Amoo

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    32
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Amoo در مهر 4 2017

Amoo یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

8 دنبال کننده

درباره Amoo

Profile Information

  • جنسيت
    Female
  • محل سكونت
    foolad shahr
  • علاقه مندي ها
    ورزش های رزمی-آهنگ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

93 بازدید کننده نمایه
  1. سلام دوستان خوشحال میشم اگه درباره ی طولانی یا کوتاه بودن رمان نظر بدید
  2. از خونه تا درماگاه تقریبا ربع ساعتی راه بود و من تو این ربع ساعت میتونستم به سرهنگم زنگ بزنم گوشیم و در اوردم نگاهی به ساعتش انداختم ساعت 7و نیم بود و من مطمئن بودم الان سرهنگ حتما بیداره شمارشو گرفتموگوشی و گذاشتم در گوشم بعد چندتا بوق با صدای نگرانی جواب داد: سلام سرگرد اتفاقی افتاده؟ یه لحظه دلم برای تمام محبت های پدرانش پر کشید و یاد پدر خودم افتادم و تمام ارزوهام منفجر شد: سلام...........نه سرهنگ مگه قراره اتفاقی افتاده باشه؟فقط زنگ زدم بگم ماموریت کی و کجا استارت میخوره؟ سرهنگ که یکم خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و گفت: مگه بیمارستان بودین ؟ کلافه پوفی کشیدم گفتم: رفتن من به بیمارستان از اولشم غلط بود ......فقط وقت تلف کردن بود و حالا من خوبه خوبم پس جواب سوال منو بدید سرهنگ:ولی سرگرد گفت جراحتی که به پهلوت وارد شده باععث میشه چند روزیو تو بیمارستان باشی..........راستی نمیخوای بگی چی شد؟ من:نه سرهنگ اتفاقه مهمی نیوفتاده فقط یه زخم سطحی بود و منم کسی نیستم که تو بیمارستا بمونم .......من از خیلی بدتر از اینا هم جونه سالم به در بردم و اخم نگفتم اینکه چیزی نیست سرهنگ که کلا اروم شده بود گفت: باشه پس امروز ساعت 11 تو هتله(...............)با سرگرد و ستوان به عنوان پناهنده و فراری به اونجا میرین و ماموریت شروع میشه فقط نکته اینجاس که اسمه سرگرد دنیل و اسمه ستوان جیمزه استعفا نامتم یکی از بچه ها به عنوان خدمه برات میارن من:سرهنگ این ماموریت اسمه رمزی نداره برای مواقع ضروری؟ سرهنگ:خوب شد یادم انداختی به سرگرد و ستوانم گفتم فقط در مواقعی که حسه خطر میکید و یا حس میکنید اخره کاره باید از رمزه قبلی یا همون وضع قرمز استفاده میکنید و در غیر این صورت با خطی که بهتون داده میشه به عنوان یکی از اپراطور ها باهاتون در تماسیم فعلا سرگرد من باید برم کاری ندارید؟ من:نه سرهنگ پس ساععت 11 تو هتلیم به عنوان مهمانه ویژه و از همون موقعم میریم خونه ی مورده ظر درسته؟ سرهنگ:بله فعلا
  3. توی حموم تا لباسام و در اوردم چشمم به زخمه پهلوم افتاد داشت ازش خون میرفت ولی الان فقط مهم ماموریت بود هیچ چیزه دیگه ای الان و تو این زمان برام مهم نبود باند و باز کردم و رفتم زیر دوش .........دردی که توی پهلوم پیچید با دردی که تیر به ادم تلقین میکرد یکی بود ولی این کاره دست خودم بود .........چشمامو بستم و به دقایق و زمان هایی فکر کردم که برام مهم بودند و این زخم میتونه ازم بگیرتشون......به اینکه ریئس اون باند و بکشم...........اینکه کشته کشتاره جدیدی در راه داریم و ایندفعه من از واژه ی سلاخی که بم دادند به نحو احسنت استفاده میکنم.....خلاصه با هزار جون کندن خودم و گربه شور کردم اومدم بیرون حوله ی ماکانو که خیلی برام بزرگ بود و پوشیدم و رفتم بیرون ......با بیرون اومدنم ماهان که تو اشپز خونه بود صدام زد: مانا کجایی تو دختربیا که یه غذایی درس کردم که انگشتاتم باهاش بخوری ..........مانا بیا دیگه داشت همینطور حرف میزد که من وارد اشپز خونه شدم و چشمه ماهان به جمالمروشن شد: ااااااااااااااااا تو که اینجایی بیا بشین غذاتو بخور تقویت شی یه وقت نمیری بیوفتی رو دستمون ....بعدش به حرف بی مزه ی خودش خدید و سوپی و که دست پخت خودش بود گذاشت جلوم برام مهم نبود که غذا چیه فقط میدونستم خیلی بیشتر از حد ممکن گشنه ام و باید تا میتونم بخورم .....سرمو انداختم پایین و تا ته بشقاب و خورم وقتی غذام تموم شد سرمو اوردم بالا و به ماهان گفتم: ماهان گوشیم کجاست؟ یکم فکر کرد و گفت:نمیدونم به احتمال زیاد دسته ماکانه برو ازش بگیر پاشدم برم اتاقه ماکان که دیدم پهلوم گرم شد و یه چیزه مایعی داره راهه خودشو به پایین پیدا میکنه .............وای داشت خون میومد و من هیچی نداشتم .......سریع از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقه ماکان تا ازش کمک بگیرم تا پا شدم یه قطره خون از زیره حوله افتاد رو زمین چون ماهان پشتش بهم بود ندید و ن از موقعیت سو استفاده کردم و خودم و سریع به اتاق ماکان رسوندم ..............درو با شتاب باز کردم و پریدم تو ماکان که توقع همچین حرکتی از کسی و نداشت هول کرد و سریع از جاش بلند شد : چی شده؟چرا اینطوری میکنی؟ فکر کنم به خاطره خون زیادی که ازم رفته بود رنگم به سفیدی میزد ماکان که متوجه حاله عجیبه من شد هول پرسی: چیشده؟ خواستم بش بگم که یه لحظه یاد ماموریت و حاله خودم افتادم و سعی کردم مثله قبل محکم حرف بزنم: هیچی سوییچ ماشین و موبایلم دست توئه؟ سرشو تکون داد و نفسی از سر اسودگی کشید و رفت سمته دراوره اتاق سوئئچ و موبایلم و در اورد و داد دستم : جایی میخوای بری؟ سرمو تکون دادم و قبل از اینکه حرفی بزنه سریع از اتاقش زدم بیرون . رفتم تو اتاقه خودم و لباسای ماکان و هرچند بزرگ بود پوشیدم و از خونه زدم بیرون و راهه درمونگاه و پیش گرفتم
