دانلود رمان هاي كاربران سايت

6 فایل

  1. رمان استاد دوست داشتنی به قلم فاطمه تاجیک


    "سرنوشت بامن چه کرد؟



    مگه من درحقش چیکارکرده بودم ؟



    مگه تاحالا بهش بدی کردم؟



    مگه تاحالا دورش زده بودم؟



    من که تاالان مطابق با میل اون زندگی کردم پس چرا هرچی بیشترپیش میرم بیشترتومنجلاب زندگیم غرق میشم؟



    چرا هرچی بیشتردست وپا میزنم نمیتونم خودموازتوش دربیارم؟



    واااای خدادارم دیوونه میشم ،دارم تموم میشم،دارم ذره ذره آب میشم،پس توکجایی ؟



    مگه نگفتی هرچی ازم بخواین بهتون میدم ؟مگه نگفته بودی خواسته ها ونیازهامون روبه توبگیم ؟



    پس چرا من هرچی ازتومیخوام برعکسش روبهم میدی چرا خدا ؟مگه من چی ازت خواسته بودم جزاینکه ....."



    داستان درمورد یه دختره که اسمش یاسمینه .مادرش رودوسال پیش ازدست میده وحالا خودشه وبابایی که بعدازفوت مادرش اوضاع قلبش اساسی خرابه ویه خواهربزرگتر که اسمش یگانه است وازدواج کرده .خودش وتنهاییش خودشه وغم ازدست دادن همدمش سنگ صبورش مادرش...



    یاسمین تاالان توزندگیش مشکل داشته ولی باوجودمادرش اون مشکلا چیزی نبودن ک. ولی ازوقتی مادرش رفته اون دنیا حتی کوچیک ترین مشکل براش بزرگترین مشکله .چون مادرش همیشه حامیش بوددلگرمیش بود همه چیزش بود .بااین وجود پدرش هم واسش کم نمیزاره خواهرش هم همینطور.ولی بازم بااینکه یاسمین خیلی دوسشون داره بازم نمیتونه بااونا جای خالیه مادرش روپرکنه.


    این یاسمین خانوم الان بیست ویک سالشه وولی بااین سن کم کلی خط قرمز داره واسه خودش مثلا اینکه زیادباپسرا گرم نگیره چون کولا ازجنس مخالف خوشش نمیاد یااینکه هیچ وقت عاشقشون نشه چون قبلا از یکی شون ضربه خورده وهمین ضربه باعث تکونی به کل زندگیش میشه .همین ضربه باعث

    میشه یاسمین ازاین روبه اون روبشه یاسمینی که پربودازحس لطافت ودلسوزی حالا شده یه دختر الکی خوش وحتی بیخیال دختری شده که دلش رو توبیست ویک سالگی کرده مثل یه دل سی ساله .وفقط وفقط به خاطر اینکه ازیکی ک فکرمیکرده دوسش داره ضربه خورده.اینکه میگم بیخیال والکی خوش نه اینکه هیچی واسش مهم نباشه ها نه یعنی اینکه همه چیومیریزه توخودش وفقط به خاطر اوضاع بدپدرش ونگرانی های خواهرش شده یه دختر مثلا شادوسرخوش که جلوی همه حتی غریبه هام خودشودختری شیطون نشون میده تاحتی غریبه هام متوجه غرورازدست رفته وترک های قلبش نشن.اون همه ی غماش روریخته تودلش وفقط وفقط توتنهاییشه ک میتونه یکمی فقط یکمی باگریه خودش روتخلیه کنه.یاسمین غماش روبه هیشکی نگفته حتی باصمیمی ترین دوستاش .



    سرنوشت بااین دخترکاری میکنه که یه تکون دوباره به زندگیش میخوره که حتی ازضربه اولم واسش سخت تره چون اینبار...


    1,519 دریافت

    0 دیدگاه

    ارسال

  2. رمان از گروگان گیری تا عشق به قلم فاطمه تاجیک


    خلاصه از زبان نویسنده


     

    این رمان برگرفته از زندگی دختر شادو شنگولی هستش که تو یه خونواده ی سه نفری زندگی میکنه فرزند



    اول و آخر خانوادشه و دختر یکی یدونه ی مامان باباش.



    توی این رمان بنا به دلایلی که بعدا خودتون می فهمید از یه نفری متنفر میشه و عاشق یه نفر دیگه میشه



    ولی ازهیچ کدوم هیچ خیری نمیبینه ومیفهمه عاشق کسی هستش که زندگیش روتغیرداده.



