1 تصویر

درباره این فایل

داستان دختریه از جنس غرور , خودخواه , اما حساس...یه روز جدی و یه روز شوخ...یه روز آروم و یه روز شیطون...

نفس تمام تلاشش رو میکنه و دانشگاه قبول میشه ...

اما در دوران دانشگاه اتفاقات زیادی در اطرافش رخ میده که باعث میشه نفس با بازی های روزگار آشنا بشه...

تو یه روز بارونی حرف هایی رو میشنوه که زندگیش رو عوض میکنه ...

من آدمهای ساده را بی هیچ دلیلی دوست دارم،

ادمهایی که خودشان هستند....

و نقش بازی نمی کنند،

"سادگی"

شیک ترین ژست دنیاست..!!!!!!

 

 

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

 

 

 

 

-نفس ...نفس ...صبر کن ...یه لحظه وایسا کارت دارم ...

باور کن من نمیخواستم اینجوری بشه آخه چرا ناراحت میشی ...

بی توجه بهش پله هارو دو تا یکی پایین می اومدم ..ازدستش خیلی ناراحت بودم ...از پشت بهم رسید مقنعه ام رو گرفت ...مگه با تو نیستم...

-بیتا خواهش میکنم برو کنا اصلا از توقع نداشتم ..این چه کاری بود تو کردی حالا درست من کلاس رو دیر تموم کردم حتما نشد زودتر تمومش کنم... چقدر گفتم بچه ها درسشون عقبه مجبورم یه ربع بیشتر بمونم بعد تو اومدی چکار کردی؟؟

عین چی , بدون اجازه وارد کلاس شدی ...

بعد تازه خوبه خودت میدونی من از موش میترسم ..اومدی کنار بچه ها منو ما با اون موش ژله ای مسخرت میترسونی ..

واقعا که , از تو توقع نداشتم ...

آبروم پیش سرمدی رفت ...

رسیده بودیم به در آموزشگاه ومنم باصدای بلند داشتم حرف میزدم ....

چند نفرکه از کنارمون رد شدن با تعجب نگاهمون میکردن....

-بیتا با صدای ی آروم گفت : باشه باشه فهمیدم اشتباه کردم ...صداش رو بچگونه کرد گفت :غلط کردم ...

-حالا فکر میکنم درموردش ...تو ام نمیخواد خودت شبیه گربه ی شرک کنی ...

-زهر مار خودت که بیشتر شبیه اونی ...بهت رو میدم پرو میشی ها..

-حالا بیا بریم که خیلی دیره ...الان که برسم مامان پوست کله ام رو میکنه ...

دو تایی باهم را افتادیم سوار تاکسی شدیم ...من و بیتا از سوم راهنمایی با هم دوست بودیم ....فاصله های خونمون هم دوتا کوچه بیشتر نبود ...بخاط همین هم هر جا که میرفتیم با هم بودیم ..

در خونه رو با کلید باز کردم رفتم داخل ...

-سلام سلام ...اهل خونه کجایید ..نفس خانوم گلتون تشریف آوردن (بابا تو رو خدا یکم خودت رو تحویل بگیر)

بابا اومد به سمت ورودی و گفت :

-سلام دختر بابا ...بیا که شام منتظرته ...

-لباسام رو عوض کنم زودی میام ...

-پس بدو تا غذا از دهن نیفتاده ...

-چشم...




بازخورد کاربر

Recommended Comments

هیچ دیدگاهی برای نمایش وجود دارد.

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
افزودن دیدگاه ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.

در حال بارگذاری