Sanabanoo

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    26
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

4 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

105 بازدید کننده نمایه
  1. هق هق راشا و واران شدت گرفت .رفتم سمت آگرین و دستامو و دورش حلقه کردم و به توجه به دست و پازدناش بلندش کردم و بردمش سمت اتاقم . روتخت نشستم و اونو و تو بغلم گرفتم و اجازه دادم اشکاشو رو سینه ام خالی کنه . یکم بعد گریه اش تموم شد و فقط گه گاهی هق هق میکرد آروم زیرگوشش زمزمه کردم -تموم شد ؟آروم شدی با فین فین سرشو از رو سینه ام برداشت و گفت -حالا چیکارکنیم -چی رو ؟ -ازدواج رو دیگه -هیچی باهم ازدواج میکنیم توام دیگه بس کن این گریه هات و من اونقدراهم که تو فکر میکینی بد نیستم با شتاب گفت -نه نه نه منظورم این نبود به خدا آخه تو طلا رو دوست داری -امروز همه چی بین من و طلا تموم شد من سعی میکنم فراموشش کنم توام سعی کن آسو رو فراموش کنی ،خوشم نمیاد وقتی کنارمنی به اون فکرکنی -واقعا باید همه چی رو قبول کنیم -آره راه دیگه ای نداریم ،مجبوریم -باشه روسرش و بوسیدم و با لبخند گفتم -نمی خوای از بغلم بیای بیرون له شدم چقدر سنگینی تو با خجالت سرشو انداخت پایین و خواست بلندشه که با حرف بعدیم باحرص نگام کردوگفت -غلط کردی من کی سنگینم ،اتفاقا من خیلیم کم وزنم -نه با اینکه قدکوتاهی وزنت زیاده ،یعنی یه جورایی چاق یه جیغ کشید و رو سینه ام کوبید -من چاق نیستم -هستی دستاشو گذاشت رو سینه ام هلم داد -نیستم به تلافی کارش منم هلش دادم که چون دستاش دور گردنم بود خودمم افتادم روش -هستی باچشمای گردشده نگام کردو بازم با سرتقی گفت -من چاق نیستم با لبخند گفتم -چرا هستی -نیستم نیستم نیستم -هستی هستی هستی -نیس.. با گذاشتن لبام رو لباش مانع ادامه دادن حرفش شدم ،نفس تو سینه اش حبس شد و به گردنم چنگ انداخت .دستامو و توموهاش فروکردم و نرم بوسیدمش ،از تعجب هیچکاری نمیکرد فقط سفت دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود .لبام و از رو لباش برداشتم و سرمو بلند کردم که دیدم با چشمای گرد شده داره نگام میکنه ،رو چشماش و بوسیدم و گفتم -تعجب نکن خانم کوچولوی چاق من شوهرتم مگه نه ؟ بازم باچشمای گردشده از تعجب نگام میکرد زیرگوشش آروم گفتم -اونجوری نگام نکن آروم گفت -چرا با شیطنت گفتم -کاردستت میدم یه جیغ کشید و از خجالت سرخ شد و سرشو تو گردنم قایم کرد ،رو موهاش و بوسیدم و گفتم -دیگه نبینم گریه کنیا خوش ندارم خانمم چشماش اشکی باشه با تعجب و خجالت نگام کرد -چه زود قبول کردی با لبخند گفتم -توام قبول میکنی من از زندگیم فقط آرامش می خوام فکر میکنم بتونی بهم آرامش بدی گونه اش و بوسیدم و بلند شدم روبهش گفتم -تو یکم بخواب من یکم کاردارم برمیگردم یه سرتکون داد ورو تحت دراز کشید .
  2. رامیار با تموم سرعتی که از خودم داشتم دنبال طلا میدویدم و التماسش میکردم بایسته تا واسش توضیح بدم اما اون بی توجه فقط میدوید و گریه میکرد بلاخره جلوی درخونه اشون دستشو گرفتم و مجبورش کردم واییسه .با نفس نفس گفتم -صبرکن طلا بزار واست توضیح بدم با گریه به سمتم برگشت و گفت -چی رو توضیح بدی هان ؟اینکه می خوای با اون دختره ی هرزه ازدواج کنی ناخوداگاه عصبی شدم و سرش داد زدم -آگرین هرزه نیست با ناباوری و هق هق گفت -هه می دونستم دوسش داری، خوشبخت بشی با ناراحتی نالیدم -دوسش ندارم به خدا من خیلی وقته عاشق توام چرا باور نمی کنی -پس چرا می خوای با اون ازدواج کنی -چون مجبوریم ،نه من راضیم نه آگرین ،اما باید به خاطر صدها نفر دیگه باهم ازدواج کنیم باید زندگیمون رو قربونی کنیم تا ارباب زاده ها بتونن باهم ازدواج کنن و زندگیشون مثل زندگی عمه نرمین و آقا فرید نابود نشه ،به خدا ماهم راضی نیستیم باهق هق گفت -باشه و پشتشو کرد بهم و رفت داخل خونه دستمو به سمت صورتم بردم که درکمال تعجب دستم خیس شد ،من گریه کرده بودم برای مرگ عشقم برای مرگ اولین احساسم ،صورتمو و با شدت با پشت دست پاک کردم و به ست خونه راه افتادم . بابا خیلی مصمم بود ما باید قبول میکردیم ،من باید آگرین رو همسر خودم میدونستم ،باورش واسم سخت بود این دخترکوچولوی زبون دراز که همیشه درمقابل زبونش کم میاوردم کسی که برای اولین بار زد تو گوشم و همه حقایق رو به روم آورد والبته کسی که بدترین حرفا رو ازم شنید و دم نزد ،دختری که تا حالا مظلوم تر از اون ندیده بودم .دختری که زیادی شکسته بود اما بخاطر باباش بازم سرپابود .این اتفاق بیشتر خوردش میکرد .ازدواج با کسی که هیچ احساسی بهش نداری و شایدم ازش متنفر باشی درحالیکه یکی دیگه رو عاشقونه دوست داری که البته اون شخص برادرت و تو خبر نداری .