fatame75

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    26
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

آخرین بار برد fatame75 در فروردین 25

fatame75 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

1 دنبال کننده

درباره fatame75

آخرین بازدید کنندگان نمایه

108 بازدید کننده نمایه
  1. داشتم راهرو رو میدویدم که بهم نرسه اما برگشتم و دیدم متین جلو در اتاقش ایستاده و من رو نگاه میکنه. یه لحظه ایستادم و نگاهش کردم به در اتاقش تکیه داده بود و نگاهم میکرد. وقتی دیدم عکس العملی نشون نمیده جلوتر رفتم و گفتم: چی شده؟ با لبخند مهربونی گفت: دوست دارم. لبخند زدم و گفتم: منم دوستت دارم. جلوتر رفتم و گفتم: دیرت نشه. خندید و گفت : برای دوباره تنها شدنمون لحظه شماری میکنم. به اتاقش رفت و منم چند لحظه جلوی در اتاقش ایستادم و وارد اتاق شدم و به کمکش میز رو جمع کردیم و من سینی رو دستم گرفتم واز اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم و به نازبانو سلام کردم و بعد از جواب سلامم با یه لبخند گفت: چه زود دست به کار شدی. منظورش رو فهمیدم و سرم رو پایین گرفتم و به پذیرایی رفتم و تونیکم رو از روی عسلی برداشتم و تنم کردم و بعد موهام رو بستم و شال رو سرم کردم و به کمک نازبانو رفتم . تقریبا ساعت12متین پایین اومد و رو به نازبانو گفت: نازبانو من میرم مطب کاری نداری؟ نازبانو خندید و از آشپزخونه بیرون رفت و گفت: نه آقا ولی پریماه کار داره باهاتون. متین به من نگاه کرد و جلو اومد و گفت: چقدر زود لو دادی. سرم رو پایین انداختم و گفتم: تقصیر خودت بود انقدر سر و صدا کردی که نازبانو فهمید. خندید و گفت : نه خیر با تاپ اومدی پایین و اونم کبودهای روی بدنت رو دیده عزیز من. نگاهم رو به بدنم انداختم و کمی از یقه ام رو پایین کشیدم و دیدم حق با متین بوده من همه چیز رو لو دادم. خندیدم و گفتم: وای متین. خندیدو منو بین بازوهاش گرفت و گفت: ایراد نداره میگیم که صیغه محرمیت خوندیم. خندیدم و گفتم: از روز اول فهمیده بود که من زنتم . محکمتر بغلم کرد و زیر گوشم گفت :چطوری فهمید؟ دستام رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم : عمه بهش گفته بود که مثلا اگه من یه روز خواستم بدبختت کنم بهش خبر بده... ولی نازبانو طرف منه. خندید و گفت: من رو بدبخت کردی... من بیچاره اون چشماتم. -دیرت نشه. -باشه بابا ... الان میرم. پیشونی مو بوسید و رفت . شب دوتا خدمه زن و سه تا مرد اومدن برای پذیرایی... که به من و نازبانو کمک کنن . من یه کت و شلوار سرمه ای داشتم که چند وقت پیش خودم دوخته بودم رو تن کردم و یه شال و یه بلوز و یه کفش آسمونی رنگ پوشیدم. تقریبا دو ماهه که توی خونه متین به عنوان خدمتکار زندگی میکنم و الان هم باید نقش خدمتکارها رو براش بازی کنم . خواستم از اتاق بیرون بیام که متین رو دیدم که داشت به سمت اتاق من میومد. من چند قدم جلو رفتم وسلام دادم و بعد جواب سلام دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاقم برد. در رو بست که گفتم: چیکار میکنی؟ -امشب نیا به مهمونی... باشه. با اعتراض پرسیدم: چرا؟ -نیا دیگه... چند لحظه ساکت شدم و گفتم: میخوای راحت آیلین رو ... دستش رو دورم حلقه کرد وگفت: نه... من اصلا آیلین رو دوست ندارم فقط مامان دوست داره من با آیلین ازدواج کنم. -آیلین کیه؟ -دوست فرناز... اون میدونه اسم زن من پریماهه اما نمیدونه اون پریماه تویی... نمیخوام بدونه و به مامان بگه. کمی مکث کردم و با بغض گفتم: میخوایی دزدکی زندگی کنیم. روی تخت نشست و من رو روی پاهاش نشوند و گفت : نه چند ماه اول که دلمون به هم قرص بشه بعد به مامان میگم ... باشه؟ سرم رو پایین انداختم وچیزی نگفتم. دستش رو زیر چونه م گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند و گفت: آیلین چند روز دیگه میره آلمان و یه سال اون ور میمونه و این مدت من به همه میگم که تو رو میخوام. مهمونی که تموم شد بیا اتاقمون. بوسه ای ریز روی پیشونیم زد و کمی موهام رو نوازش کرد و رفت.
  2. بلند شدم و در حالی که چای میریختم با بغض گفتم: مادرشوهرم حلقه ام رو ازم گرفته و تحدیدم کرده که اگه طلاق نگیرم من رو میکشه. خندید و گفت : چه شوهر و مادر شوهر بدی داری. بابغض گفتم :حق دارن. بلند شد و کنارم اومد و گفت: واقعا حق دارن؟ به نظر من حق با توئه. بغضم رو قورت دادم و گفتم : توی این دنیا همه حق دارن... هم اونا حق دارن ، هم من. سینی چایی رو دست گرفتم که فورا سینی رو ازم گرفت و گفت: من میارمش. -زحمت میشه. خندید و گفت: اوه چه مودب. خنده تصنعی کردم و هر دو باهم وارد پذیرایی شدیم. کامیار چای رو به کارن و متین تعارف زد و در آخر کنار من نشست. متین پوزخندی به من زد و مشغول خوردن چایش شد. بعد از خوردن چایی به همراه متین از خونه کارن به خونه متین رفتیم. کل مسیر هیچ حرفی رد و بدل نشد . به خونه که رسیدم نازبانو رفته بود و شام رو هم آماده کرده بود. خیلی زود میز شام رو واسه متین آماده کردم. بعد از شام رفتم به اتاقم و داشتم میخوابیدم که تلفن یه طرفه اتاق زنگ خورد و متین گفت: سریع بیا که مهمون دارم. -این موقع شب؟ بدون جواب دادن به سوالم تماس رو قطع کرد. بلند شدم و لباس گرم تنم کردم و رفتم. هوا خیلی سردبود . ساعت11 شب کدوم احمقی به مهمونی میره... اه... درد سرش واسه من و خوش گذرونیش واسه اوناست. راه بین اتاقم و خونه متین خیلی تاریک و ترسناک بود. تمام مسیر رو فقط دویدم. وارد خونه شدم و به آشپزخونه رفتم و میوه آماده کردم و به سمت پذیرایی رفتم. اما داخل پذیرایی کسی نبود. صدایی از بالا اومد به سمت پله ها رفتم و ازشون بالا رفتم که دیدم متین به همراه آیلین توی لابی نشستن و آیلین داره بلند میخنده. صدای ترک خوردن قلبم رو شنیدم... شکیتم.... از درون خورد شدم... من چیکار کردم با زندگیم که الان این حال و روزمه... چیکار کردم که الان جای من کس دیگه ای کنار عشقمه... خدایا آخه چرا من... چرا همه بلاها فقط سر من میاد. جلو رفتم و ظرف میوه و بشقاب ها رو روی عسلی گذاشتم و یه سلام کردم. اما آیلین مغرورتر از اونی بود که جوابم رو بده...هه...به درک که جواب سلامم رو نداد... به جهنم که منو نادیده میگیره... بغضم رو خوردم و به متین گفتم: چیز دیگه ای میل دارید ارباب؟ از قصد ارباب رو با غلظت بیشتری گفتم که حرص بخوره. متین پوزخندی زد و گفت: دوتا چایی بیار. سری تکون دادم و بدون هیچ حرفی راهم رو به سمت پله ها در پیش گرفتم. با دور شدنم صدای آیلین رو شنیدم که با حرص گفت: این شبها اینجا میمونه. متین جواب داد: آره. توی انباری انتهای باغ میمونه. خنده ای کرد و گفت: چرا اینو آوردی واسه نوکری... ردش کن بره بهترشو واست پیدا میکنم. متین پوزخندی زد و گفت: عاشق چشم و ابروش نیستم که عزیزم . آیلین طلبکارانه گفت: پس چرا نگه اش داشتی؟ متین با خنده گفت: آخه خیلی بهم بدهکاره جای بدهکاریاش نگه داشتمش. دیگه نمیخواستم حرفاشون رو بشنوم... نمیخواستم بیشتر از این تحقیر بشم . تند از راهرو رد شدم و از پله ها پایین اومدم. متین میخواست حرص من رو در بیاره خوبم موفق شده بود... تا اینجا خوب تونسته انتقام کارهای که باهاش کردم بگیره. واردآشپزخونه شدم وچای دم کردم و چند دقیقه بعد دوتا چایی ریختم و به همراه شکلات و شیرینی براشون بردم . رو به متین گفتم: ارباب کاری ندارید من برم ؟ پوزخندی زد و گفت: برو. شب با گریه و اشک سپری شد. صبح برای متین صبحانه حاضر کردم وبردم داخل اتاقش و روی میز چیدم. متین داخل اتاق نبود وقتی که از اتاق بیرون اومدم متین داخل راهرو بود وبه سمت اتاق میومد وقتی از کنارش رد شدم آهسته یه سلام دادم و که جوابش رو داد و گفت: صبر کن. ایستادم وبه سمتش برگشتم که گفت: فرداشب یه مهمونی دارم... امروز خونه روتمیز کنید که فردا خیلی سرتون شلوغه. زیر لب گفتم: چشم ارباب. متین ناگهان بهم نزدیک شد و یقه ام رو گرفت وبلندم کرد و داد زد: آخرین بارت باشه که بهم میگی ارباب. یه پوزخند زدم و گفتم: چشم ارباب. محکم منو کوبید به دیوار، از درد لبم رو گاز گرفتم و چشام رو بستم که گفت: دختره احمق... فکر میکنی که میتونی حرص من رو در بیاری... نه نمیتونی... صاف توی چشماش زل زدم و گفتم: بزار برم... تو هم با آیلین خوش باش... خنده هستریکی کرد و گفت: تو زن منی وباید اینجا بمونی... اصلا دلم نمیخواد یه گندی بزنی و همه از چشم من ببینن... فکر کردی عاشق چشم و ابروتم... نه خانم... فقط نگران آبروی خودمم... الان خیلی زیر نظرم همه میخوان یه آتو ازم بگیرن که بهم ضربه بزنن. صورتم تازه خوب شده بود اصلا نمیخواستم دوباره کتک بخورم. دیگه کشش ندادم که این بار خودش گفت: فردا شب دردسر نمیسازی... اگه اتفاقی بیافته میکشمت. سری تکون دادم و متین من رو ول کرد وبه سمت اتاقش رفت.پشتم بد جور درد میکرد اما دردش در برابر زخم زبونهاش چیزی نبود و اصلا به حساب نمیومد. هر روز نازبانو ساعت7:30 میومد و متین هم قبل از اومدن نازبانو سرکار نمیرفت نازبانو هم تابرگشتن متین از سرکار صبر میکرد وبعد به خونه اش میرفت. انگار این دوتا زندانبان من بودندکه نکنه ازخونه فرار کنم . کل روزبا نازبانو خونه تمیز کردیم ویه ناهار ساده دوتای خوردیم. سر ناهار از نازبانو پرسیدم: مهمونی فردا شب برای چیه؟ -آقا گاهی اوقات که سرحال باشه همه دوستا و همکاراش رو دعوت میکنه... البته این جور مهمونیا رو هر دفعه یکی به عهده میگیره... یه جور مثل دورهمی های آخر هفته که هر دفعه خونه یه نفر برگزار میشه. لبخندی به چهره تکیده ناز بانو زدم و گفتم : چندتا مهمون دارن؟ -تقریباصدتا. با دهن باز گفتم :متین صدتا دوست داره؟ خندید و گفت: نصف بیشترشون همکاراشونن و بقیه هم آشنایی ساده دارن و چند نفرن که دوست آقا هستن. ساکت شدم وشروع به غذا خوردن کردم که این دفعه نازبانو پرسید : با آقا رابطه ات خوب نشده. پوزخندی زدم و گفتم: نمیخوام رابطه ای باشه... اونم مشتاق نیست. خندیدوگفت: زن و شوهر هرچقدر هم از هم ناراحت و دلگیر باشن زن باید نیازهای شوهرشو رفع و رجوع کنه. نازبانو مثل همیشه شروع به چونه زدن کرد فقط توی سکوت داشتم به حرفای نازبانو گوش میدادم ولی اصلادوست نداشتم ادامه بده اما نازبانو هم قصد تموم کردن نداشت. -اگه بتونی بهش نزدیک بشی بعد از اون متین میتونه ببخشدت و کارهای گذشته ات رو نادیده بگیره... نازبانو نمیدونست که من قصد موندن ندارم و میخوام ازاین خونه برم. دوباره گفت: دختر گلم تو که به اندازه کافی زمان برای تنهاشدن با شوهرت داری. چندتا لباس خوب بگیر و براش ناز و عشوه کن تا دلش رو ببری. مردها زود دل میبازن. تو هم که خدا بهت این همه زیبایی داده چرا ازش استفاده نمیکنی!!! دیگه حوصله نداشتم به حرفاش گوش بدم وگفتم: آیلین جونش هست... نیازی به من نداره. خندید و گفت: تا به حال دیدی آیلین شب اینجا بمونه؟ راست میگفت آیلین هیچ شبی رو نمونده بودوهر شب هم که تنهایی میومد ساعت12نشده میرفت. گفتم: نه. لبخند مهربونی زد و گفت: پس سعی کن شوهرت رو برای خودت نگه داری. متین رو عاشق خودت کن تا نتونه ازت دل بکنه. دیگه حرفی رد و بدل نشد شاید هم نازبانو درست میگفت و من نباید زود میدان رو خالی میکردم. بعد از ناهار نازبانو خیلی خسته بود به همین خاطر نذاشتم دیگه کارکنه و خودم باقی کارها رو انجام دادم.درد پشتم اذیتم میکرد اما با این حال من جوون بودم میتونستم تحمل کنم اما نازبانو واقعا خسته شده بود. ساعت8 بود که کارم تموم شد و نازبانو هم داشت شام میپخت که روی یه کاناپه دراز کشیدم و گفتم: نازبانو جان... من یه کم میخوابم... قبل اینکه متین بیاد بیدارم کنی ها. -باشه دخترم . شالم رو باز کردم و گیره موهام رو باز کردم و تونیک هم رو درآوردم و روی عسلی گذاشتم . چند ثانیه نگذشت که خوابم برد... خواب بچگی هامون رو میدیدم. من روی تاب نشسته بودم و متین تاب رو هول میداد. منم بلند بلند میخندیدم . متین تاب رو آنقدر محکم هول داد دیگه میترسیدم و جیغ و داد میزدم که نگه ام داره اما متین با شیطنت تمام میخندید و بیشتر هول میداد .انقدر محکم هولم داد که من روی زمین افتادم شروع کردم به جیغ داد و گریه ... بابا جلو اومد و یه دونه توی گوش متین زد . من بلند شدم و به سمت متین رفتم و با التماس به بابا میگفتم که متین رو نزنه. بابا دیگه متین رو نزد و من به سمت متین برگشتم و دیدم که صورتش خونی شده از ترس جیغی زدم و خواستم به بغل بابا پناه ببرم. اما ....اما بابا... بابا نبود... صداش رو میشنیدم... منو صدا میکرد...پریماه ...پریماه بابا...پری جونم...هوا تاریک شده بود و منم بین درخت های باغ میدویدم بابا رو صدا میکردم...بابا...باباجونم... ترس همه وجودم رو گرفته بود به انتهای باغ که رسیدم بابا روی زمین افتاده بود و غرق در خون بود جیغ میزدم و داد میزدم که بابا بلند شو اما فایده نداشت و بابا بیدار نمیشد. دستی روی شونه ام نشست جیغی زدم و نگاهی به پشت سرم کردم .. متین بود...متین جلو اومد و من رو بلند کرد و گفت: تو بابا رو کشتی. منم جیغ زدم: نه... من نکشتم... متین با خنده گفت: چرا تو دایی رو کشتی... جیغ زدم و گفتم: نه...من نکشتمش... یهو عمه و پرهام و پارسا و پوریا و پریناز به سمتم هجوم آوردن و میخواستن که من رو بکشن اما متین منو بغل کرده بود و نمیذاشت کسی بهم نزدیک شه . یهو تن گرم متین یخ کرد و دستاش شل شد. متین روی زمین افتاد و منم همراهش افتادم. متین غرق خون شد نگاهی به بالای سرمون کردم که دیدم آیلین با یه خنجر خونی بالای سرمون ایستاده بود. بلند جیغ زدم و نشستم. تمام خونه تاریک بود. خواستم بلند شم که یهو نور لامپ روشن شد . متین کنار پله ایستاده بود به سمتم اومد و گفت: چی شد؟ با بهت نگاش کردم و گفتم : هیچ چی. به سمت آشپزخونه رفت و گفت: خواب بد دیدی حتما. یاد بابا و اون روز افتادم و بدون اختیار گریه کردم که متین با یه لیوان آب برگشت و بهم نزدیک شد و کنار کاناپه روی زمین نشست و آب رو دستم داد و گفت: بخور. با گریه گفتم: نمیخوام... چرا بیدارم نکردی که برم اتاق خودم. لیوان رو گذاشت روی میز و کنارم روی کاناپه نشست و گفت: نازبانو گفت که خسته ای بیدارت نکنم... من احترام پیر زن رو نگه داشتم و بیدارت نکردم. گریه ام بیشتر شد و هق هق میکردم و سرم رو بین دستام گرفته بودم که متین پرسید: کابوس دیدی؟ -اوهوم... -چی دیدی؟ -خواب بچگی مون... همون روزی که من رو از روی تاب انداختی... متین یه خنده بلند کرد و گفت: همون روزی که از بابات یه سیلی آب دار خوردم. میون گریه خندم گرفت: تقصیر خودت بود... من همش داد میزدم که آرومتر من میترسم اما تو به حرف سهیل گوش میدادی که میگفت تندتر هول بده . - آره سهیل میگفت تندتر اما خودتم بدت نمیومد که. -دروغ نگو من اون همه جیغ زدم که آرومتر اما تو گوش نکردی که. خنده دلنشینی کرد و گفت:آخه خیلی باحال التماس میکردی... دوست داشتم صدای جیغ جیغت رو بشنوم. خندیدم و گفتم: پس خوشت میومد من اذیت میشدم. با خنده گفت: چه روزای قشنگی بود... ای کاش تموم نمیشد. آهی کشیدم و چیزی نگفتم. که متین گفت: این که یه خواب خوب بود نه کابوس. یهو حال خوب چنددقیقه پیش از بین رفت و گفتم: ادامه ش یه کابوس وحشتناک شد... دیگه نمیخوام بهش فکر کنم. متین بدون هیچ مقدمه ای دستش رو روی موهام کشید.شوکه شدم و برگشتم به سمتش که فورا دستش رو از روی موهام برداشت. متین من رو گیج میکرد صبح میگفت که من رو نمیخواد و الان نوازشم میکرد . بهش نگاه میکردم که گفت: چرا اینطوری نگاه ام میکنی... خوب دلم هوس عشقت رو کرده. خدای من نمیدونم چی شنیدم. یعنی متین واقعا من رو میخواد. یا فقط میخواد من رو به خودش وابسته کنه بعد ولم کنه. باورم نمیشد چی شنیدم. "دلم هوس عشقت رو کرده" هزار و هزاران بار توی مغزم اکو شد. تمام تن خسته و رنجورم از این جمله جون گرفت. نکنه اشتباه شنیدم... نکنه توهم زدم... نکنه خوابم... خدایا بیدارم کن اگه خوابم. به چشمهاش نگاه کردم . برق چشماش مثل هفت سال پیش بود حس عشق بهم میداد از نگاهش گر گرفتم و نفسم بند اومد. لبخندی زد و گفت: من یه مردم که هفت ساله آرزوی آغوش زنم رو دارم... نگاهم رو ازش گرفتم و به روبه روم نگاه کردم. باورم نمیشد ...حالا دیگه مطمئنم خوابم... مات و مبهوت بودم که متین من رو بغل کرد و گفت: مال من باش... از این به بعد مال من باش. نه این آغوش گرم خواب نیست رویا نیست ... این متین منه که دلش تنگ شده واسه من... واسه منی که این همه سال اذیتش کردم... دلتنگ زن بی وفاش شده... دلتنگ معشوقه ظالمش شده... آخ که قربون اون دل کوچیکت بشم. وای خدای من قلبم بیش از حد تند میزد... نمیتونستم درست نفس بکشم... تنم گر گرفته بود... من هم متین رو میخواستم . حق با نازبانو بود ... شاید میتونستم کاری کنم که متین گذشته رو فراموش کنه. ساکت بودم و هیچ حرکتی نمیکردم و متین دستهاش رو روی بازوهای من قفل کرده بود و صورتش رو جلو آورد و گونه ش رو روی گونه من گذاشت و گفت: تو حق منی. من هم میخواستمش و نمیتونستم انکارش کنم دستم رو روی رانش گذاشتم که قفل دستاش رو از بازوهام باز کرد و صورتم رو بین دستاش قاب کرد و گفت: از امشب دیگه مال منی... نمیذارم دیگه ازم دور بشی... از امشب توی اتاقمون میخوابی. چندتا بوسه آروم روی صورتم زد و منو توی بغلش گرفت و بلندم کرد و از پله ها بالا رفت. من هنوزم سردرگم بودم و هم میخواستمش هم مطمئن نبودم موندنم کنارش درسته یا نه.مات و مبهوت حرکاتش بودم... نمیدونستم واقعا منو میخواد برای زندگی کردن یا اینکه برای رفع نیازش . آینده من معلوم نبود... اصلا شاید همین فردا پشیمون شه و من دوباره به زندگی سابقم برگردم. به اتاقش که رسیدیم و وارد اتاق شدیم و من رو روی تخت گذاشت و آباژور رو روشن کرد و کنار من نشست و آروم موهای من رو نوازش کرد. با پشت دستش آروم روی صورتم و گونه ام نوازش میکرد انگشت اشاره اش رو روی بینیم حرکت داد و به لبم که رسید لبخندی زد و صورتش رو جلو آورد و لباشهاشو روی لبهای من گذاشت . چند لحظه ثابت نگه داشت و بعد شروع به بوسیدن کرد . من اصلا تکون نمیخوردم ... یعنی این متین بود... واقعا من رو بخشیده... من باید قبول کنم... اگه متین هم من رو بخواد عمه و بقیه خانواده قبولم نمیکنن... باید چیکار کنم. لبهاشو روی کل صورتم حرکت میداد و من رو میبوسید و این بار به سمت گردنم رفت و کم کم روی من خم میشد تا اینکه شونه هام تخت رو حس کرد. من هنوز سردرگم بودم این حال خوب رو میخواستم ولی بعدش رو نمیدونم . میخواست بیشتر پیش بره که عقب زدمش و گفتم: مطمئنی که من رو برای همیشه میخوای. با یه لبخند گفت: چه عجب بلاخره زبونت باز شد. با بغض گفتم : مطمئنی ؟؟؟ لبخندش رو بیشتر کرد و گفت: من تو رو بخشیدم فقط یادت بمونه این اولین وآخرین باریه که بخشیدمت. انگار تمام دنیا رو بهم دادن... متین من رو بخشیده... وای خدای من... با تمام وجود حس عشق میکنم... من دوباره متین رو دارم... خدای من...قلبم تند و تند میزد... برام مهم نیست دیگه چی میشه فقط متینم مهمه. فقط آرامشی که کنارش دارم مهمه... فقط عشقمون مهمه. ناخودآگاه اشکی از گوشه چشمم چکید با انگشتش اشک چشم رو پاک کردو گفت: فدای چشای خوشگلت شم گریه دیه چرا؟ با بغض لبخندی زدم و گفتم: از سر شوق. تا دیر وقت بیدار بودیم و حرف زدیم و نقشه کشیدیم برای آیندمون... از روزهای خوب گفتیم و از عشقمون گفتیم...از روزهای خوب گذشته و از روزهای خوب آینده گفتیم... قول دادیم بهم اونم چه قول های قشنگ و عاشقانه ای. نمیدونم کی خوابم برده بوداما صبح با صدای متین از خواب بیدار شدم. آروم دستش رو روی پشتم میکشید و اسمم رو صدا میکرد: پریماه... بانو... بانو پریماه... پریماه بانو... همیشه از اینکه من رو بانو صدا میکرد ذوق میکردم. چشم باز کردم و چشم هامو با پشت دست مالش دادم و یه لبخند بهش زدم وگفتم:سلام. -علیک سلام بانوی خوابالوی من ... یه بوسه زد به پیشونی ام و گفت : ساعت10 صبحه نمیخوای بیدار بشی... من گشنه ام ... امروز پنج شنبه ست و متین ساعت12 سر کار میره. قبل اینکه بلند شم یادم افتاد که هیچ لباسی تنم نیست و فورا پتو رو که روی کمرم بود تا گردنم بالا کشیدم و با خجالت گفتم: لباسهامو بده میدی. متین با شیطنت خندید و گفت: نوچ...خودت برشون دار. با مظلومیت گفتم: اذیت نکن. خندید و گفت : گفتم که باید خودت برشون داری. یه نگاه به اطراف اتاق کردم اما لباسهامو نمیدیدم که گفتم: متین ... بیارشون... خندید و گفت: یادت باشه که اصلا دیشب من رو نبوسیدی... صورتش رو جلو آورد و گفت: بوسم کن تا لباسات رو بیارم. کنار متین صبحانه خوردن خیلی خوب و دلچسبه. -زود بخور و یه دست لباس برام بیار که امروز زیاد مریض دارم. -چشم سرورم. خندید و گفت: قبلا که ارباب بودم. از سر میز بلند شدم رفتم سراغ کمدش و گفتم : آخه همش عین اربابها من رو کتک میزدی. داشتم دنبال یه لباس میگشتم که دستش رو دور بدنم حلقه کرد و چونه اش رو روی شونه من گذاشت و گفت : دست خودم نبود تو حرص من رو در میاوردی. غرق لذت آغوشش بودم و عطر خوبی که لباسهای کمدش به مشامم میرسید رو نفس میکشیدم که با یه حرکت من رو به سمت خودش برگردوند و گفت: چرا عطر لباسهامو بو میکنی... سرم رو توی سینه اش گذاشت و گفت: عطر تنم که بهتره. خندیدم و گفتم: از خود راضی. موهام رو بوسید و گفت: میدونی من عاشق عطر موهاتم. سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم و گفتم : میخوای قیچی کنم بدم بهت. خندید و گفت: ای شیطون. خندیدم و گفتم: والا تعارف نکن. خیره بهم نگاه کرد و گفت: وقتی که دلت برام تنگ میشد تیشرت من رو بغل میکردی و بو میکردی... من چی ... وقتی دلم برات تنگ میشد باید چیکار میکردم. بغض کردم... من چقدر سنگ دل بودم که این همه سال خودمون رو عذاب دادم. گفتم: الان که اینجام... هر چقدر دلت میخواد موهامو نوازش کن و بو کن. چند دقیقه خیره به چشام شد . بعد عین جن دیده ها خندید و گفت: هنوزم قلقلکی هستی؟ عقب رفتم وبه سمت در دویدم و خواستم از اتاق بیرون بیام . میدونستم که قصدش چیه. اما زودتر از من به در رسید و منو بغل کرد و روی تخت انداخت و افتاد به جونم و همش قلقلکم میداد و منم فقط میخندیدم و جیغ میزد و دست و پا میزدم و تلاش میکردم که فرار کنم. -نکن... دیونه... دلم دردگرفت.... آییییی... ولم کن... متین قلقلکم میدادو خودشم پابه پای من میخندید. انقدر خندیدم که از چشمم اشک میومد. بعد کلی تقلا از بغلش فرار کردم و دویدم به سمت در و بیرون اومدم که متین پشت سرم به راهرو اومدم.
