hshea16

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    20
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد hshea16 در اردیبهشت 25 2016

hshea16 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

1 دنبال کننده

درباره hshea16

  1. فقط یک سوال... چرا با اینکه همه ی اینها را می دانیم، می ترسیم؟ آن هم از کسانی که به پای ما هم نمی رسند! مثل شیطان و جن و انس و ...؟ خنده دار نیست؟! همه ی ما میدانیم که شیطان به خاطر حسادتش و خیانت به خدا دشمن ماست. مایی که خدایی هستیم! هر کدام از آنها حتی با گفن "بسم الله الرحمن الرحیم" فرار می کند و پشت سرشان را هم نمی بینند! مثل چی از خدا می ترسند! فکر می کنید چرا ما مسلمانان و مومنان از شرّ آنها در امانیم؟ به خاطر خداست! مگر غیر از این هم می شود؟! خدای مهربان همیشه بهترین ها را برای ما می خواهد و منتظر است که ما یک عمل صالح انجام دهیم تا گناهانمان را پاک کند! از خودتان پرسیدید که چرا دقیقاً زمانی که ایمانتان قوی تر می شود، شیطان بیشتر سر و کله اش پیدا می شود؟! غیر از این است که قسم خورده بود تا ما را به جهنم بیاندازد؟ می شود یک دلیل برای بد بودن خدا بیاورید؟ بیایید اسم های خدا را ببینیم : الرّحمن، الرحیم،الملک، القدوس، السلام، المؤمن، المهیمن، العزیز، الجبّار، المتکبّر، الخالق، الباری، المصوّر، القهّار، الوهاب، الرزاق، الفتاح، العلیم،القابض، الباسط، الخافض، الرافع، المعز، المذل، السمیع، البصیر، الحکم، العدل،اللطیف،الخبیر، الحلیم،العظیم،الغفور،الشکور،العلی، الکبی،الحفیظ، المقیت،الحسیب، الجلیل،الکریم، الرقیب، المجیب، الواسع، الحکیم، الودود، المجید، الباعث،الشهید، الحق، الوکیل، القوی، المتین، الولی، الحمید، المحصی، المبدئ، المعید، المحیی، الممیت، الحیّ، القیوم، الواجد، الماجد، الواحد، الصمد، القادر، المقتدر، المقدم، الموخر، الول، الآخر،الظاهر، الباطن، المتعالی، البرّ، التواب، المنتغم، العفو، الرووف، مالک الملک، ذوالجلال ولاکرام،المقسط،الجامع،الغنی،المغنی،المانع، الضار،النافع، النور،الهادی،البدیع،الباقی،الوارث،الرشید،الصبور. اسماء خداوند و ذکر خداوند تمام زیبایی ها را جذب می کند! امکان ندارد خداوند به ما ستم کند، هر بدی ای که به ما می رسد از جانب خود ماست. از جانب طرز تفکر ماست که بفهمیم یا نه؟ که بدانیم یا نه؟ باور داشته باشیم یا نه؟ یکی از مواردی که ما انسان ها را قدرتمند کرده است نیروی فکر و اندیشه ی ماست. یا میتوانیم واقع نگر، خوشبین و خوشبخت باشیم و یا خودمان را گول بزنیم، جاهل باشیم و با افکار منفی خودمان، خودمان را آزار دهیم! خداوند خیر و صلاح ما را میخواهد اما فهمیدن یا نفهمیدنش با خودمان است. کسانی که در جاهلیت خود فرو روند، در بدبختی به سر میبرند! و غرق در دنیا شده اند و امان از روز مُردنشان... چه فریادها که نمی زنند
  2. هر کسی که حسود، بخیل باشد و یا چشم دیدن خوشبختی ما را نداشته باشد هم نیازمند شادی و خوشبختی ست! وقتی ما برای هدفی بسیار تلاش می کنیم و به آن بعد از چند سال تلاش می رسیم، خوشحال می شویم! چون نیازمان برطرف شده است! وقتی در زندگی مشکلاتمان را حل می کنیم خوشحال می شویم چون نیاز به راهی صاف و هموار داشته ایم. اما موردی را می خواهم مورد تذکر قرار دهم که هیچ کدام از این خوشحالی ها، لذت نیست. این یک طرز فکر اشتباه است.تنها لذتی که وجود دارد، حس نزدیکی با خداست. چون خدای بی نیاز شما را فرا می خواند و شما هم به سوی آغوش باز و گرم او می روید یعنی شما هم بی نیاز شده اید! و اگر هم نیازی درون شما بود، آنرا خداوند برطرف می کند! در این رابطه هیچ اثری از نیاز وجود نخواهد بود و فقط شما لذت می برید! بگذارید داستانی از خودم برایتان بگویم: داشتم کلماتی را که معلم درس زبان انگلیسی می گفت را یادداشت می کردم. یکی از دوستانم که کنار من نشسته بود، سری چرخاند و شروع به ورق زدن دفترم کرد، چند لحظه بعد گفت: "تو واقعاً می توانی از روی دفترت بخوانی؟" من عادت داشتم برای نوشتن از تمام فضای برگه های دفتر استفاده کنم و با فاصله کلمات را کنار هم می نوشتم و برایم فقط داشتن دانش و اطلاعات برای کسب کردن مهم بود، مشکلی نه با دست خطم داشتم و نه خواندن کلمات. پس گفتم: "آره" گفت: "آخه خیلی درهم و کثیفه... دست خطت هم بده... نچ نچ نچ..." با دانستن اینکه همه قرار نیست طبق نظر من رفتار یا حرف بزنند و همه متفاوتند، می دانستم این یک فرصت دیگر برای مثبت نگری من است. بنابراین لبخندی زدم و به نوشتنم ادامه دادم.آن روز طبق پیشنهاد معلم توافق به بازی کردیم. قرار بود در این بازی معلم کلمه ای انگلیسی را به ما که به صورت دو نفر، دو نفر تقسیم شده بودیم بگوید و ما آن کلمه را هجی کنیم. معلم کلمه را می گفت و من فقط هجی می کردم و دوستم هیچ مشارکتی نداشت و با دوستانش حرف می زد. از او نظر خواستم که در درست یا نا درست بودن کلمه ای که هجی کرده بودم نظر بدهد. او سری تکان داد و نظری هم نداد. جواب را به معلم گفتیم و جواب غلط بود. دوستم شروع به سرزنش کردن من کرد و من چیزی نگفتم. نوبت کلمه ی بعدی بود، باز هم من نوشتم و فقط دوستم جواب را خواند و باز جواب غلط بود. نگاهی به هچی ام انداختم که درست بود و به معلم اعتراض کردم اما معلم گفت: "دوستت به جای a ، e گفت." فهمیدم که مقصر او بود با این جال باز هم مرا سرزنش کرد