جوكستان

زیر دسته های تالار

  1. 5
    ارسال

31 موضوع در این تالار قرار دارد

  1. بخند 1

    • 0 پاسخ
    • 185 بازدید
  2. جوک

    • 0 پاسخ
    • 209 بازدید
  3. جوک

    • 0 پاسخ
    • 68 بازدید
  4. جوک

    • 0 پاسخ
    • 86 بازدید
  5. چگونه جوك بسازيم و تعريف كنيم

    • 5 پاسخ
    • 1,364 بازدید
  6. زن با مرد ازدواج می‌كند به این امید كه (طنز)

    • 0 پاسخ
    • 155 بازدید
  7. سری جدید جوک و اس ام اس های خنده دار مهر 94

    • 0 پاسخ
    • 441 بازدید
  8. جوک جدید رفاقتی ۹۴

    • 0 پاسخ
    • 407 بازدید
  9. جوک جدید پاییزی ۹۴

    • 0 پاسخ
    • 348 بازدید
  10. جوك جديد

    • 0 پاسخ
    • 368 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 280 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 613 بازدید
  11. بخون و بخند

    • 0 پاسخ
    • 302 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 592 بازدید
  12. خنده دار ترين جوك ها يا اس ام اس ها

    • 24 پاسخ
    • 695 بازدید
  13. خنده دارترين جوك هاي دنيا

    • 0 پاسخ
    • 560 بازدید
  14. شما يادتون نمياد!!

    • 0 پاسخ
    • 291 بازدید
  15. ضدحال

    • 0 پاسخ
    • 308 بازدید
  16. ييه سوال...؟(2)

    • 0 پاسخ
    • 328 بازدید
  17. یه سوال...؟(1)

    • 0 پاسخ
    • 310 بازدید
  18. ...چیست ؟(2)

    • 0 پاسخ
    • 288 بازدید
  19. ...چیست ؟

    • 0 پاسخ
    • 329 بازدید
  20. یکی از دغدغه هام

    • 0 پاسخ
    • 314 بازدید
  21. طنز دوستانه

    • 0 پاسخ
    • 283 بازدید
  22. دقت کردین ؟

    • 0 پاسخ
    • 281 بازدید
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

  • آمارهای تالار

    • مجموع موضوعات
      8,877
    • مجموع پست ها
      18,308
  • پست ها

    • واقعنی؟ خو این چه زندگیه؟ بابا دو تا رمان این حرفارو نداره بخدا بعضی کلمه ها واقعا برای قشنگ تر شدن نیازن شما خودتون دیگه بهتر میدونین خب الان یه سوال من نه میتونم تو رمانم از سینه سپر کرد،لب گزید و دل درد و کمر دردو و اینجور چیزا بنویسم چون اعضای بدن توشه به قوله شما هم ربات که نمیفهمه به خاطره دوتا سینه سپر کرد فیلترم بابا واقعااااااااااااااااا انصاف نیست
    • نویسنده :هستی حمیدی   ژانر:پلیسی-معمایی   این داستان درباره ی دختری تنهاست که بر خلاف میل باطنیش باید با این تنهایی بسوزه و بسازه تمام دارو ندارش و زندگیش پای یه شرط مسخره با همشیرش از بین میره ... دختری که بر خلافه چهرش کمی شاااااید کمی ترسو باشه اخه میدونین؟...... . . . . با حس گردن درد از روی مبل روانکاویه اِما بلند میشم....دستی به گردنم میکشم وفحشی به باعث و بانیه این تصمیم مزخرف میدم..اما که میدونه بعد از مصرف اون داروهای مسخره حال و حوصله ندارم از جاش بلند میشه با صدای اروم و مهربونی میگه: مانا عزیزم حالت خوبه؟...سر درد و سر گیجه نداری؟ مهربونیه اما رو هیچ وقت نتوستم درک کنم ... ولی خیلی خوب بود که هست...نمیخوام فکر کنم که اگه نبود...که اگه به درد و دلام گوش نمیداد من چی میشدم... سعی میکنم مثله خودش جواب بدم ولی لرزشه صدام کاملا حاله درونمو برای ادمه تیزی مثله اما رو میکنه: خوبم اما جان ...لازم نیست نگران باشی..فقط....میخوام بدونم که ....من...چطور بگم اخه؟ اما لبخند مهربون و اطمینان بخشی میزنه و میگه: هر چی میخوای بپرس...راحت باش با این حرفش نفسه عمیقی میکشم و میگم: با اینکه سرهنگ خیالم و راخت کرده از بابته برنگشتنه اثر دارو ها اما.....میدونی....؟من هنوز یه نفر و یادم میاد....نمیدونم درسته یا نه....اصلا تصویرش تخیلیه یا نه...؟اما من حس میکنم میشناسمش اِما یه لحظه چهرش درهم رفت اما فقط یه لحظه ی خیلی کوتاه که من متوجه اش شدم ......با خنده ی قشنگش فرصته هر حرفی و ازم گرفت و گفت: خب حتما خیلی دوسش داشتی که هنوز یادت مونده.. لبخند گیج و مزخرفی تحویلش میدم اصلا دوست نداشتم اما دربارم اینطوری فکر کنه...حالا که خودم از گذشته هیچی یادم نمیاد ترجیح میدم اما هم تا اطلاعه ثانوی خفه شه تامن با خیال  به کارام برسم ... سریع از جام بلند میشم که اه از نهادم بلند میشه ......ای خدای من ....گردنم ......تو این اوضاع اینو کم داشتم فقط ..نمیخواستم اما متوجه درد گردنم بشه و الا بی برو برگشت ریپورتم و به سرهنگ میداد و اونوقت باید خر میوورد و باقالی بار میکرد کته اسپورتمو از روی دسته ی مبل بر میدارم و با یه خدافظی سر سری از خونه میزنم بیرون ...تازه اول پاییز بود اما خدایی هوا خیلی سرد بود    کت و روی تی شرت تنگم میپوشم و به سمت ماشین راهی میشم
    • ی