MAHSA.S

كاربر نيمه فعال
  • تعداد ارسال ها

    365
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

آخرین بار برد MAHSA.S در تیر 1 2017

MAHSA.S یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

درباره MAHSA.S

  • درجه
    كاربر نيمه فعال

آخرین بازدید کنندگان نمایه

860 بازدید کننده نمایه
  1. سلام دوستای خوبم... می دونم خیلی دیر عکس شخصیت هارو گذاشتم . راستش دیگه پشیمون شده بودم ازاینکه عکس شخصیت هارو بذارم ولی خیلی برای پیداکردن چهره هایی که توی ذهنم بود وقت گذاشتم واینکه بعضی از دوستامم لطف داشتن و دلشون میخواست عکس هارو ببین این شد که دیگه تصمیم گرفتم عکسارو بذارم. گیتی—هستی http://uupload.ir/files/mmtl_گیتی_هستی.jpeg مانی http://uupload.ir/files/w7ln_مانی.jpeg مسیح http://uupload.ir/files/462a_مسیح.jpg پویان http://uupload.ir/files/znyw_پویان.jpg آرمان http://uupload.ir/files/4wqs_ارمان.jpg منتظر نظراتتون هستمااا مرسی دوستای عزیز
  2. نه پادشاه دیوانه؟
  3. سلام به همه ی نویسنده های شرقیِ انجمنمون... این تاپیک رو زدم چون هرکس اگر بخواد کلمات رو کنار هم بچینه وفقط یه جمله کوتاه هم بنویسه ،دوست داره اون جمله رو به بهترین نحوش روی کاغذ بیاره و شاید ذهنش رو درگیر یه سری سوالات کنه... این قسمت به محتوای متن می خوره؟ اینجا رو چطوری توصیف کنم؟ چطوری به ایده ضعیفم بال وپر بدم؟ چه سبکی جذاب تره؟ اصلا... اسم متنم رو چی بذارم؟ اسم شخصیت هام رو چی بذارم؟ این سوالا میتونه مالِ یه متن کوتاه باشه،حالا حجم عظیم سوالاتی که توی ذهن یه نویسنده موقع نوشتن براش پیش میاد روکه تصور کنید! مطمئنا هرکس یه داستان هرقدر کوتاه هم نوشته باشه این سوالات ذهنشو درگیر کرده وگاهی اوقات نمی تونیم تنهایی به جواب برسیم. این جاست که می تونیم همدیگه رو کمک کنیم وتوی این تاپیک به نتیجه برسیم... پس از امروز هرسوالی که داشتیم ونیاز به کمک بود اینجا به هم دیگه کمک می کنیم. درهر موردی که بود... مثلا: اسم رمان ، اسم شخصیت ها و کمک کردن تو قسمت هایی که دیگه ذهن خودمون قفل می کنه و.... امیدوارم بتونیم تونوشتن داستان های زیباتر وجذاب تر بهم کمک کنیم..
  4. جانان عشق رو خوندم بنظرم قشنگ بود اگه ژانر عاشقانه خواستید بخونیدش جالبه
  5. سلام بچه ها... من بعد کلی وقت تونستم یه رمان بخونم انقدر قشنگ بود نتونستم معرفیش نکنم حتما رمان در اغوش باد رو بخونید قشنگه....
  6. جیغ جیغویی...راستگویی...انتقد پذیری می شناسم که می گما...:-P
  7. سلام بهار عزیز ازنقدت ممنونم. ازبابت توصیف خونه و...بنظر خودمم خیلی واضح نبود ونتونست اون طور که باید مفهوم رو برسونه وسعی می کنم تونوشته های بعدم این مشکلو برطرف کنم. متنی هم که فرستادی هم ویرایش شده اش رو ازسال نکردم وتوی متن ویرایش شده درستش کردم. بازم از نقدت مچکرم دوست عزیزم.
  8. رمان تظاهر مهسا صفری http://forum.93ia.ir/index.php?/topic/10787-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-mahsas-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C/