و من چیزی نگفتم چون به نظرم حرف احمقانه ای می زد و اگر جوابش را می دادم بدتر بود! یعنی ثابت میکردم که من همان چیزی هستم که او می گوید. و این فقط زمانی ممکن است که انسان ارزش و منزلت واقعی خود را نداند. بنابراین منتظر درسی برای آموختن بودم. نوبت کلمه ی سوم رسید و دوباره او اعتنایی نکرد. به او گفتم:" ما دوتا با هم هستیم. بیا و نظری بده. کمی درباره ی درست یا نادرست بودن آن بحث کردیم. به او گفتم که اگر غلط نوشته ام آن را تصحیح کند. و او گفت: "آخه تو همچین با اعتماد به نفس هستی که..." این حرف، یک درس بود. دوستم سعی داشت با پایین بردن من، نیاز به اعتماد به نفس خود را پنهان کند. و از اینکه نیاز خودش را ابراز کرد، آزرده شد. از نیروی کلمات نباید صرفنظر کرد. دانشمندان بررسی کرده اند که قبل از نوشیدن آب با گفتن جمله ی "بسم الله الرحمن الرحیم" سلول های آب شکلی فوق العاده زیبا به خود می گیرند. بیایید یک آزمایش انجام دهیم: 2 عدد سیب را در دو ظرف شیشه ای و سربسته بگذارید و در گفتن حرف ها و کلمات منفی ، توهین ها و ...یکی از سیب ها را مخاطب قرار دهید و در گفتن جملات مثبت و ستایش و تمجید سیب دوم را مخاطب قرار دهید. بعد از چند ماه میبینید که سیبی که تحت تاثیر کلمات و حرف های منفی بود، خراب شده، گندیده و سیبی که تحت تاثیر کلمات و حرف های مثبت و زیبا بود هچنان شادابی و تازگی دارد. فکر کنید... خدایی به این بزرگی و باشکوهی...مال ماست! اسباب خوشبختی و بدبختی را برایمان آفریده تا انتخاب کنیم... و آنقدر مطمئن از خیانت نکردن ماست که ما را وسیله ی رساندن پیام های خودش به بقیه ی مخلوقات کرده است! خب... انسان به این بزرگی با خالقی با این شکوهمندی، جای شکر ندارد؟
  3. فرستادگان الهی تاکید فراوان بر تربیت نفس و پیروی نکردن از آن را دارند. عاري از نفس باشيد. آنگاه هيچكس نمي تواند به شما آسيبي برساند. گاهي مردم بهانه اي براي بيرون ريختن خشم شان مي يابند، اما اين نبايد دليل براي برآشفته شدن شما باشد. فقط دو احتمال وجود دارد؛ يا حق با فرد مقابل است، پس شما احساس شرمساري مي كنيد و يا حق با او نيست؛ آنگاه او مسخره مي شود و كل آن وضعيت، خنده دار است و مي توان از آن لذت برد. اگر احساس مي كنيد كه حق با فرد مقابل است، هرچه مي گويد بپذيريد و متواضع باشيد. اگر متواضع باشيد، هرگز تحقير و شرمسار نخواهيد شد. گويي در رديف آخر ايستاده ايد و نمي توان شما را به عقب برگرداند. سعي نمي كنيد كه نفر اول باشيد. پس هيچكس نمي تواند مانع شما شود. برای این کار می توان هرگاه فکر یا عمل ما در حال پیروی از نفس اماره بود، آن را تحقیر کنیم. مثلاً روزی من به مادرم بی احترامی کردم، تحقیر من برای نفس اماره ام: فکر می کنی کی هستی که اینطور رفتار می کنی؟ خجالت نمی کشی نادان؟احمق؟ اگه نبخشیدت چی؟ تو جهنمو دوست داری؟ پاشو برو عذرخواهی کن ببینم... و از این دست الفاظ! و برعکس هرگاه کار خداپسندی انجام دادید، خود را تحسین کنید و کاری کنید و حرف هایی را به خودتان بزنید که فراموش کردنش سخت باشد. البته نباید در تحقیر نفس اماره هم کوتاهی و سستی کرد. متواضع باشيد. آنگاه هيچكس نمي تواند شما را تحقير كند. تمام این حرف ها برای گفتن یک واقعیت دیگر بود که می توان گفت چکیده ای ناب از مطالب قبلی است: بین بعد روحانی و بعد انسانی شما شکافی بوجود آمده است. بعد روحانی شما می داند اراده ی خداوند چیست، مسیر و عشق الهی به کجا ختم می شود. اما بعد انسانی شما از همه ی این حقایق دور شده است. خیلی از نیاز های انسانی شما مثل محبت، توجه و دوست داشته شدن، شما را گرفتار انسان های اطرافتان می کند و شما را از بعد روحانی دور می کند. پس باید دوباره این دو بعد را به هم نزدیک کنید و پیوند دهید. شما باید آرام آرام از فریاد های بیرونی و ظاهری -التماس کردن و یاری گرفتن از آدم های بیرون که گمان می برید نیاز های شما را برطرف می کنند دوری کنید- به سمت فریاد های درونی که به گوش پروردگار می رسد و یاری بخش نهایی کسی جز او نیست، حرکت کنید. همانا اوست که خود را در قالب افرادی که در هر محفلی عاشقانه شما را دوست دارند درمی آورد. هیچ انسانی نمی تواند تمام نیاز های شما را برطرف سازد. »هنری نوون» ما بر اساس نیاز آفریده شدیم و کلاً در این جهان بر اساس نیاز هایمان فعالیت می کنیم: نیاز به آب برای رفع تشنگی داریم، برای رفع غمگینی نیاز به شادی داریم، برای رفع نادانی، نیاز به دانستن داریم، چیزی می خوریم چون نیاز به آن ماده ی غذایی فوایدش برای رشد داریم، بازی می کنیم چون نیاز به تفریح داریم و... وقتی شما به بقیه نیاز دارید، این نیاز می تواند نیاز به محبت، نیاز به دانش، نیاز به عشق یا هر چیز دیگری باشد. اما چطور کسی که خودش نیازمند است می تواند نیاز دیگری را برطرف سازد؟! مثلاً فرض کنیم هر کسی یک مخزن برای عشق در درونش دارد. من نیاز به عشق دارم، دوستم کمی از عشق درون خودش را به من نثار می کند (می دهد). تا جایی که میزان عشقی که من در مخزن خودم دارم با میزان عشقی که او در مخزن عشقش دارد برابر می شود. خب، هنوز که پُر نشده است! چکار کنیم تا پُر شود؟ چون عشق، یک حس والا و برتر و خوبی است، پس من دوست دارم بیشتر مخزن عشقم پُر شود یا حتی سرزیر شود! انسانی که به بقیه وابسته است به سراغ بقیه می رود، در صورتی که آن ها هم نیازمند عشق هستند و ازاین حس، لذت می برند. ممکن است انسانی مخزنش تقریباً خالی باشد، یا کمتر از کسی که نصف مخزن عشقش پَر است! واضح است که حاضر نمی شود آن عشق کمی را هم که دارد به کس دیگری بدهد! چون در آن صورت مخزنش خالی و حس لذتش ضایع می شود.