سالاد ها

21 موضوع در این تالار قرار دارد

  1. طرز تهیه بستنی داغ

    • 0 پاسخ
    • 335 بازدید
  2. 7 راز یک الویه خوش طعم

    • 0 پاسخ
    • 240 بازدید
  3. سالاد ذرت با مرغ

    • 0 پاسخ
    • 259 بازدید
  4. سالاد گل کلم

    • 0 پاسخ
    • 247 بازدید
  5. طرز تهیه سالاد میگو

    • 0 پاسخ
    • 263 بازدید
  6. راز سالاد خوشمزه

    • 0 پاسخ
    • 268 بازدید
  7. سالاد میوه سن ژویر

    • 0 پاسخ
    • 285 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 571 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 646 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 210 بازدید
  8. سالاد گوجه و پنیر

    • 0 پاسخ
    • 179 بازدید
  9. سالاد هویج و پرتقال

    • 0 پاسخ
    • 223 بازدید
  10. سالاد میگو و پنیر

    • 0 پاسخ
    • 234 بازدید
  11. چند نوع سالاد

    • 0 پاسخ
    • 286 بازدید
  12. سالاد ماست

    • 0 پاسخ
    • 219 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 218 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 200 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 203 بازدید
  13. سالاد مرغ و سبزیجات

    • 0 پاسخ
    • 173 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 207 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 265 بازدید
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

  • آمارهای تالار

    • مجموع موضوعات
      8,877
    • مجموع پست ها
      18,308
  • پست ها

    • واقعنی؟ خو این چه زندگیه؟ بابا دو تا رمان این حرفارو نداره بخدا بعضی کلمه ها واقعا برای قشنگ تر شدن نیازن شما خودتون دیگه بهتر میدونین خب الان یه سوال من نه میتونم تو رمانم از سینه سپر کرد،لب گزید و دل درد و کمر دردو و اینجور چیزا بنویسم چون اعضای بدن توشه به قوله شما هم ربات که نمیفهمه به خاطره دوتا سینه سپر کرد فیلترم بابا واقعااااااااااااااااا انصاف نیست
    • نویسنده :هستی حمیدی   ژانر:پلیسی-معمایی   این داستان درباره ی دختری تنهاست که بر خلاف میل باطنیش باید با این تنهایی بسوزه و بسازه تمام دارو ندارش و زندگیش پای یه شرط مسخره با همشیرش از بین میره ... دختری که بر خلافه چهرش کمی شاااااید کمی ترسو باشه اخه میدونین؟...... . . . . با حس گردن درد از روی مبل روانکاویه اِما بلند میشم....دستی به گردنم میکشم وفحشی به باعث و بانیه این تصمیم مزخرف میدم..اما که میدونه بعد از مصرف اون داروهای مسخره حال و حوصله ندارم از جاش بلند میشه با صدای اروم و مهربونی میگه: مانا عزیزم حالت خوبه؟...سر درد و سر گیجه نداری؟ مهربونیه اما رو هیچ وقت نتوستم درک کنم ... ولی خیلی خوب بود که هست...نمیخوام فکر کنم که اگه نبود...که اگه به درد و دلام گوش نمیداد من چی میشدم... سعی میکنم مثله خودش جواب بدم ولی لرزشه صدام کاملا حاله درونمو برای ادمه تیزی مثله اما رو میکنه: خوبم اما جان ...لازم نیست نگران باشی..فقط....میخوام بدونم که ....من...چطور بگم اخه؟ اما لبخند مهربون و اطمینان بخشی میزنه و میگه: هر چی میخوای بپرس...راحت باش با این حرفش نفسه عمیقی میکشم و میگم: با اینکه سرهنگ خیالم و راخت کرده از بابته برنگشتنه اثر دارو ها اما.....میدونی....؟من هنوز یه نفر و یادم میاد....نمیدونم درسته یا نه....اصلا تصویرش تخیلیه یا نه...؟اما من حس میکنم میشناسمش اِما یه لحظه چهرش درهم رفت اما فقط یه لحظه ی خیلی کوتاه که من متوجه اش شدم ......با خنده ی قشنگش فرصته هر حرفی و ازم گرفت و گفت: خب حتما خیلی دوسش داشتی که هنوز یادت مونده.. لبخند گیج و مزخرفی تحویلش میدم اصلا دوست نداشتم اما دربارم اینطوری فکر کنه...حالا که خودم از گذشته هیچی یادم نمیاد ترجیح میدم اما هم تا اطلاعه ثانوی خفه شه تامن با خیال  به کارام برسم ... سریع از جام بلند میشم که اه از نهادم بلند میشه ......ای خدای من ....گردنم ......تو این اوضاع اینو کم داشتم فقط ..نمیخواستم اما متوجه درد گردنم بشه و الا بی برو برگشت ریپورتم و به سرهنگ میداد و اونوقت باید خر میوورد و باقالی بار میکرد کته اسپورتمو از روی دسته ی مبل بر میدارم و با یه خدافظی سر سری از خونه میزنم بیرون ...تازه اول پاییز بود اما خدایی هوا خیلی سرد بود    کت و روی تی شرت تنگم میپوشم و به سمت ماشین راهی میشم
    • ی