nini

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    6
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد nini در دی 2 2014

nini یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

10 دنبال کننده

درباره nini

Profile Information

  • جنسيت
    Not Telling

آخرین بازدید کنندگان نمایه

127 بازدید کننده نمایه
  1. سعید متصدی معاون محیط زیست انسانی سازمان حفاظت محیط زیست روز پنجشنبه در گفت و گو با خبرنگار علمی ایرنا با اعلام مطلب فوق، اظهار کرد: برای رسیدگی به وضعیت پارازیت ها کمیته مشترکی با همکاری سازمان حفاظت محیط زیست و وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات تشکیل شده است و تاکنون جلسات آن در سطح وزیر تشکیل و مصوباتی نیز داشته است.وی افزود: بر اساس این مصوبات قرار شد مبحث مربوط به پارازیت ها و تاثیر آن بر روی انسان با جدیت پیگیری شود زیرا بحث سرطانزا بودن پارازیت ها بارها مورد بررسی قرار گرفته است و احتمال بروز این بیماری به علت تاثیر پارازیت ها در انسان وجود دارد.متصدی اظهار کرد: پیشنهاد سازمان محیط زیست بر حذف کامل پارازیت ها است اما اگر قرار است برای مقابله با بحث تهاجم فرهنگی و حفاظت از شان و کیان کشور اقدامی انجام شود بهتر است راه های دیگری برای آن پیشنهاد شود.متصدی گفت: اکنون در کمیته مشترک رسیدگی به پارازیت ها کار با جدیت دنبال می شود و یک سری آزمایش ها در حال انجام است تا با بررسی نتایج آن بتوانیم به راهکاری اساسی و قطعی دست یابیم، رسیدن به این هدف نیازمند هماهنگی بین دستگاه های مختلف و شرایط کشور است.وی افزود: پیگیری های خود تا رسیدن به نقطه مطلوب را انجام می دهیم اما روند رو به جلو کارها نشان می دهد در آینده ای نزدیک مشکلات برطرف خواهد شد.متصدی با بیان اینکه در موضوع پارازیت ها بحث های مختلف فرهنگی، اجتماعی، زیست محیطی و سلامت وجود دارد،ابراز امیدواری کرد: در آینده نزدیک به نقطه قابل قبولی برسیم تا این نگرانی هم از جامعه برطرف شود.علمی ( 4 ) **9014**1599 انتهای پیام /*
  2. زندگی رسم خویشاوندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرسشی دارد اندازه ی عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد زندگی مجذور آیینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
  3. به گزارش سرویس حوادث جام نیوز به نقل از ایران، خانواده این دانش‌‌آموزان در حالی از پیکان برای سرویس مدرسه استفاده کرده بودند که تأکید شده است سرویس‌ها باید مورد تأیید آموزش و پرورش و راهور باشند. امسال مسئولان آموزش و پرورش تصمیم گرفتند امور مربوط به رفت و آمد دانش‌آموزان را به شرکت‌های خصوصی بسپارند. در همین ارتباط حتی هماهنگی‌هایی با پلیس راهنمایی و رانندگی صورت گرفت تا خودرو‌هایی غیر از این سرویس‌ها حق انتقال دانش‌آموزان را نداشته باشند. هر چند که در آغاز راه اجرای این طرح هستیم و مدت زمان زیادی از شروع فصل درس و مدرسه نمی‌گذرد اما در همین مدت کوتاه حوادث رخ داده برای دانش‌آموزان هنگام انتقال از مدرسه به خانه یا بالعکس بسیار تلخ بوده و زنگ بحران را به صدا درآورده است. نخستین حادثه در غرب مازندران رقم خورد. در جریان این حادثه که ساعت12و 55 دقیقه ظهر روز یکشنبه 6 مهر رخ داد، 6 دانش‌آموز سوار بر یک پیکان دچار سانحه رانندگی شدند. سه دانش‌آموز که حالشان خوب بود زود از بیمارستان مرخص شدند اما یک دانش‌آموز دیگر وضعیت رضایت بخشی ندارد. قاسمی مدیرکل آموزش و پرورش هفته گذشته در برابر رسانه‌ها با قاطعیت اعلام کرده بود سرویس مدارس را به یک شرکت خصوصی سپرده است و آن‌ها باید در برابر هرگونه تخلفی پاسخگو باشند. اینکه چرا و چگونه با وجود این همه تأکیدات بازهم والدین امور رفت و آمد فرزندان خود را به خودرو‌هایی غیر از این شرکت سپرده‌اند، حکایت از نظارت ضعیف آموزش و پرورش بر برنامه‌های مصوب خود دارد. چرا والدین درباره گرفتن سرویس مدرسه بخوبی توجیه نشده‌اند؟ آیا اگر این حادثه با مرگ تلخ 6 دانش‌آموز فاجعه‌ای را در نخستین روزهای آغاز ماه مهر و دانش رقم می‌زد و خانواده‌هایی را با مرگ عزیزانشان داغدار می‌کرد، متولیان امور درس و مدرسه می‌توانستند طرح ناموفق خود را توجیه کنند. بر اساس اعلام مقامات مسئول چالوس در این سرویس مدرسه 6 دانش‌آموز سوار شده بودند در حالی که براساس قانون باید 4 مسافر در خودرو سوار شوند. حالا چرا این راننده جدای از این‌که سرویس این شرکت طرف قرارداد باشد یا خیر، دو مسافر بیش از ظرفیت اعلام شده سوار کرده بود. در سوی دیگر ماجرا اعلام شده است قربانیان حادثه از گروه‌های سنی مختلف بوده‌اند؛ اعم از دختر و پسر. دخترانی که در مقطع دبیرستان بوده‌اند و دانش‌آموزان دوره راهنمایی پسر! مگر نه این‌که سرویس‌ها باید با هر مدرسه‌ای جداگانه قرارداد داشته باشند! خلاصه این‌که باید به انتظار نشست و دید مسئولان آموزش و پرورش استان مازندران و همکارانشان در این اداره چه توجیهی برای این حادثه در هفته نخست مهر و مدرسه خواهند داشت؟ به نظر می‌رسد اگر مسئولیت این کار به یک شرکت خصوصی سپرده شده است، باید ابزارهای نظارتی برای جلوگیری از تخلف نیز تعریف شده باشد. «محمدناصر زندی» فرماندار چالوس با بیان این‌که چهار دانش‌آموز مرزن‌آبادی بعد از ظهر یکشنبه 6 مهر در دوراهی ماسال ـ مرزن‌آباد در اثر تصادف یک پیکان سواری با یک نیسان دچار سانحه شده‌اند، گفت: این دانش‌آموزان پس از انتقال به بیمارستان آیت‌الله طالقانی چالوس تحت درمان قرار گرفتند. خودروی پیکان حامل دانش‌آموزان به‌ عنوان سرویس ایاب و ذهاب آن‌ها نبود بلکه این سرویس از طرف خانواده‌های دانش‌آموزان مسئولیت رفت ‌و آمد آن‌ها را برعهده داشته است. «محمدصادق فرزیب» مدیر اداره آموزش و پرورش چالوس نیز گفت از مجموع چهار دانش‌آموز سانحه دیده سه نفر در مقطع ابتدایی و یک نفر نیز در مقطع دبیرستان بوده اند. وی با اعلام این‌که خودروی پیکان، سرویس دانش‌آموزان نبوده است، اظهار داشت: در خودروی پیکان علاوه بر دانش‌آموزان افراد دیگری هم حضور داشتند و به دلیل کمبود دانش‌آموز در روستاها دانش‌آموزانی که به مدارس شهر می‌آیند از خودروهای خطی برای ایاب و ذهاب استفاده می‌کنند. فرزیب ادامه داد: بر اساس نظر کارشناسی پلیس راه در این تصادف، خودروی نیسان به‌عنوان مقصر شناخته شد.
  4. به گزارش سرویس حوادث جام نیوز به نقل از ایران، فرجام‌خواهی دختر 18 ساله میسوری در پرونده قتل دختربچه 9 ساله همسایه از سوی قاضی رد شد. این دختر به نام «آلیسا بوستامانته» که در زمان وقوع جنایت 15 سال سن داشت با خشونتی جنون‌آمیز دختربچه 9 ساله همسایه‌شان را به قتل رسانده است. در شرایطی که این دختر در زمان قتل در سنین نوجوانی بود دادگاه نتوانست حکم اعدام او را صادر کند بنابراین به حبس ابد محکومش کرد. این دختر نسبت به این حکم تقاضای فرجام‌خواهی کرد ولی قاضی دادگاه با توجه به نوع جنایت تقاضای او را نپذیرفت. «بوستامانته» پس از این جنایت هولناک در یادداشت‌های روزانه‌اش انگیزه خود را کسب تجربه حس کشتن عنوان کرده و مدعی شده بود از دیدن زجر همسایه‌اش لذت برده است.