  3. امروز جمعست .خیلی دوس دارم تا لنگ ظهر بخوام اما باید راس ساعت7 صبحانه متین رو براش ببرم. اصلا دوست ندارم تو این مدتی که قراره پیشش بمونم عصبیش کنم. از روی تختم بلندشدم این اتاق دقیقا عین سلول های زندانه و تنها تفاوتش تک تخته بودنشه . نزدیکای هفت بود که به امارت اصلی رفتم هنوز هوا تاریک بود و من از مسیر پر از درخت این خونه میترسم اماچه کمم که مجبورم. وارد آشپزخونه شدم و صبحانه رو آماده کردم و تو یه سینی چیدم و به اتاقش بردم. صبحونه بردم . همیشه ساعت6 بیدار میشه و میره ورزش میکنه ویه دوش میگیره اما امروز نرفته بود و تو تخش خواب بود. صبحانه رو روی میز گذاشتم وبه سمتش رفتم . چهرش چقدر توی خواب دلنشین تره .... چقدر دلتنگ این آرامش توی صورتش بودم. اگه اون اتفاق نمیافتاد الان منم کنار عشقم بودم و توی آغوش گرم خوابیده بود اما حیف... صد حیف. دوست داشتم ساعت ها بهش نگاه کنم و غرق لذت بشم اما تصمیم گرفتم بیدارش کنم فاصله ام رو با تختش کم کردم و صداش کردم. -متین....متین. جواب نداد ومن چندبار صداش کردم ومتین هم جواب نداد. خم شدم ودستم رو روی بازوش لختش گذاشتم یه زمانی تمام لذتم از زندگی قفل شدن بین این بازوهای مردانه بود . تکونش دادم و صداش کردم: متین بیدار شو. کمی تو جاش جا به جا شد و چشماش رو بازکرد ویه لبخند بهم زد. وای خدای من بعداز چندسال لبخند زیبای متین رودیدم. لبخندی که دلم رو بیقرار میکنه و تنم رو سست... غرق نگاهش بودم که با حرکتی که کرد خشکم زد. دستم رو گرفت وبه سمت خودش کشیدو من کنترلم رو از دست و افتادم روی سینه اش و متین کاملا من رو داخل بغلش گرفت و گفت: علیک سلام بانو. چقدر دلم تنگ شده بودبرای لبخندمتین و بانو گفتن هاش... چقدر بغل متین و با محبت بیکرانش میخواستم... چقدر دلتنگ متین بودم... چقدر عطر تنش رو دوست داشتم و دل تنگش بودم. یه روزی تمام دنیام همین آغوش بود اما الان...دیگه نه. با اینکه چند وقته کنارمه اما دلتنگی من بیشتر شده و من عاشقتر و دلتنگ تر و غمگینتر و بیقرار تر ازقبلم. تمام لذت اون لحظه رو با گفتن یه جمله خراب کردم. -ساعت هفته بیدار نمیشی... ارباب. متین انگار جن دیده بود منواز خودش جداکرد و نشست و گفت: تواینجا چیکار میکنی. سریع ازش جداشدم و از اتاق بیرون اومدم.میدونستم که فقط یه اشتباه بوده. حتما فکر کرده من آیلین ام ... چقدر دلم میخواد آیلین نباشه اما حیف و صد حیف. خوش بینانه ترین حالتشم اینه که خواب گذشته رو میدیده. گذشته ای که با من رغم خورده . هرچی که بود حال من رو بدتر از گذشته کرده بود. من با پنهون کردن حقیقت چه بلایی سر خودم و متین آوردم . بعداز خوردن صبحانه به همراه متین به مطبش رفتیم. وقتی سواربنزشدم تمام لحظه های خوش گذشته مثل یه تصویر ازجلوی چشمام ردمیشد. یه آن بغض کردم. دلم نمیخواست گریه کنم اما متین سیستم صوتی ماشین رو روشن کردو یه آهنگ که همیشه گوش میدادیم فضا رو سنگین تر کرد. با شروع آهنگ بغضم شکست و آروم و بیصدا اشک میریختم و متین هم فقط جلو رو نگاه میکرد. هنوزم بعد از این همه سال همین ماشین و همین آهنگ ها... این فقط یه معنی داره ... یعنی متین هنوزم منو میخواد. چه خوش خیالم اگه فکر کنم که هنوزم منو میخواد. شاید فقط میخواد یادش بمونه که من باهاش چیکار کردم و هر روز ازم متنفرتر بشه. آهنگ که تموم شد دوباره همون آهنگ رو پلی کرد. توکه نیستی پیشم هرچی میگم به هرکی میگم که با من بمونه میزاره میره از دل من دیونه میشم توی خیابون تنها میمونه دستهای سرد و عاشق من وقتی تو روووو میبینموووو پرمیکشم تو دستهای گرمت مثل قدیما بچه میشم میخوام با تو باشم تو دنیا جای ندارم به جز دل تو اینو میگم تومیتونی بمونی میتونی بسازی من رو اونجوری که همه حسودام بشن آدمای این شهر قول بده بمونی... آهنگ که به اینجا رسید فورا خاموشش کردم و از شیشه بیرون رو نگاه میکردم که گفت: چرا گریه میکنی؟ انتظار داشت چی بشنوه ... من چی باید میگفتم ... میگفتم تو رو میخوام.... نه نمیشد بگم. اصلا اگه بگم مگه باور میکنه ... این امکان نداره. یه دستمال بهم داد و گفت: صورتت رو پاک کن. دستمال رو ازش گرفتم و گفتم: گریه ام به خاطر رفتار دیشب توعه. پوز خندی زد و گفت: من کاری نکردم. -واقعا!!!! با پوزخند گفت: نخواستم جلوی پیشرفت کارت رو بگیرم... هر کسی یه شغلی داره... بده آزادت گذاشتم. به سمتش برگشتم و داد زدم: اگه مرد بودی نمیذاشتی هر کسی زنت رو تعارف بزنه به بقیه. یه گوشه پارک کرد و بهم نگاه کرد و با عصبانیت و دندونای قفل شده گفت: هه ... تو زن منی... اگه زن من بودی پس چرا عاشق یکی دیگه شدی. پس چرا با یکی دیگه خوابیدی ... هان... فهمیدم دلت از کجا پره... از اینکه میخوام ازدواج کنم... آیلین رو دوست دارم و میخواییم تا چند ماه دیگه ازدواج کنیم. ساکت شدم و بهش نگاه کردم که ادامه داد: تو که کارت همینه نمیخواد جلوی من موشمرده بشی. با بغض گفتم: بفهم چی داری میگی. قه قه هیستریکی کرد و گفت: چی میگی...طلب کار شدی؟ تو یه عوضیه آشغالی که تمام زندگیم رو به بازی گرفتی. تو آدم نیستی که... تو یه حیوونی که به خاطر یه پسر هرزه تر از خودت پدرتو کشتی. متعجب بهش نگاه کردم که سرش رو نزدیک گوشم آورد و لب زد: تو هرزه ای و من باهات کاری ندارم به هرزگیت برس نگران منم نباش جلو پیشرفتت رو نمیگیرم. داد زدم : بی غیرت. محکم با پشت دستش توی دهنم کوبید. طعم شور خون رو داخل دهنم حس میکردم. واقعا این همه کتک خوردن حق من بود؟ واقعا این همه عذاب حق من بود؟ آخ بابا ببین چطور منو خورد کردی... ببین چه حال و روزی دارم... آخ ای کاش بودی و میدیدی عین کیسه بوکس واسه مردهای اطراف شدم. سکوت چند لحظه ای رو شکستم و گفتم: ته مردونگیت اینه... اگه مثل یه مرد پشت سرم بودی... اگه واقعا دوستم داشتی... اگه فقط یه کم... یه کم... غیرت امیرعلی رو تو داشتی الان زندگی ماهم مثل اونا بود. ماشین رو راه انداخت و داد زد: یه روز بهت خبر میدن زنت پدرش رو کشته و میفهمی که به خاطر اینکه با یه نفر دیگه به جز شوهرش رابطه داشته با پدرش دعواش شده و پدرش رو کشته تو بودی چیکار میکردی؟ هان... ساکت شدم... راست میگفت... من خودم خواستم که بد باشم... خودم خواستم... اما من اون رابطه اجباری رو نخواستم... من اون دعوا رو نخواستم... من انقدر جرات ندارم که همه چی رو بگم... من نمیتونم که خردشدن عشقم رو ببینم... ولی با کاری که کردم عشقم خرد شده... زندگیم بهم ریخته... تمام آینده ام تباه شده... من ، من لعنتی باعث از بین رفتن تمام اطرافیانم شدم. آخ که ای کاش بابا سر نمیرسید و من الان سینه قبرستون بودم. دوباره داد زد : لعنتی تو تمام زندگیم بودی... چرا بازیم دادی... چرا از اول نگفتی من رو نمیخوای؟ چند دقیقه سکوت کرد و گفت: پس چرا جواب نمیدی... قه قه ای زد و گفت: چیزی هم نداری که بگی. سرش رو نزدیک کرد و زیر گشم گفت: لیاقت خوب زندگی کردنو نداشتی. لیاقت پدر به اون خوبی رو نداشتی. لیاقت برادراتم نداشتی. تو یه انگلی.... داشتم... خیلی چیزا برای گفتن داشتم . داشتم... لیاقت خیلی چیزا رو داشتم ... اما ...اما واقعا چیزی واسه گفتن داشتم؟ اما واقعا لایق بودم؟ من از ازل محکوم به این زندگی و به این گناه بودم پس دیگه حقی نیست. پس دیگه حرفی نیست. پس دیگه لیاقتی نیست. دهن و بینی م پر از خون شده بود و روسری م هم خونی شده بود. چند دقیقه بعد متین جلوی یه ساختمان شیک نگه داشت و قبل اینکه پیاده شم یه بتری آب از داشبرد بیرون آورد و جلوی من گرفت. بدون هیچ حرفی ازش گرفتم و پیاده شدم و دم یه جوی نشستم و صورتم و جلوی روسریم رو شستم و بعد پشت سر متین راه افتادم و واردساختمان شدم و به طبقه3رفتیم و وارد یه مطب بزرگ شدیم. متین با اشاره دست بهم فهموند که وارد اتاقش بشم . منم راه افتادم و وارد شدم و خودش هم بعد از گفت و گو با منشی پرداخت. من هنوز داشتم اطراف رو نگاه میکردم . مطب شیک و بزرگی بود. پنجره بزرگی داشت که ویوی عالی نسبت به شهر داشت. جلوی پنجره بودم که متین وارد شد و گفت: اونجا بشین. با دست اشاره کرد به یه مبل که خیلی دورتر از میز کارش کرد و من بدون هیچ حرفی نشستم. من خودم رو با مجله های روی عسلی مشغول کردم و متین مشغول ویزیت بیمارهاش بود . ساعت2منشی در اتاق رو زد و وارد شد و دو پرس غذا که دستش بود گذاشت روی میز و گفت: بیمارها تموم شدن و بعد از ظهر فقط دوتا بیمار دارید. متین: باشه... راستی...برای عصر بیمار قبول نکن امروز باید برم دیدن استاد شریف. منشی : چشم. بعد از رفتن منشی متین غذاها رو برداشت و به سمت من اومد و بدون هیچ حرفی غذا رو جلوی من گذاشت و خودش دیگری رو برداشت و روبه روی من نشست. بالای لبم کبود شده بود خیلی ورم داشت بینی م هم ورم کرده بود اما خدا رو شکر کبود نشده بود. قیافم خنده دار شده بود دست گل متین بود و اگه بگم حتی ورم صورتم دوس دارم دروغ نگفتم... این روزا دیونه شدم و مجنون... مهم نیست منو دوست نداره... مهم نیست کتکم میزنه... مهم نیست بهم انگ هرزگی میزنه.... مهم نیست عذابم میده...مهم ، مهم، مهم فقط و فقط دل منه که میخوادش... مهم دل منه که عاشقشم... مهم اینه که دوستش دارم... دوستش دارم با تمام وجود... دوست نداشتنشم دوست دارم... کتک زدنشم دوست دارم...انگ زدنشم دوست دارم... عذاب دادنشم دوست دارم. امروز صبحانه هم چیز درست و حسابی نخوردم و فقط یه لیوان شیر و خرما خوردم به همین خاطر خیلی گشنم بود و غذا رو باز کردم و چند تیکه از جوجه رو با پلو خوردم اما خوب نمیتونستم بخورم داخل دهنم زخم بود. سوزش و درد بیش از حدش مانع ادامه خوردن شد و غذا رو کنار گذاشتم و دوباره مجله دستم گرفتم. مشغول خوندن شدم که مجله رو از دستم کشید و گفت: تا شب خونه نمیریم غذات رو بخور. یه نگاه پر حرص بهش انداختم و گفتم: نمیبینی چه بلایی سر دهنم آوردی؟ اصلا نمیتونم چیزی بخورم. پوزخند زد و گفت: تو باشی که حرف دهنت رو بفهمی. دیگه ادامه ندادم و بلند شدم که از اتاق بیرون بیام که پرسید: کجا؟؟؟ به سمتش برگشتم و گفتم : میرم دستشویی. چیزی نگفت و منم به دستشویی رفتم . وقتی برگشتم متین خوابیده بود .رفتم به سمت کیفم و چادر و سجاده ام رو درآوردم و گوشه ای پهن کردم و نمازم رو خوندم. خیلی وقته نماز میخونم اما خیلی دوست ندارم کسی بفهمه. از وقتی با ملیکا توی زندان آشنا شدم هم پوششم عوض شد و هم اعتقاداتم. نمازم که تموم شد داشتم چندتا دعا که از ملیکا یاد گرفته بودم میخوندم که صدای پای متین که داشت بهم نزدیک میشد رو شنیدم . فورا بلند شدم وسجاده ام رو جمع کردم که به من رسید و کنارم ایستاد . لبه های چادرم رو کنار صورتم مرتب کرد و گفت: پس توبه هم کردی. سرم رو پایین انداختم که دستش رو از لبه چادرم به سمت صورتم برد و لب بالاییم رو نوازش کرد و گفت: تقصیر خودت بود... همه چی تقصیر خودت بود... چرا هیچی نمیگی... چرا از خودت دفاع نمیکنی... حتی زنهای تن فروش هم برای کارشون دلیل دارن... تو هم دلیل بیار... صورتم خیس شد . اشک میچکید روی گونه م و فقط زمین رو نگاه میکردم و متین هم آروم اشک هام رو با دستاش پاک میکرد و ادامه داد: خوشت میاد سردرگمی من رو ببینی... یه چیزی بگو... بگو که من احمق اشتباه فکر کردم... بگو که من تنها مرد زندگیتم... نوازش هاشو دوست داشتم الان که داشت من رو نوازش میکرد ممکنه هر لحظه همه چیز رو لو بدم ممکنه قسمم رو بشکنم. دلم نمیومد از نوازشهاش دست بکشم و از طرفی میترسم که قسم رو بشکنم. دستش رو از لبم به بینی م رسوند و روی بینبم رو نوازش کرد و با حسرت گفت: سکوت نکن... بیشتر از این خردم نکن... بگو همه چیزو بهم... بگو که مقصر نبودی... بگو همه اینا توهمه.... بگو همش قصه است که مامانم برای دور نگه داشتن من از تو سرهم کرده... بگو... یه چیزی بگو. دلم میخواست تو حجم گرمای آغوشش فرو برم و داد بزنم و همه حقیقت رو بگم اما مگه قسم نخوردم. خوردم من ، من لعنتی قسم خوردم و با خدا معامله کردم. با هزار زحمت ازش دور شدم و از اون نوازشهای متین دل کندم و آروم گفتم: برای تو و آیلین از خدا خوشبختی خواستم. چادرم رو از سرم برداشتم و تا کردم و داخل کیفم گذاشتم و صورتم رو با پشت آستیم خشک کردم و نشستم روی مبل و مشغول خوندن مجله ها شدم . متین چند دقیقه ای ایستاد و من رو نگاه کرد و بعد روی کاناپه روبه روی من دراز کشید و خوابید. تمام مدت حواسم به متین بود... دوست داشتم بغلش کنم و این راز سربه مهر را افشا کنم... یه طرف قضیه دل من بود طرف دیگه اش جون و زندگی پگاه بود... کدوم مهمه... دل لامذهب من یا...یا جون عزیزترینم... یا دل عشقم... یا آبروی خانواده... خدایا نجاتم بده از این راه بی بازگشت... از این کابووس هفت ساله نجاتم بده... دیگه طاقت ندارم. ساعت3 منشی وارد اتاق شد و جلو اومد و متین رو صدا کرد. -دکترپارسا... دکتر... متین یه کش و قوسی به بدنش داد و بلند شد و گفت: خانم حمیدی چند دقیقه دیگه مریضها رو بفرست داخل. متین بعد از ویزیت دوتا بیمار باقی مانده بلند شد و روبه من گفت: بلند شو بریم. منم بدون هیچ حرفی بلند شدم و به دنبال متین از ساختمان خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و بعد از نیم ساعت بعدجلوی خونه ای نگه داشت و همراه هم وارد خونه ویلایی بزرگی شدیم. به همراه متین وارد پذیرایی شدیم که دیدم یه مرد مسن به همراه کامیار روی مبل نشسته بودن. به همرا متین جلو رفتیم و سلام کردیم و کنار هم روی یه کاناپه نشستیم . مرد مسن رو به متین گفت: خانم رو به ما معرفی نمیکنی؟ متین رو به استادش گفت: ایشون خانم پریا کیایی هستن . مرد رو به من گفت: خوش وقتم پریا خانم... من هم کارن هستم. لبخند زدم و رو به کارن گفتم: به من بگید پریماه... از بچگی همه پریماه صدام میزنن. -چشم پریماه خانم. یه لبخند زدم و به کامیار نگاه کردم که به من خیره شده بود بهش نگاه کردم که یه لبخند زد و منم با لبخند جوابش رو دادم. کامیار ازم پرسید: صورتت چی شده پریماه؟ با یه مظلومیت خاصی گفتم: یکی از هنرهای همسرمه. کامیار و کارن هر دو با تعجب بهم نگاه کردن و متین با یه لبخند به روی لبش داشت نگاهم میکرد اصلا نمی فهمیدم چرا لبخند میزنه من این متین رو نمیشناختم و هر لحظه غیرقابل پیش بینی بود . با صدای کارن به خودم اومدم: چه آدمایی پیدا میشن... همیشه کتکت میزنه؟ -نه وقتی من رو کتک میزنه که بفهمه یکی جذب زیبایی من شده. این جمله رو مخصوصا به خاطر کامیار گفتم. اما متین قرمز شد از عصبانیت و با حرص نگاهم کرد فورا ازش نگاهم گرفتم که کارن پرسید: زیبایی تو خیلی خاصه و هر مردی رو جذب میکنه این که دلیل نمیشه. پوزخندی زدم و گفتم : آخه بدشانسی منم اینجاست که شوهرم عرضه نداره حساب مردهایی رو که به من نظر دارن برسه و انتهای غیرتش اینه که من رو کتک بزنه. متین با اخم بهم نگاه کرد و گفت: استاد بعضی اوقات هم بعضی از خانم ها انقدر شوهرشون رو اذیت میکنن که باعث همچین برخوردهایی میشن. کارن با تعجب رو به متین گفت: ممکنه یه خانم رفتار بدی کنه اما این دلیل نمیشه که مرد به خودش اجازه بده همسرش رو کتک بزنه. من انگار دوباره حس درد و دل کردنم گل کرده بود گفتم: البته بعضی از مردها هم فقط انتظار دارن همسرشون بخواد خودش رو تبرئه کنه و بیگناه بودن خودش رو نشون بده و اگه نتونست این کار رو کنه فورا دست به کار میشن. کارن رو به من گفت: خوب اگه بی گناه باشه باید خودش رو تبرئه کنه ولی اگه گناه کار باشه که باید با هم تعامل کنن. این بار گفتم: ولی همه زنها مثل هم نیستن و دوست دارن همسرشون انقدر بهشون اعتماد داشته باشه که حتی خود زن هم بگه من گناه کارم شوهر قبول نکنه. کارن خندید و گفت: متاسفانه همچین مردی پیدا نمیشه. اینبار متین با پوز خند گفت: چطور یه آدم خودش میگه گناه کردم و شوهرش بگه نه تو پاکی. با خونسردی گفتم: ولی میتونه با رفتارهای که از همسرش دیده بفهمه واقعا گناه کاره یا نه. کامیار با شیطنت پرسید: گناه دقیقا یعنی چی؟ من رو به کامیار گفتم: خیلی چیزا... مثلا... یه رابطه مخفی یا دروغ بزرگ و گاهی هم یه نگاه و خیلی چیزهای دیگه... کارن رو به من گفت: حالا این بحث ها رو ول کنید و تو هم باید یه مشاوره با همسرت بری. سری تکون دادم و ساکت شدم . این بار متین و کامیار و کارن شروع کردن به صحبت کردن در مورد یه دختر 5 ساله که توی بهزیستی زندگی میکنه و یه تومور داخل مغزش هست و قراره متین توی بیمارستانی که کارن رئیس اون بیمارستانه عملش کنه و کامیارهم توی عمل کمکش میکنه. متین حتی اون موقع که چشم پزشک بود هم از این عمل های مجانی زیاد انجام میداد . بعد از چند دقیقه کارن بلند شد و گفت: میرم یه چایی بیارم. قبل اینکه راه بیافته من بلند شدم و گفتم: اجازه بدید من برم. یه اخم بهم کرد و گفت: من اصلا دوست ندارم یه پیر مرد به چشم بیام. خندیدم و گفتم: من همچین جسارتی نکردم. با لبخند گفت: پس بشین من خودم میارم. جلوتر رفتم و گفتم: امکان نداره یه خانم ایرانی توی یه خونه باشه و یه مرد بره چایی بیاره. خندید و گفت: ای دختر شیطون... نمیدونم شوهرت چطور دلش اومده تو رو با این همه مهربونی کتک بزنه. کارن رفت که سر جاش بشینه و من درحالی که به سمت آشپزخونه رفتم با صدای بلند گفتم: شوهر من دلش از سنگه. وارد آشپزخونه شدم و همه کابینت ها رو گشتم و قوری و چای و استکان پیدا کردم و چای رو دم کردم و روی سماور گذاشتم و روی یه صندلی نشستم تا چایی دم بکشه که کامیار وارد آشپزخونه شد. و گفت: چطوری دختر؟ خوبی؟ من به صورتم اشاره کردم و گفتم: باید باشم؟ خندید و گفت: چقدر زبونت تنده دختر... چرا کتک خوردی؟ مگه نگفتی که شوهرت رو هفت ساله ندیدی؟ با اعتماد به نفس کامل گفتم: نگفتم که اصلا ندیدمش منظورم این بود که کم میبینمش.. - اینا رو ول کن...چرا کتکت زد؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: فهمید که یه مرد غریبه من رو بغل کرده... با دهن باز پرسید : از کجا فهمید؟ یکم مکث کردم و گفتم: پوستم حساسه یه فشار کوچیک روی پوستم کبودی ایجاد میکنه ... دیروز کمر و پهلوهام به خاطر کار شما کبود شد. یه خنده کوتاه کرد و گفت: مطمئنی دلیلش همین بوده!!! انگار حرفم رو باور نکرده بود که گفتم: نگاه کن. روی دست چپم رو نیشگون گرفتم و گفتم : به یه دقیقه نرسیده کبود میشه. کامیار فقط چشم به دستم دوخته بود و دستم هر لحظه داشت تغییر رنگ میداد و کبود میشد و چند دقیقه بعد دستم کمی کبود شد. کامیار به من چشم دوخت و گفت: من ... نمیدونستم... اگه میخوای بیام به شوهرت توضیح بدم. با یه پوزخند گفتم: دقیقا چی رو توضیح بدی؟ میخوای بگی که ببخشید دیشب زنت رو بغل کردم یا اینکه.... ببخشید میخواستم یه شب باهاش بخوابم. کامیارکه داشت به دستم نگاه میکرد گفت: چرا حلقه نمیندازی؟ چرا پرسید ... چرا داغ دلم رو تازه کرد ... چرا گذشته رو یادآوری کرد...چرا این زخم وا مونده رو نمک زد. بابا روی زمین افتاد بود و اطرافش پر از خون بود نمیدونم چند ساعته کنارش نشستم و بهش چشم دوختم ... حتی نمیتونستم گریه کنم... حتی بغض نداشتم... چرا انقدر سردمه... چرا بابا تکون نمی خوره... چرا هیچ کس به دادم نمیرسه... چرا نفس کم آوردم... چرا نمیتونم درست نفس بکشم... نمیدونم چند ساعت گذشت اما گذشت... با باز شدن در ویلا به سمت در برگشتم و پرهام و عمه رو دیدم که وارد ویلا شدند . عمه با دیدن بابا شروع کرد به جیغ زدن و داد کشیدن و پرهام به سمت من اومد و گفت: چی شده پریماه بلند شو . من با بهت به عمه و پرهام نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم. می خواستم بگم اما نمی شد... انگار فکم قفل بود... یه وزنه به فکم زده بودن...چرا دهنم وا نمیشد... چرا مغزم کار نمیکرد. عمه جلو اومد و داد زد : چی شده پریماه ... کی این بلا رو سر رضا آورده. من فقط به بابا نگاه میکردم و نگیتونستم چیزی بگم. پرهام زنگ زد به اورژانس و عمه هم کنار من نشسته بود وشونه هام رو گرفته بود و داد زد: کی این بلا رو سرش آورده... حرف بزن ... چندتا سیلی به صورتم زد که جا خوردم و به خودم اومدم. و با گریه پرسید: کی این کار رو با رضا کرد... من به پرهام نگاه کردم و گفتم : من...من... نمی... نمیخواستم... نمی دونم... من... بابا.... پرهام منو توبغلش گرفت و از عمه دور کرد و عمه دوباره رفت بالا سر بابا و داد میزد و گریه میکرد. پرهام سرم رو به سینه اش چسبونده بود و من فقط به بابا نگاه میکردم. پرهام زیر گوش من گفت: کار تو بود؟ سرم رو از سینه اش جدا کردم و به چشمهای پرهام نگاه کردم و گفتم: من چاقو رو برداشتم و خواستم که به قلبم بزنم اما بابا جلو اومد که از دستم بگیره ولی نمیدونم چی شد که دیدم... با ترس پرسیدم: بابا مرده؟؟؟ -نه عزیزم... الان اورژانس میرسه... هنوز قلبش میزنه. پرهام منو بغل کرده بود وگریه میکرد. اما من هیچ گریه ای نکردم و فقط بابا رو نگاه میکردم. اورژانس رسید و بابا رو با خودشون بردن و من و پرهام و عمه هم پشت آمبولانس به سمت بیمارستان میرفتیم و عمه همش گریه میکردو زجه میزد . به بیمارستان که رسیدیم عمه هم حالش بد شد و به اورژانس بردنش و بابا رو هم به اتاق عمل بردن. پرهام دست من رو گرفت و با هم به حیاط بیمارستان رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم که سریع از پرهام پرسیدم: بابا خوب میشه؟ -دکترهاش گفتن که باید براش دعا کنیم و الانم اتاق عمله. -پگاه چی؟ پرهام بغض کرد و گفت: پگاه توی کماست. تمام بدنم یخ زد . پگاه فقط میخواست از من دفاع کنه... حقش نبود... فقط میخواست به من کمک کنه... چرا... چرا... چرا دونفر به خاطر من داشتن میمردن اما من زنده ام ... من باید میمردم. با بهت گفتم: داداش من نمیخواستم این طور شه...من باید میمردم نه... دستش رو گذاشت رو لبم و گفت: هیس... چیزی نگو. منو کشید تو بغلش و سرم رو گذاشت دو سینه اش... میون آغوش پرهامم یخ و بی جون بودم. از پرهام پرسیدم: چطور فهمیدی که من اینجام؟ با بغض گفت: اون روز که پگاه از پله ها پرت شد زنگ زد به من و داشت از تو و بابا برام میگفت که ... کمی سکوت کرد و این بار گفت: من همه حرفای اون روز بابا رو شنیدم... سرم رو پایین انداختم که پرهام منو بیشتر بغل کرد و گفت: همه چیز درست میشه نگران نباش. بعد از اومدن پارسا ، پرهام من و عمه رو به تهران برد و بابا دو روز توی بیمارستان موند و تموم کرد. من توی اون دو روز با هیچ کس حرف نزدم و هیچ کس نمیدونست که من به بابا چاقو زدم . پرهام هم همش زیر گوش من میگفت که نباید اون چیزی رو که بین من و بابا گذشت به کسی بگی. همش من رو قسم میداد .خیلی دعا کردم که بابا زنده بمونه ، آخه بابا تقصیری نداشت مقصر من بودم نه بابا ، مقصر این زیبایی من بود و این شباهتم به مامان بود .خیلی نذر و نیاز کردم واسه بابا اما... بابا مرد و من شدم قاتل... بابا مرد و تموم دخترانه های من پر کشید... بابا رفت و من تنها موندم. من همون شب که بابا تموم کرد با خدا عهد کردم که اگه پگاه زنده بمونه تمام اتفاقات رو مخفی میکنم. روز بعد از مردن بابا من رو دستگیر کردن و بعد از کلی بازجویی تنها چیزی که از من شنیدن این بود که "من بابا رو کشتم" چند روز بعد عمه اومد به ملاقات من و بعد از کلی تحدید حلقه مو به زور از بخش نگهبانی گرفت و رفت. در طول این سه هفته اصلا متین رو ندیده بودم و از پرهام شنیدم که به لندن رفته . بعد از به عقب افتادن تاریخ عروسی متین رو خیلی کمتر دیدم و الانم که سه هفته هست که اصلا ندیدمش و دلم براش تنگ شده بود. یه هفته از مرگ بابا گذشته بود که پرهام بهم خبر داد که پگاه به هوش اومده و منم از پرهام خواستم به همه بگه که من از ازدواج با متین پشیمون شده بودم و به یه نفر دیگه علاقه داشتم و بابا که خواست من رو متقاعد کنه درگیری ایجاد شد و من بابا رو کشتم. با صدای کامیار به خودم اومدم که گفت: سوالم رو که جواب ندادی حالا بلند شو یه چایی بریز.
  4. از روزی که آنتی بیوتیکها رو مصرف میکنم رانم خیلی بهتر شده و دیگه از تب و سردرد خبری نبود . من هم کارم رو شروع کردم و هم باید به نظافت خونه کمک میرسیدم و هم غذا درست میکردم . متین صبحانه رو ساعت7میخورد و به 7:30به بیمارستان میرفت و ساعت12تا 4 رو هم دانشگاه کلاس داشت و از 4تا 8 رو هم مطب میرفت البته این برنامه کل هفته ست به جز پنج شنبه و جمعه . پنج شنبه ها دانشگاه و مطب نمیرفت و از ساعت12 تا 8شب بیمارستان بود و جمعه ها رو هم فقط مطب میرفت. سه هفته ای میشد که توی خونه متین زندگی میکنم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و من اجازه ورود به اتاق متین وقتی که خونه نبود نداشتم و هر وقت که داخل اتاقش بود اجازه داشتم اتاقش رو تمیز کنم و اما در اتاق انتهای اتاقش قفل بود من نمیتونستم به اونجا برم. هرلحظه دیدن متین قلب بیقرارم رو بیقرار تر میکرد. دیدنش ضربان قلبم رو بالا میبره . نفسم تنگ میشه و دستام یخ میزنه... دوباره حس عشق میکنم. حس دوست داشتن و زندگی کردن... حسی که چندین سال پیش توی وجودم حس میکردم . اون موقع من دختر بچه ای بودم که وصال می خواستم اما الان دیگه نه... بعد این همه سال دیگه نه... بعد از این همه تهمت خوردن دیگه نه. اما واقعا من دیگه متین رو نمیخوام... مگه میشه آدم کل دنیاشو نخواد؟ متین امشب زودتر برگشت و رو به من گفت : امشب مهمون دارم وسایل پذیرایی رو آماده کن. شام منم تا نیم ساعت دیگه برام بیار. سری تکون دادم و نیم ساعت بعد شام متین رو براش بردم و بعد به آشپزخونه رفتم و میوه و شیرینی رو برداشتم و به پذیرایی بردم . ساعت9بود که زنگ خونه به صدا در اومد و من آیفون رو برداشتم. بعد باز کردن در به اتاق متین رفتم و در زدم. در رو باز کرد و با دیدنش خشک شدم . یه تیشرت سفید و یه شلوار جین سورمه ای پوشیده بود و عطرتلخش جنون آور بود . با تمام وجودم حس کردم که همین لحظه متین رو میخوام. اون عطر تلخ و اون آغوش گرم رو میخوام... اما صد حیف که تقدیر برای ما این طور نخواست. با صدای متین به خودم آمدم. با پوزخند گفت: اگه پسند شد بگو چیکار داری؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: مهموناتون اومدن. بیرون اومد و به من گفت: میز رو جمع کن. منم به داخل اتاق رفتم و میز رو جمع کردم و بیرون اومدم و سریع به آشپزخونه رفتم. متین داخل پذیرایی با سه تا دختر و یه پسر نشسته بودن و داشتن گپ میزدن. داشتم ظرفهای شام رو میشستم که صدای دختری رو شنیدم که گفت: متین گفت که بهت بگم قهوه بیاری. برگشتم و بهش نگاه کردم. دختر قد بلند و زیبایی بود تقریبا30سال رو داشت و رو بهش گفتم: چند دقیقه دیگه میارم. دختر رفت و منم ظرفها رو تموم کردم و سریع یه قهوه درست کردم و داخل شش تا فنجون ریختم و به همراه شیر و شکر براشون بردم. نزدیک که شدم یه سلام آروم دادم. همشون به سمت من برگشتن و نگاهم کردن. قهو ها رو بهشون تعارف زدم و هر کدوم یه فنجون برداشتن و خواستم برم که متین گفت : برام شیر و شکر بریز . بغض کردم . با من مثل نوکرش رفتار میکرد . خوب حق داشت من رو برای نوکری آورده بود عاشقم نبود که ... بود؟ اگه روزگار باهام راه میومد الان من کنار متین و خانم این خونه بودم اما امان از زمانه. نزدیک رفتم و خم شدم و یه کم شکر و شیر داخل فنجونش ریختم و هم زدم . اه... لعنتی موهای جلوی سرم از زیر روسری بیرون اومد و منم با یه دست موهامو عقب زدم . بلند شدم و فنجون رو براشتم و به دست متین دادم و با طعنه گفتم: بفرمایید ارباب. یه نگاه تحقیر آمیز بهم کرد و فنجون رو گرفت و منم سر جام ایستاده بودم و همه داشتن حرف میزدن و منم کنارشون بودم . همون دختری که بهم گفت که قهوه بیارم کنار متین نشسته بود لم داده بود به متین اسمش آیلین بود و حس خوبی بهش نداشتم . دوست داشتم خفش کنم . مردی که روبه رو من نشسته بود تمام مدت حواسش به من بود . متین رو به من گفت: برو برامون یه قهوه دیگه بیار. با طعنه گفتم: چشم ارباب. فنجونها رو جمع کردم و به سمت آشپزخونه رفتم و دوباره قهوه درست کردم و کنار میز ایستادم و داشتم داخل فنجون ها میریختم که دستی پشتم رو لمس کرد وهین بلندی گفتم و سریع برگشتم. خودش بود همون مردی که هم حواسش پیش من بود سریع ازش فاصله گرفتم و گفتم: بفرمایید بالا ... الان براتون قهوه میارم. خندید و گفت: ترسیدی کوچولو. پوزخند زدم و گفتم: بفرمایید لطفا... چیزی میخواید؟ سرتاپام رو نگاه کرد. زیر نگاهش داشتم آب میشدم. دستش رو جلو آورد و گذاشت روی کمرم و گفت: با این کمر باریک خیلی وسوسه انگیزی. ازش دور شدم و با اخم بهش نگاه کردم و سینی قهوه رو به سمت خودم کشیدم و آخرین فنجون رو پر کردم و از سمت دیگه میز از آشپزخونه خارج شدم و از پله ها بالا رفتم و به پذیرایی وارد شدم. دیدم که آیلین کاملا داخل بغل متین بود و متین هم داشت نوازشش میکرد و با ورود من اصلا عکس العملی نشون نداد . متین با این کار داشت منو عذاب میداد.پشت سرمن همون آقا وارد شد و سر جاش نشست و قهوه رو بهشون تعارف کردم . که آیلین رو به متین گفت: این کلفت جدیدت اصلا خوب نیست یکی دیگه رو به جاش بیار. متین یه بوسه به روی گونه آیلین زد و گفت: خوب کار میکنه عزیزم. آیلین گفت: من ازش خوشم نمیاد . یه لبخند زد و گفت: هرچی تو بگی خانم. متین تا چشمش افتاد به مردی که روبه روش نشسته و گفت : کامیار جان از وقتی اومدی ساکتی. پس اسمش کامیاره . کامیار خندید و گفت: یه عروسک دیدم که همه حواسم رو به خودش جمع کرده. متین یه نگاه به من انداخت و رو به کامیار گفت: توهم که به هر دختری میرسی میگی عروسک. یه اخم کردم و رو به متین گفتم: با اجازتون من برم. سری تکون داد و گفت: برو. داشتم میرفتم که آیلین گفت: صبر کن. منم ایستادم و به سمتش برگشتم و گفتم: بفرمایید. آیلین رو به کامیار گفت: ببرش مال خودت. از حرف آیلین دهنم وا موند. یعنی چی مگه من نوکر زر خریدشم که ببر واسه خودت. تو شوک بودم که کامیار بلند شد و به سمت من اومد . من نمی تونستم حتی تکون بخورم. تعجب کردم از اینکه متین انقدر راحت نشسته تا دوست دخترش زنش رو به یه مرد غریبه تعارف بزنه. با چشمای گردشده بهش نگاه کردم. متین هیچ عکس العملی نشون نداد. یکی دیگه از دخترا که اسمش مونا بود گفت: کامیار تو چقدر هوس... کامیار که حالا به من رسیده بود کنارم ایستاد و نذاشت مونا حرفش رو بزنه و گفت: اشتباه نکن. من خوشگل پسندم ... اگه خوشگل بودی یه شب هم تو رو مهمون تختم میکردم. همه با هم زدن زیر خنده و متین بدون هیچ عکس العملی به روبه روش نگاه میکرد. من حواسم به متین بود... حداقل کاری که میتونست انجام بده این بود که نذاره کامیار منو بغل کنه... اما در کمال ناباوری کامیار من رو بغل کرد . کامیار منو جلوی چشمای مرد زندگیم بغل کرد. مردی که حتی این روزا دیگه سهم من نبود. من شوکه بودم نمیدونم خوابم یا بیدارم. محکم منو فشار داد و من که از سمت متین ناامید شدم داشتم تقلا میکردم که از بغلش بیرون بیام اما نمیشد انقدر محکم بغلم کرده بود که نمیتونستم تکون بخورم و من گفتم: ولم کن عوضی. دختر دیگه ای که اسمش نادیا بود با خنده گفت: کامی بلده با خانم ها چطور رفتار کنه... دخترجون زیاد تقلا نکن اون همه هم که فکر میکنی بهت بد نمیگذره ... البته اگه برای بار دوم خودت بهش التماس نکنی... همه بلند میخندیدن و متین با پوزخند نگاهم میکرد . انگار اصلا براش مهم نبود. براش مهم نبود زنی که هفت سال پیش تنهاش گذاشته و بهش خیانت کرده الان تو آغوش مرد دیگری ست. حقن داشت که براش مهم نباشه... واقعا حق نداشت؟ کامیار گفت: راست میگه . من و نادیا یه بار باهم خوابیدیم از اون موقع همش داره التماسم میکنه اما من که قبول نمیکنم. همه با هم خندیدند . داشتم خفه میشدم و کامیار هم صورتش رو جلو آورد تا منو ببوسه لباش فقط چند سانت با لبهای من فاصله داشت و نفسهای گرمش به صورتم میخورد و با دستاش کمرم رو محکم فشار میداد که داد زدم: ولم کن عوضی... من شوهر دارم. دستهاش اتوماتیک وار عقب رفت و ازم دور شد و به متین نگاه کرد و گفت: چرا نگفتی متین. رو به من بریده بریده گفت: معذرت میخوام من نمیدونستم... من... به خدا... معذرت... سرم رو پایین انداختم. چقدر روی این موضوع که شوهر دارم عکس العمل نشون داد... توی دلم به متین بد و بیراه گفتم . کامیار از متین باشرف تره که به یه زن شوهر دار نزدیک نشه! اما متین اجازه داد جلوی چشمش یه نفر زنش رو توی بغل بگیره. کامیار با شرمندگی گفت: اگه میدونستم شوهر داری... با بغض وسط حرفش پریدم و گفتم: شما نیازی نیست معذرت بخوای... اون شوهر بی مصرفم باید معذرت بخواد که این دفعه دومه یکی میخواد ازم سوءاستفاده کنه. دیگه نایستادم و سریع از پله ها پایین اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم و روی یه صندلی نشستم . بغض داشت خفه تم میکرد. سرم رو بین دستام گرفتم وبغضم ترکید و گریه کردم به حال و روز خودم . توی افکارم غرق بودم با ورود کامیار سر بلند کردم . یه لبخند زد و گفت: معذرت میخوام . من ... من... آروم گفتم: ایرادی نداره. با لبخند گفت: شوهرت کجاست ؟ -نمیدونم. با بهت گفت: یعنی چی؟ ساکت شدم که گفت: خیلی زیبایی... منم منظور بدی نداشتم و فقط یه لحظه جذبت شدم. نزدیکم شد و کنارم روی یه صندلی نشست و با یه دستمال صورتم رو پاک کرد و گفت: نگفتی شوهرت کجاست؟ -شوهرم رو هفت ساله ندیدم. با بهت بهم نگاه کرد و گفت: چرا؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: یه کاری کردم که دیگه منو نمیخواد. مرموز نگاهم کرد و پرسید: چیکار؟ چند لحظه ساکت موندم و سرم رو بالا آوردم وبه چشماش نگاه کردم و گفتم: اینجوری که نگاهم میکنی میدونم به چی فکر می کنی. -به چی فکر میکنم؟ -اون چیزی که داری درمورد من فکر میکنی درسته اما من نمیخواستم به اینجا برسم فقط می خواستم که عشقم عذاب نببینه. خندید و گفت: خودت فهمیدی چی گفتی. خندیدم و گفتم: خیلی وقته نمی فهمم چی میگم. نمیدونم چرا با مردی که چند دقیقه پیش میخواست هم خوابش بشم الان دارم درد و دل میکنم. یعنی انقدر دلم گرفته که حتی با دشمنم میتونم درد و دل کنم چه برسه به کامیار. با سوالش به خودم اومدم: بچه داری؟ -نه. -چرا طلاق نمیگیری؟ -طلاقم نمیده. -چرا؟ -میگه که هفت سال عذابم دادی میخوام تا آخر عمرت عذابت بدم. یه لبخند زد و گفت: مریضه... جدی گفتم: نه دکتره. خندید و گفت: منظورم اینه که دیونست... خندیدم و گفتم: فهمیدم منظورت چیه. با شیطنت گفت: یه وکیل خوب برات میگیرم تا طلاقت رو میگیرم و بعدشم عقدت میکنم ... خوبه؟ از لحنش خندم گرفت و بلند خندیدم و گفتم: چه خوش اشتها. خیلی جدی گفت: باید یه روز اون لبهای سرخت رو ببوسم و دستم رو دور کمر ظریفت حلقه کنم. از لحن جدیش خوشم نیومد و با اخم نگاش کردم که بلند خندید و گفت: قیافه ش رو ببین ... شوخی کردم. -از این شوخی ها خوشم نمیاد. -خوبه بابا قهر نکن... راستی شبها این جا میمونی؟ -اوهوم... ته باغ یه انباریه که اونجا میخوابم. با شیطنت گفت : پس متین هم ترسیده خامت بشه که این همه دور از خودش نگهت میداره. فقط لبخند زدم که بلند شد و به سمت در آشپزخونه رفت و گفت: راستی گفتم که خیلی خوشگلی. خندیدم و گفتم: بله گفتید . بعد یه چشمک به من زد و از آشپزخونه خارج شد . ساعت12 مهمونهای متین بلند شدن و رفتن و کامیار هم قبل رفتن وارد آشپزخونه شد و از من خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن مهمونها تمام ظرفها رو جمع کردم و شستم و به اتاق خودم توی انتهای باغ رفتم و خوابیدم.
