farimahyousefi

كاربر نيمه متوسط
  • تعداد ارسال ها

    193
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

آخرین بار برد farimahyousefi در آذر 2 2016

farimahyousefi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

8 دنبال کننده

درباره farimahyousefi

  • درجه
    كاربر نيمه متوسط
  • تاریخ تولد ۰۲/۰۸/۰۴

Profile Information

  • جنسيت
    Female
  • محل سكونت
    rst

آخرین بازدید کنندگان نمایه

166 بازدید کننده نمایه
  1. پرستار با دیدن من که چشمام رو باز کردم به سمتم اومد وبا لبخند گفت: -بالاخره بهوش اومدید!...الان میگم خانوادتون بیاد! داد زدم که باعث شد سرم دوباره درد بگیره...با صورت جمع شده ادامه دادم: -نمیخوام ببینمشون...رو...شنا، روشنا هست؟! پرستار-خیلی خب...آروم باشید...الان میپرسم. واز اتاق بیرون رفت. بعد از چند دقیقه یک زن وارد اتاق شد...با دیدنش همه چی یادم اومد! آره درست بود!...اون زنم بود...روشنا بود! با گریه به سمتم اومد ودست سردشو توی دستم قفل کرد: -کمیل... به زور صاف نشستم و بغلش کردم...ب*و*س*ه ای روی پیشونیش نشوندم...چرا نفهمیدم؟! چرا به خاطر نیاوردم!؟ نفسم رو بیرون دادم وسعی کردم حال رو درک کنم! اون زنم بود ومن دیوونه وار عاشقش بودم! سام آروم دررو باز کرد ووارد اتاق شد وصداشو صاف کرد: -ببخشید...مزاحم شدم!؟ تک خنده ای کردم که گفت: -اومدم ببینمت داداش! روشنا از بغلم بیرون اومد...دستگاه هایی که بهم وصل بود رو کندم واز روی تخت بلند شدم که روشنا دستم گرفت وگفت: -مراقب باش...هنوز کاملا خوب نشدی! لبخندی بهش زدم که بهش اطمینان بدم که خوبم! به سمت سام رفتم ومردونه بغلش کردم ودم گوشش زمزمه کردم: -ممنون داداش...ممنون! ازش ممنون بودم برای اینکه واقعیت رو گفت ونزاشت که سال ها با دروغ زندگی کنم...ممنون بودم ازش که منو به عشقم دوباره رسوند. از بغلم بیرونش آوردم ولبخندی بهش زدم وبه سمت روشنا برگشتم که با لبخند نگاهم می کرد...چقدر دوست داشتم این لبخند شیرینشو! نفس عمیقی کشیدم ودوباره به چشمای گریونش خیره شدم...چقدر دلم برای این چشم ها تنگ شده بود! آروم آروم به سمتش قدم برداشتم وتوی آغوشم فشردمش وتک تک این لحظات شیرینو به خاطر سپردم. خدا روشکر کردم به خاطر اینکه این دروغ ها واتفاقات شوم تموم شده بود! خداروشکر کردم چون سام رو واسطه قرار داد که دوباره زنم رو پیدا کنم! خداروشکر کردم از اینکه همه ی خاطرات شیرینمو بهم دوباره یاد آوری کرد! و دوباره خدارو شکر کردم چون زن مهربونی مثل روشنا رو نصیب من کرده بود! پایان ساعت 3:35 روز یکشنبه 24 مردادماه 1395
  2. پوزخندی زدم وبا صدای نسبتا بلندی گفتم: -آفرین ...کارتون خوب بود! صدای گریه ی دیبا کمتر شد و سرش رو بالا آورد وبه من با حیرت خیره شد...سرورخانم هم از اونجایی که انتظار دیدن من رو نداشت با ناباوری نگاهم کرد: -چیه؟...ساکت شدین!...اون موقع که زن کمیل بودم چرا حرفاتون تمومی نداشت! دیبا با صدای گرفته گفت: -روشنا... -هه...پس شناختی!...خوب نقش بازی کردی دیبا خانم...خوب! سام-روشنا خانم خودشون فهمیدن کارشون اشتباه بود...تمومش کنید! -چی!؟...شما از من می خواین تمومش کنم؟!...کی میخواد از دوباره همه چی رو به گذشته برگردونه؟!...کی میخواد جبران کنه اون روزایی رو که من فکر می کردم کمیل مرده!؟...کی میخواد سلامتی دوباره ی کمیل رو برگردونه؟!...کی؟ کی؟ کی؟ بااشک به سمت اتاق کمیل برگشتم...از پشت شیشه نگاهش کردم...چه قدر شکسته شده بود...کمرش شکسته بود از غصه ی روزگار...تمام خاطراتش تنها در یک ثانیه از بین رفت وقسمتی از زندگیش با دروغ سپری شد! زیر لب زمزمه کردم: -کمیل؟!...چشماتو باز کن...نگاه کن من اینجام...دیگه همه چی تموم شد...اگر چه تنها چندماه اول زندگیمون خوب بود...اگرچه زندگیمون ورویاهامون دزدیده شد اما حالا من پیشتم...پشت این شیشه ام وهمینجا می مونم تا با توبرگردم به همون خونه...خونه ای که تمام خاطراتمون توش هست وبعد تو روحیه وابهتش رو از دست داده!...بلند شو... با دویدن دکتر وپرستارهای پشت سرش به خودم اومدم...هیچ کاری نمی تونستم بکنم...یکدفعه چی شد!؟...دکتر ورستار ها دور کمیل جمع شده بودن وتمام تلاششون رو می کردن تا دوباره شربان قلبش برگرده...با دستم جلوی دهنمو گرفته بودم تا صدای هق هقم بلند نشه... قلبم تیر می کشید...چه قدر بد بود وعذاب دهنده که انتظار بکشی! بالاخره ضربان قلبش برگشت وبا برگشتن ضربان قلبش من دوباره زنده شدم! دکتر عرق پیشونیشو پاک کرد واز اتاق بیرون اومد...باز هم از یک خطر دیگه در امان موند...یک حادثه ویک مرگ دیگه! ***کمیل*** با دلهره وناگهانی از خواب بیدار شدم...درک کردن موقعیت فعلی برام یکم دشوار بود...سرم به حد فجیعی درد می کرد ومغزم سوت میکشید...بازم تمام اون صحنه ها رو مرور کردم...باز همشون مثل یک فیلم کوتاه از توی ذهنم رد شد...روشنا!...سام!...دیبا ومادرم! اونا زندگیم رو نابود کردن آخه برای چی؟! به خاطر اینکه به هدفشون برسن؟!...من بهشون اعتماد داشتم!...این بود جواب اعتمادم!؟
