گياهان داروئي و خواص هر يك

15 موضوع در این تالار قرار دارد

    • 1 پاسخ
    • 7 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 92 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 29 بازدید
  1. خواص دارویی تره

    • 0 پاسخ
    • 58 بازدید
  2. خواص دارچین

    • 0 پاسخ
    • 108 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 166 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 371 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 367 بازدید
    • 2 پاسخ
    • 369 بازدید
  3. شربت گل محمدی (گل سرخ)

    • 0 پاسخ
    • 261 بازدید
  4. خواص گیاه ترنجبین

    • 0 پاسخ
    • 95 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 3,046 بازدید
    • 0 پاسخ
    • 192 بازدید
    • 5 پاسخ
    • 618 بازدید
  5. عرق بدن

    • 1 پاسخ
    • 280 بازدید
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

  • آمارهای تالار

    • مجموع موضوعات
      8,873
    • مجموع پست ها
      18,300
  • پست ها

    • ی                                
    • سلام ادمین عزیز گاهی برای بیان احساس باید از عمل شخصیت ها گفت مثل بوس و بغل اما بیشتراز این حد خلاف قوانین اخلاقیه. اگه این طور که شما قوانین و فیلترینگ تعیین کردید پیش بره فک کنم بخش خیلی عظیمی از نوشته بیشتر اعضا باید فیلتر بشه. باور کنید حتی بزرگترین شاعرها و نویسنده های ایرانی هم گاهی از این عبارات تو نوشته هاشون استفاده کردن. نمیشه که بیان احساس کرد و از بعضی مسائل سخن نگفت.  اگه میشه یه تجدید نظری داشته باشید ممنون میشم
    • ساعت5 متین رنگ زد و گفت تا نیم ساعت دیگه میام که بریم خرید.
      منم فورا لباس پوشیدم و توی پذیرایی منتظر موندم که ساعت تقریبا 6 بود که زنگ در به صدا در اومد.
      -بله.
      -بدو بیا که دیره.
      -بیا بالا خسته ای، چند دقیقه دیگه میریم.
      -منتظرم زود باش. از نازبانو خداحافظی کردم و کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم.
      هوا تقریبا تاریک شده بود که وارد کوچه شدم و به سمت بنز متین رفتم و سوار ماشین شدم .
      -سلام.
      متین با تعجب نگاهم میکرد. چند دقیقه ای بهت زده بود که گفتم: دیر میشه... راه بیافت. من رو به سمت خودش برگردوند و انگشت اشاره اش رو روی ابروم کشید و گفت: خیلی خوشگل شدی.
      تازه یاد صورتم افتادم که متین دستش رو بالاتر برد و روسریم رو عقب برد و گفت:  این دیگه چیه، چرا موهاتو خراب کردی... من دوست ندارم.
      چیزی نگفتم و بهش نگاه کردم که گفت: یه کم آرایش میکردی بهتر میشدیا. خنده کوتاهی کرد و لباش روی پیشونیم چسبوند و یه بوسه گرم زد و محکم منو تو بغلش کشید . از گرمای تنش قلبم به هیجان اومد و توی سینه بی قراری میکرد. آروم زیر گوشش گفتم: من هیچ لوازم آرایشی ندارم.
       کمی منو از خودش دور کرد لپم رو کشید و گفت: امروز برات میگیرم عروسکم. از لفظ عروسک به خنده افتادم و سرم رو تو بغلش گذاشتم و خندیدم. شایدم اون لحظه فقط آغوشش رو میخواستم و این بهترین بهانه برای بیشترتوی آغوش عشقم موندن بود. چند دقیقه فقط عطرش رو تنفس کردم که یه بوسه روی سرم زد و گفت: خانومم بریم؟ ازش جدا شدم  و ماشین راه افتاد. خدایا ممنونتم بابت حضور عشقم، اصلا باورم نمیشه الان کنار عشقم نشستم و بهترین روزای عمرمون داره کنار هم میگذره. چه بهتر از این میتونه باشه که کنار مرد رویاهام نشستم و عطر تنش فضا رو پر کرده ، چی بهتر از این میتونه باشه که عشقم دستم رو گرفته و با انگشتام بازی میکنه و دستم رو نوازش میکنه، چی بهتر از نگاه های مهربونشه، چی بهتر از بغض این لحظه منه، آخه چی بهتر از حضورشه، آهنگی رو پلی کرد که برام کلی خاطره رو زنده کرد. کلی خاطره خوب و کلی هم خاطره بد. نم نم میزنه بارون کم کم توی خیابون قلبم میشه چه آروم آروم با صدای  بارون بارون میزنه نم نم آروم میزنه قلبم توگوشم داره میگه دارم عاشق میشم کم کم بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون دنیام به تو وابسته ست کارام به تو مربوطه تو مال منی عشقم اسمم همیشه روته چشمام توی چشماته ساز دل من کوکه چشمات یه نت خاصه دنیایم بی تو متروکه بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون تمام مسیر بهش نگاه میکردم و غرق نوازش دستام بودم. غرق عطر تنش بودم. غرق لبخند زیباش بودم. غرق تک تک سلولهاش بودم. غرق عشقم بود. غرق بودن تو این موجود چه لذت بخشه... لذت... لذت... لذتی که قلبم میگه پایدار نیست. قلبم آروم بگیر. کمتر بیقراری کن. کمتر بهانه بگیر. کمتر حرف از رفتن و نموندن بزن. قلبم گواه بد نده. دیگه طاقت دوری ندارم... دیگه ندارم.  