غیر قابل تحمل . به خونه نزدیک که شدم صدای گریه ی آگرین رو شنیدم باتموم سرعت دویدم و رفتم تو خونه که آگرین رو دیدم که یکم اونورتر رو زمین نشسته و داره زار میزنه . درکمال تعجب بابا اونور نشسته بود و با بیتفاوتی نزاره گر بود اما واران سعی میکرد آگرین و آروم کنه و خودشم پابه پاش گریه میکرد و راشاهم کنار بابا نشسته بود و با دلسوزی آگرین رو نگاه میکرد رفتم سمتشون و روبه واران گفتم -چی شده ؟چرا گریه میکنه ؟حالش خوب بود که اما واران هق هق میکرد و حرف نمیزد اعصابم داغون بود دیگه نمیکشیدم واسه همین سرش داد زدم -لال شدی چرا گریه میکنه ؟ با هق هق گفت -ازمن و راشا خواست تا بریم ماشینش و از خونه اشون بیاریم تا برگرده سنندج اما بابا اجازه نداد و گفت که تا یه ماه دیگه مراسم عروسیتون برگزارمیشه. درهمین وقت بابا با قدم های محکم و بی توجه به همه امون از کنارمون رد شد و از خونه رفت بیرون . آگرینم با چهره ی سرگردون سرشو بلندکرد و باالتماس بهم گفت -رامیار جون طلا یه کاری بکن ،من نمی خوام ازدواج کنم من یکی دیگه رو دوست دارم . بلندشدو اومد کنارم و گفت -یادته گفتی با همکلاسیم تو مخفی گاهم بودم همون که راشا هم دیده بودتش ،من اونو دوست دارم من آسورو دوست دارم همینکه این حرف و زد گریه واران شدت گرفت و چشمای راشا بارونی شد ،آگرین بلند شد و رفت سمت راشا -راشا تو یادته نه ؟همون که ازمون عکس گرفتی ،همون که باهم نقاشی میکردیم راشا بلندشدو با یه حرکت آگرین رو به آغوش کشید و باهق هق گفت -یادمه خواهری ،خیلی خوب یادمه ولی تو خودت و اذیت نکن به خدا اینجوری داغون میشی . آگرین خودش و از بغل راشا کشید بیرون و با فریاد گفت -چه طور میتونم گریه نکنم هان ؟پس چی کارکنم ؟دارن زندگیمو نابود میکنن ،می خوان به زور به عقد مردی درم بیارن که یکی دیگه رو دوست داره درحالیکه خودمم عاشق یکی دیگه ام . و بعد بیحال رو زمین نشست و درحالیکه با شدت اشک میریخت بلند گفت -همه اش تقصیر اون نامرد ،اگه ترکم نمیکرد و به خاطرم میجنگید اینطوری نمیشد ،اون حتی سعی نکرد یه بار دیگه بیاد خواستگاریم اون یه عوضی ترسو یه عوضی دروغگو
  3. -تو با واران برید خونه ما من هنوزچمدونهام و که از سنندج آوردم باز نکردم واران چمدون هامو بیاره توهم ماشینم ودیگه نمی خوام برگردم اونجا راشا-اما... -اما و اگر نداره اگه میتونی کمکم کنی لطفا به حرفم گوش کن یه سرتکون داد و گفت -باشه الان بریم ؟ -آره اگه میشه واران –من برم یه چیزی بپوشم بعد میریم -ممنونم ازتون واران-خواهش میکنم عزیزم باهم رفتیم تو خونه . من و راشا تو پذیرایی نشسته بودیم و وارانم رفته بود لباس بپوشه ،که آقا کامیار اومد سمتمون و نشست کنارمون و رو به من گفت -حالت خوبه دخترم -ممنون خوبم -الحمد ولله درهمین وقت واران برگشت و بعد از سلام کردن به باباش رو به ماگفت -بریم هردو بلندشدیم که آقاکامیارمتعجب گفت -کجا میرید ؟ راشا- داریم میرم خونه ی آقا فرید تا چمدون و ماشین آگرین رو بیاریم می خواد برگرده سنندج متعجب بلند شدو گفت -می خواد برگرده سنندج ؟مگه نمی خوای برگردی خونه؟ -نه فعلا نمی تونم درکمال ناباوری آقا کامیارگفت -اما من این اجازه رو بهت نمی دم با حیرت پرسیدم -یعنی چی عمو ؟من میرم و کسیم نمی تونه جلومو بگیره خیلی محکم و قاطع گفت -نه نمی زارم ،تا الانشم برای ازدواج تو و رامیار خیلی دیر شده ، باید تا یه ماه دیگه ازدواج شما برگزاربشه با ناباوری گفتم -اما..اما ما هیچکدوممون راضی نیستیم،ما نمی تونیم باهم ازدواج کنیم -می تونید اینا همه اش بچه بازیه باید بتونید بخاطره صدها نفرآدم -یعنی باید زندگی خودمون رو قربونی کنیم بخاطر اونها ؛این انصافه آخه؟ -من به ایناش کاری ندارم علاقه توی زندگی مشترک هم به وجود میاد پس بهتره بحث و تمومش کنید و دنبال کارهای عروسیتون باشید باگریه گفتم -اما من ازدواج نمی کنم من یکی دیگه رو دوست دارم رامیارم دخترعموشو دوست داره چه طور میتونیم باهم ازدواج کنیم تروخدا ولمون کنید آقا کامیار-متوجه علاقه رامیار به طلا شده بودم اما این قرار مال بیست سال پیشه و بایدم انجام بشه باگریه و صدای بلندگفتم -اما من هیچوقت باهاش ازدواج نمی کنم و با دو به سمت در رفتم که صدای محکمش تو گوشم پیچید -توکه نمی خوای بابات ارباب بودنو با تمام مال و ملکش بهم واگزار کنه مات سرجام موندم و باناباوری برگشتم سمتش و با صدای لرزدونی گفتم -یعنی چی؟ -باباتم زیاد راضی نبود اما اگرقولش و بشکنه باید همه مال و ملکشو به من واگذار کنه ما بیست سال پیش سر این موضوع باهم به توافق رسیده بودیم مات ومبهوت داشتم نگاش میکردم من نمی تونستم من آسو رو هنوز فراموش نکرده بودم چه طور میتونستم با رامیار که طلا رو دوست داره ازدواج کنم صدای هق هقم بالا گرفت راشا با دلسوزی و وارانم با چشمای اشکی نگام میکرد اما آقاکامیار خیلی مصمم بود. من نمی تونستم بزارم بابام تمام مال و ثروتش و واگذار کنه . ناراحت و سرشکسته از این همه درد و غم تکیه به دیوار نشستم و زانوهام و تو بغلم جمع کرد و سرمو گذاشتم رو شون ،و با صدای بلند زار زدم .
