fatame75

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    31
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

آخرین بار برد fatame75 در فروردین 25

fatame75 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

363 بازدید کننده نمایه
  1. *** اوضاع زندگی خوبه. خوب که در واقع عالیه... دوست دارم خوشبختیم با نبود آیلین توی زندگیم بهتر بشه. چند روزی هست دارم حرفام رو آماده میکنم که به کامیار همه چیز رو بگم . بلاخره تصمیم رو گرفتم و امروز میرم مطبش و همه چیز رو بهش میگم... به آیلین میگم که من همسر متینم، اینطوری حتما این دختر از زندگی ما دور میشه. صبح زود بیدار شدم و لباس پوشیدم و آدرس مطبش رو کارن بهم داده بود برداشتم رو به سمت مطبش رفتم. یه وقت ویزیت از منشی گرفتم و ساعتی منتظر نشستم . بلاخره نوبت من شد و داخل رفتم . آیلین با دیدن من چشماش گرد شد و اما موفق به حفظ ظاهر شد و با لبختند مصنوعی ازم دعوت کرد تا بشینم. - نمیدونم از کجا شروع کنم... - راحت باش عزیزم بگو ، من دکترم و محرم... میان حرفش گفتم : نه مسئله چیز دیگه ایه ، درواقع اومدم چیزی رو بهت بگم. کمی مکث کردم و بعد گفتم : چند وقته از متین میخوام که خودش باهات صحبت کنه اما ... عصبی میان حرفم گفت : چه زود با اربابت صمیمی میشی و به اسم کوچیک صداش میکنی. با لبخند تصنعی گفتم : اون ارباب من نیست در واقع متین... بلند گفت : همش متین متین نکن. اسم نامزد منو به زبون نیار دختره ... ادامه حرفش رو خورد و من با خونسردی تمام گفتم : ببینید من برای دعوا نیومدم اینجا اومدم دوستانه این مسئله رو حل کنیم. خنده هیستریکی کرد و گفت : تو دوست من نیستی ، لطفا دست از سر نامزد من بردار ، معلوم نیست از چه ده کوره ای اومدی و میخوای دلبری کنی ... هان . خواستم حرفی بزنم اما بلند شد و گفت : بحث رو تموم کن و برو بیرون. با بغض گفتم : اما من میخواستم ... به سمت در رفت و داد زد : لطفا بیرون. در رو باز کرد و با دست اشاره کرد و گفت : بیرون. به سمت در رفتم و قبل از خروج گفتم : بهتره تو پات رو از زندگی من و شوهرم بیرون بکشی. خیلی سریع مطب رو ترک کردم و به سمت خانه حرکت کردم.تمام مسیر از بی حرمتی های که بهم شد گریه کردم . سردردم باعث شد روز خوبی رو نداشته باشم و شب قبل از اومدن متین خوابیدم .
  2. سلام ادمین عزیز گاهی برای بیان احساس باید از عمل شخصیت ها گفت مثل بوس و بغل اما بیشتراز این حد خلاف قوانین اخلاقیه. اگه این طور که شما قوانین و فیلترینگ تعیین کردید پیش بره فک کنم بخش خیلی عظیمی از نوشته بیشتر اعضا باید فیلتر بشه. باور کنید حتی بزرگترین شاعرها و نویسنده های ایرانی هم گاهی از این عبارات تو نوشته هاشون استفاده کردن. نمیشه که بیان احساس کرد و از بعضی مسائل سخن نگفت. اگه میشه یه تجدید نظری داشته باشید ممنون میشم
  3. ساعت5 متین رنگ زد و گفت تا نیم ساعت دیگه میام که بریم خرید. منم فورا لباس پوشیدم و توی پذیرایی منتظر موندم که ساعت تقریبا 6 بود که زنگ در به صدا در اومد. -بله. -بدو بیا که دیره. -بیا بالا خسته ای، چند دقیقه دیگه میریم. -منتظرم زود باش. از نازبانو خداحافظی کردم و کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم. هوا تقریبا تاریک شده بود که وارد کوچه شدم و به سمت بنز متین رفتم و سوار ماشین شدم . -سلام. متین با تعجب نگاهم میکرد. چند دقیقه ای بهت زده بود که گفتم: دیر میشه... راه بیافت. من رو به سمت خودش برگردوند و انگشت اشاره اش رو روی ابروم کشید و گفت: خیلی خوشگل شدی. تازه یاد صورتم افتادم که متین دستش رو بالاتر برد و روسریم رو عقب برد و گفت: این دیگه چیه، چرا موهاتو خراب کردی... من دوست ندارم. چیزی نگفتم و بهش نگاه کردم که گفت: یه کم آرایش میکردی بهتر میشدیا. خنده کوتاهی کرد و لباش روی پیشونیم چسبوند و یه بوسه گرم زد و محکم منو تو بغلش کشید . از گرمای تنش قلبم به هیجان اومد و توی سینه بی قراری میکرد. آروم زیر گوشش گفتم: من هیچ لوازم آرایشی ندارم. کمی منو از خودش دور کرد لپم رو کشید و گفت: امروز برات میگیرم عروسکم. از لفظ عروسک به خنده افتادم و سرم رو تو بغلش گذاشتم و خندیدم. شایدم اون لحظه فقط آغوشش رو میخواستم و این بهترین بهانه برای بیشترتوی آغوش عشقم موندن بود. چند دقیقه فقط عطرش رو تنفس کردم که یه بوسه روی سرم زد و گفت: خانومم بریم؟ ازش جدا شدم و ماشین راه افتاد. خدایا ممنونتم بابت حضور عشقم، اصلا باورم نمیشه الان کنار عشقم نشستم و بهترین روزای عمرمون داره کنار هم میگذره. چه بهتر از این میتونه باشه که کنار مرد رویاهام نشستم و عطر تنش فضا رو پر کرده ، چی بهتر از این میتونه باشه که عشقم دستم رو گرفته و با انگشتام بازی میکنه و دستم رو نوازش میکنه، چی بهتر از نگاه های مهربونشه، چی بهتر از بغض این لحظه منه، آخه چی بهتر از حضورشه، آهنگی رو پلی کرد که برام کلی خاطره رو زنده کرد. کلی خاطره خوب و کلی هم خاطره بد. نم نم میزنه بارون کم کم توی خیابون قلبم میشه چه آروم آروم با صدای بارون بارون میزنه نم نم آروم میزنه قلبم توگوشم داره میگه دارم عاشق میشم کم کم بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون دنیام به تو وابسته ست کارام به تو مربوطه تو مال منی عشقم اسمم همیشه روته چشمام توی چشماته ساز دل من کوکه چشمات یه نت خاصه دنیایم بی تو متروکه بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون تمام مسیر بهش نگاه میکردم و غرق نوازش دستام بودم. غرق عطر تنش بودم. غرق لبخند زیباش بودم. غرق تک تک سلولهاش بودم. غرق عشقم بود. غرق بودن تو این موجود چه لذت بخشه... لذت... لذت... لذتی که قلبم میگه پایدار نیست. قلبم آروم بگیر. کمتر بیقراری کن. کمتر بهانه بگیر. کمتر حرف از رفتن و نموندن بزن. قلبم گواه بد نده. دیگه طاقت دوری ندارم... دیگه ندارم. نمیدونم چقد گذشت و من غرق لذت بودن در کنار همه دنیام بودم که اتومبیل متوقف شد و متین رو به من گفت: این جا بهترین وسایل رو داره. لبخند زدم و گفتم: تو همیشه بهترین چیزا رو برام میخریدی. لبخند دلنشینی زد و گفت:آخه این تویی لایق بهترینایی. از ماشین پیاده شدیم و به پاساژ رفتیم و به هر مغازه ای میرفتیم و من از هرچیزی که خوشم میومد متین میخرید و منم همش غر میزدم که زیاده نمیخوام. در آخر هم من رو به یه طلا فروشی برد و گفت: میخوام برات حلقه بخرم. با خشم بهش نگاه کردم و گفتم: من حلقه خودم رو میخوام. خنده کوتاهی کرد و گفت: خوب تو اصلا نمیندازی دستت گفتم شاید گمش کردی. با بغض گفتم : نه عمه ازم گرفتش. یه لبخند تلخ زد و گفت :نمیدونستم... پوزخندی زدم و گفتم : هر وقت