نمیدونم چقد گذشت و من غرق لذت بودن در کنار همه دنیام بودم که اتومبیل متوقف شد و متین رو به من گفت: این جا بهترین وسایل رو داره.
      لبخند زدم و گفتم: تو همیشه بهترین چیزا رو برام میخریدی. لبخند دلنشینی زد و گفت:آخه این تویی لایق بهترینایی.
      از ماشین پیاده شدیم و به پاساژ رفتیم و به هر مغازه ای میرفتیم و من از هرچیزی که خوشم میومد متین میخرید و منم همش غر میزدم که زیاده نمیخوام.  در آخر هم من رو به یه طلا فروشی برد و گفت: میخوام برات حلقه بخرم.
      با خشم بهش نگاه کردم و گفتم: من حلقه خودم رو میخوام.
      خنده کوتاهی کرد و گفت: خوب تو اصلا نمیندازی دستت گفتم شاید گمش کردی.
      با بغض گفتم : نه عمه ازم گرفتش.
      یه لبخند تلخ زد و گفت :نمیدونستم...
      پوزخندی زدم و گفتم : هر وقت بهش گفتی که ما باهمم زندگی میکنیم اون موقع ازش پس میگیری.
      دستم رو کشید و داخل برد و گفت: حالا یه انگشتر بگیر تا هر وقت برات پسش گرفتم دستت بنداز.
      خندیدم و گفتم: باشه بابا، دستم رو کندی. داخل طلافروشی که رفتیم متین یه انگشتر نگیندار برام گرفت و چندتا دستبند رو روی دستم بست و از بینشون یه کدوم رو انتخاب کرد و به من که همش اعتراض میکردم اهمیت نمیداد. باهاش زندگیم رو به راهه. عشق توی زندگی مشترک دوماهه ما موج میزنه. سه روز دیگه بهار میرسه اما زندگی ما دوماهه که به بهار رسیده. زندگی در کنارش پر از آرامشه ، لذت بخشتر از اینکه شبها با بوسه هاش بخوابی و صبح با نوازشش بیدار بشی دیگه چی میتونه باشه!!!!  چی بهتر از اینه که صبح با بوسه ات بدرقه اش کنی و شب با آغوشت پیشوازش بری. چقدر خوبه که کنارمه و چقدر خوبه که کنارشم ...
      چند وقته که یه مستخدم جدید گرفته و من رو کلا خیاطی ثبت نام کرده که مثلا وقتی که خونه نیست سرم گرم بشه.   البته زندان که بودم خیاطی رو در حد مقدماتی یاد گرفتم اما الان کلاسش رو میرم که هم مدرک بگیرم و هم دانشم تکمیل بشه. گاهی اوقات هم به خونه کارن میرفتم و کل جمعه رو هم با متین بودم.
      متین با اینکه سرش شلوغ بود اما حداقل هفته ای یه بار من رو به گردش میبرد و سعی میکرد که شبها زودتر برگرده و در طول روز هم چندبار بهم زنگ میزد. هفته آخر سال کل کلاسهام تعطیل شده و به خونه کارن اومدم . آدم خوبی بود و من بهش اعتماد داشتم و خیلی کمکم میکرد که چطور اعتماد متین رو بیشتر کنم. 
      -بابا خانم بیا بشین یه دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم.
      خندیدم و گفتم: این چه حرفیه استاد شما صاحب خونه اید.
      خندید و گفت: همین شیطونی ها رو کردی که دل متین رو بردی.
      با دوتا قهوه برگشتم و بهش تعارف کردم و یه دونه برداشت و منم دیگری رو برداشتم . رو به من گفت: آیلین بعد از عید میخواد بره آمریکا و اونجا ادامه تحصیل بده.
      -متین گفته.
      -ولی یکی توی ایران آیلین رو دوست داره... متین هم که رک نمیگه که دیگه نمیخوادش... اون یه نفرم هنوز فکر میکنه آیلین و متین نامزدن.
      -خوب شما بهش بگید .
      -من چندین بار گفتم اما قبول نمیکنه. چند لحظه ای مکث کرد و گفت: اگه تو و متین ازدواجتون رو علنی کنید شاید همه چیز رفع بشه.
      -مادر متین با من مشکل داره و قبولم نداره به همین دلیله که متین فعلا همه چیز رو مسکوت نگه داشته.
      خندید و گفت: من همه چیز زندگی تو و متین رو میدونم.
      با تعجب نگاهش کردم و گفتم: یعنی از هفت سال...
      وسط حرفم گفت: بله خبر دارم.
      سرم رو پایین انداختم که گفت: حالا کمک میکنی یا نه. یه نگاه بهش کردم و گفتم: اون یه نفر کیه؟