  5. یه هفته ست که به خونه متین اومدم وفقط داخل اتاق هستم ونازبانوتنهاکسی ست که میبینم. تمام مدت روی تخت خوابیدم و نازبانو ازم مواظب میکرد و حتی برای حمام رفتن هم به کمکم اومد و من هر چی اصرار کردم که خودم میرم قبول نکرد. اصلا خبری از متین نیست. تمام بدنم خوب شده وفقط ردکمی ازکبودی های بدنم مونده ولی زخم روی رانم کاملا عفونی شده و درد داره. تنهایی کلافه ام کرده بود و امروزم که با سردرد و تب از خواب بیدار شدم. تازه بیدار شده بودم که نازبانو صبحانه مو آورد. -سلام نازبانو خوشگله -سلام پریماه چرب زبونم.خوبی عزیز دلم؟ -مرسی خوبم شما خوبید؟ -ممنون دختر گلم بیا صبحانه تو بخور. کنارم رو تخت نشست و اولین لقمه رو گرفت و به دستم داد و گفت: بخور قوت بگیری دختر. با اینکه اصلا اشتها نداشتم ولی نمیخواستم بفهمه مریض شدم و خیلی سریع لقمه رو گرفتم و خوردم. بعد از کمی گپ زدن با نازبانو و خوردن صبحانه، سینی رو برداشت و رفت. دوباره تنها شدم ... تنها... من با تنهایی خو گرفته بود اندازه هفت سال خو گرفته بودم. چه روزهای سختی بود مخصوصا سال اول. توی این مدت چه عذابهایی که ندیدم اما تنها دل خوشی من چی بود؟ واقعا به چه امید زنده موندم؟ به چه امید جنگیدم؟ به چه امید... مگه غیر از متین بود. من فقط به خاطر متین زنده موندم . اما الان چی؟ الانم تنها کس زندگی من متینه اما چه کنم که هم درد و هم درمان، هم زهر و هم پادزهر، هم عشق و هم نفرت، هم دوست و هم دشمن. توی افکارم غرق بودم که تقریباساعت10صبح دوباره نازبانو وارد اتاق شد و گفت: پریماه جان ... آقا میخواد ببیندت. با تموم شدن حرفش قلبم چند لحظه نزد اما دوباره قلبم برای دیدن متین ضربان گرفت و داخل سینه بیتابی میکرد. نفس کشیدن برام سخت شده بود اصلا حس خودمو درک نمی کنم .برای دیدن یارم بی تاب و از دیدن نفرت چسماش مضطرب بودم. افکارم رو پس زدم و سریع چمدونم رو باز کردم یه ساپورت و تونیک سبز رنگی رو تنم کردم و یه شال مشکی پوشیدم واز اتاق به همراه نازبانو بیرون اومدم. اگه چند سال پیش بود اصلا راضی به دیدن متین با اون همه کتکی که ازش خوردم نمیشدم، اما چه کنم که قلبم براش میتپید.چه کنم که دلتنگشم . چه کنم که هفت ساله عطرش رو فراموش کردم. چه کنم که قلبم تند میزنه. چه کنم که تنم گر گرفته. چه کنم که نفسهام نامنظم شده.چه کنم که هفت ساله حسرت آغوشش رو دارم. هفت ساله که حسرت یه بوسه دارم. هفت ساله که حسرت گرفتن دستاش رو دارم. هفت ساله که حسرت نوازشش رو دارم اما...ای کاش...فقط ای کاش... به همراه نازبانو درون راه روی بزرگی حرکت کردیم واطراف راه رو چندین اتاق بود وانتهای راه رو یه لابی بود که با یک دست مبل و یه تلویزیون چیده شده بود . این طبقه،6 اتاق داشت ومن داخل یکی ازاین اتاق ها و متین داخل دیگری. با نزدیک شدن به لابی متین رو دیدم که اتاق انتهایی واردلابی شدونشست. من ونازبانو به متین نزدیک شدیم.تنم بیشتر گر گرفت و نفسهام به شماره افتاد و قلبم دیوانه وار میزد و دستام عرق کرده بود . نازبانو گفت: آقا اینم پریماه. یه نگاه به نازبانو کرد و گفت: ممنون نازبانو. نازبانو : آقا امری ندارید؟ متین: نه میتونی بری. بعدازرفتن نازبانو تلویزیون رو روشن کرد وبدون نگاهی به من گفت: بشین. من کنار کاناپه ای که متین روش نشسته بود ایستاده بودم به سمت یه مبل رفتم ودور از متین نشستم . اصلاحالم خوب نبودو دستام به وضوح میلرزید با دیدن متین لرزش دستام بیشتر شدو بدنم گر گرفته بود . متین یه نگاه به صورت من کرد و گفت: قراره از این به بعد به عنوان مستخدم اینجا کار کنی... آشپز من چند وقته رفته تو باید هم آشپزی کنی و هم داخل خونه رو تمیز کنی. فقط داشتم به حرفاش گوش میکردم غرورم رو شکست و داغون کرد . یه روز قرار بود خانم خونه اش باشم اما الان حدم کلفتی خونه شه. قلبم شکست و من با گوشای خودم صداش رو شنیدم . صداش به گوشم رسید که گفت: دوباره برمیگردی به اتاق خودت واونجا میمونی. من ساکت بودم و فقط به حرفاش گوش میکردم که دوباره ادامه داد : حق بیرون رفتن، تلفن زدن، فرار کردن نداری.... فهمیدی؟ داشتم به دستهام نگاه میکردم که داد زد: فهمیدی؟ انقدرصداش بلندبود کهیه متر پریدم و با ترس سریع بهش نگاه کردم که چشماش پراز خشم بود. با طعنه اما صدایی لرزون گفتم: بله ارباب. با پوزخند گفت: با آدم ها بایداندازه ظرفیت شون رفتار کرد... حالا میتونی بری. بلند شدم که برم ولی اینبار داد زد : اینجابشین. با دست اشاره کرد به کنارخودش ومن باتعجب نگاهش کردم که گفت: برام میوه پوست بگیر. کنارش نشستم ویه سیب برداشتم وپوست گرفتم و چند تیکه کردم و داخل بشقاب گذاشتم و به سمتش گرفتم. روی مبل لم داده بودو اخبار میدید. رو به من گفت: حوصله ندارم ... خودت بزار دهنم. بدون هیچ اعتراضی سیب داخل دهانش میذاشتم.چند تیکه سیب خورد و آخرین تیکه سیب روکه داخل دهنش گذاشتم که ناگهان صاف نشست وبهم خیره شد. نگاهش سرد و بی روح بود و هیچ نشانی از عشق و علاقه توش نبود با بی حس ترین حالت ممکن گفت: نفس هات خیلی گرمه... نکنه مریض شدی. با صدای آروم گفتم:نه. نگاه مرموزی بهم کرد و اینبار مهربونتر پرسید: زخمات عفونت کرده؟ از لحن کلامش قلبم گرم شد اما من اینو نمی خواستم. من عشق و علاقه نمی خواستم . بلند شدم که برم وگفتم: لازم نیست به فکر من باشی. داد زد: کی به تواجازه رفتن داد. با صدای فریادش ایستادم و دیگه ادامه ندادم ...ترسیدم...این مرد همون متینه... نه ممکن نیست. متین آروم بود اما این مرد خیلی عصبی و مغروه. دستم رو گرفت و منو پرت کرد روی کاناپه ای که روش نشسته بود. دستش رو گذاشت روی پیشونیم و گفت: تب داری. بدون هیچ پرسشی تونیکم رو درآورد و یه نگاه به همه بدنم کرد حس گرمای دستش روی بدنم بهترین حس ممکن برام بعد از این هفت سال بود. تمام تنم گر گرفت و نبضم سریع تر میزد. من ناخودآگاه گفتم: نکن متین یکی میاد میبیندمون. لحظه ای هر دو به هم خیره شدیم بعد از هفت سال این اولین باره که که دوباره این جمله خاطره انگیز رو میگم و اسمش رو به زبون میارم. جوری بهم نگاه میکرد که فهمیدم خاطراتمون هنوزم براش زندست. هنوز به خاطراتمون فکر میکنه. مثل من از بودن یه خاطراتی لذت میبره و از بودن بعضی هاشون زجر میکشه. -نکن متین یکی میاد میبیندمون. من و متین روی تاب داخل حیات خونه پارسا نشسته بودیم که متین لبش رو روی گردنم گذاشته بود و میبوسید . که دوباره گفتم: الان کسی بیاد ببینه آبرومون میره . خندید و گفت: نترس اینجا پشت خونه ست و کسی نمیاد. متین دستش رو روی بازوهام میکشید و با یه حرکت من رو برگردوند و داخل بغلش جا داد حالا من پشتم به متین بود و متین دستش رو زیر پیراهنم برده بود بدنم رو لمس میکرد و موهام رو بو میکشید بعد از چند دقیقه محکم بغلم کرد و موهامو کنار زد و شروع به بوسیدن گردن و یه سمت صورتم کرد و این دفعه سمت مخالف صورت و گردنم رو هم بوسید. متین انقدر آروم میبوسید که نکنه کبودی ایجاد بشه. چند دقیقه ای میشد که توی این وضعیت بودیم. نزدیکهای مهر بود و شب ها هوای سرد شده بود با اعتراض به متین گفتم: متین سردم شد بس کن... بریم خونه. ازم دور شد و گفت: مثلا بعد از یه هفته همدیگه رو دیدیم... بی احساس. به سمتش برگشتم و گفتم: خودت لباسهاتو دربیاری یخ میزنی... منم با این لباس سردمه. یه لباس که تمام پشتش لخت بود و با یه بند دور گردنم بسته بودم و به زور تا روی رانم رسیده بود رو برای تولد پارسا پوشیده بودم. یه نگاه مظلومانه بهم انداخت و گفت : فقط یه کم دیگه... انقدر مظلوم گفت که دلم نیومد ردش کنم و خنیدم . متین با خنده نزدیکم شد و گفت: بیا بغلم. دستاش رو جلو آورد که دستهام رو به نشونه نه بالا گرفتم و با ته خنده گفتم: بذار بعدا ... الان سردمه. یه نگاه مظلوم بهم کرد و گفت: باشه... پس بلند شو بریم داخل. نگاهش انقدر به زیبا بود که دلم براش رفت. خواست بلند شه که دستش رو گرفتم و گفتم: باشه فقط زود تموم کنی . خندید و محکم تر بغلم کرد و گفت: ای به چشم. متین شروع کرد به شیطونی کردن. چند دقیقه گذشت که اعتراض های من شروع شد اما متین بی وقفه ادامه میداد. داشت لبم رو میبوسید و بدنم رولمس میکرد که فرشاد رو دیدم که از پشت ساختمان وارد شد و با دیدن ما خشکش زد و بعد از چند ثانیه برگشت و رفت. متین رو عقب زدم و گفتم: وای... فرشاد ما رو دید بسه کن . با صدای متین به خودم اومدم. -شلورات رو در بیار. تونیکم رو ازش گرفتم و تنم کردم و بلند شدم و گفتم : نیازی نیست. برگشتم که برم اما دوباره دستم رو گرفت و دوباره با یه حرکت منو پرت کرد روی مبل و سرم داد زد: عفونت اگه به خونت برسه میکشدتت. من با صدای خفه و بغض آلود گفتم: لازم نیست نگران من باشی. یه خنده بلند کرد یه خنده هیستریک . از حرکتش ترس توی دلم نشست. این مرد عشق من، شوهر من نیست. متین چرا انقدر عوض شدی پسر؟ با ته مایه خنده گفت: فکر میکنی هنوزم عاشقتم که برام ناز میکنی... نه اشتباه نکن اگه بمیری حوصله جواب پس دادن ندارم. دلم شکست... تمام امیدی که داشتم از بین رفت... من چه انتظاری داشتم... اینکه بهم ابراز علاقه کنه ... همه چیز مثل گذشته خوب بشه... نه نمیشه... دیگه من اون آدم سابق نمی شم. متین کمر شلوارم رو گرفت و تا زانوم پایین کشید و پانسمان رانم رو باز کرد و بعد از چند لحظه گفت: چرا نگفتی که عفونت کرده . توی سکوت بهش نگاه میکردم که بلند شد و رفت. شالم که از سرم افتاده بود سر کردم و لباسهامو درست کردم و به سمت اتاقم رفتم و وسایلم رو جمع کردم و داخل چمدونم ریختم و از اتاق بیرون اومدم و به سمت انباری که ظاهرا قرار اتاق من باشه راه افتادم . از پله ها که داشتم پایین میومدم متین رو دیدم که از پله ها بالا میومد و به نگاه کرد و گفت: کجا؟ -میرم اتاق خودم. یه پوزخند زد و گفت: باید درمان بشی برو داخل اتاق بالا تا وقتی کامل خوب شدی برمیگردی اتاق خودت. با حرص گفتم: هفت سال تو بدترین شرایط سر کردم و نمردم... نگران نباش نمیمیرم. یه سری قرص دستش بود که جلوی من گرفت و گفت: فقط زنده بمون... میخوام همون طور که عذابم دادی تلافی کنم. قرصها رو گرفتم و با یه دنیا غم و غصه وارد محوطه باغ شدم . چقدر باغ زیبایی بود سمت راست امارت یه آلاچیق بزرگ بود و سمت چپ به سمت در ورودی باغ میرفت . داشتم به درختهای بهارنارنج که رو به روی امارت کاشته شده بود نگاه میکردم و وسط درختهای بهارنارنج یه تاب بزرگ بود . با صدای نازبانو به خودم اومدم. - چرا اینجا ایستادی. سرما میخوری ... چیزی هم که نپوشیدی. از پله ها پایین اومد و چمدون رو ازم گرفت و به سمت پشت حیاط رفت انتهای حیاط یه انباری بود. وای خدایا من میترسم شبها باید اینجا میخوابیدم. روبه نازخاتون پرسیدم : به جز شما کس دیگه ای هم اینجا کار میکنه. سری تکون داد و گفت: آره ، من فقط کارم تمیزکاری خونه ست و محوطه رو هفته ای یه روز یه پسر جوان به اسم رستار میاد تمیز میکنه. -رستار برای متین کار میکنه؟ -مگه میشناسیش؟ -اوهوم ... باهم توی سلف دانشگاه کار میکردیم. -آقا گفته جمعه ها که رستار میاد برای کار کردن تو باید با آقا بری مطب. میدونستم که دوست نداره کسی بفهمه من چه نسبتی باهاش دارم مخصوصا دانشجوهاش . سری به نشانه مثبت تکون دادم . وارد انباری شدم و این دفعه وسایل بیشتری رو میدیدم. یه کمد کوچیک کنار دیوار و یه آینه قدی کنار کمد نصب شده بود و تخت بهتری گوشه اتاق بود و کنار تخت یه میز و تلفن بود که خطش یه طرفه بود و فقط متین و نازبانو بهم زنگ میزدن و یه بخاری هم اضافه شده بود اما همچنان یه اتاق نمور و دلگیر بود. با کمک نازبانو لباسهامو داخل کمد گذاشتم و کتابها و تیشترت متین رو داخل کشوی کمد گذاستم و جعبه جواهرات رو باز کردم و یه گوشواره و گردنبند و چندتا النگو و یه دستبند که بابا برام گرفته بود جدا کردم و جعبه رو برداشتم و به نازبانو گفتم: بریم با هم از اتاق من بیرون اومدیم و پرسیدم: شما هم شبها اینجا میمونید. خندید و گفت : نه من خودم خونه دارم و صبح ها ساعت7میام تا ساعت6 غروب اینجا میمونم وبعد میرم خونه خودم ... این یه مدت برای مراقبت از تو بیشتر میموندم. پس حتما بعضی از شبها رو باید داخل این خونه تنها بمونم حتی از فکر کردن بهشم میترسم. با نازبانو به سمت خونه رفتیم و از پله ها بالا رفتم و روبه رو اتاق متین ایستادم و در زدم و اجازه ورود داد. من وارد شدم و متین رو ندیدم . چه اتاق بزرگی بود یه تخت دو نفره وسط اتاق بود و اون طرف تخت یه میز دونفره غذا خوری بود و اونطرف تر یه کاناپه و یه عسلی کوچیک بود و یه پنجره بزرگ روبه من قرار داشت که با یه پرده خوشگل پوشونده شده بود و کنار پنجره یه در کوچیک بود خیلی کنجکاو بودم ببینم داخل اتاق چی میتونه باشه . برگشتم به پشتم نگاه کردم که یه در کنار در ورودی بود که به سرویس بهداشتی مربوط بود . پس متین کجاست. یهو با صدای متین به خودم اومدم. - کاری داری؟ خول کردم و سریع به سمتش برگشتم و گفتم: یه امانتی پیش من داری برات آوردمش. متین روی تختش نشست و منم جلو رفتم و جعبه رو روی میز کنار تخت گذاشتم و گفتم: اینها رو که یادته؟ -آره ولی یادم نمیاد هیچ وقت به من گردنبند و گوشواره هدیه بدن، اونا همش مال خودته. - ولی هزینه جشن باتو بود و هدیه هاشم مال توه. یه لحظه سکوت کردم وگفتم: به هر حال من دیگه نمیخوام شون... هر کاری میخوای باهاشون بکن. خواستم برگردم که بلند شد و جلوم رو گرفت و گفت: چرا همش گذشته رو برام یادآوری میکنی... دوست داری عذابم بدی. چیزی نگفتم و از اتاق خارج شدم و به آشپزخونه رفتم تا ناهار درست کنم.