بهش گفتی که ما باهمم زندگی میکنیم اون موقع ازش پس میگیری. دستم رو کشید و داخل برد و گفت: حالا یه انگشتر بگیر تا هر وقت برات پسش گرفتم دستت بنداز. خندیدم و گفتم: باشه بابا، دستم رو کندی. داخل طلافروشی که رفتیم متین یه انگشتر نگیندار برام گرفت و چندتا دستبند رو روی دستم بست و از بینشون یه کدوم رو انتخاب کرد و به من که همش اعتراض میکردم اهمیت نمیداد. باهاش زندگیم رو به راهه. عشق توی زندگی مشترک دوماهه ما موج میزنه. سه روز دیگه بهار میرسه اما زندگی ما دوماهه که به بهار رسیده. زندگی در کنارش پر از آرامشه ، لذت بخشتر از اینکه شبها با بوسه هاش بخوابی و صبح با نوازشش بیدار بشی دیگه چی میتونه باشه!!!! چی بهتر از اینه که صبح با بوسه ات بدرقه اش کنی و شب با آغوشت پیشوازش بری. چقدر خوبه که کنارمه و چقدر خوبه که کنارشم ... چند وقته که یه مستخدم جدید گرفته و من رو کلا خیاطی ثبت نام کرده که مثلا وقتی که خونه نیست سرم گرم بشه. البته زندان که بودم خیاطی رو در حد مقدماتی یاد گرفتم اما الان کلاسش رو میرم که هم مدرک بگیرم و هم دانشم تکمیل بشه. گاهی اوقات هم به خونه کارن میرفتم و کل جمعه رو هم با متین بودم. متین با اینکه سرش شلوغ بود اما حداقل هفته ای یه بار من رو به گردش میبرد و سعی میکرد که شبها زودتر برگرده و در طول روز هم چندبار بهم زنگ میزد. هفته آخر سال کل کلاسهام تعطیل شده و به خونه کارن اومدم . آدم خوبی بود و من بهش اعتماد داشتم و خیلی کمکم میکرد که چطور اعتماد متین رو بیشتر کنم. -بابا خانم بیا بشین یه دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم. خندیدم و گفتم: این چه حرفیه استاد شما صاحب خونه اید. خندید و گفت: همین شیطونی ها رو کردی که دل متین رو بردی. با دوتا قهوه برگشتم و بهش تعارف کردم و یه دونه برداشت و منم دیگری رو برداشتم . رو به من گفت: آیلین بعد از عید میخواد بره آمریکا و اونجا ادامه تحصیل بده. -متین گفته. -ولی یکی توی ایران آیلین رو دوست داره... متین هم که رک نمیگه که دیگه نمیخوادش... اون یه نفرم هنوز فکر میکنه آیلین و متین نامزدن. -خوب شما بهش بگید . -من چندین بار گفتم اما قبول نمیکنه. چند لحظه ای مکث کرد و گفت: اگه تو و متین ازدواجتون رو علنی کنید شاید همه چیز رفع بشه. -مادر متین با من مشکل داره و قبولم نداره به همین دلیله که متین فعلا همه چیز رو مسکوت نگه داشته. خندید و گفت: من همه چیز زندگی تو و متین رو میدونم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: یعنی از هفت سال... وسط حرفم گفت: بله خبر دارم. سرم رو پایین انداختم که گفت: حالا کمک میکنی یا نه. یه نگاه بهش کردم و گفتم: اون یه نفر کیه؟ -کامیار. جا خوردم. یعنی کامیار عاشق آیلین شده. باورم نمیشد که پرسیدم : کامیار؟ خنده کوتاهی کرد و گفت : بله کامیار. با دهن باز پرسیدم : من چه کمکی میتونم بکنم؟ -میتونی به کامیار بگی که همسر متینی. -چرا خودتون نمیگید؟ خندید و گفت: من به متین قول دادم رازش رو به کسی نگم اما تو که قول ندادی. فقط نگاهش میکردم که گفت: شماره کامیار رو بهت میدم بهش زنگ بزن و همه چیز رو بگو... فقط نگی که من در جریان همه چیز هستم. -پس بگم از کی شنیدم که اون آیلین رو میخواد. -بگو که من وسط حرفام از دهنم پریده که دوتا دوست صمیمی عاشق یه نفر شدن. -اوهوم. خیلی چیزها رو بهم یاد داد که به کامیار بگم و از اون طرف خیلی حرف ها رو هم باید به متین بگم که راضی بشه به آیلین حقیقت رو بگه. در واقع این اتفاق باعث میشه که آیلین از متین دور بشه و خیال من بابت زندگیم راحت بشه. تقریبا تاعسر پیش کارن موندم و بعد به خونه برگشتم. شب متین دیرتر از همیشه برگشت . ترسیده بودم که نکنه اتفاقی افتاده باشه و هر چی زنگ میزدم بهش گوشیش رو برنمیداشت. زنگ میزدم و جواب نمیداد... نگران بودم... قلبم یخ کرده بود... تمام تنم یخ بود... خدایا نکنه اتفاقی براش افتاده باشه... نکنه رفته پیش آیلین... خدایا کمکم کن. گیج و سردرگمم... زنگ پشت زنگ و هیچ جوابی نمیگرفتم. صدای بوق تلفن تو گوشم می پیچید و منو ناامیدتر میکرد... ساعت از 1 گذشت و هنوز خبری از متین نبود . توی حیاط قدم میزدم و گاهی به جلو در میرفتم اما خبری ازش نبود. خدایا ... خودت کمکم کن. من جز متین کسی رو ندارم . خدایا !!! دیگه ناامید شده بودم. تنم از هوای اسفند یخ کرده بود روی پلههای حیاط نشستم و پلکهای سنگین و خیسم رو روی هم گذاشتم. چند دقیقه نگذشته بود که حس گرمای دستی روی شانه ام منو ترسوند و جیغ کوتاهی زدم که صدایی گفت: آروم باش ... منم. چشامو بازم کردم و دیدمش. آره خودش بود . عشقم بود. همه دنیام بود. تمام وجودم بود. شاهزاده رویاهام بود. همنفسم بود. همه کسم بود. با بغض گفتم : چقدر دیر کردی. لبخند بی جونی زد و گفت : یه تصادفی آوردن بیمارستان مجبور شدم که برای عملش بمونم. -شام میخوری؟ یه نگاه بهم کرد و گفت: حتما نخوردی و منتظرم موندی. -اوهوم... خندید و گفت : دیونه برو شامت رو بخور من شام خوردم... میرم یه دوش بگیرم و بخوابم... خیلی خسته ام. قبل اینکه بره دستش رو گرفتم و از پشت بغلش کردم و گفتم: ترسیدم... چرا بهم خبر ندادی دیر میای. برگشت سمتم و یه بوسه عمیق رو لبم زد و گفت : ببخش نفسی. اصلا یادم نبود یه خانوم گلم نگرانمه. به آشپزخونه رفتم و شام رو گرم کردم و خوردم . بر عکس همیشه که تنهایی نمیتونستم چیزی بخورم شام رو کامل خوردم. نمیدونم چم شده که اشتهام زیاد شده و چند برابر غذا میخورم متین میگه به خاطر ورزشه. بعد از خوردن شام به اتاق رفتم و دیدم متین روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زد. روی تخت نشستم و گفتم: چرا نخوابیدی؟ یه لبخند زد و دستم رو گرفت و گفت: اونقدر بهت عادت کردم که اگه بغلم نباشی خوابم نمیبره. دراز کشیدم کنارش و گفتم: بخواب عشقم... خسته ای. یه دستش رو زیرکمرم گذاشت و یه دستش رو روی شکمم و یکی از پاهاش رو انداخت روی پام . چند دقیقه نگذشته بود که خوابش برد. اما من خوابم نمیبرد و تا نیمه های شب فقط موهاشو نوازش میکردم و میبوسیدمش. نمیدونم کی خواب برد اما صبح با نوازش های متین بیدار شدم. دستش رو روی پشت و شکمم میکشد چشمهام رو باز نکردم که راحت باشه اما انگار قصدش بیدار کردن من بود لبهاش رو روی بدنم حرکت میداد و میبوسید و کم کم بالا اومد و گردنم رو هم بوسید و بعد به سمت لبام اومد و با اولین بوسه به لبم چشمام رو باز کردم و بهش سلام دادم. -علیک سلام خانم کوچولو... بالاخره بیدار شدی. لبخند زدم و گفتم: چند دقیقه صبر کن که صورتم رو بشورم و موهامو مرتب کنم برمیگردم. -تو خماری میزاریم نامرد. بلند شدم و گفتم: فقط چند لحظه.
