پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۸/۰۱/۱۸ در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز
    خلاصه داستان: دختری با شباهت فروان به مادری که هرگز او را ندیده. پدرش به تنهایی او را بزرگ میکند و دخترک با پسرعمه اش نامزد میکند. همه چیز آمادست برای شروع یک زندگی رویایی و پرعشق . اما چند روز قبل عروسی دخترک طی یک درگیری ناخواسته قاتل پدرش میشود. سالها در زندان به سر برده و بعد از آزادی زندگی رو از نو شروع میکند.
  2. 1 امتیاز
    متین چند دقیقه با امیرعلی حرف زد . حرفش که تموم شد پگاه و امیرعلی به سمت من اومدن . امیرعلی: خوبی؟ -آره خوبم. امیرعلی: متین میگه باید امشب رو بمونی. پری قلبت درد میکنه. -نه... درد نمیکنه. پگاه نزدیک شد و دستم رو گرفت و با نگرانی گفت: پریماه مطمئنی قلبت درد نمیکنه. -آره مطمئنم عزیزم. امیرعلی: پس متین چی میگه؟ -چی میگه؟ امیرعلی: میگه باید اکو بگیری. -شما برید به نظرم من امشب اینجا موندگارم. پگاه با بغض گفت: پس حالت خوب نیست. با خنده گفتم: نه عزیز دلم، عالی عالیم. متین رو دیدم که داشت بهمون نزدیک میشد. امیرعلی: اگه خوبی پس چرا باید بمونی؟ -خودش اومد ، از خودش بپرسید. امیرعلی: خودش میگه برای اطمینان بیشتر. متین نزدیک تر که شد گفت: چرا هنوز اینجایید؟ گفتم که برید کارش تموم شه خودم میارمش. پگاه: آخه چرا باید بمونه؟ منم میمونم. متین با لبخند گفت: پگاه جان، من فقط برای اطمینان بیشتر میگم بمونه بهتره . مگر نه حالش انقدری خوب هست که بتونه الان باهاتون بیاد. پگاه: پس بزار بیاد. متین: پس اگه نصف شب خدایی نکرده قلبش گرفت ... امیر علی وسط حرفش گفت: باشه متین جان... بمونه، فقط مواظب دوردونه بابا رضا باش. متین: چشم. پگاه خم شد و صورتم رو بوسید و گفت: پس ما میریم دوردونه. -فقط تو رو خدا به بابا چیزی نگید. نگران میشه. امیرعیلی: باشه حواسمون هست. امیر و پگاه رفتن و متین هم بدرقشون کرد و بعد ازچند دقیقه با یه سرم برگشت. نزدیک شد و پرده رو کشیدو گفت: آستینت رو بزن بالا. -نمیشه. با خنده گفت: میترسی. -نه... آستینم بالا نمیره. -خوب، مانتوت رو در بیار. روی تخت نشستم و مانتوم رو درآوردم و با تاپ دکلته قرمز رنگ روی تخت دراز کشیدم. متین سرم رو برام زد و کنارم رو تخت نشست. -خوبی؟ -اوهوم. -چیزی لازم نداری؟ -یه کم ضعف دارم... میشه یه چیزی برام بیاری که بخورم. با لبخند گفت: باشه خانم کوچولو. متین رفت و چند دقیقه بعد با آبمیوه و بیسکویت برگشت. -اینهارو بخور... سرمت که تموم شد باهم شام میخوریم. -ممنون. خم شد و یه بوسه کوچیک روی گونهم زد و گفت: برم به چندتا بیمارم برسم و برمیگردم. سری تکون دادم و متین رفت. نیم ساعت بعد خانمی اومد و سرمم رو کشید و گفت: آقای دکتر گفتن که با من بیای . -کجا؟ -اتاق دکتر سرابی. -دکتر سرابی کیه؟ -متخصص قلبه. دیگه چیزی نپرسیدم و به همراه پرستار رفتم. از اورژانس خارج شدیم و به طبقه دوم رفتیم. وارد یه سالن بزرگ شدیم و بعد از عبور کردن از جلوی چندتا در جلوی یه در ایستاد.در زد و وارد شد و منم به همراهش رفتم. متین و یه خانم شیک و خوشگل کنار هم روی یه کاناپه نشسته بود. پرستار: آقای دکتر ، اینم خانم کیایی. با من کاری ندارید؟ متین: دستتون درد نکنه. میتونید برید. پرستار رفت و من کمی جلوتر رفتم و سلام دادم و با خوشرویی جواب سلام رو داد و بلند شد و سمتم اومد و با هم دست دادیم. دکتر سرابی رو به متین گفت: این فسقله خانم چه نازه... متین نگفته بودی دختر دایی به این خوشگلی داری. متین: نازی زیاد سرپا نگه ش ندار ... امروز زیادی ضعف کرده. نازی ، اسمش برازنده اون همه زیبایی و ناز و عشوه رفتارش بود. دستش رو دور شونهم انداخت و من رو روی یه مبل نشوند و خودشم کنارم نشست و گفت: اسمت چیه خوشگل خانم؟ انگار داشت از یه بچه هفت هشت ساله اسمش رو میپرسید. -پریماه. خندید و لپم و کشید و گفت: تو چرا انقدر خوشگی؟ -نظر لطفتونه. خندید و گونه ام رو بوسید و گفت: چه مودب. متین:بسه نازی... قرار شد معاینه اش کنی. نازی سری تکون داد و گفت: باشه. روبه من گفت : لباست رو دربیار و روی تخت بخواب. مانتوم رو درآوردم و روی تختی که بهش اشاره کرد دراز کشیدم . نازی اومد کنارم و گفت: تاپت رو باید دربیاری. به متین نگاه کردم و گفتم: میشه بری بیرون. بلند شد و نزدیکم شد و گفت: نه. -متین... لطفا برو بیرون. متین: نمیخوام برم... اصلا چرا باید برم؟ -درست نیست. نازی: متین جان... برو بیرون پریماه راست میگه. متین: چی چی رو راست میگه؟ آدم مگه از نامزدش خجالت میکشه. نازی جیغ آرومی زد و منو بغل کرد و گفت: تو نامزد این دیونه ای. روبه متین گفت: مبارکه... پس چرا نگفتی. نازی بعد از کلی ذوق و تبریک گفتن رو به من گفت: زود باش تاپت رو دربیار . -متین برو بیرون. متین: نوچ. -متین... نازی: متین برو بیرون تا خودم ننداختمت بیرون. متین: چرا برم؟ میخوام ببینم و یاد بگیرم. چشمی براش چرخوندم و گفتم: چی رو ببینی... بی حیا .برو بیرون. متین با خباثت گفت: بدن نامزدم رو ببینم. -من چیز دیدنی ندارم... لصفا برو بیرون. متین : نوچ... اگه چیزی نداری پس چرا بیرونم میکنی. نازی: بسه دیگه برو بیرون. با کلی اصرار و در آخر به زور متین رو بیرون کردیم. تاپم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم . یه ژل روی قفسه سینه ام ریخت و کمی ماساژ داد و گفت: به پهلو بخواب. به پهلو جابه جا شدم که گفت: چقدر بدنت خوشگله دختر. جوابش رو با لبخند دادم که گفت: بلند شو عزیزم... تموم شد. بلند شدم و بدنم رو با چندتا دستمال که نازی بهم داد تمیز کردم و تاپ و مانتوم رو پوشیدم. -قلبت مشکلی نداره. -ولی امروز خیلی سنگینی و سوزش حس میکردم. -خبر بدی شنیدی یا بهت شوک وارد شد. به علامت مثبت سر تکون دادم که گفت: احتمالا به خاطر هیجان ناشی از شوک بود... ولی الان اصلا مشکلی نداری. در زده شد و نازی جواب داد: بیا داخل متین. متین:چی شد؟ نازی: مشکلی نداره. متین: مطمئن. نازی با خنده گفت: آره بابا... نگران نباش نامزدت سالم سالمه. متین به سمت من اومد و گفت: حالت خوبه؟ -آره... میشه من رو ببری خونه. یه اخم کرد و صورتش رو جلو آورد و کنار گوشم گفت: مگه قرار نشد امشب اینجا بمونی. -بابا نگران میشه. -بهش خبر میدم که خوبی. -بلند میشه میاد دنبالم... بابا نمیتونه تنها بمونه. -به مامانم میگم بره پیشش. لبخندی زدم و گفتم: پس زوره. یه اخم کرد و گفت: اگه دوست نداری بمونی برات آژانس میگیرم. روش رو برگردوند که بره . دستش رو گرفتم و ایستاد. آروم گفتم: شام چی بخوریم. با خنده برگشت سمت منو نزدیک شد و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت: سفارش دادم تا چند دقیقه دیگه میارن... خانم شکمو. نازی داشت نگاهمون میکرد که سرم رو انداختم پایین و گفتم: نازی داره نگاهمون میکنه. -خوب؟ -برو عقب زشته. -چی رو زشته... من که کاری نکردم. نازی کیفش رو برداشت و گفت: متین شیفتم تموم شده میخوام برم... متین وسط حرفش گفت: خوب بابا الان از اتاقت میریم بیرون. خندید و گفت: منظورم این بود که کلید رو میزارم روی میز هر وقت رفتی در رو کلید کن و کلید رو بده به یاسمین. متین: باشه. نازی خداحافظی کرد و رفت. با رفتن نازی متین حلقه دستش رو تنگ تر کرد و گفت: چیه؟ -هیچی. -پس چرا لبو شدی؟ -خوب... -خوب چی؟ -بغلم نکن ... بدم میاد. سرش رو نزدیک گوشم کرد و نفسهای گرمش به گوش و گردنم میخورد و بدنم مور مور میشد. -لبوی خوشمزه ای به نظر میرسی. خندیدم که گفت: انگار زیادم بدت نیومده. خنده ام رو جمع کردم و با اخم گفتم: نه خیر اصلا این طوری نیست. آروم سرش رو بالا آورد و روی شقیقه ام بوسه زد و گفت: پس چطوریه؟ خانم کوچولو. حلقه دستش رو از کمرم باز کردم و از تخت پایین اومدم و گفتم: تو هم اتاق داری؟ -اوهوم. -بریم اتاق تو. سری تکون داد و با هم از اتاق نازی خارج شدیم و به اتاق متین رفتیم. اتاق متین بزرگتر بود و یه پنجره بزرگ هم داشت. تازه وارد اتاق شدیم که گوشیش زنگ خورد و متین اتاق رو ترک کرد. روی صندلی متین پشت میز نشستم و با وسایل روی میزش ور میرفتم که در باز شد و متین داخل شد. -به به خانم دکتر. با دست اشاره به صندلی نزدیک میز کردم و گفتم: بفرمایید تا معاینه تون کنم. قهقه ای زد و غذاهایی رو که همراهش آورده بود روی عسلی گوشه اتاق گذاشت و به سمت من اومد و روی صندلی نشست و گفت: بفرمایید خانم دکتر. گوشی رو روی گوشم گذاشتم و صدای قلبش رو گوش داشتم. تپش قلبش آهنگ قشنگی داشت. حس خوبی داشتم. تمام وجودم گر گرفت و لبخند روی لبم نشست. -خوب؟ با شیطنت گفتم: حالت تهوع ندارید؟ -یه کم دارم. -سردرد و سرگیجه. -سرگیجه دارم... به نظرم گشنه مه. قیافه ام رو جدی کردم و گفتم: بهتون تبریک میگم. با تعجب پرسید: چی رو ؟ -شما باردارید. گوشه لبم کش اومد و متین با چشمای گرد نگاهم میکرد. میدونستم اگه بشینم یه بلای سرم میاره. بلند شدم و از سمت دیگه ی میز فرار کردم. بلند شد و به سمتم خیز برداشت و گفت: من حامله ام... هان... دختره پرو. از بین میز و صندلیها و مبلهای گوشه اتاق فرار میکردم و میخندیدم و میگفتم: شوخی کردم. -حالیت میکنم شوخی یعنی چی؟ -بی جنبه. -وایستا بینم. از کنار کاناپه رد شدم و با بیشترین سرعت به سمت در رفتم و خواستم دستگیره رو بکشم که بهم رسید و دستهام رو گرفت و گفت: کجا فرار میکنی. -ولم کن... غلط کردم. آروم دستاش رو دور شونه ام انداخت و من رو به تخت سینه اش کوبید و گفت: اون که مسلمه. یه حس خوبی داشتم حسی که تا امروز از این عشق تجربه نکرده بودم تمام فضا بوی عطر تلخش رو گرفته بود و من بین این همه تلخی عجیب حالم خوبه. سرش رو نزدیک گوشم آورد و زمزمه کرد: عطرت عالیه. یه نفس عمیق کشید . تا نوک زبونم اومد بگم که عطر توهم اما زبونم رو کنترل کردم. آروم به سمت کاناپه رفت و منو با خودش همراه کرد و من رو نشوند رو کاناپه و گفت: کی بارداره؟ قیافه ام رو مظلوم کردم و گوشه کاناپه توی خودم کز کردم و گفتم: ببخشید... فقط شوخی بود. کنارم نشست و خندید و گفت: قیافه شو... اصلا بهت نمیاد مظلوم باشی. خندیدم و درست نشستم و گفتم : غذا رو بیار یخ کرد. لپم رو کشید و غذاها رو آورد و یکی شو دستم داد و گفت: بیا بخور. غذا رو گرفتم و شروع کردم با ولع غذا میخوردم که یه چیزی رو روی شکمم حس کردم. -دستت رو بردار. -چند ماهشه. -چی؟ -بچه ات . خندیدم و گفتم: از حقه من تقلید نکن. خندید و گفت: آخه خیلی تند میخوری. سرش رو جلو آورد و گفت: عین زنای حامله میخوری. -بی ادب. -تو میگی شوخیه من بگم میشم بی ادب. -بله... غذام رو تموم کردم و گفتم: ممنون بابت شام. -نوش جان... سیر شدی؟ -آره . -راحت باش اگه سیر نشیدی بگو. -طعنه میزنی. خندید و گفت: همیشه انقدر تند میخوری. با اخم تصنعی گفتم: نه خیر این دو روزه اشتها نداشتم و نتونستم چیزی درست حسابی بخورم. -آهان پس تا منو دیدی اشتهات باز شد. -اووو چه اعتماد به نفسی... هرجور دوست داری برداشت کن. حالم خوب بود. عالی بودم در کنار عشقم. عشقی که از کودکی توی قلبم ریشه داشت و توی نوجونیم شدت گرفت و الانم که تمام وجودم رو سرشار کرده. بعد از تمام شدن شام یه پتو برام آورد و گفت: یه کم استراحت کن تا من به بیمارهام برسم. رفت و من رو تنها گذاشت. انقدر که خسته بودم فورا روی کاناپه خوابم برد. نمیدونم چند ساعت خوابیدم که با حس گرمایی رو صورتم چشمام رو باز کردم . همه جا تاریک بود چیزی نمیدیم . با ترس نگاهش کردم و توی جام نیم خیز شدم. دستم رو گرفت و گفت: آروم باش منم. صداش تسکین ترسم شد و با صدای لرزون گفتم: وای متین ترسیدم. خندید و گفت: توی تاریکی هم خواستنی هستی. از حرفش ته دلم لرزید نه از عشق ... نه از علاقه... نه از محبت... ترسیدم از اینکه متین هم یه مرد جوونه. از اینکه منم یه دختر جوونم. انگار ترس رو توی چشمام خوند و بلند شد و روی مبل روبه رویم نشست و گفت: بخوابیم دیگه. -ساعت چنده؟ -چهار و نیم. -ساعت چند شیفتت تموم میشه؟ -هفت. -هفت میریم خونه؟ -اگه راحت نیستی همین الان میتونم ببرمت. حسام رو درک نمیکردم دوست داشتم بمونم اما میترسیدم. من چم شده. -از من میترسی پریماه؟ -نه. -پس چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ کمی ساکت بودم که بلند شد و سمتم اومد و کنارم روی کاناپه نشست . ناخوادگاه خودم رو جمع کردم نمیدونم امشب چم شده بود که این کارها رو میکردم. نزدیکم شد و منو توی آغوشش گرفت و گفت: چرا ازم میترسی؟ من که کاریت ندارم. انگار آغوشش آرام بخشترین مکان دنیا بود و سرم رو به شونه اش گذاشت و سرش رو روی سرم گذاشت و گفت: من عاشقتم و راضی نیستم خوار به پات بره... درمورد من چی فکر کردی که خودت رو جمع میکنی. یه بوسه روی موهام زد و گفت: اگه ناراحتی من توی اتاق نازی بمونم. سکوتم طولانی شد .خودمم از دست کارهای خودم شاکی بودم. به خودش حرکتی داد که بلند بشه اما یهو دستام رو دور کمرش حلقه کردم سرجاش نشست و بیشتر منو به آغوش گرفت و گفت: پس بمونم؟ -بمون. دستام رو توی دستش گرفت و نوازش کرد و پرسید: چرا ترسیدی؟ با صدای لرزون گفتم: توی خواب صورتم رو بوسیدی؟ آروم گفت: معذرت میخوام اگه ناراحت شدی. با بغض گفتم: دیشب خواب دیدم با بوسه یه مرد بیدار شدم ... اون مرد منو میبوسید و من شوکه ... نتونستم ادامه بدم و آروم گریه کردم که آروم دستام رو بوسید و گفت: فکر کردی خواب دیشبت تعبیر شده... ببخشید عزیزم. گریه ام بلندتر شد که منو بیشتر توی بغلش کشید و من توی گرمای آغوشش حل شدم. حس خوبی داشتم. حس عشق، حس تکیه گاه داشتن، حس همدل داشتن. عجیب مرد کنارم رو دوست داشتم و بوسه هاش حالم رو بهتر میکرد و آغوشش تسکینم بود. زیر گوشم گفت: میرم اتاق نازی تو هم در رو کلید کن و راحت بخواب. -نه. انقدر قاطع گفتم نه که یه سانت هم تکون نخورد و گفت: چیکارت کنم که گریه نکنی؟ نمیتونستم گریه نکن از یادآوری شب قبل. صورتش رو روی صورت غرق اشکم گذاشت و گفت: گریه نکن دیگه. فقط بگو چیکار کنم حالت خوب بشه. دستمال از روی میز برداشت و صورتم رو خشک کرد و گفت : میخوای سرت رو بذاری روی پام و بخوابی؟ سری به علامت مثبت تکون دادم که کمی جابه جا شد و منم آروم دراز کشیدم و سرم رو روی رانش قرار دادم. موهام رو نوازش میکرد و گاهی هم بازوم رو نوازش میکرد. حالم بهتر شد که خم شد و گفت: میخوای برات لالایی بخونم. از لحن شوخش خندیدم که لبخند زد و گفت: فسقله ، همیشه بخند تا دنیام آروم بشه تو که میخندی دنیا به کاممه. از ابراز علاقش یه لبخند گشاد روی لبم نشست . نوازش هاش خوابم کرد... خواب عمیق و پر از آرامش کنار مرد آرزوهام.
  3. 1 امتیاز
    با امیرعلی تلفنی حرف زدم قراره بعداز ظهر تقریبا ساعت3 بیاد خونه ما و برامون انتخاب رشته کنه این موقعیت خوبیه که پگاه و امیر حرفاشون رو بزنن. با اینکه حالم تعریفی نداشت ولی باید امروز بهشون کمک میکردم. پگاه ظهر اومد و بعد از ناهار شهر ها و رشته های موردعلاقه مون رو نوشتیم که یه کم کار امیر رو سبک کنیم. -شیراز هم بزن. -نه بابا نمیذازه برم. -بابا جون گفت ایرادی نداره راه دورم میتونه بره فقط یه رشته خوب قبول بشه . -آخه نمیشه . -چرا؟ من که رتبه ام خوب شده چندتا شهر راه دور رو میخوام بزنم. -خوب مطمئنی برای مامان و بابات دلتنگی نمیکنی. -مگه بچه ام ... پریماه!!! -خوب برای من سخته. -اوایلش سخته. -آخه شرایط من فرق داره ... -چه فرقی؟ -ولش کن بابا... میگم تو برای امیر دلت تنگ نمیشه اگه بری یه شهر دور؟ زیر چشمی نگاهم کرد و یهو زد زیر خنده و گفت: پس بگو قضیه چیه. با خنده گفتم: پگاه. بلند شدم و به بهانه قهوه آوردن به سمت آشپزخونه رفتم. داشتم قهوه میریختم که پگاه اومد کنارم و گفت: دوستش داری؟ ته دلم جوابم "خیلی" بود اما روم رو ازش گرفتم و گفتم: کی گفته... نه. نمیدونم چرا یه لبخند روی لبم نشستم. پگاه من رو به سمت خودش برگردوند و گفت: ضایع ست که دوسش داری. لبخندم گشادتر شدکه پگاه ادامه داد: پس دوستش داری. دوتا دستم رو جلوی صورتم گذاشتم و گفتم: اوهوم. دستم رو از صورتم برداشتو محکم بغلم کرد و گفت: این که خجالت نداره عزیز دلم. کمی از خودش دورم کرد و گفت: پس چرا به بابارضا نمیگی؟ با فکر کردن به متین تمام وجودم لبریز از عشق میشد . قلبم تندتند میزد و انگار میخواست از قفسه سینه ام بیرون بزنه. با بغض گفتم: دیروز به بابا گفتم ولی بابا مخالفه. -متین که پسر خوبیه ... چرا مخالفه؟ -نمیدونم... بابا متین رو خیلی دوست داره ولی نمیدونم چرا لج میکنه. -میخوای بگم بابام باهاش حرف بزنه. -نمیدونم. محکم بغلم کرد و صورتم رو بوسید و گفت: پس به بابام میگم. **** امیرعلی پسر کوچیکه آبجی پرینازه و حسابداری خوانده و الانم تو کارخونه بابا حسابداره و اما تو دوران دانشجویی یه دوره تو یه مرکز مشاوره کنکور به داوطلبان کنکور مشاوره میداده و کارش انتخاب رشته بود . الانم که من مثلا اومدم که مدارک و دفترچه انتخاب رشته و لب تاپم رو ببرم تا امیر برامون انتخاب رشته کنه اما قصد من تنها گذاشتن دوتا مرغ عشق بود. تقریبا یه ربعه توی اتاق نشستم تا اونا راحت بتونن حرفاشون رو بزنن. یه آهنگ گذاشتم به آهنگ گوش میدادم که دوباره یاد کابووس امروز صبح افتادم اگه بابا منو بیدار نکرده بود من کجاها رو میدیدم وای خدای من چقدر خواب بدی بود. هنوزم شک دارم فقط یه خواب بوده اما من به بابا اطمینان دارم اون پدر منه هیچ پدری یه همچین کاری نمیکنه. افکارم رو پس زدم آخه این اهنگ چاوشی رو خیلی دوست دارم. آهنگ داخل هنزفری داشت پخش میشد: ازسر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت چهره آلود به خونابه جگر خواهم رفت ما چون ز دری پای کشیدیم ،کشیدیم امید زهر کس که بریدیم، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست بشیند از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم یهو یه نفر دستش رو روی شونه م گذاشت . تا جای که تونستم بلند جیغ زدم و ... تا جای که تونستم بلند جیغ زدم و برگشتم سمتش که پگاه هنذفری رو از گوشم بیرون کشید. -چرا جیغ میزنی دیونه. داشتم نفس نفس میزدم و گفتم:چرا در نزدی یا صدام نکردی . ترسوندیم دیونه... -آنقدر صدای آهنگ زیاد بود که نشنیدی دوساعته صدات میکنم. -چی کار داشتی؟ -لپ تاپ رو بیار دیگه دوساعته منتظریم. -آها باشه. لپ تاپم رو برداشتم و پرسیدم : حرف زدید. باخنده ای از سر رضایت گفت:آره . محکم منو بغل کرد و ادامه داد: قراره چند وقت با هم بیشتر رفت و آمد کنیم بعد با خانواده هامون در میون بزاریم. من که داشتم له میشدم بین دستاش گفتم:خوبه... منو ول کن له شدم!!! بریم پایین. دیگه فوضولی نکردم و باهم پایین رفتیم و امیر علی بعد از اینکه انتخاب رشته ما رو بیرون برد . با هم رفتیم یه پارک نزدیک خونه و امیر و پگاه با هم قدم میزدن و حرف میزدن و منم روی یه نیمکت نشسته بودم که یه نفر صدام زد. -پریماه. صداش آشنا بود سر بلند کردم و دیدمش که کنارم ایستاده و بهم زل زده بود آروم سلام دادم و کنارم نشست. بعد از چند دقیقه سکوت گفت:دایی چرا دیشب اون حرف ها رو زد؟ -منم سر در نیاوردم. با لحن دلخور گفت: اما تو گفتی جواب رد نمیشنوم. با بغض گفتم: بابت دیشب متاسفم اصلا از کارهای بابا سر درنمیارم من به بابا گفتم که... خجالت کشیدم و بقیه حرف رو خوردم. برام راحت نبود که ابراز علاقه کنم. -پس دایی حرفای تو رو گفت بهمون. -نه من... لعنت به من که حتی نمیتونم از قلبم و احساسم بگم. چند دقیقه سکوت کردم که گفت:تو چی؟ از من بدت میاد؟ -نه داداش متین. با صدای بلند داد زد : بهم نگو داداش ... با بهت بهش زل زدم و انقدر صداش بلند بود که اطرافیان نگاهمون میکردن. یه کم صداش رو پایین آورد و با صدای که از بین دندونهای قفل شدش بیرون میومد گفت: درسته که اختلاف سنی زیادی داریم، درسته که سنت کمه، درسته که خاستگارهای زیادی داری ،درسته که باید درست تموم بشه، درسته که بد اخلاقم، درسته که شغلم رو دوست نداری، درست که لیاقتت رو ندارم...اما این رو تو باید به من میگفتی نه دایی. چرا رک به خودم نگفتی و به بابات گفتی... چرا غرورم رو شکوندی!!! خواستم چیزی بهش بگم که بلند شد و در حالی که داشت میرفت گفت: از طرف یه دانشگاه خوب توی لندن نامه پذیرش برای فوق تخصصم اومده .من میرم تقریبا تا 3هفته دیگه میرم و تو دیگه منو نمیبینی. دو قدم رفت وایستاد و در حالی که پشتش به من بود گفت: خیلی دوست دارم . یه آه بلند کشید و ادامه داد: شاید این دوری تو رو از یادم ببره... تو هم راحت به زندگیت برس. -متین صبر کن.. رفت و به حرفام گوش نکرد . حتی یه لحظه به صورتم نگاه نکرد. نگاه نکرد تا اشکهای چشمم رو ببینه. نگاه نکرد تا عشق رو از تو چشمام بخونه. نفهمید قلبم شکست. نفهمیدکه خرد شدم . متین خیلی وقته برام داداش نیست خیلی وقته...خیلی وقته دوستش دارم. عشقم رو از همه پنهان کردم حتی از خودم . چی رو از خودم پنهون کنم عشقم رو ...تمام زندگیم رو... متینم رو... عاشقش بودم اما حتی نمیخواستم خودمم قبول کنم . چون حتی فکر نمیکردم که متین با اون همه دختر خوب اطرافش به من فکر کنه به دختر بچه 18ساله که خیلی لوسه. یعنی حرفاش واقعا راسته، اون همه خانم دکتر اطرافش رو گرفتن متین راه زیادی برای پیشرفت داشت اما من چی ؟ تو افکار خودم بودم وبه رفتن متین نگاه میکردم و اشک تمام صورتم رو گرفته بود. متین میرفت و قلبم درد میگرفت. متین سه هفته دیگه میره و من نمیدونم که تا کی نمیبینمش. قلبم ... این قلب لعنتی چرا درد میکنه.چرا حس سنگینی رو قلبم دارم. چرا نذاشت چیزی بگم چرا؟؟؟چرا؟؟؟ حس کردم که یه نفرکنارم نشست نگاهش کردم دیدم که پگاهه. سرم رو روی شونش گذاشتم و گریه کردم . پگاه منو بغل کرد و پشتم رو نوازش میکرد و گفت:گریه نکن عزیزم اون لیاقتت رو نداشت . امیر کنار پام زانو زد و دستش رو گذاشت رو زانوم و گفت: متین خیلی دوست داره از دستش نده. پگاه با عصبانیت گفت: چی میگی امیر دیدی که چه حرفایی زد. امیر رو به من گفت: برو دنبالش نزار بره حرفت رو بزن. پگاه بلندتر گفت: امیر... امیر سر منو از شونه پگاه جدا کرد و بین دستاش گرفت و گفت: منو نگاه کن پریماه...مگه دوستش نداری؟ من فقط نگاهش کردم. -اگه بره دیگه از دستش میدی. بازم خیره به امیر نگاه کردم. امیر دوباره گفت: من یه مردم ، میدونم که این ابراز علاقه تو حرفهای آخرش چه معنی میده. پگاه: امیر دخالت نکن. امیر: چی میگی پگاه... بعدا پشیمون میشه. پگاه: خودت دیدی که حتی اجازه حرف زدن بهش نداد. امیر: پگاه کاسه داغتر از آش نشو. صدای امیر منو تکون داد. -این همه اشک معنایی به جز عشق نداره!!! با کی لج میکنی چرا بهش نمیگی که تو هم دوستش داری. پگاه : امیر بزار خودش تصمیم بگیره تو چیزی نگو. امیر علی با لحن شکست خورده گفت: وقتی میفهمی چه اشتباهی کردی که خیلی دیره. متین فاصله زیادی با من داشت . به سمت بنز مشکی رنگش حرکت میکرد امیر دوباره صدام کرد: پریماه...دوستش داری؟ با هق هق گفتم: عاشقشم. -پس منتظر چی هستی عزیزم. ناخوداگاه بلند شدم و به تمام سرعت به سمت متین دویدم. هر لحظه سریعتر از قبل میدویدم حس میکردم که همه دارن بهم نگاه میکنن اما من اهمیت نمیدادم . من حق داشتم که یه بار بهش بگم که دوستش دارم بعد این همه سال که مخفیانه دوستش داشتم. حقم بود که مال من شه ، به خصوص الان که میدونم اونم به من علاقه داره. تمام مسیر رو که میدویدم بیشتر گریه میکردم دیگه امیدی به رسیدن بهش نداشتم شاید بهترین موقعیت رو از دست دادم. ای کاش همون موقع همه چیز رو میگفتم. نفس نفس میزدم و برام مهم نبود. قلبم تیر میکشید و برام مهم نبود. مغزم داشت منفجر میشد و برام مهم نبود. مهم قلب متینه که ازم نرنجه. مهم عشق متینه که ازم دریغ نکنه. مهم متینه که نره لندن.مهم متینه که داشته باشمش. متین به ماشینش رسید و منم فاصله کمی باهاش داشتم سرعتم رو بیشتر کردم و وقتی رسیدم داشت در رو باز میکرد که دستم رو روی شیشه گذاشتم و به یه فشار کوچیک در رو بستم . نفس نفس میزدم و نمیتونستم چیزی بگم .متین به روبه روش نگاه میکرد حتی یه لحظه به منم نگاه نکرد. خیلی خشک گفت: نمیخوام چیزی بشنوم. با نفس نفس زدن گفتم: متین ... من... من... یه کم سکوت کردم تا حالم بهتر شد و نفس نفس زدن هام کمتر شد و کمی حام سرجاش اومد . که با کنایه گفت: متین نه داداش متین... هنوزم به من نگاه نمیکردو من گریه م بیشتر شد اما خودم رو کنترل کردم و گفتم: من قبلا جوابم رو بهت دادم ... پشتش رو به من کرد و گفت: منم جواب رد رو ازت شنیدم ... الان چرا دنبالم اومدی؟ یه قدم بهش نزدیک شدم و عطر تنش به مشامم رسید. خیلی آروم عطرش رو تنفس میکردم که با صدای بلند گفت: الان چرا دنبالم اومدی؟ صورتم رو با پشت دستم پاک کردمو بغضم رو قورت دادم و گفتم: من جواب رد ندادم... نذاشت حرفی بزنم و با پوزخند گفت: پس چرا دایی گفت تو نمیخوای ازدواج کنی. بغض داشت خفه م میکرد با صدای آروم و خفه گفتم:اون حرف خود بابا بود من بهش گفته بودم که ... نتونستم بازم حرفم رو تموم کنم نتونستم بگم پیش بابا اعتراف کردم که تو رو میخوام لعنت به من. لعنت به غرور لعنتی . لعت به ابن همه خجالت و حیا. اون حرفهای خود بابا بود . من شب خاستگاری داخل آشپزخونه که بابا برای آخرین بار پرسید "فکرات رو کردی؟" جواب دادم "من فقط تو زندگی متین رو میخوام". چرا پیش متین کم میاوردم. چرا نمیتونستم بهش بگم که دوستش دارم. توی افکار خودم بودم که دیدم متین منو کنار زد و در ماشین رو باز کرد وپشت به من گفت: برو... برات آرزوی خوشبختی میکنم. تمام تنم لرزید چرا من نتونستم چیزی بگم. اشکام امونم نداد و با هق هق گفتم: بی انصاف. اومدم برگردم که سرم گیج رفت و کم موند که پخش زمین بشم که دستی زیر پهلوم رو گرفت. متین بود . منو بین دوتا دستش نگه داشت .دستش رو پس زدم و گفتم: به کمکت نیاز ندارم... چشم هام سیاهی رفت و دیگه هیچی نمیدیدم. *** چشم هام رو باز کردم دیدم روی صندلی عقب ماشین متین خوابیدم . متین پشت فرمون بود و با سرعت داشت میروند .سرم روی پای پگاه بود تا چشم باز کردم پگاه گفت: بهوش اومد. رو به من گفت: پریماه چت شد یهو دختر. به چشم هاش نگاه کردم و گفتم: پگاه بریم خونه . -آخه چرا؟ حالت بد شد و بیهوش شدی الان باید بری بیمارستان نه خونه. -نه بهش بگو نگه داره... میخوام برم خونه. متین با خونسردی گفت: ضربان قلبت نامنظم میزنه باید بری بیمارستان. نشستم و باصدای بلند گفتم: پگاه بگو منو ببره خونه ... اصلا نگه دار میخوام پیاده شم... داد زدم: نگه دار. ناگهان زد روی ترمز و برگشت سمت من ، باصدای بلند داد زد : با کی لج میکنی؟با خودت ؟ تو بیهوش شدی و الان باید معاینه بشی پس بی خود سر وصدا راه ننداز که نمیزارم تا معاینه نشدی بری. پوزخند زدم و گفتم: حتما تو میخوای معاینه کنی. -نه من که تخصصم چشمه... دکتر قلب باید معاینه ات کنه. برگشت و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد چند لحظه همه جا ساکت بود و منم هیچ لجبازی نکردم تا متین گفت: حق با دایی رضاست تو خیلی بچه ای پریماه. من عصبانی شدم و داد زدم: وایستا میخوام پیاده شم. جوابم رو نداد و ساکت بود. دوباره داد زدم: وایستا. با توام مگه نمیفهمی وایستا... متین از آینه منو نگاه کرد و گفت: اگه لجبازی من از تو لجباز تر میشم. چند دقیقه بعد وارد محوطه بیمارستان شدیم اما من تا خود بیمارستان داد و بیداد کردم و متین منو بی جواب نمیذاشت. داخل پارکینگ بیمارستان پارک کرد و در سمت منو باز کرد و گفت: پیاده شو . رو به پگاه ادامه داد: پگاه کمکش کن لطفا. پگاه خواست کمکم کنه که دستش رو از زیر بازوم بیرون کشیدم و گفتم: من جایی نمیام. پگاه گفت: خیلی مسخره ای پریماه. متین دست منو کشید و بایه حرکت منو پیاده کرد. راه میرفت و منو دنبال خودش میکشوند . منم هر چی تلاش کردم نتونستم دستش رو از دستش بیرون بکشم . -ولم کن نمیخوام بیام. -... -چرا نمیخوای بفهمی که من دوست ندارم معاینه بشم. -مگه دست توه. -پس دست توه؟ -... -ولم کن چی میخوای از جونم. -... متین نه جوابم رو میداد و نه دست از کشیدن من برمیداشت .یه فکری به ذهنم رسید وسط حیاط بیمارستان بودیم که روی زمین نشستم. متین دستم رو گرفت و سعی میکرد بلندم کنه ولی من اصلا تکون نمی خوردم . با خشم گفت: بلند شو این چه کاریه. -گفتم که نمیخوام معاینه بشم. -گفتم بلند شو. -نمیخوام... میخوام برم خونه. -بچه بازی درنیار. -خودت بچه ای. پوزخندی زد و گفت: خودت خواستی. من با سماجت بیشت حتی یه سانت تکون نخوروم که کنارم زانو زد و یه دستش رو پشتم و یه دستش رو زیر زانوم گذاشت فهمیدم میخواد چیکار کنه. -داری چیکار میکنی. باخونسردی گفت: تو که نمیای خودم میبرمت. دستهاشو از خودم دور کردم میدونستم انقدر حرفش رو جدی گفته که هر آن ممکنه منو بغل کنه و داخل ببره. سریع بلند شدم و گفتم : لازم نکرده خودم میام . پگاه و متین هر دو همزمان خندیدند منم آروم به سمت اورژانس حرکت کردم. واقعا حالم بد بود و یه حس سرگیجه و سبک وزنی داشتم . وارد اورژانس که شدیم تمام پرستارا و دکترهای حاضر با متین سلام و احوال پرسی میکردن . پس اینجا محل کارشه. متین یه تخت به من نشون داد که روی اون دراز بکشم و خودش رفت. منم روی تخت نشستم و فورا به پگاه که کنارم ایستاده بود با حرص گفتم: چرا با امیر منو نیاوردید؟ چرا گذاشتید متین منو بیاره بیمارستان؟ پگاه دستش رو روی پام گذاشت و گفت: ما خیلی دور بودیم که دیدیم تو افتادی تو بغل متین فورا اومدیم سمت شما اما متین زودتر تو رو روی صندلی عقب ماشینش گذاشت و حرکت کرد . -اصلا دلیل خوبی نیست پگاه خانم. - من و امیر خیلی اصرار کردیم اصرار کردیم ولی فایده ای نداشت. امیر تو راه داره میاد. حالا که قانع شدی دراز بکش چرا نشستی؟ نمیدونم چم بود اما حس لجبازیم گل کرده بود. گفتم: دراز نمیکشم تازه اصلا حرفت قانع کننده نبود. پگاه خواست چیزی بگه که متین رو دیدم که داره سمت مون میاد. با یه روپوش سفید پزشکی چقدر زیباتر بود .مرد رویای من چقدر برازنده بود. عمه فرحناز همیشه میگفت که متین شبیه بابارضاست منم یه سری شباهت بینشون میدیدم اما کامل شبیه نبودن . چشمهای قهوه ای تیره درشتش با مژه های بلندش هر دختری رو جذب میکرد. لب و بینی خوش فرمش زیبایی خاصی بهش داده بود . امیر چند برابر من زیبا بود به قول پگاه من فقط تو دل بروام اما متین واقعا زیباست. تو فکر بودم که به همون نزدیک شد و به پگاه گفت : میتونی روی اون صندلی ها بشنی. با دست اشاره به صندلی کنار ایستگاه پرستاری کرد و پگاه بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت. متین در حالی که داشت پردهای اطراف تخت رو میکشید گفت: دراز بکش. من همچنان دراز نکشیدم. بعد کشیدن پرده به سمت من اومد و به صورت من نگاه کرد وگفت: دراز بکش میخوام معاینه ت کنم. -مگه نگفتی که قراره یه متخصص قلب معاینه ام کنه. -اول خودم معاینه ات میکنم اگه مشکلت جدی بود پزشک قلب هم میاد برای معاینت.حالا دارز بکش. -نه. خیلی قطعی گفتم نه و من صورتم رو به سمت دیگه ای گرفتم و با حرص نفسم رو فوت کردم. حالا کاملا پردها رو کشیده بود و به من نزدیک شد و دوتا دستاش رو روی شونه های من و گذاشت و منو روی تخت خوابوند. خواستم بلند شم که دوتا دستاش رو محکم روی شونه من قفل کرد و به سمت من خم شد و آرنج رو روی سینم گذاشته بود وصورتش خیلی به صورتم نزدیک بود. یعنی میخواست چیکار کنه؟ با خنده گفت: چیه چرا ماتت زده. ترسیدی؟ نفسهای گرمش به صورتم میخورد و عطر تلخش تمام فضا رو پر کرده بود .زل زدم به چشم هاش و گفتم: توهم اگه دختر بودی و تویه همچین موقعیتی گیر افتاده بودی میترسیدی. پوزخند زد و گفت: دخترهای ضعیف تو این موقعیت ها میترسن ولی دخترهای قوی تلاش میکنن که لطمه نخورن. داشت به من نزدیک تر میشد. یه دستش رو کمی بالاتر آورد و چونه مو نوازش میکرد . وای خدای من حالت چشمای متین دقیقا شبیه چشمای بابا توی کابوسم بود یعنی این تعبیر خواب دیشبه یا شایدم اون فرد بابا نبوده و خود متین بود اونم تو دوران سالمندی. هر چی بود خواب بدی بود. متین بیش ازحد به من نزدیک بود اما من حتی نمیتونستم تکون بخورم و دستام رو بالا بیارم حالا دیگه نفسهای گرمش صورتم رو میسوزوند . بدنم گرم شده بود و قلبم توی سینه بیقراری میکرد اما از وضعیتم راضی نبودم. با لحن مظلومی گفتم: میخوای چیکار کنی؟ نگاهش به سمت لبام بود که گفت: معلوم نیست. -ولم کن ...الان یکی میاد میبینه فکرای ناجور می کنه. -خوب ببینن... چی میشه مگه. -من دوست ندارم. آروم دستش رو روی سینم حرکت داد و روی قلبم مکث کرد. با اعتراض گفتم: دستت رو بکش ... خیلی بی حیایی. بعد از چند ثانیه گفت: همچین ناراضی هم نیستی. -این طور نیست.... نذاشت حرفم رو بزنم و از من دور شد و گفت: این تغییر ضربان قلب چیز دیگه ای میگه. قهقه ای زد و روی تخت نشست و گفت: منو دوست داری ،آره. من فقط نگاهش میکردم و چیزی نگفتم. دستم رو توی دستش گرفت و با انگشت شصتش پشت دستم رو نوازش میکرد . با یه شیطنت گفت: خودت نتونستی چیزی بگی اما ... کمی به سمتم خم شد و ادامه داد: قلبت اعتراف کرد که دوستم داره. من با بهت فقط نگاش میکردم. ادامه داد: چرا اینطوری نگام میکنی؟ این تغییر ضربان قلبت وقتی که بهت نزدیک بودم پس چی میگفت. دستم رو از دستش کشیدم و به سمت پهلو خوابیدم و بهش پشت کردم از دستش شاکی بودم که از شغلش سو استفاده کرد. آروم گفتم: نباید این کار رو میکردی. خم شد روی من و چونه شو گذاشت روی بازوم و گفت: راه دیگه ای برام نذاشتی. اگه مطمئن نمیشدم برای همیشه از ایران میرفتم. حالم خوب نبود از یاد آوری کابووس امروز صبح و کار چند دقیقه پیش متین حالم بدتر شده بود. تازه از دیروز تا الان غذای درست و حسابی هم نخورده بودم. گفتم: اصلا حالم خوب نیست. فورا ازم جدا شد و با فشارسنج فشارم رو گرفت و بعدشم قندم رو گرفت. رو به من گفت: چند وقته چیزی نخوردی ؟؟؟ -از استرس خاستگاری و جر و بحث هام با بابا از دیروز تقریبا چیز درست حسابی نخوردم. لبخند زد بهم و گفت: یه سرم بهت میزنم بعدش میتونی بری. پرده ها رو باز کرد و گفت: اصلا پگاه و امیر رو رد میکنم برن خودم میرسونمت البته بعد از تموم شدن شیفتم. بهشون میگم بهتره چند ساعتی بمونی. -هر جور صلاح میبینی. یه لبخند زد و به سمت پگاه رفت امیر هم کنار پگاه نشسته بود.