این را هم در نظر بگیریم که همه، راضی به دادن عشقشان به بقیه نیستند. احتمال دادن عشق برای کسی بیشتر است که بیشتر از تو در مخزنش عشق داشته بایش. اما با این همه، اگر شانس هم بیاوریم که تمام عمرمان با کسانی بوده ایم که عشقشان از ما بیشتر بوده و از آنها عشق دریافت کرده ایم و داده ایم، مخزن عشق ما هرگز پُر نمی شود. حتی اگر کسی به ما عشق بدهد و ما ندهیم، مخزن عشق ما تبدیل به مخزن نفرت می شود. عاشق کسی یا چیزی بودن به طور موثر دوطرفه است نه یک طرفه! و از آنجایی که هر چه عشقمان بیشتر می شود بیشتر تشنه ی عشق می شویم، نیاز به پُر کردن مخزن عشقمان پیدا می کنیم و می فهمیم که این راه از طریق مردم امکان پذیر نیست. به فکر فرو می رویم : باید کسی باشد که منبع عشق باشد. همان کسی که این نیاز را در درون من گذاشته، چاره ای هم برای برطرف کردنش هم دارد! مگر می شود شما نیاز به تشنگی داشته باشید اما آبی وجود نداشته باشد؟! با کمی جست و جو خدا را می یابیم! کسی که این نیاز ها را در ردون ما بوجود آورده و روی خودش برای رفع نیاز های ما حساب کرده است. یعنی بی نیازی او فقط میتواند همه ی نیاز های ما را تکمیل کند. برای همین مهربان و بخشنده است!
  4. با کمی دقت در قرآن کریم می فهمیم که خدا از فعل مضارع استمراری استفاده کرده است که نشان از بد بودن شیطان قبل از آفریدن انسان را هم دارد! خدا به آدم و حوا گفت که نزدیک درخت سیب نشوند. آنجا بود که شیطان به سبب حسادت و غرورش بارهای مختلف آدم و حوا را وسوسه کرد به نزدیک شدن به درخت سیب اما وقتی دید که آنها به شیطان توجهی نمی کنند خودش را به شکل مار درآورد و به پای طاووسی پیچید. آدم و حوا را گول زد و گفت: آیا می دانید چرا خدا نمی خواهد به آن درخت نزدیک شوید؟ چون آن درخت درخت دانش است و اگر از سیب آن بخورید مانند خدا می شوید (نعوذبالله) و آنها هم از روی جهل و نادانی به وسوسه ی شیطان گوش دادند و سرانجام خداوند آنها را از بهشت به زمین فرستاد. از اینجا می فهیمیم که نشانه ی پیروی از شیطان و درنتیجه رفتن به بهشت معلول نادانی است. نادانی ریشه ی بسیاری از مشکلات ماست. قضاوت بی جا، دنیا پرستی، ناراحتی، نا امیدی، و... عجیب نیست که ما با اینکه در زندگی اطرافیانمان نیستیم و همه ی ما با هم متفاوتیم باز هم برای هم لقمه می پیچیم؟! معلول قضاوت، ناراحتی است! چون ما همیشه در ذهنمان دیگران را برتر از خود می بینیم و معلول ناراحتی، نا امیدی است چون دیگر خودمان را باور نداریم و امتیازات دیگران نسبت به امتیازات خودمان را با ارزشتر می بینیم. و معلول نا امیدی بی ایمانی، نادانی و دوری از خداست. ما روی زمینیم تا "خود واقعیمان" باشیم. تمام پیامبران هم "خود واقعی"شان بودند. نه کمتر و چه بسا بیشتر! ما همه تکه ای از خدا هستیم که با بدنی پوشش یافته ایم. همه ی ما ظرفیت کمال را داریم! به شرط از بین بردن شیطان درونمان. یعنی همان نفس. بگذارید بیشتر توضیح دهم.. هیچکس خودش نیست. اغلب آدمها، آدم دیگری هستند. آنها زندگی نمیکنند، فقط نقشی را ایفا میکنند که دیگران به آنها داده اند. فکرشان حاوی نظرات دیگران است. صورتشان ماسکی است که بر چهره شان زده اند. وجودی اصیل ندارند. زندگی شان تقلید است، و شور و التهابشان نقل قولی بیش نیست. این دور باطل را بشکنید وگرنه هرگز هستی پیدا نخواهید کرد. شما زنده اید و آزاد . همانی باشید که می خواهید. این صورتک های به ظاهر زیبا را بردارید و از زندگی خود لذت ببرید برای از بین بردن شیطان درونمان که همان نفس است و پیدا کردن آگاهی و خود برتر که همان خدای درونمان است باید نفس را نابود سازیم. و تسلیم خدا و عشق واقعی خدا شویم و خدا را حققتاً دوست داشته باشیم... معلم ما خداست و چه خدایی بهتر و پر عظمت تر از او!. او به ما از همان بچگی معصومیت را یاد داد. پاکی را یاد داد اما ما با آدم های اطرافمان محدود شدیم و در میان آنها، خدا را گُم کردیم... ناگهان سرمان را به عقب برگنداندیم و فهمیدیم خدا را جا گذاشتیم... برای برگشتن به سوی خدا ، عشق پاک، باید همانی عصاره ی نابی باشیم که او به ما داد. بچه ای که متولد می شود در ماه های اول هیچ چیز به غیر از خدا آشکارتر در آن نیست. سوال پیش می آید که چگونه می توان با این همه قانون و فشار و گرفتاری و... کسی باشیم که خدا می خواهد؟ چگونه خدا را راضی نگه داریم که همه را راضی نگه داشته ایم؟ چگونه به وجود پاکمان برگردیم در حالیکه وجودمان پر از گناه است؟ چگونه خدا را خشنود کنیم درحالیکه خیلی آسان تهمت می زنیم؟ دروغ می گوییم؟ غیبت می کنیم؟ و درحالیکه از مجازات جهنمی اعمالمان آگاهیم؟... بیایید مثالی بزنیم از پیامبران و امامانی که خداوند گفته آنها را اطات کنیم. ما خدا را آنطور که فرستاده هایش را می شناسیم، نمی توانیم بشناسیم چون خدا را عقل ناچیز ما نمی تواند درک کند. اما امیدی که هست! امید ما نصیحت ها و روش زندگی کسانی هستند که خدا ما را به آنها سفارش کرده است! صفت مشترک همه ی فرستاده های خدا معصومیت و نداشتن "نفس" بود. امام علی (ع):نستعينه على هذه النّفوس ؛ ما براى مبارزه با نفس هميشه از خداوند كمك مى جوييم .
