دين و مذهب

23 موضوع در این تالار قرار دارد

    • 1 پاسخ
    • 230 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 29 بازدید
  1. اعمال شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان

    • 2 پاسخ
    • 61 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 165 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 168 بازدید
  2. آثار و خواص تمام یک‌صد و چهارده سوره قرآن کریم

    • 0 پاسخ
    • 154 بازدید
  3. غلبه بر دشمن با خواندن سوره مباركه فيل

    • 2 پاسخ
    • 947 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 50 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 103 بازدید
    • 2 پاسخ
    • 346 بازدید
  4. آيات إبطال السّحر

    • 0 پاسخ
    • 116 بازدید
  5. دعا و سوره های مخصوص برای باطل کردن طلسم و سحر و جادو

    • 0 پاسخ
    • 217 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 246 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 204 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 216 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 209 بازدید
  6. رویت فرشتگان

    • 0 پاسخ
    • 321 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 315 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 413 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 311 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 201 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 337 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 102 بازدید
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

  • آمارهای تالار

    • مجموع موضوعات
      8,877
    • مجموع پست ها
      18,308
  • پست ها

    • واقعنی؟ خو این چه زندگیه؟ بابا دو تا رمان این حرفارو نداره بخدا بعضی کلمه ها واقعا برای قشنگ تر شدن نیازن شما خودتون دیگه بهتر میدونین خب الان یه سوال من نه میتونم تو رمانم از سینه سپر کرد،لب گزید و دل درد و کمر دردو و اینجور چیزا بنویسم چون اعضای بدن توشه به قوله شما هم ربات که نمیفهمه به خاطره دوتا سینه سپر کرد فیلترم بابا واقعااااااااااااااااا انصاف نیست
    • نویسنده :هستی حمیدی   ژانر:پلیسی-معمایی   این داستان درباره ی دختری تنهاست که بر خلاف میل باطنیش باید با این تنهایی بسوزه و بسازه تمام دارو ندارش و زندگیش پای یه شرط مسخره با همشیرش از بین میره ... دختری که بر خلافه چهرش کمی شاااااید کمی ترسو باشه اخه میدونین؟...... . . . . با حس گردن درد از روی مبل روانکاویه اِما بلند میشم....دستی به گردنم میکشم وفحشی به باعث و بانیه این تصمیم مزخرف میدم..اما که میدونه بعد از مصرف اون داروهای مسخره حال و حوصله ندارم از جاش بلند میشه با صدای اروم و مهربونی میگه: مانا عزیزم حالت خوبه؟...سر درد و سر گیجه نداری؟ مهربونیه اما رو هیچ وقت نتوستم درک کنم ... ولی خیلی خوب بود که هست...نمیخوام فکر کنم که اگه نبود...که اگه به درد و دلام گوش نمیداد من چی میشدم... سعی میکنم مثله خودش جواب بدم ولی لرزشه صدام کاملا حاله درونمو برای ادمه تیزی مثله اما رو میکنه: خوبم اما جان ...لازم نیست نگران باشی..فقط....میخوام بدونم که ....من...چطور بگم اخه؟ اما لبخند مهربون و اطمینان بخشی میزنه و میگه: هر چی میخوای بپرس...راحت باش با این حرفش نفسه عمیقی میکشم و میگم: با اینکه سرهنگ خیالم و راخت کرده از بابته برنگشتنه اثر دارو ها اما.....میدونی....؟من هنوز یه نفر و یادم میاد....نمیدونم درسته یا نه....اصلا تصویرش تخیلیه یا نه...؟اما من حس میکنم میشناسمش اِما یه لحظه چهرش درهم رفت اما فقط یه لحظه ی خیلی کوتاه که من متوجه اش شدم ......با خنده ی قشنگش فرصته هر حرفی و ازم گرفت و گفت: خب حتما خیلی دوسش داشتی که هنوز یادت مونده.. لبخند گیج و مزخرفی تحویلش میدم اصلا دوست نداشتم اما دربارم اینطوری فکر کنه...حالا که خودم از گذشته هیچی یادم نمیاد ترجیح میدم اما هم تا اطلاعه ثانوی خفه شه تامن با خیال  به کارام برسم ... سریع از جام بلند میشم که اه از نهادم بلند میشه ......ای خدای من ....گردنم ......تو این اوضاع اینو کم داشتم فقط ..نمیخواستم اما متوجه درد گردنم بشه و الا بی برو برگشت ریپورتم و به سرهنگ میداد و اونوقت باید خر میوورد و باقالی بار میکرد کته اسپورتمو از روی دسته ی مبل بر میدارم و با یه خدافظی سر سری از خونه میزنم بیرون ...تازه اول پاییز بود اما خدایی هوا خیلی سرد بود    کت و روی تی شرت تنگم میپوشم و به سمت ماشین راهی میشم
    • ی