  4. 1 امتیاز
    از استرس تمام بدنم یخ کرده بود ولی حس میکردم از داخل دارم گر میگیرم. دستام میلرزید .پوریا دستش رو نوازش وار روی پشتم کشید و گفت: قربونت برم... برو همه منتظرن. بلند شدم خیلی آروم رفتم کنار بابا و عمه نشستم این استرس لعنتی چی بود که به جونم افتاده من که همیشه آروم بودم. عمه دستم رو گرفت و گفت: عروس گلم نظرت رد مورد متین چیه ؟؟ حسم توی این لحظه گنگ بود. حس عشق و علاقه به متین میگفت بگم راضیم اما حس احترام به بابام میگفت که بگم هرچی بابا صلاح میدونه. یه کم سکوت کردم و عمه با خنده گفت: سکوت علامت رضایته . بابا با حرص گفت: فرحناز این چه حرفیه که میزنی دخترم شوکه شده . ولی واقعا این سکوت من معنی رضایت بود . متین که تا حالا ساکت بود گفت: دایی رضا اگه به صلاح میدونید الان جواب ندید و چند روز فکر کنید و بعد جواب بدید ... بابا با یه لبخند رو به متین گفت:باشه دایی جان ... من فقط برای صلاح دوتای شما این حرفا رو زدم خودت میدونی که تو چقدر برام عزیزی . بابا راست میگفت که متین رو دوست داره. از بچگی با نوه هاش بزرگ شده بود. همه ساکت شدن و مشغول خوردن کیکی شدند و بعد از چند دقیقه جو کمی آرم تر شد وپسرا دوباره شروع کردن به بگو بخند و عمه هم با بابا مشغول گفت و گو شدند و پگاه و فرگل هم باهم صحبت میکردن و پریناز و زنداداش هام سرشون گرم حرف زدن بود. منم بلند شدم و بدون خوردن کیک به اتاقم رفتم و دیدم که مینو رو تخت من خوابیده و زیبا هم داشت میومد بیرون که بهش گفتم:زیبا جون این گوشواره هارو برام میبندی؟؟ اومد جلو و گوشواره رو گرفت و گفت: کادو کیه؟؟ دست پاچه گفتم: کادو نیست... یعنی کادوی... کادو پگاهه. خندید و گفت: مطمئنی. -اوهوم. برام گوشواره رو بست و با هم به جمع برگشتیم. دیدم که روی یه عسلی چندتا جعبه و پاکت کادو بود. امیرپاشا: حالا نوبت کادوهاته... خاله ریزه. عصبی گفتم: نگو خاله ریزه. امیرعلی: چرا نگه؟ هم ریزی و هم خاله مونی... خاله ریزه باز کن کادوها رو که داریم از فثولی میترکیم. -خوبه منم بهت بگم تارزان؟ -من کجام شبیه تارزانه. -خوب شبیه شی . -برو بابا خداشفات بده. -خداتو رو شفا بده امیرعلی. به یمت کادوها رفتم و داشتم کادو رو ها رو یکی یکی باز میکردم و سهیل با صدای بلند بعد از هر کادو میخوند: این چی چیه آوردید گندشو در آوردید . همه هم میخندیدند داشتم کادوها رو باز میکردم که یه پاکت کوچیک کادو بود که پر از یاس بود وسطش یه جعبه قلب کوچیک بود . حتی بالمس جعبه کادوهم قلبم گرم شد و ضربانش بالا رفت . بازش کردم و یه گردنبند که خیلی ظریف بود و ست گوشواره ها بود فهمیدم که از طرف متینه برگشتم سمتش و دیدم زل زده بهم و نگاهم میکنه و چشمش رو گوشواره هام بود و با یه لبخند کوتاه گفتم: دستت درد نکنه داداش متین. سهیل خیلی بی پروا گفت:پریماه دیگه نباید به متین ، داداش بگی . پریناز: آخه آبجی کوچولوم عادت کرده بعدا کم کم یاد میگیره. فرشاد: این دختره یاد نمیگیره. اخم ی به فرشاد کردم و براش چشم چرخوندم که گفت: چشمات کج میشه ها. فرید: خیالش راحته که شوهرش چشم پزشکه. اخمم بیشتر شد اما با کلمه شوهری که بهم نسبت دادن خجالت کشیدم و زیر چشمی به متین نگاه کردم . با لبخند فقط نگام میکرد. فرشاد: پریماه، دید زدنت تموم شد؟ سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. همه میخدیدن و انگار همه راضین به این ازدواج به جایی که بابا نشسته بود نگاه کردم اما نبود انگار من خیلی مشغول بودم که متوجه نشدم که بابا و عمه نیستن. امیرعلی با شیطنت گفت: از این به بعد نگو داداش. باید بگی متین جون، جیگرم ، عزیزم ، عشقم، گلم... فرشاد: نه باید بگه عجیجم ، عجقم،عسلم... سهیل با یه صدای کش دار گفت: جووووون... همه داشتن میخندیدن و منم سرم رو آوردم بالا و متین رو دیدم که داشت قهقه میزد رو کردم به سهیل و گفتم: تو38سالته خجالت نمیکشی. سهیل : نه چرا باید خجالت بکشم . -خوشت میاد منم زیبا رو دست بندازم ... امیرپاشا : خاله ریزه ناراحت نشو. -چهل دزد بغداد تو ساکت شو لطفا. فرشاد: خوبه چرا پاچه میگیری . بلند شدم و با ناراحتی به سمت پله رفتم اما متین داشت میخندید و با چشم غره بهش نگاه کردم و راهم رو ادامه دادم . خوب چی کنم که از بچگی با متین بزرگ شدم و همیشه بهش داداش میگفتم. وای بازم فرشاد منو از زمین بلند کردو منم فقط دست و پا میزدم و میگفتم "منو بزار زمین " اما فرشاد شروع کرد. فرشاد: بغلی بگیر. سامان: چیو بگیرم. - دیونه ها ...منو بزار زمین . فرشاد : قول بده دیگه قهر نکنی. -ولم کن. پرهام:اگه قول ندی تو این بازی متین ام شرکت میکنه . بعد رو به متین گفت: مگه نه. متین که هنوز میخندید گفت:رو حرف شما حرفی نیست. با دستپاچگی نگاش کردم و رو به فرشاد گفتم :قبول ... دیگه قهر نمیکنم... غلط کردم منو بزار زمین. منو روی مبل بین پوریا و متین گذاشت. بدون هیچ حرفی نشسته بودم اما این نزدیکی به متین بیقرارم میکرد . خواستم بلند شم که پوریا منو گرفت گفت : کجا؟؟ -خفه شدم داداش. میرم پیش زنداداش هانیه میشینم. -لازم نکرده. من دیگه چیزی نگفتم که پوریا گردنبند متین رو برداشت و دستش داد و گفت : خودت براش ببند . متینم خیلی راحت گردنبند خودم رو باز کرد دستش که به گردنم میخورد بدنم مور مور میشد و نفس های گرمش به گردنم میخورد و بدنم گرم میشد. آروم موهای روی شونه ام رو کنار زد و گردنبند هدیه خودش رو دور گردنم انداخت و قفلش رو از پشت بست. دیگه طاقت گرمای دستش رو نداشتم و فورا به سمتش برگشتم و زیر لب گفتم: ممنون بابت کادو. دستی به گردنبند کشیدم و گفتم: خیلی خوشگله یه نگاه به گردن زینت شد با گردنبندم کرد و لبخند زد. نگاه شیطون زیبا به من بود و لبخمد میزد. حقم داشت که به دروغ چند دقیقه پیش من بخنده. تا آخر شب خیلی خوش گذشت و بعد از خداحافظی همه رفتن و فقط پگاه موند خونه تا به من کمک کنه . بابا رفت تو اتاقش و خوابید و پگاه هم بعد گفتن اینکه بزار صبح خونه رو تمیز میکنیم رفت بالا و تو اتاق من خوابید. اما من تا چهار صبح بیدار موندم خونه رو تمیز کردم حالا خوبه که پسرها همه ظرف ها رو شسته بودن مگرنه تا هشت صبح بیدار می موندم. رفتم بالا و تو اتاقم یه تشک پهن کردم و خوابیدم . صبح با نوازش بابا از خواب بیدار شدم . بابا داشت موهامو نوازش میکرد که چشم باز کردم و با دست پشت چشم هامو مالیدم و گفتم: سلام. بابا با لبخند گفت: سلام به روی ماهت... صحت خواب. خم شد و پیشونیم رو بوسید که گفتم:بابا دیشب دیر خوابیدم. -بلند شو صورتت رو بشور . پگاه صبحانه آماده کرده ... الان میاره بالا. -نه خودم میرم پایین. -نمیخواد باهات کار دارم. سری تکون دادم و رفتم به سمت دستشویی و وقتی برگشتم سینی صبحانه روی تختم بود و رو به روی بابا نشستم و یه لقمه داد دستم من شروع به خوردن کردم که دومی رو به دستم داد . گفتم: بابا خودم میخورم. لپم رو کشید و گفت: دوست دارم برای دخترم لقمه بگیرم تو بخور کار نداشته باش. بابا لقمه میگرفت و منم میخوردم و گاهی هم خودش یه لقمه میخورد. صبحانه که تموم شد بابا سینی بینمون رو زمین گذاشت و روبه رو من نشست و بی مقدمه گفت: -نظرت در مورد متین چیه؟ انتظار این حرف رو داشتم اما با این حال جا خوردم. سرم پایین بود که بابا چونه مو گرفت و بالا آورد و یه بوس به گونه من زد و گفت : قربون خجالت کشیدنت برم. یه کلام بگو ... عمه اینا امشب بیان برای خاستگاری؟؟ دوباره ساکت بودم. آخه اگه من میرفتم بابا تنها میشد پس بابا چیکار میکرد . -پریماه سوال من جوابش فقط یه کلمه ست آره یا نه.متین رو دوست داری؟ با اومدن اسمش هم بدنم گرم میشد و حس عجیبی بهم دست میداد .من دیشب به متین گفتم جواب رد نمیشنوه در واقع جواب مثبت رو داده بودم. تمام ارادم رو جمع کردم و با منومن گفتم: متین... متین پسره ...خوبیه. بابا با حالت سردی گفت: پس دوستش داری . خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین که چونه ام گرفت و بالا آورد و گفت: عاشق شدن خجالت نداره دخترکم. بوسه ای روی گونه ام زد و بلند شد و داشت میرفت با یه حس غم گفت: امشب حاضر باش که به فرحناز میگم بیان برای حرف زدن . غروب هم حاضر باش به یکی از پسرها میگم بیاد برید برای خرید. در رو بست و رفت بلند شدم اتاق رو جمع کردم و سینی به دست از پله ها اومدم پایین و رفتم به آشپزخونه و یه سلام به پگاه که داشت ناهار درست میکرد کردم و اونم جواب دادوسینی رو از دستم گرفت و ظرفاها رو شست با هم به نشیمن رفتیم مشغول حرف زدن با پگاه درمورد امیرعلی و متین و بحث های دیگه شدیم. ساعت5 فرشاد برای رفتن به خرید، دنبالمون اومد. -این دیگه خوبه پری. -نه پگاه به دلم نمیشینه. فرشاد: یکی رو انتخاب کن... همه چیز خریدیم فقط لنگ لباس توایم. ساعت 8بود که من و پگاه و فرشاد از خرید برگشتیم . پگاه فورا رفت آشپزخونه تا یه شام آماده کنه منم سریع به اتاقم رفتم. یه شومیز یاسی آستین بلند که جنسش حریر بود و با یه جین سورمه ای و یه شال حریر یاسی هم خریده بودم لباس ها رو روی تخت گذاشتم و به حموم رفتم . بعد ازیک دوش لباسهام پوشیدم و رفتم به آشپزخونه که دیدم فرشاد و پگاه و بابا دارن املتی رو که پگاه درست کرده میخورند . بعد ازسلام به بابا کنارشون نشستم و شام رو خوردیم و بعد از جمع کردن میز صدای زنگ به گوش خورد بابا رفت و در رو باز کرد . درحال شستن ظرفها بودم که پرسیدم: کی بود بابا؟ -خواهر و برادرات امدن. ظرفها که تموم شد با پگاه وارد پذیرایی شدیم و باهمه حال و احوال کردیم و نشستیم . امشب پریناز و پوریا و پارسا و پرهام با زنهاشون اومده بودن خبری از پسرای شیطونشون نبود . فرشاد هم بعد مدت کوتاهی قصد رفتن کرد. من و بابا خیلی اصرار کردیم که بمونه اما قبول نکرد. ته دلم راضی بودم که پسرا نبودن چون اگه میومدن منو خیلی اذیت میکردن . برای بدرقه فرشاد تا دم در باغ رفتم وسطهای باغ بودیم که فرشاد گفت: -پریماه میدونی که متین با فربد و فرید دوست صمیمی و جیک توجیکن. -اوهوم -فرید گفت بهت بگم متین خیلی وقته دوست داره و حیفه که ردش کنی. -شما نگران نباشید من کاری نمیکنم که به خودم ضرر بزنم. -اتفاقا چون میشناسمت میدونم همیشه به خودت ضرر میزنی . یه چشمکی زد و گفت : امید وارم که از ترشیدگی دربیای. مشتی به بازوش زدم و گفتم: ترشیده خودتی. در رو باز کرد و بیرون رفت و بعد خداحافظی سوار ماشین شد و رفت خواستم به داخل خونه برگردم که صدای عمه منو متوقف کرد . -در رو نبند عروس گلم. یه اضطراب شیرین ته دلم نقش بست. سریع در رو باز کردم و کنار رفتم که وارد بشن . عمه و دوتا دختراش وارد شدن و بعد روبوسی با من به سمت امارت رفتن و پشت سرشون متین وارد شد و یه سلام آروم بهش دادم که با لبخند جواب گرفتم ویه دسته گل رز قرمز بزرگ به دستم داد . من و متین آروم و کنار هم پشت سر عمه و دختراش به سمت امارت حرکت کردیم. عمه از بابا سه سال بزدگتر بود اما دیر ازدواج کرده بود . توی سن 40سالگی با یه مرد 45ساله که زن و بچه ش رو توی یه تصادف از دست داده بود ازدواج کرده و به همین دلیل بچه های عمه هم بازی نوه های بابا بودن. فائزه و فرناز دخترهای عمه هم پزشکی خوندن . فائزه فوق تخصص زنان بود و فرناز دختر کوچک عمه تخصص قلب داشت . هر دو از متین بزرگتر بودن و مجرد . فرناز همسن سهیل بود و فائزه دوسال ازش بزرگتر بود. بچه که بودم بابا وقتی سفر میرفت منو به عمه می سپرد ، عمه باهام مهربون بود و منو دوست داشت و متین هم سرگرمم میکردو دوستم داشت. اما فائزه و فرناز از همون موقع منو اذیت میکردن و از من خوششون نمیومد و الانم اصلا من رو دوست ندارن. با صدای متین به خودم امدوم که خیلی آروم پرسید: استرس نداری؟؟؟ خندیدم و گفتم: چرا دارم . آرو دستم رو گرفت و گفت: آروم باش عزیزم. با این حرفش ته دلم کمی آروم شد اما هنوزم نمیدونستم چی در انتظارمونه . -توچی؟؟؟ -من چی؟ -استرس نداری؟ -نه . مگه میشه آدم تو این شب حساس آروم و بی استرس باشه که با تعجب پرسیدم:واقعا؟؟؟ خندید و گفت:من دیشب جواب مثبت رو از عروس خانم گرفتم. صدای فائزه ما رو به سمتش برگردوند: نامزد بازی تون رو بزارید برای بعد خاستگاری. هنوز معلوم نیست دایی جوابش چیه. یه اخمی کردم سریع تر حرکت کردم. انگار صدای مارو شنیده بود . متین آروم تر گفت: به دل نگیر حسودیش میشه دختر 18ساله داره شوهر میکنه و خودش 40سالشه و ترشیده. لحن شیطونش من رو به خنده انداخت بلند خندیدم .عمه که جلوی در وایستاد برگشت و گفت: قربون خندهات بشم عروسم. فرناز و فائزه با چشم غره پشت سر عمه وارد شدن و بعد متین و پشت سرش من. *** تانیمه های شب خوابم نبرد و به فکر دعوای عمه و بابا بودم . بابا با بهانه گیری باعث به هم خوردن مراسم خاستگاری شد. بابا حتی به من هم اهمیت نداد. من که امروز صبح به بابا گفتم که متین رو میخوام چرا بابا با من این کار رو میکنه. صبح با بوسه ی بابا بیدار شدم . با بغض سلام دادم و بابا فقط با چهره خندان نگاهم میکرد انگار از به هم خوردن مراسم شب پیش راضی بود. خواستم از رو تشک بلند شدم و برم سمت دستشویی که بابا محکم بغلم کرد چند دقیقه محکم منو فشار میداد و کم کم دستش رو روی پشتم حرکت میداد خواستم از جدا بشم که نفسای گرم بابا رو روی گردنم حس کردم . بابا امروز یه جوری شده انگار تو یه دنیای دیگست یا شایدم دوست نداره منو از خودش دور کنه. بابا هر لحظه بیشتر منو به خودش فشار میداد و حالا دیگه صورتش رو روی گردنم حس میکردم از اینکه انقدر منو دوست داره خیلی خوشحالم.منم دستام رو دور کمر بابا حلقه کردم و گفتم: دوست دارم. وای خدای من این ... این... این دیگه چه کاری بابا میکنه....این... لبای باباست که آروم گردن منو میبوسید . چند لحظه فقط بهت زده بودم و تکون نمیخوردم وقتی از شوک خارج شدم سعی کردم بابا رو دور کنم ...این دیگه چی بود بابا تا حالا اینکار رو نکرده بود. بابا رو به عقب هول میدادم که منو ول کنه. اما بابا خیلی از من درشت تر و خیلی قوی بود. هر کاری کردم نتونستم از دستش بیرون بیام بابا هم هر لحظه بیشتر گردنم رو میبوسید و لباهاشو داشت به سمت چونه و لبم میاورد که با صدای نیمه داد اعتراض کردم:بابا چیکار میکنی!!! بابا به حرفم گوش ندادو کار خودش رو تکرار میکرد. تمام تنم یخ زده بود الان دیگه آغوش بابا برام امنیت نداشت .این اولین باریه که بابا این رفتار رو داره حالا دیگه هر کاری میکردم تا از دست بابا خلاص شم اما بابا هر لحظه به لبهای من نزدیکتر میشد. داد زدم:بابا... چی کار میکنی... من دخترتم ... پریماه... انگار تازه از دنیای دیگه خارج شده از من دور شد و با بهت به من نگاه میکرد. گفت : چی شده که داد میزنی. من فقط به بابا زل زدم . این کار بابا رو درک نمیکردم منظورش چی بود آخه چرا این کارو با من کرد. بلند شدم با دو به سمت دستشویی رفتم و در رو از پشت قفل کردم. و به آینه نگاه کردم و چند مشت آب به صورتم زدم و بابا پشت در بود و منو صدا میزد. -پریماه...عزیزم...دخترم ...چی شده... از من ناراحتی ... به خاطر دیشب ناراحتی. من فقط بهت زده به تصویر خودم تو آینه نگاه میکردم بابا منو با حالتی بوسید که تا حالا ازش سراغ نداشتم ... وای خدای من. بابا دوباره گفت: باشه با متین و فرحناز صحبت میکنم که بیان برای خاستگاری ... اصلا هرچی تو بخوای دخترم... پریماه من ... در رو باز کن... با هق هق، بریده بریده گفتم:بابا .. تو... من... -میگم در رو باز کن با هم حرف زنیم. با داد گفتم:بابا تو داشتی یه حالت بدی منو میبوسیدی . چرا؟ بابا با خنده گفت:از بوس من ناراحت شدی . من که همیشه تو رو میبوسم. -نه این دفعه...گردنم رو... -چی میگی پریماه ...خیالاتی شدی. با شدت بیشتری گریه کردم و گفتم : میخواستی لبهام رو هم.... نذاشت حرفم رو تموم کنم داد زد: چقدر بی حیایی دختر ... به خاطر متین این حرفاها رو میزنی... بهش میگم بیاد همین امشب عقدت کنه و ببردت....تا بهم انگ نزنی دختر... من پدرتم میفهمی... میفهمی چی میگی. صدای به هم کوبیدن در اتاق به تمام تنم رو لرزوند . از دسشویی بیرون اومدم و رو تخت نشستم. سرم رو بین دستام گرفته بودم و گریه میکردن که در باز شد و بابا با سینی صبحانه وارد شد با دیدن بابا ترس برم داشت که نکنه بابا دوباره اون حرکت رو تکرار کنه . بدنم سرد و سنگین بود . اومد کنارم نشست و صبحونه رو گذاشت روی تخت و کنارم نشست و پیشونیم رو بوسید. ته دلم تکونی خورد وخودم رو عقب کشیدم. صدای بابا منو به خورم آورد : استراحت کن عزیزم...حتما خواب بد دیدی !!! من تو رو دوست دارم و راضی به ناراحتی تو نیستم... شب میبینمت... با فرحنازم صحبت میکنم. یه لبخند بهم زد و رفت. یعنی خواب دیدم شاید خواب دیدم. حق با باباست من خواب دیدم. بابا منو دوست داره هیچ وقت همچین کاری نمیکنه. دیشب با گریه و پریشون خوابیدم و این باعث شد که کابووس ببینم. اما من بیدار بودم . نه نه خواب بودم و این یه کابووس بد بود. کلی با خودم کلنجار رفتم اما آخرشم نفهمیدم خواب بودم یا بیدار. اما میدونم که بابا هیچوقت دوست نداره من ناراحت بشم. حوصله صبحونه خوردن نداشتم و تلفن رو برداشتم و به پگاه زنگ زدم که بریم پیش امیر علی برای انتخاب رشته. امیر علی هم مثل بقیه پسرای فامیل تو کارخونه بابا کار میکرد. یه شرکت بسته بندی مواد غذایی بود که یکی از برندهای محبوب بازار بود بردارهام و پسراسون به همراه پسرهای پریناز هم توی کارخونه کار میکردن. این کارخونه برای بابا و عمه بود اما عمه فرحناز خیلی تو کارهای بابا دخالت نمیکرد . بابا و عمه جونشون به جون هم بسته بود اما از وقتی بابا مخالف ازدواج من و متین بود عمه خیلی از بابا دلگیر بود.
  5. 1 امتیاز
    انگار من پر کاه بودم که توبغلشون گم شده بودم البته همشون هیکل درشت داشتن و من در مقابلشون یه فنچ بودم .این قد بلند و خوش هیکل بودن توی تمام افراد حس میشد و این صفت رو از بابا به ارث برده بودن. البته مامان هم به گفته عمه ، زن قد بلندی بوده ولی نمیدونم من به کی رفتم که انقدر ریزم. تو بغلاشون منو میچرخوندن و میخندیدن . من داشتم میخندیدم و تاجایی که میتونستم بهشون ضربه میزدم تا منو زمین بزارن . توبغل سامان بودم که یهو صدای دادش بلند شد و گفت: آقاجون ول کن گوشمو کندی. بابام که گوششو می پیچوند گفت: دختر من اذیت میکنی؟ -باشه بابا ول کن میذارمش زمین. در حالی که منو زمین میذاشت گفت : آقاجون سهیل شروع کرد. بابام هم با عصاش یه دونه زدبه پای سهیل و گفت: به حساب همه تون میرسم. من که زمین رسیدم بابام به هر کدوم یه دونه زد و هر کدوم از هر طرف فرار میکردن و بابام دنبالشون میدوید . منم داشتم ریسه میرفتم از خنده. بابا کلی دنبالشون کرد و به هر کدوم کتکی از روی شوخی زد و در آخر جلو اومد و منو توی بغلش گرفت و یه بوسه به موهام زد و گفت: هر کی دردونه بابا رو اذیت کنه با من طرفه. بابا رفت و رو مبل نشست منم کنارش و بعد از حال و احوال با خانواه داداش پوریا و پسرهای آبجی پریناز ،رفتم به سمت آشپزخونه تا چایی بیارم که لیلا زن پوریا دستم رو گرفت و گفت : من میرم چای بیارم، برو بشین ناسلامتی امشب تولدته... برو پیش بچه ها با هاشون حرف بزن و خوش بگذرون. بعد صورتمو به سمت خودش کشید و منو بوسید و رفت . لیلا زن خوبی بود خیلی مهربون بود منم خیلی دوستش داشتم با صدای بابا که " گفت:هرکی پریماه رو اذیت کنه حسابشو میرسم." به خودم اومدم. سهیل باخنده گفت:من مواظبم که هیچی اذیتش نکنه اقاجون. بابا با شوخی گفت:منظورم اول خودت بودی . من با خنده نشستم رو یه مبل کمی دورتر ازهمه. فربد با خنده موزیانه گفت:پریماه ترسیدی که اینقدر دور از ما نشستی؟؟؟ - از شما بترسم ؟؟؟ نه بابا تا یارم نیاد نمیام نزدیکتون. فرشاد : بابا تو کشتی مارو با یارت. با یه خنده محو ، فقط نگاهشون کردم که یهو همه پسرا یه پچ پچی کردن و بلند شدن برن بیرون که گفتم:کجا میرید؟؟؟ امیرعلی: به تو چه، کار مردونه داریم ... تو وایستا یارت بیاد بعد حرف بزن. قیافه ام رو مظلوم کردم و گفتم: مسخره نشو... بگو دیگه. خندید و گفت: قیافت عین گربه میمون. با خنده گفتم: گربه ها که خیلی نازن... منم نازم دیگه. سامان: نه بابا شبیه گارفیلدی. اعصبانی شدم و تا خواستم چیزی بگم با سرعت همگی به سمت در رفتن منم دنبالشون رفتم که این بار امیرپاشا وایستاد و گفت : تو کجا میای ؟ -یه نگاه مظلوم بهش انداختم و گفتم : منم بیام دیگه آخه این جا تنهام. امیرپاشا: برو پیش زیبا و فرگل. -خیلی از من خوششون میاد؟ سهیل:تو از اونا خوشت نمیاد یا اونا از تو؟ -چه فرقی داره. سهیل:باشه وقتی بهشون گفتم تو میدونی و اونا. -سهیل بیام دیگه!!! در وا شد و پگاه و داداش پرهام و زن داداش هانیه وارد شدن که من عین جت پریدم بغل پگاه و رو به سهیل گفتم: برید بابا... من که یارم اومد . پسرا هم همراه داداش پرهام و خانوادش به داخل سالن برگشتن و بعد از سلام حال و احوال دوباره عزم رفتن کردن و همه با هم رفتن بیرون اما این دفعه با مرغ ها و گوشتهای تیکه شده رفتن . من کنار هانیه نشسته بودم و بعد از کمی گوش دادن به حرفهای هانیه که از انتخاب رشته و سطح علمی دانشگاه و حرفهای از این قبیل میگفت کلافه شدم . هانیه بر عکس سمانه و لیلا که خیلی خونگرم و مهربون بودن ، خیلی پر از غرور بود و کاملا معلوم بود که حس حسادت به من که دو ماه از دخترش کوچکترم داره. پرهام و هانیه بعد از چند سال درمان و نذر و نیاز تونسته بودن پگاه رو به دنیا بیارن . پگاه هم مثل بقیه افراد خانواده دختر درشتی بود قدش یه سر و گردن از من بلندتر بود و شباهت زیادی به هم داشتیم تمامی اجزا صورت به غیر از رنگهای چشم و موی ما دقیقا شبیه هم بود البته پگاه با موهای شلاقی مشکی زیباتر و جذاب تر از من بود . بعد از حرفای هانیه درمورد دانشگاه و چیزای دیگه بلند شدم دست پگاه رو کشیدم و با خودم بردم به اتاقم . وسط پله ها بودیم که دستشو از دستم کشید و گفت:چیه مگه منو به اسارت میبری؟ -نه کارت دارم. -چی کار؟؟؟ -قولمون رو یادت که نرفته؟؟؟ -کدوم قول؟؟ بدون جواب دادن به سوالش لبخندی زدم و رفتم به سمت اتاقم و پگاه با سرعت اومد و جلوم رو گرفت. -میخوای چیکار کنی؟؟؟ دستش رو کشیدم و در اتاق رو باز کردم و همراه پگاه وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم. دوباره پرسید : میخوای چیکار کنی؟؟ -همون کاری که ازم خواستی؟؟؟ -اون فقط یه حرف احمقانه بود تو چرا باورش کردی من فقط..... میون حرفش پریدم و گفتم: تو حق داری به عشقت برسی. -من هیچ عشقی به هیچ کسی ندارم. -من با امیرعلی حرف زدم... نذاشت حرفمو بزنم و گفت :تو چیکار کردی ... نباید بهت میگفتم . اون فقط یه حرف و فکر احمقانه بود...تو منو شکستی. غرورم رو خورد کردی... اثلا ازت نمیگذرم پریماه. -تموم شد حالا میذاری حرفم رو بزنم...اونم بهت علاقه داره. با بهت بهم نگاه کرد . ادامه دادم: البته جوری بهش گفتم که فکر نکنه برای تو پیش قدم شدم بهش گفتم که از کارات و حرفات فهمیدم دوستش داری اونم بعد از کلی قسم که به هیچکی نگو اعتراف کرد که دو ساله عاشقته و منم بهش گفتم که باتو صحبت میکنم اما قبول نکرد و چون میدونه مامانت با ازدواج شماها مخالفت میکنه اونم به خاطر پدر امیر علی چون که معتاد بوده و بعد از سالها زندگی با ابجی پریناز گذاشته و رفته منم همین فکر رو میکنم بهش گفتم که مثلا از زیر زبون تو میکشم که علاقه بهش داری یا نه. حالا تو باید تصمیم بگیری که میتونی در برابر مامانت مقاومت کنی. پگاه که فقط داشت به حرفام گوش میداد ناخوداگاه منو محکم بغل کرد صورتم پر از بوسه های آبدار کرد و گفت:عاشقتم پریماه جونم . -بسه بابا ...خیس کردی. بعد از چند دونه اشک شوق ریختن گفت : من از بچگی عاشق امیرعلی بودم اما نمیدونستم که چطور باید بهش بگم تا تو اون دفتر خاطرات بچه گیمو پیدا کردی و از علاقه من باخبر شدی ... ممنون ...