  5. ممنون. نظر لطفتونه مرسی میخونید
  6. با منفی نگری چیزی به دست نمی آوریم، همه چیزمان را از دست می دهیم و هنگامی که مُردیم، درباره ی نادانی هایمان جوابی نداریم برای دفاع نزد خدا.! چه تحقیق ها و اطلاعاتی که می گویند انسان با استفاده از طرز تفکر خودش سلامتی و بهبود یا مریضی و بیماری یا حتی مرگ را رغم می زند. چه درکی بهتر و عمیق تر از این که شما خودتان باشید و نه کس دیگری!؟ چه درکی بهتر از اینکه بدانید انسان ها مثل هم نیستند؟! چه درکی بهتر از اینکه بدانید شما نمی توانید کس دیگری باشید؟! روزی گوساله ای باید از جنگل بزرگ و سرسبزی می گذشت تا به چرا گاهش برسد. گوساله با بی درایتی، راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی را برای رسیدن انتخاب کرد. روز بعد، سگی که از آنجا می گذشت، از همان راهی که گوساله رفته بود، از جنگل گذشت. مدتی بعد آن سگ که راهنمای گله بود، گله اش را وادار کرد تا از آن راه بروند. مدتی بعد انسان ها هم از این راه برای عبور و مرور خود استفاده کردند! می آمدند و می رفتند، به چپ و راست می پیچیدند، بالا و پایین می رفتند، شِکوه می کردند و آزار می دیدند. مدتی بعد آن کوره راه تبدیل به جاده شد. حیوانات بیچاره زیر بار های سنگین از پای می افتادند و مجبور بودند راهی را که می توانستند در عرض سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بپیمایند، چون مجبور بودند همان راهی را بروند که گوساله گشوده بود!سال ها گذشت و آن جاده، جاده ی اصلی یک روستا و بعد خیابان اصلی یک شهر شد. همه از مسیر این خیابان می گذشتند و شکایت می کردند، البته حق هم داشتند؛ اما هیچ کس سعی نمی کرد راه جدیدی باز کند!! - این داستان مرا به یاد شعر زیبا و خاصی از شاعر معروف «پاراما هانسا یوگاناندا» انداخت: ترانه ای بخوان، که هیچ کسی نخوانده باشد. فکری بکن، که هیچ کسی در سر نپرورانده باشد. به جاده ای قدم گذار، که هیچ کسی در آن گام ننهاده باشد. اشکی بریز، که هیچ کسی برای خدا نریخته باشد. صلح و آرامشی به افراد ببخش، که هیچ کسی به ان نبخشیده باشد. از او طلب کن تا تو را که در هیچ جا پذیرا نیستند، بپذیرد. همه را با عشقی که هیچ کس تا به حال احساس نکرده، دوست بدار شجاعانه با قدرتی مهار ناپذیر در نبرد زندگی، مبارزه کن». اگر انسان ها متفاوت نبودند دیگر نه یاد گرفتنی در کار بود، نه رشدی، نه اصلاً انسانی! انسان ها متفاوتند چون قرار است با ما که متفاوتیم زندگی کنند و درباره ی چیز هایی که نمی دانیم، ما را آگاه کنند و یاد بدهیم و بگیریم! به خودتان اعتماد کنید و بپذیرید که در هر زمانی بهترین کاری که از دستتان بر می آمده نجام داده اید! البته نمی گویم که هر کاری کنید، بهترین است اما می گویم قبل از هر کاری نسبت به انجام آن کار اطلاع کسب کنید که آیا آن کار برای شما بهترین است یا نه؟ آیا آن کار شما را شاد تر می کند؟ آیا شما را به خدا نزدیک تر می کند؟ آیا دید مثبت نگری شما قوی تر می شود؟ قوی باشید و آماده ی رفتن به بهشت! برای رفتن به بهشت باید از خدا و پیامبران خدا اطاعت کرد! چون خدا برای راهنمایی ما برای رسیدن به کمال، کسانی را به عنوان راهنما قرار داده است. که همان پیامبران و یاران ایشانند. امکان ندارد که انسان به زمین فرستاده شده تا یک سری کار انجام دهید! لباس های قشنگ بپوشد، کار کند، پول دربیاورد و سعی کند شاد باشد! نه! ایا می دانستید ما قبل از آمدن روی زمین، در بهشت بودیم؟! حتماً داستان آدم و حوا را شنیده اید : خدا پس از آفریدن انسان به خودش مرحبایی گفت و به همه دستور داد تا به انسان سجده کنند. اما شیطان سجده نکرد. چون ادعا می کرد: "من که از جنس آتش هستم، مقام والا تری نسبت به آنکه از گل آفریده شده است دارم."