  3. سرورخانم-میخوای از من وتو متنفر بشه؟!...تمومش کن! دستشو پس زدم و دستمو روی شیشه گذاشتم وهمون طور که به کمیل خیره بودم گفتم: -دیگه طاقت زجر کشیدنشو ندارم...نگاه کن!...داره ذره ذره آب میشه! سرورخانم-من هرگز به تو این اجازه رو نمیدم که بهش بگی...هرگز! باداد گفتم: -ولم کن...حالمو بهم میزنی!...توچه مادری هستی که حاضری زندگی پسرت نابود بشه اما نزاری واقعیت رو بفهمه!؟تو زندگیه پسرتو بازیچه ی دستت کردی! سرورخانم-ساکت شو... عین کسایی که هوا رودارن ازش میگیرن چندتا نفس عمیق کشیدم وجواب دادم: -تو منو وسوسه کردی...تو زندگیه سه نفرو بهم ریختی! سرورخانم- یادت باشه همه چی تقصیر من نبود!...توهم توی این گ*ن*ا*ه شریک بودی! داد زدم: -من حاضرم جونم رو بدم اما دیگه کمیل رو توی این حال نبینم...میفهمی؟ پرستار به سمتم اومد وبه زور روی یه تخت توی یه اتاق خوابوندم وآرام بخش بهم تزریق کرد که باعث شدتا مدتی خوابم ببره... *** خدا جون کمکم کن...باید چیکار کنم؟!...واقعیت رو به کمیل بگم یا نه!؟...حالا که فهمیدم زندست...حالا که فهمیدم داره نفس میکشه، باید چیکار کنم!؟ سام-روشنا خانم؟! به سمتش برگشتم وگفتم: -کجا بودین؟...چیشده؟...چرا قیافتون درهمه!؟ سام کلافه دستی به گردنش کشید وتته پته گفت: -معذرت میخوام اما، اما من همه چیو به کمـیل گفتـ...، گفتم! با چشمای درشت شده بهش نگاه کردم: -شما، شما چیکار کردید؟!...چرا بهش گفتید؟!...اون حالش خوب نیست! سام-دیگه نمیتونستم نه اون ونه شما رو توی این وضعیت ببینم...دیبا وسرورخانم باید سزای عملشون رو ببینن! همون لحظه صدای کوبونده شدن در و صدای کارن دراومد: -درروباز کن سام...دروباز کن! سام به طرف در رفت وبازش کرد...کارن با استرس اشفته اومد داخل خونه که سام گفت: -چیشده کارن؟...چرا این طوری شدی؟ کارن با عصبانیت به سام گفت: -کمیل بیمارستانه...بیمارستان...میفهمی!؟ پاهام سست شد... دنیا دور سرم چرخید ونفسم حبس شد! زمزمه وار گفتم: -چه اتفاقی براش افتاده؟ کارن قطره ی اشکی که گوشه چشمش بود روپاک کرد وجواب داد: -شوک بهش وارد شده! سام حیرون وکلافه گفت: -من...من نمی دونستم اینجوری میشه! کارن-مگه چیکار کردی؟ حرفی نزد که کارن داد زد: -چی شده؟ سام-حقیقت رو گفتم! کارن کلافه گفت: -چی؟...تو چیکار کردی!؟ سام عین دیوونه ها گفت: -باید برم بیمارستان... بی درنگ با صدای لرزونم گفتم: -منم میام. سام-نه...دیبا وسرورخانم نباید تو رو ببینن! داد زدم: -دیگه برام مهم نیست! وبعد داخل خونه رفتم سریع مانتومو پوشیدم وشالمو سرم کردم واومدم بیرون... سام-خیلی خب... همراه سام وکارن به بیمارستان رفتم...به محض رسیدن از ماشین پیاده شدم وبه سمت ورودی بیمارستان رفتم...همون طور که توی راه رو جلوتر از سام وکارن حرکت و اتاقای دورو بر رو نگاه می کردم تا شاید بتونم کمیل رو پیدا کنم...سرور ودیبا رو دیدم بالاخره... دیبا روی زمین افتاده بود وزجه می زد وسرور خانم هم همون طور پر غرور و جدی روی صندلی نشسته بود! سرورخانم-میخوای از من وتو متنفر بشه؟!...تمومش کن! دستشو پس زدم و دستمو روی شیشه گذاشتم وهمون طور که به کمیل خیره بودم گفتم: -دیگه طاقت زجر کشیدنشو ندارم...نگاه کن!...داره ذره ذره آب میشه! سرورخانم-من هرگز به تو این اجازه رو نمیدم که بهش بگی...هرگز! باداد گفتم: -ولم کن...حالمو بهم میزنی!...توچه مادری هستی که حاضری زندگی پسرت نابود بشه اما نزاری واقعیت رو بفهمه!؟تو زندگیه پسرتو بازیچه ی دستت کردی! سرورخانم-ساکت شو... عین کسایی که هوا رودارن ازش میگیرن چندتا نفس عمیق کشیدم وجواب دادم: -تو منو وسوسه کردی...تو زندگیه سه نفرو بهم ریختی! سرورخانم- یادت باشه همه چی تقصیر من نبود!...توهم توی این گ*ن*ا*ه شریک بودی! داد زدم: -من حاضرم جونم رو بدم اما دیگه کمیل رو توی این حال نبینم...میفهمی؟ پرستار به سمتم اومد وبه زور روی یه تخت توی یه اتاق خوابوندم وآرام بخش بهم تزریق کرد که باعث شدتا مدتی خوابم ببره... *** خدا جون کمکم کن...باید چیکار کنم؟!...واقعیت رو به کمیل بگم یا نه!؟...حالا که فهمیدم زندست...حالا که فهمیدم داره نفس میکشه، باید چیکار کنم!؟ سام-روشنا خانم؟! به سمتش برگشتم وگفتم: -کجا بودین؟...چیشده؟...چرا قیافتون درهمه!؟ سام کلافه دستی به گردنش کشید وتته پته گفت: -معذرت میخوام اما، اما من همه چیو به کمـیل گفتـ...، گفتم! با چشمای درشت شده بهش نگاه کردم: -شما، شما چیکار کردید؟!...چرا بهش گفتید؟!...اون حالش خوب نیست! سام-دیگه نمیتونستم نه اون ونه شما رو توی این وضعیت ببینم...دیبا وسرورخانم باید سزای عملشون رو ببینن! همون لحظه صدای کوبونده شدن در و صدای کارن دراومد: -درروباز کن سام...دروباز کن! سام به طرف در رفت وبازش کرد...کارن با استرس اشفته اومد داخل خونه که سام گفت: -چیشده کارن؟...چرا این طوری شدی؟ کارن با عصبانیت به سام گفت: -کمیل بیمارستانه...بیمارستان...میفهمی!؟ پاهام سست شد... دنیا دور سرم چرخید ونفسم حبس شد! زمزمه وار گفتم: -چه اتفاقی براش افتاده؟ کارن قطره ی اشکی که گوشه چشمش بود روپاک کرد وجواب داد: -شوک بهش وارد شده! سام حیرون وکلافه گفت: -من...من نمی دونستم اینجوری میشه! کارن-مگه چیکار کردی؟ حرفی نزد که کارن داد زد: -چی شده؟ سام-حقیقت رو گفتم! کارن کلافه گفت: -چی؟...تو چیکار کردی!؟ سام عین دیوونه ها گفت: -باید برم بیمارستان... بی درنگ با صدای لرزونم گفتم: -منم میام. سام-نه...دیبا وسرورخانم نباید تو رو ببینن! داد زدم: -دیگه برام مهم نیست! وبعد داخل خونه رفتم سریع مانتومو پوشیدم وشالمو سرم کردم واومدم بیرون... سام-خیلی خب... همراه سام وکارن به بیمارستان رفتم...به محض رسیدن از ماشین پیاده شدم وبه سمت ورودی بیمارستان رفتم...همون طور که توی راه رو جلوتر از سام وکارن حرکت و اتاقای دورو بر رو نگاه می کردم تا شاید بتونم کمیل رو پیدا کنم...سرور ودیبا رو دیدم بالاخره... دیبا روی زمین افتاده بود وزجه می زد وسرور خانم هم همون طور پر غرور و جدی روی صندلی نشسته بود!
  4. ***کمیل*** منظورش چی بود؟...روشنا کی بود!؟ سام چرا این حرفا رو زد؟! چرا باید مادرم ودیبا دروغ می گفتن؟! دکمه ی بالایی پیرهنمو باز کردم...احساس خفه شدن بهم دست می داد...انگار توی یک فضای بسته وکوچیک، اکسیژن کم آورده بودم! منی که اشکم در نیومد، با گریه داد زدم از ته قلبم: -چــــــــــــرا؟!!!! دیوارا رو تکیه گرفتم وبه سمت اتاقم که طبقه ی دوم بود رفتم...تا دررو باز کردم، پاهام سست شد وتوی زمین افتادم...مغزم به حد فجیعی درد می کرد...کشون کشون خودمو به سمت پاتختی کشوندم ودستمو بلند کردم وخواستم که بسته ی قرصم رو از روی اون بردارم که یکدفعه بیهوش شدم ودیگه هیچی نفهمیدم. ***دیبا*** کلید روتوی قفل در چرخوندم ودرروباز کردم...پلاستیکای توی دستمو روی میز گذاشم وبه سمت طبقه ی بالا رفتم: -کمیل...کمیل! تقه ای به در اتاقش زدم اما جوابی نشنیدم...بازم هم درزد اما باز حرفی نزد...دستگیره رو پایین آوردم ودرو باز کردم اما با دیدن کمیل که روی زمین افتاده بود خشکم زد...به سمتش رفتم وچندبار به صورتش سیلی زدم اما بلند نشد... -وای نه...نه نه نه! با حالت دو از اتاق خارج شدم واز پله ها پایین اومدم وبه اورژانس زنگ زدم...مدتی طول نکشید که که رسیدیم بیمارستان وبعد بردنش داخل اتاق ودکتر رفت تا معاینش کنه...از پشت شیشه نگاهش می کردم...رنگ پریده...لاغر شده بود وبا هر دقایقی که می گذشت، شدت ضربان قلبم اوج می گرفت... -خدایا...نباید از دستش بدم...منو ببخش...ببخش! سرورخانم با چشمای گریون به سمتم اومد وگفت: چی شده؟ پسرم چش شده؟ جوابی ندادم وفقط با چشایی که اشک ازش سرازیر می شد، نگاهش کردم... با بیرون اومدن دکترش از اتاق به سمتش برگشتم وگفتم: -چیشده؟ چه اتافاقی براش افتاده؟ دکتر- به مغرش فشار اومده...حالت شوک بهش دست داده بوده...مگه نگفتم که نباید شوک وارد بشه بهش؟! وقتی که دید جوابی نمیدیم سری تکون دادوبه سمت اتاقش رفت. -اگه فهمیده باشه؟...اگه فهمیده باشه!...نه نه... سرورخانم-منظورت چیه دیبا؟...یعنی چی اگه فهمیده باشه؟ -باید بهش بگم...باید بهش بگم! وبعد عین دیوونه ها بلند شدم وداشتم به سمت اتاقی که کمیل توش بود می رفتم که سرورخانم دستمو گرفت وگفت: -چیکار میخوای بکنی؟ -باید همه چی رو بهش بگم...دیگه طاقت ندارم...