  4. اشک مجالم نداد و روی گونه هام سرریز شد و متین صورتش رو جلو آورد و پیشونیش رو روی پیشونی من گذاشت و گفت: بس کن... چرا لحظه های خوبمون رو خراب میکنی. اما اشکای من بند اومدنی نبودن... گریه ام شدت گرفت و به هق هق تبدیل شد دیگه گریه ام از دست خودم خارج شده بود... متین بغلم کرد و آروم پشتم رو نوازش کرد و سرم رو بوسید و گفت: عزیز دلم... خانوومم... به خدا میدونم چقدر سختی کشیدی، منم مثل تو کلی سختی کشیدم... اما الان چرا گریه میکنی.؟ چرا لحظه های خوشمون رو تلخ میکنی؟ کمی آروم شدم اما اشکای لعنتی بند نمیومد. عین یه بچه کز کردم تو بغلش و خودمو بیشتر بهش چسبوندم ، من عاشق این گرمای لذت بخش تنشم... عاشق عطر تنتم... من چطور این همه سال دور لز تو دووم آوردم و دم نزدم... خدایا !!! این خوشی رو از ما نگیر. با دستش اشکهام رو پاک کرد و گفت: بس کن عزیزم. محکم بغلم کرد و منم میون گریه گفتم : اینها اشک شوقه. خندید و گفت: شما زنها موجودات عجیبی هستید... ناراحت اید گریه میکنی... عصبی میشید گریه میکنید... تنهایید گریه میکنید... خوشحالید گریه میکنید... آروم پیشونیم رو بوسید و گفت: وقتی گریه میکنی حالم بد میشه... بخند، همیشه بخند... با دستاش صورتم رو قاب کرد و گفت: عمرم... گریه نکن... گریه کنی دق میکنم. یه کم آروم شدم و چشم به چشماش دوختم و گفتم: خدا نکنه. محکم بغلم کرد و چند لحظه بعد من رو از خودش جدا کرد و با دستمال صورتم رو خشک کرد و غذاش جلو آورد و یه قاشق خودش میخورد و یه قاشق به من میداد منم فقط با لبخند نگاهش میکردم . غذای خودش که تموم شد غذای من رو جلو کشید چند قاشقی خوردیم که گفتم: بسه... من دیگه سیر شدم بقیه اش رو خودت بخور. یه اخم کرد وگفت: تو خیلی لاغری باید بیشتر غذا بخوری. یه مشت زدم به بازوش و گفتم: نه خیر اصلا لاغر نیستم... خیلی هم خوبم. ریز ندی کرد و گفت : خیلی لاغری... تازه بچه هم میخوای؟ متین شروع کرد به خوردن و من با لبخند بهش نگاه میکردم و توفکر بودم که گفت: تو فکر چی هستی؟ -دختر دوست داری یا پسر؟ خندید و گفت: هر وقت وزنت به 60 رسید بچه دار میشیم. -عه یعنی چی من باید 10کیلو زیاد کنم... اصلا نمیتونم. -میل خودته... پس فعلا بچه دار شدن کنسله. -دختر یا پسر؟ خندید و ظرف غذاش که تموم شده بود زمین گذاشت و به من نگاه کرد وگفت: فرق نداره... فقط مثل تو خوشگل باشه. خندیدم و گفتم: فکر کن من مامان بشم و تو هم بابا. از فکر کردن بهش خندم گرفت و متین هم با من میخندید . سرخوش بودیم... دلخوش بودیم... زندگی بر وفق مراد ما بود. بعد از کمی استراحت متین چندتا بیمار دیگه رو ویزیت کرد و ساعت 5 به سمت خونه کارن راه افتادیم. داخل ماشین بودیم که آهنگ پخش میشد و من و متین حرفی نمیزدیم و فقط گوش میکردیم. باور کن همه جا شده با تو بهشت یه چیزا رو نمیشه نوشت تا یه روزی برسی بهش یه چیزایی مثل همین عشق یه چیزایی مثل همین عشق این روزا همه هوش و هواس منی تو که میدونی واسه منی توی تو همه خاطره هام تو رو دیگه نمیشه نخوام تو یه جور دیگه ای برام کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده اونی که این دل رو میبره با حتی یه کلمه جای تو این جاست توی یه گوشه از قلبم من و تو عاشقیم چرا نگم این رو جلو همه کاشکی..... آهنگ بعد از چند دقیقه تموم شد ولی من این آهنگ رو دوست داشتم یه آن شیطنتم گل کرد و به متین گفتم : همین آهنگ رو یه بار دیگه پلی کن. سری تکون داد و چند لحظه بعد دوباره آهنگ پخش شد . صدای سیستم رو زیاد کردم و این بار من با صدای بلند همراه آهنگ میخوندم و میرقصیدم. متین هم من رو نگاه میکرد و میخندید. -بس کن دختر دیونه شدی. -آره به خدا ... دیونه ام... دیونه ام کردی... متین میخندید و من هم به کارم ادامه میدادم . جلوی خونه کارن نگه داشت و سیستم رو خاموش کرد و گفت: بسه بابا آبرو برامون نذاشتی. -عه چرا خاموش کردی. -پیاده شو رسیدیم. سری تکون دادم و پیاده شدم و به همراه متین وارد خونه استاد صدیق شدیم. وارد خونه شدیم و هر دو پالتوهامون رو درآوردیم وآویزون کردیم و به داخل رفتیم و بعد از حال و احوال با کارن چند دقیقه ای با متین حرف زد و رو به من گفت: پریماه جان یه چایی میاری برامون. منم با ذوق گفتم: به روی چشم دکتر. بلند شدم و به آشپزخونه رفتم و با یه سینی چای برگشتم و بعد از تعارف به کارن و متین روی مبل کنار متین نشستم و که کارن پرسید: امروز چه سرحالی دختر جون. کارن وقتی فهمید که من همسر متین ام خیلی خوشحال شد و آرزوی خوشبختی برامون کرد . برای شام به خونه برگشتیم و نازبانو هم امروز زودتر رفته بود من مجبور شدم با همه خستگی ام شام رو درست کنم و بعد از خوردن شام دوتایی ظرفها رو شستیم و بعد هم به اتاق من رفتیم همه وسایلم رو جمع کردم و به اتاق متین بردیم. از خستگی زیاد خیلی زود خوابم برد . صبح که از خواب بیدار شدم متین نبود . بلند شدم و بعد از عوض کردن لباس و شستن دست و صورتم پیش نازبانو رفتم . -سلام. برگشت به سمتم و گفت: علیک سلام. -متین رفت. -آره. اومد پایین و گفت که میره دانشگاه و بعد از ظهر هم میره بیمارستان و غروب میاد دنبالت برید خرید. جلو رفتم و بوسیدمش و گفتم: ممنون. -به جای بوس بیا صبحونه بخور. سر میز نشستم و شروع کردم به صبحانه خوردن که گفت: من موندم که آقا چطور رغبت میکنه به صورتت نگاه کنه. با تعجب گفتم: مگه من چمه... خوشگلم که... خندید و گفت: آره خوشگلی ولی... منظورم اینه چطور صورت پشمالو تو رو میبوسه. سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم که دوباره گفت: تو از کی صورتت رو اصلاح نکردی؟ خداییش یادم نمیومد از کی به صورتم دست نزده بودم ... از وقتی رفتم زندان دیگه اصلاح نکردم. نگاهی بهش کردم و گفتم: خیلی وقته. -زود صبحونه بخور که امروز وقت آرایشگاه برات گرفتم. با لبخند گفتم: ممنون نازبانو جان. بعد از صبحانه به کمک نازبانو خونه رو تمیز کردیم و بعد هم به آرایشگاه رفتیم. یه سالن زیبا و شیک که نزدیک خونه بود رفتیم . خیلی شلوغ بود و دوتا عروس هم داشتند . من باحسرت به دخترهای جوانی که لباس سفید پوشیده بودند و داشتن آرایش میشدن نگاه میکردم. نازبانو پرسید: معلومه که تو عروس خوشگل تر از اینها بودی. با حسرت گفتم: نه ما عروسی نگرفتیم. من رو بوسید و گفت: همه چیز که خوب شد شما هم عروسی میگیرید. اما من عروسی نمیخواستم من متین رو میخواستم که الان کنار منه و من هر لحظه از وجودش خوشحالم. حالا دیگه نوبت من بود که برم برای اصلاح. مانتو رو از تنم درآوردم و روی صندلی مخصوص دراز کشیدم و آرایشگر مشغول اصلاح شد . وای چه دردی داره. حالا خوبه صورتم خیلی کم مو داره و اصلا قابل دید نیست. بعد از اصلاح صورتم شروع کرد به برداشتن ابروهام و بعد از اینکه تمام شد رو به من گفت: پاشو خودت رو ببین خوشگل خانم. توی آینه به خودم نگاه کردم. صورتم حسابی قرمز شده بود اما خوب شده بودم چند لحظه به خودم نگاه میکردم که نازبانو جلو اومد و من رو بوسید و گفت: خیلی خوشگل شدی. رو به آرایشگر گفت: یه دستی به موهاش بکش. میدونستم که متین اصلا دوست نداره موهام رو رنگ کنم و فورا به سمت نازبانو گفتم: نه نمیخوام . خانم آرایشگر گفت: چرا عزیزم ... مردها عاشق موهای رنگ شده هستن. -نه شوهر من اصلا رنگ رو دوست نداره. بعد از کلی اصرار از نازبانو و آرایشگر چند تیکه از موهامو هایلایت کردم . کارم که تموم شد به خونه برگشتیم.
  5. رفت و منو تنها گذاشت. رفت و منو تو بدترین شرایط تنها گذاشت . رفت و منو شکست. تکه تکه شد قلبم و غرورم. خیلی از دست متین عصبی بودم . به حرفای دیشب و ابراز علاقه هاش شک کردم. با خودم قرار گذاشتم که فردا قبل بیدار شدن متین از خونه برم اصلا مگه موندن من فایده داره. اون آیلین رو داره و به من نیازی نداره... این منم که تا آخر عمر باید تنها بمونم. امشب فقط برای اینکه با آیلین نبینمش نخواست به مهمونی برم. تمام شب رو توی اتاقم بودم و لامپ رو هم خاموش کردم. صدای آهنگ نشونه از رقص بود . تمام مدت گریه کردم و حرص خوردم... یعنی الان آیلین توی بغل متین داره میرقصه... الان باهم پیک میزن... الان باهم شام میخورن... الان کجان؟ چیکار میکنن؟ چیا میگن؟ وای خدایا دارم دق میکنم و دیوانه میشم. با یه پارچ آب که روی میز بود وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و ساعت تقریبا 10بود که نازبانو برام شام آورد اما در رو باز نکردم و نازبانو هم با چندتا بد و بیراه بارم کرد و رفت. خواستم بخوابم اما خوابم نمیبرد و تا آخرشب گریه کردم. آخه چرا متین به احساس من اهمیت نمیداد... حق داره آخه کی به یه دختر بی وفا دوباره اعتماد میکنه... کی یه راه رو دوبار میره. ساعت12مهمون ها شروع به رفتن کردن و نیم ساعت بعد همه ماشین ها از باغ خارج شده بودند و من کلی با خودم کلنجار رفتم تا خودم رو راضی کردم که به دیدن متین برم و کلی حرف بارش کنم. راه افتادم و به سمت خونه رفتم و خونه رو دور زدم و به قسمت جلویی خونه که رسیدم و خواستم بپیچم و به سمت در ورودی برم که با دیدن متین وآیلین جا خوردم. آیلین پشتش به من بود و متین روبه روی آیلین بود و دستای آیلین دور گردن متین بود و داشتن همدیگه رو میبوسیدن . با دیدنشون خشکم زد ... باورم نمیشد که من دیشب توی بغل مردی بودم که امشب یه نفر دیگه رو داره توبغلش میبوسه... اشک از چشام پایین اومد و به سمت اتاقم دویدم. در رو بستم و روی تخت دراز کشیدم . دیگه تردیدی نداشتم که قصد متین فقط وابسته کردن من به خودشه و بعد از اون ترکم میکنه. شوکه بودم... چند دقیقه بعد به خودم اومدم و اشکام رو گونه هام ریخت. دوست داشتم داد بزنم . جیغ بزنم و بگم آخه خدایا مگه من چی کردم که حقم این زندگیه... که حقم حسرته، اونم حسرت مردی که مال خودمه، حسرت زندگی که حقمه... اما این خودم بودم که این حق رو از خودم گرفتم. نیم ساعت گذشت و تمام باغ و امارت وسطش تاریک شدند . سعی میکردم که بخوابم اما نمیشد. خوابم نمیبرد... مگه میشه خوابید...