. Стрессы переносятся лучше. усталость глаз лечение в интернете Из личной практики: Женщина не слышала одним ухом. Доктор посоветовал порекомендовал капать в ухо №№ 2,22 и 17. Слух восстановился менее, чем за месяц! Капала часто, капелька высохнет, следующую...так в течении дня. сердечно сосудистые заболевания профилактика восстановление здоровья Я использую маску. Сделала 3 раза. Маска очень приятная на запах. Кожа становится бархатистой. Овал лица подтягивается. Надо очень мало,т.е. очень экономная масочка. Хватит на долгое время. Делаю 1 раз в неделю. Хотя рекомендуют 5 дней подряд,а потом 1 р/нед. Активное долголетие с ACLON! боли при месячных
  3. هفته گذشته
  4. به بهونه ی دندون درد مرخصی گرفتم از عمارت اومدم بیرون لااقل با بهداد دو کلمه حرف می زنم حالم بهتر می شد مهیارم که عمرا تشریف بیاره این ورا همیشه ی خدام off ادم بد قول نزدیکیای مطب پیاده شدم برف زیادی باریده بود قدمام تند کردم که زود برسم ولی یدفعه تو اوج ناباوری مهیار دیدم داشت سوار ماشین اش می شد بره یه گوله برفی برداشتم پرت کردم سمتش مستقیم خورد به شونه اش همینکه برگشت با ذوق جیغ شادی کشیدم رفتم طرفش : _سلام پسر عمو اینجا چکار می کنی ؟ کلاه بافتنی سرم تا روی بینی ام کشید: _چطوری وروجک حسابی یخ زدی بذار دستکش هام برات در بیارم _نه نمی خواد برم تو مطب زود گرم میشم اما به حرفام گوش نداد جفت شون دستم کرد منم همینطوری نگاش می کردم اون ادامه داد: _خیلی خوب الان دستات گرم میشن _ازت دلخورم مگه قرار نبود بیای عمارت به همین زودی یادت رفت به مطب بهداد اشاره کردم: _برای همه وقت داری جز من مگه منم دوستت نیستم پس چرا فراموشم می کنی بی معرفت به ماشینش تکیه داد همین طوری که با برفای جلوی پاش ور می رفت گفت _حق با توه قبول دارم روی قولی که بهت دادم نموندم ولی حتما تو اولین فرصت میام دیدنت الانم برای جبران اشتباهم هر کاری که بگی انجام میدم تا از دستم ناراحت نباشی با همون دو کلمه جادو کرد همه ی دلخوریا از قلبم رفت: _لازم نیست کاری انجام بدی فقط بیا با هم یه سلفی بگیریم بفرستیم برای بهداد ،اینطوری سورپرایز میشه دو نفری داریم میریم دیدنش مخالفتی نکرد سلفی انداختیم خیلی هم خوشگل در اومد اما مهیار داشت می رفت سمت ماشینش سرم از تو موبایلم بیرون اوردم: _کجا داری میری؟پس بهداد چی میشه؟مگه قرار نبود با هم بریم دیدنش _چند دقیقه پیش رفت خونه ،طنازیه خورده مریض احواله از حرفش ناراحت شدم : _اخی ،یادم باشه بهش زنگ بزنم حالش بپرسم _بیا سوار شو بریم با یه باشه ساده قبول کردم سوار شدم باز مثل همیشه اهنگ سنتی گوش می داد این اهنگ خوب می شناختم هوای گریه شجریان چون مجیدزیاد گوش میده یادم مونده چند لحظه ساکت بودم بعدش پرسیدم: _دختره رو ندیدی؟ از زمزمه اهنگ دست برداشت: _کدوم دختر؟ _عشقت دیگه لبخند آرومی رو لبش نشست: _تازه دیدمش نگام کامل به سمتش گرفتم همیشه اینجای قصه برام جالب بود : _جدی؟ سرش تکون داد ذوق کرده بودم: _تو اون لحظه چه حسی داشتی به قول شادمهرحس خوبیه ها؟ _شیطون _اسمش بهم نمیگی _الان نه کتش داده بود براش نگه دا رم منم دستم بردم تو جیبش: _لااقل عکسش ببینم دارم از فضولی می ترکم رو موبایلت عکسی چیزی ازش داری؟ _دارم ولی تو موبایلم نیست _خوشگله؟ _خیلی _عروسی اینجا می گیرید منظورم این که اگه دختره بگه بریم کانادا اونوقت چکار می کنی _هر چی عشقم بگه همونه خوب اون اگه اینطوری دوست داشته باشه چرا که نه _پس از همین حالا حسابی زی زی تشریف داری _تو فکر کن یه در صد خندیدم ادامه دادم: _عروس خانم مثل خودت اهنگ سنتی گوش میده؟ _نه اصلا واسه همین یه فلش تو ماشین دارم پر از اهنگ های که اون می خواد چشمام گرد شد: _مگه تا حالا سوارش کردی؟ _یه چند بار اره _ای کلک پس داری رو مخش کار می کنی زود بله رو ازش بگیری البته به همچین مرو خوشتیپی نه نمیشه گفت اگرم احیانا یه موقعه مخالفتی کرد بذار به عهده ی ابجیت زدم رو شونه اش: _من درستش می کنم برات ،غصه نخور داشم اوکی حالا اون یکی فلش نازنینت لطف کن چون منم موسیقی سنتی ندوس _توداشبرده بردار از خدا خواسته فلش بیرون اوردم وصلش کردم به پخش صدای یه آهنگ غمگین تو ماشین پیچید بیراهه معین رائفی حسابی بغض به گلوم دونده بود وتموم فکرم رفت پیش بهزاد داشتم حس می کردم حالم کم کم داره بد میشه که تو اون لحظه مهیار اهنگ رد کرد انگار فهمیده بود چشمام تر شده پرسید: _یاد مجید افتادی گور بابای مجید ،مجید دیگه خر کیه: _نه بابا خوبم یه اهنگ شادم بذاری بهترم میشم خوشم اومد ادمی نیست زیاد کنجکاوی کنه بخواد با سوالای پشت سرهم ته توی قضیه رو دربیاره به جاش گفت: _جلوتر یه رستوران سنتیه چندبار با بهداد رفتیم اونجا موافقی نهار با هم بخوریم اخ که همه چیزش سنتی عصاب خورد کنه ولی کاچی به از هیچی صورت خیسم پاک کردم با بالا کشیدن بینی ام گفتم: _باشه بریم
