Amoo

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    37
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Amoo در مهر 4 2017

Amoo یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

8 دنبال کننده

درباره Amoo

  • درجه
    كاربر جديد
  • تاریخ تولد ۰۴/۰۳/۳۱

Profile Information

  • جنسيت
    Female
  • محل سكونت
    foolad shahr
  • علاقه مندي ها
    ورزش های رزمی-آهنگ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

201 بازدید کننده نمایه
  1. واقعنی؟ خو این چه زندگیه؟ بابا دو تا رمان این حرفارو نداره بخدا بعضی کلمه ها واقعا برای قشنگ تر شدن نیازن شما خودتون دیگه بهتر میدونین خب الان یه سوال من نه میتونم تو رمانم از سینه سپر کرد،لب گزید و دل درد و کمر دردو و اینجور چیزا بنویسم چون اعضای بدن توشه به قوله شما هم ربات که نمیفهمه به خاطره دوتا سینه سپر کرد فیلترم بابا واقعااااااااااااااااا انصاف نیست
  2. نویسنده :هستی حمیدی ژانر:پلیسی-معمایی این داستان درباره ی دختری تنهاست که بر خلاف میل باطنیش باید با این تنهایی بسوزه و بسازه تمام دارو ندارش و زندگیش پای یه شرط مسخره با همشیرش از بین میره ... دختری که بر خلافه چهرش کمی شاااااید کمی ترسو باشه اخه میدونین؟...... . . . . با حس گردن درد از روی مبل روانکاویه اِما بلند میشم....دستی به گردنم میکشم وفحشی به باعث و بانیه این تصمیم مزخرف میدم..اما که میدونه بعد از مصرف اون داروهای مسخره حال و حوصله ندارم از جاش بلند میشه با صدای اروم و مهربونی میگه: مانا عزیزم حالت خوبه؟...سر درد و سر گیجه نداری؟ مهربونیه اما رو هیچ وقت نتوستم درک کنم ... ولی خیلی خوب بود که هست...نمیخوام فکر کنم که اگه نبود...که اگه به درد و دلام گوش نمیداد من چی میشدم... سعی میکنم مثله خودش جواب بدم ولی لرزشه صدام کاملا حاله درونمو برای ادمه تیزی مثله اما رو میکنه: خوبم اما جان ...لازم نیست نگران باشی..فقط....میخوام بدونم که ....من...چطور بگم اخه؟ اما لبخند مهربون و اطمینان بخشی میزنه و میگه: هر چی میخوای بپرس...راحت باش با این حرفش نفسه عمیقی میکشم و میگم: با اینکه سرهنگ خیالم و راخت کرده از بابته برنگشتنه اثر دارو ها اما.....میدونی....؟من هنوز یه نفر و یادم میاد....نمیدونم درسته یا نه....اصلا تصویرش تخیلیه یا نه...؟اما من حس میکنم میشناسمش اِما یه لحظه چهرش درهم رفت اما فقط یه لحظه ی خیلی کوتاه که من متوجه اش شدم ......با خنده ی قشنگش فرصته هر حرفی و ازم گرفت و گفت: خب حتما خیلی دوسش داشتی که هنوز یادت مونده.. لبخند گیج و مزخرفی تحویلش میدم اصلا دوست نداشتم اما دربارم اینطوری فکر کنه...حالا که خودم از گذشته هیچی یادم نمیاد ترجیح میدم اما هم تا اطلاعه ثانوی خفه شه تامن با خیال به کارام برسم ... سریع از جام بلند میشم که اه از نهادم بلند میشه ......ای خدای من ....گردنم ......تو این اوضاع اینو کم داشتم فقط ..نمیخواستم اما متوجه درد گردنم بشه و الا بی برو برگشت ریپورتم و به سرهنگ میداد و اونوقت باید خر میوورد و باقالی بار میکرد کته اسپورتمو از روی دسته ی مبل بر میدارم و با یه خدافظی سر سری از خونه میزنم بیرون ...تازه اول پاییز بود اما خدایی هوا خیلی سرد بود کت و روی تی شرت تنگم میپوشم و به سمت ماشین راهی میشم
  3. نام داستان : فرشته ی من نویسنده :هستی حمیدی این استان تقدیم ب تمام کسانی که مادراشون و از دست دادند: ه همه چیز از یه روز مسخره و مزخرف در جوال معلما و دبیرای مسخره ترمون شروع شد ! به نظرم اون موقع تنها چیزی می چسبید این بود که در و باز کنم و مامانم و محکم بغل کنم ؛ چقدر تصور اون لحظه برام شیرین و دلچسب بود حتی الآنم با فکر کردن بهش روحیه میگیرم . با تصور اون لحظه ، سریع در و باز کردم ، چشمامو روی هم گذاشتم و منتظر مامانم شدم تا بیاد و ازم استقبال کنه ، اما بعد از مدتی فهمیدم که نه خبری از مامانم هست و آغوش گرم و نرمش... چشمامو باز کردم و هه..توی اون نیم وجب جا تنها چیزی که مشخص بود این بود که خونه بی روح تر از همیشه ست و این به خاطر نبود مادرم بود . اون موقع توی اوج نگرانی فقط میخواستم بدونم مامانم و کجاست و حالش چطوره ، بعد از یکم فکر کردن یادم اومد که مامانم قبل از رفتن من حال ناخوشی داشت و قلبش خیلی درد می کرد و حتما الآن به خاطر قرصایی که مصرف میکنه خوابیده و متوجه حضور من نشده . نفس عمیقی کشیدم ، به آشپز خونه رفتم تا برای مامانم چیزی درست کنم ؛ توی اون لحظه مطمئن بودم که اگه مامانم بیدار شه ، گشنشه و از خوردن دست پخت منم کلی لذت میبره . با ذوق و شوق زیاد در یخچال و باز کردم ولی ...عجیب نیست که یخچالمون مثل همیشه پر از خالی بود ! لبم و محکم گزیدم و چشمامو بستم تا اشکم از این همه حقارت و بدبختی سرازیر نشه . توی اون لحظه به این فکر میکردم که اگه پدرم اجازه میداد منم برم سر کار الآن وضع بهتری داشتیم ، اما حیف که نمیذاره . از آشپز خونه بیرون رفتم و به سمت آلونکی که مامانم بهش میگفت اتاق حرکت کردم ، اولش توی رفتن و نرفتن تردید داشتم اما رفتن و به مودن ترجیح دادم و وارد شدم ، اونجا مامانم و دیدم که کنج اتاق دراز کشیده بود و مثل به فرشته ی آروم خوابیده بود .پاورچین ، پاورچین بالای سرش رفتم و کنارش نشستم ، دلم نیمد بیدارش کنم اما برای بغل نکردنش دیگه نمیتونستم خودم و نگه دارم . همونجا کنارش خوابیدم و محکم بغلش کردم ، باتکون نخوردنش سعی کردم افکار منفی رو از خودم دور کنم اما وقتی سرمو روی سینش گذاشتم ...توی اون لحظات مطمئنم که سخت ترین و نفس بر ترین لحظات عمرم و گذروندم : زنگ زدن به آمبولانس...