  4. هر سه تامون داشتیم میخندیدیم ولی بودن من توی اتاقه ماکان دیگه جایز نبود سریع از اتاق اومدم بیرون و بعد از یکم فکر کردن اتاق خودمو پیدا کردم رفتم تو اتاقم خالیه خالی بود ......تخت که نداشتم .....اینه که نداشتم فقط لباس بود و تفنگ که اونا هم نبودند یکم اتاق و گشتم تا یه چیزی پیدا کنم باش برم حموم ولی هیچی نبود که بود از اتاق اومدم بیرو و به سمت اتاق ماکان رفتم بدو گرفتن اجازه درو باز کردم برام مهم نبود لباس برش هست یا نه فقط میخواستم بپرسم وسایلم کجان همین ...درد پهلوم دوباره شروع شده بود با باز کردن در ماکان و دیدم که روی تخت نشسته بود و داشت فکر میکرد که با ورود من رشته ی افکار از دستش در رفت و به من خیره شد من:ماکان وسایل من کجان؟ ماکان:همرو دادم خشک شوئیی تا فردا اماده میشن سرمو تکون دادم و بی حوصله گفتم:خب من با چی برم حموم؟ یکم فکر کرد و از جاش بلند شد تا اومدم بپرسم چی شد خودش گفت: فعلا با حوله ی من برو تا بعد من واقعا کلافه شده بودم: اقای عقله کل من لباس ندارم اونم کلافه شده بود مثله من با تمسخر جواب داد: خانم عجول اگه یکم صبر میکردی میگفتم لباسه خونگی میخوای یا مجلسی؟بعد از زدن این حرف دو دست لباسه خونگی و مجلسی همراهه حوله جلوم گذاشت و گفت: برشون دارتا فردا به دردت میخوره من:پس ماموریت چی میشه؟ ماکان:با این گندی که جناب الی درست کردی ماموریت مالید من صدام یکم رفت بالا:ینی چی که مالیده؟من 4 ساله منتظره همچین روزیم نمیزارم سره هیچ و پوچ از بین بره لباسارو برداشتمو از اتاق زدم بیرون اول باید میرفتم حموم بعدم یه زنگ به سرهنگ میزدم تا بش بگم حالم خوبه و میتونیم به ماموریتمو ادامه بدیم
  5. با باز کردن چشمام اولین چیزی که توجهم و جلب کرد این بود که تو اتاق خودم نیستم ............هیچم شبیهه بیمارستان نیست یکم چشم گردوندم تا بفهمم اینجا کجاست که چشمم به ماکانی که پایین تخت خوابیده بود افتاد اروم صداش زدم: ماکان..........ماکان.... تورو خدا بیدار شو وقتی دیدم بیدار نمیشه خوف برم داشت ........من اینجا چیکار میکنم؟و اینجا کجاست؟....تمام ای سوالا توی ذهنم رژه میرفتند ولی من جوابی براشون نداشتم و همین موضوع عصبیم میکرد.....اومدم بلند شم که درد بدی تو پهلوم پیچید ولی بش اهمیت ندادم .بیشتر از اینا میترسیدم برای ماکان اتفاقی افتاده باشه و نگران ماهان بودم اینکه الان اون کجاست؟به سختی رو زمین زانو زدن و دستم و بردم نزدیک صورت ماکان تا ببینم نفس میکشه یا نه که با داغیه نفسش یکم خیالم راحت شد دستمو اوردم پایین تر که به بازوش رسید اروم دستمو گذاشتم رو بازوش که بیدارش کنم .....یکم با لطافت بازوشو نوازش کردم ولی انگار نه انگار .......خواستم بازم ادامه بدم که یادم افتاد من کی هستم دختر جلاده شهر لطافت حالیش نمیشه با یاد اوریه این موضوع از جام پاشدم و یه نگاهی به کل اتاق انداختم تا ساعت و پیدا کردم و نگاهی بهش انداختم تا جایی که یادم میاد وقتی از بیمارستان اومدیم بیرون هوا تاریک شده بود ولی الان ساعت 6 صبحه بدون در نظر گرفتن ماکان که اونجا خوابیده بود با قدمای پر صدا و محکم رفتم بیرون ولی هیچی برام اشنا نبود و مهم تر اینکه اینجا تمیز بود ولی خونه ی من خیلی کثیف تر از این حرفا بود وضعیتمم با زمانی که تو بیمارستان بودم فرقی نداشت یه تیشرت مشکی که پاره پوره شره و بوی خون میده و شلوار کتون مشکی خونی .......واااااااااااااااااای شلوارم چرا خونیه؟ای خدا من با خودم چبکار کردم؟حس کردم پهلوم گرم شده دستمو گذاشتم رو پهلوم که با گرمیه دستم مطمئن شدم پهلوم خنو ریزی داشته و شلوارمم خونی کرده با حالت لزجی رفتم سمت ان اتاقی که توش بودم و با صدای بلندی گفتم: ماکان پاشوووووووووو بدبخت مثله سکته ای ها بلند شد و فکر کرد دارم باش شوخی میکنم اومد بلند شه که بزنم گفتم: نمیخواد بلند شی فقط بگو اینجا کجاست؟ با تعجب نگام میکرد : تو واقعا یادت نماد اینجا کجاس؟ من:منو اوری خونه یه نفره دیگه میگی باید بشناسمش؟ بعد از شنیدن حرفام بلند زد زیر خنده .......وااااااااای اینم که دیوونه شد رفت .میون خنده بریده بریده گفت: ت....تو .....چن.....د....وق..ت...ه ....که...خونه....ت...کث .....یف.....ه؟ با زدن این حرف دوباره بلند خندید .......یکم فکر کردم و گفتم: خب از همون اول ک...... تازه مغزم به کار افتاد.......اینجا......به این تمیزی.....خونه ی منه؟ از شدت تعجب داد زدم: چیییییییییییییییییییییییییییییی؟اینجا خونه ی منه؟ در حین خنده سرشو بالا و پایین برد ینی اره...تا اومدم حرفی بزنم ماهان ترسیده اومد تو اتاق و هراسون به ما نگاه میکرد منم که متعجب بودم..کلا با اومدن این دوتا داداش منم حسام کمکم داره به کار میوفته اولیشم تعجبه ماهان که اومد رومو سریع کردم طرف اونو گفتم: ماهان....ماکان راس میگه؟ ماهانم تعجب کرد: چیو؟ من:اینجا خونه ی منه؟ ماهان همونطور متعجب سرشو تکون داد درد پهلوم و یادم رفته بود : پس این اتاق.......اتاقه کیه؟ شدت خنده ی ماکان بیشتر شد و ماهان جواب داد: خدا وکیلی اول بگو چند وقته اینجا کثیف بوده که تو اینطوری تعجب کردی بعد منم بت میگم اینجا کجاس باشه؟ من واقعا گیج شده بودم : خب راستش من اصلا خونرو ندیدم ..اون اوایل که اینجا جا نیوفتاده بودم سرهنگ خودش برام خونه گرفت منم اصلا نگاهی بهش ننداختم ..در واقع فرستش نشد همون روز اول از شانس بدم تو ماموریت تیر خورد به بازوم و باید میومدم خونه برای بازوم تو هول و ولا بودم لباسام و که در اوردم همونجا پرت کردم و خون همه جارو گرفت منم دیگه بهش نگاه نکردم به خاطر جراحت تخت گرفتم خوابیدم فرداشم رفتم خونه سرهنگ و بعدشم یه ماموریت تازه که چند ماهی طول کشید ..بعدشم کلا وقت نشد ماهان داشت با حالت متفکری نگام میکرد و ماکانم داشت میخندید: خب ماهان حالا نوبت توئه ....اینجا کجاس؟ ماهان:اتاقه مهمان.....تاحالا نیومده بودی نه؟ من که خیالم راحت شده بود ریلکس جواب دادم: نه.......برا همین تمیز بود .. ماهان سری تکون داد و سریع رفت بیرو بعد از خارج شدنش صدای خندش تو خونه اکو شد و منم به خنده وا داشت
