تالار فرزند پروري

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

  • آمارهای تالار

    • مجموع موضوعات
      9,869
    • مجموع پست ها
      19,304
  • پست ها

    • Быстровозводимые здания из ЛСТК - MCSTEEL
      Дома. Гаражи. Ангары. Склады. Навесы. Коровники. Птичники. Мастерские. Склад-Холодильник.
      Торговые здания. Зернохранилища. Овощехранилища. Производственный цех. СТО
      Собственное производство.
      Проектирование, производство, монтаж складских, производственных, торговых, сельхоз сооружений.
      быстровозводимых зданий из легких металлоконструкций. Расчет стоимости проектов.

      Склад строительство
    • "به نام خدایی که عشق را آفرید" رمان:سارای عاشق ژانر:عاشقانه,غمگین,هیجانی,معمایی خلاصه: سارای دختریست نترس و شجاع که عشق رفتن به خارج از کشور را دارد ولی خانواده او از رفتن آن مخالف اند...بخاطر همین سارای تصمیم میگیرد که فرار کند و به طور قاچاق از ایران خارج شود ولی وقتی که میخواهد خارج شود در میان دریا طوفان میشود و سارای در دریا می افتد و وقتی چشمانش را باز میکند در یک جای دیگر است و او نمیداند دقیقا کجاست....
    • با احساس گرسنگی از خواب بیدار شدم یخچالو باز کردم پر بود از کره و مربا و خامه و... فکر همه چیو کرده بودن چقدر ادمای خوبی بودن. کارم توی درمانگاه شروع شد و چون فقط دو پزشک توی روستا بودیم سرم خیلی شلوغ بود،گاهی وقتا خیلی اذیت میشدم ولی چاره ای نبود. شهریور ماه بود و هوا خیلی خیلی گرم بود و غیر قابل تحمل. خونه ای که بهم داده بودن نزدیک بیمارستان بود و من شیفت بعداز ظهر میرفتم درمانگاه. شیفت صبح اقای شیری بود،خیلی مرد با شخصیتی بود. سه ماهه باردار بودم و اصلا ازمایش یا سونوگرافی انجام نداده بودم ولی میدونستم که تقریبا اسفند و فروردین بچه به دنیا میاد و میترسیدم از اینکه مردم بفهمن و من جوابی نداشته باشم. اقای شیری خیلی توجه نشون میداد ولی من اصلا اهمیت نمیدادم و خیلی جدی برخورد میکردم. مردم روستا خیلی شیرین و دوست داشتنی بودن و هوای منو داشتن،همه غذاهای خوشمزه ای برام میپختن و میاوردن. تا ظهر میخوابیدم،نهار میخوردم و ساعت ۳میرفتم درمانگاه،گاهی وقتا تا ساعت۹هم میموندم و بعد خسته میرفتم خونه شام میخوردم،لباسای امینو بغل میکردم میبوییدم و با قاب عکسش توی آغوشم میخوابیدم.بیشتر شبا با گریه و حال خراب میخوابیدم. دلتنگی پدر و مادرم و رها و دوستام،بی خبری از امین تنها عشق زندگیم و پدر بچم،بچه ای که از همه پنهونش کرده بودم و آینده نامعلومی که داشتم منو به مرز جنون میکشوند. اون شب اونقدر گریه کرده بودم که بی رمق توی رختخواب خوابم برد... ماه چهارم بارداریم بود ولی اصلا شکم نداشتم،بعضی وقتا اونقدر بالا میاوردم که دیگه جونی نداشتم این روزا یکم ویار داشتم و هرچی میخوردم بالا میاوردم‌. دکتر شیری جویای حالم بود و برام سرم میزد فکر میکرد مسموم شدم.