عمل قلب باز مادرم...گریه و التماس من پشت در اتاق عمل و شونه های مردونه ی بابام که در اثر گریه بالا و پایین میشد ...و در آخر ... من و پدرم الآن پشت در اتاق عمل و منتظر خبری مامانم هستیم ، من گریه میکنم و بابام خیلی ساکت به دیوار رو به روی راهرو نگاه میکنه ، انگار داره خاطرات خوبی و که با مامانم داشت و دوره میکرد ... شایدم داره دنبال اشتباهی میگرده که خدا به خاطر اون مارو به این سرنوشت تلخ دچار کرده ... نمیدونم هر چی که هست بابام ساکت تر از همیشه ست. بعد از تقریبا 5 دقیقه انتظار دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و خبر رفع شدن خطر و داد ... اما چه رفع شدنی ! دکتر اومد و گفت که فرشته ی من نهایتا تا یک روز دیگه زندست و با بی رحمیه تمام به من و پدرم پشت میکنه و می ره اما ای کاش میدونست با رفتنش کمر یه مرد و خم کرد و آه دختری و چنان بلند کرد که چهار ستون عرش به لرزه در اومدن ! پدرم بلافاصله بعد از شنیدن این خبر به سمت اتاق مامانم یورش می بره، انگار میخواد تمام دقیقه به دقیقه ی این لحظه ها رو برای خودش ضبط کنه و من...خب منم تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که بشینم و برای عاقبت خودم ، رنج مامانم و کمر خم شده ی بابام گریه کنم . بعد از چند ساعتی که برای من به اندازه ی چند قرن میگذره پدرم با چشمای به خون نشسته از اتاق بیرون میاد و بدون نگاه کردن به من ، به سمت ته راه رو میره اما وقتی مطمئن میشه که از زاویه دید من خارجه صدای هق هقش بلند میشه . وقت تاسف خوردن برای پدرم و ندارم الآن تنها چیزی که مهمه مامانمه ؛ وقتی وارد اتاقش میشم ازم میخواد که برم پیشش ، منم به خواست خودش کنارش روی تخت میشینم ... اما دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم اون که میدونه جونم به جونش وصله نباید همینجوری بذاره بره ، مگه من چند تا مامان مثل اون دارم؟ خودش با دیدنه سکوتم میفهمه که ازش دلخورم ، اما برای آروم کردنم کاری نمیکنه تا بیشتر از این وابسته اش نشم ، فقط با چشمای خیس از اشکش نگام میکنه . اما مادره دیگه دلش نمیاد غم دخترشو ببینه و دم نزنه حتی با وجود درد قلبش ! به هزار زحمت و سختی از جاش بلند میشه و منو بغل میکنه....منم که دلم از سنگ نیست ، احساس دارم ، وقتی میبینم مامانم تمام سختی ها و درد قلبش و به جون میخره تا من ناراحت نباشم تمام دلخوری هامو کنار میذارم و محکم بغلش میکنم . توی بغلش مثل یه نوزاد تازه به دنیا اومده شروع میکنم به گریه کردن .... خیلی دلم میخواد باهاش از دردام حرف بزنم ...بهش بگم که چقدر دوستش دارم .... میخوام بهش بگم که اگه بره دنیا و زندگیه منم با خودش میبره اما....اما دیگه برای این حرفا خیلی دیره .... مامانم منو بابامو برای همیشه تنها گذاشته . باورم نمیشه که مامانم ، اونی که همیشه آرزوی عروس شدنم و داشت حالا نیست ..... نیست که منو بغل کنه و تسکین تمام دردام باشه ....نیست که سنگ صبورم باشه ....حتی نیست که فقط باشه !
  4. نام داستان:قلبم در کرمانشاه نویسنده ها : هستی حمیدی - یاسمن سلیمانی این داستان تقدیم به تمام عزیزانی که دوستان و آشنایانشون و در زلزله از دست دادند : هوا طوری ابری بود که انگار خورشید هم با آسمان قهر کرده بود . باد تندی می وزید ، شاخه های درختان خالی از برگ بودند و شاید گهگاهی دانه ای برگ زرد را لا به لایشان میدیدیم ، به خاطر سردی بیش از حد هوا پنجره ها بخار گرفته بودند و منظره ی تار و ماتی را از محیط رویایی بیرون نشان میدادند . دیوار و سقف های خانه به دلیل باران اخیر نم دار شده بود و بوی نم در کل خانه پیچیده بود ، برعکس هوای بیرون خانه که بسیار سرد بود ، درون خانه به علت وجود چراغ نفتی گرم و دل پذیر شده بود . سفره ، بر گلیم زیبایی که مادرم با دستهای خودش بافته بود پهن شد ؛ سفره ی شاهانه ای که مادرم با عشق ، چایی ، نان کنجدی ، پنیر محلی و گردو را بر سر سفره و برای مسافرش گذاشته بود . آن مسافر پدرم بود که بعد از شش ماه از اهواز برگشته بود ، ثانیه به ثانیه ی این چند ماه را به انتظار دیدن دوباره اش به خواب رفته بودم و اکنون که اینجا حضور داشت ،دوست داشتم که مثل قدیم ها با هم هفت سنگ بازی کنیم اما پدرم مشغول صحبت با مادرم بود و من فقط نظاره گر ماجرا بودم حتی گاهی برای تائید حرف هایشان سری هم تکان میدادم . در آن صبح خوب و با صفا در حالی که پدرو مادرم مشغول صحبت بودند ناگهان در خانه به صدا در آمد ، چون پدرم همین امروز آمده بود انتظار مهمان های زیادی داشتیم ولی الآن خیلی زود بود به همین دلیل پدر و مادرم خیلی تعجب کرده بودند و من باید در را باز می کردم ، با باز شدن در چهره ی مهربان عمو اسماعیلم در چار چوب در نمایان شد . عمو اسماعیل به خاطر شغلش که بار بری بود امروز ساعت 11 باید به اردبیل میرفت و فقط آمده بود تا پدرم را ببیند و جویای حال او شود ، همسر و فرزندانش هم در اردبیل نزد مادربزرگم بودند و قرار بود که سال آینده ما هم برای زندگی نزد آنان برویم . عمو اسماعیل بعد از احوال پرسی با من نزد پدر و مادرم که در ایوان خانه ایستاده بودند رفت . چند دقیقه ی بعد پدرم همراه عمو اسماعیل لب حوض مشغول نوشیدن چای بودند ؛ مادر از داخل خانه صدایم زد و گفت که به پدرم درباره ی بار دار بودنش چیزی نگویم ، آخر قرار بود که مادرم برایمان یک برادر کاکل زری بیاورد . مادرم به من میگفت اگر به پدرم در این باره چیزی نگویم بعد از به دنیا آمدن برادرم به کلبه ی مادرش در تبریز میرویم اما من به خاطر ذوق تبریز رفتن نتوانستم این خبر مهم را فقط برای خودم نگهدارم و میخواستم هر چه سریع تر این خبر خوب را به پدرم هم بدهم ، تا او را هم مثل خودم خوشحال کنم ؛ پس سریع دویدم و جلوی پدر و عمویم با شوق و هیجان گفتم : پدر.....