    اسم این دختر شیطون قصه رهاست ،که تو هر شرایطی شاد و خنده از صورتش محو نمیشه اگر چه توی



    دلش غم هایی هم هست ولی اون خیلی تو دار و همه ی



    مشکلاتو و ناراحتی ها رو تو خودش میریزه .



    خوب دوستای گلم امیدوارم از رمانم خوشتون بیادمن اولین رمانیه که دارم مینویسم پس اگه اشکالی توش



    دیدید به بزرگیه خودتون ببخشید . ممنون


     
     

    قسمتی از متن


     
     

    -مامان ،مامانی ، مامـــــــــــان ،مامان هــــــــــوی. کجایی پس تو، مامان...



    اه پس چرا جواب نمیده. از اتاقم اومدم بیرون و از پله ها اومدم پایین.حتما توآشپز خونه داره غذا



    میپزه دیگه.قبل اینکه برم تو آشپز خونه گفتم بزار بترسونمش یه قدم رفتم عقب و پشت دیوار قرار



    گرفتم همین که میخواستم بپرم



    تو آشپزخونه یه دفعه قیافه خودمو تو آینه دیدم ،یواشکی بدون اینکه مامانم بفهم خندیدم خدایی خنده



    هم داشت موهای بلندم همه چسبیده بود به هم و به طور خیلی بی تربیتی پخش شده بود روکلم،چتری



    هامم به طور فجیهی ریخته بود رو پیشونیم ابروهام هم برعکس مسیرشون قرار گرفته بود تقریبا شده



    بودم یکی شبیه خواهر جنی .خخخ



    هیچی دیگه داشتم میگفتم ، یه قدم رفتم عقب یهو پریدم تو آشپز خونه



    -پــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ



    ولی بِخُشکی شانس پام گیر کرد لبه ی اُپن ویه (مَلق/مَلغ ) حسابی زدم . احساس کردم کاسه سرم داره



    کنده میشه،بعله موهام گیر کرده بود زیر پام نمیتونستم جُم بخورم.



    -آخ آخ مامان ،مامان تو روخدا بیا درم بیار .مامان جون عمه ی خدا بیامرز بابام با نجاتم بده الان



    دُردانه دخترت تلف میشه ها .(اوهوع دُردانه دختر چ خودمم تحویل میگیرما )



    -مامان چیز خوردم دیگه نمیترسونمت بیا دیگه،مامان...



    نه ظاهرا نمیاد کمک فک کنم الان دست به کمر ایستاده یه کفگیر هم دستشه داره به ریش



    نداشته من میخنده. خلاصه به هر بدبختی بود خودمو از اون فلاکت در آوردم ،وایستادم تابه مامانم



    بگم چرا به دادم نرسید ولی تاسر بالاکردم دیدم اصلا کسی تو آشپز خونه نیست . وا مامانم کو ؟!



    -مامان کوشی پ، مامان کجـــــــــایی؟ وای خاک بر سرم شد نکنه مامانم حالش بد شده باشه .



    سریع از آشپز خونه زدم بیرون و پله ها رو دو تایکی رفتم بالا.در اتاقشونویهو بازکردم



    .



    .



    .



    آخـــــــــــــــــــی نیگا چ شکلی خوابیدن .هــــــــین این چه وضعیه چرا این شکلی خوابیدن ؟



    (تقریبا تو حالت های بی تربیت مثبت 18 بودن)



    مامانم توبلغل بابام خواب بودتازه یه لباسی هم پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود .



    بابام هم وااااااااااااااای ،بابامو نگو اصلا بلیز تنش نبود تازه به جای شلوارم یه شلوارک کوتاه پاش



    بود . بی تربیتا خجالت هم نمیکشن،خو نمیگن یه دختر مجردِ سر به راه و سر به زیر(الکی مثلا من



    خعیلی بچه مثبتم) تو خونه هست که میان اینجوری میخوابن ،حالا این هیچی این لباساشونو از کجا



    آوردن که من تا حالا ندیده بودمشون هـــــان؟؟؟



    اَی آدم زرنگ پس اون روزایی که منو دک میکردین به یه بهانه ای میرفتین بیرون میرفتین از این



    لباس بی تربیتی ها میخریدین آآآآآآآآرره ؟



    تو این افکار بودم وداشتم تودلم حسابی از خجالتشون در میومدم که دست بابام که توی موهای مامانم



    بود تکون خوردهیچی دیگه سریع زدم بیرون .ایش واقعا که خجالت هم نمی کشن تو خونه کارای



    مثبت هیژدهی میکنن.اونوقت دوروز دیگه میشینن به هم میگن دختر فلانی رو دیدی دهنش بو شیر



    میده رفته شوهر کرده ،خویکی هم نی بهشون بگه آخه مادر من حتما اون دختر که دهنش بو شیر



    میده حتما چارتا کار مثبت 18 ازننه باباش دیده دیگه والا خوب. خجالتم خوب چیزیه واقعااااکه...