  6. *** چقدر سرده،تمام تنم یخ کرده ، بدنم چقدر درد میکنه اینجا چقدر تاریکه. بوی نم تمام فضا رو پر کرده . چرا تنم انقدر درد میکنه؟ دستام رو هم نمیتونم تکون بدم . تمام بدنم بی حسه .من کجام؟ اینجا کجاست؟ هرچی چشمام رو باز و بسته میکنم چیزی نمی بینم. متین... من... خونه م.... رستار... آره یادم اومد... یادم اومد که متین خونه م رو پیدا کرد .بعد اون همه کتکی که من رو زده کجا آورده؟ سعی کردم از روی تخت بلند شم اما نمیتونستم . انقدر بدنم سست و بی جونه که نمیتونم تکونش بدم. انگار تمام تنم لمس شده... نکنه فلج شدم... خدایا دیگه طاقت ندارم. چند بار سعی کردم که بلند شم اما نشد ترجیح دادم همینجا بخوابم شاید یکی در رو باز کنه. چند ساعتی گذشت حتی نمیتونستم حرف بزنم و داد بزنم شاید کسی بهم کمک کنه چونه و گونه هام درد میکرد چند بار با صدای آرومی گفتم: کمک ... کمک... کسی اینجا نیست. بیشتر از این نمیتونستم تلاش کنم.تمام ذهنم پیش عشق زندگیم بود. چرا این طوری شد... چرا یه اتفاق تمام زندگی منو بهم زد... چرا بابام... چرا؟؟؟ مگه من دخترت نبودم... مگه پاره تنت نبودم. چند ساعتی گذشت و من فقط فکرم مشغول بود.مشغول گذشته ای که تلخ تر از تمام زهرهای دنیاست.توی افکارم غرق بودم که در باز شد یه نور توی چشمم خورد . یه نفر به سمتم اومد. لامپ اتاق رو زد و کنارم روی تخت نشست. یه پیر زن تقریبا 50 تا55 ساله بود که با چهره مهربون کنارم نشست و گفت: بلاخره بیدار شدی؟ با صدایی که از ته چاه بیرون میومدبریده بریده گفتم: این جا ...کجاست؟ متین ....کجاست؟ -این جا خونه متینه . به اطرافم نگاه کردم تازه فهمیدم درون به انباری هستم و تنها وسایل انباری یه تخت و یه بخاری برقیه. و چمدونم هم پایین تخت بود. با پوزخند گفتم: من رو توی انباری آورده. به یه لبخند مهربون گفت: آقا گفته اگه رام بشه یه اتاق بهتر بهش میدم... با حرص اما خیلی بی رمق گفتم: مگه حیونم که رام بشم... من از اون آقاتون بدم میاد نمیبینی چه به روزم آورده. لبخند مهربونی زد و گفت: هر جور مایلی... میرم برات غذا بیارم. رفت و منو با بد بختیام تنها گذاشت. بغض داشتم اما حالی برای گریه کردن نداشتم. یه نگاه به اتاق انداختم ... یه روزی قرار بود توی خونه متین زندگی کنم ...طول کشید ... اما بلاخره وارد خونه اش شدم...خونه... هه... کدوم خونه من توی انباری خونه عشق و مرد رویاهامم. چند دقیقه بعد پیر زن با یه کاسه سوپ برگشت. و شروع کرد قاشق قاشق بهم دادن . من خیلی گشنم بود و با اشتها کل سوپ رو خوردم. بعد از تموم شدن سوپ یه کم آب بهم داد و گفت: من نازبانو هستم خدمت کار آقا... بهم گفته که در رو کلید کنم تا نتونی بیرون بیای . با حرص گفتم: پس زندانیم. - دستور آقاست. بلند شد بره که گفتم: نازبانو خانم من سردمه تمام بدنم درد میکنه یه مسکن یا آرام بخش بده بهم. -آقا گفته که خودش دارو بهت میده. رفت و در رو بست. بعد از غذا خوردن کمی حالم بهتر شد . به زحمت نشستم و چمدونم رو جلو کشیدم و یه لباس در آوردم و تنم کردم. چقدر سرده وای خدایا دارم یخ میکنم. ساعت ها روی تخت نشستم و به دیوار خیره بودم . من عادت داشتم، به اندازه هفت سال عادت داشتم یه گوشه بشینم و به در و دیوار نگاه کنم. توی افکار خودم فرو رفتم و ساعتها فکر کردم. یه روزی متین قراربود تمام آرامشم بشه اما الان کابوسم شده . یه روزی دستاش منو نوازش میکرد و الان کتک میزد.یه روز تمام فکرم دیدن متین بود اما الان فکرم فرتر از متینه. رانم خیلی سوزش داشت یه کمی از شلوارم رو پایین کشیدم . وای ... بی وجدان ببین چطور منو زده که گوشت رانم دیده میشه... آروم کل شلوارم رو در آوردم تا ببینم چی به روزم اومده. تمام پاهام کبود بود ورم داشت اما این زخم روی رانم خیلی شدید بود . با اینکه دکتر بود اما بی انصاف یه نگاه به زخم ها نکرده بود...هه چه انتظار بی خودی، متین از من متنفره حالا بیاد زخم هام رو ببنده. شلوار جینم رو که خونی شده بود کنار تخت روی زمین انداختم وبلوزم رو در آوردم و تاپ قرمز دیشب رو هم در آوردم تمام شکم و پهلوهام کبود بود و زیر سینه ام روی یکی از دنده هام بیش از حد خونمرده و کبود بود . پشتم رو نمیتونستم ببینم ولی میدونستم که پشتم بیشتر ضربه دیده چون وقتی داشت با پاهاش من رو میزد من تو خودم جمع شدم که من رو نزنه متین هم بیشتر ضربه میزد به پشتم. بازو و دست هام خیلی آسیب ندیده بودن و از صورتم خبر نداشتم. یه بلوز و شلوار گشاد و راحتی از چمدون درآوردم و گذاشتم روی تخت و چمدون رو بستم خواستم لباسم رو تنم کنم اما نتونستم انقدر درد داشتم که نمیتونستم تنم کنم .سعی کردم بپوشم اما نشد... درد امونم رو برید و روی تخت دراز کشیدم. سرمای اتاق وارد عمق استخوان هام رو میسوزوند. چند بار ناز بانو رو صدا زدم که بالاخره نازبانو کلید رو داخل قفل در میچرخوند . در باز شد و به جای نازبانو ،متین توی چهارچوب در قرار گرفت. رو به من گفت: چی میخوای؟ بدون جواب صورتم رو برگردوندم و پتوی روی تخت رو با سختی بالا آوردم و روی خودم کشیدم . و به سقف زل زدم. متین فقط نگاه ام میکرد و چیزی نگفت. در رو بست و رفت. حداقل جلو نیومد کمکم کنه تا لباسم رو بپوشم . داشتم یخ میکردم این جا به اندازه کافی سرده منم که لباس تنم نیست. این بلایی بود که متین به سر من آورده بود چند دقیقه بعد در باز شد و متین داخل شد و جلو اومد و گفت: چند روزی رو تا بدنت خوب بشه باید توی یه اتاق دیگه بمونی. پوزخند زدم و گفتم: چیه عذاب وجدان داری. بدون جواب دادن بهم پتو رو دورم پیچید و منو توی بغلش بلند کرد و سریع از انباری بیرون اومد . من که به زور دهنم رو تکون میدادم گفتم: من رو بزار زمین نمیخوام بهم کمک کنی. پوزخند زد و گفت: هر شب تو بغل یکی میخوابی چند دقیقه ای توی بغل من بد بگذرون. از این که با من مثل یه دختر هرزه رفتار میکرد بدم میومد. از داخل حیاط گذشت و وارد امارت شد . یه خونه بزرگ ویلایی بود . از پله ها من رو بالا برد و وارد امارت شد چه خونه بزرگی داشت. به طبقه دوم رفت و من رو به یکی از اتاق ها برد و روی تخت گذاشت. روی تخت نشست و خواست که پتو رو برداره که نذاشتم و گفتم: نمیخوام بهم دست بزنی. محکم پتو رو از روی من کشید و گفت: به اجازه تو نیازی ندارم. میدونی که هنوزم زن منی و هر کاری بخوام میکنم. یه نگاه به کل زخم هام انداخت و گفت : بیشترشون کبودی سادست به جز این زخم روی رانت. یه تشت زیر رانم گذاشت و با بتادین و سروم زخمم رو شست و بعد یه گاز استریل روی رانم گذاشت در آخر باند رو دورش پیچید. در تمام مدت فقط نگاهش میکردم . حتی این لمس ساده رانم که خیلی درد داره هم برام لذت بخشه من متین رو دوست دارم و عاشقشم ... این رو نمی تونم انکار کنم که متین هنوزم برام بهترینه حتی با اینکه منو به این روز انداخته. نفس عمیق میکشیدم و این دلتنگی هفت ساله رو با عطر تنش جبران میکردم. من چطور هفت سال دوام آوردم... منی که با یه لمس ساده قلبم پر میزنه براش... منی که با کتکهای که ازش خوردم هنوزم دلتنگشم... منی که دیونه تارهای نقره ای توی موهاشم... خدایا ... خدایا... بعد از تموم شدن کارش وسایلش رو جمع کرد و وقتی داشت میرفت با اشاره به دنده ام گفتم: فکر کنم شکسته. خم شد و بهش دست زد و گفت: نه فقط ضرب دیده. سریع بیرون رفت و وسایلش رو هم بردو لامپ رو خاموش کرد. چقدر دلم برای دستای گرمش تنگ شده بود. الان که رفت بازم دلم تنگ شد، ای کاش چند دقیقه بیشتر کنارم می موند. ای کاش بغلم میکرد، ای کاش این جوری نمی شد. ای کاش... ای کاش... هفت ساله که کارم ای کاش گفتنه... اما مگه برمیگرده... گذشته من خراب شد و آینده ام رو به آتیش کشید. پتو رو روی خودم کشیدم، چقدر اتاق خوبیه . هم گرمه و هم فضای بهتری داره . به فکر رفتم فکر اون روزی که ساعت 4 صبح قرار بود بریم کوه و از بابا اجازه گرفتیم . ولی متین به جای کوه من رو به ویلای شمال برد تقریبا ساعت 9صبح رسیدیم من کل راه خواب بودم و اصلا متوجه نشدم که متین من رو شمال آورده. با بوسه متین به روی پیشونیم چشم باز کردم. -خانمی بیدار نمیشی. به بدنم کش و قوسی دادم و گفتم: اینجا چیکار میکنیم. مگه نمیخواستیم بریم کوه. خندید و گفت: اگه میگفتم میریم ویلا شمال که نمیومدی... پیاده شو بینم تنبل خانم. پیاده شدم و متین هم در رو بست و از صندلی عقب چندتا پلاستیک درآورد و گفت: بریم لب ساحل صبحانه بخوریم. با اخم گفتم: چی چی رو صبحانه بخوریم، چرا منو آوردی اینجا؟ با لبخند گفت: حالا بریم صبحانه بخوریم. -نه . -چرا؟ پوفی کردم و گفتم: با خودت فکر نکردی اگه بابا بفهمه فکر میکنه دروغ گفتیم بهش... هان. نزدیکم شد و با خنده گفت: حرص میخوری خوشگل تر میشی. بوسه ای روی گونه ام زد و به سمت ساحل رفت . با سرعت به ونبالش رفتم و گفتم: متین برگردیم تهران. -بعد ظهر میریم. -قول میدی؟ ایستاد و به سمتم برگشت .قه قه ای زد و گفت:چرا قول میخوای؟ با حرص گفتم: تو به چی خندیدی؟ با شدت بیشتر خندید و گفت: ازم میترسی؟ -نه -آره، من ترسناک نیستم به خدا. با حرص گفتم: چرا باید بترسم. شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم ... خودت بگو چرا میترسی و تو ویلا نمی مونی. -نمیترسم. -ثابت کن. -اون وقت چطور؟ -تا غروب ویلا بمونیم. -نه. -پس می ترسی. -نه...نگران بابام. -میترسی. -نه . -پس بمون. میدونستم مخالفتم الکیه و پس منم قبول کردم پشت سرش راه افتادم. کنار ساحل نشستیم و رو به من گفت : موهاتو باز کن عشقم. منم بدون هیچ چون و چرایی شالم رو باز کردم و گیره موهام رو باز کردم و موهام رو پریشون کردم و دکمه مانتوم رو باز کردم و مانتو رو درآوردم و به همراه شالم روی تخت سنگ بزرگ کنارم انداختم. یه تاب آبی نفتی تنم بود که بندش رو پشت گردنم بسته بودم. متین یه نگاه بهم کرد و دستم رو گرفت با شیطنت گفت: دیگه بس کن لازم نیست بقیه لباساتو رو در بیاری. بابا تو که مشتاق تر ازمنی عزیزم. خندیدم و گفتم: ولم کن دیونه . هر دوتا بلند خندیدیم. متین یه کاسه حلیم و عسل و مربا و کره به همراه چندتاآبمیوه و نون رو در آورد و مشغول خوردن شدیم بعد از تموم شدن صبحانه وسایل رو جمع کرد و داخل ماشین گذاشت و دوباره اومد کنار من نشست . گفتم : بریم داخل ویلا. - نه چرا بریم فعلا از دریا لذت ببریم . بلند شد و دست منو کشید وبلندم کرد . هر دوتامون کنار ساحل قدم میزدیم . این اطراف به جز ویلای متین هیچ ویلای دیگه ای نبود و متین دستش رو دور شونه من انداخته بود و باهم حرف میزدیم .... رویا می بافتیم و از آینده میگفتیم... رویا می بافتیم و از بچه هامون میگفتیم... رویا می بافتیم و از شغلهامون می گفتیم... رویا می بافتیم و حواسمون نبود که رویا فقط رویاست. روی شنهای ساحل نشستیم و من سرم رو روی شونه متین گذاشتم و متین هم سرش رو روی سر من گذاشت و یه دستش رو دور کمر من انداخت و با دست دیگش دستهای من رو داخل دستش گرفت و گفت: نیگا کن چقدر دستات کوچولوه. -چیه مگه... ایرادی داره. خندید و گفت: نه دستات ایرادی نداره ولی اینکه تو خیلی لاغری ایراد داره. -چه ایرادی؟ -خوب خیلی ایراد داره. - یکیش رو بگو؟ - فکر کن اگه همینطور کوچولو بمونی چطور میخوای زایمان کنی. - واااا .... این چه حرفیه. -گفته باشم من عاشق بچم... نکنه نمیخوای برام بچه بیاری؟ خندیدم و گفتم: کوتا اون موقع... حالا هر وقت خواستیم بچه دار بشیم دکتر تغذیه میرم که کمی چاق بشم. - بهت گفته باشم من 6تا بچه میخوام. چشمامو درشت کردم و بهش نگاه کردم و گفتم: دیگه فکر نکنم بعد از 6تا زایمان چیزی ازم بمونه . با شیطنت گفت: اگه نمیتونی یه زاپاس بگیرم برات. یه دونه محکم زدم به بازوش و داد زدم :غلط میکنی. شروع کردم با مشت زدن به بازوها و سینه اش... متین هم سریع دوتا دستای من رو گرفت و من رو بیشتر بغل کرد و من داشتم داد میزدم: میخوای سر من هوو بیاری میدونم چیکارت کنم. منو توی بغلش گرفته و من همش تکون میخوردم که از بغلش بیرون بیام اما نمیشد متین هر لحظه صورتش رو بهم نزدیک میکرد و منم داد میزدم: جلو نیا. من به توی خائن بوس نمیدم. متین به صورتم نزدیک شدو من همش سرم رو به اطراف تکون میدادم و میگفتم : نکن ... اذیتم نکن. متین خندید و گفت: من غلط کنم به جز لبهای تو لب کسی دیگه ای رو ببوسم... حالا اجازه هست. خوب میدونست چی بگه که منو راضی کنه . دستام رو از دستش بیرون کشیدم و دور کمرش انداختم و با لبخند گفتم: حالا شدی پسر خوب. دوباره به لبام نگاه کرد و گفت: اجازه هست. با شیطنت گفتم: اجازه ما هم دست شماست. بعد از چند دقیقه سرش رو بلند کرد و گفت: خیلی خوش مزه ست. انقدر غرق خاطراتم بودم که نمیدونم کی خوابم برد اما صبح با صدای نازبانو از خواب بیدار شدم. - خانم... خانم... چشم هامو باز کردم و یه سلام بهش دادم وبعد جواب سلام بهم گفت: آقا گفته این پماد رو روی زخم هات بزنم. تازه به یاد بدن برهنه ام افتادم و یه نگاه به خودم کردم و سریع پتو رو روی خودم کشیدم و گفتم : به آقاتون بگید لازم نیست دلش به حال من بسوزه. - چرا لج میکنی دخترم اگه این پماد رو نزنی بدنت دیرتر خوب میشه و جای کبودی بدنت میمونه. - نمیخوام. بلند شد و در حالی که داشت میرفت گفت : صبحانه رو روی میز کناریت گذاشتم. سرم رو برگردوندم و سینی صبحانه رو از روی میز دیدم و بعد رفتن ناز بانو نشستم و صبحانه رو خوردم . چمدونم داخل انباری بود و من هیچ لباسی نداشتم که بپوشم. دوباره در باز شد و نازبانو با چمدون من واردشد . من دوباره پتو رو روی بدنم کشیدم و گفتم: دست شما درد نکنه نازبانو خانم. خندید و گفت: اسم خودش بانو داره چرا یه خانم به تهش میچسبونی. -عادت دارم همه رو با خانم و آقا صدا کنم. -اسم من کامله نمیخواد بهم خانم بچسبونی. لبخندی زدم و گفتم: چشم چمدونم رو گذاشت کنار تخت و یه دست لباس برام درآورد و جلو اومد. و گفت: پتو رو بردار. -دست شما درد نکنه خودم میپوشم. -مگه میتونی... انقدر بد کتک خوردی که هر کی جای تو بود تا الان زنده نمونده بود. چیزی نگفتم و پتو رو کنار زد و لباسهامو تنم کرد و گفت: چقدر خوشگلی دختر. خندیدم و گفتم: لطف دارید. - لطف رو خدا داره که این همه خوشگلی یک جا بهت داده. کمی سکوت کرد و گفت: چه نسبتی با آقا داری؟ نگاهش کردم و چیزی نگفتم. که ادامه داد: من خواهراش رو دیدم و مادرشم همینطور ... اما تو شبیه اونا نیستی پس نسبت خونی باآقا نداری. دوباره ساکت شد و من فقط نگاهش کردم که ادامه داد: آقا یه عکس از تو داخل کیف پولش داره... ولی من که توی این یک سال تو رو ندیدم و تا چند روز پیش که با اون سر و وضع تو رو به خونه آورد. ساکت شد و انتظار توضیح داشت اما من باید چی میگفتم من چه نسبتی با متین دارم ... خودمم نمیدونم که الان چه جایگاهی توی زندگیش دارم. سرم رو پایین انداختم که گفت: تو پریماهی همون که فرحناز خانم برام تعریف کرده؟ میدونستم عمه چه چیزایی در مورد من گفته یه آن چشم هام سوخت، پشت پلکام اشک جمع شد و من برای جلوگیری از ریختن اشکام چشم هام رو چند لحظه بستم . دوباره ادامه داد: چرا دوباره برگشتی... خانم گفت که برگشتی متین رو آزار بدی و از من خواست اگه دیدمت بهش خبر بدم. چرا میخوای آقا رو اذیت کنی؟ آقا خیلی مرد خوبیه میدونی بیشتر جراحی هاشو بدون مزد انجام میده. میدونی که چقدر سختی کشیده. بغض بدی داشتم و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکام سرازیر شد و چشم هام رو باز کردم و گفتم: نازبانو ... من... من... زدم زیر گریه و هر لحظه بیشتر از قبل گریه میکردم . دستش رو روی دستم گذاشت و گفت : به چشمات نمیاد اون چیزی که خانم گفته درست باشه. دیگه داشتم هق هق میزدم و گفتم: من فقط یه دختر بچه18 ساله بودم. دختری که فرق بین حسهای متفاوت مردها رو نمیدونستم ... دوباره گریه کردم و نتونستم حرفم رو بزنم که منو بغل کرد و دست روی موهام کشید و گفت: بگو عزیزم ... بگو ... خودت رو سبک کن. داخل بغلش فرو رفتم و گفتم: قسم خوردم که نگم... نباید بگم... من قربانی یه عشقم... با صدای بلند گریه میکردم و سرم رو روی پای نازخاتون گذاشتم و اونم موهامو نوازش میکرد و ساکت بود. چقدر نیاز داشتم به حرف زدن و گریه کردن . آغوش نازبانو امنیت داشت و مثل آغوش یه مادر بود. میخواستم حرف بزنم . اما چی باید میگفتم. که این بار نازبانو شروع کرد: دختر عزیزم هرچی بوده گذشته و تو الان باید آینده رو بسازی. من که کمی آروم شدم سرم رو بلند کردم و گفتم: من نمیخوام به کسی آسیب برسه ... من خودم رو، عشقم رو، آیندم رو به خاطر اینکه کسی از خانواده آسیب نخوره باختم . الانم نمیخوام آینده ای بسازم فقط میخوام بی دردسر زندگی کنم. لبخندی زد و گفت: نگاهات مثل نگاه های آقاست. ادامه داد: اگه خطایی نداری خودت روپیش آقا ثابت کن. به پشت دست صورتم رو پاک کردم و گفتم: من پر از گناه و اشباهم نمیخوام متین رو به زحمت بندازم ... میشه... میشه... بهش نگاه کردم و ادامه دادم: میشه بزاری برم. فورا گفت: نه... آقا بیرونم میکنه. دستش رو گرفتم و گفتم :تو رو به خدا بزار برم. دستش رو کشید و بلند شد و سینی صبحانه رو برداشت و رفت. خدایا حالا چیکار کنم من نمیخوام قسمم رو بشکنم اما کنار متین بمونم نمیدونم میتونم پای قسمم وایستم یا نه. چندروزی رو داخل اتاق استراحت کردم و به اصرار نازبانو پماد رو به تمام زخم هام میزدم تقریبا اثری از کوفتگی توی بدنم نبود و میتونستم راه برم و زخم هام تقریبا خوب شده بودن و فقط زخم روی رانم عفونت کرده بود ولی من به نازبانو نگفتم چون میدونستم به متین میگه و اصلا دوست نداشتم ببینمش چون میدونستم کنار متین باشم نمیتونم از گفتن بعضی چیزا جلوگیری کنم .
  7. *** همه وسایل خونه رو فروختم و به صاحب خونه گفتم که قراره برم و اونم ازم مهلت خواست که تا پیداشدن مستاجر جدید صبر کنم و منم همین کار رو کردم. چند روزی هم هست که توی دانشگاه چند نفر برای کار من مصاحبه میشن و رد میشن اما من کاری ندارم به محض اینکه صاحب خونه پول پیش خونه رو بده میرم از این شهر به یه جای دیگه میرم. الان دو هفته ست که استعفا دادم و منتظرم تا صاحب خونه پولم رو بده. هر روز خیلی زود میرم سر کار و غروبها تمام سر صورتم رو با شال گردن میپوشونم که اگه منو دید نشناسه. غذای دانشجوها که تموم شد رستار اومد کنارم و گفت: خسته نباشی. لبخند زدم و گفتم:سلامت باشی. -یه کاری باهات داشتم. یعنی چی کار داره. نگاهش کردم و گفتم: بگو. کمی مکث کرد و گفت:راستش اون روز بعد از مراسم ،استادپارسا ازم پرسید که دختری که کنارت بود کی بود . من فکر کردم که منظورش آیناز اما بعد فهمیدم تو رو میگه... فقط سرم گیج رفت و دستم رو به میز کنارم گرفتم که نیفتم... تمام تنم یخ کرد... دستام میلرزید و کرختی تمام بدنم رو گرفته بود. آخ قلبم...انگار دیگه قلبم نمیزنه و قلبم رو کسی فشار میده.گوشام هیچ چیزی نمی شنید و مغزم فرمان نمیداد... وای خدای من... نباید این اتفاق می افتاد... نباید اون روز میرفتم ... نباید... لعنت به من. پس اون روز منو دیده . ای کاش نمیرفتم. حالم بد بود و تو افکارم غرق بودم و تلو تلو خوران به سمت رخت کن رفتم و لباسهامو عوض کردم و وسایلم رو جمع کردم و از سلف بیرون اومدم . تنها فرمانی که مغزم میداد، رفتن بود.باید میرفتم تا دوباره شروع نشه... شروع نشه و من داغون تر از این چیزی که هستم نشم. چه راحت از عشقم فرار می کنم. چه راحت تمام دنیام رو باید بزارم و برم... ولی باید میرفتم چون دیگه جونی برای تحمل درد و رنج ندارم... ندارم، بعد از هفت سال دیگه تحمل ندارم و فقط آرامش می خوام ، حتی اگه آرامش دور از عشقم باشه. هر چی رستار جلومیومد تا با من حرف بزنه نمیفهمیدم چی میگه و فقط راهم رو میرفتم و کنار میزدمش. سریع از دانشگاه بیرون زدم و تا خونه رو پیاده رفتم و فقط دعا میکردم که آدرس منو نداشته باشه. ای کاش از رستار میپرسیدم که چی گفته یا اصلا ادامه صحبت هاشو گوش میدادم . یعنی چی به متین گفته... نکنه آدرس رو از آقای احمدی بگیره. ای وای خدایا... باید جمع کنم و برم... باید برم که دوباره نشکنم و خرد نشم. باید وسایلمو جمع میکردم و میرفتم همه چیز رو فروخته بودم و فقط لباسهامو با خودم میبردم و به ملیکا میگم که بعدا پول پیش خونه رو برام بگیره و به حسابم بریزه. به خونه که رسیدم وقتی خواستم به سمت واحدم برم که صاحب خونه رو روی پله ها دیدم و بهش سلامی دادم و بعد جواب سلام گفت: خانم کیایی چند لحظه صبر کن. روی پله ایستادم و گفتم: بفرمایید؟ -مستاجر جدید پیدا شده و قراره فردا پول پیش خونه رو بده و همون فردا پول پیش تو رو بهت میدم. -ممنون میشم. میخواستم همین امشب برم و دیگه به این شهری که عاشقشم برنگردم اما تصمیم گرفتم که تا فردا صبر کنم و بعد از گرفتن پولم برم. به سمت خونه رفتم و وارد شدم از استرس زیاد خوابم نمیبرد و فقط منتظر فردا بودم که پولم رو بگیرم و برم. خیلی میترسیدم که متین بیاد و منو سر به نیست کنه به همین خاطر در خونه رو قفل کردم. البته بهش حق میدادم با حرفهایی که شنیده بخواد من رو بکشه. به عشقم حق میدم که ازم متنفر باشه و بخواد سر به تنم نباشه. به ملیکا زنگ زدم و گفتم که فردا از این شهر میرم و خواستم که بیاد پیشم. ملیکا هم قبول کرد که شب آخر رو باهم باشیم. یه تاپ قرمز و شلوارک جین پوشیدم و منتظر ملیکا بودم که زنگ واحدم صدا در اومد . چه زود رسید رفتم در رو باز کنم که کلید رو پیدا نکردم. پشت در وایستادم و گفتم: وای عشقم چه زود رسیدی؟ممنون که اومدی، خیلی تنهام و دلتنگتم. در رو قفل کردم و کلید رو گم کردم چند دقیقه صبر کن تا کلید رو پیدا کنم. کلید رو از روی اپن برداشتم و در رو باز کردم.با کسی که پشت در دیدم چشمام گرد شد . تنم کرخت شد و یخ کردم. وای.... متین... متین... اینجا... رستار... آدرس من... دانشگاه... سلف... هیچی به ذهنم نمیرسید و فقط به هم زل زده بودیم. هر دوتا مغزمون فرمان نمی داد. اصلا باورم نمی شد بعد از هفت سال دوباره می بینمش. یه کم نزدیک شد که سریع در رو بستم اما قبل از اینکه کامل بسته بشه پاش رو لای در گذاشت و بایه هول در باز شد و منو کنار زد و وارد شد . در روبست و کلیدش کرد و کلید رو کشید و داخل جیب شلوارش گذاشت و به سمت من برگشت و بهم خیره شد و باحرص بهم نگاه کرد .تمام خشمش رو از توی چشمای سرخش می شد دید ولی من عاشق همین چشماشم . خدای من چرا باید همه اتفاقات بد برای من بیوفته؟چرا دنیای من پر از عذابه؟چرا من باید قاتل باشم؟ چرا بابا به بدترین شکل خردم کرد؟ چرا برادرهام باورم نکردن؟ چرا خواهرم دلش به حالم نسوخت؟ چرا متین رفت؟چرا؟چرا؟چرا ؟...و فقط چرا؟ دستش رو جلو آورد یعنی میخواد چیکار کنه؟ دستش رو به سمت بند تاپم که از روی شونه ام سر خورده بود روی بازوم افتاده بود بردو با یه پوزخند گفت: ببخشید که جای معشوقت مجبوری منو ببینی. صدای بم مردونش یه حس خوب بهم القا کرد، چقدر دلتنگ صداش بودم و خودمم نمی دونستم. صداش بهترین آهنگ دنیا برای من بود و من چطور هفت سال بدون این زنگ صدا تحمل کردم و زنده موندم. بند تاپ رو روی شونه ام انداخت تماس کوچیک دستش با بدنم انگار تنم گر گرفت و خواستار وجودش شدم . اما من میدونم که این مرد از من متنفره و من به خوبی از چشمای سرخش و پوزخند روی لبش می خونم. از من دور شد و روی قالیچه ای که تنها وسیله خونه ام بود نشست و گفت: چرا ماتت برده؟ دلم میخواست گریه کنم. نه میخواستم بغلش کنم و بگم دوستش دارم اما مگه باور میکنه. دلم میخوادش اما اون از من متنفره. دلم بوسه هاشو می خواد و اون از من متنفره. دلم نوازش هاشو می خواد و اون از من متنفره. پوزخندی زد و گفت: بیا اینجابشین. با دست به کنارش اشاره کرد. ولی من فقط با بهت بهش نگاه میکردم. چقدر عوض شده اون روز آنقدر فاصله داشتم باهاش که نتونستم گذر زمان بر روی قیافه متین رو ببینم ، اما من عاشق این مردم . این دفعه با حرص گفت: امشب کارت رو بهم زدم... بیا بشین... هر چقدر بشه حساب میکنم باهات. بهم برخورد اما هیچی نمیتونستم بگم... اصلا چی میتونستم بگم. این تصویری بود که خودم برای متین ساختم... خودم رو بد کردم تا دلش نشکنه. خودمو بد کردم که اگه اعدام شدم غصه نخوره. خودمو بد کردم تا غرور عشقم نشکنه. با صدای بلندی گفت: گفتم بشین. آروم و با صدای لرزون گفتم: از خونه من برو بیرون. یه خنده عصبی کرد و رو به من گفت: اگه نرم چی؟ بلند گفتم: ازت شکایت میکنم. بازم خندید و با حالت عصبی گفت: میخوای بگی شوهرم مزاحم ارتباطم با دوست پسرم شده... داد زد : بیا بشین. اصلا دوست نداشتم همسایه هام درمورد من بد فکر کنن دوست نداشتم داد و بیداد راه بندازه. با تردید جلو رفتم و کنارش نشستم . بوی عطرش داشت دیونه ام میکرد و دوست داشتم بغلش کنم... اما این مرد از من متنفره. بهم نگاه کرد و گفت: چند؟ با تعجب گفتم: چی؟ با پوزخند گفت: شبی چند؟ کرایه تختت. بغض کردم و سرم رو پایین انداختم. اشکم از گوشه چشمم پایین چکید... چقدر باید پوست کلفت باشم که عین خیالم نباشه که عشقم بهم انگ میزنه. انگ میزنه و منو خرد تر اینی که هستم میکنه. خرد میکنه و حواسش نیست که یه روزی عشقش بودم. خرد میکنه و تن خسته ام رو له میکنه. اصلا باورم نمیشه بعد از هفت سال دوباره کنار متین نشستم. قلبم ضربان گرفته و حس می کنم هر آن قراره از سینه ام بیروم بزنه . تمام بدنم گر گرفته من کنار متین نشستم و جو سنگین اینجا داره من رو تا مرز جنون میبره. متین از چیزی که روز بزرگداشت دیده بودم شکسته تر شده . الان به وضوح تارهای نقره ای بین موهاشو میبینم که جذابیت چهره شو بیشتر کرده. متین هم مثل من حس خوبی نداشت و با حالت عصبی زانوشو تکون میداد و به یه دست به زانوی دیگش ضربه میزنه. چقدر دلم میخواست دستم رو بگیره و برایم حرفای عاشقانه بزنه ولی الان عشقی در چهره متین دیده نمیشه و فقط تنفر موج میزنه . داشتم بهش نگاه میکردم که نفسش رو فوت کرد و گفت: اون چیزایی که پرهام برام تعریف کرد راسته؟ قلبم به شدت میکوبید و صداش رو می شنیدم انگار می خواست از قفسه سینه ام بیرون بزنه. دوست داشتم داد بزنمو بگم نه من بهت خیانت نکردم ، بگم من هنوزم مثل بچه گیام عاشقتم، من هنوزم به جز تو هیچ مردی اطرافم نمی بینم ، داد بزنم و بگم دروغه ...من به تو خیانت نکردم. اما قسم خورده بودم...قسم من و جون پگاه... جون پگاه و زندگی من... زندگی من و رنج و دردهای هفت سال زندان... زندان و اعدامم... اعدامم و عشق متین... عشق متین و عشق متین... عشق متین و عشق متین. فقط سکوت کردم و با اکراه سرم رو پایین انداختم.دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا آوردو گفت: بگو که دروغه... بگو تو بهم خیانت نکردی...بگو که منو بازی ندادی... بگو که همش نقشه مامانم بوده... بگو لعنتی... بگو. من فقط توی چشماش نگاه کردم و چیزی نگفتم. عصبانیت چشماش داشت بیشتر میشد و چونه مو محکم فشار میداد و حواسش به دستای از درد مشت شده ام نبود. نبود... نبود این مرد دیگه مال من نبود و من اینو فقط از توی چشماش خوندم. چونه مو فشار محکمی دادو داد زد: حرف بزن لعنتی... بگو امشب منتظر یه دختر بودی نه یه پسر... بگو که دعوات با دایی رضا بابت خیانت به من نبوده... بگو که دایی رضا به خاطر من کشته نشد... بگو لعنتی... بگو که من رو به خاطر یه نفر دیگه کنار نذاشتی... بگو که من دیونه هفت سال بازی نخوردم... بگو که هرزه نیستی... چونم رو بیشتر فشار داد و صداش رنگ غم گرفت و گفت: بگو این هفت سال خواب بوده... بیدارم کن پریماه... از این کابوس بیدارم کن. با حرفاش فقط اشک میریختم.متین داشت داد میزد و من رو متهم میکرد به کارهایی که نکرده بودم . خودم به پرهام گفتم ماجرا رو برای متین به این شکل تعریف کنه... لعنت به من... من چیکار کردم با خودم، چیکار کردم با متین، چیکار کردم که الان پشیمونم. چونه ام داشت خرد میشد، از درد چشماهام رو بستم و به پاهام چنگ زدم که دوباره متین باصدای آروم گفت: حرف بزن... من که صدای لرزان و اشکهایی که از صحبت های متین روی چهرم چکیده بود گفتم: چی بگم... یه کم آروم تر شده بود که گفت: بگو این هفت سال دروغ بوده... با هق هق گفتم: هفت سال جهنم دروغ نیست... نیست... دستم رو جلوی صورتم گذاشتم و گریه ام بیشتر شد و گفتم: دروغ نیست... من بابام رو کشتم... من به تو خیانت کردم... من به برادرام ضربه زدم... من بآبجی پریناز رو رنجوندم... من عمه رو سیاه پوش کردم... من تو رو... گریه نمیذاشت راحت نفس بکشم. کمی سکوت کردم و با پشت دست صورتم رو پاک کردم و به چشمای متین نگاه کردم و گفتم: من باعث شدم پگاه تا مرز مرگ پیش بره...من هفت سال زندان بودم... من زندگی تو رو نابود کردم... من خودمو نابود کردم... من ... دوباره گریه امونم نداد و اشکام سرازیر شد و این دفعه با صدای آروم تری گفتم: ولی من قصد انجام هیچ کدوم از این کارها رو نداشتم... فقط ... نه نباید بیشتر پیش میرفتم ممکن بود همه چیز رو بگم به همین خاطر سکوت کردم. این راز هفت ساله باید سربه مهر بمونه. نباید بگم... من قسم خوردم. من به خاطر خانواده و به خاطر عشقم قسم خوردم. من به خاطر جون پگاه قسم خوردم. چند دقیقه فقط به هم خیره بودیم که صدای زنگ بلند شد وای الان به ملیکا باید چی میگفتم . خواستم بلند شم که متین کلید در رو جلوم گرفت و با تمسخر گفت: مشتریه؟ کلید رو گرفتم و بلند شدم به سمت در رفتم که وسط راه با حرف متین دلم به لرزه افتاد: یه شب نمی تونی مال من بشی... فقط مال من. وای متین با این حرفش با دلم چیکار کرد.دلم لرزید و شدم پریماه عاشق هفت سال پیش، من مگه میتونم مال تو نباشم، من مال توام اما ...نمی تونم ، نمی تونم نه من مال هیچ کس نیستم من فقط یه آدم اضافیم که حتی برادراش هم نخواستنش. من دلم میخواد حقیقت رو بگم اما... اما ... به راهم ادامه دادم و از چشمی بیرون رو نگاه کردم خودش بود ملیکا. در رو باز کردم و جلوی در ایستادم و سلام دادم. - علیک سلام. یه نگاه به من انداخت و گفت: چرا گریه کردی؟ من فقط داشتم بهش نگاه میکردم. که گفت: چونه ات چی شده؟ چرا چیزی نمیگی . برو اون طرف بیام داخل. -نه برو یه امشب رو برو. -آخه... وسط حرفش گفتم: فردا با هم حرف میزنیم. - برادرهای نامردت اینجا بودن. - برو ملیکا جان فردا برات توضیح میدم. جلو اومد و گفت: چرا گریه کردی؟ برو کنار بیام داخل. در رو محکم گرفتم و گفتم: نه برو... برو و فردا بیا. سری از تاسف تکون داد و گفت: باشه فردا میام پیشت. ملیکا رفت و من در رو بستم و متین رو پشت در دیدم که ایستاده . متین بهم زل زد و گفت: برو وسایلت رو بردار که بریم. - کجا؟ - از این به بعد توی خونه من زندگی میکنی. یعنی منو بخشیده ، میخواد باهام چیکار کنه؟ وای خدایا نکنه میخواد بلایی سرم بیاره. معلومه که می خواد ازم انتقام بگیره. سرم رو برگردوندم و گفتم: من با تو جایی نمیام. با پوزخند گفت: مگه دست خودته؟ تو زن منی و باید از من تمکین کنی ، فهمیدی. -من با تو جایی نمیام. گردنم رو گرفت محکم گرفت و بلندم کرد و فشار داد. از دردش فقط چشمام رو بستم که گفت: این همه منو زجر دادی همین طوری ولت نمیکنم میدونم چیکارت کنم. پس میخواد از من انتقام بگیره وای خدای من چیکار کنم. داشتم خفه میشدم و به زور نفس میکشیدم که گفت: حالا برو حاضر شو تا خونت رو نریختم. منو گذاشت روی زمین و من در حالی که داشتم ازش دور میشدم گفتم : من باتو بهشتم نمیام فهمیدی. ناگهان با دستای مردونش گردنم رو از پشت گرفت و منو به دیوار چسبوند و با حرص کنار گوشم گفت: چی زر زدی؟ به زور نفس می کشیدم و بریده بریده گفتم: من... با ... تو ... نمیام... من رو روی زمین هول داد و پخش زمین شدم. بهم نزدیک شد و من خودم رو روی زمین می کشیدم و ازش دور شدم. یه لگد محکم به رانم زد که از درد نفسم بند اومد و گفت: چه غلطی کردی؟ با گریه گفتم: می خوای چیکار کنی؟ منو عذاب بدی. نزدیکم شد و بدون جواب دادن بهم چند تا لگد به پهلوم زد . وای چقدر درد داره اما من حتی یه آخ هم نگفتم و نشستم و متین خم شد و دم گوشم گفت : بلند شو وسایلت رو بردار که بریم. فقط گفتم: نه. موهامو توی دستاش گرفت و سرم رو عقب برد و من فقط یه آخ کوچیک گفتم. به چشماش زل زدم و اونم داشت بهم نگاه میکرد . چه غمی توی چشماش داره من چیکار کردم با خودم و زندگیم... من چیکار کردم با شوهرم... من چیکار کردم با همه زندگیم... من چیکار کردم با متین. من کاری کردم؟ ... وای بابا... بابا چیکار کردی باهامون... چقدر درد دارم ... این دردها برام مهم نیست فقط قلبمه که دردش کشندست... قلبم ... قلبم... چشم هام پر از اشک شد و چشم رو بستم که اشکام نریزه.اما این اشکهای سمج روی گونه ام سرازیر شد. از موهام بلندم کرد و گفت: برو جمع کن. با نه ای که گفتم یه سیلی محکم به صورتم زدکه شوری خون رو توی دهنم حس کردم و گفت: باید تقاص بدی.