  7. شاید با خود فکر کنید که این کار نشدنی است. نمی شود همه را بدون قید و شرط دوست داشت و یا حتی عاشقشان بود. اما اشتباه می کنید! می شود! نمی خواهم بگویم عشق بی قید و شرط دلیل ندارد. چرا.. دارد.. ولی اگر دلیل آن ملکه ی ذهنت شود یک دفعه می بینی که بی قید و شرط درحال پخش کردن عشق درونت در اطرافت هستی!! فکر می کنید خداوند چرا انسان ها را آفرید؟ یکی از این دلایل رشد انسان بود. برای همین انسان های دیگر را به سویش فرستاد تا یاد بگیرد و آگاه شود. اما الان انسان ها نه تنها از انسان های دیگر یاد نمی گیرند بلکه به وسیله ی آنها نادان تر می شوند! منظورم این است که هدف از یاد گرفتن در دنیا برگشتن به خانه است. که خانه ی ما همان قلب خداست! فقط اگر با خدا باشیم آرامش داریم و درک عمیقی از دنیایی که در آن زندگی می کنیم. اما متاسفانه انسان ها نه تنها درکی از آفرینش انسان و دنیا ندارند و نا آگاهانه خودشان را هم از یکدیگر و هم از خداوند دور می کنند. ما هیچ وقت فکر نکردیم که چرا تمام رابطه ها روزی تمام می شوند و چرا کسانی را که دوستشان داریم به اصطلاح دلمان را می شکنند!چرا؟ تا حالا به این موضوع فکر کرده اید؟ چرا خوشی های دنیا نا پایدار است؟ چرا انسان های اطرافمان به اندازه ی کافی خوب نیستند؟.مسئله این است که ما نمی دانیم تنها هدف ما رشد است برای بازگشتن به سوی خدا و تمام انسان ها متفاوت اند و ممکن است ویژگی هایی متمایز با ما داشته باشند و همینطور ما ویژگی هایی متمایز با آنها. انسان ها تنها مامورانی هستند از طرف خدا تا عشق خدا را به ما هدیه کنند یا پیغام خدا را به ما بفرستند و نه چیزی دیگر! مشکل اینجاست که افراد بدون دانستن وابسته ی آدم ها می شوند و نمی دانند تمام دنیا و هر چیزی که در آن است فانی اند. نمیداند انسان ها می آیند. به شما چیزی می آموزند و بعد می روند! همین! با این توضیحات تنها کسانی می توانند به اندازه ی کافی خوب باشند که به این درک رسیده باشند آدم هایی هستند در دنیا که همیشه ناله می کنند، ناراحت اند، با کوچکترین چیزی اشکشان در می آید، خودشان را بی چاره می دانند و از لذت های این دنیا سودی نمی برند. شاد نیستند و دائماً تظاهر می کنند. اهل تنفر و کینه ورزی هستند و نمی بخشند. این ها تمام نشانه ی عدم درک کافی از انسانیت آنهاست. آنها نیاز هایی دارند و سعی دارند این نیاز ها را با آدم های اطراف خودشان برطرف کنند و نمی دانند برطرف کردن این نیاز ها از عهده ی انسان ها خارج است و تنها کسی که می تواند نیاز انسان را برطرف کند خداست درک اینکه خدا در هر لحظه و هر زمان بهترین ها را برای ما می خواهد اینکه لطف و مهربانی او بی انتهاست... ایمان به اینکه خدا عاشق ماست ما را نجات می دهد! معنی اسم مثبت اندیشی هم همین است! ایمان به خیر بودن هر اتفاقی در زندگیمان! اگر نیست، اگر شکی دارید، یک دلیل بیاورید. تنها زمانی می شود این کار را کرد که کور و کر و لال باشیم و خدا را حس نکنیم و از خالقمان و کتاب آسمانی اش فاصله گرفته باشیم. خدا مطلقاً خوب و پاک است. زمانی که ما را خلق کرد، به خودش افتخار کرد! زمانی که آسمان و درخت ها و کوه ها و زمین نتوانستند امانت خداوند را قبول کنند و ما آن را به عهده گرفتیم در قبال آن مسئولیم! آن بار، روح پاک و ارزشمند خداست! مثل انسان و خدا مثل یک مادر یا پدر و بچه ی آنهاست. چطور می شود مادر با دست های خودش بچه اش را در چاه بیندازد؟!مادری که عاشق بچه است یا پدر، تمام سعی اش را می کند تا تمام نیاز های بچه را برطرف کنند.! خدا خانه ی ماست! خانه ای پر محبت و پر از عشقی که نمونه اش را جایی تدیده اید. او ما را در مدرسه ی زمین فرستاده است تا رشد کنیم و توسط خودش تربیت شویم. اما اگر ما دانش آموزان خانه ی مان را گُم کنیم، چه می شود؟ میرویم گوشه ای و زانو هایمان را بغل می کنیم و میترسیم از غریبه ها، کم کم گریه مان میگیرد و غمگین می شویم. در حالیکه پیش خدا شاد و آزاد و بدون هیچ ترسی با سرافرازی زندگی می کردیم. کسی که نزدیک یا درخانه اش (با خدا) باشد خوشبخت است! اما امروزه متاسفانه میبینیم که خیلی از انسان ها گُم شده اند.مشکل گیر افتادن در دام شیطان است. مشکل فراموش کردن خداست. مشکل باور نکردن مهربانی و عشق اوست. مشکل درک انسان هاست. مشکل این است که راه خانه را اشتباه میروند. راهی که دارند می روند به سمت شیطان است. شیطان را دنبال می کنند و از سر بی کسی و نادانی به شیطان پناه می برند در حالیکه نمی دانند خدا منتظر آنهاست. آنها به شیطان می چسبند و کم کم مثل آنها می شوند. از خدا دور.نادان.متنفر.دشمن خدا.لجباز و مغرور. غروری که شیطان را هم از خدا دور کرد. شیطان بچه های گم شده را به سرپرستی می گیرد و با آنها برای تفریح خودش بازی می کند! مثل یک عروسک گردان! و به آنها وعده ی جهنم را می دهد. تمام مشکلات انسان ها از دوری خداست و تمام علت ها هم نادانی آنهاست. آنها یادشان نیست که این دنیا آمده اند تا رشد کنند و تعیین کنند که به بهشت روند یا جهنم. آنها به دنیای فانی ای دل بستند که روزی نابود می شود.ناگهان می میرند ، جهنم و بهشت را می بینند. از جهنم می ترسند و مشتاق بهشت اند. نامه ی اعمالشان را میبینند و میفهمند هیچ کاری برای رسیدن به هدف جهان انجام نداده اند. آنها وقت به اندازه ی کافی داشتند اما بیهوده هدر دادند. حالا باید بروند جهنم و تا زمانی که پایانش معلوم نیست عذاب بکشند! زمانی که گریه می کردند تا ماشین مورد علاقه شان را بخرند باید می فهمیدند دلیل آن گریه شیطان بوده است و زمانی که نماز می خواندند و از فرط سبک شدن لبخند می زدند باید می دانستند که آن لبخند از طرف خداست. آنها با ایمان به خدا نباید می گذاشتند با گریه و غم و افسردگی زمان با ارزششان هدر رود. بله. این طبیعت انسان با ایمان است که مثبت فکر کند!