    خوچیه من فوضول نیستما فقط یکم کنجکاوم فقط یکمااااا.



    از اون روزی که مامانو بابامو تو حالت های مثبت 18 دیده بودم دو روزی میگذره .



    نمیدونین که بزار براتون تعریف کنم بخندینا. بعد این که از اتاق اومدم بیرون و داشتم میخندیدم رفتم



    سماور رو دادم بالا تازود جوش بیاد خوب بالاخره مامانم باید تقویت بشه دیگه کم کاری نکرد که



    تادیر وقت سرش شلوغ بوده خو، دوباره خندیدم .



    رفتم سمت یخچال تا میزو بچینم ، کره رو گذاشتم توی یه بشقاب گذاشتم رو میز مربا رو هم به



    همراه عسل در آوردم ریختم توی یه کاسه .پنیر رو هم درآوردم یه خورده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم



    روی میز چشمم خورد به گردو که مغز شده و آماده تو قفسه بود اونو هم گذاشتم تو کاسه وگذاشتم



    رو میز .چنتا قاشق مربا خوری،چاقو و شکرو قند رو هم گذاشتم و بالاخره بعد از مدت ها



    تلاش و تکاپو چند قدم رفتم عقب تاببینم میز چیزی کم و کسر داره یا نه ...



    واااااااااااااااااااو خدای من ببین چه کردم ،خوب بالاخره باید انرژی از دست رفته ننه بابام برگرده یا



    نه؟؟؟؟ خوبه حالا تا مامان بابام بیان آشپز خونه پس بیافتن خوب تاحالا از بچشون ندیدن دیگه...



    پشتم به در ورودی آشپز خونه بود می خواستم برم مامانم اینا رو بیدار کنم فکر خودشون نیستن فکر



    من که باید باشن.



    همین که برگشتم دیدم مامان بابام پشت سرم دارن هی فرت و فرت یه نگا به من میکنن یه نگا به میز



    آخی بچه هام، گفتم بیان تو آشپز خونه تلف میشنا.



    -سلام صب بخیر چ عجب بالاخره از هم دل کندین یادتون افتاد یه بچه هم دارین بابا خوب خسته



    نشدین از دیشب تاحالاتو بغ...بغ ..آخ گفتم بغبغو یاد یاکریم تو حیات افتادم جدیدا لونه گذاشته بالای



    درخت برم یه سری بزنم بهش ببینم در چ حاله .



    تا اون موقع مامان بابام داشتن به حالت مشکوک و تعجب نیگام میکردم خواستم جو عوض بشه تا گند



    من هم یه خورده بخوابه خواستم از وسط مامان بابام رد شم تا برم به اون یاکریم الکی توحیاط سر



    بزنم ببینم مرده یا زنده ولی تا از بلغل بابام رد شدم سریع بازوم رو گرفت و رو به مامانم گفت:ببینم



    زهرا خانم ماتو حیاط یاکریم داریم ؟!



    اوه اوه فک کنم حسابی گند زدم .



    مامانم گفت:نمیدونم والا محمد آقا من که تاحالا یاکریم ندیدم.



    ایــــش حالا ببین چ خانم آقایی ام راه انداختنا توذهنم هردوتاابروهامو دادم بالا وبا حالت شیطونی گفتم



    خوبه هر کی ندونه من یکی خوب میدونم شما دیشب تو چه اوضاعی بودینا.



    -خوب حتما شما ندیدین بابا تازه اومده اینجا خودم دیروز بهش نون دادم اصلا بیاین خودم نشونتون



    بدم...



    هیـــــــن خاک بر سر یاکریم الکیم کنن دوباره سوتی دادم تو دلم خداخدا میکردن قبول نکنن والا خدا


    میدونه یاکریم از کجام باید در بیارم نشونشون بدم...