  6. با حس سوزشی از ناحیه ی بازوم چشامو باز کردم.............و اولین تصویری که دیدم ماکان و چشمای نگرانش بود و بعد ماهان و کتابه دعایی که دستش گرفته بود..........نوری تو اتاق نبود انگار نمیخواستن وقتی بیدار میشم اذیت بشم ولی از بوی تند الکل میشه فهمید که توی بیمارستانیم با یاد اوریه کاری که من کردم یه حسی مابین خجالت و عصبی بودن بم دست داد ولی خودم و اروم کردم ماهان که دید من حرفی نمیزنم سریع اومد جلو و گفت: خوبی؟مانا تورو خدا حرف بزن نگرانتیم به خاطر اون اتفاق شده بودم مثل اول..........تلخ و سرد........و صدام بالا رفته بود: چرا منو اوردید اینجا؟ با دیدن قیلفه ی برزخیم دهنشون قفل شده بود و نمیتونستند چیزی بگن به جاش من خوب میتونستم داد بزنم: چیههههههه؟من چرا اینجاااام؟ ماکانم که مثه من عصبی شده بود صداشو بلند کرد: به جا تشکرته؟اینکه داشتی میمردی اوردیمت اینجا خیلی بده؟(رو کرد به ماهان )بیا بریم تا یه چی بدهکار نشدیم و سریع زد بیرون......حالم بد بود.شایدم دلم میخواس مثله امروز صبح هوامو داشته باشه یه ندایی از درون اومد که:هر چی از دهنت در اومد باره پسره بدبخت کردی انتظار داری منتتم بکشه حالا ک...... تا اومد حرفش تموم شه ماهان صداش در اومد: من میارمش ...........ناراحت نباش میخواستم به اونم بپرم که سریع از در اتاق زد بیرون...یه نگاه به دور و اطراف انداختم اتاقه ساده ای بود ولی به من نه سرمی وصل بود ه چیزه دیگه ای .....با تنها شدنم تازه فهمیدم بازوم چقد میسوزه و لباسم و که پاره شده بود و نگاه کردم .......دو طرفش و که پاره شده بود و کنار زدم و جای زخمه عمیقی نمایان شد و 5 تا بخیه خورده بود ...با داد پرستارو صدا زدم و زمان ترخیصم و پرسیدم که گفت دو روز دیگه تعجب کردم ......به خاطره یه زخم دو روز باید استراحت کنم؟ اومدم پاشم که پرستار بم تذکر داد: خانم لطفا بخوابید حاله شما خوب نیس با همون اخلاق سگیه همیشگیم بش پریدم: مثله اینکه منو نمیشناسیااااااا.......حالا گورتو گم کن تا نکشتمت پرستاره که رنگش پریده بود سریع زد بیرون لباسام برم بود ولی دور بازومو و شکمم باند پیچی شده بود تا از رو تخت بلند شدم درد بدی تو پهلوم پیچید که باعث شد چشام از درد بسته بشه به هزار زحمت بلند شدم و راه خروجیه بیمارستان و در پیش گرفتم که وسط راه ماهان جلومو گرفت: مانا برو بخواب تو حالت خوب نیست با صدایی که از درد دورگه شده بود گفتم: اینکه حالم خوبه یا نه رو تو تشخیص نمیدی من تشخیص میدم فهمیدی؟ با چشایی که یه تاسفی توش بود گفت:باشه بیا و خودش زود تر از من رفت انتظار کمک نداشتم برا همین بدون تعجب راه افتادم یه دستم به پهلوم بود و با یه دستم دیوار و گرفته بود تا نیوفتم به هزار سختی سوار ماشین شدم و هیچی نفهمیدم
  7. با اخم به من گفت:یعنی چی که باید اینجا باشیم؟ با تمسخر نگاش کردم و با دست درو نشون دادم: بفرما برو ببینم کجارو داری بری؟ پوزخندی زد و گفت: از پایگاه ایران هوامونو دارن ،چی فکر کردی؟ پوزخندشو با پوزخند جواب دادم و گفتم:هه ......چه فکری کردی؟این که اشق چش و چالتم .؟نه جانم گفتم چون سرهنگ بم گفت هواتونو داشته باشم.............بعدشم پایگاه ایراااااااااااااانتون که پشتت بش گرمه هتل و اشتباه رزو کرده بود و شما هیچ جا رو ندارین(صدامو بالا تر بردم)چه فکری کردی با خودت هااااااااااااااااااان؟من جلاد شهرم ............مثل اینکه نفهمیدی ......جلاااااااااااااد.................همین که تاحالا نکشتمتون خیلیه ......افتخاری نسیبتون شده اقایون رو برگردوندم که برم اتاقم که با قیافه ی ترسیده و متعجب ماهان روبه رو شدم یادم به بچگی های خودم افتاد .......وقتی بابام و مامانم دعوا میکردن و من میخواستم گریه کنم ولی متعجب بودم و وقتی صدای بابام بالا میرفت من میترسیدم و گریه میکردم ولی کسی بهم اهمیت نمیداد زل زده بودم تو چشای ماهان و تو فکر بودم سرمو تکون دادم که اون صحنه های کذایی ازم دور شن وقتی به حالت عادی برگشتم تازه عمق ماجرارو فهمیدم و رفتم تو اتاقم و درو کوبیدم به هم با دیدن چشمای ماهان بهم ریختم .................داد زدم و میزو انداختم ......مامانم جیغ میکشید و التماس میکرد.............عربده کشیدم و مامانم و دیدم که زیر دست بابای بی رحمم جون میداد..........تفنگو برداشته بودم و به دیوار شلیک میکردم و بیشتر داد میزدم بابام به خاط یه زن دیگه مامانه خوشگلمو مهربونم و کشت و برای من نا مادری اورد ...........چاقو برداشته بودم و تو تن و بدنم فرو میکردم و از درد و نفرت داد میزدم دختری که همیشه از مامان و باباش کتک میخورد ...........چاقو زدم و نفرین کردم: لعنت بهت .........لعنت بهتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت................ازت بدم مییااااااااااااااااااااااد ...............(صدام تحلیل رفت و افتادم)خدا لعنتت کنه و مثل اینکه ضربه چاقو کار خودشو کرده بود داشتم بی حال میشدم ولی ایستادم و از دره اتاق زدم بیرون مطمئن بودم چشام سرد تر از همیشه شده و اخلاقم بد تر خواهد شد تا رفتم بیرون ماکان و ماهان که داشتند با ترس به در نگاه میکردند بیشتر ترسیدند ماهان که با دیدن تن و بدن خونین و مالینم اومد سمتم داد زدم: نیاااااااااااااااااا.................من به کمک هیچکدومتون احتیاج ندارم ماهان خشک سد ولی ماکان دست بردار نبود اومد نزدیک.........نزدیک و نزدیک تر تا رسید به یه وجبیم و دستم و گرفت من جیغ میزدمو و اون با صبر تحمل میکرد من میزدمش ولی اون هیچی نمیگفت ...........ضرباته منم به خاطر جراحتم زیاد سهمگین نبود ولی جیغایی که میزدم گوشه فلکم کر میکرد ولی ماکان منو گرفته بود ........خودش میخورد ولی نمیذاشت خودمو بزنم بعد از 15 دقیقه کولی بازیه من بیهوش شدم و هیچی نفهمیدم