  5. اسم من مریم است. تنها 10 بهار از زندگی را سپری کرده بودم که پدرم بر اثر تصادف جان سپرد،فوت پدر ضربه سختی به روحیه‌ام وارد ساخت. چه آرزوهایی که با رفتن پدر چهره در نقاب خاک کشید. من به همراه خواهر و مادرم برای همیشه از نعمت پدر محروم شدیم. مادرم به شدت تلاش می‌کرد تا بتواند مخارج زندگی را تهیه کند. روزگار به سختی برای ما می‌گذشت مادرم از خیاطی کردن گرفته تا لباس شستن، هر کاری را انجام می داد تا ما احساس ناراحتی نکنیم. او دیگر برای ما هم پدر و هم مادر بود. با اینکه خیلی جوان بود و می‌توانست ازدواج کند اما این کار را نکرد و حاضر شد تمام عمر خودش را برای بزرگ کردن ما بگذارد. اما چه فایده که هر چه را کاشته بود به نیستی سپرد. -خانوم مشاور: چرا؟ نپرسید چون که خودم هنوز دارم عذاب می‌کشم. -خانوم مشاور: چه عذابی؟ بگو شاید بتوان کمکی کرد.! "سکوت کرد. اشک در چشمانش هویدا شد. بغض راه گلویش را بسته بود و چشمانش حکایت از غم و رنج فراوان می‌کرد. کمی در اتاق قدم زد. خیلی دلهره داشت. دوباره روی صندلی مشاوره روبروی مددکار اجتماعی پلیس آگاهی نشست و گفت:" همه چیز از آنجا شروع شد. خانوم مشاور: از کجا؟ در کودکی احساس می‌کردم همه دنیا آغوش گرم مادر است. خانوم مشاور: مگه این طور نبود؟ نمی‌دانم. خانوم مشاور: مگه مادرت همه وجودش را برای شما نگذاشته بود؟ چرا؟ پس مشکل کجا بود؟ مشکل از اون ارتباط نا‌بخشودنی شروع شد. خانوم مشاور: چه ارتباطی؟ واضح‌تر صحبت کن! یک روز در کودکی وقتی که از مدرسه به سمت خانه بر می‌گشتم درحال نزدیک شدن به داخل خانه بودم که نا‌گهان صدای مردی را شنیدم. صدا از داخل اتاق می‌آمد. صحنه‌ای را دیدم که‌ ای کاش هرگز ندیده بودم. خانوم مشاور: چه صحنه‌ای؟ "دستانش شروع به لرزیدن کرد و پلک‌هایش پیوسته به هم می‌خورد". دیدم مردی با مادرم هم بستر شده است. چند لحظه‌ای گذشت تا اینکه مرد از اتاق بیرون آمد و با دیدن من به سرعت به سمت من آمد و گفت: تو کی آمدی؟ ترسیده بودم چیزی نگفتم. لحظه‌ای بعد مادرم هم به جمع ما اضافه شد. آن‌ها با‌ ترفند‌های گوناگون به من فهماندند که نباید از این موضوع به کسی چیزی بگم. مادرم به شدت من را کتک زد و گفت: همیشه باید دهانت دوخته باشد. وای به حالت اگه چیزی به کسی بگی. پس از آن ماجرا مادرم هر لحظه مراقب من بود. هر قدر که او بیشتر از من محافظت می‌کرد من نیز بیشتر آن صحنه شرم آور در ذهنم مرور می‌شد. دیگر از مادرم نفرت داشتم و مهر مادری برای همیشه ایام از دل من پرکشیده بود. مادری که همیشه ما را نصیحت می‌کرد اکنون خود در منجلاب فرو رفته بود. رطب خورده بود و منع رطب می‌کرد. از آن لحظه به بعد با خودم عهد کردم هر طوری که شده باید از مادرم انتقام بگیرم. خانوم مشاور: چگونه؟ سعی کردم با پسرهای مختلف دوست شوم و آبروی او را ببرم. سیزده سال بیشتر نداشتم که اولین تجربه دوستی خود را با یک پسر آغاز کردم. بعد از آن سه چهار رابطه دیگر نیز داشتم. خانوم مشاور: مگه نمی‌دانستی دوستی و ارتباط نا‌مناسب با جنس مخالف چه عواقبی دارد؟ نه این طور. اوایل احساس می‌کردم که دوستی با پسر‌ها همانند دوستی با دختر‌ها بی‌خطر است. برای همین ترس این کار برایم ریخته شده بود. من احمق چه فکر می‌کردم و چه شد؟ درسته خانوم مگه نه؟ خود کرده را تدبیر چیست؟ "خانوم مشاور جوابی برای پرسشش نداشت. می‌دانستم از لحن کلامش پیداست سختی‌های بسیار کشیده و دچار نا‌هنجاری‌های رفتاری فراوانی شده است. هردو چندی سکوت کردند. مریم به پنجره بیرون اتاق خیره شده بود و به آواز روزگار دل سپرده بود گرچه روزگار چندان بخت را با او همراه نکرده بود. چای داغی برایش ریخت کمی از لیوان چای را خورد و باز ادامه داد:" یک روز سرد زمستانی در راه برگشت از مدرسه به خانه ماشینی جلوی پایم ترمز کرد و از من خواست سوار شوم. خانوم مشاور: خب چه کار کردی؟ سوار شدی؟ بله سوار شدم. خانوم مشاور: چرا راحت به او اعتماد کردی؟ "با نگاه طلبکارانه گفت:" چون مادرم حس اعتماد را برایم بی‌معنی کرده بود. خانوم مشاور: بعد از سوار شدن چه شد؟ راننده ماشین فردی به نام پرویز حدوداً چهل ساله بود. او من را تا درب منزل رساند و به من گفت که هر وقت دوست داشتم می‌توانم با او به مدرسه بروم و برگردم. احساس می‌کردم که پرویز به مانند پدر برایم است و با ارتباط با او می‌توانم جای خالی پدر را پر کنم. چندین بار با ماشین او از مدرسه تا خانه آمدم. دیگر خیلی به پرویز وابسته شده بودم و اگر یک روز او را نمی‌دیدم دیوانه می‌شدم. چندین بار من را به خانه‌اش دعوت کرده بود ولی من دعوت او را نپذیرفته بودم. می‌گفت دوست دارد من را با همسر و فرزندانش آشنا کند. با اصرار زیاد روزی من را به خانه‌اش برد. رفتن به خانه او‌‌ همان و تکرار شدن آن صحنه نیز همان. پرویز به مانند کرکسان به من حمله ور شد و عفت من را لکه دار کرد. پس از آن حادثه رنج آور سخت افسرده و پریشان احوال شده بودم. جرأت نداشتم موضوع را با مادرم مطرح کنم و من برای اینکه مادرم از ماجرا بویی نبرد به پرویز و دوستانش باج می‌دادم. پرویز من را تهدید می‌کرد که اگر با او و دوستانش قطع رابطه کنم همه چیز را بر ملا خواهد کرد. دیگر نه راه پس داشتم و نه راه پیش. تنها هیجده بهار از زندگانیم می‌گذشت که خود را دختری یافتم با کوله باری از دوستی‌های نا‌مشروع متفاوت با جنس مخالف که همگی شرم آور بود. "می‌شد تپش قلب مریم را شنید هر لحظه بر هیجانش افزوده می‌شد. طفلک در دام شیادان روزگار گرفتار شده بود.‌ گاه گاهی گریه کلامش را قطع می‌کرد. اندکی آرام شد و باز سخن آغاز کرد." نوزده ساله بودم که با پسر دیگری به نام بهزاد آشنا شدم. مدتی با او دوست بودم و تمامی اتفاقات زندگی‌ام را برایش گفته بودم. با این وجود او در کمال تعجب همگان با تمامی مشکلات من کنار آمد و از من خواستگاری کرد. بسیار خوشحال بودم. سرانجام می‌توانستم فردی را به عنوان همسر داشته باشم و از حرف و حدیثهای مردم نجات یابم. خانوم مشاور: با هم ازدواج کردید؟ بله. پس از انجام رسم و رسومات اولیه با هم عروسی کردیم. خانوم مشاور: زندگیتان خوب بود با او خوشبخت شدی؟ خوشبخت؟! "اندکی درنگ کرد و گفت:" چند سالی با خوشی با هم در حال زندگی بودیم او پسر بدی نبود. کار می‌کرد و اندک درآمدی داشت تا زندگی را با هم بگذرانیم. تا اینکه! خانوم مشاور: تا اینکه چی؟ تو رو‌‌ رها کرد؟ نه. او با من بود اما چه سود که فهمیدم معتاد است. بهزاد کراک می‌کشید و من تازه با خبر شده بودم. چون هیچ‌گاه در خانه مصرف نمی‌کرد. خانوم مشاور: چه کار کردی؟ نمی‌دانستم چه کار کنم اول خواستم او را‌‌ رها کنم و از او جدا شوم. بعد کمی فکر کردم و دیدم که این کار من درست نیست و بهزاد با تمامی مشکلات من کنار آمده بود و از همه اسرار من آگاه بود و حاضر شده بود بر خلاف دیگران با من زندگی کند. نمی‌توانستم او را ترک کنم. خانوم مشاور: به زندگی با او ادامه دادی؟ بله. با هزاران بدبختی و دوا و درمان کمکش کردم تا ترک کرد. زندگی همچنان در حال گذشتن بود که خداوند فرزندی به ما بخشید و من در کمال ناباوری مادر شدم. زندگیمان خوب بود و با تمام فراز و نشیب‌های زندگی در کنار هم خوشبخت بودیم. تا اینکه؟ "دوباره سکوت کرد." خانوم مشاور: تا اینکه چی؟ باز چی شد؟ دو ماه بود که دخترم را برای معاینه پیش پزشک بردم و در آنجا متوجه شدم که یکی از گوش‌هایش نا‌شنواست. "مریم سکوت کرد. برای دلداری خانوم مشاور به او گفت: اشکالی ندارد خدا این طور خواسته. باید در مقابل مشکلات مقاوم بود. نه خانوم جان. هرگز. هرگز. گناه من نا‌بخشودنی است. هرگز خدا من رو نمی‌بخشد! خانوم مشاور: چه گناهی مریم؟ خواست خدا بوده که بچه ات نا‌شنوا باشه. تقصیر تو چیه؟ "در حالی که صدای گریه با کلامش آمیخته شده بود فریاد برآورد:" این همه بدبختی که در زندگی من به خاطر گناهانی است که در گذشته انجام داده‌ام. نمی‌شود حقیقت را نادیده گرفت. اگه امروز کودکم ناشنوا شده به علت گناهان مادرشه. تا این لکه‌های ننگ با من است همین ماجرا ادامه دارد. بهزاد نیز بعد از اینکه متوجه شد فرزندمان نا‌شنواست دچار افسردگی شدید شد و دوباره‌‌ همان مسیر رو ادامه داد؟ خانوم مشاور: باز رفت سمت مواد؟ بله خانوم. می‌دونید، چرا؟ خانوم مشاور: نه چرا؟ چون من گناهکارم یک مادر گناهکار. گناه از مادرم به من ارث رسید. باید خود را بکشم تا از بار سنگین این همه گناه نجات یابم. "نگاه مریم به بیرون خیره شده بود و غروب خورشید را با نگاه مظلومانه خود به نظاره می‌نشست و از اتاق خانوم مشاور بیرون رفت بی‌آنکه کلامی بگوید. " "آری چه زود گل وجود مریم در آورد‌گاه حوادث به خشکی گرایده بود. و اگرچه او دوباره در مسیر صحیح زندگانی قدم گذاشته بود. افسوس که این گذشته نا‌فرجام با سیلی از وقایع تلخ هرگز از ذهن او زدوده نمی‌شد و آرام و قرار را از او ربوده بود. به گونه‌ای که نا‌شنوایی فرزند خود را انعکاسی از گناهان گذشته خود می‌دانست." البته ناگفته نماند که مددکاران اجتماعی در تلاشند تا به این مادر جوان و خانواده‌اش کمک کنند و همین طور خوانندگان باید بدانند که به خاطر مسائل اخلاقی از بیان مکان تهیه گزارش و استفاده از اسامی، خودداری شده است و به قول خانوم مشاور این داستان نوشته شد تا مردم بدانند، یک اشتباه در دوران بلوغ جوانان می‌تواند چه وقایع غم انگیزی را در آینده خلق کند و یک انسان را به نابودی بکشاند. انتهای پیام/