  5. وقت خواب مثل همیشه تلگرامم چک کردم مهیار onبود چه عجب براش نوشتم: _سلام پسر عمو زیاد منتظرم نذاشت: _سلام باربی _ بامنی؟ نوشت: _خوب بذار ببینم......اممممممممم نه با تو نبودم یدفعه دستم لیز خورد فرستادم واسه تو استیکر خنده چسپوند تنگ دل نوشته اش ،یه لبخند کوتاه زدم فرستادم: _واقعا که تچکر جمله اش خواندم: _معلومه که با توام شیطون _نوکریم داچ یه دو سه دقیقه گذشت فکر کردم دیگه نمی خواد باهام حرف بزنه واسه همین می خواستم برم که نوشت: _دوست دارم بیشتر همدیگه بشناسیم نظرت چیه؟ جواب دادم: _اول من شروع کنم یا تو فرستاد : _خانما مقدم ترند چه با شخصیت حالا چی بنویسم کاش می گفتم اون اول شروع کنه در حال..... is tayping بود: _چی شد سوالت یادت رفت برای اینکه زیاد منتظرش نذارم هول هولکی نوشتم: _تا حالا عاشق شدی ؟ دلم می خواست بزنم تو سرم اخه این چی بود نوشتی الان با خودش چی فکر می کنه جوابم اینطوری داد: _تازگیا نیمه ی گم شدم پیدا کردم جمله اش نشون داد زیاد رو سوالم حساس نشده براش فرستادم: _خوبه پس عاشق شدی ،ببینم کی شیرینی میدی؟ _به وقتش ایشالله برام موضوع جالب شده بودپرسیدم: _طرف می دونه؟ _هنوز چیزی بهش نگفتم استیکر تعجب کنار جمله ام قرار دادم: _چرااااااااااا؟ _باید تا ته اش در بیاری؟ _اخ ببخشید همه اش تقصیر زن عموه نیست که همه چی جز به جز مو به مو برام تعریف می کنه منم اینطوری عادت کردم فقط یه استیکر لبخند فرستاد نوشت صبر کن بهت زنگ می زنم جمله اش که خواندم تماس گرفت گوشی برداشتم: _زیادی کنجکاوی کردم؟ _نه راحت باش هر چی دلت می خواد بپرس به تاج تخت تکیه دادم: _دختره همکارته؟یعنی خانم دکتره؟ _نه نیست _تو خیابون که باهاش اشنا نشدی؟ _هم اره هم نه یه مدل قاطی پاتیه _عشق خیابونی درد سره ها میگن اونی که تو خیابون باهات اشنا میشه تو خیابون هم تنهات می ذاره خیلی مواظب باش البته کیس مورد نظر تو این مدلی نیست احتمالا ،ولی خوب یه خورده محتاط باشی بد نیست _نصیحت دیگه ای نداری مادر بزرگ _از حرفم ناراحت شدی _نه ولی من بچه ی دو ساله نیستم طرفم کامل می شناسم _اوکی توجیح شدم گوشی تو دستم جا به جا کردم ادامه دادم: _یه سوال دیگه بپرسم؟ _اهوم _همین مدالیه ها _اشکال نداره ،اگه خط قرمزا رد نکنی سعی می کنم به هر چیزی که می پرسی جواب بدم پاهام تو شکمم جمع کردم: _اولین کسی که ازش خوشت اومد یادته؟ انگار دودل بودچیزی بگه یا نه ولی جواب داد: _اره اسمش هستی بود _خوب ادامه بده داره جالب میشه _چی ادامه بدم _اذیت نکن دیگه مگه نگفتی هستی هانی جونت بوده درباره اش بگو دوست دارم بدونم _این موضوع مال خیلی وقت پیشه شاید مال ده سال قبل بعدش دختره نامزد کرد منم رفتم کانادا _مجنون که نشدی سر به بیابون بذاری؟ خندید: _نه بابا _این تن بمیره راست میگی؟ _مگه دیوونه ام فکر کنم الان بچه ام داشته باشه چه جالب انگیز پس عالی جناب شکست عشقی خورده همین جوری که به حرفاش گوش می دادم پرسیدم: _خیلی طول کشید تا فراموشش کنی؟ _هستی فقط یه حس بود که مال دوران نوجونیه همین ،خودت چی تا حالا کسی دوست داشتی؟ ماجرای مجید کوتاه براش تعریف کردم حرفام کامل گوش دادبعدش پرسید: _مجید هنوز برات مهمه؟ _نه بابا خیلی وقته فراموشش کردم اصلا ماجرای من و مجید از اولش اشتباه محض بود حالا مجید وللش یه سوال دیگه (اماده ای؟)?are you ready _بپرس خانمی بدون توجه به خط قرمزی که گفته بود شیطون تر از قبل پرسیدم: _اولین کسی که بو... حرفم زود قطع کرد: _چرا سوالات همه شون این شکلیه؟ _یعنی زیاده روی کردم _ایرادی نداره _اگه خوشت نمیاد مجبور نیستی جواب بدی _نه میگم مشکلی نیست _پس این کار کردی، دکی ازت بعید بود ،اسم طرف میگی؟ یه کم ساکت بود بعد از چند دقیقه بالاخره جواب داد: _هستی با تعجب گفتم: _تو هستی بو.... بازم پرید تو حرفام: _فقط یه بار بعدش کلی از خودم بدم اومد _مگه چکار کردی که اون حس نفرت بهت دست داد _دست بردار گندم میشه ول کنی _خیلی خوب یه سوال اسونترچی بیشتر از همه ناراحتت می کنه _دروغ تنها چیزیه که نمی تونم باهاش کنار بیام خسته بودم چشمام مالیدم ادامه دادم: منم از بدقولی بدم می اد دوست دارم وقتی یه کسی قولی بهم میده پای حرفش وایسه اومیدوار بودم منظورم گرفته باشه بیاد عمارت ساکت بود چیزی نگفت انگار سوال پرسیدن گذاشته بود به عهده ی من بی صدا خمیازه کشیدم گفتم: _رنگ مورد علاقه _فکر کنم ابی چه تفاهمی عدل رفت سر وقت رنگی که من عاشقشم : _لایک ،حالا حیون که دوست داری بگو _اسب _منم جوجه اردکا رو دوس دارم وقتی بچه بودم بابام برام دوتا جوجه اردک خرید ولی این سارای زامبی سر یکی شون کند طفلی اون یکی تنها شد از تنهای دق کرد بعد اون دیگه هیچوقت جوجه اردک نخریدم چون می ترسیدم بازسارا از راه برسه کله شون بکنه یادم نیست چقدر ولی اون شب خیلی با مهیار حرف زدم تقربیا نزدیک صبح بود که دیگه خداحافظی کردیم اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی بیهوش شدم و خوابم برد ولی خواب عمیق وخوبی بود **************
  6. سرم زیر بالشت فرو کرده بودم به هق هق افتادم که صدای موبایلم ساکتم کردحوصله نداشتم ولی گوشی برداشتم صفحه اش باز کردم بهداده اسی که فرستاده بود خواندم: _بیا پی وی اینترنتم روشن کردم اما اونقدر حالم بد بودکه تصمیم گرفتم زود خداحافظی کنم برم تا دید on شدم نوشت: _سلام چطوری؟ یه استیکر ناراحت براش فرستادم اونم بلافاصله پرسید: _چته پیشو بگو کی اذیتت کرده بزنم پرپرش کنم انگشتام بی جون روی صفحه ی گوشی به حرکت در اومد: _بی خی دُکی دپرسم امشب بای نوشت: _اتفاقی افتاده؟ جواب دادم: _نه هیچی نیست مثل بچه ها فرستاد: _تو رو غران امان از دست بهداد نوشته اش باعث شدلبخند کم رنگی رو صورت پر زاشکم بشینه جواب دادم: _اره خوبم فقط یه کم پکرم یاد بدبختیام افتادم هراز گاهی اینطوری میشم یه استیکر بوس فرستاد: _این هم یه بوس برای اینکه دلت وا بشه زودی براش نوشتم: _شیطون شدی هاطناز ببینه کله ات می کنه کلی استیکر مختلف بوس فرستاد: اینام برای طناز که یه موقعه حسودیش نشه _چه عاچقانه _معلومه که بهتر شدی راستی می خواستم برای چند روز دیگه دعوتت کنم جشن سالگرد ازدواجمون تو هم بیای خوشحال میشم سرم خاروندم مونده بودم چی بنویسم: _اما صدا قشنگ نمی زاره فرستاد: _صدا قشنگ با من نوشتم: _عمو و بقیه چی؟ _اونام بامن دوست داشتم برم یه خورده این روحیه ی کوفتیم جون بگیره واسه همین تو جوابش فرستادم: _باشه پس می بینمتون فعلا اونم خداحافظی کرد رفت،چشمای خستم بستم باید بخوابم حداقل تو خواب مجبور نیستم غصه بخورم به اون همه اتفاقی که افتاده فکر کنم ************ _بهزاد صبر کن _باشه واسه بعد صداش نشون داداصلا حوصله ام نداره پشت سرش راه افتادم گفتم: _فقط یه دقیقه زیاد وقتت نمی گیرم با همون لحن قبلی ادامه داد: _گفتم بعداً _راجعبه مجیده یدفعه ترمز کرد با اون نگاه خشمگین پلنگ گونه اش برگشت سمتم: _تو چی گفتی؟ وقتی اینجوری تو چشمام زل می زد اگه از ترس سکته هم می کردم باز کم بود من نمی فهمم مگه خودش دیشب نگفت همه چی بین مون تمومه پس چرا تا حرف از مجید میشه زودی غیرتش گل می کنه اماده اس جرت بده خول جل خودمه دیگه عاشق این علاقه ی پنهونیشم که هر کاری هم بکنه و هر چقدر بزنه زیرش باز یه موقعه های تابلو می کنه توقلبش چه خبره تا دید فکرش خواندم فوری رنگ نگاهش تغییر کرد: _حرف بزن بهتره تا سر و کله ی سارا پیدا نشده فوری حرفام بزنم که زودی به خواسته ام برسم: _خوب می دونی مجید اصلا ادم محتاجی نیست اون تو شیراز مغازه ی طلا فروشی داره پدرشم از بازاریای معروف شهرمونه،خونه ماشین پول هرچی که برای یه زندگی خوب لازم هست اون داره اما می دونی چرا همه چی ول کرده اومده اینجا؟بخاطر سارا ،تا بتونه مثل قدیما دوباره سارا به دست بیاره راستش اونی که مجید بخاطرش نامزدی مون بهم زد سارا بوداونی که بخاطرش من ول کرد سارا بود سارا همون دختریه که بهت گفته بودم ولی بین خودمون بمونه اونا نمی دونن من همه چی می دونم یه موقعه حرفی در این مورد بهشون نگی کلافه و بی حوصله گفت: _داستان نگو برو سر اصل مطلب _بذار مجید اینجا بمونه اگه اینجا باشه هم به سارا میرسه هم اینکه اون از سر راهت برمی داره صبح شنیدم بهت چیا گفت عاشقتم دوست دارم برات می میرم خلاصه تو برای رسیدن به پرنسس خوشگلت باید همه ی مانع ها رو از سر راهت برداری برداشتن یه مانع به تنهایی کافی نیست منظورم که می فهمی ایشالله عصبی دندوناش روی هم فشار داد ولی انگار ته ته اش حرفام قبول داشت: _خیلی خوب می تونه بمونه بهش بگو ماشین اماده کنه میرم بیرون یه لبخند ساده تحویل بهزاد دادم رفتم سروقت مجید، رنگ پریده و نگران اومد طرفم: _چی شد گندم باهاش حرف زدی؟ _اهوم _شیری یا روباه؟ کتش تو دستش با استرس فشار می داد اخه برمجه این سارای نسناس چی داره که اینطوری هلاکشی دلم نیومد بیشتر از این معطلش کنم تو نگرانی نگه اش دارم واسه همین با یه لبخند پیروز مندانه گفتم: _خوب معلومه شیر شیر راضیش کردم بمونی _دمت گرم خیلی خانمی _خیلی خوب برو به کارت برس تا پشیمون نشده فوری کتش تن اش کردرفت ایول به خودم با یه تیردوتا نشون زدم یک اینکه حالا بهزاد می دونه سارا دوست دختر مجیده پس احتمال فکر کردنش به سارا به منفی هزار میرسه دو مجید به کارش تو عمارت ادامه میده اینطوری دست و بال سارا بسته اس نمی تونه هیچ جوری به بهزاد برسه وبدون اینکه بفهمه انتقام گذشته رو ازش گرفتم تا اون باشه دفعه ی دیگه با گرگ بیابون طرف نشه از این جور چیزا،اره دیگه به من میگن گندم نه برگ چقندر جونم،هر کی پا رو دمم بذاره بدجوری جوابش میدم طوری که تا عمر داره فراموشش نشه، خیلی خوب دیگه ژست گرفتن کافیه بهتر برم سروقت کارای ناتموم عمارت *************
  7. SUBJ1
  8. SUBJ1
  9. یکی از پیراهن های بهزاد تنم کردم تو تخت دراز کشیدم امشب برنگشت عمارت لابد الان پیش اون مار خوش خط و خاله داره .......فکر بی سانسوری که اومد تو ذهنم فوری انداختم بیرون خواستم بهش اس بدم ولی تا انگشتام روی صفحه ی لمسش به حرکت دراومد فوری پشیمون شدم به جاش یه اهنگ paly کردم موبایلم گذاشتم کنار ،همون لحظه در اتاق باز شدخودش بوداز دیدنش تعجب کرده بودم دلخور گفتم: _به به حضرت اقا راه گم کردی از این ورا اومد بالای سرم با خاموش کردن اهنگ موبایلم گفت: _چرند نگو عصاب ندارم همیشه ی خدا همینطوره وحشی قاطی پاتی ،حالاچی شده که این وقت شب ازاون پرنسس خوشگلش دل کنده اومد مثل بلا سر من نازل بشه فقط خدا می دونه ابروهام تو هم گره خورده بود: _چرا برگشتی؟ _خونمه نیام ؟ مثل پلنگ زخمی نگات می کرد واقعانم پلنگ بود جسور و خشن بی رحم یه خورده از این حالت نگاهش می ترسیدم: _باشه اونجوری ادم نگاه نکن زهرم رفت _خوب گوشات وا کن ببین چی میگم دو کلمه حرف باهات دارم بعدش از اب غوره دادو بیداد عرعر خبری نباشه فهمیدی یا نه؟ عجب ادبیات سخیفی خوبه منم بهت بگم بنال سعی کردم خودم کنترول کنم جواب دادم: _باشه بگو می شنوم خیلی رک و جدی گفت: _وقتت بیخود کنار من هدر نکن من آدمی نیستم بخوام پات وایسم از فردام نمی خوام یه کلمه در مورد این رابطه ی مزخرفی که تو شروعش کردی بشنوم پس یه کلام تمومش می کنی همین بغض کرده بودم با حالت داغونی فقط گوش می دادم دستش گرفت زیر چونه ام پرسید: _شنیدی چی گفتم یه قطره اشک بی اختیار از چشمام افتاد دوید روی انگشتای بهزاد،گفت گریه نکن اما دست خودم نبود خودش سر می خورد می اومد روی گونه ام: _با توام نکنه کری؟ لبام واضح می لرزید : _فهمیدم یه سیگار روشن کرد رفت سمت پنجره دستم دور پاهام حلقه کرده بودم بعد از یه سکوت مرگ آور که فقط صدای فین فینای من می شکستش گفتم: _هیچوقت قلبت واسه من جا نذاشت هیچوقت دوستم نذاشتی تو که من نمی خواستی چرا من کشیدی تو این بازی چرا با قلب و روحم بازی کردی چرا احساس آدما برات مهم نیست... بیشعور نذاشت ادامه بدم عصبی دود سیگارش بیرون داد: _بس کن گندم چون اگه دهنم باز کنم دلت بدجوری می شکنه _ولی این حق من نیست ابلهه روانی سرم غرید: _نه تو مهمی نه حقت مهم اونی که من می خوام دیگه نتونستم تحمل بیارم گستاخ مقابلش وایسادم: _یه دقیقه دیگه تو اتاق بمونی مزخرفاتی که میگی ادامه بدی بدجوری رسوات می کنم اونوقت می خوام ببینم چه جوری می خوای پرنسس ات به دست بیاری موهام از پشت گرفت محکم کشید عقب: _زبان دراوردی کوچلو جرات داری جیک بزن ببین چه جوری مثل سگ پشیمونت می کنم صدام گرفته بود بالا نمی اومد : _باشه ،باشه فقط ولم کن داری موهام می کنی بدون اینکه چیزی بگه ولم کرد در حالی که از اتاق بیرون می رفت در محکم پشت سرش بست