  9. *گیتی* وقتی نگاه کردم به،اون دوتا عروسک به این فکر می کردم که واقعا آرزوی بچگی من وهستی برآورده شده بود. شب قشنگی بود امشب. چراغ شبو خاموش کردم... امشب همش می ترسیدم نکنه بابایی بگه با آرمان برم خونه،واسه همین به بهونه اینکه واسه آخرین بار می خوام باهستی یه جا بخوابم خونه نرفتم. وقتی کسی اون جا منتظرم نیست ومشتاق دیدنم نیست... چرا برم؟ پتو رو کشیده بودم روی سرم وگوشیم توی دستم بود. —من ،هنوزم دوستت دارم این ،پیامی بود که به دستم رسید. قلبم ازجا کنده شد... یعنی کی این پیام رو بااین شماره ناشناس برام فرستاده؟ من خاطره خوشی ازاین پیامک ها ندارم... یه لحظه صحنه ای که پویان خورد زمین وازش خون جاری شد اومد توی ذهنم... چشمامو بستم وسعی کردم بهش فکر نکنم که دراتاقم یاز شد ویکی پر سرو صدا وارد اتاقم و سکوت اتاقم رو شکست . بااین صداها یکی اومد طرفم وخودش رو انداخت روی من که زیر پتو بودم. ناخواسته داد زدم. — آخ... خنده ی بلندی سر داد و با خوشحالی گفت : —چی شدی ؟ سرمو گرفتم واز زیر پتو بیرون اومدم و بادیدن هستی تعجب کردم. —هستی!! دوتایی زدیم زیر خنده وکنار همدیگه خوابیدیم وزل زدیم به ستاره های شبرنگ اتاق. —این دوتا رو... نگاهی به هستی انداختم که عروسکاتوی دستش بودن. —دیدی آخرشم باپررویی به خواسته ات رسیدی؟کل دنیارو گشتی یه داداش واسه آرمان پیدا کردی زنش شدی! —بله ،پس چی؟ عروسکارو بغل کرد وگفت: گیتی... —هوم؟ —یعنی الان مسیح داره چکار می کنه ادای گریه کردن دراوردم وگفتم :هستی، توروخدا بس کن... خندید وگفت :الکی مثلا تو به فکر آرمان نیستی؟ هیچی نگفتم وخنده از روی لبام برداشته شد... نه،نگران این نیستم که آرمان کجاست. نکران اینم که من کجام؟ توی قلب آرمان هستم؟ هستی پاشو انداخت دور شکمم وگفت :ولشون کن داداشای افسانه ای رو ،خودمونو عشق است... من خیلی خسته ام... اینو گفت وخمیازه ای کشید. منم چند لحظه توی فکر بودم. به هستی که نگاه کردم ،خواب بود. گونشو بوسیدم وخوابیدم. صبح باید می رفتم سر قرار نباید دیر می کردم. ....... — سلام... نشستم پیشش وگفتم: دلم خیلی برات تنگ شده بود. نبودی ببینی دیشب خونه چه خبر بود. هستی فندقه نامزد کرد. یادته بچه بودیم به هستی می گفتی فندق؟ به منم می گفتی پسته... واست هدیه آوردم... یه...یه...(بغضمو قورت دادم) شیشه گلاب،گل... همون طور که سنگ سرد مامان رو می شستم وبغضمو قورت می دادم گفتم: مامان همیشه بهم می گفتی باید مراقب هستی باشم. بااینکه همش ده دقیقه ازش بزرگترم ولی بعد از تو من شدم مادرش. مامان جات خیلی خالیه... مامان دلم می خواد بیای وبرام قصه بگی... دلم گرفته مامان... ازاینکه نیستی دلم گرفته. ازاینکه همه مثل تو تنهام می ذارن خسته شدم. گل هارو چیدم روی سنگ... مامان نمی دونم باید چکار کنم. بیا کمکم، یه دختر بدون مامانش هیچه... حس می کنم دیگه کسی نیست که یه شونه بهم هدیه بده بی منت واسه گریه. نگاهی به اطراف انداختم. همه جا ساکت وخلوت. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. نفس عمیقی کشیدم. هوا سرد بود. داشتم خودمو درد و دل می دادم که گرمی دستی رو ،روی شونم حس کردم... بالای سرم روکه نگاه کردم آرمان رو دیدم. نشست کنارم ... دکمه های کتش باز بود ویک طرف کتش رو انداخت روی دوشم واز شونم گرفت. حالا توی آغوش گرمش بودم. باصدای لرزون اسمشو صدا زدم. بدون اینکه نگاهم کنه گفت :تنهایی رو چطور قسمت کنم وقتی همه ی وجودم تورو می خواد؟ فقط خیره شده بودم توی چشم های مشکی اش که به عمق شب بود. باصدای لرزون وچشایی پراز اشک گفتم :منو می بخشی؟ چندلحظه نگاهم کرد وبعد چشماشو بست وپیشونی ام رو بوسید. وقتی ازم جدا شد،اون لحظه همه ی احساسات وجودمو توی یک کلمه خلاصه کردم و بهش گفتم: دوستت دارم محکم تر منو به خودش فشرد وگفت :منم دوستت دارم زندگی... ببخش اگه دوری کردم ازت... فک کردم می تونم بدون تو زندگی کنم ولی هر لحظه که ازت دور بودم بهت وابسته تر شدم...دیشبم بهت گفتم،هرروز تکرارش می کنم ...