  4. آگرین با خجالت از بی شرمیم درمقابل رامیار موهام که همینطوری دورم ریخته بود رو با حرص بردم پشت گوشم .دنبال راه چاره ای میگشتم تا بدون اینکه به خونه برگردم برم سنندج .از اتاق رفتم بیرون و رفتم به اتاق واران که دقیقا روبه روی اتاق رامیار بود . وقتی رفتم تو واران تو حمام بود منم رفتم رو تختش نشستم تا وقتی که بیاد بیرون . وقتی اومد بیرون رو بهش گفتم -راشا کجاست ؟ واران-فکر کنم تو باغ باشه -باشه زود باش باهم بریم پیشش یه سر تکون داد و زود لباس پوشید باهم از خونه اومدیم بیرون و به سمت ته باغ رفتیم که راشا رو دیدم که داشت با یه دختر که زمین رو جارو میکرد حرف میزد یکم که نزدیکترشدیم متوجه شدم که دختره اصلا جوابشو نمیده اما راشا هی تند تند باهاش حرف میزد که دختره هم سرشو بلند کردو گفت -ارباب زاده تروخدا من و ول کنید اگه ارباب بفهمه مارو بیرون میکنه اماراشا با اصرار گفت -اینطور نیست ،تو به حرفام گوش کن من هرکاری برات میکنم باشه درهمین لحظه ما رسیدیم که دختره که اول مارو دید زود بلندشد و سرشو انداخت پایین -سلام خانم راشا به سمتمون برگشت و یه لبخند زد. وارانم با لبخند جواب دختره رو داد -سلام عزیزم خوبی دختره-ممنون خانم به لطف شما دختره ریزه میزه و با نمکی بود ترکیب صورتش کاملا معمولی بود اما خیلی با نمک بود .روبه راشا با شیطنت گفتم : -خبریه که دختره با خجالت سرشو انداخت پایین و با گفتن با اجازه از ما دور شد ،نگاه عاشقونه راشا به دختره خیلی تعجب آور بود دوباره روبهش گفتم -دوسش داری ؟ با لبخند گفت -آره خیلی -خیلی با نمک بود اسمش چیه؟ -شیرین یه جوری با احساس اسمش و گفت که من و واران با تعجب نگاش کردیم .روبه راشا گفتم -می تونی یه کاری واسم بکنی؟ راشا- آره هرچی باشه
  5. با صدای جیغ یه نفر هراسان بیدارشدم ،یکم که دقت کردم فهمیدم صدای آگرین با عجله بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون که متوجه بدن نیمه برهنه ام شدم ؛نفسمو کلافه دادم بیرون هیچوقت با لباس خوابم نمیبرد . با کلافه گی داشتم دنبال یه چیزی میگشتم تنم کنم که در باشدت باز شدو و به دیوار کوبیده شد. با تعجب سرمو برگردوندم سمتش که اومد سمتم و به تو جه به بدن برهنه ام مشتاشو رو سینه ام میکوبید -عوضی چرا من و آوردی اینجا ها ؟می خواستی غرورم و بشکونی آره ؟که بهم بگی هرزه ام آره ؟مگه من نگفتم نمی خوام برگردم پس چرا آوردیم اینجا ؟ همونطور که حرف میزد و مشتاشو به سینه ام میکوبید گریه هم میکرد ،رو به واران که دم دربا چشمای اشکی نگاش میکرد اشاره کردم که بره بیرون ،همینکه رفت دستامو و دورش حلقه کردم وموهای بازش و گذاشتم یه طرفش ،زیرگوشش نجوا کردم -چه طور می تونستم یه فرشته رو اون وقت شب تو قبرستون تنها بزارم ؟ با هق هق گفت -من فرشته نیستم من هرزه ام نفسمو کلافه دادم بیرون از این کلمه متنفر شده بودم دوباره زیرگوشش گفتم -من حرف زیاد میزنم مگه نمی دونستی ،خیلیاشونم چرندن آروم خندید وگفت -واقعا -اوهوم تو هرزه نیستی خیلیم پاکی ،من زود قضاوت کردم دیروز اون پسررم یه گوشمالی حسابی دادم آروم خندید -دستت درد نکنه -قابلی نداشت خانوم کوچولو با حرص نگام کرد که خندیدم و لپش و کشیدم ،که یهو در اتاق به شدت بازشد ... و طلا اومد تو با دیدن من و آگرین تو بغل هم درحالیکه من لباس تنم نبود و آگرینم موهاش همه باز بودن یه هین بلند کشید و دستاشو گذاشت جلوی دهنش ،آگرین بی حرکت تو بغلم وایساده بود یکم بعد چشمای دریایی طلای من بارونی شد اون عشق من بود اما من یکی دیگه رو بغل کرده بودم من داشتم یکی دیگه رو آروم میکردم .زود آگرین ول کردم و سعی کردم که واسه طلا توضیح بدم اما اون بلند گفت -ازت متنفرم رامیار ،عوضی من عاشقت بودم اونوقت تو داری با این دختر لاس میزنی بعدم با دو از اتاق رفت بیرون .حیرت زده از اعتراف ناگهانیش به عشقش نسبت بهم وقضاوت اشتباهش وایساده بودم از یه طرف خوشحال بودم که اونم من و دوست داره اما از یه طرفم ناراحت بودم چون که اشتباه قضاوت کرد ، می خواستم برم دنبالش که آگرین بازوم رو گرفت . باخشم به سمتش برگشتم که به بدن برهنه ام اشاره کرد و با صدای ضعیفی گفت -لباس بپوش بعد برو با حرص پیرهنم و از رو تخت ور داشتم و پوشیدم و همونطور که دکمه هاشو میبستم بی توجه به آگرین از اتاق اومدم بیرون .
  6. بعد رو به عمه نرمین گفت -آماده شو بریم اما عمه نرمین با گریه گفت -من نمیام ،ازاولش ازدواج دوباره ما اشتباه بود دیدی که دخترت راضی نبود ،بهتر اون برگرده من و تو هم جدابشیم این برای بچه ها بهتر با تک تک کلمه هایی که میگفت آقا فرید بیشتر سرخ میشد و نفساش بلند تر میشد همه با نگرانی نگاش میکردیم که با قدم های مصمم و محکم رفت سمت عمه نرمین و بازوش و گرفت و با عصبانیت گفت -دیوونه ام نکن نرمین ،یعنی چی برنمی گردم ،یعنی چی جداشیم ؟ وبلند تر داد زد -هاننننن چی میگی واس خودت با عجله گفتم -آرومتر خواهش میکنم صداشو آورد پایین و گفت -من این همه سختی کشیدم ، جوونیمو وبدون تو هدر دادم الانم که برگشتی تازه دارم یه نفس راحت میکشم اونوقت تو میگی جداشیم بازوشو کشید : -بلندشو بریم آگرینم دوروز دیگه خوب میشه برمیگرده -اما.. -بلند شو گفتم با صدای بلندش آروم بلند شدن و بعد از خداحافظی رفتن . مطمئن بودم آگرین بیدار بشه یه دعوا راه میندازه واسه همین رفتم سمت اتاقم تا یکم استراحت کنم و واسه فردا انرژی داشته باشم.