پدر....مادر قرار است یک برادر لپ قرمزی برایمان بیاورد و بعد از آن به تبریز میرویم. دائما با خوشحالی داد میزدم و این خبر را برای هر دوی آنها تکرار میکردم . آنها هم آنقدر خوشحال شدند که نیم ساعتی را فقط مشغول تبریک گفتن بودند و من هم با اشتیاق نگاهشان میکردم . بالاخره بعد از چندین ساعت خوش و بش کردن عمو اسماعیل تصمیم گرفت که برود ، در حالی که او داشت خداحافظی می کرد من به حیاط رفتم تا به مرغ و خروس ها غذا بدهم ؛ در حال غذا دادن به آنها بودم که لرزه ی ناگهانی ولی کوتاهی را حس کردم . از ترس به سمت پدر و عمویم که کمی نزدیک به من ایستاده بودند دویدم و درباره ی آن اتفاق ناگهانی به آنها گفتم اما عمو اسماعیل خطاب به پدرم گفت: مصطفی دخترت از ذوق دیدنت خیالاتی شده ! و خودش و پدرم بعد از زدن این حرف شروع کردند به خندیدن از اینکه حرف مرا به مسخره گرفته اند خیلی ناراحت شدم اما نمیدانم خدا را شکر کنم که فهمیدند من دروغ نمیکویم یا برای زایل شدن تمام خوشی هایم زار زار گریه کنم؟ فقط چند ثانیه بعد از حرف من زمین با شدت بیشتری شروع به لرزیدن کرد طوری که برای لحظه ای دنیا برایم سیاه و تاریک شد ! فقط من بودم که به دنبال کسی کشیده میشدم و همان لحظه جیغ مادرم و رفتن پدرم......! چشمانم را که باز کردم وحشتناک ترین منظره ی عمرم را دیدم "بیابانی که با خرابه هایی احاطه شده بود و سکوت بر آن فرمانروایی میکرد " در آن لحظه یادم رفت که چه کسی ناجی من بود؟اصلا چه اتفاقی افتاد؟چه کسی از اهواز آمد و قرار بود با من بازی کند؟چه کسی قرار بود برایم برادر لپ گلی بیاورد؟چه رویا ها و آرزوهایی داشتم؟و چه روز های خوبی در پیش داشتیم ! در آن لحظات تنها کاری که از دستم بر می آمد خیره شدن به خرابه ای بود که قبلا تمام زندگی من به شمار میرفت! تقریبا یک ماه از آمدن من به اردبیل میگذرد ، اما هنوز پدر و مادرم نیامده اند . عمو اسماعیل میگوید : آنروز زلزله شد و پدرم برای نجات مادرم به خانه رفت ولی دیگر بازنگشت اما مگر میشود؟پدری تک دخترش را رها کند؟اگر اینطور شود چه کسی مرا به آغوش بگیرد؟ یا مادری موهای دخترش را نوازش نکند؟پس من با چه کسی درباره ی راز هایم صحبت کنم؟ من میدانم که پدر و مادرم منتظرند تا من به خانه بازگردم....فقط کافیست عمو مرا به خانه بازگرداند اما عموی بد جنس من اینکار را نمیکند . عمو اسماعیل اصلا مهربان نیست ، آخر میگوید پدر و مادرم مرا رها کرده اند و پیش خدا رفتند. اما هرگاه به خود او میگویم که آیا حاضر است فرزندانش را رها کند و پیش خدا برود گریه میکند! ولی من مطمئن هستم که روزی پدر و مادرم همراه برادر کوچکم از در وارد میشوند و مرا با خود میبرند. "پس به امید آن روز"
  5. سلام دوستان خوشحال میشم اگه درباره ی طولانی یا کوتاه بودن رمان نظر بدید
  6. از خونه تا درماگاه تقریبا ربع ساعتی راه بود و من تو این ربع ساعت میتونستم به سرهنگم زنگ بزنم گوشیم و در اوردم نگاهی به ساعتش انداختم ساعت 7و نیم بود و من مطمئن بودم الان سرهنگ حتما بیداره شمارشو گرفتموگوشی و گذاشتم در گوشم بعد چندتا بوق با صدای نگرانی جواب داد: سلام سرگرد اتفاقی افتاده؟ یه لحظه دلم برای تمام محبت های پدرانش پر کشید و یاد پدر خودم افتادم و تمام ارزوهام منفجر شد: سلام...........نه سرهنگ مگه قراره اتفاقی افتاده باشه؟فقط زنگ زدم بگم ماموریت کی و کجا استارت میخوره؟ سرهنگ که یکم خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و گفت: مگه بیمارستان بودین ؟ کلافه پوفی کشیدم گفتم: رفتن من به بیمارستان از اولشم غلط بود ......فقط وقت تلف کردن بود و حالا من خوبه خوبم پس جواب سوال منو بدید سرهنگ:ولی سرگرد گفت جراحتی که به پهلوت وارد شده باععث میشه چند روزیو تو بیمارستان باشی..........راستی نمیخوای بگی چی شد؟ من:نه سرهنگ اتفاقه مهمی نیوفتاده فقط یه زخم سطحی بود و منم کسی نیستم که تو بیمارستا بمونم .......من از خیلی بدتر از اینا هم جونه سالم به در بردم و اخم نگفتم اینکه چیزی نیست سرهنگ که کلا اروم شده بود گفت: باشه پس امروز ساعت 11 تو هتله(...............)با سرگرد و ستوان به عنوان پناهنده و فراری به اونجا میرین و ماموریت شروع میشه فقط نکته اینجاس که اسمه سرگرد دنیل و اسمه ستوان جیمزه استعفا نامتم یکی از بچه ها به عنوان خدمه برات میارن من:سرهنگ این ماموریت اسمه رمزی نداره برای مواقع ضروری؟ سرهنگ:خوب شد یادم انداختی به سرگرد و ستوانم گفتم فقط در مواقعی که حسه خطر میکید و یا حس میکنید اخره کاره باید از رمزه قبلی یا همون وضع قرمز استفاده میکنید و در غیر این صورت با خطی که بهتون داده میشه به عنوان یکی از اپراطور ها باهاتون در تماسیم فعلا سرگرد من باید برم کاری ندارید؟ من:نه سرهنگ پس ساععت 11 تو هتلیم به عنوان مهمانه ویژه و از همون موقعم میریم خونه ی مورده ظر درسته؟ سرهنگ:بله فعلا