  8. سلام مررسی از نقدتون! آره خودمم قبول دارم اشکالاتم توی دستوراته. و بیشتر دقت کنم خیلی خوبه. مرسی بابت تعریفتون! من فقط دارم حقیقت رو میگم! مرسی که میخونید منو
  9. تا الان شاید متوجه شده باشید که تا چه اندازه خداوند عاشق شماست! او آسمان ها را آفرید تا به بندگانش برکت دهد به شکل تابش انوار خورشید، باریدن باران،برف و ... درختان را قرار داد تا از میوه هایش تغذیه و نیرو بگیریم.نگاهی به دور و برتان بیندازید... چیزی نیست که در آن خدا را نبینید! تمام سبزه ها، گل ها، چوب ها، آب ها، آسمان بالا سرتان، حیوانات، کوه ها،زمان، عقل انسان و جانوران و هر چیزی که فکرش را بکنید همه از خدا سرشارند. تمام دقیقه هایی که دارید زندگی می کنید معجزه ای از طرف خدا هستند! حتی خودتان هم معجزه ی آفرینش هستید! شما از تمام دیگر نعمت های خداوند بهترآفریده شده اید! شما حتی با کمک خداوند می توانید خلق کنید! شما درخت نیستید که در یک جا ثابت باشید،مورچه ای نیستید که به راحتی زیر پا امکان له شدنتان باشد، شما با اراده اید، شما مغزی پر از پیچیدگی و شگفتی دارید،شما قوی هستید، شما مهربانید، قدرت فرمانروایی خداوند در شماست! شما قدرت عوض کردن دنیا را دارید! شما دردانه ی خداوند هستید! به لطافت زیبایی گُل و به آرامش دریا می مانید! شما را خدا عاشقانه دوست دارد! هر دقیقه به شما لبخند می زند و محو در شما می شود! وقتی کاری خوب انجام می دهید پز شما را پیش فرشته هایش می دهد! شب هنگام از فرشته هایش میخواهد از شما مواظبت کنند و به آرامی شما را بیدار کنند! او همیشه با لبخندی بر لب منتظر شما در بهشت است! خداوند می خواهد شما را با خوبی بی نهایتش شگفت زده کند! تنها کاری که شما باید بکنید "باور" است. خدا را باور کنید و همه ی نیکی ها و معجزه ها و عشق هایش را به شما و کل جهان! باور اینکه حتی برگی بی اجازه ی خداوند به زمین نمی افتد و شما هم بدون عشق خداوند نابود می شدید. خب حالا اگر ما به این دنیای فانی دل ببندیم و هر لحظه از خدا غافل باشیم به نظرتان نامرد نیستیم؟ به نظرتان اگر"خودمان" را که منشا خدا هستیم دوست نداشته باشیم یا بهتر بگم، عاشق خودمان نباشیم نامرد نیستیم؟ اگر عاشق همه ی چیز هایی که خدا آفریده است چه؟ اگر بتوانیم همه چیز را صرفنظر از اینکه چقدر بد یا خوب هستند، فقط به خاطر اینکه به خدا نزدیکند و ما را با اعمال خوب و نیکوکارانه شان که شامل صفت های خداست یاد خدا می اندازند ارزش ابراز علاقه ندارند؟ آیا ما ارزش عشق و علاقه به خودمان را نداریم؟ در جامعه تضاد، تنفر، تظاهر، بد خلقی و احساس رنجش که تقریباً صفاتی از شیطان اند دیده می شود. فکر می کنید دلیلش چیست؟ انسان چون از خداست پس به او وابسته هم هست. مثل حکایت یک مادر و فرزند! فرزند به مادر نیاز دارد، برای قوی تر شدن، برای رشد کردن، رفع نیاز های درونی اش مثل عشق، تئجه، مراقبت و ... بگذارید یک خاطره از خودم برایتان تعریف کنم: در یک شب سرد زمستانی در حال برگشتن از دانشگاه بودم که درپیاده رو چشمم به جوجه های رنگی توی کارتن افتاد. دلم برایشان سوخت. نوزاد بودند و سردشان بود. یک جوجه ی سفید را دیدم که پنج یا شش جوجه ی دیگر به جوجه ی سفید چسبیده بودند تا گرم شوند. یکی از آنها را خریدم. یک جوجه ی زرد را انتخاب کردم و فروشنده که یک پسر بچه حدوداً 15 یا 16 ساله بود جوجه را توی کیسه ی فریزر گذاشت و به من داد. من هم بعد از پرداخت پول راه افتادم به سمت خانه. شاید با خریدن جوجه مخالف باشید اما من ذهنیتم این بود که با این کارهم به فروشنده و هم به جوجه کمک می کنم. جوجه ای که به جای غذا مثل نون، برنج، سیب زمینی یا هر چیزدیگر خاک ارّه می دادند. احساس مسئولیت درباره ی نجات دادن جان حداقل یکی از آنها کردم و یکی دیگر از هدف هایم این بود که ظرفیت تحمل مرگ کسی را داشته باشم. اینکه فقط یک جوجه بود! سوار تاکسی شدم. پا های جوجه را روی دستانم گذاشتم و در کیسه فریزر را باز. فقط جیک جیک می کرد. و باعث آزار راننده شده بود.راننده می گفت: چرا از این جوجه ها می خرید وقتی دو یا سه روز دیگر می میرند؟ جواب راننده را ندادم. کمی گذشت به مقصد که رسیدم باز هم کمی پیاده روی باید می کردم.در راه تقریباً حرف راننده را قبول کرده بودم اما یک جایزه هم به نمره ی خوب برادرم بدهکار بودم.با ذوق و شوق در را زدم و برادرم در را باز کرد و با دیدن جوجه به وجد آمد.