    1,259 دریافت

    1 دیدگاه

    ارسال

  3. رمان باران عشق به قلم ز تیموری

    داستان دختریه از جنس غرور , خودخواه , اما حساس...یه روز جدی و یه روز شوخ...یه روز آروم و یه روز شیطون...
    نفس تمام تلاشش رو میکنه و دانشگاه قبول میشه ...
    اما در دوران دانشگاه اتفاقات زیادی در اطرافش رخ میده که باعث میشه نفس با بازی های روزگار آشنا بشه...
    تو یه روز بارونی حرف هایی رو میشنوه که زندگیش رو عوض میکنه ...
    من آدمهای ساده را بی هیچ دلیلی دوست دارم،
    ادمهایی که خودشان هستند....
    و نقش بازی نمی کنند،
    "سادگی"
    شیک ترین ژست دنیاست..!!!!!!
     
     
     
     
     
     
    قسمتی از متن رمان :
     
     
     
     
    -نفس ...نفس ...صبر کن ...یه لحظه وایسا کارت دارم ...

    باور کن من نمیخواستم اینجوری بشه آخه چرا ناراحت میشی ...

    بی توجه بهش پله هارو دو تا یکی پایین می اومدم ..ازدستش خیلی ناراحت بودم ...از پشت بهم رسید مقنعه ام رو گرفت ...مگه با تو نیستم...

    -بیتا خواهش میکنم برو کنا اصلا از توقع نداشتم ..این چه کاری بود تو کردی حالا درست من کلاس رو دیر تموم کردم حتما نشد زودتر تمومش کنم... چقدر گفتم بچه ها درسشون عقبه مجبورم یه ربع بیشتر بمونم بعد تو اومدی چکار کردی؟؟

    عین چی , بدون اجازه وارد کلاس شدی ...

    بعد تازه خوبه خودت میدونی من از موش میترسم ..اومدی کنار بچه ها منو ما با اون موش ژله ای مسخرت میترسونی ..

    واقعا که , از تو توقع نداشتم ...

    آبروم پیش سرمدی رفت ...

    رسیده بودیم به در آموزشگاه ومنم باصدای بلند داشتم حرف میزدم ....

    چند نفرکه از کنارمون رد شدن با تعجب نگاهمون میکردن....

    -بیتا با صدای ی آروم گفت : باشه باشه فهمیدم اشتباه کردم ...صداش رو بچگونه کرد گفت :غلط کردم ...

    -حالا فکر میکنم درموردش ...تو ام نمیخواد خودت شبیه گربه ی شرک کنی ...

    -زهر مار خودت که بیشتر شبیه اونی ...بهت رو میدم پرو میشی ها..

    -حالا بیا بریم که خیلی دیره ...الان که برسم مامان پوست کله ام رو میکنه ...

    دو تایی باهم را افتادیم سوار تاکسی شدیم ...من و بیتا از سوم راهنمایی با هم دوست بودیم ....فاصله های خونمون هم دوتا کوچه بیشتر نبود ...بخاط همین هم هر جا که میرفتیم با هم بودیم ..

    در خونه رو با کلید باز کردم رفتم داخل ...

    -سلام سلام ...اهل خونه کجایید ..نفس خانوم گلتون تشریف آوردن (بابا تو رو خدا یکم خودت رو تحویل بگیر)

    بابا اومد به سمت ورودی و گفت :

    -سلام دختر بابا ...بیا که شام منتظرته ...

    -لباسام رو عوض کنم زودی میام ...

    -پس بدو تا غذا از دهن نیفتاده ...

    -چشم...

    66 دریافت

    0 دیدگاه

    ارسال

  4. رمان رویای بلند به قلم مهسا صفری کاربر انجمن

    257 صفحه
     
    قسمتی از رمان
     
     
     
    ***فصل اول***
     
     
     