  8. سرهنگ با بوق سوم گوشی و برداشت: بله سرگرد مشکلی پیش اومده؟ من:نه سرهنگ فقط میخوام بدونم محتوای این ماموریت چطریه سرهنگ:بله...شما درست میگید من حواس برام نمونده دیگه.........همونطور که خودت میدونی باید یه مدت با سرگرد و ستوان زندگی کنی ...چنگیز و که یادته؟ مگه میشد موجود منفوری مثل اونو یادم بره: بله قربان سرهنگ:مثلا اون مرده ولی ما باید جای اونو با یه نفره دیگه پر کنیم و اون نفرات شمایین من:چه کاری از من ساختس؟ سرهنگ:خودت میدونی که اوازت تو کل شهر به چه نامی پیچیده ...نه؟ من:بله سرهنگ کامالا ومطلعم سرهنگ:پس تو به عنوان جلاد شهر میری تو باند تا جای چنگیز و پر کنی و سرگرد و ستوانم به عنوان همسر و برادر همسر شما وارد باند میشن نقشه ی هوشمندانه ای بود ولی همه میدونستن که من پلیسم و بهم اعتماد نمیکردن این سوال و از سرهنگ پرسیدم و گفت : اره..............ما فکر اونجاشم کرده بودیم پرونده ی جعلی برات درست میکنیم به موضوع قتل یکی از همشهریان و محکوم به اعدامی .تو هم برای انتقام از ما استعفا میدی و میری تویه باند مفهومه؟ من:بله سرهنگ .....از کی شروع میشه؟ سرهنگ :از فردا صبح من:کجا؟ سرهنگ:تویه هتل براتون جا رزرو میکنیم تا چند روز اونجایین بعد میرین به محل اصلی من:سرهنگ اتاقا که.... سرهنگ هول گفت:نه دخترم تو هتل اتاقاتون جداس ولی شاید تو محل اصلی اتاق تو و سرگرد ..........میدونی دست ما نیست میفهمیدم تقصیر سرهنگ بود برای منم هم اتاق بودن با کسی اهمیت نداشت من:بله سرهنگ لازم نیست نگران باشید نفس عمیقی کشید و با لحن کمی شوخ گفت:ببین چه کردی با من پیرمرد که برای یه خبر باید یه دور سکترو رد کنم لبخندی زدم.............من همین و میخواستم.......از این که همه ازم میترسیدن لذت میبردم سرهنگ گفت: راستی از سرگرد و ستوان خبری نیست تو میدونی کجان؟ من:بله سرگرد و ستوان مثه این که دیشب هتلشون حاضر نبود اومدند پیش من سرهنگ با لحن مضطربی گفت :اتفاقی نیوفتاد که؟ تک خنده ای کردم و گفتم: نگران نباشید سرهنگ لطف کردن اومدند منم تنها نبودم سرهنگ:اها خب باشه میخواستم بگم اگه میدونی کجان هواشونو داشته باشی چون از ایران گفتند هتل راضی نمیشه به پلیس اتاق بده من:بله درسته حواسم هست بعد از خدافظیه مختصری با سرهنگ گوشی و قطع کردم و رو به ماکان گفتم: ماموریت فردا شرو میشه ......اماده این؟ با اخم سرشو تکون داد و گفت:ما امشب کجا باید بریم؟ نیم نگاهی بش کردم و گفتم:باید به هم عادت کنیم............شما امشبم اینجایین
  9. ساعت حدودا 4 و نیم 5 بود که گوشیه ماکان زنگ خورد.از حرفاشون میشه فهمید ماهانه وقتی گوشیو قطع کرد گفت:گ ماهان بود گفت 10 دقیقه دیگه خونس زود تر خودمون و برسونیم سری تکون دادم و رفتم از جیمز خدافظی کردم و راهیه خونه شدیم،توی راه از بس خسته بودیم هیچ کس نای حرف زدن نداشت ،وقتی رسیدیم خونه ماکان رفت تا دوش بگیره منم وایسادم تا ماهان بیاد برم بخوابم،ماهان که اومد خیلی شنگول بود معلوم نیست تو این سه چار ساعت چیکار میکردند که این اینقدر خوشحاله دوست داشتم همه ی اینه رو ازش بپرسم ولی اصلا حسش نبود همونجا رو کاناپه دراز کشیدم و بشمار سه خوابم برد با صدا زدن ماهان از خواب بیدار شدم ولی خودم و زدم به خواب........کلا من معتقدم این ترفند یه روزی به دردم میخوره...مثل اینکه از بس صدا زد خسته شد و از ماکان کمک گرفت: ماکان چیکاره دختر مردم کردی بیدار نمیشه؟ هیچی خودش مثل خرس میخوابه به من چه؟ ماهان لحنشو شیطون کرد:خب فکر کن 4 ساعت تو خونه تنها بودید.......صیغه ی محرمیتم که داشتید ..یه دختر و پسرم اگه تو خونه تنها باشن نفره سوم کیه؟شیطون ماکان که از صدای نفساش میشد پی به عصبانیت بیش از حدش برد ولی من صدام و خواب الود کردم و خسته گفتم: اولن گل بگیر اون دهنتو که الکی زر زر نکنی دوما تو خودت 4 ساعت تو مطب دوست من تکو تنها چیکار میکردی ماهان با این حرفم سرخ شد و سرش و انداخت پایین من که از این حرکتش شوکه شده بودم اصلا فکر نمیکردم ماهان از اون جور پسرا باشه ولی این سرخ و سفید شدنا یه چی دیگه میگفت ،ماکانم که سرخ شده بود از شدت عصبانیت با هم داد زدیم: تو چه غلطی کردی ماهان؟ ماکان:تو یه بیجنبه ای پسره ی خیره سر من اصلا کار ماهان برام اهمیت نداشت بیشتر اِما برام مهم بود...اون دختر بود ولی پدرو مادری نداشت که تو اون وضعیت بهش کمک کنن داد زدم:ماهان تو اتاق من........همین حالا ماهانم مثل بچه ی حرف گوش کن پشت سرم اومد که صدای ماکان در اومد: پس من چی؟من داداششم خیر سرم من:ببخشید ماکان من حرفایی میخوام بزنم که متاستفانه روم نمیشه جلوی تو بگم ...بعدا خوده ماهان بهت میگه در اتاق و باز کردم و ایستادم که اول ماهان بره و بعد خودم درو با شتاب به هم کوبیدم: خب ماهان قشنگ توضیح میدی چه اتفاقی افتاد؟ ماهان:خب اون خیلی خوشگله.....منم مردم داد زدم:نه....تو مرد نیستی که یه دخترو نابود کردی نفهم....مردونگی این نیست(صدام تحلیل رفت)به خدا این نیست چند دقیقه اتاق توی سکوت خفقان اوری فرو رفته بود که من اون سکوت و شکستم: تا کجا پیش رفتی؟...ماهان من بهت اعتماد داشتم...الانم دارم پس لطفا نگو اون چیزی که تو ذهنه منه حقیقت داره ایندفعه چشای ماهان بود که گرد شده بود و با دهن باز نگام میکرد: تو واقعا فکر کردی من همچین شخصیتی دارم؟ سعی کردم لحنم اروم باشه که ناراحت نشه:ماهان جان تو بودی چه فکری میکردی؟حالا تورو خدا بهم بگو بینتون چی گذشته؟ ماهان باز از خجالت سرخ شد ولی دهن باز کرد: داشتیم با هم درباره ی اخلاقیات و خصوصیات و مثبت و منفی هر ادمی حرف میزدیم که دیدم....دیدم کلافه گفتم:چیو دیدی ماهان؟ ماهان: لبای خوش فرمی داشت مهربون بود و خیلی خوشگل منم وسوسه شدم...بحثو برای ازدواج عوض کردم و بش گفتم نظرش درباره ازدواج چیه که اونم گفت اگه فرد مناسبش باشه حرفی نداره...بعد از کلی حرف زدن...فهمیدم اونم از من بدش نمیاد منم....