      -کامیار.
      جا خوردم. یعنی کامیار عاشق آیلین شده. باورم نمیشد که پرسیدم : کامیار؟ خنده کوتاهی کرد و گفت : بله کامیار. با دهن باز پرسیدم : من چه کمکی میتونم بکنم؟
      -میتونی به کامیار بگی که همسر متینی.
      -چرا خودتون نمیگید؟
      خندید و گفت: من به متین قول دادم رازش رو به کسی نگم اما تو که قول ندادی.
      فقط نگاهش میکردم که گفت: شماره کامیار رو بهت میدم بهش زنگ بزن و همه چیز رو بگو... فقط نگی که من در جریان همه چیز هستم.
      -پس بگم از کی شنیدم که اون آیلین رو میخواد.
      -بگو که من وسط حرفام از دهنم پریده که دوتا دوست صمیمی عاشق یه نفر شدن.
      -اوهوم. خیلی چیزها رو بهم یاد داد که به کامیار بگم و از اون طرف خیلی حرف ها رو هم باید به متین بگم که راضی بشه به آیلین حقیقت رو بگه. در واقع این اتفاق باعث میشه که آیلین از متین دور بشه و خیال من بابت زندگیم راحت بشه. تقریبا تاعسر پیش کارن موندم و بعد به خونه برگشتم.  شب متین دیرتر از همیشه برگشت . ترسیده بودم که نکنه اتفاقی افتاده باشه و هر چی زنگ میزدم بهش گوشیش رو برنمیداشت. زنگ میزدم و جواب نمیداد... نگران بودم... قلبم یخ کرده بود... تمام تنم یخ بود... خدایا نکنه اتفاقی براش افتاده باشه... نکنه رفته پیش آیلین... خدایا کمکم کن. گیج و سردرگمم... زنگ پشت زنگ و هیچ جوابی نمیگرفتم. صدای بوق تلفن تو گوشم می پیچید و منو ناامیدتر میکرد... ساعت از 1 گذشت و هنوز خبری از متین نبود . توی حیاط قدم میزدم و گاهی به جلو در میرفتم اما خبری ازش نبود. خدایا ... خودت کمکم کن. من جز متین کسی رو ندارم . خدایا !!! دیگه ناامید شده بودم. تنم از هوای اسفند یخ کرده بود روی پلههای حیاط نشستم و پلکهای سنگین و خیسم رو روی هم گذاشتم. چند دقیقه نگذشته بود که حس گرمای دستی روی شانه ام منو ترسوند و جیغ کوتاهی زدم که صدایی گفت: آروم باش ... منم. چشامو بازم کردم و دیدمش. آره خودش بود . عشقم بود. همه دنیام بود. تمام وجودم بود. شاهزاده رویاهام بود. همنفسم بود. همه کسم بود. 
      با بغض گفتم : چقدر دیر کردی.
      لبخند بی جونی زد و گفت : یه تصادفی آوردن بیمارستان مجبور شدم که برای عملش بمونم.
      -شام میخوری؟
      یه نگاه بهم کرد و گفت: حتما نخوردی و منتظرم موندی.
      -اوهوم...
      خندید و گفت : دیونه برو شامت رو بخور من شام خوردم... میرم یه دوش بگیرم و بخوابم... خیلی خسته ام. قبل اینکه بره دستش رو گرفتم و از پشت بغلش کردم و گفتم: ترسیدم... چرا بهم خبر ندادی دیر میای. برگشت سمتم و یه بوسه عمیق رو لبم زد و گفت : ببخش نفسی. اصلا یادم نبود یه خانوم گلم نگرانمه. به آشپزخونه رفتم و شام رو گرم کردم و خوردم . بر عکس همیشه که تنهایی نمیتونستم چیزی بخورم شام رو کامل خوردم. نمیدونم چم شده که اشتهام زیاد شده و چند برابر غذا میخورم متین میگه به خاطر ورزشه.
      بعد از خوردن شام به اتاق رفتم و دیدم متین روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زد.  روی تخت نشستم و گفتم: چرا نخوابیدی؟
      یه لبخند زد و دستم رو گرفت و گفت: اونقدر بهت عادت کردم که اگه بغلم نباشی خوابم نمیبره.
      دراز کشیدم کنارش و گفتم: بخواب عشقم... خسته ای.
      یه دستش رو زیرکمرم گذاشت و یه دستش رو روی شکمم و یکی از پاهاش رو انداخت روی پام . چند دقیقه نگذشته بود که خوابش برد. اما من خوابم نمیبرد و تا نیمه های شب فقط موهاشو نوازش میکردم و میبوسیدمش.  نمیدونم کی خواب برد اما صبح با نوازش های متین بیدار شدم.  دستش رو روی پشت و شکمم میکشد چشمهام رو باز نکردم که راحت باشه اما انگار قصدش بیدار کردن من بود لبهاش رو روی بدنم حرکت میداد و میبوسید و کم کم بالا اومد و گردنم رو هم بوسید و بعد به سمت لبام اومد و با اولین بوسه به لبم چشمام رو باز کردم و بهش سلام دادم. -علیک سلام خانم کوچولو... بالاخره بیدار شدی.
      لبخند زدم و گفتم: چند دقیقه صبر کن که صورتم رو بشورم و موهامو مرتب کنم برمیگردم.
      -تو خماری میزاریم نامرد.
      بلند شدم و گفتم: فقط چند لحظه.
    • грузовиках+автобусах+мототехнике и спецтехнике от 10% до 30%