  5. رو به روی در خونشون ترمز کردم... اینقدر داغ کرده بودم که اصلا متوجه حرکاتم نبودم...به درشون نزدیک شدم وبا دست لرزون دکمه ی آیفون رو فشار دادم: کمیل-بله؟ -کمیل منم...سام! کمیل-به آقا سام...بفرما داخل! ودر روباز کرد...بیرون اومدو با هزار تا تعارف و لبخند منو به داخل راهنمایی کرد: کمیل-بشین تا برات یه شربت بیارم...حتما گرمته! می خواست بره که دستشو گرفتم وگفتم: -نمی خواد بشین...یه کار کوچیک دارم میرم! سری تکون داد و روی مبل روبه رویی من نشست وبا خوش رویی گفت: -میشنوم! بدون اینکه اصلا مقدمه چینی کنم گفتم: -کمیل، دیبا زنت نیست! یک دفعه بلند شد...صورتش از عصبانیت سرخ شده بود...به سمتم اومد وباداد گفت: -سام چرا چرت وپرت میگی؟ دیبا زن منه! با دست کنارم نشوندمش: -نه کمیل...دیبا اصلا تعهدی نسبت به تو نداره تا زنت باشه! کمیل همون طور که نفس های نامنظم می کشید گفت: -دیگه نمیخوام بشنوم! -اما کمیل این واقعیه...روشنا زنته نه دیبا! کمیل پوزخندی زد: -سام، روشنا کیه؟! چرا این دروغا رو داری سرهم میاری؟! -من چرا باید بهت دروغ بگم؟ روشنا زنته! کمیل- سام، برو بیرون!پ -اما... داد زد: -برو بیـــــــــــــرون! میخواستم مقاومت کنم اما به زور منو انداخت بیرون...پشت در خشکم زده بود...چرا باور نکرد!؟ چرا هیچی رو به خاطر نیاورد!؟
  6. توی خونه روشنا اینا بودم وهی از این ور به اون ور می رفتم...کارن وسارینا هم بودن وهر دوهم از زنده بودن کمیل خبر داشتن اما هیچ کدوم به روشنا نگفته بودن. روشنا پاهاشو بغل کرده بود وزار زار اشک می ریخت....جای تعجب بود که توی این یه ماه هر بار که اسم کمیلو می شنید اشکش دم مشکش بود وتمومی نداشت! چرا اینقدر باید عذاب می کشید....یک دفعه یه فکر به سرم زد...حتما تنها کسی که میتونه حقیقت و افشا کنه منم! به سمت روشنا برگشتم وروی مبل نشستم: -روشنا خانم؟ با صدا کردن اسمش کارن وسارینا ومادرشم برگشتن وپرسشگرانه نگاهم کردن...ادامه دادم: -باید واقعیتو بهتون بگم...شاید تنها کسی که میتونه پرده از این ماجرا برداره منم و... کارن وسط حرفم پرید: -سام خواهش میکنم نگو! روشنا با صدای گرفته وکنجکاوی گفت: -چی رو نگه کارن؟ دید حرفی نمی زنیم دوباره پرسید: -خواهش می کنم....چی رو من باید بدونم که بهم نمی گید؟!؟ سرمو به سمتش چرخوندم واروم گفتم: -کمیل... کارن-تموم کن سام!!!!!! اهمیتی بهش ندادم وادامه دادم: -کمیل... روشنا داد زد: -کمیل چی؟!؟!؟ -کمیل زندست...اون نمرده! روشنا پس افتاد وهمون طور که دستش روی قلبش بودگفت: -چ...ی؟! کمیل زند...ست؟ سرمو تکون داد: -اره اون زندست ...سرور خانم دروغ گفت...اون هم به شما وهم به مادرتون دروغ گفت! کارن از روی مبل بلند شد وخواست به سمتم حمله کنه که سارینا جلووشو گرفت: -گفتم تموم کن! حرفی بهش نزدم...این عصبانیتش عادی بود...نمی خواست مادرشو دروغ گو خطاب کنم اما خب حقیقت داشت! -روشنا خانم شما هر کاری بگید من همون کار رو می کنم...کافیه بگید که برم وبه کمیل همه چیو بگم...اون الان زیر یه سقف با دیبا داره زندگی می کنه...اونا بهش گفتن که زنشه اما هیچ تعهدی نسبت بهش نداره! روشنا رو به کارن با گریه گفت: -خیلی پستید...چطور تونستید این کار رو با من وکمیل بکنید....چرا...اخه چرا؟؟؟ چرا اینقدر خودخواهی کردید؟ کارن بدون اینکه جوابی بهش بده از خونه بیرون رت وسارینا هم که موندن رو لازم ندونست با گفتن یک ببخشید به دنبالش رفت. -می خواید بهش بگم؟ روشنا عین دیوونه ها سر تکون داد: - نه نه نمی تونم زندگیشو بهم بریزم...حاضرم خوشبخت باشه اما زندگیش بهم نریزه! با حرص گفتم: -اما اون شوهر شماست...همسرتونه نه شوهر دیبا!...همه ی اینا یه اتفاق شوم بود که باید زود تموم بشه وگرنه کمیل بیشتراز این ضربه می خوره! روشنا داد زد: -نه! وبعد به سمت اتاقش رفت ودر رو محکم بست... از روی مبل بلندشدم و به مادر روشنا که بهت زده نگاهم می کرد ببخشیدی گفتم واز خونه بیرون اومدم. نمی تونستم بزارم روشنا بیشتر از این عذاب ببینه! *** روز به روز روشنا حیرون تر از همیشه می شد وهر روزشو با عکسای کمیل سر می کرد. باید زودتر این بازی مسخررو تموم می کردم. دیگه تصیممو گرفتم...باید به کمیل واقعیت رو می گفتم. از روی تختم بلند شدم وسریع لباسمو عوض کردم واز خونم اومدم بیرون وماشینمو از پارکینگ بیرون اوردم وبه سمت خونه ی مثلا مشترک دیبا وکمیل روندم.