  10. تو فکر دیشب بودم که یه دختره عین جن جلو روم ظاهر شد وا بسم الله این دیگه کیه از کجا پیداش شد نکنه واقعا جنه،زیر لبم یه بسم الله گفتم نه بابا غیب نشد ادمیزاده از سینی دستش معلومه خدمتکار جدیده انگار بهزاد خان خدمه ی جدید استخدام کرده نکنه این دختره بخواد جای من بگیره فردا از کار بی کار بشم ای تف تو روت بالاخره اونقدر رو مخ طرف بودی که داره برات جایگزین میاره فوری از پله ها پایین رفتم ببینم طرف کیه که بین راه مجید دیدم دو سه پله از من جلوتر بود خودم بهش رسوندم: _هی مجید ،مجید با توام وایسا به سمتم که برگشت دیشب پرید تو ذهنم ولی چشمم روی اون اتفاق بستم با ابرو به دختره اشاره کردم: _می دونی کیه؟ شونه هاش بالا انداخت با من از پله ها پایین اومد: _نه زیاد اسمش دریاس زری خانوم می گفت قبلا مستخدم عمارت بوده چندی سال رفته پیش ماهرخ خانم الان هم برگشته انگار خونه به مستخدم های بیشتری احتیاج داره واسه همین ازش خواستن بیاد خیالم راحت شد که نمی خواد جای من بگیره ادامه دادم: _پس این قبلا هم اینجا بوده دیگه درباره اش چی می دونی _دیگه هیچی سارا ندیدی؟ این دختره احتمالاخبرای زیادی ازخونه ماهرخ خانم داره اگه باهاش دوست بشم می تونم به همه ی اون خبرا دست پیدا کنم با صدای مجید که دوباره سوالش پرسید به خو دم اومدم: _حواست کجاست خوابت برده؟ _ها چیه مجید؟ _سارا کجاست تو ندیدیش؟ زیر گِل من چه می دونم: _چند دقیقه پیش تو سالن بود چطور ندیدیش مسیرش به سمت پله ها عوض کرد : _من یه سر برم پیش اش بیام باید یه چیزی حتما بهش بگم اخ مجید اگه زور داشتم طوری می زدمت که با فرشای سالن یکی بشی اصلامی زدم می ترکوندمت تیکه تیکه ات می کردم می انداختمت جلوی گرگای بیابون راستش بخوای تو از اولش هم بد سلیقه بودی که اون سارای نکبت بدقواره بی ریخت ترجیح دادی به من ،بهتره دیگه این بحث تمومش کنم اصلا مجید بیخیال برم به کارام برسم تا داد زن عمو درنیومده اما قبلش باید یه زنگ به مهیار بزنم دیشب شمارش از بهداد گرفتم شاید باید از اولش می رفتم سراغ بهداد اینطوری این اوضاع پیش نمی اومد همه چی بهتر بود ولی هر اتفاقی یه حکمتی داره حتما لازم بوده بیشتر از این بی خبر نمونم موبایلم از تو جیبم بیرون آوردم شماره ی مهیار گرفتم صدای چندتا بوق تو گوشم پیچیدگوشی از اون طرف خط برداشته شد: _بله؟ صداش سرحال بود نشون می داد خواب نبوده لبخند به لب گفتم: _سلام بر پسر عموی سحرخیز فوری شناخت: _توای گندم؟ _یس _شماره ی من از کی گرفتی؟ شیطون خندیدم: _تو فکر کن از کلاغا یه نگاه به آشپزخونه انداختم هیچکی حواسش به من نبود ادامه دادم: _می خواستم دیشب بهت زنگ بزنم انگار داشت رانندگی می کرد صدای موسیقی سنتی که داشت گوش می داد می تونستم بشنوم ولی یدفعه کم اش کرد نگران پرسید: _چیزی شده؟ شروع کردم به راه رفتن : _نه راجعبه اون گوی موزیکاله _اهان اون میگی اون مال توه واسه تو خریده بودمش گفتم شاید از این جور چیزا دوست داشته باشی اینجا رو باید می گفتم اونوقت به چه مناسبت ولی ندید بدیدم بودم کاریمم نمی شد کرد ذوق زده گفتم: _راست میگی ؟وای تو واقعا معرکه ای پسر ،خیلی وقته که کسی بهم کادو نداده _خوشحالم که خوشت اومده _خوشم اومده ؟عاشقش شدم بی نظیره راستی شکلاتام مال منه؟ _اره هرچی تو اون پاکت بود مال توه _اخیش خیالم راحت شد مرسیدم،راستی الان کجای نمی آی عمارت ببینمت _تو راه بیمارستانم فکر نکنم امروز فرصت داشته باشم بیام اونجا _باشه پس مزاحمت نمیشم روز خوبی داشته باشی دُکی _ممنون تو هم همینطور دختر بازداری مخ کی می خوری زود باش بیا سروقت کارت با صدای زن عمو فوری تماس قطع کردم: _باشه زری جون اومدم دهنم به حرف بود داشتم می رفتم اشپزخونه که حرفای دریا شنیدم: _وا مگه نمی دونستی خاله زری گلبرگ خانم و بهزاد خان خیلی وقته اشتی کردن روز تولد ارباب قراره عقد کنن چقدر این روزا داره بهم شک وارد میشه کاش می تونستم دسته ی جارو رو فرو کنم تو حلق این دختره ی بد خبر تا خفه بشه ادامه نده خدا جون چه خبرته این روزا چرا گازش گرفتی اینقدر ناراحتم می کنی غم باد گرفتم بس که غصه خوردم ریختم تو خودم یه کم به فکر منم باش یهو دیدی طاقتم تموم شد کار دست خودم دادم اونوقت دلت برام می سوزه به خودت میگی چرا ازش غافل شدم ولی اون روز دل سوزی به درد من نمی خوره چون من تخت تو گورم گرفتم خوابیدم اینا خط و نشون نیست ها اینا رو گفتم هوام داشته باشی راستی من دیگه باید برم سالن تی بکشم تو هم حرفام یادت نره بهشون فکرکن باریک الله سطل و تی به دست از پله ها بالا رفتم اخ جون دعوا باز این