عاشقتم... خندیدم و گفنم: جمع کن این لوس بازی هارو دیونه. دوباره منو محکم تر بغل کرد و گفت: مامانم رو راضی میکنم الان نه ، هر وقت خواستیم ازدواج کنیم... من دوست دارم یه کم اخلاق امیرعلی رو بهتر بشناسم . -خوبه که باهم بزرگ شدید و کاملا میشناسیش و بهانه میاری. -خوب ازدواج برای من زوده حداقل تا بعد تمام شدن دانشگاهم مامانم اجازه هیچ حرفی رو نمیده. -اینا رو باید به امیرعلی بگی نه من...یه قرار میزارم که با هم حرف بزنید. دوباره منو بغل کرد و بوسید در حالی که داشتم از بغلش در میومدم گفتم: اینم کادو دانشگاهت ، ببینم تو چی به من کادو میدی. رفتم سمت در و گفتم: من میرم حیات پیش پسرا تو هم میای؟؟ -بزار لباسمو عوض کنم میام.. من رفتم بیرون اتاق واز پله ها پایین اومدم و رفتم به سمت در ورودی که دیدم عمه فرحناز و داداش پارسا و ابجی پریناز روی یه کاناپه نشستن . فوری رفتم سمتشون و سلام کردم و بعد حال و احوال عمه رو به من گفت: شنیدم که کنکورت رو بد دادی؟ عمه زن مهربونی بود من رو خیلی دوست داشت اما گاهی اوقات از سر لجاجت با بابام من رو میچزوند و الانم دقیقا داشت زخم زبون میزد. یه اخم کردم و گفتم:ایراد نداره گاهی بعضی چیزا به صلاح نیست. عمه با پوزخند گفت: دختر رو باید زود شوهر داد مخصوصا دختر خوشگل رو که چشم همه پسرها فامیل دنبالشه... بد میگم خان داداش؟؟ بابا هم زیر لب گفت:چی بگم. بدون جواب دادن به حرف عمه که خیلی عصبیم کرده بود گفتم : میرم برای بچه ها چایی ببرم حیات. فورا رفتم سمت آشپزخونه و داشتم چای میریختم که دستی از پشت نشست رو کمرم و منو بغل کرد و آروم زیر گوشم گفت: تا بوده همین بوده. همیشه به دخترخوشگلای ترشیده زیاد متلک میگن. صدای پارسا بود. برگشتم و بیشتر رفتم تو بغلش و گفتم: اگه یه داداش خوبی مثل تو نداشتم چی میکردم. دست رو موهام کشید و یه بوسه روی پیشونیم زد و گفت : از عمه نرنج اونم مشکلای زیادی داره. منو از خودش دور کرد و گفت : به دل نگیر . لبخند زدم و گفتم: عمه رو خیلی دوست دارم اما گاهی اوقات دق دلی بابا رو سر من خالی میکنه... نمونه شم که دیدی. وشگونی از بازوم گرفت و گفت: آخه بابا بد دل شازده پسرش رو شکونده. حق بده بهش. لبخند زدم و پارسا کمکم کرد تا چایی ریختم. در همین حین پگاه به آشپزخونه اومد.با اومدن پگاه ، داداش پارسا رفت. یه نگاه به سرتاپاش کردم. امشب با کت و شلوار شیکی که پوشیده بود جذاب تر و زیباتر شده بود. -جووون... تیپ پسر کش زدی امشب. خندید وشیرینی و بیسکویت ها رو برداشت گفت: چایی ها یخ زد ببریمش. -چشم... بریم. به سمت حیات رفتیم. کنار در ورودی تا در اصلی حیات سنگفرشهای فیروزه ای و صورتی رنگ بود و کنار سنگفرشها رو چندتا باغچه تزیین کرده بود . توی باغچه ها پر از گل بود گلهای زیبا که کاشت خود بابا بود کنار باغچه ها چراغ های زیبایی بود .بابا روبه به روی امارت یه محوطه حیات مانند بود که توسط سه تا تخت چوبی و یه تاب بزرگ تزیین شده بود و کفش رو سنگفرشهای خاکستری پوشانده بود و انتهایی باغ پر از درختهای میوه بود. بوی گلهای یاس ورودی حیات مست کنند بود و حالم رو بهتر میکرد. البته بوی کباب هم به مشامم میرسه و هر لحظه دلم ضعف میره. فربد و فرید دوقلوهای پوریا داشتن کباب ها رو درست میکردن و سهیلم کنارشون ایستاده بود و امیرعلی و امیرپاشاو فرشاد و سامان داشتن حرف میزدن و گاهی میخندیدن و تو سر وکله هم میزدن . باپگاه جلو رفتیم و همه با دیدن چایی روی تخت گوشه باغ نشستن و شروع به خوردن کردن و فقط فربد کنار منقل کبابها وایستاد که یه وقت نسوزن . من رفتم کنار منقل رو به فربد گفتم: تو برو چای بخور من بادشون میزنم. بدون هیچ چونه زدن باد بزن رو داد به من و رفت تا بشینه منم آروم کباب ها رو باد میزدم و تو فکر کنکور بودم که همه باهم خندیدن. شوک زده نگاهشون کردم و تازه به خودم اومدم و دیدم سهیل کنارم وایستاده و داره با لبخند بهم نگاه میکنه . که پرسیدم: به چی میخندی؟؟ -به تو که الان لباس عروس پوشیدی و اما داماد فرسنگها اون ور تر شیرازه و تو فکرت پیششه . امیر پاشا: آخی بمیرم برات پریماه جون بمیرم برات متین . یه چشم غره ای بهشون انداختم و باد بزن رو به سمت سهیل پرت کردم . به سمت ورودی ساختمان رفتم که دستی منو گرفت و بلندم کرد منم همش دست وپا میزدم و داد میزدم که " منو بزار زمین " که فرشاد توجهی نمیکرد با اینکه همش پنج سال ازم بزرگ تر بود اما کاملا معلوم بود که براش مثل یه پر میمونم . با حالت بغض گفتم: چرا از ریزه بودن من سوء استفاده میکنید. فرشاد : میخوایم والیبال بازی کنیم توپ نداریم گفتم شاید توپ خوبی باشی . روی تخت نشست و منو روی پاش نشوند و من سعی کردم فرار کنم اما منو محکم گرفته بود بین بازوهاش. فرشاد از همه پسرها کوچکتر بود اما از همشون درشت تر بود و بازوهای بزرگ و قویش نمیذاشت تکون بخورم که نفسم کمی گرفته بود. محکم بازوشو که فاصله کمی با دهنم داشت گاز گرفتم که صدای دادش درآمد ولی منو محکم تر گرفت و گفت: هاپو کوچولو چرا گاز میگیری. -دارم خفه میشم بزار برم . -کجا؟ ایجا خوبه...تو که همش داری قهر میکنی من محکم میگیرمت تا قهر نکنی. -خفه شدم. حلقه دور بدنمو شل کرد و گفت : بسه دیگه کم ول بخور. منم با لجبازی تمام گفتم: شماها چه مشکلی با من دارید که تا تقی به توقی میخوره منو بغل میکنید؟چه گناهی کردم از دست شماها. همه با صدای بلند میخندیدن و من داشتم حرص میخوردم. که سامان گفت: گناهت اینه ریزه میزه ای. -خوب من چی کنم ... کار خداست دست من که نیست. انقدر این جمله را مظلومانه گفتم که خندهاشون شدت گرفت. فرشاد منو رو تخت بین خودش و سامان گذاشت. حس خوبی داشتم با داشتن این خانواده خوب و دوست داشتنی . من هیچوقت غمگین نبودم یعنی بهم اجازه نمیدادن که غم به دلم بشینه و هرکی یه جوری تلاش میکرد تا من همیشه بخندم منم همیشه سرحال بودم . تو افکار خودم بودم که یهو امیرپاشا گفت: خاله ریزه نمیخوای به فکر انتخاب رشته باشی. -نمیدونم رتبه من به چه رشته ای میخوره. امیرعلی: من تو این کارا واردم هم برای تو هم پگاه انتخاب رشته میکنم ...البته اگه دوست دارید... پگاه نذاشت حرفش رو تموم کنه و فورا گفت:آره من که راضیم . رو به من ادامه داد: پریماه ، بزار علی برامون انتخاب رشته کنه . یه چشمک بهش زدم و گفتم : چشم برای هر دومون انتخاب رشته کن ولی اگه پزشکی قبول نشم میکشمت امیرعلی.. امیر علی با خنده گفت: تو با اون رتبه داغونت پزشکی آزادهم قبول نمیشی. همه دوباره خندیدن و من دیگه حرفی نزدم البته چیزی نداشتم که بگم و تو فکر بودم که یکی بوسم کرد. برگشتم سمتش دیدم داداش پوریاست. با یه لبخند گفت: چی میکنی عروس خانم. -عه داداش .... من امشب سفید نپوشیدم که همه دستم بندازن. باخنده لپمو کشید و گفت: خوب حالا بغض نکن... بیا برو ببین عمه و آقاجون چه چیزا در مورد تو متین میگن. لپام از خجالت سرخ و شد و سرم رو پایین انداختم که یهو فربد گفت: هی چی شد که لبو شدی .خجالت کشیدی؟؟؟ سامان: چیه مگه از نامزدت حرف زدن دختر دیونه!!! پگاه: ولش کنید شماها از حیای دخترونه چی میدونید. همه با هم گفتن : اوووووووو!!! منم فقط سرم پایین بود و داشتم از خجالت آب میشدم که سهیل گفت:حالا اگه جلوی ما ببوستت چیکار میکنی؟؟ با اعتراض گفتم: عه بس کنید... خواستم بلند شم که دست داداش پوریا دور شونم قفل شد و گفت: اگه اینطوری بغلت کنه چی ؟؟؟ دستش رو از دور شونه هام پس زدم و بلند شدم به سرعت دویدم به سمت در و حرص میخوردم که چرا همیشه منو دست میندازن. متین تنها پسر عمه فرحنازه و 12سال ازم بزرگتره و عمه از بچگی که من به دنیا اومدم همیشه به شوخی و خنده گفته که پریماه عروس منه ... اما هر چه بزرگتر شدم و زیباتر شدم عمه به قضیه بیشتر پر وبال داد. تا اینکه تو جشن نامزدی سامان و فرگل یکی از آشناها به عمه گفته که پسرش از من خوشش اومده میخواد بیاد خاستگاری . اما امان از دست عمه .... عمه گفته که من نامزد متین ام و بعد اون همه جا این موضوع پیچید . همه حتی برادرام منو نامزد متین میدونن راستش منم ازش بدم نمیاد و دوستش دارم . تخصص چشم داشت و از مال و اموال پدرش همه چیز به اون و دوتا خواهرش رسیده . متین هم خوش اخلاق و زیباست ... یه کلام همه چی تمومه !!! ولی بابا دوست نداره منو زود شوهر بده و همش میگه زوده و من روی حرف بابا حرف نمیزنم اما ته دلم راضی به ازدواج با متین ام . وارد سالن شدم و دیدم که زنداداشم و آبجی پریناز دارن سفره میندازن . رفتم که بهشون کمک کنم اما نذاشتن و منو به زور پیش عمه نشوندن . تا نشستم عمه منو بوسید و زیر گوشم گفت: عطرت خیلی خوبه اسمش چیه؟؟ بهم بگو تا منم بخرم. -خودم برات میخرم عمه جون. بیشتر بهم نزدیک شد و گفت : با این عطرت متین رو دیونه میکنی. منم دوباره سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم که بابام گفت : آبجی چی میگی در گوش دخترم که عین لبو شده؟؟؟ -حرفای مادرشوهر به عروسشه داداش جان. سمانه صدامون زد که سر سفره که توی پزیرایی انداخته بودن ، بریم . همه سر سفره بودیم داشتیم شام میخوردیم که زنگ به صدا در اومد و رفتم در رو باز کنم. این موقع شب کی میتونست باشه؟ این دیگه از کجا پیداش شد عمه گفت که رفته شیراز . در رو زدم گفتم : بیا تو داداش متین. صدای متین رو شنیدم که گفت :باز نشد. ای وای این آیفون همیشه خرابه خواستم برم در رو باز کنم که بابا گفت : کی بود؟؟؟ - داداش متین آیفون خرابه میرم باز کنم. به سمت در رفتم و وارد حیاط شدم فاصله بین امارت تا دروازه رو رفتم . قلبم برای دیدنش تند میزد و حس میکردم تا فرق سرم سرخ شدم و تمام تنم یخ ورده بود. نزدیک در که رسیدم دیدم زیر درختای جلو در وایستاده و منو نگاه میکنه !!! پس فقط میخواست که با من تنهاشه. استرسم بیشتر شد . کف دستام عرق کرده بود به لباسم مالیدم تا خشک بشه. انگار تمام وجودم داشت آتیش میگرفت اما سردی تنم رو حس میکردم. رفتم جلو سلام کردم. جواب سلام منو باخوشرویی داد و گفت: خوبی؟؟؟ چهرم داد میزد استرس دارم ولی گفتم : خوبم . چرا اینجا وایستادی بیا تو . خودم جلوتر راه افتادم که اومد جلوم و گفت: باهات کار دارم. خودم رو کنترل کردم و گفتم: همه منتظرن بعدا حرف میزنیم. -فقط دو دقیقه... زود تموم میکنم. -در مورد چی میخوای حرف بزنی. -خودمون. با جوابی که داد خشک شدم و با ضعیف ترین صدا گفتم: میشنوم. یه کم این پا و اون پا کرد و بعد گفت: -من...چه جوری بگم...میدونی که مامانم همه جا جار زده که ما نامزدیم. توی سکوت کامل داشتم بهش گوش میکردم. عطرتلخش فضا رو پر کرده بود و صدای دلنشینش تمام وجودم رو گرم میکرد. ادامه داد: من از این وضعیت خوشم نمیاد... تمام تنم سرد شد و حس سرگیجه داشت یعنی منو نمیخواد. میتونست تو این چند سال به عمه بگه وای چقدر بدم میاد از پسرایی که دیگران براشون تصمیم میگیرن . اصلا به درک من که چیزی کم ندارم... ولی من دلم این پسر رو میخواد !!! من که تمام فکر وذکرم متینه چطور میتونم فراموشش کنم. حس پوچ بودن داشتم و حس گنگ بودن. ته دلم خالی شد و یه حس بدی داشتم ... اما از تک و تا نیفتادم و خیلی عصبی گفتم: منم خوشم نمیاد تو رو به من میچسبونن اصلا راضی نیستم. با بهت نگاهم کرد... اما الان باید خوشحال میشد که راحت میتونه منو از زندگیش پرت کنه بیرون.پس چرا چشماش رنگ غم و عصبانیت گرفت و باصدای نیمه داد گفت: پس چرا منو مسخره خودت کردی و تو این مدت حرفی نزدی تا من بهت... بهت چی ؟؟؟ یعنی زود قضاوت کردم. وای من دوباره گند زدم به همه چی. سریع گفتم: آروم چرا داد میزنی... باید درستش میکردم گفتم: من عاشق هیچ پسری نیستم حتی تو.... نذاشت حرفم تموم شه با لحن تند گفت: اصلا مهم نیست برای من هزارتا دختر ریخته فکر کردی کی هستی... میون حرفش گفتم:صبر کن تموم شه حرفم. با صدای سرد گفت: -میشنوم. حرف زدن برام سخت شده بود و کف دستام عرق کرد و دستام رو به میمالیدم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -تو خیلی خوبی ...و همه گزینه های مرد ایده آل منو داری...