صدای ترک بردن قلبم رو شنیدم و دم نزدم... چی باید میگفتم...چی میتونستم بگم. فقط و فقط اشک بود و بغض. صدای پایی میومد که به اتاق من نزدیک میشد از پنجره به بیرون نگاه کردم متین رو دیدم که به سمت اتاق من میومد و من فورا روی تختم دراز کشیدم و به سمت دیوار برگشتم. در باز و بسته شد. متین وارد اتاق شده بود و به تخت نزدیک شد . گفت: خانومم ...چرانیومدی اتاقمون ؟ خیلی وقته منتظرم. من فقط ساکت بودم که من رو روی تخت هول داد و گفت: برو اون طرف تر. اصلا تکون نخوردم که گفت : خودت خواستی . من رو بیشتر هل داد و خودش رو به زور روی تخت من جا کرد و من رو توی بغلش گرفته بود. من همچنان هیچ عکس العملی نشون ندادم که هر لحظه منو بیشتر بغل میکرد و دیگه کاملا روی تخت من خودشو جا کرده بود. آهسته گفتم: برو پیش آیلین جونت... به من چیکار داری. روی موهام بوسه ای زد و گفت:خراب نکن شب به این قشنگی رو. محکمتر منو بغل کرد که گفتم: پهلوهام کبود میشه... نذاشت حرفم رو کامل کنم که نیم خیز شد و لباسم رو بالا زد و پهلوم رو بوسید و گفت: یادته یه بار کبودش کرده. خیلی جدی گفتم: یه بار نبود تو همیشه این کار رو میکردی. خندید و گفت: آشتی هستی؟ داد زدم : نه. منو توی بغلش محکم گرفت و چرخید. حالا من رو روی خودش نگه داشته بود و نمیذاشت تکون بخورم. منم با مشت به سینه اش ضربه میزدم و میگفتم: ولم کن... متین... ولم کن... من نمیخوامت... با لحن بچگونه گفت: آخه چرا؟ با بغض گفتم: خودت میدونی. داشتم داد و بیداد میکردم که صورتش رو جلو آورد و خواست من رو ببوسه که این بار جدی تر گفتم: نکن... دوست ندارم با لبهایی که آیلین رو بوسیدی من رو هم ببوسی. با دلخوری نگاه کرد و گفت: بی انصاف نباش دیگه... تو خماری میزاریم. -من بی انصافم یا تو... من دوست ندارم تو رو با کس دیگه ای شریک باشم. کمی دست هاشو شل کرد و گفت: قبلا هم بهت گفتم که من آیلین رو نمیخوام... اگه میخواستم که... حرفش رو قطع کرد و من رو روی تخت گذاستو پیشونیم رو بوسید... بلند شد که بره اما من داد زدم : اگه میخواستیش که چی؟ جلو اومد و شمرده شمرده گفت: اگه میخواستم یه دختر با طبع گرم آیلین روتوی یه خونه بزرگ و خالی رد نمیکردم بره. از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بست. هر کاری کردم نتونستم بخوابم... حق بامتین بود . از کارم پشیمون بودم ... باید جبران میکردم. بلند شدم و از بین لباسهام یه دست لباس خوب برداشتم و پوشیدم. یه شلوارک مشکی تا زیرزانو و یه بلوز سفید دکمه دار که یه طرف تنه اش ازطرف دیگه کوتاه تر بودو یه سمت شکمم کاملا مشخص بود روبه روی آینه وایستادم. خوب بود بهم میومد هیچ وسیله آرایشی نداشتم ولی به جاش موهای فر بلندم رو که زیر باسنم میرسید پریشون کردم و یه گلسر سفید به پشت گوشم بستم و پالتوم رو برداشتم و تن کردم و یه شال روی سرم انداختم و به سمت ویلا حرکت کردم. وارد اتاق متین شدم اما متین نبود. وارد راهرو شدم و همه اتاق ها رو گشتم و به طبقه پایین رفتم وهمه جا رو گشتم ولی متین نبود. یه لحظه ترسیدم که نکنه به خونه آیلین رفته. به اتاق متین رفتم و پالتو شالم رو برداشتم و روی تخت خوابیدم. هر جا که باشه به خونه برمیگرده و به اتاقش میاد چه بهتر که اینجا بخوابم که مچش رو بگیرم و بهش بفهمونم که انقدرها هم خر نیستم. گریه ام گرفته بود از متین ... از سرنوشتم... توی تخت متین بودم اما خودش نبود... داشتم گریه میکردم... آروم و بی صدا که یه چیزی روی پهلوم حرکت کرد. تا جایی که میتونستم با صدای بلند جیغ زدم و از جام پریدم. آروم دستم روگرفت و دست دیگه اش رو روی دهنم گذاشت و گفت: آروم باش ... منم... بهش نگاه کردم اما چهرش رو توی تاریکی نمیدیدم اما صدای متین بود . دستش رو از روی دهنم برداشت و آباژور رو روشن کرد و گفت:آروم باش. چهره ش رو که دیدم خیالم راحت شد خودش بود مرد رویاهای من... متین من بود... من داخل اتاق رو گشته بودم ... یعنی کجا رفته بود... من که خیلی ترسیده بودم با صدایی لرزون گفتم: کجا بودی؟ من همه خونه رو گشتم. روی تخت دراز کشید و گفت: توی اتاق مخفی خودم. منظورش همون در انتهای اتاقش بود که همیشه قفل بود. ازش پرسیدم: میشه من رو هم ببری توی اون اتاق؟ -شاید یه روز ببرمت. کنار متین نشسته بودم و تو فکر این بودم که چقدر بدجنسم و همش فکر میکنم که متین داره سرکارم میزاره. -تو فکرچی هستی؟ نگاهش کردم و گفتم: اومدم برای رفع دلخوری. خندید و گفت: منت کشی دیگه. خندیدم و گفتم: آره. کنارش دراز کشیدم که گفت: مگه آشتی کردم که دراز کشیدی . خندیدم و به پهلو روی دستم خوابیدم و گفتم: خجالت بکش... با این سن و سالت قهر هم میکنی. با لحن بچه گانه ای گفت : مگه چند سالمه؟ همش37 سالمه... حالا خودت که قهر میکنی خجالت نمیکشی من باید خجالت بکشم. خندیدم و گفتم: من همش25 سالمه ولی تو 3 ساله دیگه 40 سالت میشه... داری پیر میشی. لپم رو کشید و گفت: داری فاصله سنی زیادمون رو توی سرم میزنی؟ محکم بغلش کردم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم: نه... من همیشه عاشقت بودم و هستم. دستش رو روی موهام کشید و گفت: اون روزها که بهم گفتن تو من رو نمیخوای و کس دیگه ای رو میخوای همش به خودم میگفتم که عاشق دختر بچه شدی که هنوز فرق بین هوس و عشق رو نمیدونه... کمی ساکت شد و دوباره گفت: ولی چون اون کار رو توی بچگی کردی بخشیدمت ولی از این به بعد بخششی در کار نیست. انقدر جدی حرفش رو زد که یه آن ترسیدم و ازش جدا شدم و نشستم. بهش نگاه کردم. دیدم که چهرش خندونه... دستم رو جلو بردم و داخل موهاش کشیدم و گفتم: برای من غصه خوردی که موهات سفید شده. با لبخند گفت: مهم نیست... مهم اینه که تو پای عشق من وایستی. نگاهش کردم و لبخند زدم و چند دقیقه بهم خیره بودیم که گفتم: میدونی پگاه حامله ست؟ -نه حامله نیست. -چرا هست من آخرین بار دیدمش بود. -امیر سام هفت ماهشه. یه جیغ کوتاه کشیدم و گفتم: زایمان کرده... بچش پسره... وای خدای من... خندید و گفت: اگه زندگی ما نرمال پیش میرفت الان یه بچه 6ساله داشتیم. چونه ام رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم : یه 6ساله ، یه 4ساله ، یه2ساله و الان پابه ماه بودم. خندید و گفت: این همه بچه میخواستی؟ -الانم میخوام. بهم نگاه میکرد و گفت: بزار تکلیف خودمون مشخص بشه بعدا بچه دار میشیم. با دلخوری گفتم: مگه تکلیفمون مشخص نیست؟ لپم رو کشید و گفت: شاید مجبور بشیم به یه جای دور بریم که دست هیچکس به ما نرسه... یا با خانوادهامون بجنگیم... یا وایستیم واز همه حرف بشنویم. -خوب به بچه چه ربطی داره؟ -نمیخوام بچه ام توی یه محیط پر تنش بزرگ بشه. ساکت شدم و چیزی نگفتم و از متین دلخور شدم .متین بازوهام رو گرفت وبدنم رو روی بدن خودش بالا کشید و شروع کرد به بوسیدنم و بعد از چندتا بوسه گفت: عجب زرنگی دختر ... اومدی برای منت کشی ... اما منت کشی که نکردی هیچ... نازت رو هم خریدیم. هر دوتامون زدیم زیر خنده وخندمون بیش از حد طولانی شد. *** صبح با بوسه متین بیدارشدم. و بهش سلام کردم و جوابم رو با خوش رویی داد و رو به میز صبحونه گفت: بلند شو بخور باید زود بریم. از تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم و گفتم: کجا بریم؟ -امروز جمعه ست ... رستار قراره بیاد. داشتم صورتم رو میشستم که گفتم: آخه من حوصله ام سر میره توی مطبت. -بعد از ظهر هم میریم پیش استاد صدیق. صورتم رو خشک کردم و بیرون اومدم و با ذوق گفتم: آخ جون ... میریم پیش کارن. خندید و گفت : خیلی دوستش داری؟ -آره خیلی... آدم قابل اعتمادیه و با حرفاش به من آرامش میده. -دیروز بهش گفتم که با شوهرت میری پیشش. -یعنی میخوای... -آره میخوام بهش بگم تو همسر منی... مال منی... تاج سرمی... سرورمی... -خوب بادم میکنی ها... با صدای بلند خندید . روی میز نشت و منم کنارش نشستم و اولین لقمه رو داد به دستم و من با اشتهاخوردم و لقمه های بعدی رو سریع میخوردم و متین با تعجب نگاهم میکرد که با دهن پر گفتم: دیشب شام نخوردم و الانم خیلی گشنمه. خندید و یه لیوان شیر به دستم داد و گفت: تند تند نخور دلدرد میگیری. سری تکون دادم و آروم تر صبحونه رو خوردم و بعد از تمام شدن صبحانه رو به متین گفتم: نازبانو اومده؟ یه نگاه به ساعتش کرد و گفت: آره . -پس یه زحمتی برات دارم. - امر بفرمایید. -برو توی اتاقم و برام لباس بیار. -خودت برو. -باشه بعدا نگی آبرومو بردی ها. خندید و گفت: مگه چیکار کردم آبروم بره. با اشاره به قسمت لخت شکمم گفتم: بااین کبودی برم بیرون فکر میکنه تو وحشی هستی و هر شب منو گاز میگیری. قبل اینکه رستار به ویلا بیاد من و متین بیرون اومدیم و به سمت مطب رفتیم . توی مطب مثل هر هفته روی یه مبل نشستم و متین بیمارها رو معاینه میکرد و من هم بهش نگاه میکردم و ته دلم ذوق داشتم. من و متین دوباره میتونستیم کنار هم زندگی کنیم و تا آخر عمر خوش باشیم. من تمام وجودم رو فدای متین میکنم. متین تنها مرد زندگیم من رو بخشید حتی بدون اینکه ازم یه کلمه توضیح بخواد. متین واقعا من رو دوست داره و منم دیونه وار عاشق متین هستم. تا ظهر متین بیمارهاشو ویزیت کرد . آخرین بیمارش رو که ویزیت کرد به همراه بیمارش بیرون رفت و چند دقیقه بعد به همراه غذا برگشت . غذا رو جلوی من گذاشت و گفت: غذات رو بخور که بعد از ناهار چندتا بیمار دیگه رو باید ویزیت کنم. خودشم کنارم نشست و بدون هیچ حرفی شروع کرد به غذا خوردن. ولی من اصلا غذا نمیخوردم و به متین نگاه میکردم. برگشت به سمت من و گفت: چی شده چرا نمیخوری؟ با بغض گفتم: هنوزم باورم نمیشه. به سمت من برگشت و گفت: چی رو باورت نمیشه؟ -اینکه الان کنار توام... اینکه من رو بخشیدی. خندید و گفت: بس کن... همه چیز رو فراموش کن. اشک مجالم نداد و روی گونه هام سرریز شد و متین صورتش رو جلو آورد و...