از توجهش به خودم خوشم نمیومد،جدیدا گاهی وقتا شیفت بعدازظهر هم میموند و کمک میکرد برای من که حالم زیاد خوش نبود خوب بود ولی نگران چیزای دیگه بودم. یه روز که دوباره حالم بد شده بود و دکتر شیری هم دوباره منو تو اون حال دید گفت بهتره بری خونه و استراحت کنی،باید چند تا ازمایش بدی اینجوری فایده نداره. من که ترسیده بودم موضوع رو بفهمه گفتم شما دخالت نکنید ممنون.  اونم با تعجب بهم نگاه میکرد،دیگه موندن جایز نبود لباسمو عوض کردم و رفتم سمت خونه. شب داشتم غذا درست میکردم که در زدن. یه پیرهن بدون استین بلند تنم بود،چادر رنگی که مرضیه خانم زن همسایه برام دوخته بود سرم کردم و درو باز کردم که با دیدن دکتر جا خوردم. یکم خجالتی بود،سلام ارومی کرد جوابشو دادمو گفتم بفرمایید امرتون. یکم من من کرد و گفت راستش خانم زندی من از وضیعت شما متوجه شدم که موضوع چیه میدونم از سر ناچاری اومدین به این روستا منم از سر ناچاری اومدم اما مطمئن باشی  اگه مردم روستا جریان رو بفهمن دیگه شما رو قبول نمیکنن. من که ترسیده و خجالت زده بودم ولی زیربار نرفتم و گفتم از چی حرف میزنین؟من نمیفهمم. لبخندی که شبیه به پوزخند بود زد و گفت من که دکترم فرق زن حامله رو توجه میشم. با ترس بهش گفتم از من چی میخوای؟منظورت از این حرفا چیه؟ گفت ببین اینجا نمیتونم صحبت کنم اگه میخوای بچتو بدون دردسر به دنیا بیاری و تو این روستا زندگی کنی فردا ظهر بیا شهر به این ادرس و یه تیکه کاغذ داد دستم.نفهمیدم چطور رفت فقط درو بستم و بی حس نشستم پشت در و اشکام روون شدن.اگه مردم میفهمیدن من حاملم یک دقیقه هم قبولم نمیکردن بعد من با یه بچه توی شکمم کجا میرفتم. دستمو نوازش وار کشیدم روی شکمم و گفتم نگران نباش مامان جان همه چی درست میشه‌. باید میرفتم ببینم اقای سیاوش شیری چه نقشه ای برام کشیده. یه مرد قد بلند موهای بور،ابروهای مرتب،چشمای بادومی،بینی عقابی و لبای نه بزرگ نه کوچیک. جذاب بود ولی نه برای من که فقط و فقط امینو میدیدم. مرد ارومی بنظر میرسید،ازش نمیترسیدم. روز بعد ساعت ۱۲ظهر توی رستورانی که ادرس داده بود نشسته بودم که اومد. سلام کرد که اروم جوابشو دادم سرمو بالا بردم و رو بهش گفتم خب بفرمایید چه راه حلی دارین؟ سری تکون دادو گفت اول غذا بخوریم میگم. بعد از سفارش غذا گفت من سیاوش شیری ۲۸سالمه و تهران به دنیا اومدم،توی خانواده نسبتا پولداری بزرگ شدم. ۶سال پیش با دختر خیلی زییایی اشنا شدم و عاشقش شدم. انقدر زیبا بود که مادرم میگفت این دختر خیلی خوشگله و برا تو نمیمونه ولی من اصلا حرف هیچ کسو قبول نداشتم. ۲ماه با هم دوست بودیم که به اسرار من رفتیم خواستگاری و نامزد شدیم. من روانی ستاره بودم هر کاری میگفت انجام میدادم‌ توی یه خانواده متوسط بزرگ شده بود و خانوادم به هزار بدبختی راضی شده بودن. برای روز تولدش گفت که یه ماشین گرون قیمت میخواد و من براش گرفتم. یه هفته بعدش هم یه عالمه پول خواست که براش جور کردم و بعد از اون روز دیگه ندیدمش. یه نامه برام گذاشته بود و نوشته بود عاشق یکی دیگه شده و با اون رفته خارج از کشور. تا یک سال افسرده بودم و چند