  7. توی حموم تا لباسام و در اوردم چشمم به زخمه پهلوم افتاد داشت ازش خون میرفت ولی الان فقط مهم ماموریت بود هیچ چیزه دیگه ای الان و تو این زمان برام مهم نبود باند و باز کردم و رفتم زیر دوش .........دردی که توی پهلوم پیچید با دردی که تیر به ادم تلقین میکرد یکی بود ولی این کاره دست خودم بود .........چشمامو بستم و به دقایق و زمان هایی فکر کردم که برام مهم بودند و این زخم میتونه ازم بگیرتشون......به اینکه ریئس اون باند و بکشم...........اینکه کشته کشتاره جدیدی در راه داریم و ایندفعه من از واژه ی سلاخی که بم دادند به نحو احسنت استفاده میکنم.....خلاصه با هزار جون کندن خودم و گربه شور کردم اومدم بیرون حوله ی ماکانو که خیلی برام بزرگ بود و پوشیدم و رفتم بیرون ......با بیرون اومدنم ماهان که تو اشپز خونه بود صدام زد: مانا کجایی تو دختربیا که یه غذایی درس کردم که انگشتاتم باهاش بخوری ..........مانا بیا دیگه داشت همینطور حرف میزد که من وارد اشپز خونه شدم و چشمه ماهان به جمالمروشن شد: ااااااااااااااااا تو که اینجایی بیا بشین غذاتو بخور تقویت شی یه وقت نمیری بیوفتی رو دستمون ....بعدش به حرف بی مزه ی خودش خدید و سوپی و که دست پخت خودش بود گذاشت جلوم برام مهم نبود که غذا چیه فقط میدونستم خیلی بیشتر از حد ممکن گشنه ام و باید تا میتونم بخورم .....سرمو انداختم پایین و تا ته بشقاب و خورم وقتی غذام تموم شد سرمو اوردم بالا و به ماهان گفتم: ماهان گوشیم کجاست؟ یکم فکر کرد و گفت:نمیدونم به احتمال زیاد دسته ماکانه برو ازش بگیر پاشدم برم اتاقه ماکان که دیدم پهلوم گرم شد و یه چیزه مایعی داره راهه خودشو به پایین پیدا میکنه .............وای داشت خون میومد و من هیچی نداشتم .......سریع از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقه ماکان تا ازش کمک بگیرم تا پا شدم یه قطره خون از زیره حوله افتاد رو زمین چون ماهان پشتش بهم بود ندید و ن از موقعیت سو استفاده کردم و خودم و سریع به اتاق ماکان رسوندم ..............درو با شتاب باز کردم و پریدم تو ماکان که توقع همچین حرکتی از کسی و نداشت هول کرد و سریع از جاش بلند شد : چی شده؟چرا اینطوری میکنی؟ فکر کنم به خاطره خون زیادی که ازم رفته بود رنگم به سفیدی میزد ماکان که متوجه حاله عجیبه من شد هول پرسی: چیشده؟ خواستم بش بگم که یه لحظه یاد ماموریت و حاله خودم افتادم و سعی کردم مثله قبل محکم حرف بزنم: هیچی سوییچ ماشین و موبایلم دست توئه؟ سرشو تکون داد و نفسی از سر اسودگی کشید و رفت سمته دراوره اتاق سوئئچ و موبایلم و در اورد و داد دستم : جایی میخوای بری؟ سرمو تکون دادم و قبل از اینکه حرفی بزنه سریع از اتاقش زدم بیرون . رفتم تو اتاقه خودم و لباسای ماکان و هرچند بزرگ بود پوشیدم و از خونه زدم بیرون و راهه درمونگاه و پیش گرفتم
  8. هر سه تامون داشتیم میخندیدیم ولی بودن من توی اتاقه ماکان دیگه جایز نبود سریع از اتاق اومدم بیرون و بعد از یکم فکر کردن اتاق خودمو پیدا کردم رفتم تو اتاقم خالیه خالی بود ......تخت که نداشتم .....اینه که نداشتم فقط لباس بود و تفنگ که اونا هم نبودند یکم اتاق و گشتم تا یه چیزی پیدا کنم باش برم حموم ولی هیچی نبود که بود از اتاق اومدم بیرو و به سمت اتاق ماکان رفتم بدو گرفتن اجازه درو باز کردم برام مهم نبود لباس برش هست یا نه فقط میخواستم بپرسم وسایلم کجان همین ...درد پهلوم دوباره شروع شده بود با باز کردن در ماکان و دیدم که روی تخت نشسته بود و داشت فکر میکرد که با ورود من رشته ی افکار از دستش در رفت و به من خیره شد من:ماکان وسایل من کجان؟ ماکان:همرو دادم خشک شوئیی تا فردا اماده میشن سرمو تکون دادم و بی حوصله گفتم:خب من با چی برم حموم؟ یکم فکر کرد و از جاش بلند شد تا اومدم بپرسم چی شد خودش گفت: فعلا با حوله ی من برو تا بعد من واقعا کلافه شده بودم: اقای عقله کل من لباس ندارم اونم کلافه شده بود مثله من با تمسخر جواب داد: خانم عجول اگه یکم صبر میکردی میگفتم لباسه خونگی میخوای یا مجلسی؟بعد از زدن این حرف دو دست لباسه خونگی و مجلسی همراهه حوله جلوم گذاشت و گفت: برشون دارتا فردا به دردت میخوره من:پس ماموریت چی میشه؟ ماکان:با این گندی که جناب الی درست کردی ماموریت مالید من صدام یکم رفت بالا:ینی چی که مالیده؟من 4 ساله منتظره همچین روزیم نمیزارم سره هیچ و پوچ از بین بره لباسارو برداشتمو از اتاق زدم بیرون اول باید میرفتم حموم بعدم یه زنگ به سرهنگ میزدم تا بش بگم حالم خوبه و میتونیم به ماموریتمو ادامه بدیم
  9. با باز کردن چشمام اولین چیزی که توجهم و جلب کرد این بود که تو اتاق خودم نیستم ............هیچم شبیهه بیمارستان نیست یکم چشم گردوندم تا بفهمم اینجا کجاست که چشمم به ماکانی که پایین تخت خوابیده بود افتاد اروم صداش زدم: ماکان..........ماکان.... تورو خدا بیدار شو وقتی دیدم بیدار نمیشه خوف برم داشت ........من اینجا چیکار میکنم؟و اینجا کجاست؟....تمام ای سوالا توی ذهنم رژه میرفتند ولی من جوابی براشون نداشتم و همین موضوع عصبیم میکرد.....اومدم بلند شم که درد بدی تو پهلوم پیچید ولی بش اهمیت ندادم .بیشتر از اینا میترسیدم برای ماکان اتفاقی افتاده باشه و نگران ماهان بودم اینکه الان اون کجاست؟به سختی رو زمین زانو زدن و دستم و بردم نزدیک صورت ماکان تا ببینم نفس میکشه یا نه که با داغیه نفسش یکم خیالم راحت شد دستمو اوردم پایین تر که به بازوش رسید اروم دستمو گذاشتم رو بازوش که بیدارش کنم .....یکم با لطافت بازوشو نوازش کردم ولی انگار نه انگار .......خواستم بازم ادامه بدم که یادم افتاد من کی هستم دختر جلاده شهر لطافت حالیش نمیشه با یاد اوریه این موضوع از جام پاشدم و یه نگاهی به کل اتاق انداختم تا ساعت و پیدا کردم و نگاهی بهش انداختم تا جایی که یادم میاد وقتی از بیمارستان اومدیم بیرون هوا تاریک شده بود ولی الان ساعت 6 صبحه بدون در نظر گرفتن ماکان که اونجا خوابیده بود با قدمای پر صدا و محکم رفتم بیرون ولی هیچی برام اشنا نبود و مهم تر اینکه اینجا تمیز بود ولی خونه ی من خیلی کثیف تر از این حرفا بود وضعیتمم با زمانی که تو بیمارستان بودم فرقی نداشت یه تیشرت مشکی که پاره پوره شره و بوی خون میده و شلوار کتون مشکی خونی .......واااااااااااااااااای شلوارم چرا خونیه؟