  8. پس چرا هیچ کس نقد نمیکنه. لطفا یه نظر بدید... اصلا خوبه؟ بده؟ ادامه بدم؟ ندم؟ چی کنم؟ 😢😢😢😢😢
  9. کل شب متین فکر کردم ... اینکه چهار ماه تمام توی یه مکان داریم کار میکنم فکر کردم... به گذشته و دوران نامزدیمون فکر کردم... به سه ماهی که زیباترین و شیرین ترین زمان عمرم بود...به اون همه رویا و نقشه برای آیندمون ... به اسم بچه هامون که انتخاب کردیم... به آغوش گرمش... به محبت های بی دریغش... به عطر تلخش... به موهای مشکی رنگش... به قد بلندش... به عاشقانه هامون. آخ که چه دلتنگشم، آخ که چقدر قلبم از فکر کردن بهش به درد میاد. انگار کسی قلبم توی دستش گرفته و به شدت فشار میده. اما من با همین درد خوابم برد... با این درد هفت ساله خوابم برد. صبح زود بیدار شدم و از خونه بیرون زدم. کمی خیابون ها رو قدم زدم و به تصمیمی که گرفته بودم فکر کردم. این بهترین کار بود... من باید انجامش میدادم. بعد از کمی پیاده روی به دانشگاه رفتم وسریع خودمو به اتاق آقای احمدی رسوندم و تصمیمم رو عملی کردم. استعفا نامه م رو بهش دادم . دیگه نمیتونستم شیراز بمونم، نباید بمونم میترسم از اینکه نکنه نتونم پای عهدو قسمم بمونم. خودم رو میشناسم با دیدن متین همه حقیقت رو برای به دست آوردنش میگم. پس باید قبل اینکه دیر بشه برم. -این دیگه چیه؟ -استعفا نامه. -چرا میخواین استعفا بدین؟ -چون کارم سخته. با کمی تعلل پرسید: شاید بابت... خاستگاری... وسط حرفش گفتم: اصلا به اون موضوع ربطی نداره. -ولی... -لطفا قبول کنید. آقای احمدی چند دقیقه سکوت کرد و گفت: شما باید تا پیدا شدن یه فرد مناسب سرکارتون بمونید ،متوجه هستید که؟ سری تکون دادم و گفتم: بله ... اما اگه مدتش طولانی بشه نمیتونم بمونم. پوزخندی زد و گفت : الان تشریف ببرید سرکارتون اگه کیس مناسبی پیدا شد شما رو زودتر میفرستیم برید. -اما من فقط تا آخر هفته میتونم بمونم. -سعی خودمو می کنم توی این مدت یه نفر رو پیدا کنم. بدون گفتن حرفی بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم . تمام روز حس میکردم که الان متین سر میرسه و منو می بینه . کل روزم با استرس سپری شد. بعد از تمام شدن کارم از زیر درخت های دانشگاه رد میشدم و به متین فکر میکردم به روزهای خوبمون به روزی که با امیرعلی و پگاه به جاده چالوس رفتیم. -متین ایجا نگه دار. -نه یه خورده جلوتر یه جای باصفاست اونجا نگه میدارم. -باشه. من رو به پگاه که کنارمن نشسته بود گفتم: دفعه پیش که دسته جمعی رفتیم بیرون نشد ناهار بخوریم ولی امروز هوا خوبه و میتونیم راحت غذامون رو بخوریم. پگاه زیر گوش من گفت: البته امروز که 4نفری بیرون اومدیم راحت تر میتونید خلوت کنید ولازم نیست خودتون رو گم و گور کنید. واقعا فکر میکرد دفعه پیش سرکارشون گذاشته بودیم و دوتای خلوت کرده بودیم و بعد اون قضیه هرچی توضیح دادم باور نکرد. با صدای آرومی گفتم: آها فهمیدم از الان داری میگی دوست داری با امیر خلوت کنی. خندید و گفت: تو اینطور فرض کن. امیرعلی که روی صندلی کنار متین نشسته بود به سمت ما برگشت و گفت: چیه همش پچ پچ میکنید؟ من و پگاه به هم نگاه کردیم وخندیدم و شونه بالا انداختیم و جواب امیر رو ندادیم چند متر جلوتر متین نگه داشت و ما هم پیاده شدیم . چند قدمی از جاده فاصله گرفتیم وارد طبیعت شدیم چقدر قشنگ و زیباست. متین جلو اومد و دستم رو گرفت و پشت سر امیر و پگاه راه افتادیم و با هم قدم میزدیم. ضربان قلبم بالا رفت یه لحظه ایستادم و متین هم ایستاد. هنوز دستم تو دستشه و من هنوزم باور ندارم متین متعلق به منه. متین به سمت من برگشت وگفت: چرا وایستادی راه بیفت؟ دستش رو گرفتم و روی قلبم گذاشتم و چند دقیقه ای فقط به صورتم نگاه میکرد و لبخند میزد. بهش گفتم: میشنوی چی میگه؟ دوتا دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو پایین آورد و گوشش رو روی قلبم گذاشت و گفت: بذار ببینم چی میگه؟ یه خنده کوتاهی کردم و دستم رو روی موهاش میکشیدم متین خیلی خم شده بود که سرش رو روی قلبم بذاره آروم موهاشو نوازش کردم. چند دقیقه ای تو این حالت بودیم که گفتم: چی میگه؟ سرش رو از روی سینه ام برداشت و گفت: فقط اسم منو صدا میکنه. ولی یه کم غم داره این غم برای چیه دیگه؟ چقدر زود فهمید که امروز حالم خوب نیست. من دوست نداشتم دلیل حال بدم رو بهش بگم فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم...اصلا چی باید میگفتم... واقعا برام سخت بود که بهش بگم. دلم فقط بغلش رو میخواد میدونم که فقط توی بغل متین آرامش دارم. هنوز دستاش دور کمرم بود بهش نزدیک شدم و صورتم رو بین سینه اش فرو بردم و ریه هام رو پر از عطر تنش کردم و بغضم رو قورت دادم و آروم بهش گفتم: بغلم کن. متین محکمتر بغلم کرد و ای کاش همه دنیا همین لحظه بود!!! ای کاش میشد تا آخر عمر توی بغلش موند و بیرون نیومد. ای کاش زمان می ایستاد . ای کاش زندگی فقط آغوش متین بود. اصلا دوست نداشتم از اتفاقات خونه خبر دار بشه. ای کاش این دوران مسخره نامزدی زودتر تموم بشه . من دیگه نمیتونم توی خونه راحت زندگی کنم. از طرفی نمیتونم اتفاقات خونه رو هم بهش بگم. دستش رو نوازش وار روی پشتم کشید و گفت: چرا بغض داری بانوی من؟ اشک روی گونه ام جاری شد . ازش فاصله گرفتم و گفتم: میشه زودتر عروسی بگیریم؟ از روی شیطونی یه چشمکی زد و گفت: چیه ، دیگه طاقت نداری. منظورش رو فهمیدم و میون گریه به خنده افتادم و گفتم: نه... فقط ... نمی تونستم بگم. کمی ساکت شدم و سر به زیر انداختم که چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا گرفت و گفت: چی شده؟ با گریه گفتم: میشه نری لندن؟ لبخندی زد و گفت: فقط دوهفته طول میکشه. زود برمیگردم . با صدای آشنایی از افکارم فاصله گرفتم. - باشه الان خودم رو میرسونم شما فقط اتاق عمل رو حاضر کنید. این صدا... صدای متین... وای خدای من ... متین فقط چند قدم با من فاصله داره... پشت سر منه... چند لحظه بعد از کنارم رد شد و هنوزم با تلفنش حرف میزد . نفسم توی سینه ام حبس شد ... یعنی منو نشناخت... چقدر باید از من متنفر باشه که دیگه منو یادش نیاد... یادمه یه روز به من گفت هیچوقت قدم زدنهای با ناز و عشوه تو رو با کس دیگه ای اشتباه نمیگیرم!!! اما امروز حتی یه لحظه هم منو ندید و از کنارم رد شد. نفس کم دارم ... حس بدی دارم... دارم خفه میشم هوا کمه... اکسیژن میخوام... نه نه این فقط یه بغضه... ایستادم و فقط بهش نگاه کردم که به سمت یه بنزمشکی بود . هنوزم همون ماشین رو داشت و عوضش نکرده بود چه خاطرات خوبی توی این ماشین داشتیم ... چه شیطونی های توی این ماشین کردیم... چه عاشقانه های توی این ماشین داشتیم... چه خاطرات مشترکی رو با این ماشین ساختیم. متین سوار شد و سریع از دانشگاه خارج شد و من با بغض به رفتنش نگاه میکردم حال روزی رو داشتم که فهمیدم پگاه ضربه مغزی شده و دکترها زیاد امیدی بهش ندارند و این فقط به خاطر منه. پگاه به خاطر نجات من از پله ها پرت شد . چه روزهای بدی بود خوبه که گذشت ... گذشت اما... اما من نگذشتم... من هنوزم بعد از هفت سال کابووس میبینم... هنوزم توی اون روزها موندم... هنوزم یه دختر هیجده سالم... هنوزم دیونه اون عطر تلخشم... هنوزم بابا غرق خون جلوی چشممه... هنوزم بی رحمی پرهام رو می بینم... هنوزم از خودم بدم میاد... هنوزم توی ویلا جا موندم... من توی گذشته و توی اون ویلای لعنتی تمام آرزوهای قشنگم رو باختم... من همه چیزم رو باختم فقط به خاطر حفظ آبرو خانوادم... فقط به خاطر قسمی که پیش خدا خوردم... فقط به خاطر اینکه عشقم نشکنه... فقط برای دل پریناز... فقط برای غرور پارسا و پوریا... فقط برای التماس های پرهام... فقط و فقط به جرم اینکه پریماه بودم و پریماه نبودم.
  10. 25شهریور اولین روزسال تحصیلی صبح از خونه بیرون اومدم و به دانشگاه رفتم و تا خود ظهر کار کردیم. هنگام تقسیم غذا برای دانشجوها مبینا به کمکم اومد . ساعت11:30تا 2:30 درون سالن به دانشجوها غذا دادیم . امروز تازه فهمیدم کارم خیلی سختر از چیزیه که فکر میکردم. تدارکات شام رو بزای500تا دانشجو آماده کردیم و شام رو ساعت6 تا7:30 داخل خوابگاه بردیم و بین بچه ها توزیع کردیم و بعدتوزیع شام به خونه برگشتم . ساعت 8 به خونه رسیدم و بعد ازخوردن شام خوابیدم. روزهایی تکراری میگذره و من فقط کار میکنم تا که بتونم زندگی کنم. زندگی برای کسی مثل من یعنی نفس کشیدن... یعنی خوردن و زنده موندن... یهنی زجر کشیدن و زنده موند... یعنی هفت سال دوری و طاقت آوردن. گاهی با خودم فکر میکنم من واقعا عاشق متین بودم... نه من حقیقتا عاشق نبودم. مگه میشه عاشق بود و هفت سال دوام آورد. مگه میشه عاشق بود و هفت سال توی قفس به در و دیوار زل زد. نه... من نبودم... من عاشق واقعی نبودم. روزهای مهر به سرعت میگذشت ، انگار زمان هم عجله داشت که زودتر به آبان برسه . آبان و روزهای رفتن متین... آبان و روزهای جدایی... آبان و تنهاییام... آبان و عاشقانه های بر باد رفته ام... آبان و بابام... آبان و قاتل شدنم... آبان چه تلخ میگذره بر من. مهر خیلی سریع و بی دقدقه گذشت و منو به آبان پرت کرد. دوباره آبان... آبان قرار بود بهترین ماه زندگیم بشه اما آبان شد کابووس زندگیم ... بدترین ماه زندگیم ... آبان ماه بر باد رفتن آرزوهامه. آبان ماه بدنام شدنم... ماه مرگ بابا... ماه مردن همه احساسم... ماه شکستنم... ماه خرد شدنم... ماه باختنم... ماه تولد متین. آخ ...متین ... هنوزم با فکرکردن بهش قلبم ضربان میگیره. هنوزم با آوردن اسمش دلم هوایی میشه... دلم میخوادش. دلم تنگ شده براش... برای دستاش... برای بغلشش... برای نوازشش... برای خندیدنش... برای ابراز علاقه هاش... برای عطر تنش. آخ که چقدر دلتنگشم و اون خبر نداره. آخ که چقدر قلبم درد میکنه. آخ که گم شدم توی خودم. آخ که بدجور باختم . آخ که من فقط عزیز دلم رو میخوام... من فقط می خوامش ، حتی شده برای چند لحظه. ای کاش میشد برای چند لحظه ببینمش.... اما... توی افکار خودم بودم که با صدای رستار به خودم اومدم. -چرا اینجایی تا چند دقیقه دیگه دانشجوها میان برای غذا گرفتن. -باشه الان میام رستار خیلی پسره آرومیه... زیبایی خاصی داره . مثل پسرهای هم سن خودش نیست مستقل زندگی میکنه . توی این چند ماه با من خیلی صمیمی شده همیشه با من درد دل میکنه از غم هاش میگه از شادی هاش میگه از دختری که دوستش داره میگه. رستار پسر سرزنده ایه و ترم7پزشکی رو میخونه. آبان میگذشت ومن فقط دوست داشتم سریعتر بگذره اما دیر میگذشت... انگار قصد گرفتن جونم رو داشت. چه بی رحم میگذره این ماه لعنتی و قلب بی تابم رو بی تابتر میکنه . آبان به آخر رسیده بود .توی این مدتی که شیراز بودم به دور از استرس زندگی خوبی داشتم.یه زندگی آروم داشتم که فقط پر بود از غم و قصه... 28 آبان یه مراسم بزرگداشت برای یکی از اساتید گروه پزشکی گرفته میشد . رستار از من خواسته بود که باهاش به آمفی تئاتر دانشگاه برم و استاد مورد علاقه و هدف زندگی شو ببینم . من اصلا دوست نداشتم شرکت کنم که به اصرار مریم خانم قبول کردم. روز دوشنبه به همراه رستار و آیناز دختر مورد علاقه و همکلاسی رستار به آمفی تئاتر دانشگاه رفتیم . ساعت تقریبا3 بعدازظهر مراسم شروع شد . به گفته رستار استادی که قراره ازش تقدیر کنن یکی از بهترین هاست یک جراح مغز و اعصاب که از یه دانشگاه معتبر توی لندن درس خونده و توی دوران تحصیل چندتا جراحی انجام داده که حتی استادهاش قادر به انجام اون عمل ها نبودن و بعد از اتمام تحصیل به عنوان استاد توی دانشگاهی که تحصیل کرده به مدت یک سال تدریس کرده و بعد از اون به دلایل نامشخص به ایران برمیگرده و چون دوران عمومی رو توی شیراز درس خوانده برای تدریس این دانشگاه رو انتخاب کرده و قراره تا چند ماه دیگه مدیریت یه بیمارستان هم بهش داده بشه. رستار دوست داره که آینده ای مثل استادش داشته باشه. من فقط برای اینکه دل رستار نشکنه به این جشن کسل کننده رفتم. مراسم شروع شد و بعداز تلاوت قرآن و صحبت های مجری و رئیس دانشگاه که خیلی کسل کننده بودند یه گروه موزیک به افتخار حضور استاد یه قطعه اجرا کردند که خوب بود و من لذت بردم . دوباره مجری به سن رفت و شروع به تعریف و تمجید از استاد کرد و در آخر از ایشون درخواست کرد که به روی سن بره و چند دقیقه صحبت کنه. -از جناب آقای دکترمتین پارسا خواستارم که چند دقیقه ای ما رو مهمان سخنانشان کنند. چشمام گرد شد... نه امکان نداره... متین پارسا... شوهر من... امکان نداشت. صدای دست زدن جمعیت بلند شد و من فقط دعا میکردم که شباهت اسمی باشه. ممکن نبود اصلا متین تخصص چشم داشت ولی این که جراح مغز و اعصابه . همش خدا خدا میکردم شباهت اسمی باشه اما... اما نبود ... نبود. متین روی جایگاه مخصوص قرار گرفت و شروع به صحبت کرد. متین من الان روبه روی منه . مات و مبهوت نگاهش میکردم. چشمام گرم شد و اشک داخل چشمام جمع شد. تنم یخ کرد و قلبم توی سینه ام بی قراری میکرد. خدایا... عشقم... تمام زندگیم الان روبه رومه... اه... اشکای لعنتی نمیذاره ببینمش. متین ... متین من... مرد رویاهام... چقدر دلتنگش بودم. خدایا ... خدایا... من دیدمش و بیقرار تر شدم... آبان و متین... نمی خوامشون ... نه ... من نه آبان رو میخوام و نه... نه متین رو. من فقط آرامش می خوام. هه... آرامش ... متین هنوزم تناسب اندامش رو حفظ کرده . چهرش هنوزم جذابه و اصلا عوض نشده . خیلی ازش فاصله دارم و نمیتونم خوب ببینمش اندازه هفت سال فاصله دارم. نه نه... اندازه هفتصدسال فاصله دارم. فاصله... فاصله ها چیکار میکنن... ای کاش هیچوقت فاصله نمیگرفتی... گفتم... بهت گفتم که فاصله منو نابود میکنه اما گوش تو بدهکار نبود... نبودی ببینی چطور این فاصله نابودم کرد... از من یه زن افسرده ساخت... این فاصله منو ساخت... منو تبدیل کرد به دیوی که خانواداش رو از هم پاشید و در آخر خودشو نابود کرد. من اصلا دلم نمیخواست که باهاش روبه بشم نه من نمی خوام... حداقل نه بعد از هفت سال دوری... نه بعد از این همه فاصله... نه بعد از قاتل شدنم... نه بعد از تهمت بزرگی که خودم به خودم زدم... نه بعد از تاریکی دنیام. روبه آیناز که کنارم بود گفتم: من میرم دیرم میشه. - باشه هر جور مایلی. بلند شدم واز آمفی تئاتر بیرون اومدم و سریع به سمت سلف رفتم و بعد به آشپزخونه رفتم تقریبا غذا آماده بود اما نیم ساعت تا توزیع غذا توی خوابگاه مونده بود رفتم وسط سالن و به گذشته فکر کردم. گذشته ای که من رو به اینجا کشونده بود . به پریماه فکر کردم به عشق پریماه و رضا که تنها قربانیش من بودم. توی دست متین حلقه بود و این نشون میداد ازدواج کرده و فقط من و احساسم خرد شده بودیم...خرد شده بودم و کسی نمیدید... نه این من بودم که نخواستم کسی خرد شدنم رو ببینه... لعنت به من ... من چیکار کردم با خودم... چیکار کردم با این قلب لعنتی... لعنت به من... لعنت به شبهایی که دور از تو بودم... لعنت به همه ... لعنت به پرهام... لعنت به بابا... لعنت به متین...لعنت به مسافرت متین... لعنت به آبان و روزهاش... لعنت به چشمای زیبات که منو عاشق کرد... لعنت به این حس که بعد از هفت سال هنوزم عاشق تر از روز قبله. باید منم شروع میکردم و زندگیم رو میساختم اما چطور؟ من فقط احساس پوچی میکردم و هیچ... من زنی ام که توی گذشته جا موندم. من توی دنیا فقط یه چیزی می خواستم... متین. مگه الان چیزی دارم برای ساختن و شروع کردن... نه... آره دارم یه دنیا غم و یه تیشرت... قلبی پر از عشق و یه تیشرت ... من باید بسوزونم تمام حسی رو که توی قلبم حس میکنم. ساعت6 به خوابگاه رفتم و غذاها رو توزیع کردم و در آخر با روحی خسته تر از جسم داغونم به خونه رفتم . هر کاری میکردم متین از یادم نمیرفت. من فقط متین رو میخواستم. زندگیم بدون متین هیچ ارزشی نداره ولی من دیگه متین رو نداشتم عشقم رو نداشتم. توی افکار خودم بودم که خوابم برد.
  11. سه هفته ست دنبال کار میگردم و از صبح تا شب از این رستوران به اون رستوران میرم و چند تا تولیدی پوشاک رفتم اما هر کدوم یا به خاطر سوءسابقه ردم میکردن یا قبل من یه نفر رو استخدام کرده بودن. امروز باید زود میرفتم خونه وشام رو درست میکردم توی مسیرخونه پیاده قدم میزدم که یه 206 بوق زد اصلا دوست نداشتم جوابش رو بدم اما از کنارم آروم میومد و بوق میزد... لعنتی نمیرفت . چند لحظه بعد یه کم سرعتش رو تند کرد و جلوی پام ایستاد. خواستم که برم سمت دیگه از خیابون که راننده ش پیاده شدو گفت: پریماه خانم چرا سوار نمیشد. ای وای خدایا میلاد بود خجالت زده به سمتش رفتم و گفتم: سلام. ببخشید فکر کردم مزاحمه . جواب سلامم رو داد وفورا سوار شد منم به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. کمی ساکت بودیم که گفت: کار پیدا کردی؟ -نه هر جا میرم به نتیجه نمیرسم . یه لبخند زد و گفت : من کارمند دانشگاه علوم پزشکی ام. اونجا یکی از کارکنان آشپزخونه رفته و به جاش یه کی دیگه رو میخوان استخدام کنن. کمی مکث کرد و گفت: من شما رو معرفی کردم. با شنیدن این خبر اصلا خوشحال نشدم و توی دلم خالی شد و دوباره گذشته به سراغم اومد. من یه روز همین دانشگاه رشته هوشبری قبول شدم اما حتی نتونستم برای ثبت نام برم حالا برای کار کردن اونم به عنوان آشپز برم. توی افکارم بودم که میلاد پرسید: اگه دوست ندارید قبول نکنید ... نمیتونستم غم توی سینه مو برای همه بگم. من با خودم چیکار کردم. من کجا ایستادم... الان ، توی این موقعیت ، هم کار نیاز دارم و هم دوست ندارم با دیدن اون مکان حسرت گذشته از دست رفته ام رو بخورم. فقط ساکت بودم که دوباره گفت: فردا میگم یکی دیگه رو ... نذاشتم حرفش رو تموم کنه و گفتم: کی باید برم؟ من نیاز به این کار نیاز داشتم. تا کی میتونستم پیش ملیکا بمونم و باید یه روز میرفتم، پس باید کار کنم و مستقل باشم. گذشته ام رو باختم ولی آینده ام رو میسازم. با خوشحالی گفت: فردا پیش مدیر سلف میریم اگه مورد قبولشون بودی کارت رو شروع میکنی. کمی مکث کردم و گفتم: از سابقه من خبر دارن؟ -مدیر سلف دوستمه همه چیز رو بهش گفتم. انگارتنهاراهی که دارم همینه. با یه لبخند تصنعی تشکر کردم و چند دقیقه بعد به خونه رسیدیم و وارد خونه شدیم و سریع به سمت سویت خودم رفتم و با چیزایی که خریده بودم یه تهچین گذاشتم. یک ساعت بعدهم ملیکا همراه با یه خانم جوان و دختر بچه 5یا6ساله وارد شدن. از میون حرفاشون فهمیدم که زن و بچه میلاد هستن . در واقع اینجا خونه میلاده و میلاد طبقه پایین زندگی میکنه و ملیکا توی سویت کناری من . چند دقیقه بعد همه بالا اومدن و شیوا و درسا همسر و دختر میلاد به من معرفی شدن و بعد از خوردن شام بعد هم چای و میوه همه بلند شدند و رفتند. شیوا خیلی سرد با من برخورد کرد . انگار از وجود من خوشحال نبود . دلیلش رو نمیدونم منم ته دلم ازش خیلی خوشم نیومد ولی درسا خیلی شبیه ملیکا بود و با من خیلی زود صمیمی شد. بعد از جمع و جور کردن همه چیز به اتاق رفتم و تن خسته ام رو روی تخت پرت کردم . با این همه خستگی من چرا خوابم نمیبره. بلند شدم و به قرص خواب خوردم و بعد از چند دقیقه خوابم برد. جیغ میزدم و بین درختای جنگل میدویدم. -میگیرمت . خندیدم و داد زدم: نمی تونی. بین درخت های جنگل میدویدم و متین هم دنبالم میومد . من سرمست از عشق و متین راضی از وجودم... -وایستا تا تخفیف بخوری. -نمی تونی منو بگیری. -حالا میبینیم. میخندیدم و زیر بارون میدویدم و متین هم دنبالم میکرد. جنگل کم کم تاریک شد . تمام بدنم یخ کرد ترسیدم. برگشتم تا به سمت متین برم اما نبود. داد زدم: متین. جوابم رو نداد.... این پسر کجا رفته. جیغ زدم و صداش کردم. عین دیونه ها تمام جنگل رو به قصد پیدا کردن متین میدویدم. اما انگار نبود. اطرافم خیلی ترسناک بود و من میترسیدم. انقدر دویدم که نفسم بند اومده بود . روی زمین رد خون بود... یعنی متین بود. نه خدای من، تن سردم کرخت تر شد . فورا رد خون رو گرفتم و با ترس و لرز جلو رفتم. با دیدن جسم بی جون بابا که غرق خون روی زمین افتاده بود کنارش نشستم و تکونش دادم. -بلند شو بابا... بابا... چی شده؟ دستی روی شونه ام نشست . برگشتم و متین رو دیدم. -تو کشتیش؟ -نه. خندید، یه خنده ترسناک و هیستریک. ترسیدم و پا به فرار گذاشتم. متین هم به دنبالم میومد و میگفت: وایستا قاتل... تو باید به سزاری کارت برسی. جیغ زدم: من نکشتم. انگار زمین یهو نصف شد و من بین یه پرتگاه بزرگ و متین که داشت به سمتم میومد گیر افتادم. -جلو نیا. اما انگار صدای منو نمی شنید و بهم نزدیک میشد و خندهای هیستریک و ترسناک میکرد. -من نکشتمش. من کاری نکردم.... برو عقب. متین توی یه قدمیم ایستاد و گفت: باید بمیری قاتل... تو قاتلی. -نه ... من قاتل نیستم. قه قه لی سر داد و دوتا دستاش رو روی سینه ام گذاشت و پرتم کرد. با جیغ خفیفی بیدار شدم. تقریبا 5 صبح بود. سریع وضو گرفتم و نماز خوندم. کمی هم برای بابا قرآن خوندم. دیگه خوابم نمیومد و سکوت خونه منو میترسوند. تقریبا ساعت 7 لباس پوشیدم و منتظر شدم ببینم میلاد کی میره که منم با خودش ببره. به همراه میلاد به دانشگاه رفتیم. بعد از صحبت کردن با آقای امینی که مرد بسیار مبادی آداب و مرتبی به نظر میرسید قرار بر این شد که به طور آزمایشی مدتی اونجا کار کنم و اگر از کار من راضی بودند قرارداد ببندیم. آقای امینی تذکرات لازم رو به من داد و من رو تا سلف همراهی کرد. -خانم ها و آقایون ... ایشون خانم پریا کیایی هستن قراره از امروز اینجا کار کنن. تمام افردای که حضور داشتند جوان بودند . رو به خانم میانسال تپل و قد کوتاهی گفت: ایشون مریم خانم آشپز هستند. با اشاره به خانم قد بلند و اخمویی گفت : ایشون هما خانم کمک آشپز. رو به آقای جوان و خوشقیافه گفت: ایشون مهرداد سرآشپز هستند . و رو به دوتا مرد که در حال آبکش کردن برنج بودند گفت: احمد آقا و امین هر دو آشپزند. و رو به چند تا مرد که کنار هم ایستاده بودند کرد گفت: سینا و وحید و نیما هم کمک آشپزند . پسر جوانی در حال ورود بود که آقای احمدی نگاهی بهش انداخت و گفت : و ایشون رستار مسئول تقسیم غذاست. پرسیدم : ومن قراره چیکار کنم ؟ -توهم کارت تقسیم غذاست اما چون قراره یه حقوق کامل بگیری باید کارهای کمک آشپزی رو هم قبل ساعت تقسیم غذا انجام بدی. اما رستار یه کار نیمه وقت داره . رستار دانشجو همین دانشگاهه. چند دقیقه سکوت کرد و گفت: از پسش بر میای؟ فورا گفتم: نگران نباشید بر میام . مهرداد: الان تابستونه و فقط کارمندها میان سر کار و غذای500 نفر رو هر روز آماده میکنیم . اما وقتی کلاس ها شروع بشه هر روز غذای2000نفر رو باید آماده کنیم که از این بیشتر این غذاها رو تو باید تقسیم کنی چونکه بیشتر دانشجوها خانم اند. با تعجب پرسیدم: من تنها باید کار کنم. آقای احمدی گفت : نه مبینا دختر مریم خانم از شروع کلاس ها میاد ولی تو باید از الان به کارمندا سرویس بدی. چند دقیقه مکث کرد و گفت: البته بازم بیشتر کارها با توعه و مبینا فقط کمکت میکنه. - مطمئن باشید از پسش بر میام. لبخندی زد و آشپزخونه رو ترک کرد .منم با مریم خانم رفتم به اتاق رختکن و لباسهام رو بایه روپوش سفید و به پیش بندآبی عوض کردم و یه مقنعه سرمه ای سر کردم. به دستور مهرداد 10کیلو سیب زمینی تا دو ساعت دیگه باید پوست میکندم و خرد میکردم آخه ناهار امروز قیمه بود. سریع دست به کار شدم و سیب زمینی ها رو پوست کندم و خرد کردم .میدونستم این کارش یعنی زهر چشم گرفتن از تازه واردها . اما من 7 سال توی زندان ور دست آشپز بودم و آب دیده شده بودم. انقدر سریع پوست میگرفتم و خرد میکردم که مریم خانم از کنارم رد میشد و آفرین میگفت . سر دو ساعت کارم تموم شد. بعد از پختن غذا من به همرا مریم خانم به سالن رفتیم و مشغول توزیع غذا شدیم. -دختر گلم، باید غذا ها رو به اندازه بریزی. نگاه کن به دست من تا یاد بگیری. مریم خانم زن مهربونی بود و در مورد همه چیز برام توضیح داد. منم با دقت گوش کردم تا به نحو احسنت کار رو انجام بدم. روز اول کارم خوب بود و همه راضی بودن. اما من واقعا خسته شدم. ایرادی نداره من باید تحمل کنم. من ... من آینده ام رو میسازم... *** اوضاع خوب پیش میره هر روز با میلاد ساعت 7:30 دانشگاه میرم و ساعت3تنها برمیگردم . با همکارهام هم رابطه خوبی دارم. همه شون آدماهای خوبی هستن. با رستار خیلی صمیمی شدم چون هم تقریبا هم سنیم و هم اینکه خیلی پسر پاک و نجیبیه. تا یک هفته دیگه کارم سبکه واز هفته بعد 25شهریور کلاسها شروع میشه و بچه های خوابگاه هم میان کار من چند برابر میشه چون هم باید به بچه های خوابگاه شام بدیم وهم ظرفیت غذاها چند برابر میشه و مجبور میشم تا8شب سر کار باشم . الان دو ماهه که کار میکنم و توی حساب پسندازم به اندازه پول پیش یه خونه کوچیک دارم و چند هفته ای هست که تصمیم گرفتم که یه خونه مستقل بگیرم و چند روزیه که دنبال خونه میگردم و امروز یه خونه خوب دیدم یه خونه تک خوابه تو یه آپارتمان 3طبقه که من طبقه دوم خونه گرفتم و خیلی نزدیک به دانشگاهه . قرار داد بستم . باید چندتیکه وسیله برای خونه خودم بخرم. زندگیم داره خوب میشه. همه چیز طبق برنامه پیش میره، کار و خونه که درست شد . فقط دلم... دلم ... ای دل بیچاره من می خوادش .هنوزم میخوامش... چه خنده داره. بعد از هفت سال هنوزم دوستش دارم. آخه چرا از دلم نمیره. چرا؟ هفت سال ندیدمش و زنده موندم... فقط هر روز بیقرار شدم و دم نزدم. وای... وای از این دل که نمی تونه به کسی دیگه فکر کنه. یار بی وفای من... من هنوزم بی تاب اون چشمای زیبای توام. هنوزم دلم برای آغوشت پر میکشه و تو... تو ... حتی نمیدونی که منی هم وجود دارم. اصلا منو یادت مونده. اصلا پریماه رو هنوز میشناسی. یه بسته شیرینی خریدم و یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه ملیکا راه افتادم . ملیکا یه دسته کلید بهم داده بود که نکنه یه وقت پشت در بمونم. کلید انداختم و در رو باز کردم و داخل شدم. صدای بحث میومد به پله ها نزدیک شدم و خواستم بی تفاوت بالا برم . زن و شوهرن الان دعوا میکنن و شب آشتی میکنن . روی پله ها بودم که در خونه میلاد باز شد و شیوا دست درسا رو گرفته بود و وارد حیاط شد و میلاد دنبالش اومد و دست شیوا رو گرفت و گفت: وایستا برات توضیح میدم. من هم چنان پله ها رو بالا میرفتم که با حرف شیوا متوقف شدم تمام دنیا دور سرم چرخید. -برو با پریماه جونت خوش باش . همه بهم تهمت زدن تو هم بزن شیوا جان... اونا که خواهر برادرام بودن بهم رحم نکردن از تو چه توقعی میشه داشت. بغض توی گلوم نشست. -چرا به اون دختر گیر دادی... اون فقط دوست ملیکاست و من فقط کمکش کردم. -هر روز باهم میرید سر کار و اونجا خوش میگذرونید... من میرم که تمام وقت پیش هم باشید... ملیکا هم وارد حیاط شد و گفت: شیوا جون چرا بد برداشت میکنی داداشم فقط قصدش کمک به اون دختر آواره بود. دلخور شدم از اینکه ملیکا به من آواره گفته بود دلخور بودم از اینکه من رو به ریش میلاد بسته بودن. دلخور شدم که چرا همه منو بد میدونن. دلخور شدم که چرا خانوادم منو نخواست. دلخور شدم از بابا... بابا... بابا ببین بعد از تو چی شدم. شدم زن بی رحمی که باباشو کشت . زن بی رحمی که عشقشو نادیده گرفت. شدم زن بی رحمی که داره شوهر کس دیگه ای رو میدزده. شدم زنی که همه دنیاد طردش کردن. با دل شکسته و غرور لگد مال شده وارد سویتم شدم . پاکت شیرینی رو روی اپن گذاشتم و وارد اتاق شدم . همه وسایلم رو داخل چمدونم ریختم و بیرون اومدم . صداشون بیش از حد بالا رفته بود . توی این چند سال آنقدر حرف شنیده بودم که اینا دیگه هیچه. از پله ها پایین اومدم و شیوا همچنان داشت حرف میزد و میلاد و ملیکا سعی میکردن آرومش کنن. اما همچنان میگفت: معلوم نیست صبح تا شب با هم تو اون گورستون چیکار میکنن... پایین پله ها بودم و هنوز متوجه حضور من نشده بودن که آروم گفتم: توی اون گورستون فقط جون میکنم تا مدیون هیچ کسی نباشم . هرسه تاشون به سمت من برگشتن و منو دیدن برای چند لحظه همه ساکت شدن توی بهت به من خیره بودن. من چمدونم رو دستم گرفتم و به سمت در رفتم . که ملیکا جلوی منو گرفت و گفت: نرو عزیزم ... سوءتفاهم شده ... بزار برات توضیح بدم. یه لبخند تلخ زدم و آروم گونه شو بوسیدم و گفتم: شیرینی خریدم اومدم که بگم خونه گرفتم و تاآخر هفته میرم. ملیکا دستم رو گرفت و گفت: نرو . رو به شیوا که با بهت نگام میکرد گفتم: منو برادرهام از خونه شون بیرون کردن اما شوهر تو عین یه برادر بهم کمک کرد ... این کارش ارزش داره با تهمت زدن بهش فقط خودت رو از چشمش میندازی. رو به میلاد ادامه دادم: ببخشید که باعث درد سر شدم... داداش. با دستهای یخ زده و تن سردبه سمت در رفتم و بیرون زدم . توی این شهر من چه غریبانه آواره شدم.من توی کل دنیا غریبم. من حتی پیش خودمم غریبم و خودمو هم نمیشناسم. من کی ام؟ این چند شب رو باید به یه مسافرخانه برم تا آخر هفته خونه خالی بشه و من وسایلم رو ببرم داخل خونه و زندگی مستقلم رو شروع کنم. به یه مسافرخونه رسیدم و فورا داخل شدم و یه اتاق برای سه روز گرفتم. بدون خوردن شام خوابیدم. چه ساده و بدون قرص خوابم برد. انگار هر وقت کسی غرورم رو میشکنه من راحت تر میخوابم. صبح زود به دانشگاه رفتم و توی آشپزخونه مشغول کار شدم .تمام روز رو فقط کار کردم... کار... کار... به چه امید؟... برای کی؟... من مگه آینده ای هم دارم. بعد از تمام شدن کار وقتی داشتم از دانشگاه بیرون میومدم میلاد رو دیدم به سمتش رفتم. -سلام. دستپاچه شد و گفت: سلام... خوبی؟ -ممنون... شما خوبی؟ ملیکا جان خوبه ... -ممنون همه خوبیم... راستش بابت کار دیروز شیوا شرمندم... خودشم خیلی پشیمونه. -ای بابا این چه حرفیه . دشمن تون شرمنده... شما بیشتر از اینا به گردنم حق دارید... با یه حرف به این کوچیکی که ناراحت نمیشم. با کمی خجالت گفت: دیشب کجا بودی ؟ برگرد خونه؟ -مسافرخونه بودم ... زیادی به شما زحمت دادم یه خونه گرفتم و جمعه تحویلش میگیرم. -اگه به خاطر شیواست... حرفش رو تموم نکرده بود که گفتم: نه من دوست داشتم مستقل بشم... یادم بمونه آدرس خونه رو بهتون بدم که به ملیکا بدید. - اگه یه گوشی میگرفتی خودت بهش زنگ میزدی و میگفتی... حداقل تا جمعه برگرد خونه. سری به علامت منفی تکون دادم و یه خداحافظی کوتاه کردم و ازش دور شدم . سر راه یه مقدار خرید کردم و به مسافر خونه برگشتم و شام درست کردم و خوردم. بلاخره این چند روز گذشت و جمعه رسید. روز مستقل شدم. -خسته شدی ملیکا جان ای کاش بتونم جبران کنم. -نه عزیزم این چه حرفیه. روز قبل با ته مونده حساب پسندازم کمی وسایل خریدم و ملیکا هم یه سری وسیله برام آورد و امروز به کمک ملیکا خونه رو چیدم. یه روزی با متین وسایلی رو که خریده بودیم رو توی یه خونه که چندین برابر این خونه بود میچیدیم به این امید که قراره یه زندگی مشترک رو توی اون خونه شروع کنیم. خاطرات... چه راحت میسوزونه تمام قلبم رو و آخرین تکه های وجودم رو خاکستر میکنه ومن داغون رو داغون تر میکنه. -این جا نذارش عزیزم. -خوبه که... -نه اون رو بزار کنار اون مبل. -همین جا خوبه. من به حالت قهر روی یه مبل نشستم و گفتم: تو که به حرف من گوش نمیدی هر کاری دوست داری بکن. نزدیکم شد و گفت:حالا چرا قهر میکنی. جوابش رو ندادم و با سکوت به روبه رو خیره شدم. کنارم نشست و گفت: گفتن که دختربچه نگیر گوش نکردم. سریع به سمتش برگشتم و گفتم: کی گفته؟ ریز خندید و گفت: مهم نیست کی گفته ... مهم اینه که درست گفته. -پرسیدم کی گفته؟ -یکی از دوستام. - دیگه حق نداری با اون دوستت بگردی. خندید و منو بغل کرد و گفت : الان آشتی هستیم. -نه. محکم تر منو بغل کرد و گفت: الان چی ؟ با لجبازی گفتم: نه. قفل دست هاشو دور من بیشتر کرد و من واقعا دردم گرفته بود که گفتم: دردم گرفت. خندید و گفت: تا آشتی نکنی بیشتر فشارت میدم. -نکن دیونه... بدنم کبود میشه. هر چی سعی کردم نتونستم از بغلش بیرون بیام و متین هم هر لحظه فشار دستهاشو بیشتر میکرد دیگه تحمل نداشتم و گفتم: باشه آشتی ...ولم کن دیگه. صورتش رو جلو آورد و گفت: بوسم کن تا ولت کنم. داد زدم : متین دردم گرفت. -تا بوس نکنی ولت نمیکنم. -من اون صورت پشمالو رو نمی بوسم. -اونوقت چرا؟ صورتم رو جمع کردم و گفتم: من از ته ریش بدم و تو هم ته ریش میذاری. خندید و گفت: عوضش بهم میاد. -اصلا بهت نمیاد. -خیلی بهم میاد و خوش تیپ شدم. -نوچ. محکمتر فشارم داد که گفتم: آی... دردم اومد ولم کن. -نوچ. گونه شو بوسیدم و گفتم: حالا دیگه ول کن. متین چند لحظه به من خیره شد دقیقا نمیدونستم وقتی این شکلی بهم خیره میشه چی تو مغزش میگذره. با اعتراض داد زدم: متین... متین حلقه دست هاشو شل کرد و کم کم عقب برد . پهلوهام درد میکرد من فورا لباسم رو بالا زدم ، درست حدس زدم دو طرف پهلوهام قرمز شده بود و مطمئنا تا چند ساعت دیگه کبود میشد . رو به متین گفتم: ببین چی کار کردی؟ سرش رو پایین آورد و پهلوم رو آروم بوسید و گفت: ببخشید . سرس رو بالا آورد و گفت: تو چقدر حساسی. فکر نکنم که تا آخر عمر حتی یه بار بتونم اون جور که دلم میخواد ببوسمت. خندیدم و گفتم: به قول بابا من مثل یه گل لطیفم. متین بلند خندید و خندش طولانی شد که پرسیدم: به چی میخندی؟ هنوز داشت میخندید که گفت: به اعتماد به نفست. یه حالت قهر نشستم و گفتم: برو بابا تو هم دیونه ای. دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت: تو من دیونه کردی. خندیدم و یه ضربه آروم به پیشونیش زدم و گفتم: تقصیر من ننداز از اولشم دیونه بودی. با صدای زنگ به خودم اومدم و به سمت آیفون رفتم . -بله. -غذا تون رو آوردم. رفتم پایین و غذاها رو گرفتم و بالا اومدم و با ملیکا غذا خوردیم . و بعد از ناهار ملیکا سرحرف رو باز کرد. -پریماه جان میخواستم یه موضوعی رو باهات درمیون بزارم... ملیکا کمی مکث کرد و گفت: چه جوری بگم. من که موضوع رو فهمیدم گفتم: چقدر میخوای در مورد اون روز حرف بزنی... باور کن من ناراحت نشدم. شیوا هم یه زنه حق داره نگران زندگی و شوهرش باشه. ملیکا گفت: نه عزیزم حرفم یه چیز دیگست. کمی خیره به چشماش شدم و گفتم: چی میخوای بگی؟ -آقای احمدی رو که میشناسی؟ -اوهوم. -چند سال پیش از خانمش جدا شده و الان دنبال یه دختر خوب میگرده . از وقتی تو رو دیده به میلاد گفته که در مورد ازدواج با تو حرف بزنه. من فقط داشتم با دهن باز نگاهش میکردم. من به ملیکا در مورد متین چیزی نگفته بودم . ای لعنت به من که نگفتم. وای چقدر بد شد من یه زن شوهر دارم که یه نفر نشسته و از من خاستگاری میکنه ومن اصلا این موقعیت رو نمیخواستم. با صدای ملیکا به خودم اومدم: چیکار کنم چی جوابش رو بدم؟ - من... من... -چند روز فکر کن و جواب بده؟ عصبی شدم و داد زدم: نه ... لازم به فکر کردن نیست جواب من منفیه. با تعجب من رو نگاه کرد و گفت: چرا عصبی شدی؟ کمی خودم رو کنترل کردم و گفتم: نمیتونم ازدواج کنم... دوست ندارم . -ولی آقای احمدی مرد خوبیه؟ - میشه در موردش حرفی نزنی. -این حرف آخرته ، نمیخوای بیشتر فکر کنی. با حرص گفتم :نه. -باشه به میلاد میگم جوابت منفیه. با دلخوری بلند شد و گفت: من دیگه برم. -از من ناراحت نشو... وسط حرفم گفت: من برای خودت گفتم... من ازت ناراحت نیستم. در حالی که به سمت در ورودی رفت گفت : ببخشید باعث ناراحتی تو شدم. جلو رفتم و روبهش گفتم: ببخشید که داد زدم. ولی من نمیتوم ازدواج کنم. خندید و بغلم کرد و گفت: ایراد نداره عزیزم انشالله که با یکی بهتر ازدواج کنی. بعد از رفتن ملیکا خیلی خوابم میومد باید میخوابیدم و فردا حتما کارم زیاد بود چون اولین روز شروع سال تحصیلیه... اما خوابم نمی برد.
  12. چمدون ها رو برداشتم و به سمت تاکسی رفتم و توی صندوق گذاشتم و به ترمینال رفتم . یه غم بزرگ توی سینه ام داشت خفه ام میکرد. دلم تنگ بود برای عشقم اما حتی میترسم بهش فکر کنم چه برسه که ببینمش ، با فکر کردن بهش قلبم بی قراری میکنه. چه زود همه دنیام رو باختم. چه زود تمام دنیام از هم پاشید. چه زود... چه زود دنیام... دلم... وجودم نابود شد. من دلم تنگه و هیچ کس حتی به فکرم نیست... آی خدا... منو میبینی... من مگه به جز تو کسی رو دارم. منی که هفت ساله فقط دردهام رو به تو میگم و تو فقط گوش میدی. خدایا برای دردهای من درمان نیست؟ با صدای راننده به خودم اومدم. -خانم ... هی خانم. -بله. -یه ساعته صداتون میکنم... حالتون خوب نیست؟ -حواسم نبود بفرمایید. -رسیدم. -آهان. از تاکسی پیاده شدم و چمدونهام رو که دار و ندارم توش بود رو دنبال خودم میکشوندم.یه بلیط برای شیراز گرفتم.ساعت حرکت برای دو شب بود. من تنها باید این مسیر رو میرفتم. خوبه حالا پرهام کمی پول بهم داد . ساعت تقریبا4 عسر بود و من حتی صبحانه نخورده بودم و بد جور ضعف داشتم. یه ساندویچ گرفتم و با اشتها خوردم. روی یکی از صندلی های ترمینال نشستم این هفت هشت ساعت رو باید سر میکردم تا اتوبوس راهی بشه. آدماهای زیادی در حال عبور و مرور بودن. یعنی اینها هم مثل من مشکل دارن. انقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم چطور ساعت 9 شب شد. با صدایی از افکارم بیرون اومدم. -ببخشید. سرم رو بلند کردم و به پسر جوون کنارم نگاه کردم. -بفرمایید؟ با لبخند گفت: می تونم بشینم. سری تکون دادم که فورا کنارم نشست. -شما کجا میرید؟ حس خوبی بهش نداشتم اما خیلی مودب صحبت میکرد و منم تصمیم گرفتم که فقط دوستانه جوابش رو بدم. -شیراز. با ذوق گفت: چه خوب... منم شیراز میرم. فقط لبخند زدم که دوباره پرسید: کجای شیراز زندگی میکنید؟ -شیراز زندگی نمیکنم... میرم به دیدن دوستم. -دوستتون کجای شیرازه؟ آدرسی رو که ازش داشتم رو به پسر دادم که گفت: نه مسیر من و شما خیلی از هم دوره. توی دلم خدارو شکری گفتم که ادامه داد: من سامیار هستم . -دانشجویی؟ -از کجا فهمیدی؟ با خنده گفتم: از کوله بزرگ و اون همه کتاب توی ساک دستی. خندید و گفت: میشه اسمتون رو بدونم. با لبخند گفتم: پریماه هستم. با لبخند مرموزی گفت: اسمتون بهتون میاد. یه نگاه کجی بهم انداخت و گفت: میتونم یه سوال بپرسم. سری به نشونه مثبت تکون دادم که پرسید: صورتتون چی شده؟ از سوالش جا خوردم و جواب دادم: از پله های خونه پرت شدم. انگار سامیار پسر بدی نبود. تا زمان حرکت با کتاباش منو مشغول کرد و کل مسیر رو همسفرم بود. بد خودش کلی خوراکی آورده بود و کلی خوردیم. تقریبا ظهر بود که به شیراز رسیدم . سامیار شماره تلفن و آدرس خونه اش رو بهم داد که اگه کاری برام پیش اومد بهش خبر بدمو از هم خداحافظی کردیم. یه تاکسی گرفتم و به سمت آدرسی که ازش داشتم حرکت کردم. تو زندان هم بند بودیم یه زن 37 ساله که به جرم حمل مواد مخدر زندان افتاده بود . البته به گفته خودش این فقط یه پاپوش بود از سمت یکی از دانشجوهاش که با استادش سر لج افتاده بود. تقریبا یک سال پیش افتاد زندان و بعد2 ماه همه ماجرا معلوم شد و از زندان آزاد شد . توی اون دو ماه خیلی با هم رفیق شدیم حتی بعد آزاد شدنش چند باری باهام تماس گرفت و آخرین بار هم که 2روز قبل آزادیم با من تماس گرفت آدرس داد که برم ببینمش. -خانم... خانم... با صدای راننده به خودم اومدم و گفتم: بله . -رسیدیم . -بله ... چند دقیقه صبر کنید . از ماشین پیاده شدم و زنگ در خونه رو زدم. یه آقایی در رو باز کرد. -بله. -سلام... با ملیکا خانم کار داشتم. -شما باید پریماه باشید درسته؟ -بله... -بفرمایید داخل ملیکا گفت که قراره دوستش این هفته بیاد... بفرمایید. -ببخشید ... چند لحظه... به سمت تاکسی رفتم و پول تاکسی رو حساب کردم و مرد هم کمکم کرد تا چمدون هام رو داخل بیارم. یه خونه با معماری سنتی بود که وسطش یه حوض بزرگ بود و اطراف حوض پر بود از گلدون هایی با گلهای مختلف. اون طرف حیاط یه عمارت دو طبقه بود وقتی به عمارت نزدیک شدیم از پله ها به طبقه دوم رفتیم .دوتا در ورودی داشت . مرد با دست در سمت راست رو نشون داد و من وارد شدم . یه پذیرایی بزرگ بود به همراه یه آشپزخونه .توی پذیرایی روی مبل نشستم و مرد هم چند دقیقه بعد وارد شد. بعداز حال و احوال گفت: ملیکا خونه نیست چند ساعت دیگه هم نمیاد . اصلا دوست نداشتم با یه مرد تو این خونه به این بزرگی تنها باشم . اما جایی رو نداشتم برم. بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت . پرسیدم: شما همسر ملیکا هستید؟ خندید و گفت : نه من برادر ملیکا م. ببخشید که خودمو معرفی نکردم ... میلاد هستم. پرسیدم: ملیکا کجا رفته؟ درحالی که دوتا شربت و یه سینی شیرینی دستش بود وارد پذیرایی شد و روی عسلی گذاشت و روی یه مبل رو به روی من نشست و گفت: رفته شیرخوارگاه...هفته ای یه روز برای پرستاری از بچه ها میره. یه تعارفی زد و بعد از خوردن شربت و شیرینی رو به من گفت: وسایلتون رو توی اتاق بغل گذاشتم میتونید اونجا استراحت کنید. تمام مدتی که روی مبل نشسته بودم میلاد خیلی به کبودی های صورتم نگاه میکرد و منو معذب میکرد . بعد از خوردن شیرینی و شربت تشکر کردم و بلند شدم به بیرون توی حیاط اومدم و به اتاق سمت چپ رفتم . وارد که شدم یه سویت کامل دیدم یه آشپز خونه کوچیک با همه وسایل و یه حال با یه دست مبل و یه اتاق خواب با همه وسایل . وارد اتاق خواب شدم و در رو بستم و انقدر خسته بودم که بدون عوض کردن لباس هام روی تخت دراز کشیدم و فورا خوابم برد . با صدای گفت و گوی میلاد و ملیکا بیدارشدم . سریع بلند شدم و بیرون رفتم . با دیدن من به سمت من اومد وهمدیگه رو بغل کردیم... چقدر بی تاب بود این دل من... بی تاب یه آغوش پر محبت... محبت از طرف یه دوست ... یکی که درکم کنه... یکی که بهم حق بده... یکی که قضاوتم نکنه... یکی که با اسم قاتل بودنم دوستم داشته باشه... یکی که بهم انگ نزنه...یکی که کتکم نزنه... اون یه نفر ملیکا بود. بعد از حال واحوال پرسید: انتظار داشتم زودتر بیای. صورتت چی شده؟ دستش رو روی صورتم گذاشت و گفت: کی باهات این کار رو کرده؟ چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم که گفت : تا غذا آماده میکنم برو دوش بگیر . سری تکون دادم وبه داخل سویت رفتم و چمدون ها رو باز کردم هر کدوم خاطره ای رو برام یادآوری میکرد. لباس هام که قدیمی و کهنه شده و هیچ کدوم قابل استفاده نیست . فقط جواهرات سر سفره عقد و چندتا عطر و ادکلنی که متین برام خریده بود و چندتا کتاب و چند دست لباس و کفشی رو که متین خریده بود جدا کردم . البته یه دفترچه پسنداز هم که مال بچگیم بود رو هم برداشتم و بقیه رو داخل یکی از چمدونها ریختم و چیزایی که به دردم میخورد رو داخل چمدون دیگری ریختم . توی وسایلم یه تیشرت بود.تیشرت مردنه ای که تمام غم هام رو به یادم آورد. تیشرتی که منو توی رویاهام غرق میکرد وذهنم پر میکشید به روزهای خوش گذشته... من پر میزدم تو آغوش متین و اون نوازشم میکرد.... من غرق لذت بودم و اون بود که منو درک میکرد... من ناز میکردم و عشقم ناز میخرید... من عشوه میومدم و عشقم قربون صدقه ام میرفت. ای کاش تنهام نمیذاشت... گفت فقط دوهفته... اما الان چی... شد هفت سال. مگه نگفت تا چشم بهم بزنی برمیگردم... برگشت اما دیگه کار از کار گذشته بود. چقدر گریه کردم که منم ببر... اما بهم توجه نکرد. ای کاش می فهمید که برای چرا میگم تنهام نذاز. ای کاش... ای کاش... هر چی گفتم اگه میشه نرو، نشنیدی تیشرت متین رو برداشتم و با یه نفس عمیق بوکشیدمش. عطرتش رو وارد ریه هام کردم و پر کشیدم... پر کشیدم به گذشته، پر کشیدم به روزهای قشنگمون. -متین میدونی وقتی بغلم میکنی چی رو دوست دارم؟ خندید و لپم و کشید وگفت: چی رو دوست داری؟ - عطرت رو . محکم بغلم کرد و سرم رو توی سینه اش فشار داد و گفت: پس با خیال راحت تنفسش کن. منم چندتانفس عمیش کشیدم متین منو بیشتر فشار داد من گفتم: گردنم رو شکوندی ولم کن. خندید و منو کمی از خودش دور کرد و گفت: منم عاشق اینم که محکم بغلت کنم و صدای تو رو دربیارم. یه مشتی زدم به بازوش و گفتم : دیونه. من با لبخند بهش خیره شدم و گفتم: متین تیشرتت رو بده به من. -ها... با خنده گفتم: میخوام هر وقت دلم تنگت شدم عطرتت رو نفس بکشم.با دهن باز نگاهم کرد و سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت: مارو باش با زن گرفتنمون. کاملا ازش جدا شدم و دستم رو به کمرم زدم و گفتم: مگه من چشمه؟ لپم رو کشید و گفت: هیچی فقط یه ذره ها... فقط یه کوچولو، کم داری . افتادم به جونش و با مشت با سینه و بازهاش میکوبیدم . و داد میزدم " کی کم داره... هان؟"کمی از خودش دفاع کرد اما وقتی دید نمیتونه از دستم در بره پشتم قرار گرفت ومحکم بغلم کردو دوتا دستام رو محکم گرفت: بس کن بابا. کمی سعی کردم که خودم رو از بین بازوهای قویش بیرون بکشم اما نشد. -ولم کن. آروم روی گردنم رو بوسید و گفت: عجب این عطر تنت منو مست میکنه. دست از لجبازی برداشتم و توی بغلش لم دادم که دستش رو انداخت زیر زانوم و بلندم کردم که فورا دستام رو دور گردنش قفل کردم و بهش چسبیدم. روی بینی م بوسه ای زد و گفت: نترس نمی افتی کوچولو . به سمت تخته سنگ بزرگی که وسط جنگل بود رفت و روش نشست و منو روی پاهاش گذاشت. خواستم از روی پاش بلند شم که محکم منو گرفت و گفت: کجا؟ -پاهات خسته میشه. محکم تر منو به خودش چسبوند و گفت: نمیشه... تو خیلی سبکی. سرم رو روی سینه اش گذاشتم و احن ملتمسانه گفتم: بده دیگه؟ -چی رو؟ -تیشرتت رو...میدی؟ خندید و گفت: به یه شرط... -چی؟ هرچی بگی قبوله. -امشب رو نریم خونه واینجا چادر بزنیم و بخوابیم. -من میترسم . اینجا حیوونهای وحشی داره؟ خندید و گفت: من کنارتم از چی میترسی. شب رو توی چادر گذروندیم و به پگاه زنگ زدم که به بابا بگه من خونه شونم و دنبالم نیاد . آخه بابا اصلا قبول نمیکرد که شب پیش متین بمونم میگفت که هر وقت عروسی گرفتیم میتونی 24ساعته پیش متین باشی .تا صبح توی چادر موندیم و هیچ کدوم خوابمون نمیبرد . متین سرش رو روی پای من گذاشته بود و دراز کشیده بود و منم داشتم موهاشو نوازش میکردم که گفت: خیلی خوب بود اگه یه کلبه وسط جنگل میزدیم و توی جنگل زندگی میکردیم. بلند خندیدم . بلند شد و زل زد بهم و گفت: دوست نداری؟ خنده ام بیشتر شد و متین با لبخند نگاهم میکرد. چند لحظه بعد خودم رو کنترل کردم و گفتم: تو با لباسهای محلی گوسفندها رو مبردی چراگاه و منم شیر گوسفندهارو میدوشیدم و پنیر و کره درست میکردم و نون میپختم... دوباره خندیدم و متین توی تاریکی خیره بهم نگاه میکرد آروم دستم رو گرفت و گفت : نونی که تو بپزی خوردن داره. دستهای منو که توی دستش بود نوازش میکرد کم کم دستهای منو بالا آورد و پشت دستهای منو بوسید و گفت: دایی چطور اجازه میده با این دستهای کوچیک و لطیف کارهای خونه رو انجام بدی اونم خونه به اون بزرگی. دوباره دستهام رو بوسد و گفت: من اجازه نمیدم به سیاه و سفید دست بزنی . خندیدم و گفتم: ولی من خونه داری رو دوست دارم. کلی حرف زدیم و درد و دل کردیم ... چه نقشه هایی کشیدیم... اسم بچه هامون رو انتخاب کردیم. از عشقمون گفتیم انقدر نقشه برای آینده ای که هرگز نیومد کشیدیم که کم کم پلکام سنگین شد و به متین گفتم : خوابم میاد. بدون هیچ حرفی بلند شد و از داخل ماشین یه پتو در آورد و به سمت چادر اومد . پرسیدم: پس از قبل نقشه داشتی. خنده بلندی کردو گفت: نه دیونه ... شبهایی که شیف شبم این رو با خودم میبرم ... همیشه داخل ماشینه. کنارم نشست و پتو رو به من داد و من با غرغر گفتم: بالش ندارم که. روی زمین دراز کشید دستش روباز کرد و گفت: بازوی من بالشتت میشه. شیطونی کردم و با دوتا دست بازوش رو گرفتم و گفتم: بابا عجب بالشتی... چه قدر بزرگه.خندید و دماغم رو کشید و گفت: کم شیطونی کن مگر نه قول نمیدم تا صبح نخورمت. خندیدم و بلند شدم پتو رو روی متین زدم و کنارش دراز کشیدم و یه قسمت از پتو رو روی خودم کشیدم متین به پهلو خوابید وتا من خوابم برد موهام رو نواز میکرد. به خودم که اومدم یک ساعت تیشرت متین توی بغلم بودو صورتم خیس بود. یه بلوز و شلوار برداشتم و به حموم رفتم و بعد یه دوش بیرون اومدم وبعداز خوردن ناهار با ملیکا به گردش رفتیم. به حافظیه و سعدیه هم رفتیم و من درآخر با پولی که پرهام بهم داد چند دست لباس و وسایل مورد نیازم رو خریدم. چند روزی رو باید خونه ملیکا میموندم تا یه کار پیدا میکردم. رو به ملیکا گفتم: من میخوام دنبال کار بگردم. -باشه منم کمکت میکنم. چه کارایی میتونی انجام بدی؟ -میدونی که تحصیلاتم فقط دیپلمه و خیاطی و آشپزی بلدم. -یعنی میخوای توی کارگاه خیاطی یا آشپزخونه کار پیدا کنی؟ -مگه راه دیگه ایم دارم. چند دقیقه سکوت کرد و گفت : به آشناهام میسپرم که اگه کاری پیداشد بهم بگن... به میلاد هم میگم که کمک کنه. -ممنون... ای کاش روزی برسه که جبران کنم. تاخونه کلی حرف زدیم و خندیدیم. خندهای من فقط از سر اجبار بود و برای دلخوشی ملیکا میخندیدم. زندگی من تباه شدست هر کسی جای من بود تا حالا خودکشتی میکرد!!! اما من جرات خودکشی رو نداشتم . وارد خونه شدیم من به سمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسم پایین اومدم. میلاد شام درست کرده بود و داشت سفره رو داخل حیات روی یه تخت پهن میکرد. شالم رو درست کردم و جلو رفتم و گفتم : کمک نمیخوایید؟ @
