govelydog

كاربر حرفه اي
  • تعداد ارسال ها

    901
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

آخرین بار برد govelydog در اردیبهشت 24

govelydog یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

درباره govelydog

  • درجه
    كاربر نيمه فعال
  • تاریخ تولد ۰۲/۰۲/۱۶

Contact Methods

  • AIM
    ص

Profile Information

  • جنسيت
    Not Telling
  • محل سكونت
    کردستان

آخرین بازدید کنندگان نمایه

506 بازدید کننده نمایه
  1. гранулема десны

  2. به سمتشون قدم برداشتیم یه مردو یه زن دیگه هم بودند همه نشسته بودند که وقتی ما رفتیم به احترام ،اون مردو زن بلند شدند همه سلام کردیم که واران رفت سمت زن و گفت -اگرین خواهرم باران،باران آگرین دختر عمه جدیدمون چشماش مشکی بود با لب و دهن کوپیک و پوست سفید و موهای رنگ شده شرابی خیلی ناز بود. انگار به جز واران همه شبیه آقا کامیار بودن.باهاش دست دادم آگرین-از آشنایی باهات خوشحالم باران-0 من همینطور عزیزم راشا با دست به مرده اشاره کردو گفت -آگرین،این آقا رامین شوهر باران و ارباب زاده روستای... به باران میومد قدبلند و هیکلی به چشمای سبزکم رنگ و موهای زیتونی و لب و دهن متوسط -خوشوقتم آقا -همچنین خانم همه نشستیم که بابا گفت -آگرین چرا انقدر دیر برگشتین بچه ها با نگرانی نگام کردن که با لبخند گفتم -داشتیم این اطراف قدم میزدیم حواسمون به وقت نبود یه سر تکون داد و مشغول حرف زدن با آقا کامیار شد . با صدای یه نفر همه سرها به اون سمت برگشت یه پیرمرد بود که با سر پایین افتاده گفت -معذرت می خوام که مزاحمتون شدم اما یه جوون روستایی باشما کار داره آقا کامیار-نفهمیدی چی کار داره -نه متاسفانه ارباب آقا کامیار رو به رامیار گفت -تو برو ببین چی میگه ،درست رفتار کن -باشه بابا ورفت ،یکم بعد همه مشغول حرف زدن بودن و میوه می خوردن منم با باران و واران داشتم حرف میزدم دختر خیلی خوبی بود و زود صمیمی شدیم و برخلاف واران اصلا خجالتی نبود .که صدای دادو فریاد یه نفر اومد .همه بلند شدیم و به طرف صدا رفتیم که رامیار و دیدم که با قدرت داره یه نفر رو میزنه طرفم اصلا مقاومتی از خودش نشون نمیده .آقا کامیار سریع رفت و رامیار و کشید عقب .نفس نفس زنان بلند شدو یه لگد به پهلوی اون مرد غریبه زد و گفت -عوضی گوشواره اون پیشت چی کار میکنه ؟هااااان و دوباره حمله کرد سمتش همه با تعجب نگاش میکردیم این وسط آقا کامیار سعی میکرد جلوشو بگیره اما نمی تونست یکم که دقت کردم فهمیدم اون مرد،همون پسر جوون صبح بود که منو تا دم در خونه آقا کامیار اینا رسوند زود دویدم سمتشون و بازوی رامیار و گرفتم و کشیدم -ولش کن اما بی توجه بهم بازم میزتش بقیه هم با حیرت و تعجب به ما خیره شده بودن و هیچکاریم نمیکردند.حال اون مرد خیلی بد بود یه جورایی خودم و مدیونش میدونستم باید بهش کمک می کردم با عصبانیت رفتم جلوش و وایستادم رامیاربا تعجب و عصبانیت نگام میکرد دستامو گذاشتم رو سینه اش و تند هولش دادم که چون حواسش نبود دو قدم رفت عقب -میگم ولش کن می فهمی اینو بعد با عجله کنار اون مرد که از درد به خودش میپیچید نشستم و گفتم -آقا حالتون خوبه؟چی شده آخه ؟ -خ..خوبم نگران نشید بعد با درد ادامه داد -صبح که برگشتم خواهرم اومد و گفت که تمام وقت دنبالمون بوده ووقتی شما اومدین پایین تا من سوار اسپتون شم گوشواره تون افتاده ،اونم ورش داشته بود تا به من بده ومن به شما پس بدم .رفتم خونه ارباب و گفتم کار واجبی دارم که گفتن اینجایید .اومدم تا بهتون بدمش که وقتی قضیه رو تعریف کردم ارباب زاده باورشون نشد و فکر کردن که از شما دزدیدمش.من.. من متاسفم بعد از لای دستا یخونیش گوشواره ام رو درآورد با صدای ضعیفی گفت -گریه نکنید اینجوری قلبم درد میگیره با تعجب دستم و رو صورتم کشیدم که متوجه اشکام شدم یه لبخند بهش زدم وگفتم -خوبید الان -آره خوبم نگران نشید رامیار- اینجا چه خبر گوشواره تو دست این چی کار میکنه ،نکنه با هم رابطه ای دارید نه ؟هه از اولم بهت نمی خورد ارباب زاده باشی تو رو چه به ارباب بودن لیاقت تو همین روستایی های بدبخت بیچارند . با عصبانیت به سمتش رفتم و دستمو بالا بردم و با قدرت کوبیدم تو صورتش و با عصبانیت گفت -خفه شو می فهمی فقط خفه شو ،این اراجیف چیه میگی من وقتی صبح اومدم توده خونتون رو بلد نبودم و از این آقا که از تو خیلی مردتر کمک خواستم که خیلی منت سرم گذاشتن کمکم کردن نصف راه گوشواره ام افتاده که خودم نفهمیدم که خواهر ایشون که پشتمون بودن پیداش میکنن و میدن بهش.حالم از قضاوت های بیجات بهم میخوره ،فکر میکنی بهم نمیاد ارباب زاده باشم نه؟ پس خودت چی ؟هان تا حالا به خودت فکر کردی یه آدم از خودراضی که انگار فقط خودت آدمی و بقیه زیر دستت .اگه تو یه ارباب زاده ای من می خوام صد سال سیاه نباشم ،ادعای غیرتت میشه آخه بدبخت تو اول برو معنی درستشو درک کن واسه من مشتاتو به رخ نکش.یه نصیحت بهت میکنم وبلند تر فریاد زدم : -به خودت بیا
  3. مدرسه تموم شد {خودم باخودم بازی میکنم}
  4. نه سخت ترین روز عمرت رسیده؟
  5. نظر بدین
  6. نظر می خوااااااااااام
  7. چی شد؟
  8. نظر بدین لطفا
  9. مثل همیشه عالی بود بهار جونم
  10. عال بود
  11. خیلی قشنگ بود بهاری وسطاش که میخوندم فکرنمیکردم برا داداشت باشه راستی تولد داداش من 12 تیر
  12. اها خوب شد گفتی