ای خدا من با خودم چبکار کردم؟حس کردم پهلوم گرم شده دستمو گذاشتم رو پهلوم که با گرمیه دستم مطمئن شدم پهلوم خنو ریزی داشته و شلوارمم خونی کرده با حالت لزجی رفتم سمت ان اتاقی که توش بودم و با صدای بلندی گفتم: ماکان پاشوووووووووو بدبخت مثله سکته ای ها بلند شد و فکر کرد دارم باش شوخی میکنم اومد بلند شه که بزنم گفتم: نمیخواد بلند شی فقط بگو اینجا کجاست؟ با تعجب نگام میکرد : تو واقعا یادت نماد اینجا کجاس؟ من:منو اوری خونه یه نفره دیگه میگی باید بشناسمش؟ بعد از شنیدن حرفام بلند زد زیر خنده .......وااااااااای اینم که دیوونه شد رفت .میون خنده بریده بریده گفت: ت....تو .....چن.....د....وق..ت...ه ....که...خونه....ت...کث .....یف.....ه؟ با زدن این حرف دوباره بلند خندید .......یکم فکر کردم و گفتم: خب از همون اول ک...... تازه مغزم به کار افتاد.......اینجا......به این تمیزی.....خونه ی منه؟ از شدت تعجب داد زدم: چیییییییییییییییییییییییییییییی؟اینجا خونه ی منه؟ در حین خنده سرشو بالا و پایین برد ینی اره...تا اومدم حرفی بزنم ماهان ترسیده اومد تو اتاق و هراسون به ما نگاه میکرد منم که متعجب بودم..کلا با اومدن این دوتا داداش منم حسام کمکم داره به کار میوفته اولیشم تعجبه ماهان که اومد رومو سریع کردم طرف اونو گفتم: ماهان....ماکان راس میگه؟ ماهانم تعجب کرد: چیو؟ من:اینجا خونه ی منه؟ ماهان همونطور متعجب سرشو تکون داد درد پهلوم و یادم رفته بود : پس این اتاق.......اتاقه کیه؟ شدت خنده ی ماکان بیشتر شد و ماهان جواب داد: خدا وکیلی اول بگو چند وقته اینجا کثیف بوده که تو اینطوری تعجب کردی بعد منم بت میگم اینجا کجاس باشه؟ من واقعا گیج شده بودم : خب راستش من اصلا خونرو ندیدم ..اون اوایل که اینجا جا نیوفتاده بودم سرهنگ خودش برام خونه گرفت منم اصلا نگاهی بهش ننداختم ..در واقع فرستش نشد همون روز اول از شانس بدم تو ماموریت تیر خورد به بازوم و باید میومدم خونه برای بازوم تو هول و ولا بودم لباسام و که در اوردم همونجا پرت کردم و خون همه جارو گرفت منم دیگه بهش نگاه نکردم به خاطر جراحت تخت گرفتم خوابیدم فرداشم رفتم خونه سرهنگ و بعدشم یه ماموریت تازه که چند ماهی طول کشید ..بعدشم کلا وقت نشد ماهان داشت با حالت متفکری نگام میکرد و ماکانم داشت میخندید: خب ماهان حالا نوبت توئه ....اینجا کجاس؟ ماهان:اتاقه مهمان.....تاحالا نیومده بودی نه؟ من که خیالم راحت شده بود ریلکس جواب دادم: نه.......برا همین تمیز بود .. ماهان سری تکون داد و سریع رفت بیرو بعد از خارج شدنش صدای خندش تو خونه اکو شد و منم به خنده وا داشت
  10. با حس سوزشی از ناحیه ی بازوم چشامو باز کردم.............و اولین تصویری که دیدم ماکان و چشمای نگرانش بود و بعد ماهان و کتابه دعایی که دستش گرفته بود..........نوری تو اتاق نبود انگار نمیخواستن وقتی بیدار میشم اذیت بشم ولی از بوی تند الکل میشه فهمید که توی بیمارستانیم با یاد اوریه کاری که من کردم یه حسی مابین خجالت و عصبی بودن بم دست داد ولی خودم و اروم کردم ماهان که دید من حرفی نمیزنم سریع اومد جلو و گفت: خوبی؟مانا تورو خدا حرف بزن نگرانتیم به خاطر اون اتفاق شده بودم مثل اول..........تلخ و سرد........و صدام بالا رفته بود: چرا منو اوردید اینجا؟ با دیدن قیلفه ی برزخیم دهنشون قفل شده بود و نمیتونستند چیزی بگن به جاش من خوب میتونستم داد بزنم: چیههههههه؟من چرا اینجاااام؟ ماکانم که مثه من عصبی شده بود صداشو بلند کرد: به جا تشکرته؟اینکه داشتی میمردی اوردیمت اینجا خیلی بده؟(رو کرد به ماهان )بیا بریم تا یه چی بدهکار نشدیم و سریع زد بیرون......حالم بد بود.شایدم دلم میخواس مثله امروز صبح هوامو داشته باشه یه ندایی از درون اومد که:هر چی از دهنت در اومد باره پسره بدبخت کردی انتظار داری منتتم بکشه حالا ک...... تا اومد حرفش تموم شه ماهان صداش در اومد: من میارمش ...........ناراحت نباش میخواستم به اونم بپرم که سریع از در اتاق زد بیرون...یه نگاه به دور و اطراف انداختم اتاقه ساده ای بود ولی به من نه سرمی وصل بود ه چیزه دیگه ای .....با تنها شدنم تازه فهمیدم بازوم چقد میسوزه و لباسم و که پاره شده بود و نگاه کردم .......دو طرفش و که پاره شده بود و کنار زدم و جای زخمه عمیقی نمایان شد و 5 تا بخیه خورده بود ...با داد پرستارو صدا زدم و زمان ترخیصم و پرسیدم که گفت دو روز دیگه تعجب کردم ......به خاطره یه زخم دو روز باید استراحت کنم؟ اومدم پاشم که پرستار بم تذکر داد: خانم لطفا بخوابید حاله شما خوب نیس با همون اخلاق سگیه همیشگیم بش پریدم: مثله اینکه منو نمیشناسیااااااا.......حالا گورتو گم کن تا نکشتمت پرستاره که رنگش پریده بود سریع زد بیرون لباسام برم بود ولی دور بازومو و شکمم باند پیچی شده بود تا از رو تخت بلند شدم درد بدی تو پهلوم پیچید که باعث شد چشام از درد بسته بشه به هزار زحمت بلند شدم و راه خروجیه بیمارستان و در پیش گرفتم که وسط راه ماهان جلومو گرفت: مانا برو بخواب تو حالت خوب نیست با صدایی که از درد دورگه شده بود گفتم: اینکه حالم خوبه یا نه رو تو تشخیص نمیدی من تشخیص میدم فهمیدی؟ با چشایی که یه تاسفی توش بود گفت:باشه بیا و خودش زود تر از من رفت انتظار کمک نداشتم برا همین بدون تعجب راه افتادم یه دستم به پهلوم بود و با یه دستم دیوار و گرفته بود تا نیوفتم به هزار سختی سوار ماشین شدم و هیچی نفهمیدم