منم با عجز نالیدم:ماهان توروخدا اون دختر مامان و بابا نداره ماهان شیطون شد و گفت:منم تا فهمیدم ازم خوشش میاد تخته گاز اومدم اینجا تا اینو به تو و ماکان بگم توی بهت حرفش موندم ...من اینهمه حرص خوردم که این فقط همین و بگه؟یکم گیج نگاش کردم....کم کم چشام سرخ شد...نفسام تند شد و خیز برداشتم سمتش تا بزنمش که فرار کرد.....اون بدو...من بدو از در اتاق که اومدیم بیرون ماکان با دیدن ما نمیدونست چیکار کنه که من داد زدم: ماکان بگیرش.......بگییییییییییییییرش تا من حسابشو برسم ماکان که جلوی ماهان بود گرفتش و و ایستاد که من بیام ماهانم هی داشت التماس میکرد: توروخدا ماکان من داداشتم.....بذار برم ....ماکان بد میزنه.....تا یه هفته به حرفت گوش میدم....(با التماس )ماکاااااااااااان ماکان تا ماهان با این لحن باش حرف زد ولش کرد که بره...من که داشتم اروم اروم از بین اون همه اتو اشغال رد میشدم با دیدن این صحه خشکم زد ...دو تا نفس عمیق کشیدم . داد زدم: ماهاااااااااااااااااان..........اگه دستم بهت برسه با دستای خودم خفت میکنم.......پسره ی پررو .....منو سر کار میزاری؟وایسا برات دارم وقتی اروم تر شدم ماکان ازم پرسید چی شد که من جوش اوردم منم تمتم قضیه رو براش توضیح دادم که اونم خندید و گفت: کار هر روزشه نباید به خاطر این بشر حرص بخوری والا در عرض 3 سوت پیر میشی منم بی حوصله خندیدم و زنگ زدم به سرهنگ که محتوای ماموریت و ازش بپرسم
  10. باشگاهی که من میرفتم تو یه محله ی داغون بود.....داغون نها.....................داغووووووووووووووووون بود........وقتی رسیدیم دهن ماکان از تعجب اندازه غار وا مونده بود منم اومدم مزاح کنم گفتم: جناب سرگرد دهنو ببند مگس نره توش سریع و دسپاچه دهنشو بست و گفت: اینجا دیگه کدوم جهنم دره ایه منو اوردی؟ گفتیم بزار یکم سر به سرش بزارم خوشحال شم: مثل اینکه تو حرفای مردم و باور نکرده بودی نه؟(تن صدام و اروم و مرموز کردم و گفتم)جلاد شهر.............ادمارو سلاخی میکنه واقعا ترسیده بود ولی داشت به خودش قوت قلب میداد که یهو گفت: تو......تو نمیتونی همچین کاری با من بکنی اگه گیرت بیارن اعدام میشی داشت چرت و پرت میگفت خودم به شخصه حدود 5 تا پلیس خبررو کشتم کسیم کاریم نداشته ماکن:اصلا من شوهرتم با این حرفش که یهویی از دهنش پرید منم منفجر شدم از خنده: وای...این...قدر خوشم میاد شما ایرانیا همه چیو به زن و شوهر ربط میدید داشت با تعجب نگام میکرد وقتی فهمید سر کار بوده اومد حرفی بزنه که با صحنه ی بدی مواجه شد اینجا یه جورایی فاحشه خونه بود برا همین زنا با وضع بدی تو بغل مردا داشتن دلبری میکردند تا ماکان این صحنه رو دید سرشو انداخت پایین و استغفار گفت و به خنده ی من شدت داد.ولی حرفی نزد تا من دوباره ضایش نکنم به باشگاه مورد نظر رسیدیم درش خیلی پوسیده بود و ته کوچه بود ولی خب من دوسش داشتم رو به ماکان گفتم پیاده نمیشی؟ گفت:اینجا؟اینجا که خونس راست میگفت این یه خونه بوده که باشگاهش کردند من:نترس داخلش خیلی با صفاس با تردید نگام کرد که کلافه گفتم: ببین جناب من شاید جلاد باشم ولی با ایرانیا کاری ندارم.منم میخوام برم باشگاه اگه میای یا علی اگه نه(سوئچ و انداختم رو پاش)برگرد خونه من خودم میامو بلا فاصله بعد از زدن این حرف پیاده شدم حوصله ناز کشیدن و نداشتم در زدم و در و برام باز کردن همون اول پالتومو در اوردم و زدم به چوب لباسیه داغونشون که جلوی در بود وقتی رفتم تو همه برام بلند شدند و سلام کردند ولی من به تکون دادن سر اکتفا کردم و رفتم سمت وسایل درسته که اینجا زیاد بزرگ نبود ولی برای من خیلی خوب بود چون اینجا کسی منو به چشم قاتل نگاه نمیکنه همه این کارن و وسایل زیادی هم داشته رفتم سمت جیمز (دوستم): چطوری جیمز؟ جیمز:خووووب!عالی دارم بالاخره باهاش ازدواج میکنم .تو چطور؟ من:بد نیست ولی خب مشکلات خودم و دارم.شروع کنیم؟ جیمز:شروع کنیم جیمز یه 3 سالی هست که میشناسمش ...اصولا برای تفریح میاد اینجا و سخت داره تلاش میکنه دل دختری و بدست بیاره و موفق شده...حسی دارم ولی امید وارم خوشحال بشه 5 دقیقه ای بود که داشتیم گرم میکردی صدای جر و بحث از بیرون شنیده شد ،صدای موش کوچولو(البته خیلی هم کوچیک نیود....تقریبا 5 برابر من بود) بود با یه نفر دیگه...به من ربطی نداشت ولی دوست داشتم اگه بزن بزنه منم تو جمعشون شرکت کنم بقه جیمز گفتم من میرم ببینم چه خبر و میام وقتی اومدم بیرون دیدم موش کوچولو داره با ماکان دعوا میکنه..اونو چسبونده به دیوار و داره ازش باز جویی میکنه اخه خیلی از پلیسا اومدن اینجا و ما رو معرفی کردند و همون خیلی ها هم به دست من کشته شدند دیدم اگه کاری نکنم حتما یا ماکان به دیار باقی میپیونده یا موش کوچولو رفتم جلو که جمعیت با دیدن من متفرق شدند داد زدم: موش کوچولو اینجا چه خبره؟ موش کوچولو یقه ی ماکان و ول کرد و رو به من گفت: فکر کنم جاسوسه گرامپی(اسم مستعار من تو ی اینجاست) من:ولش کن با منه چشایه موش کوچولو گرد شده بود ولی هلش داد سمت من که نزدیک بود بخوره زمین....من بی غیرت نبودم ماکان امروز به من کمک کرد و منم الان باید بهش کمک کنم داد زدم:هوووووووووووی نفله مگه نشنیدی گفتم با منه؟ سرشو انداخت پایین و باشه ی ارومی گفت ولی من صدامو کشبدم رو سرم: نشنیدم چیزی بگی بلند گفت:ببخشید گرامپی .....دیگه تکرار نمیشه رومو برگردوندم سمت ماکان و گفتم: خوبی؟ سرشو به نشونه مثبت تکون داد و راه افتادیم سمت وسایل تا یکم کار کنیم تا رسیدیم ماکان گفت:اون یارو کی بود؟ من:قضیش مفصله بیا تا با یکی اشنات کنم و ماکان و بردم سمت جیمز ...تقریبا جیمز از همه توی باشگاه نحیف تر بود ...