اگه تو منو بخوای میتونی بیای خاستگاری و ... بعد کمی مکث سرم رو انداختم پایین . از حرفی که خواستم بزنم بدن سردم دوباره گر گرفت . تمام غروم رو با این حرفم کنر گذاشتم و گفتم که: جواب رد..... نمیشنوی!!! درخشش چشماشو دیدم یهو خوشحال شد و گفت: همین امشب ازت خاستگاری میکنم. به سمت امارت حرکت کردیم که تا نزدیک در امارت شدیم دست منو گرفت و یه چیزی تو دستم گذاشت و بدون اینکه چیزی بگم سریع داخل شد و منم فقط کف دستم رو نگاه کردم . که یه جعبه قرمز بود که داخلش یه جفت گوشواره ظریف و نازک سفید بود ... که به نظرم به شونه هام برسه و انتهاش دوتا مروارید کوچیک داشت . با شوق نگاهشون کردم و پشت سرمتین وارد سالن شدم و دیدم متین کنار عمه سر سفرست و منم به آشپزخونه رفتم تا سرخی صورتم ازبین بره بعد برم داخل تا کسی متوجه حالم نشه . قلبم ضربانش بالا بود و گر گرفته بودم. پگاه وارد شد و گفت: بیا دیگه کجا موندی. -برو الان میام. پشت پگاه وارد شدم و متین پیش عمه سر جای من نشسته بود و منم خواستم پیش پگاه و فربد بشینم که عمه جا باز کرد کنار خودش و متین با اشاره دست گفت:اینجا بشین. به بابا نگاه کردم که باسر رضایت داد و من وسط متین و عمه نشستم از اینهمه نزدیک بودنش بدنم گرم بود و دلم قرص. دلم گرم به ابراز علاقه غیرمستقبم چند لحظه پیش و از استرس زیاد خاستگاری چیزی از گلوم پایین نمیرفت . بعد از غذا متین و عمه روی یه کاناپه نشستن و همش پچ پچ میکردن و من هر لحظه استرسم زیاد میشد. پسرها سفره رو جمع کردن و ظرف ها رو هم امیرپاشا و فرید شستن. هیچ کس نمیذاشت که امشب دست به چیزی بزنم . بعد از اینکه همه دور هم جمع شدن کیک رو آوردن بعد از فوت کردن شمع ، فرگل و پگاه مشغول برش کیک شدن که عمه کنار بابام نشست رو به بابام گفت: اگه اجازه بدید میخوام که تکلیف این دوتا جون رو روشن کنیم. بابا با اخم گفت: الان وقتش نیست... -پس کی وقتشه داداش....متین که چیزی کم نداره تحصیل کردست ،شغل خوب داره، قیافشم که خوبه و از اخلاق هم که خودت میدونی... این دوتا جوون دلشون با همه داداش چرا سنگ جلو راهشون میندازی. از حرفای عمه هر لحظه بیشتر استرس میگرفتم و بیشتر خجالت میکشیدم. بابا: دختر منم چیزی کم نداره خودت بهتر میدونی با این سن کمش چقدر خاستگار داره. عمه با اخم گفت: بله خبر دارم پسرم لیاقت پریماه رو نداره. بابا با عصبانیت گفت:فرحناز من کی همچین حرفی زدم مشکل از دختر منه نه پسر تو... من مگه چه مشکلی دارم . بابا چرا غرور من رو در نظر نمیگیره . با اعتراض وسط حرف بابا گفتم : بابا... نذاشت چیزی بگم که یه نگاهی بهم انداخت!!! که از ترس نگاهم رو ازش گرفتم . دقیقا معنی نگاهش رو میدونستم. پوریا که کنارم بود دستم رو گرفت توی دستش و تو گوشم گفت : تو این مجلسا دخترها آروم میشینن و چیزی نمیگن حتی اگه عاشق باشن. -من ایرادی ندارم. -گوش بده به حرف بابا... عاشق پیشه. من که دوباره سرخ شدم هیچی نگفتم و به حرفای بابا گوش دادم. بابا:دختر من بچه ست همش18سالشه اون بلد نیست شوهر داری کنه . دخترم که مادر نداشته راه و رسم زندگی رو بهش یاد بده منم که تا حالا شوهر داری نکردم که چیزی یادش بدم. متین تو یه دنیای دیگه بود و فقط داشت به دهن بابام نگاه میکرد و گه گاهی نیم نگاهی بهم مینداخت . من به متین زل زدم نمیدونم چی داشت که منو جذب میکرد اما من دوستش داشتم و مرد ایده آلی بود!!! عاشقش بودم و یه چیزی بهم میگفت که باهاش میتونم یه زندگی خوب داشته باشم . همین طور داشتم نگاهش میکردم که با دلخوری به سمت من برگشت و نگاهم کرد و چند ثانیه به هم خیره بودیم که صدای پارسا بین بحث های بابا و عمه به گوشم رسید و سرم رو بهش برگردوندم. -بابا یه بارم به حرف پریماه و متین گوش بده شاید پریماه راضی باشه. پارسا رو به من پرسید: پریماه نظرت چیه ؟؟؟ من کمی جا خوردم همه نگاه ها سمت من بود داشتم زیر نگاه هاشون آب میشدم . بدنم گر گرفت و صورتم سرخ شد و ضربان قلبم بالا رفت .که عمه گفت: پریماه جون بیا پیش من و بابات بشین ... بیا عزیز دلم... دودل بودم برای رفتن پیش عمه که پوریا زیر گوشم گفت: برو.
  6. 1 امتیاز
    بعد از اینکه لباسم رو مرتب کردم از اتاق بیرون اومدم و از پله های طبقه دوم پایین اومدم تا برم پیش مهمونایی که امشب بابا دعوت کرده. من و بابا توی یه خونه باغ که مهریه مامان بوده زندگی میکنیم. مامان وصیت کرده که این باغ بین دختراش تقسیم بشه و البته من و پریناز تصمیم گرفتیم که فعلا باغ به اسم بابا باشه. مامان... مادر... چه واژه ی غریبی! من اصلا مامان ندیده بودم و صدای قلبش رو حس نکرده بودم.کل بچکی من در حسرت گذشت. حسرت داشتن مادری که نوازشم کنه، ببوسدم و بهم عشق بده، وقتایی که مریض شم ازم پرستاری کنه، بیاد مدرسه ام و کارنامه ام تحویل بگیره، باهم بریم پارک، دوتایی حموم بریم، قربون صدقم بره... بزرگتر که شدم فهمیدم که حسرتهای بیشتر و بزرگتری دارم . حسرت یه همدم، یه همدل، یکی که بتونم حرفهام رو باهاش بزنم، حرفهای دخترونه، اونم با جون و دل گوش بده ، وقتی عاشق شدم بهش بگم، وقتی ازدواج کنم ازش توی همسرداری و خانه داری کمک بگیرم، وقت زایمان کنارم باشه و دلداریم بده... حسرت... حسرت... حسرت حتی یه بوسه مادرانه. بابا خیلی خوبه. من عاشقانه بابا رو دوست دارم و بابا برام هم مادر بوده و هم پدر . توی زندگیم حتی یه روز تنهام نگذاشته و با تمام توانش در حقم مادری کرده.بابا انقدر خوبه که حتی از آبجی پرینازم بهش نزدیک تر و صمیمی ترم. اما بازم یه زمانهایی هست که دوست دارم حرف دلم رو با مادرم بزنم. یه شبهایی هست که تشنه یه آغوش مادرانه ام. یه روزهایی هست که دلم فقط گپ زدن های مادرانه میخواد. یه زمانی هایی هست که دلم نصیحت های مادرانه میخواد و اما... من مامان ندارم. گاهی اوقات فکر میکنم که مگه من چقدر توی دنیا جای مامان رو تنگ کردم که خدا مامانم رو گرفت. دنیا... دنیا... دنیای بی رحم آخه چرا مامانم رو گرفتی؟ من متولد یک مهرم اما بابا پانزدهم مردا ماه رو که سالگرد ازدواجش با مامانه رو برام جشن تولد میگیره. عمه میگه که من خیلی شبیه مامانم، مامان و بابا دختر عمو و پسر عمو بودن و مامان خیلی کوچیک بوده که مادر و پدرش رو از میده و بابابزرگم تک فرزند برادرش رو به خونه خودش میبره و سرپرستی ش رو قبول میکنه. از اون طرف بابا عاشق مامان میشه و بابابزرگ توی سن کم مامان رو برای بابا عقد میکنه. به قول عمه بابا18 ساله و مامان13 ساله بودن که ازدواج میکنن. مامان و بابا عاشقانه زندگی میکردن و ثمره عشقشون چهارتا بچه بوده . زندگی بروفق مرادشون بود تا اینکه مامان مریض میشه. یه مریضی سخت که بابا مجبور میشه برای مامان همه املاکش رو بفروشه وبرای درمان مامان آمریکا برن. مامان بعد سه سال مریضی درمان میشه و دکترها بهش میگن که نباید دیگه بچه دار بشه. مامان و بابا هم دیگه بچه دار نمیشن تا اینکه مامان توی سن53 سالگی میفهمه که من رو بارداره. مامان برخلاف نظر دکترها که میگن باید منو سقط کنه، منو نگه میداره و چند ساعت بعد از زایمان من مامان هم میمیره. آبجی پریناز من رو میبره خونه خودش و چند ماه من رو نگه میداره. بابا حتی راضی به دیدن من نبوده و من رو مقصر مرگ عزیزترینش میدونسته و به همه میگفته که از من متنفره چون عشقش رو ازش گرفته ام. بابا حتی راضی به گرفتن شناسنامه برای من نمیشه و داداش پارسا برام شناسنامه میگیره و اسم من رو پریا میذاره. چند ماه بعد دقیقا شب سالگرد ازدواج مامان و بابا ، بابا میره خونه آبجی پریناز و من رو با خودش میبره. هیچ کس نمیدونه که چرا بابا یهویی نظرش در مورد من عوض میشه و منو رو قبول میکنه. بابا توی این 18 سال زندگی که داشتم اصلا من رو از خودش دور نکرده و حتی یه شب هم بدون من نخوابیده. بابا اسم من رو پریماه صدا میکنه. پریماه اسم عشق باباست. توی افکار خودم بودم که سمانه رو دیدم که گفت: کجایی دختر بیا پایین دیگه، چرا یه ربعه روی پله ایستادی. از پله ها پایین رفتم و روی یکی از مبلها کنار بابا نشستم و با سمانه، زن داداش پارسا و سهیل و سامان پسرهای پارسا و عروساش حال و احوال کردم. از بابا پرسیدم: پس داداش پارسا کو؟ -با پریناز رفتن بیرون کیک رو بیارن. خوبی پریماه؟ با لبخند گفتم: بله بابا خوبم. خم شد و صورتم رو بوسید و گفت: تولدت مبارک عروسکم. منم جواب بوسه اش رو دادم و گفتم: ممنون بابا جونم. مینو بچه سهیل و تنها نتیجه بابا از بعد از ورودم داشت گریه میکرد و جیغ میزد و منو که خودم از صبح حال و حوصله نداشتم رو عصبی میکرد. زیبا همسر سهیل سعی در آروم کردنش داشت اما این دختر بچه آروم نمیشد.بابا برای آروم کردن مینو اون رو به اتاق من برد تا طوطی هام رو به مینو نشون بده تا شاید این کار کمی آروم بشه. با رفتن بابا و مینو و زیبا که واقعا هم زیبا بود، کمی حالم بهتر شد . داشتم با فرگل نامزد سامان صحبت میکردم که یهو سهیل و سامان دو طرف من روی مبل نشستن و من رو بینشون روی یه مبل دونفره داشتم خفه میشدم و نمیتونستم تکون بخورم. هر دوتا همزمان دست دور گردن من انداختن. سهیل و سامان هر دوتا درشت و قد بلند بودن و این قد و هیکل رو از بابا به ارث برده بودن. من در برابر این دوتا قول ، فنچی بودم در حال خفه شدن. -ول کن سهیل. سهیل: عمه جون چه خوشگل شدی امشب. -ولم کنید خفه شدم. کلی تلاش کردم که از دستشون خلاص شم اما تلاشم کارساز نبود و اون دوتا قول بی شاخ و دم محکمتر من رو گرفتن. سامان: کجا؟ -ول کن سامان. سامان: فکر میکردم الان زانوی غم بغل گرفتی. ولی انگار... سهیل وسط حرفش گفت: پریماه دیده که از کنکور براش آبی گرم نمیشه، میخواد امشب پسر تور کنه. با آرنجم زدم توی پهلوی سهیل که آخش بلند شد. سهیل: آخ ... چرا میزنی؟ - حقت بود. سامان: امشب حسابی خوشگل کردی اما صد حیف که شاه داماد رفته کنگره پزشکی توی شیراز. یه نیشگونم از سامان گرفتم و گفتم: ولم کن ... این چرت و پرتا چیه میگین. سهیل: بادا بادا مبارک بادا، ایشالله مبارک بادا. از عصبانیت داشتم میترکیدم و حوصله جواب دادن و سر و کله زدن با این دوتا احمق رو نداشتم. سمانه و فرگل از خنده سرخ شده بودن و این منو حرصی تر میکرد. من که دیدم نمیونم از دستشون خلاص شم تلاش بی جا نکردم و سرجام نشستم. با به صدا دراومدن زنگ در ذوق کردم و ته دلم یه آخ جون بلند گفتم و خواستم بلند بشم که سهیل دستش رو روی رونم گذاست و گفت: کجا؟ -در رو باز کنم. سامان: لازم نکرده. فرگل باز میکنه. فرگل به سمت آیفون رفت و در رو باز کرد و گفت: عمو پوریا و بچه هاشن. -بچه ها ولم کنید. این حرف رو با عصبانیت و با صدای بلند گفتم. سامان: تازه گرم شدیم. سهیل: کجا میخوای بری کوچولو... بودی حالا. یه مشت به بازوی سهیل زدم و خواستم بلند شم . به خودم که اومدم دیدم توی بغل سهیل دست و پا میزنم. -منو بزار زمین احمق. -نمیذارم... عروسک کوچولو دست و پا نزن. -زشته سهیل بذارم زمین. لبش رو به گوشم چسبوند و گفت: زشت پیرزنیه که سوتین نبسته. در باز شد و داداش پوریا و سه تا پسراش فرید و فربد و فرشاد و زنداداش لیلا وارد شدن. سهیل با صدای بلند گفت: بچه ها میاید بازی؟ فرشاد: چی بازی؟ من که داشتم جیغ میزدم گفتم: بذارم زمین. سهیل لبخند خبیثانه زد و گفت: بغلی بگیر. فرشاد قه قه زد و جلو اومد و گفت: چی رو بگیرم؟ سهیل: عمه جون رو. فرشاد: چیکارش کنم؟ -بده بغلی. سهیل من رو پرت کرد بغل فرشاد. -فرشاد منو بذار زمین. -نوچ. -تورو خدا. لپم رو بوسید و شروع به خوندن شعر کرد و من رو داد بغل فربد و این کار ادامه داشت و من جیغ میزدم و بهشون مشت میزدم که منو بزارن زمین اما انگار اینها حالیشون نیست. چند دقیقه بعد امیرعلی و امیرپاشا پسرهای آبجی پریناز هم به جمعشون پیوستن. دیگه کم کم خسته شدم و دست از کتک زدن و التماس کردن برداشتم و پابه پای پسرها میخندیدم و قهقه میزدم. بلاخره این سهیل منو رام کرد و گرهای ابروهام رو از هم باز کرد. واقعا از خدا به خاطر همچین خانواده خوب و صمیمی ممنونم.
