1 تصویر

درباره این فایل

257 صفحه

 

قسمتی از رمان

 

 

 

***فصل اول***

 

 

 

صبح ساعت هفت ازخواب بیدار شدم ودویدم ورفتم دست وصورتم روشستم اووف حالا فقط چهار ساعت طول می کشه تا موهام روشونه بزنم سریع رفتم شونه رو از روی دراور برداشتم وشروع کردم به شونه زدن موهای بلندم موهام خیلی بلند بود ازبچگی موهم روکوتاه نکرده بودم هنوز وسطای موهام بودم که یکی بامشت کوبیدم توی سرم وگفتم : خاک برسرت گیسی ساعت شد 7:30 ازشونه کردن ادامه موهام منصرف شدم ودویدم رفتم پایین پیش مامان وصدا زدم: مااامااان ...مامان کجایی؟

-جانم گیسیا جان توآشپزخونه ام .

پله هاو سریع پایین دویدم وگفتم :وای مامان ساعت شد7:30من حاضر نشدم بابا کجاس امروز باید من رو برسونه مدرسه حسابی دیرم شده مامان موهام رو بباف..

بعدهمون طورکه نشستم روی صندلی شونه رودادم به مامان. مامان شونه روازم گرفت وگفت: سلام عزیزم صبحت بخیر.. شب خوب خوابیدی؟

-ببخشید سلام .آره خوب بود .

-ازاین اخلاقا نداشتیم ها گیسیا خانوم ..

-آخه دیرم شده ...

مامان چیزی نگفت وادامه موهام روبافت من هم داشتم تند تند صبحونه ام رو می خوردم چند دقیقه بعد مامان گفت: اگه صبحونه ات روخوردی پاشو حضرشو تابابا برسونتت . .

باتعجب پرسیدم :تموم شد؟

- بله

باخوشحالی یه چرخ دورخودم زدم تا موهام دور خودم بچرخه وبعد هم ذوق کردم ورفتم تاحاضر بشم .

سریع لباس هام روپوشیدم ورفتم جلوی آینه وقیاافه مغرورم روتوش نگاه کردم ..همه بهم میگن خیییلی مغرور وخشکم ولی بنظر خودم اصلا این طور نیست بالاخره هرکس همه چیزش غرورشه دیگه باید مواظبش باشه .

قیافه ژولیده ام روتو آینه نگاه کردم موهام از بالا محکم بستم ومقنه ام روپوشیدم ورفتم پایین طبق معمول مامان وبابا داشتند درباره کاروسفرشون باهم حرف می زدند آخه قراره یه سفرکاری به تایلند داشته باشند ومن هم قراره باهاشون برم واسه این سفر روزشماری می کردم ودوست داشتم زودتر برم .

ازمامان خداحافظی کردم و با بابا راهی مدرسه شدم .

ازماشین که پیاده شدم توی حیاط پرنیا رودیدم پرنیا بهتدین دوستمه از پنچ سالگی باهم بزرگ شدیم میشه گفت واسه هم مثل دوتاخواهریم .

رفتم پیش پرنیا ومحکم همدیگه روبغل کردیم وطبق عادتمون رفتیم ته کلاس ومشغول حرف زدن شدیم .

گیسیا: خب بگو ببینم سفرخوش گذشت؟

پرنیا: نه بابا .چه خوشیی؟ واسه تفریح که نرفته بودیم مامان بزرگم مریض بود رفتیم پیشش

-واااا پس پرستارش چی؟ دایی فرهادتم که نزدیکه بهش اون چرا نرفت؟

-پرستارش که مرخصی بود دایی فرهاد هم رفته بود سراغ حامد (پسردایی پرنیا).

پرسیدم: مگه حامد کجارفته ؟




بازخورد کاربر

Recommended Comments

هیچ دیدگاهی برای نمایش وجود دارد.

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
افزودن دیدگاه ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.

در حال بارگذاری