  11. با اخم به من گفت:یعنی چی که باید اینجا باشیم؟ با تمسخر نگاش کردم و با دست درو نشون دادم: بفرما برو ببینم کجارو داری بری؟ پوزخندی زد و گفت: از پایگاه ایران هوامونو دارن ،چی فکر کردی؟ پوزخندشو با پوزخند جواب دادم و گفتم:هه ......چه فکری کردی؟این که اشق چش و چالتم .؟نه جانم گفتم چون سرهنگ بم گفت هواتونو داشته باشم.............بعدشم پایگاه ایراااااااااااااانتون که پشتت بش گرمه هتل و اشتباه رزو کرده بود و شما هیچ جا رو ندارین(صدامو بالا تر بردم)چه فکری کردی با خودت هااااااااااااااااااان؟من جلاد شهرم ............مثل اینکه نفهمیدی ......جلاااااااااااااد.................همین که تاحالا نکشتمتون خیلیه ......افتخاری نسیبتون شده اقایون رو برگردوندم که برم اتاقم که با قیافه ی ترسیده و متعجب ماهان روبه رو شدم یادم به بچگی های خودم افتاد .......وقتی بابام و مامانم دعوا میکردن و من میخواستم گریه کنم ولی متعجب بودم و وقتی صدای بابام بالا میرفت من میترسیدم و گریه میکردم ولی کسی بهم اهمیت نمیداد زل زده بودم تو چشای ماهان و تو فکر بودم سرمو تکون دادم که اون صحنه های کذایی ازم دور شن وقتی به حالت عادی برگشتم تازه عمق ماجرارو فهمیدم و رفتم تو اتاقم و درو کوبیدم به هم با دیدن چشمای ماهان بهم ریختم .................داد زدم و میزو انداختم ......مامانم جیغ میکشید و التماس میکرد.............عربده کشیدم و مامانم و دیدم که زیر دست بابای بی رحمم جون میداد..........تفنگو برداشته بودم و به دیوار شلیک میکردم و بیشتر داد میزدم بابام به خاط یه زن دیگه مامانه خوشگلمو مهربونم و کشت و برای من نا مادری اورد ...........چاقو برداشته بودم و تو تن و بدنم فرو میکردم و از درد و نفرت داد میزدم دختری که همیشه از مامان و باباش کتک میخورد ...........چاقو زدم و نفرین کردم: لعنت بهت .........لعنت بهتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت................ازت بدم مییااااااااااااااااااااااد ...............(صدام تحلیل رفت و افتادم)خدا لعنتت کنه و مثل اینکه ضربه چاقو کار خودشو کرده بود داشتم بی حال میشدم ولی ایستادم و از دره اتاق زدم بیرون مطمئن بودم چشام سرد تر از همیشه شده و اخلاقم بد تر خواهد شد تا رفتم بیرون ماکان و ماهان که داشتند با ترس به در نگاه میکردند بیشتر ترسیدند ماهان که با دیدن تن و بدن خونین و مالینم اومد سمتم داد زدم: نیاااااااااااااااااا.................من به کمک هیچکدومتون احتیاج ندارم ماهان خشک سد ولی ماکان دست بردار نبود اومد نزدیک.........نزدیک و نزدیک تر تا رسید به یه وجبیم و دستم و گرفت من جیغ میزدمو و اون با صبر تحمل میکرد من میزدمش ولی اون هیچی نمیگفت ...........ضرباته منم به خاطر جراحتم زیاد سهمگین نبود ولی جیغایی که میزدم گوشه فلکم کر میکرد ولی ماکان منو گرفته بود ........خودش میخورد ولی نمیذاشت خودمو بزنم بعد از 15 دقیقه کولی بازیه من بیهوش شدم و هیچی نفهمیدم
  12. سرهنگ با بوق سوم گوشی و برداشت: بله سرگرد مشکلی پیش اومده؟ من:نه سرهنگ فقط میخوام بدونم محتوای این ماموریت چطریه سرهنگ:بله...شما درست میگید من حواس برام نمونده دیگه.........همونطور که خودت میدونی باید یه مدت با سرگرد و ستوان زندگی کنی ...چنگیز و که یادته؟ مگه میشد موجود منفوری مثل اونو یادم بره: بله قربان سرهنگ:مثلا اون مرده ولی ما باید جای اونو با یه نفره دیگه پر کنیم و اون نفرات شمایین من:چه کاری از من ساختس؟ سرهنگ:خودت میدونی که اوازت تو کل شهر به چه نامی پیچیده ...نه؟ من:بله سرهنگ کامالا ومطلعم سرهنگ:پس تو به عنوان جلاد شهر میری تو باند تا جای چنگیز و پر کنی و سرگرد و ستوانم به عنوان همسر و برادر همسر شما وارد باند میشن نقشه ی هوشمندانه ای بود ولی همه میدونستن که من پلیسم و بهم اعتماد نمیکردن این سوال و از سرهنگ پرسیدم و گفت : اره..............ما فکر اونجاشم کرده بودیم پرونده ی جعلی برات درست میکنیم به موضوع قتل یکی از همشهریان و محکوم به اعدامی .تو هم برای انتقام از ما استعفا میدی و میری تویه باند مفهومه؟ من:بله سرهنگ .....از کی شروع میشه؟ سرهنگ :از فردا صبح من:کجا؟ سرهنگ:تویه هتل براتون جا رزرو میکنیم تا چند روز اونجایین بعد میرین به محل اصلی من:سرهنگ اتاقا که.... سرهنگ هول گفت:نه دخترم تو هتل اتاقاتون جداس ولی شاید تو محل اصلی اتاق تو و سرگرد ..........میدونی دست ما نیست میفهمیدم تقصیر سرهنگ بود برای منم هم اتاق بودن با کسی اهمیت نداشت من:بله سرهنگ لازم نیست نگران باشید نفس عمیقی کشید و با لحن کمی شوخ گفت:ببین چه کردی با من پیرمرد که برای یه خبر باید یه دور سکترو رد کنم لبخندی زدم.............من همین و میخواستم.......از این که همه ازم میترسیدن لذت میبردم سرهنگ گفت: راستی از سرگرد و ستوان خبری نیست تو میدونی کجان؟ من:بله سرگرد و ستوان مثه این که دیشب هتلشون حاضر نبود اومدند پیش من سرهنگ با لحن مضطربی گفت :اتفاقی نیوفتاد که؟ تک خنده ای کردم و گفتم: نگران نباشید سرهنگ لطف کردن اومدند منم تنها نبودم سرهنگ:اها خب باشه میخواستم بگم اگه میدونی کجان هواشونو داشته باشی چون از ایران گفتند هتل راضی نمیشه به پلیس اتاق بده من:بله درسته حواسم هست بعد از خدافظیه مختصری با سرهنگ گوشی و قطع کردم و رو به ماکان گفتم: ماموریت فردا شرو میشه ......اماده این؟ با اخم سرشو تکون داد و گفت:ما امشب کجا باید بریم؟ نیم نگاهی بش کردم و گفتم:باید به هم عادت کنیم............شما امشبم اینجایین
