govelydog

كاربر حرفه اي
  • تعداد ارسال ها

    901
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آخرین بار برد govelydog در فروردین 10

govelydog یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

درباره govelydog

  • درجه
    كاربر نيمه فعال
  • تاریخ تولد ۰۲/۰۲/۱۶

Contact Methods

  • AIM
    ص

Profile Information

  • جنسيت
    Not Telling
  • محل سكونت
    کردستان

آخرین بازدید کنندگان نمایه

311 بازدید کننده نمایه
  1. به سمتشون قدم برداشتیم یه مردو یه زن دیگه هم بودند همه نشسته بودند که وقتی ما رفتیم به احترام ،اون مردو زن بلند شدند همه سلام کردیم که واران رفت سمت زن و گفت -اگرین خواهرم باران،باران آگرین دختر عمه جدیدمون چشماش مشکی بود با لب و دهن کوپیک و پوست سفید و موهای رنگ شده شرابی خیلی ناز بود. انگار به جز واران همه شبیه آقا کامیار بودن.باهاش دست دادم آگرین-از آشنایی باهات خوشحالم باران-0 من همینطور عزیزم راشا با دست به مرده اشاره کردو گفت -آگرین،این آقا رامین شوهر باران و ارباب زاده روستای... به باران میومد قدبلند و هیکلی به چشمای سبزکم رنگ و موهای زیتونی و لب و دهن متوسط -خوشوقتم آقا -همچنین خانم همه نشستیم که بابا گفت -آگرین چرا انقدر دیر برگشتین بچه ها با نگرانی نگام کردن که با لبخند گفتم -داشتیم این اطراف قدم میزدیم حواسمون به وقت نبود یه سر تکون داد و مشغول حرف زدن با آقا کامیار شد . با صدای یه نفر همه سرها به اون سمت برگشت یه پیرمرد بود که با سر پایین افتاده گفت -معذرت می خوام که مزاحمتون شدم اما یه جوون روستایی باشما کار داره آقا کامیار-نفهمیدی چی کار داره -نه متاسفانه ارباب آقا کامیار رو به رامیار گفت -تو برو ببین چی میگه ،درست رفتار کن -باشه بابا ورفت ،یکم بعد همه مشغول حرف زدن بودن و میوه می خوردن منم با باران و واران داشتم حرف میزدم دختر خیلی خوبی بود و زود صمیمی شدیم و برخلاف واران اصلا خجالتی نبود .که صدای دادو فریاد یه نفر اومد .همه بلند شدیم و به طرف صدا رفتیم که رامیار و دیدم که با قدرت داره یه نفر رو میزنه طرفم اصلا مقاومتی از خودش نشون نمیده .آقا کامیار سریع رفت و رامیار و کشید عقب .نفس نفس زنان بلند شدو یه لگد به پهلوی اون مرد غریبه زد و گفت -عوضی گوشواره اون پیشت چی کار میکنه ؟هااااان و دوباره حمله کرد سمتش همه با تعجب نگاش میکردیم این وسط آقا کامیار سعی میکرد جلوشو بگیره اما نمی تونست یکم که دقت کردم فهمیدم اون مرد،همون پسر جوون صبح بود که منو تا دم در خونه آقا کامیار اینا رسوند زود دویدم سمتشون و بازوی رامیار و گرفتم و کشیدم -ولش کن اما بی توجه بهم بازم میزتش بقیه هم با حیرت و تعجب به ما خیره شده بودن و هیچکاریم نمیکردند.حال اون مرد خیلی بد بود یه جورایی خودم و مدیونش میدونستم باید بهش کمک می کردم با عصبانیت رفتم جلوش و وایستادم رامیاربا تعجب و عصبانیت نگام میکرد دستامو گذاشتم رو سینه اش و تند هولش دادم که چون حواسش نبود دو قدم رفت عقب -میگم ولش کن می فهمی اینو بعد با عجله کنار اون مرد که از درد به خودش میپیچید نشستم و گفتم -آقا حالتون خوبه؟چی شده آخه ؟ -خ..خوبم نگران نشید بعد با درد ادامه داد -صبح که برگشتم خواهرم اومد و گفت که تمام وقت دنبالمون بوده ووقتی شما اومدین پایین تا من سوار اسپتون شم گوشواره تون افتاده ،اونم ورش داشته بود تا به من بده ومن به شما پس بدم .رفتم خونه ارباب و گفتم کار واجبی دارم که گفتن اینجایید .اومدم تا بهتون بدمش که وقتی قضیه رو تعریف کردم ارباب زاده باورشون نشد و فکر کردن که از شما دزدیدمش.من.. من متاسفم بعد از لای دستا یخونیش گوشواره ام رو درآورد با صدای ضعیفی گفت -گریه نکنید اینجوری قلبم درد میگیره با تعجب دستم و رو صورتم کشیدم که متوجه اشکام شدم یه لبخند بهش زدم وگفتم -خوبید الان -آره خوبم نگران نشید رامیار- اینجا چه خبر گوشواره تو دست این چی کار میکنه ،نکنه با هم رابطه ای دارید نه ؟