سارا و مجید کله پوک افتادن به جون هم دارن همدیگه رو جر میدن تی گذاشتم یه گوشه پشت یکی از ستون های سالن قایم شدم فقط گوش می دادم: _مجید جرات داری یه بار دیگه سرم داد بکش اونوقت می بینی چکار می کنم _بذار روشنت کنم دختر جون از این عمارت که سهله از این دنیام برم دست بردار تو یکی نیستم _گُه نخور عوضی مال این حرفا نیستی _تو یا سهم منی یا مال گور فکر این مرتیکه بهزاد از سرت بیرون کن تو فقط مال منی _شتر در خواب بیند پنبه دانه به به واقعا به به چه روزخوبی چه خبرای فوق العاده ای دارم می شنوم گلبرگ کم بود این هم بهش اضافه شد اخه دختره ی ایکبیری تو رو کجای دلم بزارم دیگه داشت گندش در می اومد اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفته بودن تا عمو و بقیه دو هزاری شون نیفتاده عنتر جون شون چه غلطی کرده یکی باید این دوتا رو از هم سوا کنه شیطون میگه نرم جلو باباش بفهمه همچین از چرخ گوشت ردش کنه که مادر بگرید اما چکار کنم دلم رضا نداد پا پیش گذاشتم : _چه مرگتونه اول صبحی افتادید به جون هم صداتون تا هفتا کوچه اون ورتر می ره سارا بدجوری اخم کرده بود البته یه کمم رنگش پریده ولی رو که رو نیست سنگ پای قزوین جلوش لنگ می اندازه با عصبانیت گفت: _از این خر مغز بپرس اول صبحی ریده به عصابم مجید کنترولش از دست داد نزدیک بود بهش حمله کنه ولی من مانعش شدم: _چه خبرته آروم بگیر می خوای شر به پا کنی سارا فرستادم اشپزخونه روبه روی مجید وایسادم: _چه تونه چرا دعوا می کنید؟ کلافه با خودش حرف می زد: _اخرش کاری می کنه بزنم ناقص اش کنم ادم بیشعور بعدش نگام کرد با همون لحن قبلی ادامه داد: _رفته پیش این مرتیکه بهزاد سوسه اومده اون هم دیگه نمی خواد من اینجا کار کنم بهترین موقعیت بود مچش می گرفتم می گفتم خوب نخواد تو که لنگ پول اینجا نیستی برو سروقت زندگی قبلی ات ولی به دو دلیل نگفتم یک اینکه من خودم دیشب به بهزاد گفتم مجید نامزد سابقمه لابد موتورش به این خاطر داغ کرده عذر مجید خواسته دوم اینکه موندن مجید اینجا به نفعه منه چون جلوی سارا مثل یه سد می گیره نمی زاره گربه دستش به گوشت برسه پس هر جور شده نباید بذارم مجید از اینجا بره واسه همین ارومش کردم: _نگران نباش من با ارباب حرف می زنم _جدی؟ _اره چرا که نه باشنیدن حرفم کمی خیالش راحت شدگفت: _خیلی گلی _دیگه زود پسر خاله نشو تا ببینیم چی پیش می اد
  11. SUBJ1
  12. با پشت استینم اشک های که از دو طرف چشمام به لابه لای موهام دویده بود پاک کردم از جام پاشدم پاکت کادوی بهزاد روی میز کنار تخت برام چراغ سبز می داد هنوز نمی دونستم مهیار براش چی خریده دسته ی پاکت گرفتم ناراحت پرتش کردم یه گوشه همراه کادو دو تا چیز دیگه هم از جعبه بیرون زد خودم مجبور کردم به همه چی بی اعتنا باشم ولی تموم صبرم همون دو دقیقه بود رفتم سمتش روی زمین نشستم به به چه ساعتی چه سلیقه ای باریک الله واقعا اما صبر کن صبر کن داری یه ریز واسه خودت چی میگی پولی هم که بابتش داده شیک و قشنگه حالا می خوای این همه پول از کجا بیاری،جناب پسر عمو با خودش چی فکرکرده که من بانکم می تونم این مبلغ بهش پس بدم با پول این ساعت میشه یه محله رو سیر کرد دور از جون مثل خر تو گل گیر کرده بودم اخه خنگ خدا چرا با مردی می ری خرید که یه جا این همه پول خرج می کنه اون هم واسه کی واسه دختری که فقط عکسش دیده اصلا هم عین خیالش نیست اون پول چقدر زیاده، خوب اون چه می دونه نداری یعنی چی ؟چه می دونه محتاج بودن یعنی چی؟چه می دونه فقر یعنی چی؟اما تو که می دونی چرا این کار کردی موندم بهت چی بگم بی عقلی دیگه بی عقل و گرنه همچین اشتباهی نمی کردی از سرزنش کردنم دست برداشتم خودم به خودم دلداری دادم: _خیلی خوب دیگه من از کجا باید می دونستم میره از گرونترین نقطعه ی دنیا خرید می کنه چاره چیه کاریه که شده نمی تونم بگم پس اش بده حالا بعدا باهاش حرف می زنم ببینم قبول می کنه مبلغ ساعت قسط بندی کنه یا نه ساعت کنار گذاشتم بقیه ی چیزای تو پاکت نگاه کردم یه بسته از اون شکلاتای مامانی با یه گوی موزیکال گوی کوک کردم یه اهنگ غمگین وملایم شروع کرد به پخش شدن همون طور که دونه دونه شکلاتا رو تو دهنم می ذاشتم گوی نگاه کردم یه باغ که توش بارون می اومد و منظره ی قشنگی داشت مثل بچه ها باهاش سرگرم شده بودم لبخندای ساده ای می اومد رو لبم : _پس تو باغ بارون زده ای آره؟