  13. ساعت حدودا 4 و نیم 5 بود که گوشیه ماکان زنگ خورد.از حرفاشون میشه فهمید ماهانه وقتی گوشیو قطع کرد گفت:گ ماهان بود گفت 10 دقیقه دیگه خونس زود تر خودمون و برسونیم سری تکون دادم و رفتم از جیمز خدافظی کردم و راهیه خونه شدیم،توی راه از بس خسته بودیم هیچ کس نای حرف زدن نداشت ،وقتی رسیدیم خونه ماکان رفت تا دوش بگیره منم وایسادم تا ماهان بیاد برم بخوابم،ماهان که اومد خیلی شنگول بود معلوم نیست تو این سه چار ساعت چیکار میکردند که این اینقدر خوشحاله دوست داشتم همه ی اینه رو ازش بپرسم ولی اصلا حسش نبود همونجا رو کاناپه دراز کشیدم و بشمار سه خوابم برد با صدا زدن ماهان از خواب بیدار شدم ولی خودم و زدم به خواب........کلا من معتقدم این ترفند یه روزی به دردم میخوره...مثل اینکه از بس صدا زد خسته شد و از ماکان کمک گرفت: ماکان چیکاره دختر مردم کردی بیدار نمیشه؟ هیچی خودش مثل خرس میخوابه به من چه؟ ماهان لحنشو شیطون کرد:خب فکر کن 4 ساعت تو خونه تنها بودید.......صیغه ی محرمیتم که داشتید ..یه دختر و پسرم اگه تو خونه تنها باشن نفره سوم کیه؟شیطون ماکان که از صدای نفساش میشد پی به عصبانیت بیش از حدش برد ولی من صدام و خواب الود کردم و خسته گفتم: اولن گل بگیر اون دهنتو که الکی زر زر نکنی دوما تو خودت 4 ساعت تو مطب دوست من تکو تنها چیکار میکردی ماهان با این حرفم سرخ شد و سرش و انداخت پایین من که از این حرکتش شوکه شده بودم اصلا فکر نمیکردم ماهان از اون جور پسرا باشه ولی این سرخ و سفید شدنا یه چی دیگه میگفت ،ماکانم که سرخ شده بود از شدت عصبانیت با هم داد زدیم: تو چه غلطی کردی ماهان؟ ماکان:تو یه بیجنبه ای پسره ی خیره سر من اصلا کار ماهان برام اهمیت نداشت بیشتر اِما برام مهم بود...اون دختر بود ولی پدرو مادری نداشت که تو اون وضعیت بهش کمک کنن داد زدم:ماهان تو اتاق من........همین حالا ماهانم مثل بچه ی حرف گوش کن پشت سرم اومد که صدای ماکان در اومد: پس من چی؟من داداششم خیر سرم من:ببخشید ماکان من حرفایی میخوام بزنم که متاستفانه روم نمیشه جلوی تو بگم ...بعدا خوده ماهان بهت میگه در اتاق و باز کردم و ایستادم که اول ماهان بره و بعد خودم درو با شتاب به هم کوبیدم: خب ماهان قشنگ توضیح میدی چه اتفاقی افتاد؟ ماهان:خب اون خیلی خوشگله.....منم مردم داد زدم:نه....تو مرد نیستی که یه دخترو نابود کردی نفهم....مردونگی این نیست(صدام تحلیل رفت)به خدا این نیست چند دقیقه اتاق توی سکوت خفقان اوری فرو رفته بود که من اون سکوت و شکستم: تا کجا پیش رفتی؟...ماهان من بهت اعتماد داشتم...الانم دارم پس لطفا نگو اون چیزی که تو ذهنه منه حقیقت داره ایندفعه چشای ماهان بود که گرد شده بود و با دهن باز نگام میکرد: تو واقعا فکر کردی من همچین شخصیتی دارم؟ سعی کردم لحنم اروم باشه که ناراحت نشه:ماهان جان تو بودی چه فکری میکردی؟حالا تورو خدا بهم بگو بینتون چی گذشته؟ ماهان باز از خجالت سرخ شد ولی دهن باز کرد: داشتیم با هم درباره ی اخلاقیات و خصوصیات و مثبت و منفی هر ادمی حرف میزدیم که دیدم....دیدم کلافه گفتم:چیو دیدی ماهان؟ ماهان: لبای خوش فرمی داشت مهربون بود و خیلی خوشگل منم وسوسه شدم...بحثو برای ازدواج عوض کردم و بش گفتم نظرش درباره ازدواج چیه که اونم گفت اگه فرد مناسبش باشه حرفی نداره...بعد از کلی حرف زدن...فهمیدم اونم از من بدش نمیاد منم....منم با عجز نالیدم:ماهان توروخدا اون دختر مامان و بابا نداره ماهان شیطون شد و گفت:منم تا فهمیدم ازم خوشش میاد تخته گاز اومدم اینجا تا اینو به تو و ماکان بگم توی بهت حرفش موندم ...من اینهمه حرص خوردم که این فقط همین و بگه؟یکم گیج نگاش کردم....کم کم چشام سرخ شد...نفسام تند شد و خیز برداشتم سمتش تا بزنمش که فرار کرد.....اون بدو...من بدو از در اتاق که اومدیم بیرون ماکان با دیدن ما نمیدونست چیکار کنه که من داد زدم: ماکان بگیرش.......بگییییییییییییییرش تا من حسابشو برسم ماکان که جلوی ماهان بود گرفتش و و ایستاد که من بیام ماهانم هی داشت التماس میکرد: توروخدا ماکان من داداشتم.....بذار برم ....ماکان بد میزنه.....تا یه هفته به حرفت گوش میدم....(با التماس )ماکاااااااااااان ماکان تا ماهان با این لحن باش حرف زد ولش کرد که بره...من که داشتم اروم اروم از بین اون همه اتو اشغال رد میشدم با دیدن این صحه خشکم زد ...دو تا نفس عمیق کشیدم . داد زدم: ماهاااااااااااااااااان..........اگه دستم بهت برسه با دستای خودم خفت میکنم.......پسره ی پررو .....منو سر کار میزاری؟وایسا برات دارم وقتی اروم تر شدم ماکان ازم پرسید چی شد که من جوش اوردم منم تمتم قضیه رو براش توضیح دادم که اونم خندید و گفت: کار هر روزشه نباید به خاطر این بشر حرص بخوری والا در عرض 3 سوت پیر میشی منم بی حوصله خندیدم و زنگ زدم به سرهنگ که محتوای ماموریت و ازش بپرسم
  14. باشگاهی که من میرفتم تو یه محله ی داغون بود.....داغون نها.....................داغووووووووووووووووون بود........وقتی رسیدیم دهن ماکان از تعجب اندازه غار وا مونده بود منم اومدم مزاح کنم گفتم: جناب سرگرد دهنو ببند مگس نره توش سریع و دسپاچه دهنشو بست و گفت: اینجا دیگه کدوم جهنم دره ایه منو اوردی؟ گفتیم بزار یکم سر به سرش بزارم خوشحال شم: مثل اینکه تو حرفای مردم و باور نکرده بودی نه؟(تن صدام و اروم و مرموز کردم و گفتم)جلاد شهر.............ادمارو سلاخی میکنه واقعا ترسیده بود ولی داشت به خودش قوت قلب میداد که یهو گفت: تو......تو نمیتونی همچین کاری با من بکنی اگه گیرت بیارن اعدام میشی داشت چرت و پرت میگفت خودم به شخصه حدود 5 تا پلیس خبررو کشتم کسیم کاریم نداشته ماکن:اصلا من شوهرتم با این حرفش که یهویی از دهنش پرید منم منفجر شدم از خنده: وای...این...قدر خوشم میاد شما ایرانیا همه چیو به زن و شوهر ربط میدید داشت با تعجب نگام میکرد وقتی فهمید سر کار بوده اومد حرفی بزنه که با صحنه ی بدی مواجه شد اینجا یه جورایی فاحشه خونه بود برا همین زنا با وضع بدی تو بغل مردا داشتن دلبری میکردند تا ماکان این صحنه رو دید سرشو انداخت پایین و استغفار گفت و به خنده ی من شدت داد.