به خانه رسیدم و بعد از سلام به اهل خانواده جوجه را به برادرم دادم. برادرم سمت پدرم رفت تا جوجه را به او نشان دهد و من در آشپزخانه مشغول گلایه کردن از جیک جیک های مکرر جوجه تا خانه بودم. بعد از مدتی سمت پدرم و برادرم رفتم تا جوجه را در جایی مناسب بگذارم. دیدم جوجه نه تنها ساکت شده است بلکه به دست گرم پدرم چسبیده و آنرا رها نمی کند. آنجا بود که فهمیدم جیک جیک هایش برای سرمای هوا بود. روز های اول و دوم سخت می خوابید و می ترسید. گرچه الان هم بعد از یک ماه می ترسد. در روز اول سخت خوابید. مجبور بودم دستم را به همراه یک پارچه روی گنجشک بگذارم تا گرم شود و بخوابد که این مرا یاد مرغ انداخت که بچه ها به او می چسبند تا گرم شوند و بخوابند. آنجا بود که فهمیدم عشق می خواهد! در روز دوم جوجه مرتباً هر جایی که ما می رفتیم دوان دوان به سمت ما می آمد و زمانی که او را در قفس می گذاشتیم دوست داشت از قفس بیرون بیاید و مدام جیک جیک می کرد. حتی وقتی چند ساعت خانه نبودیم وقتی برگشتیم دیدم از زمانی که خانه را ترک کرده بودیم تا زمانی که برگردیم مرتباً جیک جیک می کرد و از شدت تقلا کردن برای بیرون آمدن از قفس، به خودش آسیب زده بود البته نه جدی! احساسش را می فهمیدم که دوست داشت با مادرش باشد و احساس امنیت نمی کرد. مواقعی هم که دنبالمان می آمد گاهی از حواس پرتی پایمان به جوجه می خورد. ما دلمان می سوخت و با اینکه عمدی نبود کمی آزرده می شدیم. و همچنان جوجه به دنبال ما می آمد و دوست داشت با ما باشد. نمونه ای از عشق بی قید وشرط!
  10. شما که لطف میکنین و میخونین مطالبمو... یه نمونه بگید.. من به نظرم انگیزه داره به اندازه ی کافی. کمکم کنین لطفاً. فکر نکنم بیشتر مردم مقدمه رو بخونن.
  11. بله منم اول قصدم نوشتن رمان بود اما منصرف شدم و نمیدونستم چجوری موضوع رو پاک کنم. جای دیگه ای هم نبود که مطابق با موضوع کتاب باشه. بحرحال من فقط دنبال نقدم. امیدوارم بخونن همه.
  12. در روانشناسی انسان ها وقتی به مرحله ی مرز رنج برسند دست به تغییر خودشان یا شرایطشان می زنند. انسان ها کلاً در طول زندگیشان دو نوع کار انجام میدهند: فرار از رنج یا کسب لذت. ما میدانیم خداوند بسیار مهربان، بخشنده و خوبی مطلق است. از آنجاییکه او ذاتاً شاد است و همچنین قسمتی از او در ماست پس نتیجه میگیریم ما هم ذاتاً شادیم! اینطوریست که حتی در بدترین شرایط روحی که احساس غم شدیدی میکنیم سعی در فرار از آن حس رنجش داریم چون ذات ما آن را نمی پذیرد.خداوند شاد مطلق است. ، پس تمام چیزهایی که از اوست هم شادند.قبول دارید؟ بیایید کمی بیشتر فکر کنیمً ، ا... شیطان چطور است؟ منظورم این است که اگر خدا مطلقاً شاد است، اگر در دنیا چیزی به غیر از صلاح ما نمیخواهد، اگر کاملا ما را دوست دارد، اگر قبول کنیم دوست داشتنش آنقدر انکار ناپذیر است که همیشه سعی در راهنمایی ما به سمت راه درست و خوشبختی و شادکامی است، به نظرتان شیطان برعکس همه ی اینها نیست؟ معلوم است! حالا بیاییم کمی درباره ی شیطان حرف بزنیم... موجودی پست،خبیث،دشمن با انسان که همان لحظه ی اول با سجده نکردن دشمنی اش را ثابت کرد،پر از خشم،پر از ظلم و ... هر صفت وقیح و وقیح تری که سراغ دارید متعلق به شیطان و هر صفت عالی و عالی ترمتعلق به خداست. هر صفت پاک و پاک تر متعلق به خدا و کثیف و وچندش آور تر و نادان تر متعلق به شیطان. چون دشمنی شیطان با خداوند متعالی ، قادر و توانا واضح است! با این حال می شود این را نتیجه گرفت که افرادی که به شیطان نزدیکترند، صفات شیطان را دارا هستند و افرادی که به خدا نزدیکترند صفات خدا را. البته نمیشود گفت در حد کمال. چون انسان معصوم و بی هیچ بدی ای انسان نمی شود! اما انسانی که به خداوند نزدیکتر است از دستورات خداوند اطاعت می کند و هر کاری رای نزدیکی به او میکند.داناست، با شعور و مارتین لوتر (بنیان گذار مذهب پروتستان)، در زندگی با دشواری ها و رنج های بسیاری رو به رو بود. روزی همسر او متوجه شد که شوهرش غرق در اندوه و نا امیدی است. از آنجایی که او زن با درایتی بود، با دیدن یأس شوهرش، لباس سیاه پوشید و در برابر چشمان او ایستاد! مارتین لوتر پرسید: چرا سیاه پوشیده ای؟ همسرش به آرامی پاسخ داد: نمی دانی که او مرده است؟ مارتین پرسید: چه کسی مرده است؟! همسرش گفت: خدا! مارتین با حیرت پرسید: چگونه می توانی چنین حرفی را بر زبان بیاوری؟ چطور ممکن است که خدا بمیرد؟! همسرش جواب داد: اگر خدا نمرده است، پس تو چرا اینقدر غمگین و نا امید هستی؟ مارتین لوتر بی درنگ متوجه اشتباه خود شد، از این رو لبخندی زد و ... پیام این داستان این بود که شناخت حقّ ، به منزله ی شرکت در تشییع جنازه ی تمام غم و اندوه ها است. پاراما هانسا یوگاناندا