  7. مدام فکرم مشغول بود که با شنیدن صداش به خودم اومدم: سام-روشنا خانم پشت خط هستین؟! با تته پته جواب دادم: -بل...ه...بله هسـ...تم! سام-حالتون معلومه خوب نیست...خواهشا یک ذره استراحت کنید! مغزم هنگ کرده بود...دقیقا نمی دونستم باید چی بگم...ناخداگاه جواب دادم: -کارندارید؟! سام سرفه ای کرد: -کاری دارید که عجله در قطع تماس دارین؟! -نه...نه! اما، حرف دیگه ای ندارم! سام نفسش رو بیرون داد: -خیلی خب...فعلا! آروم خداحافظی گفتم وباعجله تماس رو قطع کردم ودوباره سرم رو روی بالش گذاشتم وبه کمد دیواری چشم دوختم. چقدر احساس پوچ بودن میکردم! گیج شده بود...اتفاقاتو مرور کردم: تصادف کمیل...مراسم سوم وهفتم نگرفتن برای کمیل...حرف گنگ سام...اینا چه معنی ای می داد؟! با حرص از روی تخت بلند شدم...کلافه شده بودم از این همه فکر وخیال! با دیدن عکس کمیل ذوی میز عسلی، دوباره غم دلم تازه شد وزخمش دوباره درد گرفت! ***سام*** همه چیز زودتر از تصوراتم گذشت...یک ماهی گذشته بود وروشنا روز به روز شکسته تر می شد. درسته که می گن تا چیزیو از دست ندی، قدرش رو نمی دونی! سرم روسریع تکون دادم.کمیل که نمرده بودفقط اون خبر نداشت که زندست! من هم باید هرچه زودتر حقیقتو به همه می گفتم. نمی تونستم بزارم که کمیل طبق گفته های مادرش فکر کنه دیبا زنشه!!!آره! سرورخانم به کمیل گفته بود دیبا زنشه در صورتی که اصلا دیبا هیچ نسبتی باهاش نداشت وهمین موضوع منو عصبی می کرد! باید خیلی زود تصمیم می گرفتم. آقا حسین به خاطر همین کارهای سرورخانم سکته کرد وچندروزه که تحت مراقبه! دیبا که اصلا تو پوست خودش نمی گنجه! روزی که رفتم سر سرورخانمداد زدموگفتم که همه چی رو می دونم، سرورخانم تنها یه پوز خندزد! چقدر یک آدم می تونست پست ونفرت انگیز باشه!
  8. ***روشنا*** به زور بلند شدم وهمراه مادرم به خونه رفتم. چطور میتونستم بزارم که هیچ مراسمی بجز چهلم برای کمیل گرفته نشه!؟ خیلی پشیمون بودم از انجام دادن کارهایی که باعث شد کمیل عصبی وناراحت بشه! با چشم هایی که بزور باز بود تلوتلوخوران به سمت اتاق رفتم و تن بی جونم رو روی تخت انداختم...قطرات اشک روی گونم می ریخت بی اختیار...بدجور خسته بودم...احساس بی پناه بودن می کردم. احساس می کردم که تنها اختیار زندگیمو بعد از پدرم از دست دادم...دیگه دیوار استواری نداشتم که بهش تیکه کنم! آهی از ته قلبم کشیدم وچشمای خستم بعد از دقایقی بسته شد وبه خواب فرو رفتم. *** باصدای گوشیم چشمامو سریع باز کردم وبی اختیار هل دکمه ی اتصال رو فشردم: -ب...له؟! سام-سلام روشنا خانم. با بغض گفتم: -آقا سام شمایید؟! بعد از لحظاتی صداش دوباره توی گوشم پیچید: -بله، خودم هستم...بهترین؟! یک دفعه با پرسیدن این سوالش بغضم ترکید...هق هق کنان جواب دادم: -نه! اصلا خوب نیستم. سام-می دونم خیلی سخته تحمل کردن این درد اما باور کنید ا که خود کمیلم راضی نیست از این همه غصه خـ... وسط حرفش پریدم: -اون نمیخواست بمیره! اون هنوز میخواست زندگی کنه!!! سام هوووفی کرد و اروم تر گفت: -به هر حال اینقدر غصه نخورید! ماه هیچوقت پشت ابر نمی مونه! بااین حرفش ذهنم مشغول شد...یعنی چی ماه هیچوقت پشت ابر نمی مونه؟! هدف اصلیش از گفتن این جمله چی بود؟!