  6. به گزارش سرویس حوادث جام نیوز به نقل از شرق، ماموران شهرداری ملارد اوایل سال‌جاری به پلیس گزارش دادند جسد مردی جوان را در میان زباله‌ها پیدا کرده‌اند. هویت این مرد مشخص و خانواده‌اش در تحقیقات پلیسی شناسایی شدند. مقتول 28‌ساله مهرداد نام ‌داشت. پس از انتقال جسد مهرداد به پزشکی‌قانونی، همسر او به نام زیبا مورد بازجویی‌ قرار گرفت و گفت: «من نمی‌دانم شوهرم را چه‌کسی کشته شاید قربانی زورگیری شده‌ است چون شوهرم مسافرکش بود و ممکن است مسافران از او زورگیری کرده و وی را کشته‌ باشند.» در حالی‌که شماره پلاک خودرو مهرداد در اختیار پلیس قرار گرفت زیبا نیز به‌صورت نامحسوس زیرنظر گرفته و مشخص شد این زن با مردی غریبه ارتباط دارد. به این ترتیب زیبا بازداشت شد تا درباره روابطش و احتمال نقش‌داشتن در قتل توضیح دهد. این زن بعد از چندروز مقاومت به جرمش اعتراف کرد و گفت: «سال‌ها قبل با پسری به نام شهرام آشنا شدم و رابطه عاشقانه‌ای را برقرار کردیم. وقتی شهرام به خواستگاری‌ام آمد، خانواده‌ام موافقت نکردند و بعد هم بلافاصله مرا شوهر دادند. اینطور بود که با مهرداد ازدواج کردم. شش‌سال از این ازدواج گذشته ‌بود که یک‌روز شهرام به من زنگ زد. او خواست دوباره با هم رابطه داشته ‌باشیم. به من گفت اگر از شوهرم جدا شوم این‌بار دیگر به رضایت پدرم برای ازدواج نیازی ندارم. ارتباط من و شهرام اینطوری بود که زیاد شد. به خانواده‌ام گفتم می‌خواهم از مهرداد جدا شوم و با شهرام ازدواج کنم. آنها مخالفت کردند وضعیت من اصلا خوب نبود. نقشه قتل شوهرم را کشیدم و شهرام هم قبول کرد آن را اجرا کند.» متهم گفت: «روز حادثه شهرام به بهانه اینکه می‌خواهد ساختمانی را نقاشی کند دنبال شوهرم آمد و او را برد. چون شوهرم نقاش بود، آمدن مشتری چندان عجیب نبود. بعد هم که او را به قتل رساند و جسدش را در زباله‌ها انداخت.» اعترافات این زن باعث بازداشت شهرام شد و او نیز اظهارات زیبا را تایید کرد و گفت: «من هیچ‌‌وقت نتوانستم زیبا را فراموش کنم و‌ سال‌ها طول کشید تا بتوانم شماره تماسش را پیدا کنم و از او خواستم جدا شود. نمی‌خواستم به مهرداد آسیبی وارد کنم اما خانواده زیبا با او مخالفت کرده‌ بودند. راهی برای رسیدن ما دونفر به‌هم نبود و چاره کار را در قتل دیدیم. روز حادثه زیبا به من گفت شوهرش در خانه ‌است و حالا بهترین موقعیت برای اجرای نقشه‌ای است که داشتیم. من هم مقابل خانه او رفتم و به مهرداد گفتم کسی آدرسش را داده تا برای نقاشی خانه‌ام پیشش بروم. او سوار ماشینش شد و به راه افتادیم. در جایی مناسب با او درگیر شدم و با واردآوردن ضربه‌ای ابتدا وی را بیهوش کردم، سپس به قتل رساندم و جسدش را میان زباله‌ها انداختم. فکر نمی‌کردم جنازه پیدا شود.» پرونده با پایان تحقیقات و صدور کیفرخواست علیه شهرام به اتهام مباشرت در قتل و زیبا به اتهام معاونت در قتل روز گذشته برای محاکمه به شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران فرستاده ‌شد.