  7. 1 امتیاز
  8. 1 امتیاز
    خودت بیا ببین بعد از تو چی به من گذشت اون آدم هیچوقت برنگشت نشد مثل قبل انگاری مرده اون همه اون احساس من نمونده هیچی واسه من میدونستی با گریه نمیشه خوابید شب و روز میدونستی بی انگیزه از خواب پا میشمو خودت رو برسون شاید یکم از اون حس خوب مونده باشه تو قلبم شاید که برگردن خودت رو برسون بهم بگو اون روزا کی میاد بازم بگو تا من بمونم تا کی... داشتم آهنگ گوش میدادم که در باز شد و یه نفر داخل شد.اصلا دوست نداشتم کسی برای دلداری من بیاد. اما چیکار می تونم کنم تا همه بفهمن نیازی به دلداری ندارم، دلم فقط تنهایی میخواد. تختم تکون خورد و کنارم نشست، دستش رو روی آرنجم گذاشت تا از روی صورتم برداره. تا حد امکان مقاومت کردم اما فایده ای نداشت. -با کی لج میکنی. چرا عین دختر بچه ها لجبازی میکنی. -برو... نمیخوام حرف بزنم. -مگه حالا چی شده. دنیا که به آخر نرسیده! با حرص گفتم: میدونی درجا زدن یعنی چی؟ هان... من الان دوساله دارم در جا میزنم. با لبخند همیشه مهربونش به قلبم امید داد و گفت: حتما حکمتی داره... خیری توشه. -میشه دقیقا بگی چه خیری؟ -خدا خیر بندهاشو بهتر میدونه. به پهلو جا به جا شدم تا نبینمش و گفتم: نمی خوام دیگه حرف بزنیم، برو آبجی پریناز... میخوام تنها باشم. با خنده و لحن شوخ گفت: خوبه دوردونه، انگار شکست عشقی خورده. یه کنکور رو خراب کردی دنیا که به آخر نرسیده. -برای من آخر دنیاست. بلند زد زیر خنده و هرهر میخندید. با این کارش حرص من رو بیشتر درآورد و من با اخم ازش رو گرفتم. روی گونه ام یه بوسه زد و گفت: بابا انقدر لوس بارت آورده، اینم روش... برو آزاد بخون. -نمیخوام. من یه رشته عالی توی یه دانشگاه خوب میخواستم. -خوبه حالا... بلند شو حاضر شو بیا پایین. الان همه میرسن. خودت میدونی که امشب شب مهمی برای باباست. -آخه الان چه وقت مهمونی دادنه. -بسه دختر، عین پیرزنا داری غر میزنی. آروم خندیدم و پریناز خم شد و یه ماچ آبدار کرد. دستم رو روی صورتم کشیدم و گفتم: عه... تف مالیم نکن. خندید و به سمت در رفت و گفت: بابا گفت که اون لباسهایی رو که هفته پیش برات خریده بپوشی. در رو بست و رفت. منم بلند شدم و به حمام رفتم تا یه دوش بگیرم. توی حموم فقط ذهنم پیش پگاه بود . پگاه برعکس من که رتبه ام از سال قبل بدتر شده بود، رتبه خوبی کسب کرده بود. ای کاش همون پارسال دانشگاه میرفتم . شایدم به قول آبجی پریناز حکمتی داره، آخه چه حکمتی توشه . حالا هر چی که هست امشب نمیذارم کسی دستم بندازه. از حموم بیرون اومدم و نگاهی به ساعت انداختم که هفت رو نشون میداد. چقدر گشنم بود و ناهار رو هم با لجبازی خودم نخورده بودم. تن و موهام رو خشک کردم و لباس سفیدی رو که تا زانوم میرسید و آستین هاش پنج سانتی از بازوم رو پوشانده بود رو پوشیدم. این لباس رو به اصرار بابا خریدم ولی به خاطر یقه و پشت بازش اصلا به دلم نمی نشست و من مطمئنم که سهیل و سامان به خاطرش سر به سرم میذارن. کفشهای پاشنه پنج سانتیم رو که رنگ سفید و مات داشت و نوک تیزش پام رو کشیده تر نشون میداد رو پوشیم و جلوی آینه ایستادم. عالی شده بودم مخصوصا با دامن کلوش لباسم که کمرم رو باریکتر کرده بود . کمی خودم رو برانداز کردم و موهای فر بلند عسلی رنگم رو که تا باسنم میرسید رو شونه کردم و بایه سنجاق پشت سرم بستم. بابا اصلا اجازه نمیداد که موهام رو کوتاه کنم اما من موی کوتاه دوست داشتم و ماه قبل با پادرمیونی آبجی پریناز بلاخره اجازه داد که جلوی موهام رو کوتاه کنم. کمی با جلوی موهام ور رفتم تا مدل مناسبی درست کنم اما این موهای وحشی و فرم اصلا درست شدنی نیست. بابا من رو سر این موهام خیلی اذیت میکنه و نه میذاره کوتاهشون کنم نه اینکه صافشون کنم و من میدونم که اگه صافشون کنم حتما یه دعوای درست و حسابی با من راه میندازه. آخه بگو بابای من مگه چی میشه من موهام رو صاف کنم. آخرین باری که موهام رو صاف کردم عروسی سهیل بود و از بابا حسابی حرف شنیدم و از اون به بعد اصلا موهام رو صاف نکردم. مشغول موهام بودم که آبجی پریناز دوباره توی چهارچوب در قرار گرفت و گفت: عزیز دلم بزار برات درستش کنم. -آبجی این موهام خیلی اذیتم میکنه. -ایرادی نداره من درستش میکنم. -درست کن بینم چه گلی به سرم میزنی. یه ماچ آبدار حواله لپم کرد و بینیم رو کشید و گفت: برو بچه پرو. خندیدم و آبجی جلوی موهام رو یه بافت قشنگ زد و درآخر پشت گوشم با یه گیره فیکسش کرد. از مدل خیلی خوشم اومد و توی آینه خیره به موهام بودم که من رو با یه حرکت سریع به سمت خودش برگردوند و با یه روژ و ریمل صورتم رو آرایش کرد و گفت: انقدر خوشگلی که نیاز به آرایش نداری. -پس این روژ و ریمل چی میگه؟ اخم کرد و گفت: روژت که میگه این دختر پررو چند وقته غذا نخورده و رنگ سرخ لبای به این خوش فرمی رو پرونده. البته اون ریمل هم برای مخفی کردن اون همه پف به خاطر گریه ست. دستی به موهای وحشیم کشیدم و گفتم: این ها چی؟ عین اسکاج میمونن. خندید و لپم رو کشید و گفت: پوست عالی، چشم و موهای عسلی، بینی کوچیک، لبای برجسته و سرخ، لپای اناری... دیگه چی میخوای؟ خدا این همه خوشگلی بهت داده. -موهای پگاه رو دیدی چه قشنگه... منم اون شکلی میخوام. -هر مویی زیبایی خودش رو داره. در ضمن... یه چشمک بهم زد و گفت: اون که باید بپسنده ، پسندیده. دیگه چه مرگته؟ آروم خندیدم و گفتم : همه اومدن؟ -نه فقط پارسا اومده. -داداش پارسا عروساشم آورده؟ -آره هر دوتا رو... به جای سوال و جواب بلند شو بیا پایین. -باشه تو برو منم میام. سری تکون داد و رفت.
  9. 1 امتیاز
    ♡ BAHAR ♡*

    این روزا..!

    ایـن روزا مـیـگـذره بـا تـمـوم خـوبـی هـا و بـدی هـاش.. مـیـگـذره بـا هـمـه قـشـنـگـیـو زشـتـی هـاش... شـبـاشـم مـیـگـذره... بـاهـمـه ی تـنـهـایـیـاش...بـا هـمـه ی دلـتـنـگـیـاش... یـه روزی صـدای قـهـقـه خـنـدمـون تـا اسـمـون مـیـرسـیـد... یـه روزم صـدای گـریـمـونـو بـا ریـتـم دوش اب حـمـوم تـنـظـیم میـکـردیـم تـا کـسـی صـداشـو نـشـنـوه... یـه روز خـوشـحـالـشـون کـردیـم... یـه روز نـاراحـتـمـون کـردن.... یـه روز حـسـرت داشـتـیـم یـه روز ارزو بـه دلـمـون گـذاشـتـن..... مـیـدونـم مـثـه مـنـم یـه شـبـایـی داشـتـیـد کـه از دسـه خـدا هـم کـاری بـر نـمـیـومـد... شـبـایـی کـه بـغـضـتـون از اسـمـونـم مـیـزد بـالــا... گـذشـت دیـگـه نـگـذشـت؟؟؟؟ گـذشـت امـا چـجـوری... هـعـی... یـه روزی دوسـت داشـتـیـم امـا دوسـمـون نـداشـتـن... یـه روزی دوسـمـون داشـتـن امـا دلـی نبـود کـه دوسـشـون داشـتـه بـاشـیـم... یـه روزایـی جـوون شـدیـم امـا تـا شـبـش پـیـر شـدیـم... از دسـه غـصـه هـامـون... یـه روزایـی یـواشـکـی عـاشـق شـدیـم ... یـواشـکـی دیـدیـمـش... یـواشـکـی دلـمـون بـراش ضـعـف رفـت... امـون از گـریـه هـای یـواشـکـی بـیـادش اونـم از سـر دلتـنـگــی.. یـه شـبـایـی پـر حـرف بـودیـم سـکـوت کـردیـم... یـه روزایـی وابـسـتـه شـدیـم بـدون ایـنـکـه بـخـوایـم... یـه روزایـی هـم جـدا شـدیـم بـازم بـدون ایـنـکـه بـخـوایـم... یـه شـبـایـی اصـن نـگـذشـت امـا مـا ازش گـذشـتـیـم.. چـجـوریـش مـهـم نـیس.. یـه شـبـایـی هـم بـد گـذشـت... سـخـت گـذشـت ... بـا درد گـذشــت... یـه شـبـایـی داد زدیـم امـا جـز دلـمـون هـیـچ کـس صـدامـونـو نـشـنـیـد... یـه شـبـایـی هـمـه چـی بـود الـا اونـی کـه بـایـد مـیـبـود... یـه شـبـایـی هـوا عـجـیـب دونـفـره بـود اما هـمـون شـبـا مـا بـودیـمـو تـنـهـایـیمون.. یـه شـبـایـی روی مـاهو سـتـارهـا رو هـم کـم کـردیـم بـا دردامـون... صـبـح شـد مـاهـو سـتـاره رفـتـن امـا مـا هـنـوز بـیـدار بـودیـم... یـه روزایـی دلـمـونـو دادیـم یـه شـبـی شـکـسـتـه شـو پـسـمـون دادن... یـه روزایـی خـاطـره سـاخـتـیـم یـه شـبـایـی رویــا.... یـه شـبـایـی بـیـاد خـاطـره هـامـون خـابـمـون بـرد تـا بـه امـیـد رویـاهـامـون بـیـدار شـیـم... یـه شـبـایـی خـاطـرهـا بـود امـا نـه امـیـدی بـود نـه رویـایــی... یـه شـبـایـی بـه یـادش بـالـشـت مـونـو بـغـل کـردیـم بـاهـاش حـرف زدیـم... بـاهـاش رویـا سـاخـتـیـم..مـثـه دیـوونـه هـا.. یـه شـبـایـی هـم هـمـون بـالـشـت بـود کـه اشـکـامـونـو دیـد و پـاک کـرد و دم نـزد... یـه روزایـی خـنـدیـدیـم امـا بـغـضـمـون گـرفـت ... یـه شـبـایـی بـغـض کـردیـم امـا خـنـدیـدیـم... یـه شـبایـی رو بـا یـه اهـنـگـهـای خـاص سـر کـردیـم... هـی گـذاشـتـیـمـشـون رو تــکرار تـا صـبح فـقـط اونـو گـوش مـیـکـردیـم... یـه روزایـی دلـمـونـو خـوش کـردیـم بـه مـعـجـزه... شـایـد کـسـی دوبـاره بـیـادو هـمـه چـی بـشـه مـثـه روز اول امـا نـشـد کـه نـشـد... یـه روزایـی حسـودیـمـون شـد بـه یـه کـسـایـی... بـغـض کـردیـم... یـه شـبـایـی نـداشـتـه هـامـون بـیـشـتـر از داشـتـه هـامـون بــود... یـه روزایـی یـه چـیـزایـی دیـدیـم کـه از توو داغـونـمـون کـرد.. یـه شـبـایـی نـفـسـمـون بـرید از ایـن هـمـه بـغـض... یـه شـبـایـی نـفـس کـم اوردیـم...امــا دووم اوردیــم... یـه روزایـی فـقـط زنـده بـودیـم ...زنـدگـی نـکـردیـم... یـه شبـایـی زنـده هـم نـبـودیـم فـقـط بـودیـم...هـمیـن.. یـه روزایـی بـا یـه کـسـی کـل دنـیـا رو حـریـف بـودیـم یـه روزایـی هـم بـا کـل دنـیـا یـه نـفـر رو هـم حـریـف نـبـودیـم.. خـیـلـی هـا خـواسـتـن مـا رو بـسـازن امـا خـرابـمـون کـردن... خـیـلـی هـا خـواسـتـن هـمـدردی کـنـن امـا شـدن خـوده درد واسـه مـا... یـه روزی ...یـه شـبـی.. دلـمـونـو بـد شـکـسـتن...از هـمـه ی ایـن روزا و شـبـا هـم بـگـذرم امـا.. از دلـــــــــــــم نـمـیـگـذرم ...
  10. 1 امتیاز
    خســته ام از تظــاهــر به ایستـــادگــی ! زور که نیســـت ... دیگـــر نمی توانـــــم بی دلیــل بخنــدم و با لبخنـــدی مسخــره وانمــــود کنــــم ; که همـــه چیز روبه راه اســت .. ! زور که نیســـت ... " اصــلـا " دیگــر نمی خواهــم بخنـــدم ! می خواهـــم لج کنـــم ... با خودم و با همه ی دنیـــــا ! چقــدر بگویــــــم فــردا روز دیگریـــست ولــــی بیایــد و مثــل هر روز باشـــد ..