تو مال کی هستی چقدر خوشگلی عاشقتم سرگرم گوی بودم که یدفعه به خودم اومدم دیدم همه ی شکلاتا رو خوردم ای وای من ،حتما مهیار این برای یه کس بخصوص خریده یادش رفته برداره حالا چکار کنم همه رو که خوردم رفت نمی تونم که تفش کنم لااقل پاشو گوی بذار سرجاش تا یه گند دیگه ای بالا نیاوردی بهتره یه زنگ به مهیار بزنم ببینم جریان چیه اره همین کار می کنم الان دو دقیقه ای باهاش تماس می گیرم اما صبر کن کجا با این عجله من که شمارش ندارم پس فکر کن فکر کن ببین چکار می تونی بکنی؟ دم در اتاق سارا ایستاده بودم خواستم در بزنم که از اون تو صدای مجید شنیدم: _تو چرا نمی خوای بشنوی ها سارا؟چرا؟ _از جونم چی می خوای مجید ولم کن دیگه _من بخاطر تو اومدم اینجا بخاطر تو گندم ول کردم بخاطر تو ازدواجم با نسترن بهم زدم اما نمی دونم تو چرا اینقدر عوض شدی _بسه مجید بسه داری دیونه ام می کنی،غلط کردم ،غلط کردم می فهمی یعنی چی نزدیک بود پس بیفتم یعنی سارا با مجیدبوده این امکان نداره غیر ممکنه در داشت باز می شد فوری تو اتاق بغلی پنهون شدم اونا همچنان داشتن جرو بحث می کردن: _مجید دنبال من نیا دیگه هم پیگیر این قضیه نشو دلم نمی خواد کسی از این قضیه بوی ببره _سارا من تو راحت به دست نیاوردم راحت از دستت بدم می دونی چقدر گذشت می دونی چقدر گشتم تا پیدات کنم با من بیا گلم ،با من بیا بذارهمه چی از نو شروع کنیم از کنار در بیرون نگاه کردم مجید صورتش به صورت سارا نزدیک کرد فکر کردم سارا مانعش نمیشه ولی بدجوری اون از خودش روند: _بار اخرت باشه اینقدر به من نزدیک میشی من یه اشتباه کردم دیگه ام نمی تونم ادامه بدم از زندگیم بکش بیرون ایول سارا خوب حالش گرفتی باریک الله خوشم اومد دلم می خواست این بگم ولی نم اشک تو چشمام نشست چرا داشتم گریه میکردم چرا گونه هام خیسه چرا چشمام می باره شاید نباید واقعیت می فهمیدم شاید نباید می فهمیدم بین اون و سارا چی گذشته چرا من هیچوقت بهشون شک نکردم چرا تموم غصه هام به سارا گفتم چرا درد دلام به اون گفتم دستم جلوی دهنم گرفتم تا کسی صدای گریه هام نشنوه این اشکا نه بخاطر ساراس نه به خاطر اون مجید لعنتیه نه بخاطر کارشون فقط به خاطر خودمه به خاطر قلب ساده ام که خیلی راحت هر کسی باور می کنه اصلا چرا باید من و سارا هردومون از یه نفر خوشمون می اومد کاش می شد گذشته ها رو پاک کرد
  13. جدیدا
  14. SUBJ1
  15. детские болезни Отзыв: Летом ездили в гости. Наша знакомая, аллергик, при встрече постоянно расчесывала руку после укуса овода. Место укуса крепко покраснело и припухло. У меня с собой был дезодорант- крем Aclon. Я смазала ей место укуса. Зуд прошел примерно сразу, а через минут 30-40 кожа посветлела, отек прошел.3 месяца подряд пила виоргоны 1 и 21. косметика мертвого моря качественная В результате их применения у меня на спине проявился опоясывающий лишай, данной инфекцией я болела более 25 лет назад. На этот раз участок покраснения кожи был меньше, чем в прошлом, но это вызвало у меня боязнь. Ощущения были неприятными: боль как от ожога, постоянно хотелось расчесывать. Я продолжала пить виоргоны, а поверхность покрасневшей кожи стала намазывать желе для ухода за кожей с флуревитами и минералами Мертвого Моря. печень Спустя 5 дней от инфекции не осталось и следа! Думаю, что на этот раз инфекция покинула мой организм навсегда! Наши косметика и флуревиты работают!!! Ваша молодость и красота! дальнозоркость
  16. Возможность заниматься спортом необходима для нормального развития и здоровья каждого ребенка, и мы будем рады создать вам и вашим детям пространство для интересных, безопасных и разнообразных спортивных игр. Для фитнесса универсальные уличные тренажеры от заслуживающего доверия интернет - магазина. Доставку и монтаж осуществляем к Вам домой по всей Украине : Днепр , Киев , Луцк , Николаев , Тернополь , Харьков , Черновцы курьерскими компаниями Новая Почта, Интайм или транспортом завода без предоплаты в течении 2-3 дней после заказа. Стоимость доставки и установки на силовые спортивные площадки уточняйте телефонами, вайбером или по почте консультантов завода-производителя kiddishop.com.ua.