  13. **** در بزرگی توسط یه سرباز باز شد و من به همراه چند نفر وارد خیابون شدیم. چه آفتاب داغی داره امروز حتی یه پرنده هم پر نمیزنه . حتی یه درختم این اطراف نیست. آفتاب تیز تا مغز استخوان آدم رو می سوزونه. . کنار در ایستادم دیروز پرهام قول داده بود که بیاد دنبالم... نگاهی به اطراف کردم اما پرهام نیومده پس نیومده حتما هانیه جون نذاشته که بیاد ... البته مطمئنم که پریناز هم الان تو گروه هانیه ست مخالفه با پرهام. چه انتظاری دارم... اینکه بلند بشن و بیان پیشواز من... منی که تمام خانواده رو از هم پاشیدم. کمرشون رو شکستم. زندگی خودم چی؟ من چی؟ من باختم ... به دنیا باختم. بهترین سالهای عمرم رو باختم و دم نزدم. بهترین روزهای عمرم رو باختم و دم نزدم. عشقم رو باختم دم نزدم. دار و ندارم رو باختم دم نزدم. تو این چند سال تنها کسی که به دیدنم میومد پرهام بود به بقیه حق میدادم که دوست نداشته باشن منو ببینن. منم اگه جای اونا بودم همین کار رو میکردم. میدونم که چقدر از من متنفرن و حق دارن. چقدر دوست دارن سر به تنم نباشه و حق دارن. چقدر دوست دارن که از هستی ساقط بشم و حق دارن. اصلا همه حق درن الا من. چند دقیقه ای ایستادم اما نیومد این آفتاب هم اذیتم میکنه و پوست حساسم رو میسوزونه. تصمیم گرفتم که تا یه جاهایی رو پیاده برم... شاید توی راه پرهام رو دیدم. راه افتادم و جاده رو طی میکردم وافکارم فقط درگیر چند سال زندگی تلف شدم بود جوونی به باد رفته ام.تحصیلاتی که تا الان میتونستم تکمیل کنم و نشد. زندگی مشترکی که تا الان میتونست ثمر هم داسته باشه اما نشد. زندگی تلخی که برای همه خانواده رغم زدم. آخه خدایا چرا منو خلق کردی؟ چرا منو مایه عذاب خانوادم قرار دادی؟ چرا من؟ چرا من باعث از بین رفتن عشق بین خانوادم شدم؟ توی افکار خودم غرق بودم چندتا ماشین از کنارم رد شدن و بوق زدن که سوار شم اما سوار نشدم . پرهام گفته بود که با BMW مشکی میاد دنبالم تقریبا دوساعتی رو راه رفتم. که یه BMW مشکی جلوی پام ایستاد بدون هیچ حرفی سوار شدم و زیر لب به پرهام سلام کردم. ولی پرهام در عوض سلام من شروع کرد به دعوا کردن: کجا میرفتی؟چرا چند دقیقه صبر نکردی بیام دنبالت؟ همش یه ربع دیر اومدم . الان دوساعته دارم دنبالت میگردم . فقط به حرفاش گوش دادم . دیگه پوستم کلفت شده بود اصلا هیچ حرفی بهم برنمیخورد آنقدر حرف شنیده بودم و کتک خورده بودم که دیگه به هیچ چیزی واکنش نشون نمیدادم. بعد از کمی دعوا کردن و قر زدن ساکت شد . خیلی وقته عادت دارم که حق رو به دیگران بدم و از خودم دفاع نکنم. من... من... چرا باید از خودم دفاع کنم وقتی که بدترین کار رو انجام دادم و باعث نابودی همه شدم. پرهام داد میزد و من گوش میدادم بلاخره آروم شد و چیزی نگفت وارد شهر که شدیم پرسیدم: منو کجا میبری؟ -خونه مون. خونسرد گفتم: نمیام... منو ببر یه هتل یا یه مسافر خونه ای چیزی. پوزخند زد و گفت: دیگه چی ... انقدر بی غیرتم که خواهرم تو شهری که من خونه م اونجاست بره هتل. انگار همه دنیا ازم طلب داشت انگار به همه بدهکارم ... آره من به همه بدهکارم. باشه دنیا تو بچرخ و منم میچرخم. من که میدونم تو منو زیر چرخ دندهات نابود میکنی و من حتی حق اعتراض ندارم. حوصله بحث رو نداشتم ولی گفتم: اگه بیام خونه ت و زنت یا هر کس دیگه ای چیزی بهم بگه یا بهم انگ بچسبونه میزارم میرم ... فهمیدی. چیزی نگفت و راه خونه رو در پیش گرفت.میدونستم طلب کارانه حرف زدم و ناراحتش کردم اما منم حق داشتم. من اندازه هفت سال تنهایی و خفت کشیدن حق دارم. منم باید یه جاهای طلب کار بشم . منم باید یه جاهای حق داشته باشم... ولی نه من ... من فقط یه موجود اضافه ام که خانوادش اجازه حرف زدنم بهش ندادن و فقط بهش انگ چشبوندن. دل خسته من کم نیار... تحمل کن... شاید یه روز تونستی همه چیز رو درست کنی و خاطرات رو دوباره زنده کنی . در پارکینگ رو باز کرد و وارد شدیم . پشت سرش راه افتادم و وارد ساختمان وسط محوطه شدم یه خونه سفید بزرگ وسط یه حیاط . خونه شون رو عوض کرده بودن حتما با سهمم ارثی که از بابا برده بود این خونه زیبا رو گرفته. از پله ها بالا رفت و منم دنبالش رفتم و وارد خونه شدیم. هانیه که داخل آشپز خونه بود با دیدن من شوکه شد ولی چیزی نگفت. من بدون هیچ حرفی پشت سر پرهام میرفتم و حتی سلامی هم به هانیه ندادم. هانیه توی اون ماجرا هیزم کش معرکه بود و منو خیلی اذیت کرده بود من حتی طاقت نگاه کردن بهش رو نداشتم... چه زخم زبون ها و کتک های از این زن نکشیدم. هه... هانیه هم حق داشت. اونا که از دل پر درد من خبر نداشتن، داشتن؟ پرهام یکی از اتاق های طبقه پایین رو به من نشون داد و گفت: میتونی اونجا استراحت کنی . خودش به سمت هانیه رفت و منم به سمت اتاق رفتم و یه ساک که همراهم بود گوشه اتاق پرت کردم و روی تخت دراز کشیدم. صداشون به وضوح به گوشم میرسید. -پرهام این اینجا چیکار میکنه؟ -خواهرمه... جایی رو نداره تا تکلیفش معلوم بشه همین جا میمونه. -چه تکلیفی عزیزمن ... اون یه مریضه اگه شبی نیمه شبی.... - بس کن همین که گفتم تا یه جای مناسب پیدا کنه اینجا میمونه. -ولی... -بهت گفته باشم ... سر به سرش نمیزاری حتی باهاش حرف نمیزنی!!! به کسی هم نمیگی که اومده اینجا... فهمیدی؟؟؟ صدای جیغ هانیه به وضوح به گوش میرسید: این زنیکه نباید این جا بمونه. من نمیذارم. -خفه شو هانیه. نبینم دهن به دهنش بذاری . در ضمن حق نداری به کسی خبر بدی که این جاست. -این اینجا بمونه من میرم. -هری... راه باز . گمشو برو. هانیه با صدای بلند گریه میکردو پرهام رو فحش میداد و لعنتش میکرد. به هانیه حق میدادم اصلا همه حق داشتن به جز من . منم اگه جای اون بودم همین حرفا رو میزدم . دوست نداشتم با پرهام لج کنم میدونم چقدر بابت دونستن راز به این بزرگی و مخفی نگه داشتنش چقدر زجر کشیده . توی این 7 سال هم خیلی شکسته شده انگار 20 سال پیرتر شده. پس به این حرفا نباید اهمیت میدادم. من باید قوی باشم. من که بدتر از اینها رو شنیدم و دم نزدم الانم خفه میشم و اعتراضی نمیکنم. با یه سینی وارد اتاق شد و گذاشتش رو میز آرایش و گفت:ناهارت رو بخور بعد برو یه دوش بگیر . سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و پرهام بیرون رفت. کمی از غذا رو خوردم . یه چیزی روی قلبم سنگینی میکرد. سرم هم درد میکرد. انگار تمام سرم ورم کرده بود . یه مسکن خوردم و بعد از دوش گرفتن، خوابیدم . دستی روی موهام نشسته بود و داشت نوازشم میکرد اصلا خاطره خوبی از این موضوع نداشتم ... من بدترین خاطره ها رو از نوازش هام داشتم. من اون موقع فقط هیجده سالم بود و بدترین چیزها رو تجربه کردم. وحشت زده بلند شدم و نشستم هنوز گیج بودم که گفت: آروم باش ... نمیخواستم بیدارت کنم ... فقط بهش نگاه کردم . زل زدم به چشمای خوشگلش... من چقدر دلم براش تنگ شده بود. اندازه هفت سال نه هفصد سال دلتنگش بودم.پگاه بود پگاه من... وای چقدر دلم براش تنگ شده بود... چقدر عوض شده بود!!! خیلی تپل مپل شده بود . انگار یه لحظه تمام غم هام فراموشم شد و فقط بهش زل زده بودم و غرق نگاهش بودم. سریع منو توی بغل گرفت و منم اونو بغل کردم . بغلش بهم آرامش داد و منو یاد روزهای خوش کودکی و نوجونی می انداخت. من چقدر این دختر رو دوست داشتم.محکم به خودم فشارش دادم که یه چیزی به شکمم خورد پگاه رو از خودم دور کردم . خندیدم و دستم رو روی شکمش گذاشتم وگفتم: داری مامان میشی؟ خندید و سر تکون داد منم فقط شکمش رو نوازش کردم وگفتم: پرهام نگفت ازدواج کردی ؟ ته دلم لرزید نکنه با امیرعلی ازدواج نکرده که پرهام خبرش رو نداده.از بین ما دوتا حداقل باید یه نفر خوشبخت میشد. نه خدای من... داغون میشم اگه امیر و پگاه به هم نرسیده باشن. اون همه شور و اشتیاق بینشون و اون همه عشق... خدای من . سریع پرسیدم: با امیر ازدواج کردی؟ لبخند زد و گفت:آره ... بابا بهت نگفت که قصه نخوری. بعد ار هفت سال غم یه شادی توی دلم نشست و با لبخند گفتم: این که خبر خوبیه. -اوهوم. -کی عروسی کردی ؟ -چهار سال پیش در واقع سال آخر دانشگاهم ازدواج کردیم. -سرکار میری؟ -الان که مرخصی دارم ولی قبلا توی یه مرکز توان بخشی با یه گروه کار میکردم من تنها فیزیوتراپ اونجا بودم الانم یکی جای من رفته. دستم رو نوازش وار روی شکمش کشیدم و گفتم: چند ماهته؟ دستش رو روی دست من که داشتم شکمش رو لمس میکردم گذاشت و گفت: هشت ماه... چقدر سوال میکنی... بزار بغلت کنم... دلم برات تنگ شده عمه کوچولو. توی این چند سال تا به حال اینقدر خوشحال نبودم و دوباره بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم : دلم برای همه تنگ شده. تمام عسر رو با پگاه حرف زدیم و خندیدیم و گریه کردیم. اون از خوشبختیش با امیر گفت و منم از روزهای زندانم گفتم. چندباری خواستم در باره متین بپرسم اما این دل من ترسید. ترسید از اینکه یکی رو جای من توی زندگیش داشته باشه... البته متین هم حق داشت اما... دل یه عاشق این چیزها حالیش نیست. شام رو با پگاه خوردیم وبعد از شام کلی حرف زدیم هر چقدر اصرار کردم شب پیشم بمونه نموند... ولی قرار شد فردا با هم بریم خرید . شب با هزار فکر خوابیدم وصبح زود بیدارشدم و از خونه زدم بیرون و کمی کوچه خیابون ها رو گشتم... البته چون هیچ پولی نداشتم فقط اطراف خونه چرخ زدم و تقریبا ظهر به خونه پرهام برگشتم. تهران عوض شده بود خیلی زیاد عوض شده بود . آدم هاشم عوض شدن. من تنها زیر آفتاب داغ قدم میزدم و فکرم پر میزد به سالهای خوش زندگیم. چه روزهایی رو با برادرهام و خواهرم داشتم . چقدر منو دوست داشتن. عمه هم همیشه قربون صدقه ام میرفت... نمیدونم چی شد . چی شد؟ راستی چی شد که زندگیمون بهم ریخت. اگه کسی به حرفم گوش میداد و کمکم میکرد این جوری نمیشد. اگه خواهر و برادرهام یه کم از پول جدا میشدن و به من توجه میکردن الان من این طوری نبودم، بودم؟ من توی اوج جوونی پیر شدم. من تو اوج جونی شکستم و از خانواده طرد شدم. توی افکارم غرق بودم که خودم رو جلوی خونه پرهام دیدم. اصلا دلم نمیخواد خونه پرهام بمونم اما چه کنم که نه پول دارم و نه کار پس تا پیدا کردن یه کار باید صبر کنم. کلید رو توی در چرخوندم و وارد حیاط که شدم صدای دادوبیداد میومد درست صدا رو تشخیص نمیدادم... وارد حال شدم و پریناز درست رو به روی من بود و پشتش به من و منو نمیدید . داشت سر پرهام داد میزد: چرا آوردیش خونت ... میخوای چی رو ثابت کنی... فهمیدیم دل رحمی...ما ها همه بد تو خوب...یادت رفته چیکار کرده؟ هان پرهام... با توام... پرهام فقط به من نگاه میکرد و پریناز هم متوجه حضور من نشد و دوباره ادامه داد: عمه گفته به این چشم سفید بگید طلاق ش رو بیاد بگیره و پسر منو دوباره هوایی نکنه... پرهام سرش رو پایین انداخت . گمون کنم از نگاه کردن به چشمام خجالت کشید. آروم گفت: پریناز اونم خواهرمونه... اون موقع بچه بود. پریناز با جیغ گفت: د خوش غیرت ... اون عوضی بابات رو کشته و ازش دفاع میکنی. با حرفش تمام دنیا دور سرم چرخید. من ... من... پدرم رو با تمام بی رحمی کشتم. من همه رو نابود کردم اینو از موهای سفید شده پرهام و دستای لرزون پریناز و قرص های هر شب خودم میتونستم بفهمم. لعنتی... دنیا چرا باهام بازی کردی؟ چرا منو قاتل کردی؟ چند قدمی به سمت پرهام رفت و آرومترگفت: بهش یه پولی میدیم تا گورش رو گم کنه...اگه کسی بفهمه اینجاست آبرومون میره...پوریا قسم خورده که خونش رو میریزه ... خودت دکش کن بزار بره و این شر بخوابه. عصبی بودم نه از پریناز از پرهام که برای حفظ آبروی خانواده منو قربانی کرد... من خودم خواستم... نه من خواستم که این قضیه یه قربانی بده . با قدم های بلندو دلی شکسته به سمت اتاقم رفتم و ساک گوشه اتاق رو برداشتم و وسایلم رو توش ریختم و بیرون اومدم که پریناز جلو راهم رو گرفت. چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم برای بغل کردن های بی ریا و مادرانه اش تنگ شده بود... چقدر دلم میخواست توی بغلش های های گریه کنم و بگم که منو ببخش بابت اشتباهم... اما کدوم اشتباه... اشتباهی که دنیام باهاش نابود شد و پشت خانواده شکست. -پریناز با چونه ای لرزون لب زد: جوری برو که سایه ت رو هم نبینیم. بدون هیچ حرفی راهم رو ادامه دادم. دستم رو گرفت و یه کارت عابر بانک داخل دستم گذاشت و گفت: اینم از سهم ارثت از مامان که از فروش اون خونه باغ بهت رسیده ... یه پوزخند زد و ادامه داد: به خاطر قتل بابا هیچی از بابا بهت نرسید. چه راحت منو قاتل صدا میکرد... کسی که منو بزرگ کرده چه راحت منو میشکنه. اونی که طاقت گریه منو نداشت چه راحت بغض توی گلوم میکاره. دیگه نمیتونستم ساکت شم و گفتم: تقصیر خودش بود ... بابا حرص منو درآورد و من فقط... از یاد آوری مرگ باباهم حالم بد میشد ... بابا برام پدر و مادر بود . اما اون حادثه یا بهتر بگم اون بیماری باعث شد من به اینجا برسم به جایی که پدرم رو بکشم. چرا.... چرا هیچ کس قبول نکرد که اون بیماری میتونه خطر ناک باشه. چرا هیچ کس کمکی نکرد... تا نابود بشم ، تا خورد بشم و عشقم حتی یه بار توی هفت سال سراغم نیاد. پریناز یقه منو گرفت و محکم منو به دیوار چسبوند وبا حرص گفت: لیاقت فوش و حرف رو هم نداری!!! از زندگی ما گم شو بیرون. پرهام سعی میکرد دستهای پریناز رو جدا کنه اما پریناز گلوی منو فشارداد و با عصبانیت داد زد: این دفعه کی رو میخوای بکشی. گم شو برو از زندگیمون بیرون. پرهام دستش رو جدا کرد و منم فورا به سمت در ورودی رفتم و وارد حیاط شدم و پرهام دنبال من میومد و گفت : بزار برسونمت یه هتل ... صبر کن باید باهات حرف بزنم. به سمتش برگشتم و گفتم: اگه از اول راستش رو میگفتم الان با من این طوری نمیکردن. -تو نباید بگی ... آبروی ما در خطره ...تو نباید چیزی بگی میفهمی... -خیالت راحت اگه قرار به گفتن بود 7سال زندان رو تحمل نمیکردم. برگشتم و کارت رو به پرهام دادم و گفتم: برو داخل نذار بفهمن قضیه چیه ... اینم بده به پریناز و بگو وقف بابا کنه و به عمه بگه... حرف تلخی بود ولی باید میگفتم و عمل میکردم. من باید از گذشته میبریدم و دیگه به هیچ کدومشون رو نمیدیم. با تلخترین حالت گفتم: بگو که متین عمرا منو ببینه... حتی نمیذارم سایه منو هم ببینه. از گفتن اسمش هم قلبم تند میزد هنوزم مشتاق دیدنشم . مشتاق دیدن شوهری که از هفت سال زندگی مشترک فقط دوماه کنار هم بودیم اما به خاطر خودش باید جدایی رو قبول میکردم... به خاطر خانواده و غرور مرد رویاهام باید جدایی رو قبول میکردم. چه راحت شوهرم برام مرد رویاهام شد. پرهام یه مقدار پول بهم داد و من توی بغلش فشردو بوسید . با لبخند تصنعی گفت : خودت برو یه هتل منم شب میام دیدنت. سری تکون دادم وازش جدا شدم و به سمت در حرکت کردم. در رو باز کردم . شوکه شدم !!! اینا دیگه از کجا خبر دار شدن . پوریا جلو اومد منم داشتم عقب عقب میرفتم... انگار بعد از اون حادثه همه پیر شدن پوریا وپارسا هم شکسته شدن پوریا چشماش کاسه خون بود و عصبانی بود و هر آن ممکن بود این آتشفشان فوران کنه . عقب عقب رفتم و به برادری که یه روزی قول داد که اگه همه دنیا ضد من باشن کنارمه نگاه کردم. الان که همه دنیا ضد منن برادرم هم دشمن تر از همه ست. با بدنی لرزون عقب میرفتم و اون با چشمای سرخ شده از عصبانیت جلو میومد. یه آن خیز برداشت و یقه منو گرفت و از زمین بلندم کرد و گفت: میکشمت. چشم هام پراز اشک شد بعد از هفت سال بغضم شکست من که قسم خوردم... قسم خاک مامان و بابا رو خوردم که گریه نکنم. بلاخره کم آوردم... سعی کردم اشکهام رو پس بزنم امانشد و صورتم خیس شد. منو محکم رو زمین پرت کرد و شروع کرد با مشت ولگد به شکم و پهلو هام زدن و فوش دادن و بد وبیراه گفتن. من اصلا صدام در نمیومد و پارسا دورتر از ما وایستاده بود و نگاه میکرد انگار راضی بود... از اینکه دارم کتک میخورم . من زیر پاهای پوریا جون میدادم و دم نمیزدم. دم نمیزدم که نره... این آبروی لعنتی به باد نره. من کتک میخوردم و پارسا کیف میکرد. من کتک میخوردم و پریناز به فکر پوریا بود. من جون میدادم و پرهام دم نمیزد. پریناز جلو اومده بود و پوریا رو میکشید عقب و یه بند میگفت: حرص نخور داداش... نزنش لیاقت کتک زدن نداره...زبونم لال سکته میکنی... حرص نخور. تنها کسی که سعی میکرد من نجات بده پرهام بود . ولی پوریا همچنان کتکم میزد و این دفعه نشست بود روی شکمم و با مشت محکم به صورتم دو سه تا ضربه زد . بدنم سر شده بود و ضرباتش رو حس نمیکردم. دیگه برام مهم نبود... چرا باید مهم باشه. اصلا من چرا زنده ام. پریناز به زور کشیدش کنار و روی پله ها نشوندش و یه لیوان آب داد دستش و داشت شونه هاشو ماساژ میداد و قربون صدقه اش میرفت و منو لعن و نفرین میکرد. خودم رو ازروی زمین جمع و جور کردم و به زور نشستم. پارسا اومد طرفم که فورا خودم رو جمع کردم که منو نزنه . به خدا دیگه طاقت نداشتم. بازوی درد ناکم رو گرفت و تن بی جونم رو بلند کرد و کشون کشون به سمت خونه برد و گفت: همه بیایدداخل کارتون دارم. وارد خونه شد و من رو پرت کرد روی سرامیک های پذیرایی و خودش روی یه مبل نشست همه داخل شدند و روی مبلها نشستن. منم به زور تن خرد و دردناکم رو بلند کردم و روی یه صندلی نشستم. پارسا شروع کرد: چی میخوای؟ برای چی گورت رو گم نکردی؟ غم داشتم... بغض داشتم. این ها همون برادرهایی هستن که اداعای دوست داشتن میکردن و همونایی که یه زمانی تکیه گاهم بودن. همونایی که طاقت دیدن اشکهای منو نداشتن . نه امکان نداره... اون روزها گذشته. اون آدما دیگه وجود ندارن. با بغض گفتم:من از شماها چیزی نمیخوام . پارسا داد زد: پس چرا بعد آزادیت اومدی پیش پرهام چرا گورت رو گم نکردی؟ بلند شدم و راه افتادم سمت در که داد زد : دارم باهت حرف میزنم. -من حرفی ندارم. -نمیخوام بعد هفت سال دوباره سوژه فامیل و آشنا بشیم. من قسم خورده بودم چیزی نگم . پس در برابر همه چیز سکوت میکردم و دم نمیزدم.خفه می شدم و دم نمیزدم. کتک میخوردم و دم نمیزدم ... من که هفت سال دم نزدم اینم روش. دوباره گفت: برو هر شهری که دوست داری فقط تهران نمون... برو هرجا که خواستی منم اندازه خرید یه خونه کوچیک کمکت میکنم ... بعد از اونم خودت باید کار کنی و خرج خودت رو بدی. -اگه نرم؟ این جمله رو برای در آوردن حرص پارسا گفتم ولی قصد منم رفتن بود .من دیگه تحمل اینجا موندن و زخم خوردن رو نداشتم. من دیگه ظرفیت نداشتم ... نداشتم. پارسا با خونسردی بلند شد اومد سمتم و ناگهان یه سیلی زد به صورتم. روی زمین پرت شدم هیچ کس تکون نخورد.... با آخرین توان منو خرد کرد. من دیگه نیستم. خدایا من دیگه طاقت ندارم. پارسا نشست کنارم و با تحقیر گفت: اگه نری به روح بابا میکشمت. تمام صورتم رو اشک گرفت دستش رو جلو آورد و اشکام رو کنار زد و گفت: لعنتی برو... برو بذار فقط خاطرات خوبت برامون بمونه. اشکام شدت گرفت و هق میزدم که پارسا پشت دستش رو روی صورتم کشید وبد چشمای سرخ گفت: بابا یه روزی قسمم داد نذارم حتی چشمات خیس بشه... تو... لعنتی... تو کاری کردی که همه مون داغون بشیم. به حرفهای پارسا گوش میدادم و دوست داشتم بغلش کنم و بگم غلط کردم... اما... جلوی اشکام رو گرفتم و بلند شدم و رو به پارسا گفتم : وسایلم رو میخوام. با سردترین لحن گفت: تو زیر زمینه خونه باغه میتونی به پگاه بگی برات بیاردش. پس پگاه خونه ما زندگی میکنه . از خونه که داشتم بیرون میومدم گفتم: من احتیاجی به صدقه ندارم همین امروز میرم. با درد از خونه بیرون اومدم... نه با درد تن با درد دل... با دل شکسته و خرد شده. با روحی آسیب دیده. با تنی رنجور تمام دنیام رو میذارم و میرم. ای کاش میشد حداقل منو بغل میکردن... حسرت ... حسرت بغلشون و بوس کردنشون تا دنیا دنیاست توی دلم میمونه. یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه باغ رفتم . زنگ در رو زدم خاطرات از جلوی چشمم رد میشدن . تمام کودکی و نوجوانی، تمام روزهای خوبی که با خانواده ام و با خواهر زاده و بردار زادهام این جا گذروندیم. چه روزهایی بود. چقدر زود گذشت و فقط حسرتش به دلم موند. پگاه در رو زد اما من داخل نرفتم چند دقیقه بعد صدایی گفت: چی میخوای. از سیلی پارسا چشمم کاملا باد کرده بود و جایی رو نمیدیدم با چشم سالمم نگاهش کردم خودش بود امیرعلی چقدر دلم هواش رو کرده بود چقدر عوض شده. مرد شده... چقدر بابا شدن بهش میاد. چقدر خوبه که حداقل امیر و پگاه خوشبختن. دلم میخواست مثل قدیما بغلم کنه. خیلی سرد و خشک گفتم: اومدم وسایلم رو ببرم . -الان برات میارم. به داخل رفت و در رو بست و چند دقیقه بعد با دوتا چمدون برگشت. چمدون ها رو پشت در گذاشت و گفت: به سلامت. حق داشت امیرم حق داشت... پی حق من چی؟
  14. صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. -الو. -سلام دختر خوشگلم. با صدای خواب آلود گفتم: سلام بابایی. -خوبی؟خواب بودی؟ -مرسی... آره تازه بیدار شدم. -نمی خوای بیای خونه، دل بابایی برات تنگ شده. بابا رو دو روز بود ندیده بودم و منم دلتنگش بودم. -چرا میام. فقط متین خوابه بیدار شد میام. -نه نه من میام اونجا یه سری هم فرحناز بزنم. میدونستم بابا خیلی حساسه و عصبی میشه از اینکه من و متین امشب رو تنها بودیم. با عجله گفتم: نه عمه... آهان عمه داره میره بیرون... یعنی رفته صبح زود رفته بیرون من خودم میام خونه. -حالت خوبه؟ چرا این طوری حرف میزنی. -آره بابا خوبم. امروز نرو شرکت تا بیام ناهار رو باهم میخوریم. -کار زیاد دارم نمی تونم بمونم. تو زود بیا خونه و ناهار درست کن منم تا ظهر خودم رو میرسونم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چشم. -بی بلا.... کاری نداری؟ -نه دیگه بابایی. -خدانگهدار نفسم. -خداحافظ بابا جونم. گوشی رو قطع کردم و یه نگاه به ساعت انداختم تقریبا هفت بود. از اتاق بیرون اومدم و به آشپز خونه رفتم و صبحونه آماده کردم و به بالا برگشتم و به اتاق عمه رفتم. متین روی تخت خوابیده بود و توی خواب زیباتر بود. جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم . تمام اتاق پر بود از عطر تلخش و من عجیب بین همه تلخی شیرینم. دستم رو داخل موهای شوهرم کشیدم. شوهرم... شوهر... همسر... متین... اصلا باورم نمیشه سه روز دیگه متین شوهر من میشه . فکر کردن بهش هم قشنگه. دستم رو داخل موهاش میکشیدم و توی دلم قربون صدقه اون همه خوبی و مهربونی و زیبایی میرفتم. تکونی خورد که صداش کردم. -متین... متین جان... بیدارشو دیرت میشه ها. چشماش رو باز کرد و به چشمام زل زد. -سلام . با لبخند جواب دادم: علیک سلام... صبحت بخیر... بلند شو که دیرت میشه ها. خیره توی چشمام گفت: هنوز خوابم میاد... بزار بخوابم. -آخه دیرت میشه...تازه باید منو برسونی خونه. خندید و پتو رو باز کرد و گفت: پس یه کم توی بغلم بخواب که انرژی بگیرم. -لوس نشو. یه اخم کرد که گفتم: بهت نمیاد . -چی؟ -اخم. یه نیشگون از بازوم گرفت و گفت: بخواب دیگه. -نکن احمق کبود میشه. قیافه اش رو مظلوم کرد که دلم براش سوخت و بهش نزدیک شدم و گفتم: فقط چند لحظه. -مرسی عشقم. آروم نزدیکش شدم و کنارش دراز کشیدم . معذب بودم اما متین این حرفا حالیش نبود. نزدیکم شد و منو محکم بغل کردو گفت: عاشقتم. جوابش فقط لبخند بود. چند دقیقه توی بغلش بودم و متین منو محکم به خودش فشرده بود و هیچی نمیگفت. بینمون سکوت بود و عشق. بعد از یه ربع لب باز کردم و گفتم: بس نیست؟ خندید و منو بیشتر فشار داد و گفت: نه. -دیر میشه. -فقط یه کم دیگه. -بشه. آروم بوسه ای روی گونه ام زد و گفت: چه روز دلچسبیه. -اوهوم. شیطون شد و گفت: تو هم دوست داری. -چیرو؟ -بغل منو. راستش آره دوست داشتم اما به متین نمیشه راستش رو گفت و نمیشه دلش رو هم شکوند با احتیاط گفتم: خوبه. منو بیشتر فشار داد و گفت: چرا این روزها دیر میگذره؟ چیزی نگفتم و دو دقیقه بعد متین دستش رو از دور کمرم برداشت و گفت: بریم. بعد از خوردن صبحونه متین منو رسوند خونه و خودش به بیمارستان رفت. *** -با اجازه بابا ...بله. همه شروع کردن به دست زدن و عاقد هم خطبه عقد رو خوند. بعد تموم شدن خطبه عقد دوباره صدای دست زدن بلند شد و متین خیلی آروم دست منو توی دستش گرفت و حلقه رو وارد انگشتم کرد و بوس کوچیک روی پیشونی من زد. من هم حلقه رو وارد انگشت متین کردم. برای لحظه ای به صورت متین خیره شدم و بهش لبخند زدم. از من خوشبخت تر توی دنیا وجود نداره. مرد رویاهام دیگه مرد رویا نیست بلکه مرد زندگیمه. من با تمام وجود دوستش دارم. نگاهم رو به حلقه ام دوختم. چه سریع تموم شد و من و مرد این روزهام مال هم شدیم. عمه میگه سر عقد هر چی از خدا بخوای بهت میده منم فقط دعا کردم همه عاشقا بهم برسن. مرد معطر تلخ من... من چقدر این تلخی رو هم دوست دارم. من دیونه این مردم. از افکارم فاصله گرفتم و به تبریکات اطرافیان پاسخ میدادم و ازشون تشکر کردم. عمه و بابا جلو اومدن و ما رو بوسیدن و هر کدوم کادوهاشون رو به ما دادن و رفتن اینبار تک تک مهمونا جلو میومدن و تبریک میگفتن و کادو میدادن . جشن عقد رو با حضور 200مهمون توی باغ مامان گرفتیم. توی پذیرایی سفره عقد رو چیدن و محوطه باغ رو برای مهمون ها آماده کردن. بعد از کادو دادن همه افراد حاضر پذیرایی رو ترک کردن و فقط چند نفری موندن. متین به نیم رخ من زل زده بود کمی فضا خلوت شده بود میتونستیم چند کلمه حرف بزنیم. سفره عقد گوشه پذیرایی بود و کاناپه ای که منو متین روش نشسته بودیم از داخل نشیمن و آشپزخونه دید نداشت. متین به من نزدیک شد و دستش رو گذاشت زیر چونه ش و به من خیره شد . منم صورتم رو به سمتش برگردوندم و با یه لبخند گفتم: به چی این شکلی خیره شدی؟ -به زنم. از جوابش خوشم اومد از اینکه هنوز یه ساعت نگذشته آنقدر حس تملک به من داره . منم بهش خیره نگاه میکردم. متین با کت شلوار سرمه ای با یه بلوز آسمانی واقعا خوش تیپ شده بود و منم با یه لباس زرشکی دنباله دار دامن ماهی و آستین های بلند داشت و فقط کمی از قسمت بالایی سینه ام دیده می شد. من اصلا مدل این لباس رو دوست نداشتم این انتخاب متین بود لباس شیک و سادهای بود و تنها کاری که روش انجام شده بود گلهای روی سینه اش بود با یه جفت کفش قرمز که با دوتا بند بلند دور مچ پام بسته میشد. چهره ام رو خیلی ساده آرایش شده بود البته من این طوری دوست داشتم و موهام رو برخلاف نظر من بالا بستن تا کمی قدم بلند تر جلوه کنه البته قدم هر چند کمی بلندتر دیده میشد اما کنار متین که راه میرفتم کوتاهی قدم دوباره به چشم میخورد. متین همچنان به من زل زده بود دستهاشو دور کمر من انداخت و منو به خودش نزدیک کرد و سرم رو گذاشت روی سینه ش و گفت : عروسک من گوش کن. منم به ضربان قلبش گوش میکردم انگار برای آزادی از سینه متین تلاش میکرد سرم روی سینه متین بود و فقط به ضربان قلبش گوش میدادم و متین یه دستش رو دور شونه من انداخت و آروم بازوی منو نوازش میکرد . من غرق دریای آغوش همسرم بودم و شانه های عشقم برام امن ترین مکان دنیا بود و گرمای تنش عشق رو بهم تزریق میکرد. چند دقیقه ای تو همین وضعیت بودیم که با صدای پوریا سریع از هم جدا شدیم. -خوب خلوت کردید. وای داداش پوریا کی اومد که ندیدیمش. دوباره سرخ شدم و متین جواب داد. -پوریا جان کاری داشتی. پوریا با خنده جواب داد: نه خیلی مهم نیست فقط عمه منو فرستاد که شماها رو ببرم به محوطه باغ ولی انگار بد موقع مزاحم شدم شما راحت باشید. پوریاخنده ای کرد و از پذیرایی خارج شد و متین شروع به خندیدن کرد و من یه مشت آروم به پای متین زدم و گفتم: آبرومون رفت. متین که داشت میخندید گفت: حرص نخور بیا تو بغلم. دوباره منو بغل کرد و من دستش رو پس زدم و گفتم :بریم داخل محوطه؟ متین مثل پسرپچه های بهانه گیر گفت: حداقل یه بوس ما رو مهمون میکردی. -میبینی که لبم رژ داره میخوای بوست کنم . سریع گفت: نه دستت درد نکنه ... حداقل بزار من لپت رو بوس کنم. من چیزی نگفتم و متین صورتش رو جلو آورد ولبش رو روی گونه من گذاشت و بوسید چندتا بوس آروم زد فورا کنارش زدم که مثل دفعه پیش صورتم رو کبود نکنه. با اعتراض گفت: بی احساس ... من هنوز سیر نشدم. با دلخوری بهش نگاه کردم و گفتم: مگه چلو کبابه که سیر نشدی. -از چلو کبابم خوشمزه تره. از حرفش خجالت کشیدم و به دست گلم خیره شدم وگفتم: صورتم کبود میشه اگه محکم بوس کنی... من پوستم حساسه. خندید و گفت: قربون اون پوست حساست که قراره آبروی ما رو ببره ... حالا چرا سرت پایینه... -خوب خجالت میکشم. -از من؟ -اوهوم. دستش رو زیر چونه ام گذاشت و بالا کشید و گفت: نگاهم کن ببینم. به صورتش نگاه کردم که گفت: هیچوقت از شوهرت خجالت نکش. تو دیگه زن منی... قراره از این به بعد منو تو... وسط حرفش پریدم: بریم حیاط؟ خندید و گفت: خوب می پیچونی. آروم خندیدم که دوباره خشم شد و گونه ام رو بوسید و گفت: شب حسابت رو میرسم. از حرفش بیشتر خجالت کشیدم که قه قه زد و گفت: حالا که در حد حرفه این طوری قرمز میشی ، وای به حال آخر شبمون. آروم زدم به بازوش و گفتم: امشب هیچ اتفاقی نمی افته... تا عروسی باید صبر کنی آقا. اخم کرد و گفت: این رسم مسخره رو کی گذاشته نمیدونم. بلند شد و دست منو گرفت من هم بلند شدم و دست در دست هم وارد محوطه شدیم و با ورودمون همه شروع به دست زدن کردن. من و شوهرم کنار هم قدم زنان به سمت جایگاه مخصوصمون میرفتیم و من قلبم بی طاقت شده بود. روی مبلها و جایگاهی که برای ما آماده کردن نشستیم و صدای آهنگ پخش میشد و همه جوان ها وسط بودن میرقصیدن سهیل نزدیک ما شد و گفت: بچه ها بلند شید برقصید . ما هم از خدا خواسته بلند شدیم و متین کتش رو درآورد و دست تو دست هم به وسط باغ رفتیم وخواننده یه آهنگ مخصوص برای ما زد. و من و متین دونفره رقصیدیم متین یه دست منو گرفته بود و یه دست دیگه پشت کمر منو محکم گرفته بود. من با یه لبخند تصنعی گفتم: متین کمرم رو شکوندی آرومتر ... مگه میخوام فرار کنم. متین اصلا توجهی نکرد و منو بیشتر توی بغلش فشار میداد و با دلخوری گفتم :متین. منوو بیشر فشار دادو گفت: چرا نذاشتی ببوسمت منم این طوری جبران میکنم. -تو که بوسیدی. -لبت رو میگم. یه فکری به سرم زد و فورا با ناخن های بلندم کتفش رو فشار دادم ولی متین انگار دردش نمیومد ولی من فشار ناخونم رو بیشتر کردم که زیر گوشم گفت: گربه کوچولوی چرا چنگ میگیری. -تو چرا کمرم رو محکم فشار میدی؟ یه لبخند زد و کمی دستش رو شل کرد و گفت: تو خیلی دوست داشتنی هستی. فقط لبخند زدم که متین حلقه دستش رو تنگ کرد و من دیگه کاملا بهش چسبیده بودم. آروم سرم رو روی سینه پهن و مردکنش گذاشتم و آروم با آهنگ تکون میخوردیم. من بین عطر تنش مست میشم و اون خبر نداره و هر روز منو دیونه تر میکنه. آهنگ تموم شد و متین با دوتا دست محکم منو بغل کردو صورتم رو بوسید . صدای صوت و جیغ و دست همه بلند شد . من سرخ شدم و به همراه متین خواستیم بشینیم که فرشاد اومد جلو و گفت: نشینید... میخواییم دست جمعی برقصیم. ما هم قبول کردیم. با آهنگ های بعدی که ریتم تندتری داشتن رقصیدیم و حسابی خسته شدیم. من با بابا و و متین به عمه رقصیدیم. بعد از بابا نوبت به برادرهام بود با هر سه تاشون رقصیدم . قرار شد که بعد شام با کل پسرها برقصم . متین هم با خواهرهاشو و پریناز رقصید. من و متین بعد از کلی رقص نشستیم. -خسته شدم... پامم درد میکنه. خندید و گفت: من که گفتم کفش پاشنه کوتاه تر بگیر. با حرص گفتم: اون موقع که باید یه متر خودم رو بالا بکشم تا ببینمت. دستم رو گرفت و نوازش وار گفت: منم همین رو دوست دارم. -قد کوتاه منو دوست داری؟ -آره. با لبخند گفتم: ولی اصلا خوب نیست. خندید و زیر گوشم گفت: فکرشو کن... من روی زانو بایستام و با تو هم قد بشم و اون موقع تو منو ببوسی. خندیدم و گفتم: دیونه ای به خدا. دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت: دیونه ام کردی. دستم رو روی پاش گذاشتم و گفتم: خدا شفات بده. کمی کمرم رو فشار داد و گفت: تو رو داده... شفا نمیخوام من این دیونگی رو میخوام. شام رو با کلی شوخی و مسخره بازی های پسرها خوردیم و بعد شام هم کلی رقصیدیم . بهترین شب توی عمرم بود . *** -آخ... آروم تر. -باشه . -آی... دردم گرفت .... دیگه نمیخوام... ولم کن... فورا خم شد و سرمو بوسید و گفت: ببخشید ... بیشتر حواسم رو جمع میکنم. دستش رو پس زدم و گفتم: نکن ...نمیخوام... ولم کن...خیلی درد داره. دستش رو دور گردنم انداخت و گفت :باشه این دفعه آروم تر انجامش میدم... قهر نکن. دوباره مشغول شد. این بار با با صدای نیمه داد گفتم: آیییی... نمیخوام ولم کن... خیلی دردم اومد. فورا ازش جدا شدم. که محکم بغلم کرد و نذاشت و گفت: ببخشید قول میدم مواظب باشم. دوباره مشغول شد و دستش رو نوازش وار بین موهام میکشید و من هم حس خوبی داشتم. این بار با حرکتی که کرد گریه ام رو درآورد. -آخ.... نکن متین نمی خوام... اذیت میشم. خم شد و شقیقه ام رو بوسید و گفت: تموم شد فقط دوتا مونده ، ببخشید اگه اذیت شدی آخه اولین بارم بود که و شنیون موهای یه دختر رو باز میکردم. امشب به اجبار عمه من اومدم خونه عمه فرحناز البته بابا اصلا راضی نبود و با پادرمیونی آبجی پریناز بالاخره اجازه داد بیام . من روی زمین نشسته بودم و متین روی تخت نشسته بود وگیره های موهای منو باز میکرد که عمه در زد و وارد شد. یه دست لباس و حوله گذاشت روی میز آرایش و گفت : عروس گلم این لباسها رو برات آوردم که بپوشی. -ممنون عمه جون. -چیز دیگه ای نمیخوای. -نه عمه جون . عمه رفت بیرون قبل اینکه در رو ببنده گفت: بچه ها زیاد شیطونی نکنید. عمه در رو بست و من با دهن باز به سمت متین سرم رو برگردوندم و متینم با تعجب منو نگاه میکرد یهو همزمان باهم زدیم زیر خنده. -مامان زد تو برجکم. -خوب راست میگه ما سه ماه دیگه عروسی مونه. با شیطنت گفت: ولی من تا اون موقع طاقت ندارم. خندیدم و رومو برگردوندم و گفتم : زود باش موهامو باز کن . متین مشغول باز کردن موهام شدو بعد از چند دقیقه گفت: تموم شد. من که یه حس آزادی داشتم . - زیپ لباسم رو هم باز کن. با شیطنت گفت: ای به چشم. بعد از اینکه زیپ لباسم رو باز کرد سریع رفتم سمت میز آرایش و لباس و حوله رو برداشتم و فورا وارد حموم شدم. متین هم اومد پشت در حموم و گفت: خیلی نامردی حداقل میزاشتی برات درش بیارم . -نه نمیشد... شنیدی که عمه چی گفت. -خیلی بی احساسی. جوابش رو ندادم و دوش آب رو باز کردم. فورا یه دوش گرفتم و تیشرت و شلوارکی رو که عمه آورده بود پوشیدم و آومدم بیرون متین داخل اتاق نبود . لباس عقدم رو خیلی مرتب به یه رخت آویز ،آویزون کردم و داخل کمد متین قرار دادم رو به روی آینه ایستادم و به لباسهای تنم نگاه کردم. انصافا سلیقه عمه خوبه یه تیشرت زیتونی که آستینش فقط روی شونه هامو گرفته بود و قدش تا زیر باسنم میرسید و یه شلوارک تا زیر زانوم بود . سشوار متین رو برداشتم و روی تخت نشستم و شروع به خشک کردن موهام کردم و بعد شونه زدن موهام چشم افتاد به گیره هایی شنیون موهام که متین بازشون کرده بود و موهامو پشت گوشم با چندتا گیره بستم. اما خوب نشد و گیره ها رو باز کردم و موهام رو آزاد گذاشتم. چند دقیقه توی اتاق روی تخت دراز کشیدم اما متین نیومد بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و از پله ها پایین رفتم وارد سالن شدم . متین روی یه کاتاپه روبه روی تلویزیون خوابیده بود و کنارش نشستم و صداش کردم اما بیدار نشد آروم دستم رو روی صورتش کشیدم. زیبایش توی خواب بیشتر شده بود دستم رو روی گونه هاش و لباش کشیدم . مرد من چقدر توی خواب معصومه و عین پسر بچه است. یه بوسه کوتاه روی لبش گذاشتم این اولین باریه که من متین رو بوسیدم. خواستم عقب برم که سریع دستش رو دور گردنم انداخت وبا چشمهای بسته آروم آروم لبام رو بوسید منم باهاش راه میومدم. لبام رو میبوسید و عشق بهم میداد. حس آرامشی که پیش این مرد دارم شیرینه دقیقا طعم لبهاش. بوسه مون از همیشه طولانی تر شد و بعد چند لحظه بعد ازش جداشدم و گفتم: پس بیدار بودی و جواب نمیدادی؟ -آره...اگه جواب میدادم از بوس بی نصیب میموندم. -چرا اینجا خوابیدی ؟ -خواستم امشب راحت باشی؟ -مسخره ... بلند شو بیا تو اتاقت ... -برو راحت بخواب. -از من ناراحت نشو... فقط ... خواستم حرف عمه رو گوش بدم... بعدا فکر نکنه عروس بدیم. نشست و گفت: برو منم الان میام. خواستم برم یه چیزی یادم افتاد و برگشتم و پرسیدم: چرا اتاق تو تخت دو نفره داره تو که مجردی؟ خندید و گفت: مجرد بودم.... چیه شک داری بهم؟ -نه فقط کنجکاو شدم؟ خندید و گفت: نگران نباش دوست دخترام رو خونه نمیاوردم . با حرص گفتم: من نگران نشدم و فقط کنجکاو بودم. بدون هیچ حرفی رفتم بالا و روی تخت خوابیدم و آرنجم رو روی چشمم گذاشتم .یعنی واقعا دوست دختر داشته. من که به هیچ پسری به جز متین فکر نکردم ولی متین اطرافش پر از دختر بوده و مطمئنا بااشون دوست بوده. تدی فکر بودم که برق اتاق خاموش شد و تخت تکون خورد . فهمیدم که متین کنارم خوابیده . دوست نداشتم اولین شب ازدواجمون با قهر شروع بشه. دستم رو برداشتم و یه لبخند روی لبم نشوندم. متین بیش از حد به من نزدیک بود و به پهلو خوابیده بود و دستش رو زیر سرش گذاشته بود و به من نگاه میکرد . نور آباژور بالای تخت کاملا روی صورتم بود اما من متین رو نمیدیدم. لبخند منو با لبخند جواب داد و گفت: فکر کردم قهر کردی؟ -بچه که نیستم. -نه خوشم اومد یه کم بزرگ شدی. لپم رو کشید و گفت: من با این هیکلم روی تخت تک نفره جا نمیشم . فکرهای بد رو از سرم دور کردم و با لبخند گفتم: قانع شدم. دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت: بخواب دیگه.شبت بخیر. چشمم رو بستم سعی کردم بخوابم متین هم دستش رو از زیر سرش برداشت اما دست دیگش هنوزم روی شکم من بود تقریبا نیم ساعتی گذشت من خوابم نمیبرد و تکون نمیخوردم که متین بیدارنشه . اما بلاخره طاقت نیاوردم و یه تکون کوچیک خوردم . -خوابت نمیبره. جواب دادم: نه تو چرا نخوابیدی؟ -تو کنارمی دیگه خوابم نمیاد . کنارش نشستم و گفتم : راستی میای کادوهامون رو ببینیم. سری به علامت مثبت نشون داد . منم به سرعت برق رو روشن کردمو جعبه کادو ها رو آوردم. متین دراز کشیده بود و منم تند تند کادوها رو از داخل جعبه در میاوردم و در مورد هر کدوم نظر میدادم تقریبا همه شون جواهراتی برای من بود و سه تا سکه و چند تا کارت هدیه بود. متین رو به من گفت: کل خرج با منه کادوهاش برای تو. خندیدم و گفتم: خوب چه ایرادی داره... ای حسود. نشست و گفت: به چیت حسودی میکنم؟ -خوب... دختر به این خوشگلی و جیگری و عسلی حسودی نداره. سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت: من که هم ازت خوشگل ترم و خیلی هم خوش اخلاقم و موقعیتم بهتر از توعه... به چیت حسودی کنم؟ از حرفش دلگیر شدم . راست میگفت که موقعیتش از من بهتره ولی نباید اولین شب ازدواجمون به رخم میکشد. -کجایی خانمم؟ -هیچی همین جا. -من بهت حسودی نمیکنم... آدم به چیزی که مال خودشه مگه حسودی میکنه. ته دلم از حرفش قنج رفت. این حس تملکش رو دوست داشتم و یه لبخند بهش زدم و خودم رو توی بغلش پرت کردم. -چته دیونه. -عاشقتم. صورتم رو بوسید و گفت: من که دیونه تم. خندیدم و گفتم: بخوابیم. -اول این کادوها رو جمع کن بعد. همه کادوها رو سریع توی جعبه ریختم و روی پاتختی گذاشتم و توی بغل متین دراز کشیدم. -چرا انقدر آرومی ؟ -چی؟ -خوب مثلا تازه محرم شدیم... ولی تو انگار نه انگار. خندید و لپم رو کشید و گفت: خودت خواستی. -مسخره... من دلم بوس میخواد.
  15. بعد از تموم شدن شیفت متین با هم به خرید رفتیم. متین به هر لباسی که میرسید میگفت : این دیگه خوبه. -نه مناسب نیست. -نگاه کن چه گلهایی روی سینه اش کار شده. -نه این به درد من نمیخوره. پوفی کشید و گفت: دوساعته فقط داری لباس نگاه میکنی و از همش ایراد میگیری. -خوب چی کنم... قشنگ نیستن. -پس حداقل بریم برای من لباس انتخاب کن. فکر خوبی بود. این طوری هم کارهامون کم میشد و هم اینکه کم به من گیر میداد که هیچ چیزی نخریدم. دستام رو به هم کوبیدم و گفتم: باشه بریم برای تو لباس بگیریم. به سمت یه مغازه رفتیم و چند دست کت و شلوار انتخاب کردم و بعد از پروشون یه دونه رو انتخاب کردم و بعد یه بلوز و یه کراوات براش انتخاب کردم . بعد یه جفت کفش و ادکلن هم خریدیم. مثلا قراره امروز فقط لباس بگیریم اما اصلا لباس دلخواهم رو پیدا نمی کنم و همه لباسها زشت به نظم میومد. اگه لباس مناسب پیدا نکنم چی...چهار روز دیگه مراسم عقدمونه و ما هیچکدوم از خریدهامون رو انجام ندادیم. توی افکار خودم بودم که متین گفت: هی کجایی؟ -همین جا. -اها معلومه. خندیدم که ادامه داد: این چطوره؟ رد دستش رو گرفتم و به لباس لیمویی رنگ پشت ویترین رو نگاه کردم. -خوبه ولی بیش از حد ... وسط حرفم پرید و گفت: خوب یه پرو کن شاید خوب بود. -نه. بدون توجه به اعتراضهای من دستم رو گرفت و به سمت مغازه کشوند. -سلام آقا... اون لباس پشت ویترین رو برای خانمم میخواستم. مرد یه نگاهی به همون انداخت و گفت: خوش اومدید... یه نگاه به من کرد و گفت: چه خوش سلیقه ند همسرتون...چند دقیقه صبر کنید تا بیارم. با رفتن فروشنده گفتم: اون لباس خیلی بازه و تمام پشت و سینه من دیده میشه و با اون چاک تموم رونم بیرونه... من نمیخوامش. -کم قر بزن. -من... من قر میزنم. لپم رو کشید و گفت: آره دقیقا عین پیرزنا. از اینکه همیشه و همه جا لپم رو میکشه و با من عین بچه ها رفتار میکنه ناراحت شدم و به حالت قهر گفتم: لپم رو نکش. -چرا؟ -من که بچه نیستم این کارو میکنی. سرش رو پایین گرفت و گفت: خوب چیکار کنم تو تمام هوش و عقلم رو ردی. -مگه داشتی . خندیدم که یه دونه آروم زد پشتم. -عه چرا میزنی. خندید و گفت: آخه دوست دارم. ناخوداگاه دستم رو مشت کردم یه دونه محکم زدم پشتش که از درد آخی گفت و صدای خنده دو نفر بلند شد. برگشتم و دیدم زوج جوونی با یه بچه کوچیک کنارشون دارن نگاهمون میکنن. از خجالت فورا برگشتم و سرم رو پایین انداختم که متین زیر گوشم گفت: ابرو برامون نذاشتی که خوشگل خانم... حالا هم که لپات گل انداخته چه خوردنی شدی. چشمام رو به چشماش دوختم و گفتم: پاک آبرمون رفت. با حالت دلداری گفت: ایراد نداره درکت میکنن . -منو؟ با شیطنت گفت: آره میدونن اینها از دیونگی توعه... البته منم مقصرم که تو رو دیونه کردم. ایشی نثارش کردم و در این لحظه فروشنده با لباس لیمویی رنگی برگشت و به دستم داد. وارد اتاق پرو شدم و لباس رو پوشیدم خیلی بهم میومد و حس میکردم رنگ پوستم رو شاد تر کرده . ولی هر کاری کردم نتونستم زیپش رو بالا بکشم. در اتاق پرو رو کمی باز کردم و گفتم: متین اونجایی؟ هیکلش توی در نمایان شد و گفت: آره... پوشیدی. دستم رو روی سینه ام گذاشته بودم و گفتم: نتونستم زیپش رو ببندم... اوووم... برام میبندی؟ خندید و جلو اومد و من کنار رفتم تا وارد اتاق پرو بشه. جلوی آینه ایستادم و متین پشت سرم بود. آروم زیپ پشت لباسم رو که زیر کتفم میومد رو بست . از آینه نگاهش میکردم. نگاهش روی تک تک اعضام توی گردش بود که با خنده گفتم: هی پسره ... چیو دید میزنی.چشاتو درویش کن. با شیطنت گفت: اون وقت چرا نباید زنم رو دید بزنم. -هنوز عقد نکردیم که. توی همون حال بغلم کرد و کوبوند به تخت سینه اش و گفت: همه جوره زنمی... چه با عقد چه... حرفش رو ادامه نداد و دستش رو روی شکمم حلقه کرد و بیشتر به خودش فشار داد و گفت: چی داری که دیونه ام میکنی؟ خندیدم و از بغلش بیرون اومدم و گفتم: هم خوشگلم ، هم نانازم، هیکلمم که عالیه... تازه خودت گفتی که عطر تنمم خوبه. خندید و گونه ام رو نوازش کرد و گفت: دخترای خوشگل تر از تو رو هم دیدم اما تو فقط قلبم رو لرزوندی. با اخم مصنوعی گفت: این چیزایی که گفتی مهمه ولی خیلی نه... من نجابت و خانم بودنت رو دوست دارم... وقتی با این سن کم یه خانم خونه داری پسندیدمت... وقتی همسن های تو به فکر تفریح و گردشن اما تو توی فکر خانوادتی منو جذب کرد. اولش به خاطر سن کمت گفتم که باید عشق تو رو از سرم بیرون کنم اما وقتی دیدم که داری سعی میکنی کاهای امیرعلی و پگاه رو جور کنی با خودم گفتم که این دختره همه چیزش که عالیه پس من چرا دست نجونبونم. آروم گونه ام رو نوازش کرد و گفت: عاشقتم برای خانم بودنت. برای با حیا بودنت نه برای خوشگل بودنت. سرم پایین بود و دستش از گونه ام برداشت و گفت: این لباس خیلی بهت میاد. -ولی خیلی بازه... من نمیتونم اینو بپوشم. خندید و گفت: نگفتم برای مراسم که... اینو فقط جلوی خودم بپوش و یه دونه دیگه برای مراسم بگیر. -آخه... -رو حرف آقاتون حرف نزن دیگه. لپم رو کشید و محکم بغلم کرد و روی موهام بوسه زد و گفت: یه لباس دیگه هم دیدم که خوبه الان برات میارم پرو کن. نایستاد که جوابش رو بدم و فورا بیرون رفت. هنوزم گونه ام از نوازش دستاش گرم بود یه نگاه به خودم کردم و از این همه عشق متین شاد بودم. با اسرار متین لباس بعدی رو پرو کردم. بد نبود و رنگش بهم میومد و خوب بود ولی من مدل دیگه ای مد نظرم بود. اما دلش رو نشکوندم و خریدمش. بعدش یه جفت کفش خریدیم و سراغ خرید حلقه رفتیم. -این خوبه؟ -نه خیلی بزرگه. -این چی؟ -نه مدلش خوب نیست. -امروز اندازه ده سال پیر شدم. فروشنده خندید و گفت: خانم ها سخت سلیقه ند. با پوزخند گفتم: نه فقط خوش سلیقه اند. یکی از حلقه ها چشمم رو گرفت و دستم کردم . خیلی خوب بود تقریبا اندازه دستم بود. یه ردیف نگین داشت و خیلی ظریف بود. ست مردونش اما سه ردیف نگین داشت. -این خوبه. متین چشماش برق زد و گفت: الهی شکر که انتخاب کردی. یه چشم غره بهش رفتم و ستش رو دادم به متین و گفتم: بنداز دستت ببینم. دستش رو جلو آورد و گفت: خودت بنداز. خندیدم و گفتم: لوس نشو. اما سمج تر از این حرفا بود. با اخم گفت: تو بنداز. دستش رو گرفتم و حلقه رو داخل انگشتش کردم و گفتم: چطوره؟ دستم رو گرفت و کنار دست خودش گذاشت و گفت: توی دست تو که عالیه... اما توی دست من چنگی به دل نمیزنه. یه نگاه به دستای بزرگ و مردونه اش کردم و گفتم: من که دوستش دارم. -چی رو؟ خندیدم و آروم لب زدم: حلقه و صاحبش رو. خندید و گفت: ای شیطون. روبه فروشنده گفت: همین ها رو برمیداریم. فروشنده: مبارکه. بعد از خرید حلقه ساعت تقریبا نه شب بود و متین گفت: بریم رستوران؟ واقعا حال نداشتم و خوابم میومد. -میشه نریم. -چرا؟ -خوابم میاد بریم خونه. -گشنت نیست؟ -چرا ولی بیشتر خسته ام. به ماشین رسیدیم و سوار شدیم. یه آهنگ پلی کرد و گفت: ساندویچ بگیریم توی راه بخوریم. -باشه. چند دقیقه بعد جلوی یه ساندویچی نگه داشت و رفت داخل مغازه و با دوتا همبرگر برگشت. -بیا بخور تا سرد نشده. -مرسی. -خواهش عزیزدلم. ساندویچ رو باز کردم و تکیه دادم به صندلی و آروم میخوردم. متین زود تموم کرد و راه افتاد. چشمام رو روی هم گذاشتم تا کمی خستگیم در بره . حس عجیبی داشتم. انگار توی آسمون بودم. حس سبکی داشتم. سرما به تنم میخورد. چشمام رو باز و بسته کردم. هه چه خوابیه. من توی بغل متینم . سرم رو تکون دادم و خواستم بیدار شم . اما سرم خورد به یه چیز سفت. -آخ. با صدای آخ گفتن کسی فورا چشمام رو باز کردم. من خواب ندیدم.... من توی بغل متینم. با حرص گفتم: منو بزار زمین. -عه بیدارشدی. قطره خونی از بینی اش روی شالم چکید. -بینی ات داره خون میاد. گونه ام رو بوسید و گفت: شاهکار توعه. -تقصیر خودته... منو بزار زمین. -نوچ. یه نگاه یه اطراف کردم . -این جا .... خونه.... شما.... ست. با خنده گفت: آره. -چرا منو اینجا آوردی؟ -بردمت خونه تون اما بابات خونه نبود و زنگ زدم بهش که گفت ساعت دو برمیگرده خونه و منم اجازتو گرفتم و آوردمت خونه مون. به انتهای پله ها رسید و به سمت اتاق خودش رفت. یه استرس بدی توی دلم پیچید. -منو ببر پیش عمه. -مامان و آبجیام غروب رفتن رشت پیش خیاطشون تا لباسهاشون رو پرو کنن. -یعنی چی؟ یه چشمک زد و گفت: تنهاییم. یه مشت کوبیدم به سینه اش که گفت: چته؟ -منو ببر خونه پریناز. -بچه نشو. وارد اتاق شد که پاش به قالیچه وسط اتاق گیر کرد و تلوتلو خورد که جیغ آرومی کشیدم و محکم دستم رو دور گردنش حلقه کردم. منو روی تخت گذاشت فورا از بغلش بیرون اومدم و دور شدم. خندید و با یه دستمال بینی ش رو پاک کرد و گفت: امشب رو اتاق من بخواب... امشب رو مجبوری از لباسهای من استفاده کنی. خندیدم و گفتم: به نظرم گم بشم توشون. بلند شدم و به سمت کمدش رفتم و شالم رو باز کردم و انداختم روی تخت و در کمد رو باز کردم و یه تیشرت که از همه کوچک تر به نظر میومد و با یه شلوارک برداشتم. -اینها خوبن. دستش رو دورم حلقه کرد و منو به تخت سینه اش کوبوند و گفت: یه دست لباس به منم میدی. دستم رو روی دستاش گذاشتم و گفتم: چشم. شقیقه ام رو بوسید و گفت: بی بلا. یه سویشرت و شلوار ورزشی برداشتم و بهش دادم . از بغلش بیرون اومدم و روی تخت نشستم و گفتم: تو کجا میخوابی؟ -همین جا. با چشمای گرد بهش نگاه کردم که داشت ژاکتش رو درمیاورد. -من با تو یه اتاق نمیخوابم. دکمه های پیرهنش رو باز میکرد و گفت: چرا؟ با اخم گفتم: نامحرمی. پیرهنش رو کامل درآورد و گفت: نامزدمی. دست به سینه بهش گفتم: دلیل نمیشه... میخوای جلو من لباس عوض کنی. با یه حرکت زیر پوشش رو درآورد گفت: آره. نگاهم رو ازش گرفتم و بلند شدم و به سمت در رفتم و یه بی حیا زیر لب بهش گفتم. قبل رسیدن به در دوید و در اتاق رو بست . از جلوی در هلش دادم و گفتم: برو کنار. -چرا؟ -تو لختی... برو لباس تنت کن. سویشرتی که توی دستش بود رو جلوی من پوشید و زیپش رو کشید. -حالا خوبه. -بزار برم. -چرا؟ -حتما میخوای جلو من شلوارتم عوض کنی. خندید و گفت: چه ایرادی داره؟ -یادت نره که من و تو هنوز محرم نیستیم و من دوست ندارم که اتفاق بدی بیفته. شیطون گفت: انقدری میفهمم که اون اتفاقهای بد برای سه شب دیگه ست. میدونستم که با این حرفش لپام سرخ شده. یه مشت کوبیدم به بازوش و گفتم: برو کنار. آروم منو بغل کرد و گفت: چرا ازم خجالت میکشی؟ ملتمسانه نگاهش کردم و گفتم: اذیتم نکن. کنج لبم رو بوسید و گفت: غلط کنم اگه تو رو اذیت کنم. ازم دور شد و لباسهاشو برداشت و از اتاق خارج شد. بعد رفتن متین لباسهام رو عوض کردم و شالم رو شستم و صورتم رو شستم . از اتاق بیرون امدم و از پله ها پایین رفتم که دیدم متین داره تلویزیون نگاه میکنه. به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: چی میخوری برای شام؟ -دیر وقته یه چیز سبک. -باشه. توی یخچال رو گشتم و مواد شامی رو درآوردم و مایه شامی درست کردم . شروع کردم با سرخ کردن شامی ها و همزمان سالاد هم درست کردم. -چقدر تند درست میکنی. هینی گفتم و به سمتش برگشتم: ترسیدم. آرنجش رو گذاشته بود رو اپن و تکیه داده بود. -گشنمه.... پس کی آماده میشه. -دیگه آخراشه. سالاد رو که آماده بود ریختم توی یه ظرف و شامی ها رو از تابه خالی کردم و آخرین بخش از مایه شامی رو با شکلهای مختلف توی تابه گذاشتم تا سرخ بشه. میز رو هم چیدم. متین هم داخل اومد و به شامی های آماده نزدیک شد. فورا با یه تیکه نون یه لقمه براش گرفتم. نزدیک که شد گفتم: این رو بخور تا آماده بشه. به جای گرفتن لقمه منو بغل کرد و روی کابینت گذاشت. -وای... چی کار میکنی؟ -می خوام به جای شامی تو رو بخورم. خیره به چشماش بودم که لباش رو روی لبام گذاشت و یه بوسه طولانی زد. دستم رو روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم ولی عقب نرفت و فقط سرش رو عقب برد که گفتم: غذا میسوزه. -مهم نیست. دوباره لباش رو روی لبام گذاشت و شروع کرد به آروم بوسیدن. هر لحظه بوسه هاش شدت میگرفت و با ولع بیشتری میبوسید.منو میبوسید و من غرق عشق میشدم. با بوسه هاش حس میگرفتم و زنده میشدم. با لباش عشق میداد بهم و منو سرشار از خودش میکرد. من پر میشدم از متین، از عشقم. انگار نفس کم آورد و عقب رفت و پیشونه یش رو روی پیشونیم گذاشت و تند تند نفس میکشید و با چشمای خمار نگاهم کرد که گفتم: متین. -جانم. -زیر گاز رو خاموش کن. انگار تازه به خودش اومد و ازم فاصله گرفت. فورا از کابینت پایین پریدم و به سمت گاز رفتم و شامی ها رو که یه کم بیش از حد سرخ شده بود رو از تابه خالی کردم و توی یه ظرف خوشگل چیدم و وسط میز گذاشتم و از یخچال دوغ هم برداشتم و وسط میز گذاشتم و به سمت متین رفتم که هنوزم توی همون حالت بود و دستاش رو روی کابینت گذاشته بود و سرش رو پایین انداخته بود. انگار که یه جوری بود. منم مثل خودش از پشت بغلش کردم که یکه خورد. با مهربونی گفتم: شام آمادست. سرم رو روی پشتش گذاشتم که گفت: گشنه نیستم. دستم رو پس زد و رفت. توی شوک کارش مونده بودم. فورا دنبالش رفتم و قبل اینکه به پله ها برسه دستش رو گرفتم و گفتم: چی شد؟ تو که خوب بودی... یهو چی شد که ناراحت شدی.من کاری کردم. برگشت و نگاهم کرد و گفت: نه عزیزم... خسته ام .میرم بخوابم. از پله ها بالا رفت و دلم گرفت. فورا پشت سرش رفتم. توی اتاقش رو تخت خوابید. خواستم نزدیکش بشم اما فکر به ذهنم رسید. با اینکه از کارش ناراحت بودم اما دوست نداشتم انقدر پریشون ببینمش. فورا به آشپزخونه برگشتم و غذا رو توی سینی بزرگی گذاشتم و به اتاق متین برگشتم وسینی رو روی قالیچه وسط اتاق گذاشتم و روی تخت کنارش نشستم. دستم رو روی سرش کشیدم و گفتم: متین. -بله. تمام قلبم با گفتن یه بله شکست... مرد این روزهام به من میگفت جانم، نه بله. -بلند شو شام بخوریم. -خودت بخور. بغض کرده بودم اما دوست نداشتم حالش رو بدتر کنم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: بدون تو نمی تونم... چی شد که ناراحت شدی. به سمتم برگشت و به قیافه داغون یه لبخند زد و گفت: نه ناراحت نشدم. با طعنه گفتم: معلومه. تصنعی خندید و گفت: از لبات سیر شدم دیگه گشنه ام نیست. به حالت قهر بلند شدم و گفتم : می خوای نگو ولی دروغ نه. لباسهام رو از روی پاتختی برداشتم وگفتم: میشه منو ببری خونه. یا حرص گفت: بچه ای. با پوزخند گفتم: تو یا من؟ با داد گفت: معلومه که تو... عین بچه ها قهر میکنی. اه این بغض لعنتی ول کن نیست. بغضم رو قورت دادم و گفتم: تو عین بچه ها قهر کردی و غذا نخوردی. روی تخت نشست وبا صدای آروم گفت: باشه... بیا بشین باهم شام بخوریم. از اینکه فکر میکرد می تونه خرم کنه ناراحت شدم و با لباسام از اتاق بیرون اومدم و گفتم: اگه نمیرسونی آژانس بگیرم. خودش رو بهم رسوند و لباسهام رو کشیدو داد زد: بس کن. این بغض لعنتی بلاخره شکست و با گریه گفتم: دلیل ناراحتی تو بگو تا نرم. دندوناش رو روی هم فشار داد و گفت: وقتی دلمو شکوندی باید به فکر میبودی نه الان. یعنی چی از چی حرف میزنه. به حالت سوالی گفتم: منظورت چیه؟ با پوزخند گفت: چرا وقتی که دوستم نداری قبولم کردی. -من... من دوست ندارم؟ این همه شب و روز دارم بهت میگم تو الان... وسط حرفم گفت: اما پای عمل که میرسه هیچ عکس العملی نشون نمیدی . پوزخند زد و ادامه داد: شامی ها از من مهم ترن واست. نزدیکش شدم و یه مشت روی سینه اش زدم و گفتم: من این همه دوست دارم. برات غذا درست میکنم که آخرش بگی که غذا رو از تو بیشتر دوست دارم... واقعا برات متاسفم. صدام به جیغ تبدیل شده بود و با مشت میکوبیدم به سینه اش و با گریه و جیغ میگفتم: من تو روی بابام ایستادم و گفتم متین، تو میگی غذا برات مهم تره. وای من چقدر خرم که تو رو دوست دارم. تو منو این طور شناختی. آره توی بوسه باهات همراهی نکردم که جلوتر نری.... موقعیتمون رو درک کن. چرا انقدر بدی. من احمق رو بگو که امروز خودم رو کشتم که کل روز پیشت باشم اما تو هفته به هفته سراغم رو نمیگیری و من دلگیر نمیشم اما فقط به خاطر یه بوس من رو متهم میکنی به دوست نداستن. من از بچگی دوست دارم و هر روز با ترس اینکه با یکی از خانم دکترهای اطرافت ازدواج کنی سپری میکردم . کارم گریه بود وقتی که میشنیدم با عمه رفتی خاستگاری یه دختر و تا چند روز میترسیدم به عمه زنگ بزنم مبادا که آقا ازدواج کرده....حالا تو میگی دوست ندارم. برای خودم متاسفم. به خودم که اومدم دیدم توی بغل متینم و همچنان دارم به قفسه سینه اش مشت میکوبم . دستام رو روی سینه اش گذاشتم و هلش دادم عقب ولی عقب نرفت و گفتم: ولم کن. سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:تموم شد. کمی آروم شدم و گفتم: ببخشید اگه ناراحت شدی... اصلا دست خودم نبود. زنگ بزن بابا سر راه بیاد دنبالم. محکم توی بغلش فشارم داد و گفت: نه امشب رو بمون. خواستم مخالفت کنم که لباش رو روی لبم فشرد و بوسه ای کوتاه زد. لبش رو برداشت و گفت: قول میدم از بوسه بیشتر نشه. این بار محکم تر هلش دادم و گفتم: چندشناکه. با تعجب گفت: چی؟ -صورت خیس اشک من... بزار بشورمش. خندید و من به سمت سرویس اتاق متین رفتم و صورتم رو شستم و بیرون امدوم که دیدم متین کنار سینی نشسته و داره لقمه میگیره و تند تند میخوره. با خنده گفتم: نپره گلوت. شام رو دوتایی خوردیم و بعد از شام متین توی اتاق عمه و من توی اتاق متین خوابیدم.