  6. داشتم راهرو رو میدویدم که بهم نرسه اما برگشتم و دیدم متین جلو در اتاقش ایستاده و من رو نگاه میکنه. یه لحظه ایستادم و نگاهش کردم به در اتاقش تکیه داده بود و نگاهم میکرد. وقتی دیدم عکس العملی نشون نمیده جلوتر رفتم و گفتم: چی شده؟ با لبخند مهربونی گفت: دوست دارم. لبخند زدم و گفتم: منم دوستت دارم. جلوتر رفتم و گفتم: دیرت نشه. خندید و گفت : برای دوباره تنها شدنمون لحظه شماری میکنم. به اتاقش رفت و منم چند لحظه جلوی در اتاقش ایستادم و وارد اتاق شدم و به کمکش میز رو جمع کردیم و من سینی رو دستم گرفتم واز اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم و به نازبانو سلام کردم و بعد از جواب سلامم با یه لبخند گفت: چه زود دست به کار شدی. منظورش رو فهمیدم و سرم رو پایین گرفتم و به پذیرایی رفتم و تونیکم رو از روی عسلی برداشتم و تنم کردم و بعد موهام رو بستم و شال رو سرم کردم و به کمک نازبانو رفتم . تقریبا ساعت12متین پایین اومد و رو به نازبانو گفت: نازبانو من میرم مطب کاری نداری؟ نازبانو خندید و از آشپزخونه بیرون رفت و گفت: نه آقا ولی پریماه کار داره باهاتون. متین به من نگاه کرد و جلو اومد و گفت: چقدر زود لو دادی. سرم رو پایین انداختم و گفتم: تقصیر خودت بود انقدر سر و صدا کردی که نازبانو فهمید. خندید و گفت : نه خیر با تاپ اومدی پایین و اونم کبودهای روی بدنت رو دیده عزیز من. نگاهم رو به بدنم انداختم و کمی از یقه ام رو پایین کشیدم و دیدم حق با متین بوده من همه چیز رو لو دادم. خندیدم و گفتم: وای متین. خندیدو منو بین بازوهاش گرفت و گفت: ایراد نداره میگیم که صیغه محرمیت خوندیم. خندیدم و گفتم: از روز اول فهمیده بود که من زنتم . محکمتر بغلم کرد و زیر گوشم گفت :چطوری فهمید؟ دستام رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم : عمه بهش گفته بود که مثلا اگه من یه روز خواستم بدبختت کنم بهش خبر بده... ولی نازبانو طرف منه. خندید و گفت: من رو بدبخت کردی... من بیچاره اون چشماتم. -دیرت نشه. -باشه بابا ... الان میرم. پیشونی مو بوسید و رفت . شب دوتا خدمه زن و سه تا مرد اومدن برای پذیرایی... که به من و نازبانو کمک کنن . من یه کت و شلوار سرمه ای داشتم که چند وقت پیش خودم دوخته بودم رو تن کردم و یه شال و یه بلوز و یه کفش آسمونی رنگ پوشیدم. تقریبا دو ماهه که توی خونه متین به عنوان خدمتکار زندگی میکنم و الان هم باید نقش خدمتکارها رو براش بازی کنم . خواستم از اتاق بیرون بیام که متین رو دیدم که داشت به سمت اتاق من میومد. من چند قدم جلو رفتم وسلام دادم و بعد جواب سلام دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاقم برد. در رو بست که گفتم: چیکار میکنی؟ -امشب نیا به مهمونی... باشه. با اعتراض پرسیدم: چرا؟ -نیا دیگه... چند لحظه ساکت شدم و گفتم: میخوای راحت آیلین رو ... دستش رو دورم حلقه کرد وگفت: نه... من اصلا آیلین رو دوست ندارم فقط مامان دوست داره من با آیلین ازدواج کنم. -آیلین کیه؟ -دوست فرناز... اون میدونه اسم زن من پریماهه اما نمیدونه اون پریماه تویی... نمیخوام بدونه و به مامان بگه. کمی مکث کردم و با بغض گفتم: میخوایی دزدکی زندگی کنیم. روی تخت نشست و من رو روی پاهاش نشوند و گفت : نه چند ماه اول که دلمون به هم قرص بشه بعد به مامان میگم ... باشه؟ سرم رو پایین انداختم وچیزی نگفتم. دستش رو زیر چونه م گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند و گفت: آیلین چند روز دیگه میره آلمان و یه سال اون ور میمونه و این مدت من به همه میگم که تو رو میخوام. مهمونی که تموم شد بیا اتاقمون. بوسه ای ریز روی پیشونیم زد و کمی موهام رو نوازش کرد و رفت.