  7. وقتی به اسپم رسیدم با یه دستم طنابشو باز کردم و با سختی سوارش شدم و باعجله به سمت خونه رفتم . سفت به خودم چسپونده بودمش که مبادا بیافته . بعد یکم رسیدم جلو در که آقا رضا درو بازکرد واسپ و ازم گرفت . آگرین و تو بغلم جابه جا کردم و راه افتادم سمت درخونه .همین که درو باز کردم نگاه نگران همه به سمتم اومد . آقا فرید وقتی آگرین و تو اون حالت تو بغلم دید با عجله بلند شد و اومد سمتم که زود دستم و گرفتم جلو دهنم -هیسسسسسسسس ،حالش خوبه بعد رو به واران گفتم -اتاقت و آماده کن واران-باشه وبا عجله رفت سمت اتاقش. آگرین و تو بغلم جابه جا کردم و بردمش سمت اتاق واران ،گذاشتمش رو تخت و آروم دستاشو از دور گردنم باز کردم و پتو رو روش مرتب کردم . به واران اشاره کردم بیاد بیرون .وقتی اومد رو بهش گفتم -کنارش بمون ،اگه بیدار شد و کاری کرد من و خبر کن باشه -باشه داداش یه سرتکون دادم و رفتم پیش بقیه .همینکه رفتم پایین آقا فرید گفت -دخترم چش شده بود پسرم -چیزیش نیست فقط خوابیده بود نمی خواست برگرده دزدکی آوردمش راشا- کجا بود -قبرستون روبه آقا فرید اینا گفتم -بهتر وقتی بیدار شد شما رو نبینه اون نمی خواست برگرده ، ازتون دلگیر یکم ازش دور باشید واسش بهتر ؛بهتر یه مدت اینجا بمونه با ناراحتی گفت -باشه پسرم ما میریم تا حالش بهتر شه
  8. -ببین بعد اتفاقاتی که برای پدرت و عمه نرمین افتاد بابام و آقا فرید به فکر راه چاره میافتن که چی کار کنن تا زندگی بقیه اینطوری نشه که تو بدنیا میای و بابا اینا تصیم میگیرن که با ازدواج من و تو این رسم و رسومات رو که ارباب زاده های ده های بالا و پایین نمی تونن باهم ازدواج کنن رو از بین میبرن .اما در این وسط من و تو قربونی میشیم با ترس گفت -اما پس احساسات من و تو چی میشه ؟مگه تو دعتر عموت و دوست نداری؟ با تعجب گفتم -تو ازکجا می دونی ؟ -وقتی زدمش دیدم چه طور بغلش کردی و سعی میکردی آرومش کنی و همچنین چشمات که عشق ازشون میبارید - آره من خیلی وقته بهش علاقه دارم اما فرصت نشد به بابا بگم یه سرتکون داد و گفت -من و تو باید با این ازدواج مخالفت کنیم ،من نمی تونم بین دوتا عاشق قرار بگیرم و شخصیت بده شم آروم خندیدم و گونه اشو نوازش کردم -تو همیشه شخصیت مظلومه داستانو داری خندید -همیشه حقمو میخورن ،به هرحال من و تو با این قضیه مخالفیم و تموم تو هم الان دیگه برو با حیرت گفتم -چی مگه باهام برنمیگردی ؟ یه پوزخند زد و گفت -کجا بیام ؟خونه بابام که دیگه قبولم نداره ؟نه نمیشه من امشب اینجا میمونم فردا برمیگردم سنندج تازه اشم من الان نا ندارم حتی یه قدم بردارم خداحافظ و بعدشم پشتشو کرد بهم و رو زمین دراز کشید .اما من همینجوری نگاش میکردم نمیتونستم تنهاش بزارم .یکم که گذشت صدای نفساش منظم شد واسه همین آروم رفتم سمتش و تو بغلم گرفتمش .بلندش کردمو و راه افتادم سمت اسپم . به چهره ی معصومش تو خواب نگاه کردم رد اشک رو صورتش بدجوری تو ذوق میزد . یاد اولین باری که دیدمش افتادم اون صحنه رو هرگز فراموش نمی کنم یه دختر با موهای باز و لباس سفید که شبیه فرشته ها شده بودنا خوداگاه یه لبخند زدم و خم شدم رو صورتش و گونه اشو آروم و پرحرارت بوسیدم .یه تکون خورد زود از ترس اینکه نفهمه بوسیدمش سرمو بردم عقب اما اون فقط سرشو خاروند یه نفس راحت کشیدم و یه لبخند زدم ،تمام کارهام غیر ارادی بود وکنترلی روشون نداشتم بیشتر به خودم فشردمش و سرعتامو بیشترکردم .