  9. روشنا خودش رو روی خاک انداخت وبا دستش مشت مشت خاک رو می ریخت اونور واینور. حالم خیلی بد بود. از اینکه روشنا رو اون طوری می دیدم. دیبا کاملا عادی بنظر می رسید. کاملا معلوم بود که از زنده بودن کمیل خبر داشت! دیگه نمی تونستم تحمل کنم. اشک های جاری شدمو پاک کردم وبه سمت خروجی قبرستون رفتم. توی ماشینم نشستم وبه رو به رو خیره شدم. چه قدر یک فرد میتونست دروغگو باشه...چه قدر! *** نمی دونم چقدر گذشته بود که دیدم تمام فامیل ها و خانواده ی کمیل دالرن به سمت خروجی میان. اول خواستم پیاده شم اما نتونستم...یعنی اصلا نمی تونستم با اون دروغگو نفرت انگیز مواجه شم! مادر روشنا که حالش دست کمی از روشنا نداشت، زیر بازوی دخترشو گرفته بود وبه سمت تاکسی ای که گرفته بود می بردتش! پشت سر سرورخانم حرکت کردم وبه سمت خونه ی کمیلینا روندم. باید این بازی ای رو که تازه استارتشو زده بودن رو تموم می کردم...هرچه زودتر بهتر! جالب بود که به تمام فامیلا گفته بودم مراسم سوم وهفتم ندارن وفقط چهلم میگیرن! وقتی که به جلوی خونشون رسیدم، بدون اینکه بفهمن پشت سرشون داخل خونه رفتم وپشت در نیمه باز سالن منتظر موندم. شاید منتظر یک عکس العمل حداقل از اقا حسین بودم که البته لحظات انتظارم زیاد طول نکشید! اقا حسین فریاد زد: -چرا این بازی رو شروع کردی؟! چرا! سرورخانم کاملا اروم روی مبل نشست وکیفش رو گوشه ی اون گذاشت: -خودت خوب می دونی که من از روشنا متنفرم...هم از اون وهم از پدر بزرگش که قصد مردن نداره!...این بهترین فرصت بود که انتقامم رو از هر دوشون بگیرم ودیبا که همیشه اریزو داشتم عروسم باشه، عروسم شه! اقا حسین با شک وتردید گفت: -چی میگی؟! کمیل زندست وروشنا زنشه! سرورخانم پوزخندی زد: -مگه ادمی که مرده دیگه همسر کسی محسوب میشه؟! شوک بدی بهم وارد شد. این چی میگفت؟! اینقدر راحت داشت پسرشو بازیچه می کرد؟! یعنی چی؟!
  10. ***سام*** چرا باید اینکار روبا روشنا می کرد!؟ به اینده ی شومی که ممکن بود بااین کارش درست بشه کمی فکر نکرد؟! حالم حتی از خودم داشت بهم میخورد. از خودم که جرئت گفتن حقیقت رو به روشنا نداشتم. شب بود ودیگه نمی تونست مراسم تشییع جنازه رو بگیرن! تشییع جنازه؟! اصلا جنازه ای وجود داشت؟! اصلا کمیل مرده بود؟! خندم می گرفت! اینقدر سریع داشت همه چی پیش می رفت که اصلا درک کردنش رو برام سخت می کرد. اونا حتی من رو هم میخواستن گول بزنن! اقا حسین چی؟! اونکه از ته قلبش میگفت که روشنا رو دوست داره اما حالا چرا افسارش رو به دست سرورخانم داده بود تا با نقشه های خطرناکش زندگی هردوتا رو خراب کنه؟! *** امروز دقیقا همون روز شوم بود! خودشون خبرنداشتن اما من فهمیده بودم که جنازه ی دیگری روبه جای کمیل می خواستن دفن کنن! هنوزم همه چی برام گنگ بود.چه فکری توی اون سرش بود که اینکارها رو داشت می کرد!؟ چرا اقا حسین هیچ اعتراض وحرفی نمیزد؟ چرا جلوی کارهاشونمی گرفت؟! اینقدر چراها توی سرم می چرخیدن که حالم داشت بهم می خورد. ساعاتی گذشته بود حالا من به ظاهر بالای سر قبری با نام کمیل کمالی بودم اما اون جنازه ای که درش خاک شده بود، خودکمیل نبود؟! اگه کمیل همه چی رو به خاطر میاورد چه اتفاقی میوفتاد؟! مطمئنا همه ی نقشه های سرورخانم نقش براب می شد وکمیل حالش دوباره بدتر از همیشه میشد؟! یعنی اون رحم نداشت؟! بااینکارهای خطرناکش که اینده ی پسرش رو بهم می ریخت، اسم خودش رو مادر می ذاشت؟!