بار هم فکر خودکشی اومد سراغم ولی هربار رفتم سراغش پشیمون شدم‌ بعد از اون به زندگی عادی برگشتم ولی دیگه با هیچ دختری دوست نشدم و پدر و مادرم چون من تنها بچشون بودم خیلی نگرانم بودن. مادرم هر دختری پیشنهاد میداد ندیده رد میکردم و درسمو خوندم. تا یک سال پیش مادرم دیگه دمار از روزگارم دراورد و گفت باید ازدواج کنی هر روز دعوا و مشاجره. چند ماه پیش من طاقتم طاق شد و درخواست یکی از استادا برای این روستا رو قبول کردم و اومدم. ولی حالا دو هفتس مادرم مریض شده و پدرم میگه حال مادرت بخاطر تو خراب شده اگه برای مادرت اتفاقی بیوفته حلالت نمیکنم. با مادرم که حرف زدم میگه ازدواج کن تا حال من خوب بشه من بفکر اینده توم. حالا منم دیروز با دیدن وضعیت تو فهمیدم حامله ای و تا چند وقت دیگه بقیه هم میفهمن و وضعیت بدتر میشه،از یه طرف خودمم اصلا دوس ندارم ازدواج کنم پس به این فکر افتادم که یه ازدواج سوری میتونه هر دوی ما رو نجات بده حالا نظرت چیه؟ من که شوکه شده بودم گفتم راجع به من چه فکری میکنی بچه ی من حلاله و پدر داره ولی پدرش فوت شده من کار بدی نکردم که بخوام پنهان کنم. دستشو گذاشت زیر چونش و گفت ولی من توی شناسنامه تو اسم همسر ندیدم. وای چه سوتی داده بودم سرمو انداختم پایین. گفت نیاز نیست بمن جواب پس بدی من فقط یه پیشنهاد دادم که به نفع هر دوی ماست روش فکر کن. حال خیلی بدی داشتم از جام بلند شدم و رفتم سمت در اونم بلند شد و گفت کجا میری تو که هنوز غذا نخوردی. برگشتم سمتش و گفتم ممنون میل ندارم خداحافظ و از رستوران زدم بیرون. توی تاکسی نشسته بودم و به حرفاش فکر میکردم. نمیتونستم قبول کنم حتی سوری هم نمیتونستم من عاشق امین بودم. ولی اگه مردم روستا میفهمیدن چی... پدر و مادرم که هرگز قبول نمیکردن... خاله هم همین طور... وقتی به دنیا بیاد به اسم کی باید براش شناسنامه میگرفتم... وای خدای من... چی به روزم میومد. رسیدم خونه و رفتم سمت رختخواب و دراز کشیدم. تازه چشامو بسته بودم که گوشیم زنگ خورد یه شماره ناشناس بود. جواب دادم خودش بود گفت امروز خودش میره درمانگاه و من استراحت کنم مخالفت کردم و گفتم خودم میرم و خدافظی کردم. پاشدم رفتم سمت یخچال یه چیزی اماده کردم و خوردم حاظر شدم و راه افتادم سمت درمانگاه. وقتی رفتم اونجا بود اومد جلو و سلام کرد که اروم جوابشو دادم و رفتم که لباسمو عوض کنم. اون شب خیلی فکر کردم و از نگرانی داشتم میمردم حواسم به ساعت نبود و شمارشو گرفتم که با صدای خوابالویی گفت بله منم زود گفتم من پیشنهادتو قبول میکنم ولی شرط دارم. انگار تازه به خودش اومد که چند تا سرفه کرد و گفت چه شرطی؟ گفتم هیچ وقت هیچ وقت توقعی از من نداشته باشی ازدواج ما برای همیشه سوری میمونه. جوابی نداد گفتم الوو. گفت باشه قبوله فردا میریم دفترازدواج و عقد میکنیم. گفتم به این زودی؟ گفت هر چه زودتر بهتره با این وضعیت. گفتم باشه قبوله. روز بعدش با هم رفتیم دفتر ازدواج و رسما زن و شوهر شدیم. اگه امین عقد دائم میکرد هیچ وقت این اتفاقا نمی افتاد. غمی که موقع بله گفتن داشتم هیچ جوره قابل وصف نیست. مردم روستا وقتی فهمیدن خیلی خوشحال شدن و برامون ارزوی خوشبختی کردن و ما بهشون گفتیم که نامزد بودیم که بچم به دنیا اومد جای حرفی نباشه. قرار شد دو روز بعد بریم تهران خونه سیاوش تا منو به خانوادش معرفی کنه و بهشون گفته بود چند ماهه ما دوست شدیم. دو روز بعد با پرواز رفتیم سمت تهران و من حال عجیبی داشتم به محض اینکه نشستم توی تاکسی با خودم گفتم کاش میشد الان برم سمت اون خونه با خاطرات شیرین و تلخم،شاید خبری از امین باشه ولی دوباره با خودم گفتم اون مارو نخواسته و مارو تنها گذاشته. خانواده سیاوش خیلی خوب بودن،مادرش وقتی متوجه شد باردارم خیلی خوشحال شد و قربون صدقه من میرفت و من حسرت میخوردم که چرا خاله ی خودم منو نخواست. من نگران بودم وقتی بفهمن بد رفتار کنن ولی اونا با رفتارشون منو شوکه کردن. اتاقی که برای ما اماده کرده بودن انقدر رویایی بود که من محو تماشا شده بودم با اومدن سیاوش بخودم اومدم. ما باید توی یه اتاق میموندیم و این خیلی بد بود. لبخندی زد و گفت لباساتو عوض کن و  برو استراحت کن من پایینم. با رفتن سیاوش لباسمو با یه پیرهن بلند استین کوتاه  که تا ساق پام بود عوض کردم و رفتم توی ت*خ*ت سرم خیلی درد میکرد چشمامو بستم و با فکرای زیاد که توی سرم بود به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم احساس بهتری داشتم آبی به دست و صورتم زدم و رفتم پایین. سیاوشو توی پله ها دیدم که گفت عزیزم بیدار شدی داشتم میومدم بیدارت کنم شام آمادست. هاج و واج نگاهش کردم که چشمکی زد. مادرشو که پایین پله ها دیدم فهمیدم داره فیلم بازی میکنه‌،وای خدای من همینو کم داشتم‌. لبخندی زدم و گفتم مرسی عزیزم و رفتم پایین دستمو که گرفت انگار فشار برق بهم وصل شده بود حالت تهوع گرفتم نمیتونستم تماس کسی بجز امینو قبول کنم اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم. خواستم دستمو پس بکشم که با نگاهش التماس کرد که اینکارو نکنم بالاجبار همراهش رفتم توی پذیرایی و روی صندلی که برام عقب کشید نشستم و نفس راحتی کشیدم. خودش هم کنارم نشست و مدام غذا برام میکشید و قربون صدقم میرفت وقتی نگاش میکردم با نگاهش و حرکت چشم و ابرو میگفت بخاطر پدر و مادرش مجبوره. بعد از شام فیلمی دیدیم و بعد صرف چای سیاوش گفت عزیزم بهتره بریم بخوابیم. شب بخیری گفتیم و رفتیم سمت اتاق. وقتی در اتاقو بست گفت واقعا متاسفم دریا برای اینکه مادرم شک نکنه مجبور شدم اون خیلی تیزه باید اینجوری رفتار کنیم که شک نکنه. سری تکون دادمو گفتم کاش زودتر برگردیم من خیلی عذاب میکشم. سرشو انداخت پایین و گفت حق داری متاسفم. لبخندی زدم و گفتم فعلا چاره دیگه ای نداریم خمیازه ای کشیدم و رفتم سمت تخت و دراز کشیدم. اونم رفت سمت درو قفلش کرد. با تعجب نگاش کردم که رفت سمت کاناپه و گفت من اینجا میخوابم نباید اونا بفهمن اینجوری بهتره. نفس راحتی کشیدم و سرمو تکون دادم. چراغو خاموش کرد و شب بخیر گفت من که از اینکه توی یه اتاق بودیم خیلی معذب بودم شب بخیری گفتم و پتو رو انداختم روی خودم.