دوست دارم میون هق هقام گفتم :آرمان دیگه تنهام نذار. خیلی سخت بود بدون تو خیلی... محکم منو به خودش فشرد وسکوت کرد. سکوتی که عشق ازوجود عشقی باارزش توی قلبش خبر می داد... .... خسته ام از تظاهر به ایستادگی از پنهان کردن زخم هایم زور که نیست ! دیگر نمی توانم بی دلیل بخندم و با لبخندی مسخره وانمود کنم ،همه چیز رو به راه است...! اصلأ دیگر نمی خواهم که بخندم می خواهم لج کنم با خودم با تو ، با همه ی دنیا...! چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی....؟؟! خسته ام .... بی تو من،دیگر من نیستم! یاتو... یاهیچ... یاتو ،یاکنار می کشم از زندگی. خسته ام از تظاهر به زنده بودن درحالی که بی تو مرده ام. تنها باتو می توانم عشق راتجربه کنم... بعد از این سختی ها... تنهایم نگذار... حالا که اینجایی ،حالا که مرا درآغوش کشیدی از خدا دیگر هیچ نمی خواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را می خواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی… *پایان* *مهر95-فروردین96* *مهساصفری*
  10. خیلی... مامان نرگسم نبود ولی خیلی حس قشنگی داشتم وقتی الهام خانوم مادرانه پیشونی ام روبوسید. نه تنها من بلکه گیتی روهم خیلی دوست داشت. شاید بشه گفت من وگیتی هم یه جورایی طعم مادر داشتنو بعد از چندسال دوباره حس کردیم. همه جمعمون جمع بود و مشغول گفت وگو بودیم که کسی زنگ زد. تعجب کرده بودیم چون اون موقع شب منتظر کسی نبودیم. آیفون رو برداشتم وهرچقدر پرسیدم کیه جواب نداد. راستش یکم ترسیده بودم. بدون اینکه به کسی بگم یواشکی رفتم حیاط تا درو باز کنم. قد بلندی داشت و پشتش به در بود. همینکه درو باز کردم برگشت سمت من. ازدیدنش جیغ بلندی کشیدم... —مانی... پریدم بغلش وماچش کردم. —خیلی بدجنسی ،چرا الکی گفتی نمی تونی امشب بیای؟ —می گفتم که الان انقدر خوشحال نمی شدی دروبراش باز کردم و اوند داخل. مسیح—هستی چیزی شده؟ همه نگران شدن چرا جیغ زدی؟ حیاط تاریک بود ونمی تونست درست مانی روببینه. مانی چند قدم رفت جلوتر... وقتی همدیگه رو دیدن محکم همو بغل کردن. مانی—ای پسره ی بی مرام... مسیح—انقدر تو جمع خودتو معرفی نکن ازهم جداشدن و سلام دادن. وای که چقدر این دونفر دوست داشتنی اند... وقتی رفتیم داخل همه از دیدن مانی خوشحال شدن... اون شب به شب بی نظیر بود... یه شب فراموش نشدنی... اون شب پایان قصه هام بود...
  11. *هستی* —آخه چرانه؟ شماکه اونو نمی شناسید ،چرا ازش خوشتون نمیاد؟ —هستی چند بار باید یه چیز رو برات توضیح بدم؟شرایط تو با اون فرق داره... اون هیچی نداره، فکر نکن عشق همه چیز می شه... —چرا اتفاقا می شه؛ اصلا می دونی چیه بابا؟من تصمیم خودمو گرفتم. یامسیح یا هیچ کس... درباز شد وگیتی اومد داخل. به نظرم همه ی حرفامو زدم، پس رفتم توی اتاقم وبه مسیح زنگ زدم. حال هیچ کدوممون خوب نبود ولی هیچ کدوممون هم نمی ذاشتیم اون یکی بفهمه چه مرگمونه... شب شده بود ومن لب به غذا نزده بودم. همه ی امیدم به مامان بزرگ بود . کلی حرف یادش داده بودم که به بابا بزنه وراضیش کنه. بازم بی خوابی زده بود به سرم بخاطر همین پتومو پیچیدم دورخودم ورفتم اتاق گیتی. حالا خوبه امشب گیتی این جاست وگرنه تنهایی چکار می کردم؟ هعی... دلم واسه مانی تنگ شده. اون خیلی زود برگشت کانادا... همه که مثه من بی خیال درس نیستن. بدون در زدن رفتم تو اتاق وگفتم: یکم برو اون ور تر می خوام بخوابم. گیتی کنار کشید ومنم خوابیدم وپتو رو کشیدم روم. —اوی...چته؟ —ولم کن —هرطور راحتی،فقط خواستم بگم من با بابا حرف زدم پتو رو کنار زدم وباهیجان گفتم :راست می گی؟ کتاب رو بست وکنار گذاشت وگفت :ولم کن پریدم روش:غلط کردم گیتی،توروخدا بگو چی گفت. —یکم نرم شد —وای...جدی می گی؟ —هیس چه خبرته؟ بلند شدم وجیغی زد وخواستم برگردم توی اتاقم —کجا؟ مگه نمی خواستی بخوابی؟ همون طور که می رفتم سمت در گفتم :باخبری که دادی احتمالا شب خواب عروسی ببینم...می ترسیدم تو خواب برقصم بیدارم کنی! دربستم ورفتم توی اتاقم. وای خدایا...یعنی می شه؟ من ومسیح؟ خدایا اگه مسیحو بهم بدی دیگه هیچی ازت نمی خوام دهنمو می بندم ولال می شم،باشه؟ فقط...مسیح...مسیحو ازم نگیر... خبرخوشی که گیتی بهم داد مثل یه مسکن بود برام. اون شب رو بدون استرس خوابیدم. صبح که شد قایمکی رفتم یه چیز خوردم وبرگشتم توی اتاق... آخه اعتصاب غذا کرده بودم که به خواسته ام برسم. تو اتاقم مشغول حرف زدن با مسیح بودم که کسی در زد... —هستی... صدای بابا بود. سریع از مسیح خداحافظی کردم ویه کتاب گرفتم دستم وگفتم :بله؟ بابا اومد داخل ودرو بست ونشست کنار تختم. —باید باهم صحبت کنیم —می شنوم بابا —من راجب حرفات فکر کردم. من می خواستم زندگی براتون بسازم که وقتی به گذشته برمی گردید بازم همون راه رو انتخاب کنید وپشیمون نباشید. اما خب...به قول یه نفر،هرکس بایه چیز احساس خوشبختی می کنه. توهم می تونی بری دنبال علاقه ات. هنوزم...مسیح قصد ازدواج با تورو داره؟ باتته پته:پ...پس...چی؟...مع...لو...مه —بهش بگو باخواسته اش موافقت می کنم. بخاطر تعریفایی که از مانی شنیدم واعتمادی که به آرمان وآقاسعید دارم. —باباجدی می گی؟ راسی راسی ؟ خندید وگفت :راسی راسی پریدم بغلش وگفتم :مرسی...مرسی...مرسی بابای گلم...خیلی دوست دارم. —البته ازش جدا شدم وگفتم :البته چی؟ —هنوزم باازدواجتون مخالفم باقیافه گرفته گفتم:پس منظورتون چی بود؟ —تاوقتی مسیح خودشو بهم ثابت کنه وبتونه شرایط اولیه یه زندگی رو دست وپا کنه فقط نامزد می مونید. دوباره پریدم بغل بابا:باشه...هرچی بابای گلم بگه،باورکنید تو این مدت شماهم عاشقش می شید... بابا خندید وگفت :امیدورام پشیمون نشی...خوشبخت بشی دخترم. ..... رفتم جلوی آینه ولباسم رو مرتب کردم. روسری صدفی پوشیدم وموهامو لخت کردم وگذاشتم بیرون. پیراهن سفید قشنگی هم تنم کردم که بالاتنه تنگی داشت وپایین تنه اش هم راسته وبلند بود. آرایشمم فراموش نکردم...فقط گیتی نذاشت غلیظ آرایش کنم. به نظر خودم که صورتم مثل روح شده بود. مهمونا اومدن. آقاسعید بود وآرمان... الهام خانوم بااینکه حال مصاعدی نداشت وتوی بیمارستان دوره شیمی درمانی اش رو می گذروند مسیح نذاشت که توی خواستگاری نباشه وهرطورکه بود الهام خانوم رو هم باخودش آورد. آقا سعید ومسیح کنار هم نشسته بودن نزدیک بابا. الهام خانوم هم نزدیک شون بود. آرمان هم روی مبل تکی روبه روشون بود ومامان بزرگ هم که بزرگتر بود وباید بالا می نشست. من وگیتی هم هرکدوم روی یه مبل جدا نشسته بودیم. مسیح یه پیرهن سفید پوشیده بود وجلیغه تنگ مشکی وشلوارش. موهای رنگ روشنش هم مقل همیشه یه مقدار توی صورتش بود. خب...ازاولش هم که دیدمش گفتم نمی شه گفت خیلی جذاب وخوش قیافه است ولی برای من خیلی خوشگله! اون شب وقتی حلقه رو توی دستم انداختم حس خیلی قشنگی داشتم. بعد از 5ماه تنش وبگو ومگو آخرش به خواسته ام رسیدم. یه حلقه ی ظریف که فقط به معنی این می تونه باشه که من ومسیح مال همیم. زیر زیرکی نگاه کردن های اون شب کم نبود... نگاه های آرمان وگیتی... الهام خانوم و آقاسعید... من ومسیحم که داشتیم همو قورت می دادیم. فقط سر پدر طفلی من این وسط مونده بود بی کلاه... آره،امشب جای مامان خیلی خالی بود...