  17. SUBJ1
  18. SUBJ1
  19. با هم ازکافی شاپ بیرون اومدیم خواستم خداحافظی کنم که به پله ها اشاره کرد: _بیا از پله ها بریم من می رسونمت مسیرمون یکیه تعارف اومدنیومد داره می خواست نگه از خدا خواسته سوار شدم همراهش رفتم ولی اونقدر خسته بودم که کل مسیر خوابیدم بین خواب و بیداری یه چیزی افتاد تو دهنم شیرین بود هوشیار که شدم فهمیدم شکلاته یادم اومد کجام به دنبالش صدای مهیار اومد: _تو چرا می خوابی دهنت باز می مونه مواظب باش شکلاتی که گذاشتم دهنت نپره تو گلوت _خوشمزه اس بازم از این شکلاتا داری؟ _تو داشبرده هر چقدر می خوای بردار جلوی در عمارت بودیم از تو ماشین یه نگاه به حیاط انداختم عو عو بهزاد برگشته مجیدم داشت خودروش پارک می کرد به سمت مهیار چرخیدم : _وای مهیار بهزاد اومده پوستم کنده اس من دیگه برم راستی نمیای تو؟ _الان نه کار دارم ولی بعدا حتما میام پیاده شدم در حالی که درماشین می بستم گفتم: _پس یادت نره قول دادی صبر کردم تا بره ازش قول گرفتم با یه بوق خداحافظی کرد دور شد زود لباسم عوض کردم رفتم آشپزخونه خدا رو شکر تنهام فعلا از غرغرای زن عمو خبری نیست اما دیر شده بود باید برم دست به کار بشم به بهداد گفته بودم براش ژرشک پلو درست کنم یه موقعه بیاد و به قولم عمل نکرده باشم خیلی بد میشه داشتم گوشتا رو با حوصله تفت می دادم که مجید اومد اشپزخونه بدون اینکه نگاهش کنم خودم به درست کردن غذا مشغول کردم قوری روی سماور برداشت پرسید: _چای می خوری؟ جوابش ندادم فقط با اخم بهش نشون دادم ازم دور باشه دوتا استکان برداشت برای هردومون چای ریخت گفت: _کل روز بیرون بودی حتما خیلی خسته ای تازه دمه خودم درست کردم استکانا رو گذاشت روی میز منتظر نگام کرد منم بهش محل ندادم بی اهمیتش کردم ولی از رو نمی رفت : _گندم بیا دو دقیقه بشین می خوام باهات حرف بزنم اخمام غلیظ تر شد : _چکار داری؟ _تو بشین میگم _من با تو حرفی ندارم پا شد اومد سمتم: _ولی من دارم زیر قابلمه رو کم کردم کلافه گفتم: _تو قبلا حرفات زدی چیزی برای گفتن نمونده من هنوز رو حرفمم صد دفعه دیگه ام به سمت عقب برگردم همون اتفاقی بین مون می افته که قبلا بوده من گذشته ها رو فراموش کردم تو هم تموم اون خاطرات بنداز دور یه پوزخند مسخره تحویلش دادم: _منتظر بودم تو بگی لحنم تلخ تر شد با کنایه ادامه دادم : _راستی اون عشق رویایت به کجا رسید همون دختر میگم که بخاطرش تب و لرز می کردی همونی که بخاطرش ولم کردی دوست دختر عزیزت کو پس ؟اها یه چیزدیگه شنیدم ازدواج کردی همون دختره اس همون که می خواستیش ؟خوب کو پس ؟چرا تنهایی ؟ولت کرده؟اخی معلومه که ولت می کنه اخه تو ادم نیستی یه بی شرفی که فقط بلده با احساسات بقیه بازی کنه اما این مطمئن باش مجید تا وقتی اه من پشت سرته از زندگیت خیر نمی بینی بهش حسابی برخورد ولی لحنش هنوزم آروم بود: _من واسه این حرفا نیومدم فقط می خواستم بهت بگم از بودنم اینجا نترس من برات درد سر نمیشم _تو کی هستی بخوای واسه من دردسر شی ها؟کی هستی عوضی عقب مونده برعکس من که خون خون ام می خورد تن صداش اصلا بالا نمی اومد : _باشه داد نکش صدات بیار پایین به حرفش گوش ندادم با توپ پر بهش حمله کردم: _مجید همین فردا از اینجا می ری دیگه ام برنمی گردی صبح که پا شدم نمی خوام چشمم به چشمت بیفته حالیت شد یا نه؟ این گفتم خواستم برم که بازوم گرفت : _وایسا کجا؟ _ولم کن وگرنه جیغ می زنم یه لحظه صداش مثل من بالا رفت : _مگه با تو نیستم بتمرگ سرجات همون لحظه عمو اومد تو سالن مجید خان هم تا عمو حواسش نبود فوری دستم ول کرد خوش شانسی اورده بودم اینطوری بالاخره تونستم ازش فرار کنم خسته و کلافه از پله ها بالا رفتم احتیاج داشتم یه خورده دراز بکشم ذهنم از این اتفاقا خالی کنم زیر لب مجید نفرینش می کردم که یهو دستی من کشید داخل اتاق بهزاد،با چشمای وحشت زده نگاش کردم: _زده به سرت هیچ معلوم هست چکار می کنی بهزاد؟ نذاشت حرفم تموم بشه یه گوله اتیش بود شونه هام گرفت من چسپوند به دیوار: _با من بازی نکن گندم بد می بینی هنوز بخاطر رفتار دیشبش از دستش دلخور بودن معترض پرسیدم: _باز چه مرگته؟ رگ کنار گردنش از شدت عصبانیت برجسته شده بود می زد: _دیونه ام نکن من قاطی کنم همین جا می کشمت چشمم به تاتوی انگلیسی اسم گلبرگ رو مچش افتاد مال خیلی وقت پیشه اما مثل خار تو چشم فرو می رفت ویادم می اورد چه خبره اونقدر بهم ریخته بودم که تا تجربه اش نکنی نمی فهمی چی میگم از پشت اشک نگاهش کردم : _من که می دونم دردت چیه و چرا رفتارت عوض شده دنبال بهونه ای من از سرت وا کنی ولی من بدون تو دق می کنم با من این کار نکن از کنار شقیقه اش عرق می چکید به والله خون به مغزش نمی رسید صورتش به اندازه ی یه بنده انگشت با صورتم فاصله داشت نفسای عصبی و داغش روی پوستم حس کردم لحن تندش بدجوری قلبم می لرزوند: _که من دنبال بهونه ام ها کافیه یه کلمه دیگه بگی زبونت از حلقومت میکشم بیرون اون مرتیکه کی بود باهاش برگشتی دیشب کدوم گوری بودی با این رانندهه عماد چه سر و سری داری که نیومده از راه بهت دست می زنه کرم نریز گندم وگرنه از زندگی ساقطتت می کنم دهنم از طعم اشکام شور شده بود : _داری هزیون میگی روانی من کار اشتباهی ازم سرنزده الان با مهیار برگشتم تو خیابون دیدمش دیشب با بهداد رفتم بیرون چون حوصله اش سر رفته بود چون اومده بود پیش توولی تو رفتی با خاطرات عشقت سرگرم شدی با رانندتم دعوام شد چون دوست ندارم با نامزد سابقم یه جا زیر یه سقف باشیم عماد همون مجیده که بهت گفته بودم حالا که همه چی فهمیدی دیگه ولم کن دستش روی شونه هام شل شدو گیج نگام می کرد دلم داشت می ترکید تو عمق چشماش پشیمونی موج می زد اما بهش اجازه ندادم حرفی بزنه بی معطلی از اتاقش اومدم بیرون
  20. SUBJ1
  21. SUBJ1
  22. SUBJ1
  23. SUBJ1
  1. نمایش فعالیت های بیشتر