  7. بلند شدم و در حالی که چای میریختم با بغض گفتم: مادرشوهرم حلقه ام رو ازم گرفته و تحدیدم کرده که اگه طلاق نگیرم من رو میکشه. خندید و گفت : چه شوهر و مادر شوهر بدی داری. بابغض گفتم :حق دارن. بلند شد و کنارم اومد و گفت: واقعا حق دارن؟ به نظر من حق با توئه. بغضم رو قورت دادم و گفتم : توی این دنیا همه حق دارن... هم اونا حق دارن ، هم من. سینی چایی رو دست گرفتم که فورا سینی رو ازم گرفت و گفت: من میارمش. -زحمت میشه. خندید و گفت: اوه چه مودب. خنده تصنعی کردم و هر دو باهم وارد پذیرایی شدیم. کامیار چای رو به کارن و متین تعارف زد و در آخر کنار من نشست. متین پوزخندی به من زد و مشغول خوردن چایش شد. بعد از خوردن چایی به همراه متین از خونه کارن به خونه متین رفتیم. کل مسیر هیچ حرفی رد و بدل نشد . به خونه که رسیدم نازبانو رفته بود و شام رو هم آماده کرده بود. خیلی زود میز شام رو واسه متین آماده کردم. بعد از شام رفتم به اتاقم و داشتم میخوابیدم که تلفن یه طرفه اتاق زنگ خورد و متین گفت: سریع بیا که مهمون دارم. -این موقع شب؟ بدون جواب دادن به سوالم تماس رو قطع کرد. بلند شدم و لباس گرم تنم کردم و رفتم. هوا خیلی سردبود . ساعت11 شب کدوم احمقی به مهمونی میره... اه... درد سرش واسه من و خوش گذرونیش واسه اوناست. راه بین اتاقم و خونه متین خیلی تاریک و ترسناک بود. تمام مسیر رو فقط دویدم. وارد خونه شدم و به آشپزخونه رفتم و میوه آماده کردم و به سمت پذیرایی رفتم. اما داخل پذیرایی کسی نبود. صدایی از بالا اومد به سمت پله ها رفتم و ازشون بالا رفتم که دیدم متین به همراه آیلین توی لابی نشستن و آیلین داره بلند میخنده. صدای ترک خوردن قلبم رو شنیدم... شکیتم.... از درون خورد شدم... من چیکار کردم با زندگیم که الان این حال و روزمه... چیکار کردم که الان جای من کس دیگه ای کنار عشقمه... خدایا آخه چرا من... چرا همه بلاها فقط سر من میاد. جلو رفتم و ظرف میوه و بشقاب ها رو روی عسلی گذاشتم و یه سلام کردم. اما آیلین مغرورتر از اونی بود که جوابم رو بده...هه...به درک که جواب سلامم رو نداد... به جهنم که منو نادیده میگیره... بغضم رو خوردم و به متین گفتم: چیز دیگه ای میل دارید ارباب؟ از قصد ارباب رو با غلظت بیشتری گفتم که حرص بخوره. متین پوزخندی زد و گفت: دوتا چایی بیار. سری تکون دادم و بدون هیچ حرفی راهم رو به سمت پله ها در پیش گرفتم. با دور شدنم صدای آیلین رو شنیدم که با حرص گفت: این شبها اینجا میمونه. متین جواب داد: آره. توی انباری انتهای باغ میمونه. خنده ای کرد و گفت: چرا اینو آوردی واسه نوکری... ردش کن بره بهترشو واست پیدا میکنم. متین پوزخندی زد و گفت: عاشق چشم و ابروش نیستم که عزیزم . آیلین طلبکارانه گفت: پس چرا نگه اش داشتی؟ متین با خنده گفت: آخه خیلی بهم بدهکاره جای بدهکاریاش نگه داشتمش. دیگه نمیخواستم حرفاشون رو بشنوم... نمیخواستم بیشتر از این تحقیر بشم . تند از راهرو رد شدم و از پله ها پایین اومدم. متین میخواست حرص من رو در بیاره خوبم موفق شده بود... تا اینجا خوب تونسته انتقام کارهای که باهاش کردم بگیره. واردآشپزخونه شدم وچای دم کردم و چند دقیقه بعد دوتا چایی ریختم و به همراه شکلات و شیرینی براشون بردم . رو به متین گفتم: ارباب کاری ندارید من برم ؟ پوزخندی زد و گفت: برو. شب با گریه و اشک سپری شد. صبح برای متین صبحانه حاضر کردم وبردم داخل اتاقش و روی میز چیدم. متین داخل اتاق نبود وقتی که از اتاق بیرون اومدم متین داخل راهرو بود وبه سمت اتاق میومد وقتی از کنارش رد شدم آهسته یه سلام دادم و که جوابش رو داد و گفت: صبر کن. ایستادم وبه سمتش برگشتم که گفت: فرداشب یه مهمونی دارم... امروز خونه روتمیز کنید که فردا خیلی سرتون شلوغه. زیر لب گفتم: چشم ارباب. متین ناگهان بهم نزدیک شد و یقه ام رو گرفت وبلندم کرد و داد زد: آخرین بارت باشه که بهم میگی ارباب. یه پوزخند زدم و گفتم: چشم ارباب. محکم منو کوبید به دیوار، از درد لبم رو گاز گرفتم و چشام رو بستم که گفت: دختره احمق... فکر میکنی که میتونی حرص من رو در بیاری... نه نمیتونی... صاف توی چشماش زل زدم و گفتم: بزار برم... تو هم با آیلین خوش باش... خنده هستریکی کرد و گفت: تو زن منی وباید اینجا بمونی... اصلا دلم نمیخواد یه گندی بزنی و همه از چشم من ببینن... فکر کردی عاشق چشم و ابروتم... نه خانم... فقط نگران آبروی خودمم... الان خیلی زیر نظرم همه میخوان یه آتو ازم بگیرن که بهم ضربه بزنن. صورتم تازه خوب شده بود اصلا نمیخواستم دوباره کتک بخورم. دیگه کشش ندادم که این بار خودش گفت: فردا شب دردسر نمیسازی... اگه اتفاقی بیافته میکشمت. سری تکون دادم و متین من رو ول کرد وبه سمت اتاقش رفت.پشتم بد جور درد میکرد اما دردش در برابر زخم زبونهاش چیزی نبود و اصلا به حساب نمیومد. هر روز نازبانو ساعت7:30 میومد و متین هم قبل از اومدن نازبانو سرکار نمیرفت نازبانو هم تابرگشتن متین از سرکار صبر میکرد وبعد به خونه اش میرفت. انگار این دوتا زندانبان من بودندکه نکنه ازخونه فرار کنم . کل روزبا نازبانو خونه تمیز کردیم ویه ناهار ساده دوتای خوردیم. سر ناهار از نازبانو پرسیدم: مهمونی فردا شب برای چیه؟ -آقا گاهی اوقات که سرحال باشه همه دوستا و همکاراش رو دعوت میکنه... البته این جور مهمونیا رو هر دفعه یکی به عهده میگیره... یه جور مثل دورهمی های آخر هفته که هر دفعه خونه یه نفر برگزار میشه. لبخندی به چهره تکیده ناز بانو زدم و گفتم : چندتا مهمون دارن؟ -تقریباصدتا. با دهن باز گفتم :متین صدتا دوست داره؟ خندید و گفت: نصف بیشترشون همکاراشونن و بقیه هم آشنایی ساده دارن و چند نفرن که دوست آقا هستن. ساکت شدم وشروع به غذا خوردن کردم که این دفعه نازبانو پرسید : با آقا رابطه ات خوب نشده. پوزخندی زدم و گفتم: نمیخوام رابطه ای باشه... اونم مشتاق نیست. خندیدوگفت: زن و شوهر هرچقدر هم از هم ناراحت و دلگیر باشن زن باید نیازهای شوهرشو رفع و رجوع کنه. نازبانو مثل همیشه شروع به چونه زدن کرد فقط توی سکوت داشتم به حرفای نازبانو گوش میدادم ولی اصلادوست نداشتم ادامه بده اما نازبانو هم قصد تموم کردن نداشت. -اگه بتونی بهش نزدیک بشی بعد از اون متین میتونه ببخشدت و کارهای گذشته ات رو نادیده بگیره... نازبانو نمیدونست که من قصد موندن ندارم و میخوام ازاین خونه برم. دوباره گفت: دختر گلم تو که به اندازه کافی زمان برای تنهاشدن با شوهرت داری. چندتا لباس خوب بگیر و براش ناز و عشوه کن تا دلش رو ببری. مردها زود دل میبازن. تو هم که خدا بهت این همه زیبایی داده چرا ازش استفاده نمیکنی!!! دیگه حوصله نداشتم به حرفاش گوش بدم وگفتم: آیلین جونش هست... نیازی به من نداره. خندید و گفت: تا به حال دیدی آیلین شب اینجا بمونه؟ راست میگفت آیلین هیچ شبی رو نمونده بودوهر شب هم که تنهایی میومد ساعت12نشده میرفت. گفتم: نه. لبخند مهربونی زد و گفت: پس سعی کن شوهرت رو برای خودت نگه داری. متین رو عاشق خودت کن تا نتونه ازت دل بکنه. دیگه حرفی رد و بدل نشد شاید هم نازبانو درست میگفت و من نباید زود میدان رو خالی میکردم. بعد از ناهار نازبانو خیلی خسته بود به همین خاطر نذاشتم دیگه کارکنه و خودم باقی کارها رو انجام دادم.درد پشتم اذیتم میکرد اما با این حال من جوون بودم میتونستم تحمل کنم اما نازبانو واقعا خسته شده بود. ساعت8 بود که کارم تموم شد و نازبانو هم داشت شام میپخت که روی یه کاناپه دراز کشیدم و گفتم: نازبانو جان... من یه کم میخوابم... قبل اینکه متین بیاد بیدارم کنی ها. -باشه دخترم . شالم رو باز کردم و گیره موهام رو باز کردم و تونیک هم رو درآوردم و روی عسلی گذاشتم . چند ثانیه نگذشت که خوابم برد... خواب بچگی هامون رو میدیدم. من روی تاب نشسته بودم و متین تاب رو هول میداد. منم بلند بلند میخندیدم . متین تاب رو آنقدر محکم هول داد دیگه میترسیدم و جیغ و داد میزدم که نگه ام داره اما متین با شیطنت تمام میخندید و بیشتر هول میداد .انقدر محکم هولم داد که من روی زمین افتادم شروع کردم به جیغ داد و گریه ... بابا جلو اومد و یه دونه توی گوش متین زد . من بلند شدم و به سمت متین رفتم و با التماس به بابا میگفتم که متین رو نزنه. بابا دیگه متین رو نزد و من به سمت متین برگشتم و دیدم که صورتش خونی شده از ترس جیغی زدم و خواستم به بغل بابا پناه ببرم. اما ....اما بابا... بابا نبود... صداش رو میشنیدم... منو صدا میکرد...پریماه ...پریماه بابا...پری جونم...هوا تاریک شده بود و منم بین درخت های باغ میدویدم بابا رو صدا میکردم...بابا...باباجونم... ترس همه وجودم رو گرفته بود به انتهای باغ که رسیدم بابا روی زمین افتاده بود و غرق در خون بود جیغ میزدم و داد میزدم که بابا بلند شو اما فایده نداشت و بابا بیدار نمیشد. دستی روی شونه ام نشست جیغی زدم و نگاهی به پشت سرم کردم .. متین بود...متین جلو اومد و من رو بلند کرد و گفت: تو بابا رو کشتی. منم جیغ زدم: نه... من نکشتم... متین با خنده گفت: چرا تو دایی رو کشتی... جیغ زدم و گفتم: نه...