      http://auto-mpg.com.ua/
      Интернет-магазизин: катализаторы для экономии топлива

      экономия топливакатализаторы топлива, mpg boost, биокатализатор, биокатализатор горения топлива, mpg caps, компания FFI, экономия бензина, катализаторы топлива, увеличение мощности|

      http://auto-mpg.com.ua/magazin/
      Категория: катализаторы

      Проработав на NASA в течении многих лет, Рэнди Рей решил организовать свой бизнес. Выкупив патент и формулу, Рэнди совместно с Венди Льюис в ноябре 2005 г. организовали новое предприятие FFI по производству авто косметики. Вышли они на рынок с одной лишь био присадкой MPG-CAPS и очень быстро добились ошеломляющего успеха. Покорив Америку, компания начала экспансию на другие континенты. Сейчас дистрибьюторская сеть компании охватывает 215 стран по всему миру, с бизнес-центрами в США, Японии, на Тайване, в Бразилии, Корее, Мексике, Гонконге, Австралии, Англии и Таиланде.

      Основной продукцией компания FFI являются биокатализаторы к топливу MPG-CAPS, MPG-CRUMBS, MPG-BOOST, которые предназначены для экономии топлива. Почему био? Потому, что в их основе лежит 100% органическое вещество, полученное по зпатентированной формуле.

      Рабочие характеристики

      Необходимо сделать пояснения относительно самой технологии MPG, поскольку существуют неясности, связанные с другими, менее заслуживающими доверия присадками и топливными добавками, но со сходными рекламными заявлениями.

      MPG – буквально означает мили на галлон, т.е. пройденное расстояние за единицу топлива. Технология MPG – увеличение пройденного автомобилем расстояния на том же количестве топлива. В странах СНГ принято считать расход топлива: литры/100км.|

      http://auto-mpg.com.ua/o-kompanii/

      Магазин автохимии

      Несколько слов о компании FFI
      Forever Freedom International (FFI) известна во всем мире своей органической продукцией, которая улучшает качество окружающей среды. Компания вышла на рынок с MPG-CAPs в 2005г. Распространение продукта превзошло все ожидания и фирма со штаб-квартирой в штате