ورزشكاران ايران و جهان

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

  • آمارهای تالار

    • مجموع موضوعات
      8,831
    • مجموع پست ها
      18,258
  • پست ها

    • تو رستوران نشسته بودیم به مهیار نگاه کردم: _خوب چی بخوریم؟ _چی دوست داری؟ _من دیزی می خورم مهیار دوتا دیزی سفارش داد انگار منتظر بود بدونه من چی دوس دارم همون سفارش بده بعد یه خورده انتظار گوش دادن به چندتا اهنگ سنتی بالاخره سینی غذا با مخلفاتش رسید دستام گرسنه به هم مالیدم با اشتها گفتم: _خوب دیگه بسم الله شروع کنیم مهیار اب گوشت از ظرفش سوا کرد: _گندم ظرفش داغه می خوای کمکت کنم لبه های ظرف با یه تیکه نون گرفتم: _نه مرسی خودم می تونم بابام خدا بیامرز ابگوشت خور بود دستپخت مامانمم خدایش حرف نداشت واسه همین همیشه جمعه ها که پدرم خونه بود دیزی بار می ذاشت اب گوشتم تلیت کردم پرسیدم: _بچه چندمی؟ _اول _پسر یکی یه دونه یا خله یا دیونه اگه تتغاری هم بودی دیگه واویلا مهیار لبخند ساده ای زد گوشت کوبیده اش گذاشت جلوی دستم گفت: _بیا این مال تو _اخ این بدجور خوردن داره تو زحمتش کشیدی اولین لقمه ی دستم گرفتم سمتش: _برای تو گرفتم دستم رد نکنی پسر عمو دلگیر میشم ها _تو به این میگی لقمه اندازه یه ساندویج فکر کنم به قول خودش ساندویج ازم گرفت منم با مشت زدم رو پیاز کنار دستم بهم می خندید انگار تا حالا ندیده دختره پیاز با مشت بترکونن یه کم پیاز بهش تعارف کردم: _بفرما پیاز _مرسی با ریحون بهتره با چشمکی نگاش کردم: _چته نگرانی دختره رو بغل کنی بگه پیف پیف بو گند پیاز میدی من ادامس همرامه نترس بیخیال لیوان دوغ جلوی دستم امتحان کردم گفتم: دوغش عالیه نخوری از دستت رفته لیوانم ازم گرفت دوغ امتحان کرد تو دلم ادامه دادم: _اَی ی ی جونور حالم بهم خورد چطوری می تونه دهنی لب بزنه خوشمزه بودن دوغ تایید کرد پرسید: _چرا دست کشیدی: _دیگه نمی تونم سیر شدم ممنون _اما باید صبر کنی چون قراره با هم یه چای ذغالیم بزنیم به حرفش گوش دادم چای رو هم باهم خوردیم دمش گرم عجب چایی بود از ابگوشته بیشتر چسپید خلاصه بعد یه مدت که اونجا بودیم کلی چیز میز سنتی رونه ی شکممون کردیم بالاخره از رستوران اومدیم بیرون : _نگاه مهیار بازم داره برف میاد _اینجا یه خورده لیزه با احتیاط راه برو با حرفش یاد اولین روزی افتادم که اومده بودم عمارت دقیقا بهزادم همین حرف زد بعدش چه دوستای خوبی شدیم تو گذشته ها سیر کردم که موبایلش زنگ خورد یه نگاه به صفحه ی گوشی اش انداخت گفت: _یه چند دقیقه صبر کن باید جواب بدم _سرده من میرم تو ماشین _باشه پس مواظب باش یواش یواش رفتم اون طرف خیابون اصلا حواسم به سمند سفیدی که با سرعت به سمتم می اومد نبود برام که بوق زد تازه به خودم اومدم از ترس میخ شده بودم به جاده فکر می کردم همه چی تمومه ولی تو اون لحظه یه نفر بغلم کرد همراهش پرت شدم اون ور خیابون چشمام از ترس بسته بودم که صدای مهیار به گوشم خورد: _خوبی؟ از روم پا شد : طوریت که نشد؟ دستم یه خورده زخم برداشته بود نشونش دادم گفتم : _نه ولی ساعت نازنینم شکست مچمم ریش شده کمک کرد بلند بشم: _حواست کجاست مثل اینکه قبلا بهت گفته بودم مواظب باش ببین با خودت چکار کردی پالتوم تکوندم: _بت منی هستی واسه خودت چطوری با این سرعت رسیدی نکنه جادوگری می تونی پرواز کنی _بهتره بریم تو ماشین تا سرما نخوردی لباس های هردومون حسابی خیس و گلی شده بود بخصوص پالتوی من لبه ی شالم تا دلت بخواد جر خورده انگاری سگ جویددش حیف شد خیلی ازش خوشم می اومد اولین باری بود که سرم می کردم از بس چشم سارای سق سیاه دنبالشه به این حال و روز افتاد خدا بگم چکارش کنه یه بار نشد خیر من بخواد با صدای مهیار از برهوت برگشتم ریموت داد دستم گفت: _برو تو ماشین بشین تا من میام _کجا میری؟ _زود میام،داری می لرزی تو سرما واینسا یه ربع بیست دقیقه ای طول کشید تا عالی جناب برگشت سوار شد اولین چیزی که گفت این بود: _دستت بده من زخمت ببندم رفته بود داروخونه باندو ضد عفونی از این جور چیزا خریده بود چقدر براش یه زخم ساده مهم بود حالا اگه بهزاد جای اون بود ککش که نمی گزید هیچ یه چندتا حرفم هم بارت می کرد: _طوری مجهز برگشتی انگار می خوای جراحیم کنی چیزیم نشده که ،من قوی ام همون جوری که زخمم می بست گفت: _مواظب باش عفونت نکنه یه نایلون دیگه همراهش بود پانسمان که تموم شد گرفت سمتم : __بیا مال تو  _مال منه؟ _شالت پاره شده بهتره این سر کنی راستی زیر پالتوت چیزی پوشیدی؟ شال ابی داخل نایلون دراوردم وای که چقدر خوشگل بود سلیقه اش واقعاحرف نداره درحالی که رو موهام می انداختم گفتم: _اره یه ژاکت بافت چطور؟ _پس پالتوت در بیار خیس ابه مریض میشی خیسی لباس داشت اذیتم می کرد دستم رفت سمت کمربند پالتوم: _روت بگیر اون ور تا من پالتوم عوض کردم اونم بیرون نگاه می کرد زیادی طول کشید ولی بالاخره گفتم: _حالا می تونی برگردی نگاش که گرفت سمتم یه خورده شال جدیدم رو سرم مرتب کردم: _چطوره بهم میاد؟ یه لحظه ابرواش پرید فکر کنم یهو قلبش زیررو شد پاک دور عشقش خط کشید چکار کنیم دیگه خوشگلی مون خدا دادیه بایه روسری ساده کلی قیافه مون جذاب میشه _نگفتی پسر عمو چی رو؟ _خوب شدم؟ _مثل فرشته ها شدی خوب از مهیار بعید نبود با اون نگاه خیره اش همچین حرفی بزنه کلا نسبت به خودش دیگران ادم سختگیری نبود منم شیطون اذیتش کردم: _زرشک _اونوقت چرا؟ _فرشته ها مذکرن عالی جناب تو دلم ادامه دادم: _در ضمن اون چشمای بی صاحب جذابت درویش کن _خوب ماه شدی بهت میاد _همین همین جوری از سر بیکاری کتش تنم کردم چقدر برام گشاد بود نپرسید چرا بی اجازه لباسش پوشیدم بوی ادکلنش بی شباهت به چیزی نبود که  بهزاد استفاده می کرد از بوش خوشم اومد خواستم اهنگ پخش عوض کنم که گفت: _همین همین که نه باید دو دقیقه صبر کنی  _واااااااااا یعنی چی؟ پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم یه پسر بچه داشت اسفند دود می کرد صداش زد اسفند دور سرم چرخوند: _بترکه چشم حسود بد خواه _دیونه فکر نمیکردم برام اسفند دود کنی _ترسیدم پری کوچلو یهو چشم بزنن این که گفت یه چیزی خیلی زود از ذهنم گذشت نکنه دختری که میگه من باشم وای نه خدا نکنه لال شی ایشالله دلشوره باعث شد لبخند رو صورتم بماسه ساده و بی جون تشکر کردم کل مسیر خودم به خواب زدم اما مگه تونستم بخوابم کلی افکار مالی خولیای اومد سراغم راحتم نگذاشت                 ***************  
    • به بهونه ی دندون درد مرخصی گرفتم از عمارت اومدم بیرون لااقل با بهداد دو کلمه حرف می زنم حالم بهتر می شد مهیارم که عمرا تشریف بیاره این ورا همیشه ی خدام off ادم بد قول نزدیکیای مطب پیاده شدم برف زیادی باریده بود قدمام تند کردم که زود برسم ولی یدفعه تو اوج ناباوری مهیار دیدم داشت سوار ماشین اش می شد بره یه گوله برفی برداشتم پرت کردم سمتش مستقیم خورد به شونه اش همینکه برگشت با ذوق جیغ شادی کشیدم رفتم طرفش : _سلام پسر عمو اینجا چکار می کنی ؟ کلاه بافتنی سرم تا روی بینی ام کشید: _چطوری وروجک حسابی یخ زدی بذار دستکش هام برات در بیارم _نه نمی خواد برم تو مطب زود گرم میشم اما به حرفام گوش نداد جفت شون دستم کرد منم همینطوری نگاش می کردم اون ادامه داد: _خیلی خوب الان دستات گرم میشن _ازت دلخورم مگه قرار نبود بیای عمارت به همین زودی یادت رفت به مطب بهداد اشاره کردم: _برای همه وقت داری جز من مگه منم دوستت نیستم پس چرا فراموشم می کنی بی معرفت به ماشینش تکیه داد همین طوری که با برفای جلوی پاش ور می رفت گفت _حق با توه قبول دارم روی قولی که بهت دادم نموندم ولی حتما تو اولین فرصت میام دیدنت الانم برای جبران اشتباهم  هر کاری که بگی انجام میدم تا از دستم ناراحت نباشی با همون دو کلمه جادو کرد همه ی دلخوریا از قلبم رفت: _لازم نیست کاری انجام بدی فقط بیا با هم یه سلفی بگیریم بفرستیم برای بهداد ،اینطوری سورپرایز میشه دو نفری داریم میریم دیدنش مخالفتی نکرد سلفی انداختیم خیلی هم خوشگل در اومد اما مهیار داشت می رفت سمت ماشینش سرم از تو موبایلم بیرون اوردم: _کجا داری میری؟پس بهداد چی میشه؟مگه قرار نبود با هم بریم دیدنش _چند دقیقه پیش رفت خونه ،طنازیه خورده مریض احواله از حرفش ناراحت شدم : _اخی ،یادم باشه بهش زنگ بزنم حالش بپرسم _بیا سوار شو بریم با یه باشه ساده قبول کردم سوار شدم باز مثل همیشه اهنگ سنتی گوش می داد این اهنگ خوب می شناختم هوای گریه  شجریان چون مجیدزیاد گوش میده یادم مونده چند لحظه ساکت بودم بعدش پرسیدم: _دختره رو ندیدی؟ از زمزمه اهنگ دست برداشت: _کدوم دختر؟ _عشقت دیگه لبخند آرومی رو لبش نشست: _تازه دیدمش نگام کامل به سمتش گرفتم همیشه اینجای قصه برام جالب بود : _جدی؟ سرش تکون داد ذوق کرده بودم: _تو اون لحظه چه حسی داشتی به قول شادمهرحس خوبیه ها؟ _شیطون _اسمش بهم نمیگی _الان نه کتش داده بود براش نگه دا رم منم دستم بردم تو جیبش: _لااقل عکسش ببینم دارم از فضولی می ترکم رو موبایلت عکسی چیزی ازش داری؟ _دارم ولی تو موبایلم نیست _خوشگله؟ _خیلی _عروسی اینجا می گیرید منظورم این که اگه دختره بگه بریم کانادا اونوقت چکار می کنی _هر چی عشقم بگه همونه خوب اون اگه اینطوری دوست داشته باشه چرا که نه _پس از همین حالا حسابی زی زی تشریف داری _تو فکر کن یه در صد خندیدم ادامه دادم: _عروس خانم  مثل خودت اهنگ سنتی گوش میده؟ _نه اصلا واسه همین یه فلش تو ماشین دارم پر از اهنگ های که اون می خواد چشمام گرد شد: _مگه تا حالا سوارش کردی؟ _یه چند بار اره _ای کلک پس داری رو مخش کار می کنی زود بله رو ازش بگیری البته به همچین مرو خوشتیپی نه نمیشه گفت اگرم احیانا یه موقعه مخالفتی کرد بذار به عهده ی ابجیت  زدم رو شونه اش: _من درستش می کنم برات ،غصه نخور داشم اوکی حالا اون یکی فلش نازنینت لطف کن چون منم موسیقی سنتی ندوس _توداشبرده بردار از خدا خواسته فلش بیرون اوردم وصلش کردم به پخش صدای یه آهنگ غمگین تو ماشین پیچید بیراهه معین رائفی حسابی بغض به گلوم دونده بود وتموم فکرم رفت پیش بهزاد داشتم حس می  کردم حالم کم کم داره بد میشه که تو اون لحظه  مهیار اهنگ رد کرد انگار فهمیده بود چشمام تر شده پرسید: _یاد مجید افتادی گور بابای مجید ،مجید دیگه خر کیه: _نه بابا خوبم یه اهنگ شادم بذاری بهترم میشم خوشم اومد ادمی نیست زیاد کنجکاوی کنه بخواد با سوالای پشت سرهم ته توی قضیه رو دربیاره به جاش گفت: _جلوتر یه رستوران سنتیه چندبار با بهداد رفتیم اونجا موافقی نهار با هم بخوریم اخ که همه چیزش سنتی عصاب خورد کنه ولی کاچی به از هیچی صورت خیسم پاک کردم با بالا کشیدن بینی ام گفتم: _باشه بریم        
    • وقت خواب مثل همیشه تلگرامم چک کردم مهیار onبود چه عجب براش نوشتم: _سلام پسر عمو زیاد منتظرم نذاشت: _سلام باربی _ بامنی؟ نوشت: _خوب بذار ببینم......اممممممممم نه با تو نبودم یدفعه دستم لیز خورد فرستادم واسه تو   استیکر خنده چسپوند تنگ  دل نوشته اش ،یه لبخند کوتاه زدم فرستادم: _واقعا که تچکر جمله اش خواندم: _معلومه که با توام شیطون _نوکریم داچ یه دو سه دقیقه گذشت فکر کردم دیگه نمی خواد باهام حرف بزنه واسه همین می خواستم برم که نوشت: _دوست دارم بیشتر همدیگه بشناسیم نظرت چیه؟ جواب دادم: _اول من شروع کنم یا تو فرستاد : _خانما مقدم ترند چه با شخصیت حالا چی بنویسم کاش می گفتم اون اول شروع کنه در حال..... is tayping بود: _چی شد سوالت یادت رفت  برای اینکه زیاد منتظرش نذارم هول هولکی نوشتم: _تا حالا عاشق شدی ؟ دلم می خواست بزنم تو سرم اخه این چی بود نوشتی الان با خودش چی فکر می کنه جوابم اینطوری داد: _تازگیا نیمه ی گم شدم پیدا کردم  جمله اش نشون داد زیاد رو سوالم حساس نشده براش فرستادم: _خوبه پس عاشق شدی ،ببینم کی شیرینی میدی؟ _به وقتش ایشالله برام موضوع جالب شده بودپرسیدم: _طرف می دونه؟ _هنوز چیزی بهش نگفتم استیکر تعجب کنار جمله ام قرار دادم: _چرااااااااااا؟ _باید تا ته اش در بیاری؟ _اخ ببخشید همه اش تقصیر زن عموه نیست که همه چی جز به جز مو به مو برام تعریف می کنه منم اینطوری عادت کردم  فقط یه استیکر لبخند فرستاد نوشت صبر کن بهت زنگ می زنم جمله اش که خواندم تماس گرفت گوشی برداشتم: _زیادی کنجکاوی کردم؟ _نه راحت باش هر چی دلت می خواد بپرس به تاج تخت تکیه دادم: _دختره همکارته؟یعنی خانم دکتره؟ _نه نیست _تو خیابون که باهاش اشنا نشدی؟ _هم اره هم نه یه مدل قاطی پاتیه _عشق خیابونی درد سره ها میگن اونی که تو خیابون باهات اشنا میشه تو خیابون هم تنهات می ذاره خیلی مواظب باش البته کیس مورد نظر تو این مدلی نیست احتمالا ،ولی خوب یه خورده محتاط باشی بد نیست _نصیحت دیگه ای نداری مادر بزرگ _از حرفم ناراحت شدی  _نه ولی من بچه ی دو ساله نیستم طرفم کامل می شناسم  _اوکی توجیح شدم گوشی تو دستم جا به جا کردم ادامه دادم: _یه سوال دیگه بپرسم؟ _اهوم _همین مدالیه ها _اشکال نداره ،اگه خط قرمزا رد نکنی سعی می کنم به هر چیزی که می پرسی جواب بدم پاهام تو شکمم جمع کردم: _اولین کسی که ازش خوشت اومد یادته؟ انگار دودل بودچیزی بگه یا نه ولی جواب داد: _اره اسمش هستی بود _خوب ادامه بده داره جالب میشه _چی ادامه بدم  _اذیت نکن دیگه مگه نگفتی هستی هانی جونت بوده درباره اش بگو دوست دارم بدونم _این موضوع مال خیلی وقت پیشه شاید مال ده سال قبل بعدش دختره نامزد کرد منم رفتم کانادا _مجنون که نشدی سر به بیابون بذاری؟ خندید: _نه بابا _این تن بمیره راست میگی؟ _مگه دیوونه ام فکر کنم الان بچه ام داشته باشه چه جالب انگیز پس عالی جناب شکست عشقی خورده همین جوری که به حرفاش گوش می دادم پرسیدم: _خیلی طول کشید تا فراموشش کنی؟ _هستی فقط یه حس بود که مال دوران نوجونیه همین ،خودت چی تا حالا کسی دوست داشتی؟ ماجرای مجید کوتاه براش تعریف کردم حرفام کامل گوش دادبعدش پرسید: _مجید هنوز برات مهمه؟ _نه بابا خیلی وقته فراموشش کردم اصلا ماجرای من و مجید از اولش اشتباه محض بود حالا مجید وللش یه سوال دیگه (اماده ای؟)?are you ready _بپرس خانمی بدون توجه به خط قرمزی که گفته بود شیطون تر از قبل پرسیدم: _اولین کسی که بو... حرفم زود قطع کرد: _چرا سوالات همه شون این شکلیه؟ _یعنی زیاده روی کردم _ایرادی نداره _اگه خوشت نمیاد مجبور نیستی جواب بدی  _نه میگم مشکلی نیست _پس این کار کردی، دکی ازت بعید بود ،اسم طرف میگی؟ یه کم ساکت بود بعد از چند دقیقه بالاخره جواب داد: _هستی با تعجب گفتم: _تو هستی بو.... بازم پرید تو حرفام: _فقط یه بار بعدش کلی از خودم بدم اومد _مگه چکار کردی که اون حس نفرت بهت دست داد _دست بردار گندم میشه ول کنی _خیلی خوب یه سوال اسونترچی بیشتر از همه ناراحتت می کنه _دروغ تنها چیزیه که نمی تونم باهاش کنار بیام خسته بودم چشمام مالیدم ادامه دادم: منم از بدقولی بدم می اد دوست دارم وقتی یه کسی قولی بهم میده پای حرفش وایسه اومیدوار بودم منظورم گرفته باشه بیاد عمارت ساکت بود چیزی نگفت انگار سوال پرسیدن گذاشته بود به عهده ی من بی صدا خمیازه کشیدم گفتم: _رنگ مورد علاقه _فکر کنم ابی چه تفاهمی عدل رفت سر وقت رنگی که من عاشقشم : _لایک ،حالا حیون که دوست داری بگو _اسب _منم جوجه اردکا رو دوس دارم وقتی بچه بودم بابام برام دوتا جوجه اردک خرید ولی این سارای زامبی سر یکی شون کند طفلی اون یکی تنها شد از تنهای دق کرد بعد اون دیگه هیچوقت جوجه اردک نخریدم چون می ترسیدم بازسارا از راه برسه کله شون بکنه یادم نیست چقدر ولی اون شب خیلی با مهیار حرف زدم تقربیا نزدیک صبح بود که دیگه خداحافظی کردیم اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی بیهوش شدم و خوابم برد ولی خواب عمیق وخوبی بود                    **************        
    • سرم زیر بالشت فرو کرده بودم به هق هق افتادم که صدای موبایلم ساکتم کردحوصله نداشتم ولی گوشی برداشتم صفحه اش باز کردم بهداده اسی که فرستاده بود خواندم: _بیا پی وی اینترنتم روشن کردم اما اونقدر حالم بد بودکه تصمیم گرفتم زود خداحافظی کنم برم تا دید on شدم نوشت: _سلام چطوری؟ یه استیکر ناراحت براش فرستادم اونم بلافاصله پرسید: _چته پیشو بگو کی اذیتت کرده بزنم پرپرش کنم انگشتام بی جون روی صفحه ی گوشی به حرکت در اومد: _بی خی دُکی دپرسم امشب بای نوشت: _اتفاقی افتاده؟ جواب دادم: _نه هیچی نیست مثل بچه ها فرستاد: _تو رو غران امان از دست بهداد نوشته اش باعث شدلبخند کم رنگی رو صورت پر زاشکم بشینه جواب دادم: _اره خوبم فقط یه کم پکرم یاد بدبختیام افتادم هراز گاهی اینطوری میشم یه استیکر بوس فرستاد: _این هم یه بوس برای اینکه دلت وا بشه زودی براش نوشتم: _شیطون شدی هاطناز ببینه کله ات می کنه کلی استیکر مختلف بوس فرستاد: اینام برای طناز که یه موقعه حسودیش نشه _چه عاچقانه _معلومه که بهتر شدی راستی می خواستم برای چند روز دیگه دعوتت کنم جشن سالگرد ازدواجمون تو هم بیای خوشحال میشم سرم خاروندم مونده بودم چی بنویسم: _اما صدا قشنگ نمی زاره فرستاد: _صدا قشنگ با من نوشتم: _عمو و بقیه چی؟ _اونام بامن دوست داشتم برم یه خورده این روحیه ی کوفتیم جون بگیره واسه همین تو جوابش فرستادم: _باشه پس می بینمتون فعلا اونم خداحافظی کرد رفت،چشمای خستم بستم باید بخوابم حداقل تو خواب مجبور نیستم غصه بخورم به اون همه اتفاقی که افتاده فکر کنم                         ************ _بهزاد صبر کن _باشه واسه بعد صداش نشون داداصلا حوصله ام نداره پشت سرش راه افتادم گفتم: _فقط یه دقیقه زیاد وقتت نمی گیرم  با همون لحن قبلی ادامه داد: _گفتم بعداً _راجعبه مجیده یدفعه ترمز کرد با اون نگاه خشمگین پلنگ گونه اش برگشت سمتم: _تو چی گفتی؟ وقتی اینجوری تو چشمام زل می زد اگه از ترس سکته هم می کردم باز کم بود من نمی فهمم مگه خودش دیشب نگفت همه چی بین مون تمومه پس چرا تا حرف از مجید میشه زودی غیرتش گل می کنه اماده اس جرت بده خول جل خودمه دیگه عاشق این علاقه ی پنهونیشم که هر کاری هم بکنه و هر چقدر بزنه زیرش باز یه موقعه های تابلو می کنه توقلبش چه خبره تا دید فکرش خواندم فوری رنگ نگاهش تغییر کرد: _حرف بزن بهتره تا سر و کله ی سارا پیدا نشده فوری حرفام بزنم که زودی به خواسته ام برسم: _خوب می دونی مجید اصلا ادم محتاجی نیست اون تو شیراز مغازه ی طلا فروشی داره پدرشم از بازاریای معروف شهرمونه،خونه ماشین پول هرچی که برای یه زندگی خوب لازم هست اون داره اما می دونی چرا همه چی ول کرده اومده اینجا؟بخاطر سارا ،تا بتونه مثل قدیما دوباره سارا به دست بیاره راستش اونی که مجید بخاطرش نامزدی مون بهم زد سارا بوداونی که بخاطرش من ول کرد سارا بود سارا همون دختریه که بهت گفته بودم ولی بین خودمون بمونه اونا نمی دونن من همه چی می دونم یه موقعه حرفی در این مورد بهشون نگی کلافه و بی حوصله گفت: _داستان نگو برو سر اصل مطلب _بذار مجید اینجا بمونه اگه اینجا باشه هم به سارا میرسه هم اینکه اون از سر راهت برمی داره صبح شنیدم بهت چیا گفت عاشقتم دوست دارم برات می میرم خلاصه تو برای رسیدن به پرنسس خوشگلت باید همه ی مانع ها رو از سر راهت برداری برداشتن یه مانع به تنهایی کافی نیست منظورم که می فهمی ایشالله  عصبی دندوناش روی هم فشار داد ولی انگار ته ته اش حرفام قبول داشت: _خیلی خوب می تونه بمونه بهش بگو ماشین اماده کنه میرم بیرون یه لبخند ساده تحویل بهزاد دادم رفتم سروقت مجید، رنگ پریده و نگران اومد طرفم: _چی شد گندم باهاش حرف زدی؟ _اهوم _شیری یا روباه؟ کتش تو دستش با استرس فشار می داد اخه برمجه این سارای نسناس چی داره که اینطوری هلاکشی دلم نیومد بیشتر از این معطلش کنم تو نگرانی نگه اش دارم واسه همین با یه لبخند پیروز مندانه گفتم: _خوب معلومه شیر شیر راضیش کردم بمونی _دمت گرم خیلی خانمی _خیلی خوب برو به کارت برس تا پشیمون نشده  فوری کتش تن اش کردرفت ایول به خودم با یه تیردوتا نشون زدم یک اینکه حالا بهزاد می دونه سارا دوست دختر مجیده پس احتمال فکر کردنش به سارا به منفی هزار میرسه دو مجید به کارش تو عمارت ادامه میده اینطوری دست و بال سارا بسته اس نمی تونه هیچ جوری به بهزاد برسه وبدون اینکه بفهمه انتقام گذشته رو ازش گرفتم تا اون باشه دفعه ی دیگه با گرگ بیابون طرف نشه از این جور چیزا،اره دیگه به من میگن گندم نه برگ چقندر جونم،هر کی پا رو دمم بذاره بدجوری جوابش میدم طوری که تا عمر داره فراموشش نشه،  خیلی خوب دیگه ژست گرفتن کافیه بهتر برم سروقت کارای ناتموم عمارت                   *************