من نکشتمش... یهو عمه و پرهام و پارسا و پوریا و پریناز به سمتم هجوم آوردن و میخواستن که من رو بکشن اما متین منو بغل کرده بود و نمیذاشت کسی بهم نزدیک شه . یهو تن گرم متین یخ کرد و دستاش شل شد. متین روی زمین افتاد و منم همراهش افتادم. متین غرق خون شد نگاهی به بالای سرمون کردم که دیدم آیلین با یه خنجر خونی بالای سرمون ایستاده بود. بلند جیغ زدم و نشستم. تمام خونه تاریک بود. خواستم بلند شم که یهو نور لامپ روشن شد . متین کنار پله ایستاده بود به سمتم اومد و گفت: چی شد؟ با بهت نگاش کردم و گفتم : هیچ چی. به سمت آشپزخونه رفت و گفت: خواب بد دیدی حتما. یاد بابا و اون روز افتادم و بدون اختیار گریه کردم که متین با یه لیوان آب برگشت و بهم نزدیک شد و کنار کاناپه روی زمین نشست و آب رو دستم داد و گفت: بخور. با گریه گفتم: نمیخوام... چرا بیدارم نکردی که برم اتاق خودم. لیوان رو گذاشت روی میز و کنارم روی کاناپه نشست و گفت: نازبانو گفت که خسته ای بیدارت نکنم... من احترام پیر زن رو نگه داشتم و بیدارت نکردم. گریه ام بیشتر شد و هق هق میکردم و سرم رو بین دستام گرفته بودم که متین پرسید: کابوس دیدی؟ -اوهوم... -چی دیدی؟ -خواب بچگی مون... همون روزی که من رو از روی تاب انداختی... متین یه خنده بلند کرد و گفت: همون روزی که از بابات یه سیلی آب دار خوردم. میون گریه خندم گرفت: تقصیر خودت بود... من همش داد میزدم که آرومتر من میترسم اما تو به حرف سهیل گوش میدادی که میگفت تندتر هول بده . - آره سهیل میگفت تندتر اما خودتم بدت نمیومد که. -دروغ نگو من اون همه جیغ زدم که آرومتر اما تو گوش نکردی که. خنده دلنشینی کرد و گفت:آخه خیلی باحال التماس میکردی... دوست داشتم صدای جیغ جیغت رو بشنوم. خندیدم و گفتم: پس خوشت میومد من اذیت میشدم. با خنده گفت: چه روزای قشنگی بود... ای کاش تموم نمیشد. آهی کشیدم و چیزی نگفتم. که متین گفت: این که یه خواب خوب بود نه کابوس. یهو حال خوب چنددقیقه پیش از بین رفت و گفتم: ادامه ش یه کابوس وحشتناک شد... دیگه نمیخوام بهش فکر کنم. متین بدون هیچ مقدمه ای دستش رو روی موهام کشید.شوکه شدم و برگشتم به سمتش که فورا دستش رو از روی موهام برداشت. متین من رو گیج میکرد صبح میگفت که من رو نمیخواد و الان نوازشم میکرد . بهش نگاه میکردم که گفت: چرا اینطوری نگاه ام میکنی... خوب دلم هوس عشقت رو کرده. خدای من نمیدونم چی شنیدم. یعنی متین واقعا من رو میخواد. یا فقط میخواد من رو به خودش وابسته کنه بعد ولم کنه. باورم نمیشد چی شنیدم. "دلم هوس عشقت رو کرده" هزار و هزاران بار توی مغزم اکو شد. تمام تن خسته و رنجورم از این جمله جون گرفت. نکنه اشتباه شنیدم... نکنه توهم زدم... نکنه خوابم... خدایا بیدارم کن اگه خوابم. به چشمهاش نگاه کردم . برق چشماش مثل هفت سال پیش بود حس عشق بهم میداد از نگاهش گر گرفتم و نفسم بند اومد. لبخندی زد و گفت: من یه مردم که هفت ساله آرزوی آغوش زنم رو دارم... نگاهم رو ازش گرفتم و به روبه روم نگاه کردم. باورم نمیشد ...حالا دیگه مطمئنم خوابم... مات و مبهوت بودم که متین من رو بغل کرد و گفت: مال من باش... از این به بعد مال من باش. نه این آغوش گرم خواب نیست رویا نیست ... این متین منه که دلش تنگ شده واسه من... واسه منی که این همه سال اذیتش کردم... دلتنگ زن بی وفاش شده... دلتنگ معشوقه ظالمش شده... آخ که قربون اون دل کوچیکت بشم. وای خدای من قلبم بیش از حد تند میزد... نمیتونستم درست نفس بکشم... تنم گر گرفته بود... من هم متین رو میخواستم . حق با نازبانو بود ... شاید میتونستم کاری کنم که متین گذشته رو فراموش کنه. ساکت بودم و هیچ حرکتی نمیکردم و متین دستهاش رو روی بازوهای من قفل کرده بود و صورتش رو جلو آورد و گونه ش رو روی گونه من گذاشت و گفت: تو حق منی. من هم میخواستمش و نمیتونستم انکارش کنم دستم رو روی رانش گذاشتم که قفل دستاش رو از بازوهام باز کرد و صورتم رو بین دستاش قاب کرد و گفت: از امشب دیگه مال منی... نمیذارم دیگه ازم دور بشی... از امشب توی اتاقمون میخوابی. چندتا بوسه آروم روی صورتم زد و منو توی بغلش گرفت و بلندم کرد و از پله ها بالا رفت. من هنوزم سردرگم بودم و هم میخواستمش هم مطمئن نبودم موندنم کنارش درسته یا نه.مات و مبهوت حرکاتش بودم... نمیدونستم واقعا منو میخواد برای زندگی کردن یا اینکه برای رفع نیازش . آینده من معلوم نبود... اصلا شاید همین فردا پشیمون شه و من دوباره به زندگی سابقم برگردم. به اتاقش که رسیدیم و وارد اتاق شدیم و من رو روی تخت گذاشت و آباژور رو روشن کرد و کنار من نشست و آروم موهای من رو نوازش کرد. با پشت دستش آروم روی صورتم و گونه ام نوازش میکرد انگشت اشاره اش رو روی بینیم حرکت داد و به لبم که رسید لبخندی زد و صورتش رو جلو آورد و لباشهاشو روی لبهای من گذاشت . چند لحظه ثابت نگه داشت و بعد شروع به بوسیدن کرد . من اصلا تکون نمیخوردم ... یعنی این متین بود... واقعا من رو بخشیده... من باید قبول کنم... اگه متین هم من رو بخواد عمه و بقیه خانواده قبولم نمیکنن... باید چیکار کنم. لبهاشو روی کل صورتم حرکت میداد و من رو میبوسید و این بار به سمت گردنم رفت و کم کم روی من خم میشد تا اینکه شونه هام تخت رو حس کرد. من هنوز سردرگم بودم این حال خوب رو میخواستم ولی بعدش رو نمیدونم . میخواست بیشتر پیش بره که عقب زدمش و گفتم: مطمئنی که من رو برای همیشه میخوای. با یه لبخند گفت: چه عجب بلاخره زبونت باز شد. با بغض گفتم : مطمئنی ؟؟؟ لبخندش رو بیشتر کرد و گفت: من تو رو بخشیدم فقط یادت بمونه این اولین وآخرین باریه که بخشیدمت. انگار تمام دنیا رو بهم دادن... متین من رو بخشیده... وای خدای من... با تمام وجود حس عشق میکنم... من دوباره متین رو دارم... خدای من...قلبم تند و تند میزد... برام مهم نیست دیگه چی میشه فقط متینم مهمه. فقط آرامشی که کنارش دارم مهمه... فقط عشقمون مهمه. ناخودآگاه اشکی از گوشه چشمم چکید با انگشتش اشک چشم رو پاک کردو گفت: فدای چشای خوشگلت شم گریه دیه چرا؟ با بغض لبخندی زدم و گفتم: از سر شوق. تا دیر وقت بیدار بودیم و حرف زدیم و نقشه کشیدیم برای آیندمون... از روزهای خوب گفتیم و از عشقمون گفتیم...از روزهای خوب گذشته و از روزهای خوب آینده گفتیم... قول دادیم بهم اونم چه قول های قشنگ و عاشقانه ای. نمیدونم کی خوابم برده بوداما صبح با صدای متین از خواب بیدار شدم. آروم دستش رو روی پشتم میکشید و اسمم رو صدا میکرد: پریماه... بانو... بانو پریماه... پریماه بانو... همیشه از اینکه من رو بانو صدا میکرد ذوق میکردم. چشم باز کردم و چشم هامو با پشت دست مالش دادم و یه لبخند بهش زدم وگفتم:سلام. -علیک سلام بانوی خوابالوی من ... یه بوسه زد به پیشونی ام و گفت : ساعت10 صبحه نمیخوای بیدار بشی... من گشنه ام ... امروز پنج شنبه ست و متین ساعت12 سر کار میره. قبل اینکه بلند شم یادم افتاد که هیچ لباسی تنم نیست و فورا پتو رو که روی کمرم بود تا گردنم بالا کشیدم و با خجالت گفتم: لباسهامو بده میدی. متین با شیطنت خندید و گفت: نوچ...خودت برشون دار. با مظلومیت گفتم: اذیت نکن. خندید و گفت : گفتم که باید خودت برشون داری. یه نگاه به اطراف اتاق کردم اما لباسهامو نمیدیدم که گفتم: متین ... بیارشون... خندید و گفت: یادت باشه که اصلا دیشب من رو نبوسیدی... صورتش رو جلو آورد و گفت: بوسم کن تا لباسات رو بیارم. کنار متین صبحانه خوردن خیلی خوب و دلچسبه. -زود بخور و یه دست لباس برام بیار که امروز زیاد مریض دارم. -چشم سرورم. خندید و گفت: قبلا که ارباب بودم. از سر میز بلند شدم رفتم سراغ کمدش و گفتم : آخه همش عین اربابها من رو کتک میزدی. داشتم دنبال یه لباس میگشتم که دستش رو دور بدنم حلقه کرد و چونه اش رو روی شونه من گذاشت و گفت : دست خودم نبود تو حرص من رو در میاوردی. غرق لذت آغوشش بودم و عطر خوبی که لباسهای کمدش به مشامم میرسید رو نفس میکشیدم که با یه حرکت من رو به سمت خودش برگردوند و گفت: چرا عطر لباسهامو بو میکنی... سرم رو توی سینه اش گذاشت و گفت: عطر تنم که بهتره. خندیدم و گفتم: از خود راضی. موهام رو بوسید و گفت: میدونی من عاشق عطر موهاتم. سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم و گفتم : میخوای قیچی کنم بدم بهت. خندید و گفت: ای شیطون. خندیدم و گفتم: والا تعارف نکن. خیره بهم نگاه کرد و گفت: وقتی که دلت برام تنگ میشد تیشرت من رو بغل میکردی و بو میکردی... من چی ... وقتی دلم برات تنگ میشد باید چیکار میکردم. بغض کردم... من چقدر سنگ دل بودم که این همه سال خودمون رو عذاب دادم. گفتم: الان که اینجام... هر چقدر دلت میخواد موهامو نوازش کن و بو کن. چند دقیقه خیره به چشام شد . بعد عین جن دیده ها خندید و گفت: هنوزم قلقلکی هستی؟ عقب رفتم وبه سمت در دویدم و خواستم از اتاق بیرون بیام . میدونستم که قصدش چیه. اما زودتر از من به در رسید و منو بغل کرد و روی تخت انداخت و افتاد به جونم و همش قلقلکم میداد و منم فقط میخندیدم و جیغ میزد و دست و پا میزدم و تلاش میکردم که فرار کنم. -نکن... دیونه... دلم دردگرفت.... آییییی... ولم کن... متین قلقلکم میدادو خودشم پابه پای من میخندید. انقدر خندیدم که از چشمم اشک میومد. بعد کلی تقلا از بغلش فرار کردم و دویدم به سمت در و بیرون اومدم که متین پشت سرم به راهرو اومدم.