    صبح ساعت هفت ازخواب بیدار شدم ودویدم ورفتم دست وصورتم روشستم اووف حالا فقط چهار ساعت طول می کشه تا موهام روشونه بزنم سریع رفتم شونه رو از روی دراور برداشتم وشروع کردم به شونه زدن موهای بلندم موهام خیلی بلند بود ازبچگی موهم روکوتاه نکرده بودم هنوز وسطای موهام بودم که یکی بامشت کوبیدم توی سرم وگفتم : خاک برسرت گیسی ساعت شد 7:30 ازشونه کردن ادامه موهام منصرف شدم ودویدم رفتم پایین پیش مامان وصدا زدم: مااامااان ...مامان کجایی؟
    -جانم گیسیا جان توآشپزخونه ام .
    پله هاو سریع پایین دویدم وگفتم :وای مامان ساعت شد7:30من حاضر نشدم بابا کجاس امروز باید من رو برسونه مدرسه حسابی دیرم شده مامان موهام رو بباف..
    بعدهمون طورکه نشستم روی صندلی شونه رودادم به مامان. مامان شونه روازم گرفت وگفت: سلام عزیزم صبحت بخیر.. شب خوب خوابیدی؟
    -ببخشید سلام .آره خوب بود .
    -ازاین اخلاقا نداشتیم ها گیسیا خانوم ..
    -آخه دیرم شده ...
    مامان چیزی نگفت وادامه موهام روبافت من هم داشتم تند تند صبحونه ام رو می خوردم چند دقیقه بعد مامان گفت: اگه صبحونه ات روخوردی پاشو حضرشو تابابا برسونتت . .
    باتعجب پرسیدم :تموم شد؟
    - بله
    باخوشحالی یه چرخ دورخودم زدم تا موهام دور خودم بچرخه وبعد هم ذوق کردم ورفتم تاحاضر بشم .
    سریع لباس هام روپوشیدم ورفتم جلوی آینه وقیاافه مغرورم روتوش نگاه کردم ..همه بهم میگن خیییلی مغرور وخشکم ولی بنظر خودم اصلا این طور نیست بالاخره هرکس همه چیزش غرورشه دیگه باید مواظبش باشه .
    قیافه ژولیده ام روتو آینه نگاه کردم موهام از بالا محکم بستم ومقنه ام روپوشیدم ورفتم پایین طبق معمول مامان وبابا داشتند درباره کاروسفرشون باهم حرف می زدند آخه قراره یه سفرکاری به تایلند داشته باشند ومن هم قراره باهاشون برم واسه این سفر روزشماری می کردم ودوست داشتم زودتر برم .
    ازمامان خداحافظی کردم و با بابا راهی مدرسه شدم .
    ازماشین که پیاده شدم توی حیاط پرنیا رودیدم پرنیا بهتدین دوستمه از پنچ سالگی باهم بزرگ شدیم میشه گفت واسه هم مثل دوتاخواهریم .
    رفتم پیش پرنیا ومحکم همدیگه روبغل کردیم وطبق عادتمون رفتیم ته کلاس ومشغول حرف زدن شدیم .
    گیسیا: خب بگو ببینم سفرخوش گذشت؟
    پرنیا: نه بابا .چه خوشیی؟ واسه تفریح که نرفته بودیم مامان بزرگم مریض بود رفتیم پیشش
    -واااا پس پرستارش چی؟ دایی فرهادتم که نزدیکه بهش اون چرا نرفت؟
    -پرستارش که مرخصی بود دایی فرهاد هم رفته بود سراغ حامد (پسردایی پرنیا).
    پرسیدم: مگه حامد کجارفته ؟

    114 دریافت

    0 دیدگاه

    ارسال

  5. رمان وقتي دلت شكست اثر زهرا شجاع


    تجربه ای شیرین از عشقی بی نهایت با تمام وجود با تو بودن و این است تکرار مکرر عشقی ابدی در کنار توکه مظهر پاک عشقی!تمام هستی ام خالصانه دوستت دارم...



    وقتی دلت شکست



    وقتی دلت شکست،تنها وبی هدف



    شب پرسه میزنی از هر کدوم طرف



    روزای خوبتُ ، انکار می کنی



    این واقعیتُ ، تکرار می کنی



    اطرافیانتُ ،از دست می دی و



    افسرده می شی و ، از دست می ری و



    دوره خودت همش،دیوار می کشی



    افسوس میخوری، سیگار می کشی...



    تن خسته ای ولی...خوابت نمی بره



    این حس لعنتی از مرگ بدتره



    دل می کنی از این،دل می بری از اون



    یه اتفاق تلخ افتاده بینتون



    می بُری از همه از هرکی که هست



    این حال و روزته،وقتی دلت شکست



    «سیامک عباسی»


    174 دریافت

    0 دیدگاه

    ارسال

  6. رمان پانزده سال كابوس به قلم مليكا خوش قامت كاربر نويسندگان شرقي

    خلاصه رمان
     
     
    ماجرا مربوط میشه به چند تن از دکتر و دانشمند هاي خبره ایی که تصمیم مي گيرن شركت جديد داروئي رو تاسيس كنند ولی این شرکت به جای فروش دارو و کار معمولی خودش دست به کارای خطرناکی میزنه كه...

    291 دریافت

    0 دیدگاه

    بروزرسانی