هه از اولم بهت نمی خورد ارباب زاده باشی تو رو چه به ارباب بودن لیاقت تو همین روستایی های بدبخت بیچارند . با عصبانیت به سمتش رفتم و دستمو بالا بردم و با قدرت کوبیدم تو صورتش و با عصبانیت گفت -خفه شو می فهمی فقط خفه شو ،این اراجیف چیه میگی من وقتی صبح اومدم توده خونتون رو بلد نبودم و از این آقا که از تو خیلی مردتر کمک خواستم که خیلی منت سرم گذاشتن کمکم کردن نصف راه گوشواره ام افتاده که خودم نفهمیدم که خواهر ایشون که پشتمون بودن پیداش میکنن و میدن بهش.حالم از قضاوت های بیجات بهم میخوره ،فکر میکنی بهم نمیاد ارباب زاده باشم نه؟ پس خودت چی ؟هان تا حالا به خودت فکر کردی یه آدم از خودراضی که انگار فقط خودت آدمی و بقیه زیر دستت .اگه تو یه ارباب زاده ای من می خوام صد سال سیاه نباشم ،ادعای غیرتت میشه آخه بدبخت تو اول برو معنی درستشو درک کن واسه من مشتاتو به رخ نکش.یه نصیحت بهت میکنم وبلند تر فریاد زدم : -به خودت بیا
  2. مدرسه تموم شد {خودم باخودم بازی میکنم}
  3. نه سخت ترین روز عمرت رسیده؟
  4. نظر بدین
  5. نظر می خوااااااااااام
  6. چی شد؟
  7. نظر بدین لطفا
  8. مثل همیشه عالی بود بهار جونم
  9. عال بود
  10. خیلی قشنگ بود بهاری وسطاش که میخوندم فکرنمیکردم برا داداشت باشه راستی تولد داداش من 12 تیر
  11. اها خوب شد گفتی
  12. نه تا حالا عاشق شدی؟{خودم می دونما گفتم بچه هاهم بدونن}
  13. آره من سالوادر نیستم
  14. آره داشتم الان دیگه نه دوست پسر داری؟
  15. رامیار یکم از رو سری واران رو برید و بست دور پام بعدم بلند شدو گفت -تموم شد ببین میتونی راه بری -ممنونم -خواهش میکنم اول شلوارم و دادم پایین بعدم بلند شدم و لباسمو درست کردم -بریم می تونستم راه برم اما یکم لنگ میزدم داشتیم برمیگشتیم که یاد بابا افتادم که اگه بدونه چقدر شلوغش میکنه و نگران میشه واسه همین گفتم -بچه ها خواهشا به بابام نگید نگران میشه راشا ورامیار سرشون و به نشونه باشه تکون دادند .واران هم پرسید -آگرین تو و بابات رابطه خیلی صمیمی دارید .دلیلش چیه که انقدر بهم وابسته هستید؟این از رابطه پدرو دختری یک ارباب و ارباب زاده خیلی به دور.شما واقعا تعجب آورید -خب من و بابام سالهای زیادی بجز هم هیچکسی رو نداشتیم و بیش از حد وابسته هم هستیم .یادمه بابام به زور میزاشت برم بیرون با بچه ها بازی کنم همه ی احتمالات و درنظر میگرفت برای مراقبت از من که مبادا یه جام زخمی بشه مثلا میگفت شاید یکی بیاد بدزدتت یا یکی خفه ات کنه اونوقت من چی کار کنم.منم نسبت به اون همین وابستگی رو داشتم و دارم .هیچوقت تحمل ناراحتیشو ندارم ولی الان با برگشت مامان خیلی خوشحالم چون بابا دیگه تنها نیست . رامیار-من به پدرت حق میدم سختی زیاد کشیده من از همه ماجرا خبر ندارم فقط بابا مختصر برام توضیح داده اگر منم جای اون بودم همین رفتارو نسبت به دخترم داشتم . واران-ولی عمه نرمینم خیلی سخت کشیده ،اون شاهد ازدواج مجدد همسرش بوده ولی بخاطر راحتی و آسایش همسرش دم نزده و حاضر بوده زندگی خودش و پسرش و تباه کنه ولی زندگی عشقش خوب باشه. آگرین- ولی بابام با مرگ مامانم بیشتر شکسته شد اون همیشه عذاب وجدان داشت که هرکس همسرش میشه میمیره ،من الان که فکر میکنم میبینم بابا می تونست ازمن متنفر بشه چرا که با تولد من مامانم مرده ،اگه من نبودم شاید الان هیچ چیز اینجوری نبود ،راستش من هنوز نفهمیدم مامان نرمین چرا زودتر برنگشت وچرا الان برگشت ؟ راشا-زندگی جالب و عاشقونه ای داشتن .این خیلی خوبه که الان برگشتن پیش هم. ههمون ساکت شدیم و بیحرف به زندگی اون ها فکر میکردیم اما من همه حواسم پیش داداش ندیده ام بود.که الان کجاست که ای کاش میدیدمش،یه آه کشیدم گفتم -دلم می خواد داداشم و ببینم راشا-راستی آگرین بابات چرا گفت که اسم... می خواست ادامه بده که رامیار پرید وسط حرفش و گفت -به زودی برمیگرده نگران نباش منم دوست دارم ببینمش به نظرم دوسالی از من کوچیک تر باشه -امیدوارم یکم بعد وارد باغ شدیم همینکه به باغ رسیدیم یه پسر بچه خوشکل که شلوار کردی قهوه ای با پیرهن سفید پوشیده بود همینطور که به سمتمون می اومد می گفت -خالو خالو{دایی –دایی} وقتی بهمون رسید خودش و پرت کرد تو بغل رامیار -سلام خالو گیان{سلام دایی جون } -سلام آرژین گیان خوشی{سلام آرژین جون خوبی} -خوشبی{ممنون}