  13. انسان بخشی از من است. در جهان های من هیچ موجودی با ارزش تر از او وجود ندارد. قوی و محکم همچون کوه! مهربان و سخاوتمند مثل خورشید، آرام و آزاد مثل آب، پرطراوت مثل برگ است.قدرتی به او داده ام که حتی بتواند جهان را تغییر دهد. او بهترین مخلوق من است. من همه چیز به او داده ام و حالا نظاره گر این هستم که چه اثری در جهان از خود باقی می گذارد. او چنان قدرتی دارد که میتواند کسی را خوشحال و یا کسی را ناراحت کند. او میتواند موج عشقی را در جهان پخش کند که همه متحیر بمانند. من نشان دادن پادشاهی خودم را در زمین به او سپرده ام. او نه تنها میتواند در زمین سیر کند بلکه قدرتی ماورا آن هم دارد! من به او "عقل" را داده ام تا راحت تر در جهان زندگی کند و آنقدر دوستش دارم که تحمل یک لحظه جدایی از او را ندارم. پس از خودم روحی در او دمیدم که هیچگاه احساس تنهایی نکند و بداند من همیشه با او هستم. من راه را نشانش میدهم و آرامش میکنم. برای یافتن راهش و تشخیص خوبی از بدی شیطان را هم در درونش قرار داده ام که مانند جنینی چرکین و کثیف و بی ارزش سعی در انحراف انسان من را دارد.من شیطان را قرار داده ام تا انسان من مرا بشناسد! شناختن شیطان هیچ زحمتی نمیخواهد همانطور که یک مگس را با چشم ها میتوان شناخت! زیاد سخت نیست چون به اندازه ی انسان من شگفت انگیز نیست! مثل این که شما بخواهی یک مار را بشناسی! کافیست یک نگاهی به آن بیاندازی: دندان دارد،بدنی قابل انعطاف دارد و دنبال شکارش برای سیر کردن خود میگردد. اما از آنجاییکه خدا آنرا آفریده است باز هم شگفتی هایی دارد که ما نمیدانیم. و با کمی تفکر آنها را میابیم. به عبارتی دیگر شناخت موجودات محدود است اما هرچه در انسان سیر کنی شگفتی های بیشتری را میبینی. من در تمام عمرم کنار او هستم و به رشد او کمک میکنم.هدف من از خلقتش همین است! که خودش را بشناسد و به چیزی که لایقش است ، برسد. انسان من ذاتاً کامل است و من میخواهم اوج تکاملش را بشناسد.زمانی که به اوج تکامل خود رسید و به اندازه رشد کرد، نه تنها سلطان وجود خود است، بلکه به هیچ سلطان دیگری هم نیاز ندارد و البته به زیر دستی که از او قدرت بگیرد! فکر کنم تا اینجا جواب را گرفتید که چرا وابستگی ما به دیگران برای کسب صفات کمالی مان نیاز نیست. چون ما در حد تغییر دادن جهان قوی هستیم دیگر چه برسد به وابسته بودن به دیگران برای رفع نیازهایمان! اصولاً فکر کردن به این موضوع که ما خودمان ناتوانیم و نیازمند دیگران از ریشه غلط است چون ارزش وجودی خودمان را منحل میکند! انسان در کل انرژی است. و در جهانی زندگی میکند که از انرژی بوجود آمده است. خداوند در بدن انسان ها منابع انرژی ای به نام "چاکرا" گذاشته است. انسان قدرت استفاده از این منابع انرژی و یا حتی تغییر آنرا نیز دارد! اگر فقط بخواهم مختصر درباره ی این مرکز های انرژی حرف بزنم باید بگویم که هر کدام از این چاکرا ها رنگ ها ی مختلفی دارند ! در یک روز زیبای آفتابی پس از باران، دیدن رنگین کمانی که در آسمان تشکیل شده بسیار زیباست! جالب است دانستن این که منبع های انرژی انسان ها هم همین رنگ ها را تشکیل میدهد. از بالای سرمان تا پایین بدنمان ما یک رنگین کمان را تشکیل میدهیم! خیلی خوب است اگر بدانیم انسان چقدر شگفت انگیز است که ظرفیت 16 هزار کیلومتر رگ و مویرگ و سرخرگ را در خود دارد. دانستن شگفتی های خود به ما این امکان را میدهد که "خودمان" باشیم و برای اینکه به ظاهر دیگران خوب به نظر برسیم دست به کارهای احمقانه نزنیم تا بقیه بگویند "چقدر خوب هستی!" چقدر فداکار هستی!" چقدر مهربان هستی" و جمله هایی از این قبیل. طبق نظریه ی ماری: آدمی احتیاجات یا نیازهایی دارد که فطری هستند وظهور هر نیاز ایجاد تنیدگی یا ناراحتی می کند، یعنی تعادل حیاتی (Homeostasis) را بر هم میزند. انسان و حیوان برای رفع این تنیدگی، یعنی استقرار تعادل حیاتی، طبعاً به جنب و جوش می افتد. احساس گرسنگی یا تشنگی، احتیاج به استراحت،و ... سبب حرکات و اعمالی می شوند تا نیاز را رفع کنندو تعادل حیاتی را دویاره برقرار سازند. درک اینکه انسان نیازهایی درون خودش دارد بعضی ها را به دنبال فردی برای رفع نیازهایشان میکشاند. ولی ماری میگوید این تعادل حیاتی، همه ی تنیدگی و ناراحتی انسان را از بین نمیبرد.. حق این است که تنیدگی هیچگاه نباید کاملاً از بین برود چون انسان بدون این تنیدگی ها در صحنه ی زندگی هیچ پیشرفتی نمیکند. ماری میگوید که انسان ها دو دسته نیاز دارند: 1: نیاز های حفظکننده. 2- نیاز های سازنده تعادل حیاتی که در نتیجه ی رفع نیاز های حفظ کننده حاصل می شود، کارش حفظ وضع موجود است و زندگی حیوانی را تامین میکند. انسان برخلاف حیوان به وضع موجود قانع نیست، بلکه در زندگی خواهان محرک و چاشنی است، می خواهد پیشرفت کند، و به خاطر همین برای خود نیاز هایی که سازنده هستند ایجاد می کند. و برای رفع آن نیاز ها به کوشش و تکاپو میپردازد.
  14. من تقریباً هر روز مینویسم!
  15. مرسی ممنون. نه منم صادقم و از هر انتقاد یا پیشنهادی برای بهتر کردن رمانم استفاده میکنم. خواهشاً جوری کمکم کنین که بتونه به چاپ برسه.