  9. وقتی رفتم همه جا رو سکوت فرا گرفته بود و اثری از آگرین نبود پس با عجله به سمت قبرستون رفتم . داشتم تو قبرا می گشتم تا شاید پیداش کنم تاریک بود و اسما مشخص نبود با صدای گریه های ضعیفی با شتاب دنبال صدا گشتم ،دقیقا از طرف چپم چند قبر بالا تر بود .با عجله رفتم سمتش که یه دخترو دیدم که خودش و انداخته بود روی قبرو باشدت هق هق میکد و زیر لب میگفت -مامانی ،چرا رفتی؟دید ی رفتی من هرزه شدم . دلم از مظلومیت دخترکی که چند وقت دیگه همسرم میشد سوخت . دلم سوخت از بی غیرتی خودم که چه طور یتیم بودنشو به رخش کشیدم صداش بلند ترشد -مامانی من یه هرزه ام آره ؟باشه من یه هرزه ام .اما مامان اینو بدون بابام خیلی باهام بد تا کرد تا نرمین خانم برگشت یادش رفت که دختری هم داره همه اش من و میزنه .نمی بخشمش ،هیچکدومشون و نه بابامو و نه نرمین خانم و نه رامیار و نه آسو رو هق هقش شدت گرفت : -مامانی بابا نزاشت باهاش ازدواج کنم حالا اون بی معرفتم رفته و تنهام گذاشته ،من عاشقش شدم اما اون اصلا واسه ام نجنگید و رفت . دلم سوخت واسه درداش اون عاشق برادرش شده بود ونمیدونست -مامانی من که هرزه نیستم بخدا من کاری نکرده ام ،پس چرا همه بهم میگن هرزه ،رامیار گفت طلا گفت از معصومیتش دلم لرزید ، نشستم کنارش بلندش کردم و انداختمش تو بغلم ،سفت تو بغلم فشردمش سعی کرد خودش و از بغلم بندازه بیرون اما انقدر بی جون و ناتوان بود که بی حرف سرشو گزاشت رو سینه ام و به گریه هاش ادامه داد . موهاش و که از شال بیرون زده بود بوسیدم و گذاشتمشون داخل ، با دستام پشتشوشو نوازش میکردم یکم که گذشت هق هقاش آروم شد و سرشو از رو سینه ام برداشت و نگام کرد ،وقتی من و دید گریه اش شدت گرفت و با حرص خودش و از بغلم انداخت بیرون و گفت -چیه ؟چرا اومدی اومدی بدبختی و بی کسی من و ببینی و بگی از بی مادریمه که یه هرزه ام ،پس چرا اومدی پیش یه هرزه هان ،ارباب زاده چرا یه هرزه رو بغل کردی ،کسر شانت نمی شه ؟ دستشو گرفتم و آروم گفتم -آروم باش دختر خوب ،تو هرزه نیستی تو پاک ترین دختری هستی که تاحالا دیدم باشه حالا آروم باش با گریه گفت -نه من هرزه ام تو خودت گفتی ،من لیاقت ارباب زاده بودنو ندارم با ناراحتی و شرم از همه حرفام نزدیکش شدم و گفتم -معذرت می خوام من همیشه زود قضاوت میکنم . شرمندم آگرین توروخدا ببخشید با فین فین گفت -اما پس چرا دختر عموت گفت که من هرزه ام من که تاحالا ندیدمش -یادته راشا تو رو با همکلاسیت تو مخفی گاهت دیده بود یه سر تکون داد که ادامه دادم -راشا با طلا خیلی صمیمی عادت داره همه چیو بهش بگه ،قضیه ی اونروزم بهش گفته بود . بعدم وقتی فهمید تو ارباب زاده ده پایینی اون رو هم به طلا گفت -اما اما طلا گفت که من می خوام با تو ازدواج کنم من که چنین قصدی ندارم پس چرا از خودش گفت ؟ با سری پایین افتاده گفتم -از خودش نگفت با تعجب گفت -یعنی چی؟ -آگرین من و تو از بچگی به اسم هم بودیم الان قضیه قطعی شده با حیرت گفت -چی میگی تو ؟نمی فهمم
  10. با ابهت و ناباوری داشتم نگاش میکردم که گفت -آسو و آگرین تو دانشگاه با هم آشنا شدن و به هم علاقه مند شدن تا اینکه واسه نقاشی یه منظره اومدن روستا و همونجا آسو از من آگرین رو خواستگاری کرد ،من از شباهت آسو به خودم تعجب کرده بودم اما نمی دونستم که پسرم ، بنا به دلایلی بهش جواب رد دادم که دوسه شب بعدش با نرمین اومدن خواستگاری و ما همه چی رو فهمیدیم . آگرین همون روز بهم گفته بود که اگه نزارم باهاش ازدواج کنه خودکشی میکنه ،منم یه سیلی بهش زد که بیهوش شده بود واسه همین اون از این اتفاقات خبری نداره .آسوهم گفت که تا وقتی که خودش برمیگرده چیزی بهش نگیم تا عذاب وجدان نگیره . وای ،وای ،وای خدای من لعنت به من، لعنت به من که چه طور به این دختر تهمت زدم .اونروز وقتی که راشا داشت برای طلا تعریف میکرد من مثل همیشه داشتم طلا رو دید میزدم واسه همین شنیدم حرفاشون و . یه لحظه فکر کردم که کسی اون حرفارو به واران یا باران میزد بدون شک میکشتمش ،حتی نمی تون یه لحظه حرفامو که با تموم بی انصافیم به اون دختر گفتم و به یاد بیارم و شرم زده نشم . وقتی امروز اون پسر روستایی رو گیر آوردم انقدر زدمش که گفت تقصیر اون بوده و آگرین خطایی نداشته . بلند شدم وگفتم : -من میرم مخفی گاهش راشا – مگه می دونی کجاست یه سر به نشونه آره تکون دادم که آقا فرید گفت -شایدم رفته باشه قبرستون سر قبر مادرش ،صبرکن پسرم منم میام خیلی محکم گفتم -نه خودم میرم فقط اول بگید قضیه ازدواج چیه ؟دلایل شما برای رد کردن درخواست آسو چی بود ؟ بابا بلاخره زبون باز کرد و روبه آقا فرید گفت -بشین وقتشه که به همه بگیم آقا فرید اومد و کنار عمه نرمین که حالا از نگرانی گریه اش بند اومده بود نشست .بابا شروع کرد -بیست سال پیش که آگرین به دنیا اومد من و فرید یه تصمیم گرفتیم ،همیشه ازدواج ارباب زاده های ده های بالا و پایین ممنوع بود و همه به این قانون احترام میزاشتن بجز فرید و نرمین که بی توجه به هرچی قانون و سنت بود باهم ازدواج کردن و این بلاها سرشون اومد .ما تصمیم گرفتیم که این رسم و رسومات رو از بین ببریم و تنها راه حلشم ازدواج رامیار با آگرین چند ماهه بود . آگرین پنج ماهه بود که ما در هردو خانواده ازدواج شما دوتا رو قطعی کردیم .اما فرید خواست تا همه چی تا بزرگشدنتون پنهون بمونه . با ابهت و ناباوری داشتم نگاشون میکردیم که آقا فرید گفت -دلیل اولیه من برای مخالفت با ازدواج آگرین با اینکه خواستگار های خوبی داشت تو بودی . ولی پس ما چی؟احساسمون؟قلب هامون که پیش دونفر دیگه درگرو .من پیش طلا و آگرینم پیش آسو که برادرش بود . نمی تونستم خودم و بزارم جای آسو که عاشق کسی شده ،رویاشو با اون ساخته ،خانم و خونه اشو انتخاب کرده اما یهو بهت بگن اون خواهرت .تصورش برام غیر قابل تحمل بود . یادآگرین افتادم یاد تهمتام بهش ،یاد حرفایی که درمورد یتیم بودنش زدم شرم زدم میکرد . یاد مظلومیاش به جنون میرسوندم یا د حرف نزدناش داغونم میکرد . آخ خدایا من طلامو چیکار میکردم ،من عاشق طلا بودم اما باید با آگرین ازدواج میکردم ،مرگ واسم بهتر بود . در کمال بی عقلی سعی کردم پشیمونشون کنم -اما بابا شما که میدونید ما علاقه ای بهم نداریم ،بابا ما اصلا آبمون باهم توی جوب نمیره چه طور میتونیم باهم ازدواج کنیم ،غیر ممکن اما بابا با خونسردی تمام گفت -غیرممکن غیر ممکن ،شما باهم ازدواج میکنید همین و بس ،به فکر بچه هاتون باش .