البته بد برداشت نکنید خیلی گنده بود ولی در مقابل مثلا موش کوچولو هیچی نبود ولی کسی جرات نمیکرد به منو همدستام چیزی بگه تا به جیمز رسیدیم بش گفتم:جیمز اینو که میبینی همکار و دوست منه رو به ماکانم گفتم:اینم که میبینی(با دست به جیمز اشاره کردم)دوست چندین و چند ساله ی منه اونا با هم ابراز خوشبختی کردند ماکان رو به من گفت : بریم یه جایی که من پرس سینه بزنم و یکم با هم صحبت کنیم باشه ای گفتم و راه افتادم به سمت جایی که اون ازم میخواست بد از یه مدت اون داشت پرس سینه میزد و من وزنه بی مقدمه شروع کردم به تعریف درباره ی موش کوچولو: حدود 4 سال پیش من به این کشور مهاجرت کردم و پناهنده شدم ..اتفاقای خوبی برام نمی افتاد اگه رزمی کار نبودم ..بعد از یه مدت با سرهنگ اشنا شدم و اونم گفت بیام اینجا و ببینم اونا اینجا چیکار میکنن منم قبول کردم و اومدم اینجا...وقتی جو باحال اینجا و دیدم تصمیم گرفتم خودم یه مدت اینجا رو بدنم کار کنم تا بشم یکی مثل موش کوچولو ..اون موقع ها افراد بزرگ اسم مستعار داشتند و اسم موش کوچولو گرامپی بود ....روز ها میگذش و من توی کارم ماهر تر میشدم و گذارشات غلط به سرهنگ میدادم و خدارو شکر اون نمیفهمید ..یه روز که داشتم بوکس تمرین میکردم گرامپی اومد و بهم طعنه زد ولی هیچی نگفتم ..من چیزی میگفتم ولی اون دستبردار نبود و همین طور تیکه مینداخت که منم عصبی کرد و پیشنهاد مبارزه ی تن به تن باهاش و دادم که هر کی باخت اسمش بشه موش کوچولو ...من از خودم مطمئن بودم چون من حرکات رزمی بلد بودم ولی اون فقط بلد بود دمبل و این جور چیزا بزنه بعد از اینکه خودمونو گرم کردیم مسابقه شروع شد بزن بزنی بود برا خودش ولی یکی فقط میخورد و یکی فقط میزد من میزدم و اون نمیتونشت کاری بکنه که گرامپیه عصبی و عصبی تر کردم و با مشت کوبوند تو سرم(با دست به جای بخیه روی پیشونیم اشاره کردم)اون منو زد ولی بی جواب نمون قدرت من بیشتر از اون بود ....اون با امپول خودشو سر پا نگه داشته بود ولی من ...کلا طبیعی بودم ..چنان عربده میکشیدم و میزدم که کل سالن داشتند به ما نگاه میکردن بعد از اون ماجرا هم اسم گرامپی مال من شد و موش کوچولو مال اون ولی این تمام ماجرا نبود سرهنگ فهمید و من تنبیه شدم و موش کوچولو تا دو روز تو بیمارستان بستری بود ماکان خندید و گفت:افرین خوب کاری کردی .حالا تنبیهت چی بود؟ من:نمیخوام بش فکر کنم ماکان :بگو دیگه...تورو خدا به لحن مظلومانش لبخندی زدم و گفتم:تا چند هفته هر چی تفنگو چاقو داشتم ازم گرفت و از خوم ممنوع الخروجم کرد ماکان بلند خدیدو گفت:از دست تو دختر منم لبخندی زدم و به کارم ادامه دادم
  11. من به علت یه سری مسائل از ایران به اینجا اومدم ..همه یکیو داشتن براشون سر و دست بشکونه ولی من ...نه....میدونی همیشه مسخرشون میکردم...عقده ای بودم دیگه..نه محبت دیده نه کسی که دوست و رفیقی داشته باشه...یه مدت که گذشت..به کمک سرهنگ توی اداره جا افتادم و ماموریت های زیادی برای دستگیری همین باند انجام دادم و سرگرد سوم شدم..همین چیز خاصی نبود ماکان با پوزخند نگام کرد و گفت:فکر کردی من احمقم؟پس چرا همه ازت میترسن؟پلیس باید دلسوز مردم باشه نه جلادشون،میفهمی چی میگم؟ من واقعا کلافه شده بودم نمیدونستم باید چی بش بگم تا ناراحت نشه برا همین سعی کردم سر بسته جوابشو بدم: از اینجاییا بدم میاد.....یه مشت ادم کثیفن...خودت دیدی که اومده بود از من کتک بخوره تا یکی دیگه ازش فیلم و منو بندازن زندون ماکان:داری میپیچونیم؟نه؟ دوباره تلخ شدم:من لزومی نمیبینم به تو جواب بدم اونم پکر شد...به من چه میخواست اینقدر سوال نپرسه: من میرم کارامو بکنم بریم باشگاه ماکان قبل از اینکه من برم تو اتاق رفت تو اتاق خودش مثل اینکه خیلی مشتاق بود شونه بالا انداختم و دیوانه ای نثارش کردم و رفتم تو اتاقم یه تیشرت تنگ مشکی سفید با شلوار ارتشی تیره هم پوشیدم و رفتم بیرون از رو چوب لباسی پالتومو برداشتم و تا سرمو اوردم بالا ماکانم دیدم اونم یه شلوارک مشکی با تیشرت تنگ پوشیده بود فقط خداروشکر موهای پاش مشکی نبود والا من بالا میاوردم..کلا از مو خوشم نمیاد..موهای خودمم که از ته زدم ماکان:تموم نشد؟(لحنش شیطون بود) منم لحنم و مثل اون کردم و دستم و به مثال صبر کن بالا اوردم و گفتم:نه نه یه دیقه صبر کن الان تموم میشه والکی یکم بش نگاه کردم که خودش به حرف اومد: بیا بریم دیگه...من مشتاقانه دلم میخواد باشگاهی که همچین بدنی برای دختر درست کرده و ببینم غیر مستقیم داشت از هیکلم تعریف میکرد با نه و نمیدونم من:این تعریف بود یا نه؟ ماکان:تو میتونی هر طور فکر کنی من:من فکر میکنم تعریف کردی لبخندی زد و گفت:اعتماد به نفس خوبی داری دختر کلافه شده بودم دوست داشتم به بحث خاتمه بدم من:اگه تموم شد بریم دیگه حرفی نزد و من رفتم پایین تابیاد وقتی اومد رفتم سمت راننده نشستم تا ایندفعه من رانندگی کنم.اومد سوار شد سمت شاگرد راننده و گفت: تارف نکنیا....راحت باش ماشی خودته کلافه گفتم:سوئیچ سوئیچ و داد و گفت کجاست ؟ دور یست ولی جایی که من میرم مخصوصه ماکان:مخصوص؟باشگاهم مگه مخصوص و غیر مخصوص داره؟ من:بیا ببین میفهمی چی میگم سکوت ....سکوت ...وسکوت و در اخر حرف من: راستی ماهان نیاد پشت در بمونه؟ ماکان:نه باش حرف زدم گفت رفته مطب روانشناس من:نگفت دکترش کیه؟ ماکان :چرا ....چرا یه چی تو مایه ها "اِما مارگات" من:اهاااا...منم میرم همونجا دختره خیلی خوبیه ماکان:چرا خوبه؟ من تمام برگه های سلامتم الکی بود ولی نباید اینو کسی میفهمید چون اگه به سرهنگ میرسوند تنبیه میشدم...اونم چه تنبیهی تا دو هفته هر چی تفنگو چاقو دارم و ازم میگیره من:هیچی....همینطوری گفتم سرشو تکون داد و حرفی نزد