  11. ***روشنا*** امکان نداشت که حقیق داشته باشه! کمیل که نامردنبود! کمیل که به من قول داده بود که هیچوقت تنهام نزاره! سرورخانم چرا گریه می کرد؟! واقعا کمیل رفت!؟ رفت ومن رو با این همه بدبختی تنها گذاشت! پاهام سست شد وروی زمین افتادم. همزمان با افتادن من سام از روی صندلی بلندشد وهل به سمتم اومد: -حالتون خوبه؟ با زجه گفتم: -مگه می تونم خوب باشم...کمیل مرده...مردزندگیم تنهام گذاشت! سام خواست بلندم کنه که خودم رو عقب کشیدم واز روی زمیت تلو تلو خوران بلندشدم وبه سمت خروجی بیمارستان رفتم. یعنی اینقدر من شهامت داشتم که ببینم روی کمیل ملافه سفید کشیدن و دارن به سردخونه می برنش!؟ نه! من اینقدر شهامت نداشتم. ترسو بودم. ترسم از دیدن پرپرشده ی عشقم بود! انگار نفس کم اورده بودم. انگار اون روز اخرین روزی بود که من روی زمین خدا داشتم زندگی می کزردم ونفس های اخرم رو می کشیدم. از پشت سرم صدای پایی شنیدم. به عقب نگاهسی نکردم که دیدم سام کنارم اومد و با بغضی که سعی داشت قورتش بده گفت: -دراین شرایط نباید اینقدر خودتون رو عذاب بدید. هر گسی روزی از این دنیا میره...شاید تقدیر اینطوری براش رقم زده! نمی تونستم حرفش رو باورکنم. چطوراینقدر سرد وعادی برخورد می کرد. مگه اون دوست صمیمی ای که کمیل رو برادر خطاب می کرد؟! روی نیمکت نشستم. اینقدر حالم بدبود که فقط دوست داشتم چشمام رو ببندم ودیگه هیچی نفهمم. ازاین دنیایی که نا عادلانه باهام برخورد کرد بیزار بودم! یعنی تنها مدت خوشبختی من وکمیل، پنج ماه بود!؟ سام که دید حالم اصلا خوش نیست دیگه اصراری برای اینکه خودم رو کنترل کنم نکردو به سمت ساختمان بیمارستان رفت. مادرم که بااون حال روی تخت افتاده بودو از دوری پدرم رنج می برد ومن حالا داغ دیده ی عشقی بودم که با نامردیش منو تنها گذاشت! یعنی باید باور می کردم؟! تا می خواستم این موضوع وحشتناک رو هضم کنم مدت زیادی طول می کشید. به تنهایی لازم داشتم...به جایی خلوت که هق هق هایم رو اون جا خالی کنم!
  12. سرورخانم-یعنی یگه هیی یادش نمیاد؟! دکتر- هیچی! اما ممکنه یک حرف ویک نشانه باعث یاداوری خاطراتش بشه!...همون طورکه می دونین کمیل جان یک بار چراحی مغزواعصاب داشتن وهر حرفی می تونه دوباره باعث وارد شدن فشار عصبی به اون بشه! سرورخانم-به فکر فرو رفت وهمون طورکه فکر می کرد گفت: -باشه...ممنون دکتر...همین که زنده مونده خیلیه!...فقط یک چیزی! ابروهامو بالا دادم وبیشتر دقت کردم...یعنی چه چیزی میخخواست به دکتر بگه!؟ سرورخانم-فقط درخواستی از شما دارم! دکتر-هرچی باشه قبول میکنم! سرورخانم-میشه بگید که مرده؟! دکتر-برای چی؟!...اون که زندست! سرورخانم-حتما علتی داره! دکتر-سری تکون دادو گفت: -باشه...هرچی نباشه پستونه وشما مسئولیت اونو برعهده دارید! سرورخانم-لبخند موذیانه ای زد وگفت: ممنون! سریع از اتاق دور شدم وبه سمت روشنا واقا حسین رفتم که یه وقت شک نکنن وگرنه همه چی بهم می ریخت. از وقتی که سرورخانم اون خبررو شنیده بود مدام توی فکر بود. حالم ازش بهم خورده بود...چطور می تونست اونقدر پست باشه که این کاررو بکنه! چه فکر کثیفی توی اون ذهن خرابش بود؟! نمی دونستم چرا اما دلشوره بدجوربه دلم افتاده بودو داشت دیوونم می کرد! جالب بود که از وقتی از اتاق بیرون اومده بود داشت گریه می کرد. وقتیم که خواست چیزی بگه دکتر اومدو تسلیت گفت! وای که چقدر این دو فرد می تونستن پست باشن که با احساسات یک دختر جوون بازی کنن...روشنا شکسته شد. من خودم شاهد شکسته شدنش بودم اما نمی تونستم دم بزنم وچیزی بگم!
  13. جدید روشنا-اتفاقی افتاده؟! عصبانی بهش نگاه کردم: - به نظر شما اتفاقی افتاده؟! خواستم به سمت خروجی بیمارستان برم که پشیمون شدم از لحن حرف زدنم ودوباره به سمتش برگشتم. همچنان گنگ وگیج به من خیره بود...چندقدم به سمتش برداشتم وگفتم: -معذرت میخوام...کمی عصبی بودم! وبعد لبخند بی جون وتلخی زدم وازش دورشدم وبه سمت خروجی بیمارستان رفتم. سرم به حد فجیعی درد می کرد واعصابم خوردبود! عادتم بود هربار تندبرخورد می کردم باکسی زودپشیمون میشدم...