تو که نمی خوای زندگی صدها نفر بعد تو مثل زندگی نرمین و فرید باشه .به این فکر کن که خوشبختی صدها نفر به شما بستگی داره با ناامیدی رو به آقا فرید گفتم -آقا فرید تروخدا یه کاری کنید به من نه خواهش میکنم به آگرین واون دخترتون چه طور میتونید باهاش اینکارو بکنید اما اونم خجالت زده گفت -کاری از من ساخته نیست متاسفم پسرم با ناامیدی بازم رو به بابا گفتم -بابا تروخدا ... که با فریادش خفه شدم -بسه دیگه رامیار ،همین که گفتم ناامید و مایوس سرجام نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که چه طوری از این تصمیم منصرفشون کنم ک عمه نرمین با نگرانی گفت -فرید شب شده ،خبری از آگرین نیست ،ممکن اتفاقی واسش افتاده باشه با این حرفش صدای گریه ی واران بلند شد .همه مون با تعجب نگاش میکردیم که گفت -چه طور دلتون میاد باهاش اینکارو بکنید می دونید اون چه سخی هایی کشیده . آقا فرید گفت - نمی تونم دخترم واسه منم سخته اما خب چاره چیه باید دونفر قربونی بشن تا بقیه بتونن خوشبخت بشن . و بعدم بانگرانی و تشویش بلند شدو گفت -من باید برم دنبال آگرین ،ممکن اتفاقی واسش افتاده باشه بلند شدم -نه شما بمونید من میرم -باشه پسرم تروخدا دست خالی برنگرد
  11. رامیار با رفتن آگرین آقا فرید رو به طلا گفت -معذرت می خوام دخترم ،دختر من یکم سربه هواست ولی هیچی تو دلش نیست وارانم که همیشه از طلا بنا به دلایلی که فقط خودش و باران می دونستن متنفر بود رو به آقا فرید گفت: -خیلی بد قضاوت کردین عمو ،تقصیر آگرین نبود ،طلا بهش گفت هر زه اونم نه یک بار چند بار ،همه مامیدونیم که آگرین میونه خوبی به رامیار نداره اما طلا فکر میکرد آگرین می خواد با رامیار ازدواج کنه . همین که این حرف رو دید رنگ آقا فرید پرید و بابا با تته پته به طلا گفت: -دخترم تو اینا رو از کجا میدونی؟ از تعجب چشمام گرد شد و پرسیدم -مگه واقعیت داره بابا آقا کامیار- بعدا حرف میزنیم -اما000 اما بابا بی توجه رو به طلا گفت -تو از کجا می دونی دخترم؟ -اومدم خونتون پیشتون وقتی از جلوی اتاقتون رد شدم شنیدم بابا یه سر با تاسف تکون داد و گفت -بریم خونه حرف میزنیم . با تعجب و ناباوری داشتم نگاشون میکردم . همه راه افتادیم سمت خونه . دوساعت گذشته بود اما هیچ حرفی نمیزدن میگفتن باید آگرینم باشه ،غروب شده بود اما خبری از آگرین نبود چند بار آقا فرید زنگ زده بود خونه اشون اما گفته بودن که اصلا خونه نرفته .آقا فرید با نگرانی هرچند دقیقه یک بار بهش زنگ میزد اما خاموش بود این وسطم گریه های آروم و مظلومانه عمه همه رو کلافه میکرد . یهو راشا بلند گفت -فهمیدم کجا رفته ،رفته مخفی گاهش آقا فرید- مخفی گاه دیگه کجاست؟ -یه جا وسط جنگل جلو رودخونه من اولین بارآگرین رو اونجا دیدم با یه پسر اسمش چی بود آهان آسو ،من عادت دارم همه چیو به طلا بگم واسه همین همون روز قضیه آگرین و آسو رو واسش تعریف کرد اونم امروز اون حرفارو زد وقتی گفت آسو گریه ی عمه بیشتر شد با تعجب پرسیدم -آقا فرید آسو کیه ؟مگه آسو پسرتون نیست ؟مگه آگرین وآسو همدیگرو دیدن ؟ راشا –راستی چرا اونروز تو باغ به آگرین گفتید اسم برادرش محمد مگه آسو نیست ؟ آقا فرید با ناراحتی گفت -قبل ازاینکه بفهمیم خواهر برادرن بهم علاقه داشتن
  12. با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و خودش و پرت کرده بود تو بغل رامیار اونم با مهربونی سعی میکرد آرومش کنه با صدای آقا کامیار به سمتش برگشتیم که بابا و مامان و مهناز خانمم و همراهش بودن و داشتن با نگرانی نگامون میکردن آقا کامیار رفت سمت طلا که بغل رامیار بود -عزیز عمو چش شده ؟ با هق هق درحالیکه به من اشاره میکرد گفت -اون دختره آشغال من و زد همه به من نگاه میکردن و منم با چشمای به خون نشسته به اون عوضی نگاه میکردم که با ضربه ای که به صورتم خورد برق از سرم پرید و از پشت افتادم سرمو برگردوندم که با بابا مواجه شدم که داشت با عصبانیت نگام میکرد انگشتشو جلو آورد و با چهره ی سرخ شده گفت -هیچی بهت نمیگم روزبه روز پروتر میشی ، چقدر بی فکر تو آخه ،خسته ام کردی چرا من همیشه باید گند کاری های تو رو جمع کنم با این بی انصافیشون قلبم به درد اومد ،خورد شدم اونم جلو همه درحالیکه بیگناه بود . اما یه چیز رو خیلی خوب فهمیده بودم اینکه من دیگه همه کس بابام نیستم بااومدن نرمین خانم من دیگه هیشکی نیستم .با یه پوزخند خونه گوشه لبمو پاک کردم و بلند شدم بعد رو به بابا گفتم -و این یه بی انصافی دیگه بابا من هرزه ام باشه حالا که همه تون باور دارید من یه هرزه میشم . برگشتم که ازاون مکان که غرورم و دفن کرده بودم برم اما بایاد یه چیزی برگشتم و گفتم -اما بابا این و بدون من دیگه دختر قدیمیت نیستم ،من همه کست نیستم ،می دونی چیه بابا از وقتی نرمین خانم برگشته تو دیگه تنها نیستی تو همسرت و پسرت رو داری چیکار به من که دختر کسی که دوسش نداشتی هستم داری،یه سوال اگه نرمین خانم برنمیگشت تو مثل قدیم باهام رفتار میکردی؟ اول قضیه رو میفهمیدی بعد قضاوت میکردی؟ بعد رو به نرمین خانم گفتم -همش تقصیر شماست که با سیلی بابا خفه شدم یه پوزخند زدم و روبه بابا گفتم -بابا اینم سومیش یادت نره وروبه همه گفتم - من یه هرزه ام؟باشه از این به بعد یه هرزه ام و بی توجه به همه برگشتم و با دو از اون خونه نکبت بار اومدم بیرون با چشمای گریون رفتم سمت اسپم که که به یه درخت بسته بودنش . بازش کردم و سوارش شدم و با گریه از اون خونه اومدم بیرون . امروز من مردم ،غرورم شکست به کلمه واقعی مرگ روح و روانم رو حس کردم،امروز من و دوبار در عین بی گناهی هرزه خطاب کردن . هه داشت کم کم باورم میشد که هرزه ای بیش نیستم . هرزه ،هرزه ،هرزه ،هه این کلمه درعین خوب تلفظ شدنش چه معنی های بدی داشت ،چه معنی های بدی داشت و من یه هرزه بودم .