  12. با صدای مانا ...مانا گفتم کسی از خواب بیدار شدم ولی چشمام و باز نکردم....خب طبیعتا این صدا یا باید مال ماهان باشه که نیست یا ماکان که هست همچنان چشمامو باز نکرده بودم..این ترفندم بود ...همه تو فامیل فکر میکردن من خوابم سنگینه حتی بهترین فرد زندگیمم نفهمید من خوابم سبکه و دارم ادا در میارم میشه گفت من تو خونواده ای بزرگ شدم که هیچ محبتی به من نمیکردن...دوس داشتم نازم بکشند ولی کتکم میزندند...با کتک ادب و یادم یادند و منم تلافی کردم....کاری که نب... با تکونای وحشی وار ماکان از خواب پاشدم : ها...چته؟مخم جابه جا شد! داشت عین ماست نگام میکرد تشر زدم: د بنال ببینم چته منو بیدار کردی؟ ماکان یه نفر پشته دره من:من و سننه؟خب باز کن درو دیگه ماکان:اخه نمیشناسمش من:اوکی....برو اونور خودم باز کنم(این حرف و وقتی زدم که بلند شدم و با دست از جلوی در هولش دادم کنار) مثل بچه ی متین رفت کنار تا من برم تو حال و در و باز کنم فکر کنم یارو دستش تاول زد ازبس رو زنگ نگه داشت،درو باز کردم گفتم: ها ...چته مثل یابو علفی دستت و گذاشتی رو زنگ و برا... وااای با دیدن قیافه ی منفورش دهنم باز موند....اون....اون کابوس بچگی هام بابام بود...که بازم مثل همیشه با یه لبخند مرموز گوشه ی لبش شمع و گرفته دستش و میخواد....میخواد منو مثل بچگی هام شکنجه بده تا موقعیت و درک کردن جیغ فرا بنفشی کشیدم که سیلی نثلر صورتم شد ولی از جانب دنیای دیگه و منو به دنیای خودمون وصل کرد ماکان بود که بازوهای منو گرفته بود و با چشمای ترسیده زل زده بود به من ماکان:چته؟........چی شد؟ من:هی....هیچی (وقتی کاملا فهمیدم اون اینجا نیست اروم خندیدم و به ماکان نگاه کردم فقط یه خواب بود(بلند تر خندیدم)اون اینجا نیست(جیغ زدم)اینجا نیییییییییییییییییییییست ...خدایا شکرت .....شکرت ماکان داشت با تعجب نگم میکرد که در زدن،خداشاهده یه دور سکته رو رد کردم ماکان خواست بره درو باز کنه که دستش و محکم گرفتم: نه........نریا....باشه؟ ماکان گیج شده بود : چرا؟شاید ماهان باشه من کمی ترسیدم و اینجا بود فهمیدم ترس دومم اقای به اصطلاح پدرمه: خب ببین ماکان..........اگه ماهان نبود تو باز میکنی باشه؟ گیج و منگ سرشو تکون داد خواست بره که منم باش از در زدم بیرون،یه قسمت از بازوشو گرفته بودم که اگه بابام بود پشت ماکان پناه بگیرم ،معذب بود از رفتارش معلوم بود ولی اونقدر شرف و غیرت داشت که یه دختر و تنها نذاره تا خواست درو باز کنه از شدت ترس بازوشو فشار خفیفی دادم که نگام کرد و ما لحن تسلی بخشی گفت: اروم باش چیزی نیست که....ماهانه...فکر نمیکردم ماهان اینقدر ترس داشته باشه زبونم قفل کرده بود ولی برای اینکه بدونه پشتم به الان بودش گرمه سرمو تند تند تکون دادم و اون درو باز کرد نفسمو محکم بیرون فرستادم اقای میلز مدیر ساختمون بود من سریع دست ماکان و ول کردم و گفتم: چیزی شده جناب میلز میلز:نه مثل اینکه بچه ها دیده بودند دیشب با دوتا مرد اومدین خونه گفتم ببینم کی هستن؟ اخمامو کشیدم تو هم و به بدی گفتم: هر شب هرشب بیستا بیستا زن میبری تو اتاقت و میاری بقیه چیزی نمیگن...حالا من دوستامو اوردم اینجا جا شما رو تنگ کردم؟ میدونستم زبونش نیش داره و این نیش مطمئنا قلب منو نشونه گرفته: ااااااااااا...........چه عجب فکر میکردم شما بی کس و کارید تا اینم فهمید من بی صاحابم تا اومدم جواب بدم ماکان گفت: خب الان بدونید کس و کار داره....کس و کارشم منم واقعا ازش متشکر شدم که هوامو داشت چون هنوزم گیج اون خواب کذایی بودم ولی این میلز ول کنه ماجرا نبود: از کی تا حالا هم خوابای ادم کسو کارش شدند؟ کلتم هنوز به کمربندم بود خواستم درش بیارم که ماکان دستم و گرفت،به جای من اون جواب داد: تو که میدونی این خانم چیکارس؟ میلز با تمسخر سرشو تکون داد و گفت:اوه بله ...بله...جلاد سلاخ شهر ...جناب سرگرد حمیدی ...اوازش به گوش رئیس جمهورم رسیده ایندفعه دست ماکان و با شدت پس زدم کلتم و در اوردم: میخوای نفر بعدی که سلاخی میکنم خوده پدر سگت باشه؟ یکم ترسید ولی بازم ادامه داد: من نمیدونم اگه توئه ه.ر.ز.ه این تفنگو نداشتی میخواستی چیکار کنی؟ خیلی ریلکس تفنگو پرت کردم یه سمت دیگه و گفتم: واقعا دلت میخواد بدونی ؟ سرشو متفکر تکون داد:بدم نمیاد با مشت اولی که به صورتش کوبیدم پرت شد زمین در حالی که سعی میکرد از جاش بلند شه گفت: همین؟تمام زورت فقط همین بود؟ اینا همشون مثل سگ از من میترسیدن ...حالا چی شده دم در اوردن ؟...سرمو اوردم بالا و خوب گوش دادم به جا ی 3 تا صدای نفس صدای چارتا میومد و این معنیه خوبی نمیداد.داشت با پوزخند نگام میکرد تا من جری بشم و بزنمش ولی پوزخندشو با پوزخن جواب دادم که تعجب کرد و من بودم که ادامه دادم: فکر کردی من خرم مرتیکه حرومزاده؟من همه شمارو درس دادم(رو کردم به ماکان و گفتم)مرسی بریم تو فکر کنم ادم شد داشتند با تعجب نگام میکردند ماکان جلوی در ایستاده بود طوری که فقط خودش بشنوه گفتم: یکی دیگه هم اینجاست...اگه بیشتر بزنمش برام گرون تموم میشه ماکانم برگشت تا با هم بریم بیرو که نمیدونم چی شد یهو برگشت با مشت کوبوند تو دهن یارو که پخش زمین شد....شدت ضربه اونقدر زیاد بود که من جای اون دردم گرفت بالا سرش وایساد و گفت: حالا فهمیدی کی بی کس و کاره؟ از این حرفی که زد یه روزنه ی نوری تو دلم بوجود اوم...منم میتونستم خانواده ای داشته باشم ولی خودم و نشوندم سر جام با این افکار خام و مسخرم رفتم تو ماکانم پشت سرم اومد و درو بست تا در بسته شد برگشتم سمتش و با هیجان گفتم: افرین رفیق(تیکه کلاممه)خوب زدیش ماکان:اون یارو کی بود؟ من:مدیر فضول ساختمون ماکان:چیکار تو داشت(داشت پاشو از گلیمش دراز تر میکرد ولی باید لطفشو جبران میکردم) من:خب میدونی.....فکر کنم تا حالا هم تو هم ماهان فهمیده باشین من هیچ کس و تو این شهر ندارم سرشو به نشونه تفهیم تکون داد و من ادامه دادم