حالاهم از رفتار خودم با آرشاوین پشیمون بودم. هوووفی کردم وسوار ماشینم شدم وسرم رو روی فرمون گذاشتم چشمام رو بستم. از اینکه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم خیلی کلافه بودم. یه قرص از توی داشبورد برداشتم و بطری اب معدنی رو از روی صندلی کناریم برداشتم وهمراه قرص خوردم. وبعداز اون دوباره چشمام رو بستم وسعی کردم کمی بخوابم. *** اینقدر همه چی زودمی گذشت که اعصابم خورد شده بود. پنج روز بود که کمیل توی کما بود ومن همراه روشنا برعکس سرورخانم واقاح ساعت حدودای شش ونیم بعدازظهربودکه متوجه شدیم دکتر وپرستارها به سمت اتاقی که کمیل توش بود میرن. روشناخواست بره دنبالشون که سرورخانم محکم دستشو گرفت ونزاشت که بره. بعداز یه نیم ساعت دکتر کمیل به سمت ما چهار نفر اومد وگفت: -میخواستم با یکی از شما صحبت کنم. روشناخواست بلند شه که سرورخانم دوباره دستشو کشید ونشوندش وخودش بلندشد وهمراه دکتر رفت. منم که کمی قضیه برام بودار بود بلندشدم وبدون توجه به روشنا واقا حسین به سمت اتاقی که دکتر وسروخانم داخلش رفته بودن رفتم واز لای درکه نیمه باز بود میتونستم هردوشون رو ببینم وحرفاشون روبشنوم: دکتر-پسر شما بهوش اومده اما وضعیش چندان خوب نیست!...ضربه ای که به سرش وارد شده باعث فراموشی گرفتنش شده! با شنیدن اسم فراموشی چشمام گده شد. باورم نمیشد...یعنی کمیل دیگه هیچی یادش نمیومد! جدید
  14. به سمتش رفتم وکنارش روی صندلی نشستم واروم گفتم: -سلام دستش رو از روی چشماش برداشت وسرش رو به طرفم چرخوند : -سلام صداش می لرزید. از اینکه اینقدر توی زندگی مشترکشون عذاب میکشیدن ناراحت بودم. دلم برای هر دوشون می سوخت. کمیل رفیق چندین وچندسالم بود وروشنا که زنش بود روعین خواهر خودم می دونستم ودوست داشتم به هر دوشون کمک کنم. کلافه دستی به گردنم کشیدم وبه زمین خیره شدم. سه روز بود که کمیل توی کما بودو کلی دستگاه بهش وصل شده بود. اگه خدای ناکرده از دنیا می رفت من یک ودوست خوب رو از دست می دادم! نمی دونم چقدر زمان گذشته بود که صدای گوشیم منوبه خودم آورد. از توی جیبم بیرون آوردم ودکمه ی اتصال رو بدون اینکه ببینم کیه فشاردادم. -بله؟! آرشاوین-سلام سام. کاملا جدی جواب دادم: -سلام. آرشاوین- شنیدم که کمیل تصادف کرده! -آره...توکماست! هل جواب داد: -کما؟!؟!؟ چندوقته؟ کلافه نفسم رو بیرون دادم وبا صدایی که دورگه شده بود گفتم: -سه روز...ه! ارشاوین ازپشت خط داد زد: -سه روزه؟! وبعداز چندلحظه آروم تر گفت: -چرا بهم نگفتین؟چرا!؟ -من کی بهت میگفتم؟!ها؟ یه دفعه از کوره دررفتم واز روی صندلی بلندشدم که روشناهم با ترس از جاش پرید: -اگه تو اونقدر اون شب گرم نمی گرفتی مطمئنا هیچوقت این اتفاقا برای کمیل نمیوفتاد! آرشاوین- خودت خوب می دونی تقصیر من نبود...خودش حساس شد! -ببین آرشاوین من تورو مقصر می دونم وخودت خوب می دونی نظرم هیچوقت تغییرنمی کنه!...توبودی که گندزدی به همه چی! من من کنان گفت: ب...ببین... نزاشتم حرفش رو کامل بزنه: -آرشاوین تو مقصری! وبعدبالحن آروم تری گفتم: -دیگه هم به من زنگ نزن! وتلفن رو درجا قطع کردم بدون اینکه منتظر ادامه ی حرف زدنش باشم!
  15. دیگه نمی تونستم بیشترازاین تحمل کنم که کوچیکم کنه! باورنمیشد...پدربزرگ من این کارروکرده باشه! اون که دستش توی کار خیره وهر ساله به فقیرا کمک میکنه!. پس این حرف ها!...نه نه امکان نداره. از روی نیمکت بلندشدم وبه سمت ورودی بیمارستان رفتم. کمیل همچنان بیهوش بود. قلبم عین یک گنجشک کوچیک می تپید ودستام از شدت استرس میلرزید. این ماجراها درست از زمان همون مهمونی که آرشاوینم توش حضورداشت شروع شد! سرم تکون دادم...نه! من خودم اشتباه کرده بودم ومیخواستم به گردن آرشاوین بندازم! اول اون دعوا وبعد مرگ پدرم وحالا تصادف کمیل! داشت کم کم باورم میشد که مارو نفرین کردن! روی صندلی توی راه رو نشستم. یعنی تنها راه امیدمون دعا کردن بود؟! چشمام رو بستم...چشمام رو بستم واز خدا خواستم که کمیل رو بهم برگردونه! ***سام*** ازخونه بیرون اومدم وسوارماشین شدم وبه سمت بیمارستان روندم. مغزم سوت میکشید واعصابم کاملا خط خطی بود. یک لحظه چشمرمو بستم ودوباره باز کردم وسعی کردم تا روی رانندگیم تمرکز کنم. یعنی چرا باید این اتفاق میوفتاد؟! چراباید کمیل تصادف میکردوبه این حال وروز میوفتاد؟! مگه چیکارکرده بود!...اون فقط میخواست زندگیشو بکنه وحالا باید اینطوری از بین ما می رفت. ناخداگاه کشیده ی محکمی به صورتم زدم وعین دیوونه ها به خودم گفتم: -میفهمی چی میگی؟!...کمیل به همین راحتی ها از این دنیا نمیره! اون به همین راحتی چشمش رو روی خانواده وزن ودوستاش نمی بنده ونمیره! به خودم که اومدم دیدم روبه روی در بیمارستانم. از ماشین پیاده شدم وبا عجله بت سمت ورودی رفتم. باآقا حسین که عین پدر خودم بود دست دادم وبه سرورخانم سلام کردم اما روشنا رو ندیدم. سرم رو کمی به دور واطراف چرخوندم که دیدم روی صندلی آخر راه رو نشسته ودستاش رو چشماشه!