  13. صدای خنده پر از عشوه یه دختر ازاون خونه میومد که بیشتر سمتش جذب میشدم ،خنده هاش انقدر زیبا و دلربا بود که حتی من دختر رو هم تحریک میکرد هرچه بیشتر به اون دروازه نزدیک تر میشدم صدای خنده هاش زیباترو جذاب ترمیشد . وقتی به دروازه رسیدیم رو به واران و راشا گفتم -هیسسسسسسسسسسس یه سرتکون به معنی باشه تکون دادن .منم رفتم تو گوشه ترین نقظه دروازه وسرمو بردم داخل که مات موندم . یه دختر یه دختر جذاب با لباس کردی نازک قرمز رنگ روی حوض که پر آب بود نشسته بود و داشت با تلفنی حرف میزد و میخندید . فضای حیاط اونجاهم بااین که کوچک تربود اما درست مثل بیرون پراز درخت و گل بود .اون دختر با لبای سرخ شده و چشمای دریا رنگ و موهای طلاییش وسط حیاط میدرخشید . اما من هرچه به چهرش نگاه میکردم علاوه براین که بیشتر جذبش میشدم فکر میکردم شخصیت یه جادوگر رو داره . باصدای رامیار فوری سرمو و برگردوندم که سرم به سر راشا خورد .همزمان باهم گفتیم -آخ رامیار-اینجا چی کار میکردین بی توجه به همه اتفاقات امروز بااسترس گفتم -هیسسسس بابا میفهمه،بچه ها این پری دریایی کیه ؟ واران یه پوزخند زد که از چشم همه مون دور نموند اما راشا با مهربونی گفت -دخترعمومه ،اسمش طلا است ،خوشکل نه من خیلی دوسش دارم همیشه همه حرفامو بااون میزنم . -وای بچه ها خیلی خوشکل واسه یه ثانیه شه ،چه خنده هایی داره لامصب من که دخترم تحریک شدم ما حرف میزدیم اما صدای خنده اون دختر هنوز قطع نشده بود که رامیار با عصبانیت رفت داخل و ماهم پشت سرش. دختره که داشت با گوشی حرف میزد و از خنده دولا شده بود با دیدن ما فوری تلفنش وقطع کرد .و از روی حوض بلند شدو اومد سمتمون وقتی بهمون رسید روبه رامیاربا عشوه گفت -سلام پسرعمو رامیار خوبی؟ رامیارم با چشمایی که برق رو از صد کیلومتریم میتونستی ببینی با مهربونی خاصی که کمتر ازش دیده بودم گفت -سلام طلا گیان تو خوبی -ممنون که راشا گفت -احم احم ماهم هستیما که طلا سرشو به سمت ما برگردوند و وقتی من رو دید گفت -سلام بچه ها معرفی نمیکنید؟ و به من اشاره کرد ،واران که اصلا جواب سلامشونداد اما راشا گفت -آگرین دختر آقا فرید همسرعمه نرمین دستمو به سمتش گرفتم -خوشوقتم اما اون یه نگاه به دستم انداخت و بی توجه بهش با لحن تمسخر آمیزی گفت -به به پس ارباب زاده ده پایین ایشونن ،بهتر جمله امو اصلاح کنم ارباب زاده هرزه ده پایین ایشونن شوکه زده داشتم نگاش میکردم که گفت -پس تو اونی هستی که قرار با رامیار ازدواج کنه نه ؟اما من نمیزارم ،من به همه میگم چه هرزه آشغالی هستی ،خوشیا تو با دوست پسرت کردی چی بود اسمش اها آسو ،الانم می خوای با رامیار ازدواج کنی ،تو خواب ببینی بزارم ،رامیار مال منه نمی زارم یه هرزه آشغالی مثل تو ازم بگیرتش. و صدای ضربه ی من بود که رو صورتش فرود اومد و سکوت اونجا رو شکست : -خفه شو عوضی ،بفهم چی میگی ،رامیارت دو دستی پیشکشت من به اون چی کار دارم ،هرزه هم خودتی آشغال
  14. وقتی رفتم خونه مامان بابا نبودن واسه همین با خیال راحت رفتم تو اتاقم و خودم و انداختم رو تخت .سرمو تو بالش فرو کردم و به اشکام اجازه دوباره و بیشتر باریدن دادم. {هرکجا میروم ظلم میبینم و همه میگویند : نگران نباش خدا جای حق نشسته خدایا میشود ازجای حق بلند شوی تا حق سرجایش بنشیند } با صدای زنگ گوشیم سرمو از روی بالش برداشتم و اشکامو پاک کردم .گوشیم و برداشتم که با اسم بابا موجه شدم ،سعی کردم از صدام نفهمه که گریه کردم -الو بابا -الو دخترم خوبی -ممنون ،چیزی شده -نه چیزی نشده ،فقط اگه می تونی الان بیا ده بالا خونه کامیار اینا قراره موضوع مهمی رو بهتون بگیم -اما بابا.. -اما و اگر نداریم اگرم نمی خوای بعد نهارت بیا منتظرتم ،زود باش دخترم کارم خیلی مهم ناچار گفتم -باشه بابا بعد نهار میام خدانگه دار -مواظب خودت باش آگرین خدا نگه دار بی حوصله یه دوش گرفتم و یه لباس مناسب تنم کردم و بعد از خوردن دو لقمه غذا که مریم خانم زن آقا محمد درست کرده بود سوار اسبم شدم و به سمت ده بالا حرکت کردم . وقتی رسیدم نگهبانشون دروواسم باز کردو اسپ و ازم گرفت. مامان ومهناز خانم و واران و راشا تو حیاط زیر یه درخت زیر انداز انداخته بودن و نشسته بودن . وقتی رفتم سمتشون همشون به احترام بلند شدن بعد از سلام و احوالپرسی گفتم -مامان بابا اینا کجان گفت که می خواد موضوع مهمی رو بهم بگه با چشمای نگران گفت -با کامیار بالان دارن حرف میزنن الان میان بعد رو واران و راشا گفت -شما برید یکم قدم بزنید تا بیان . یه سر تکون دادن و بلند شدن .