  13. بعد از چند مین معطلی بالاخره ماکان خان افتخار دادن که ما قیافه ی نحسشو ببینیم ولی مگه این ماهان خیر ندیده می اومد؟ 5 دقیقه گذشت نیومد.......10 دقیقه گذشت نیومد.....ععاقا یه ربع گذشت نیومد دیگه واقعا فکر میکردم مرده که ماکان گفت: نگران نباش همیشه کارش اینقدر طول میکشه اه باز این حرف زد دو دقیقه نگران شدیم فکر کرده عاشق چشو ابرو ی زشت داداششم برای این که بفهمه دنیا دست کیه اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: متاستفم که اینو میگم ولی من نگران هیچ کس نمیشو به خصوص یه جنس مذکر اونم ادای منو در اورد و گفت: اره تو هیچ وقت نگران یه جنس مذکر نمیشی که دیشب دو تا مرد غریبه و راه دادی خونت وقتی هم دیدی ماهان داره خفه میشه سریع موقعیت و خوب دیدی و برا داداش من دندون تیز کردی ،فکر کردی وقتی اخم میکنی کسی ازت میترسه؟نه جانم اینطوری نیست ما فقط برای اینکه دهن گشادتو ببندی کاری به کارت نداری از درون داشتم ذوب میشدم ولی خونسردیه خودم و حفظ کردم و با پوزخند گفتم: اولا اونی که باید از من بترسه خودشو امروز لو داد(و نگاهی به معنای احمق بش انداخت و ادامه دادم)دوما دوس ندارم یه ادم دیوونه برادر خودشو توی خونه ای که توش زندگی میکنم بکشه،ثالثا نمیدونستم تو مملکت شما کمک به همنوع جرمه اومد از مملکتش تعریف کنه که من گفتم: اااااااه دیدی چی شد جناب سرگرد؟کلا یادم رفته بود توی ایران کمک کردن دختر به مرد یعنی گناه کبیره!(سخنی با خواننده:ببخشیدا ...این دختر من یکم دلش پره والا دلش صافه صافه)و بلا فاصله بعد از زدن حرف پوزخند زدم که گفت: تو چه ایرانی هستی که از ملت خودت....وطن خودت بدی میگی؟ چشمامو بی حوصله تو حدقه چرخوندم و گفتم: فکر نکنم به تو ربط داشته باشه اومد حرفی بزنه که ماهان اومد: وااااای مانا تو واقعا این لباس و میپوشیدی؟ من:نه زیاد نپوشیدمش مال یه ماموریت خاصه ماهان:کلک چه ماموریت خاصی که ما ازش خبر نداری؟ پسره ی دیوونه انگار از جیک و پوک زندگیه من خبر داره فقط این یه مورد و کم داشت که الان فهمید من:تو چی میدونی؟ ماهان :اینکه یه ماشین خوشگل داری که الان سوئچش تو جیب منه تا باهاش بیام..........و یه خونه ی شلخته که اتاقی به من دادی از همه تمیز تر بود ولی الان اونم به بقیه ی خونت پیوست وااای چرا این اینقدر چرت و پرت میگه؟ منکحرفات تموم شد؟ ماهان:واقعا تعجب نکردی؟ من:نه....دیشب خودم گفتم ماشین دستت باشه اتاقتم که فدا سرم نه که خونه خیلی تمیز بود این یکیم بش اضافه میشه خندید و گفت :وای خیلی باحالیا.......خب یه کار دیگه هم برام میکنی؟ من:بگو....دیرمون میشه ها ماهان :شما با هم بیاید تا من ببینم میتونم با این ماشین چند نفر و تور کنم؟باشه؟ رفتم سمت ماشین ماکان و دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم: برو هر کاری میخوای بکنی ،بکن...فقط ما و گم نکنی سمت کمک راننده نشستم و مننظر موندم تا ماکان بیاد و بریم بعد از مین که با ماهان زرزر کرد راه افتادیم سمت محضر.خدارو شکر ترافیک نبود و زود رسیدیم با پیاده شدن من همه پا به فرار گذاشتند اخه میدونید؟من همه ی ماموریتام خشن بوده ولی توی خیابون و جلوی مردم مثلا همین دیشب ولی شما تصور کن به جای خوردن تیر به لوستر به مغز یکی از حضار اصابت میکرد و بنگ..............فیلم من همه جا پخش میشد ماهان که دید جمعیت دارن متفرق میشن با تعجب گفت: اینجا چه خبره مانا؟ پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم.یه دختره افاده ای اومد کنارم و طوری که همه بشنون گفت : مردم به یه قاتل نیاز ندارن سرگرد............ما به یه قهرمان نیاز داریم اخمامو کشیدم تو هم و با یه حرکت عانی کلتمو از غلاف کشیدم بیرن و گذاشتم رو سرش : میخوای قربانیه بعدی تو باشی؟ صدای ماهان در اومد: مانا تورو خدا بس کن دختره که از شدت ترس رنگ صورتش به سفیدی میزد و پرت کردم طرف جمعیت و داد زدم : گورتو گم کن....خوش به حالت شد ماهان گفت والا به هیچ وجه از زیر دست من زنده بیرون نمیرفتی رو کردم به جمعیت ترسیده داد زدم: اینه سزای حرکی بیاد طرفم.مفهومه؟(بلند تر داد زدم)مفهومه؟ با دادی که من زدم ماهان و ماکان بازوهام و گرفت و جهت راهم عوض کردن تا دیگه داد نزنم،ماهان گفت: مانا چرا اینطوری میکنی؟تو یعنی پلیسی؟ من :نمیخوام دربارش حرف بزنم ماهان:د ن د...یه دلیل قانع کننده بیار تا منم بیام باهات اونو بکش من:از همشون بدم میاد ماهان:پس چرا اینجا زندگی میکنی ؟ بش تشر زدم:نمیخوام دربارش حرف بزنم بعد از جاری شدن صیغه ی عقد که مادام العمر بود به اسرار من رفتیم خونه بعد از رسیدنمون ماهان رفت تا تو شهر دوری بزنه و منو ماکان و مثلا تنها گذاش تا خوش باشیم ،تا پامو گذاشتم تو واحد ماکان گفت: اینجا باشگاه بدنسازی نداره؟ من:چرا داره ولی من الان خستم بزار واسه بعد ماکان: خودم میرم من:منم میخوام بیام لجبازی نکن بزار 1 ساعت دیگه با هم میریم و رفتم تو اتاق و تخت خوابیدم
  14. روند این رمان تقریبا تا وسطاش پلیسی و هیجانیه ولی بعدش وارد برهه ای جدید از داستان میشه و امید وارم خوشتون بیاد البته دوست دارم بدونم شما چه نظری درباره ی اخر این رمان داری؟ غمگین و گریه دار یا شاد و پر خنده؟
  15. سلام دوستان این اولین رمانیه که من مینویسم و دارم تمام تلاشم و میکنم یه رمان خوب تحویلتون بدم و از شما خواهش میکنم هر انتقادی دارید بگید تا بتونم درستش کنم . . . . این رمان درباره ی دختری به اسم ماناس که کوهی از یخ باید جلوی پاش لنگ بندازه.ولی میدونید تفاوتش با بقیه ی دخترا چیه؟ اینکه به عشق اعتقاد نداره....به گفته ی خودش عاشقانه خودش و میپرسته به کس دیگه ای نیاز نداره،حسی که خیلی از ما داریم ولی این دختر ضربه ها برای این حس پوچ و بیهوده خورده و در بدترین حالت اسیر نیروی قویه عشق میشه . زمانی که باید به خاطر عشقش از شغلش،پولش و خیلی از چیزا بگذره و این برای کوهی از غرور در برابر مردی یعنی مرگ ولی مانا چطوری میتونه از این مرگ تدریجی نجات پیدا که؟ خدا میدونه