ولی حرفی نزد تا من دوباره ضایش نکنم به باشگاه مورد نظر رسیدیم درش خیلی پوسیده بود و ته کوچه بود ولی خب من دوسش داشتم رو به ماکان گفتم پیاده نمیشی؟ گفت:اینجا؟اینجا که خونس راست میگفت این یه خونه بوده که باشگاهش کردند من:نترس داخلش خیلی با صفاس با تردید نگام کرد که کلافه گفتم: ببین جناب من شاید جلاد باشم ولی با ایرانیا کاری ندارم.منم میخوام برم باشگاه اگه میای یا علی اگه نه(سوئچ و انداختم رو پاش)برگرد خونه من خودم میامو بلا فاصله بعد از زدن این حرف پیاده شدم حوصله ناز کشیدن و نداشتم در زدم و در و برام باز کردن همون اول پالتومو در اوردم و زدم به چوب لباسیه داغونشون که جلوی در بود وقتی رفتم تو همه برام بلند شدند و سلام کردند ولی من به تکون دادن سر اکتفا کردم و رفتم سمت وسایل درسته که اینجا زیاد بزرگ نبود ولی برای من خیلی خوب بود چون اینجا کسی منو به چشم قاتل نگاه نمیکنه همه این کارن و وسایل زیادی هم داشته رفتم سمت جیمز (دوستم): چطوری جیمز؟ جیمز:خووووب!عالی دارم بالاخره باهاش ازدواج میکنم .تو چطور؟ من:بد نیست ولی خب مشکلات خودم و دارم.شروع کنیم؟ جیمز:شروع کنیم جیمز یه 3 سالی هست که میشناسمش ...اصولا برای تفریح میاد اینجا و سخت داره تلاش میکنه دل دختری و بدست بیاره و موفق شده...حسی دارم ولی امید وارم خوشحال بشه 5 دقیقه ای بود که داشتیم گرم میکردی صدای جر و بحث از بیرون شنیده شد ،صدای موش کوچولو(البته خیلی هم کوچیک نیود....تقریبا 5 برابر من بود) بود با یه نفر دیگه...به من ربطی نداشت ولی دوست داشتم اگه بزن بزنه منم تو جمعشون شرکت کنم بقه جیمز گفتم من میرم ببینم چه خبر و میام وقتی اومدم بیرون دیدم موش کوچولو داره با ماکان دعوا میکنه..اونو چسبونده به دیوار و داره ازش باز جویی میکنه اخه خیلی از پلیسا اومدن اینجا و ما رو معرفی کردند و همون خیلی ها هم به دست من کشته شدند دیدم اگه کاری نکنم حتما یا ماکان به دیار باقی میپیونده یا موش کوچولو رفتم جلو که جمعیت با دیدن من متفرق شدند داد زدم: موش کوچولو اینجا چه خبره؟ موش کوچولو یقه ی ماکان و ول کرد و رو به من گفت: فکر کنم جاسوسه گرامپی(اسم مستعار من تو ی اینجاست) من:ولش کن با منه چشایه موش کوچولو گرد شده بود ولی هلش داد سمت من که نزدیک بود بخوره زمین....من بی غیرت نبودم ماکان امروز به من کمک کرد و منم الان باید بهش کمک کنم داد زدم:هوووووووووووی نفله مگه نشنیدی گفتم با منه؟ سرشو انداخت پایین و باشه ی ارومی گفت ولی من صدامو کشبدم رو سرم: نشنیدم چیزی بگی بلند گفت:ببخشید گرامپی .....دیگه تکرار نمیشه رومو برگردوندم سمت ماکان و گفتم: خوبی؟ سرشو به نشونه مثبت تکون داد و راه افتادیم سمت وسایل تا یکم کار کنیم تا رسیدیم ماکان گفت:اون یارو کی بود؟ من:قضیش مفصله بیا تا با یکی اشنات کنم و ماکان و بردم سمت جیمز ...تقریبا جیمز از همه توی باشگاه نحیف تر بود ...البته بد برداشت نکنید خیلی گنده بود ولی در مقابل مثلا موش کوچولو هیچی نبود ولی کسی جرات نمیکرد به منو همدستام چیزی بگه تا به جیمز رسیدیم بش گفتم:جیمز اینو که میبینی همکار و دوست منه رو به ماکانم گفتم:اینم که میبینی(با دست به جیمز اشاره کردم)دوست چندین و چند ساله ی منه اونا با هم ابراز خوشبختی کردند ماکان رو به من گفت : بریم یه جایی که من پرس سینه بزنم و یکم با هم صحبت کنیم باشه ای گفتم و راه افتادم به سمت جایی که اون ازم میخواست بد از یه مدت اون داشت پرس سینه میزد و من وزنه بی مقدمه شروع کردم به تعریف درباره ی موش کوچولو: حدود 4 سال پیش من به این کشور مهاجرت کردم و پناهنده شدم ..اتفاقای خوبی برام نمی افتاد اگه رزمی کار نبودم ..بعد از یه مدت با سرهنگ اشنا شدم و اونم گفت بیام اینجا و ببینم اونا اینجا چیکار میکنن منم قبول کردم و اومدم اینجا...وقتی جو باحال اینجا و دیدم تصمیم گرفتم خودم یه مدت اینجا رو بدنم کار کنم تا بشم یکی مثل موش کوچولو ..اون موقع ها افراد بزرگ اسم مستعار داشتند و اسم موش کوچولو گرامپی بود ....روز ها میگذش و من توی کارم ماهر تر میشدم و گذارشات غلط به سرهنگ میدادم و خدارو شکر اون نمیفهمید ..یه روز که داشتم بوکس تمرین میکردم گرامپی اومد و بهم طعنه زد ولی هیچی نگفتم ..من چیزی میگفتم ولی اون دستبردار نبود و همین طور تیکه مینداخت که منم عصبی کرد و پیشنهاد مبارزه ی تن به تن باهاش و دادم که هر کی باخت اسمش بشه موش کوچولو ...من از خودم مطمئن بودم چون من حرکات رزمی بلد بودم ولی اون فقط بلد بود دمبل و این جور چیزا بزنه بعد از اینکه خودمونو گرم کردیم مسابقه شروع شد بزن بزنی بود برا خودش ولی یکی فقط میخورد و یکی فقط میزد من میزدم و اون نمیتونشت کاری بکنه که گرامپیه عصبی و عصبی تر کردم و با مشت کوبوند تو سرم(با دست به جای بخیه روی پیشونیم اشاره کردم)اون منو زد ولی بی جواب نمون قدرت من بیشتر از اون بود ....اون با امپول خودشو سر پا نگه داشته بود ولی من ...کلا طبیعی بودم ..چنان عربده میکشیدم و میزدم که کل سالن داشتند به ما نگاه میکردن بعد از اون ماجرا هم اسم گرامپی مال من شد و موش کوچولو مال اون ولی این تمام ماجرا نبود سرهنگ فهمید و من تنبیه شدم و موش کوچولو تا دو روز تو بیمارستان بستری بود ماکان خندید و گفت:افرین خوب کاری کردی .حالا تنبیهت چی بود؟ من:نمیخوام بش فکر کنم ماکان :بگو دیگه...تورو خدا به لحن مظلومانش لبخندی زدم و گفتم:تا چند هفته هر چی تفنگو چاقو داشتم ازم گرفت و از خوم ممنوع الخروجم کرد ماکان بلند خدیدو گفت:از دست تو دختر منم لبخندی زدم و به کارم ادامه دادم