باهم همقدم شدیم و بی حرف دور باغ میگشتیم فضای خیلی زیبایی بود مخصوصا برای نقاشی کردن. درختای گردو و چنار و میوه های مختلف درو تا دور باغ رو گرفته بودن . برگ های رنگارنگشون روی زمین به منظره جلوه خاصی داده بود . شاخه های درختا که از بالا به هم رسیده بودند خیلی جذاب بود . در این بین دریه گوشه از باغ که کمتر معلوم بود یه دروازه باز وجود داشت . خیلی برام سوال بود که اون در برای چیه واسه همین از واران پرسیدم -واران اون دروازه مال چیه؟ -مال خونه عمومه -واقعا چه جالب پس چرا ما تاحالا ندیدیمشون -چون اون برادر ناتنی بابامه و برخلاف علاقه بابام به اون از بابام نفرت داره اما بااین وجود بابام این خونه رو براشون ساخت به شرطی که کسی نفهمه برادربابامه ،آخه می دونی چیه آگرین به جر خونواده خودمون کسی ازش خبرنداره همیشه به عنوان یه باغبون تو خونه کار میکرد واسه همینم نسبت به عمه و بابام ارث کمتری بهش رسید . -جالبه
  15. اومدم از کنارش رد شم که با عجله گفت -اگه میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم باهاتون حرف دارم -در چه مورد ؟ -میفهمید ازش فاصله گرفتم و رو زمین نشستم -گوش میکنم روبروم رو زمین نشست و سرشو به سمت رودخونه برگردوند و شروع کرد به حرف زدن -خانم جسارت که این حرفا رو میزنم می دونم به جایی نمیرسم اما دلم راضی میشه که تمام تلاشم و کردم اما نشد ساکت شد با کنجکاوی منتظر بودم ببینم چی میگه یکم که منتظر موندم دیدم نه این قصد نداره دهنشو واکنه اومدم اعتراضی کنم که به حرف اومد -راستش من از روزی که شمارو دیدم دیگه خودم نیستم ،احساساتم و نمیتونم کنترل کنم افکارم و نمی تونم کنترل کنم هرچقدر سعی میکنم شما رو از فکرم بیرون کنم بازم نمیتونم و ته هر مشغله فکریم شمایی ،وقتی اون روز بخاطر من با ارباب زاده دعوا کردید درواقع بهترین روز زندگی من و رقم زدید وقتی باالتماس از پدرتون می خواستید که معاینه ام کنه بهترین لحظات زندگی من و رقم زدید اما وقتی که ارباب خواستن که در جبران خطای پسرشون کمکم کنند فهمیدم که من هیچی نیستم من یه روستایی از ده بالا و یه دختر که از قضا ارباب زاده ده پایینم هست این یه جورایی غیر ممکن بود .می دونستم که شما همیشه برای من یه رویا هستید اما بازم به افکارم پرو بال دادم تا الان که عاشقانه میپرستمتون . با ابهت و تعجب به چشمای شرمگینش نگاه میکردم ،یاد آسو افتادم اونم دقیقا همین جا بهم ابراز علاقه کرد و حالا... باورم نمیشد در دو بار ملاقات عشق به وجود بیاد .با صداش به خودم اومدم -خانم ،ببخشید من فقط میخواستم حرف دلم و بزنم و راحت شم تا بعدا پشیمون نشم که چرا هیچوقت تلاشی در بدست آوردنتون نکردم متاسفم اگر ناراحت شدید تورو خدا گریه نکنید با اشکاتون عذابم ندید دستمو به سمت صورتم بردم و اشکامو پاک کردم اما بازم میباریدن انگار قصد نداشتن بند بیان ،حالا من با این عذاب وجدان چی کار کنم بلند شد و پشتش و کرد بهم و خواست بره که گفتم -اما کاری کردی که عذاب وجدان بگیرم با چهره ای غمگین به سمتم برگشت و گفت -عذاب وجدان چرا ؟تقصیر شما نبود که این دل من که همیشه خواسته هاش بزرگه یه جورایی زیادیش میشه با صدای دست زدن یه نفر از پشت با ترس برگشتم . وقت چهره سرخ شده رامیار رو دیدم نفسم بند اومد درحالیکه با شدت دستاشو بهم میکوبید با عصبانیت گفت -تبریک تبریک خانم آگرین محمد پناهی تک دختر فرید محمد پناهی ارباب زاده روستای ... خوب با یه پسر روستایی دل و قلوه رد و بدل میکنی ،افرین واقعا عجب نمایشی . هه همه فکر میکنن یه فرشته ای اما نمی دونند چه کثافتی هستی خب دیگه با کیا اینجا لاو میترکونی همکلاسیت ،پسرای روستایی ،معلوم نیست تو سنندجم چه غلطایی که نکردی . اون حرف میزد و من بیشتر هق میزدم نامردی بود دیگه مگه نه ؟ بهم نزدیک شد و زیر گوشم گفت -بهت هق میدم میدونی چرا با هق هق سرمو به نشونه نه تکون دادم که بلند تر گفت -چون دختری که مادر بالاسرش نباشه ازش توقعی نمیره میشه یکی مثل تو به کلمه واقعی شکستم ،اشکام با شدت هرچه تمامتر میریخت و سوزش قلبم هر ثانیه بیشتر میشد داشتم آتیش میگرفتم ،هیچوقت کسی انقدر بهم توهین نکرده بود .هیچوقت کسی این قدر به یتیم بودنم تاکید نکرده بود . باصدای دویدن یه نفر سرمو برگردوندم ،اون مرد بود که داشت فرار میکرد . رامیارم باعجله دوید دنبالش و من بیشتر زار زدم . با حالی داغون گیتارم ور داشتم و سوار اسپم که به یه درخت بسته بودمش شدم و راهی خونه شدم .