  8. امروز جمعست .خیلی دوس دارم تا لنگ ظهر بخوام اما باید راس ساعت7 صبحانه متین رو براش ببرم. اصلا دوست ندارم تو این مدتی که قراره پیشش بمونم عصبیش کنم. از روی تختم بلندشدم این اتاق دقیقا عین سلول های زندانه و تنها تفاوتش تک تخته بودنشه . نزدیکای هفت بود که به امارت اصلی رفتم هنوز هوا تاریک بود و من از مسیر پر از درخت این خونه میترسم اماچه کمم که مجبورم. وارد آشپزخونه شدم و صبحانه رو آماده کردم و تو یه سینی چیدم و به اتاقش بردم. صبحونه بردم . همیشه ساعت6 بیدار میشه و میره ورزش میکنه ویه دوش میگیره اما امروز نرفته بود و تو تخش خواب بود. صبحانه رو روی میز گذاشتم وبه سمتش رفتم . چهرش چقدر توی خواب دلنشین تره .... چقدر دلتنگ این آرامش توی صورتش بودم. اگه اون اتفاق نمیافتاد الان منم کنار عشقم بودم و توی آغوش گرم خوابیده بود اما حیف... صد حیف. دوست داشتم ساعت ها بهش نگاه کنم و غرق لذت بشم اما تصمیم گرفتم بیدارش کنم فاصله ام رو با تختش کم کردم و صداش کردم. -متین....متین. جواب نداد ومن چندبار صداش کردم ومتین هم جواب نداد. خم شدم ودستم رو روی بازوش لختش گذاشتم یه زمانی تمام لذتم از زندگی قفل شدن بین این بازوهای مردانه بود . تکونش دادم و صداش کردم: متین بیدار شو. کمی تو جاش جا به جا شد و چشماش رو بازکرد ویه لبخند بهم زد. وای خدای من بعداز چندسال لبخند زیبای متین رودیدم. لبخندی که دلم رو بیقرار میکنه و تنم رو سست... غرق نگاهش بودم که با حرکتی که کرد خشکم زد. دستم رو گرفت وبه سمت خودش کشیدو من کنترلم رو از دست و افتادم روی سینه اش و متین کاملا من رو داخل بغلش گرفت و گفت: علیک سلام بانو. چقدر دلم تنگ شده بودبرای لبخندمتین و بانو گفتن هاش... چقدر بغل متین و با محبت بیکرانش میخواستم... چقدر دلتنگ متین بودم... چقدر عطر تنش رو دوست داشتم و دل تنگش بودم. یه روزی تمام دنیام همین آغوش بود اما الان...دیگه نه. با اینکه چند وقته کنارمه اما دلتنگی من بیشتر شده و من عاشقتر و دلتنگ تر و غمگینتر و بیقرار تر ازقبلم. تمام لذت اون لحظه رو با گفتن یه جمله خراب کردم. -ساعت هفته بیدار نمیشی... ارباب. متین انگار جن دیده بود منواز خودش جداکرد و نشست و گفت: تواینجا چیکار میکنی. سریع ازش جداشدم و از اتاق بیرون اومدم.میدونستم که فقط یه اشتباه بوده. حتما فکر کرده من آیلین ام ... چقدر دلم میخواد آیلین نباشه اما حیف و صد حیف. خوش بینانه ترین حالتشم اینه که خواب گذشته رو میدیده. گذشته ای که با من رغم خورده . هرچی که بود حال من رو بدتر از گذشته کرده بود. من با پنهون کردن حقیقت چه بلایی سر خودم و متین آوردم . بعداز خوردن صبحانه به همراه متین به مطبش رفتیم. وقتی سواربنزشدم تمام لحظه های خوش گذشته مثل یه تصویر ازجلوی چشمام ردمیشد. یه آن بغض کردم. دلم نمیخواست گریه کنم اما متین سیستم صوتی ماشین رو روشن کردو یه آهنگ که همیشه گوش میدادیم فضا رو سنگین تر کرد. با شروع آهنگ بغضم شکست و آروم و بیصدا اشک میریختم و متین هم فقط جلو رو نگاه میکرد. هنوزم بعد از این همه سال همین ماشین و همین آهنگ ها... این فقط یه معنی داره ... یعنی متین هنوزم منو میخواد. چه خوش خیالم اگه فکر کنم که هنوزم منو میخواد. شاید فقط میخواد یادش بمونه که من باهاش چیکار کردم و هر روز ازم متنفرتر بشه. آهنگ که تموم شد دوباره همون آهنگ رو پلی کرد. توکه نیستی پیشم هرچی میگم به هرکی میگم که با من بمونه میزاره میره از دل من دیونه میشم توی خیابون تنها میمونه دستهای سرد و عاشق من وقتی تو روووو میبینموووو پرمیکشم تو دستهای گرمت مثل قدیما بچه میشم میخوام با تو باشم تو دنیا جای ندارم به جز دل تو اینو میگم تومیتونی بمونی میتونی بسازی من رو اونجوری که همه حسودام بشن آدمای این شهر قول بده بمونی... آهنگ که به اینجا رسید فورا خاموشش کردم و از شیشه بیرون رو نگاه میکردم که گفت: چرا گریه میکنی؟ انتظار داشت چی بشنوه ... من چی باید میگفتم ... میگفتم تو رو میخوام.... نه نمیشد بگم. اصلا اگه بگم مگه باور میکنه ... این امکان نداره. یه دستمال بهم داد و گفت: صورتت رو پاک کن. دستمال رو ازش گرفتم و گفتم: گریه ام به خاطر رفتار دیشب توعه. پوز خندی زد و گفت: من کاری نکردم. -واقعا!!!! با پوزخند گفت: نخواستم جلوی پیشرفت کارت رو بگیرم... هر کسی یه شغلی داره... بده آزادت گذاشتم. به سمتش برگشتم و داد زدم: اگه مرد بودی نمیذاشتی هر کسی زنت رو تعارف بزنه به بقیه. یه گوشه پارک کرد و بهم نگاه کرد و با عصبانیت و دندونای قفل شده گفت: هه ... تو زن منی... اگه زن من بودی پس چرا عاشق یکی دیگه شدی. پس چرا با یکی دیگه خوابیدی ... هان... فهمیدم دلت از کجا پره... از اینکه میخوام ازدواج کنم... آیلین رو دوست دارم و میخواییم تا چند ماه دیگه ازدواج کنیم. ساکت شدم و بهش نگاه کردم که ادامه داد: تو که کارت همینه نمیخواد جلوی من موشمرده بشی. با بغض گفتم: بفهم چی داری میگی. قه قه هیستریکی کرد و گفت: چی میگی...طلب کار شدی؟ تو یه عوضیه آشغالی که تمام زندگیم رو به بازی گرفتی. تو آدم نیستی که... تو یه حیوونی که به خاطر یه پسر هرزه تر از خودت پدرتو کشتی. متعجب بهش نگاه کردم که سرش رو نزدیک گوشم آورد و لب زد: تو هرزه ای و من باهات کاری ندارم به هرزگیت برس نگران منم نباش جلو پیشرفتت رو نمیگیرم. داد زدم : بی غیرت. محکم با پشت دستش توی دهنم کوبید. طعم شور خون رو داخل دهنم حس میکردم. واقعا این همه کتک خوردن حق من بود؟ واقعا این همه عذاب حق من بود؟ آخ بابا ببین چطور منو خورد کردی... ببین چه حال و روزی دارم... آخ ای کاش بودی و میدیدی عین کیسه بوکس واسه مردهای اطراف شدم. سکوت چند لحظه ای رو شکستم و گفتم: ته مردونگیت اینه... اگه مثل یه مرد پشت سرم بودی... اگه واقعا دوستم داشتی... اگه فقط یه کم... یه کم... غیرت امیرعلی رو تو داشتی الان زندگی ماهم مثل اونا بود. ماشین رو راه انداخت و داد زد: یه روز بهت خبر میدن زنت پدرش رو کشته و میفهمی که به خاطر اینکه با یه نفر دیگه به جز شوهرش رابطه داشته با پدرش دعواش شده و پدرش رو کشته تو بودی چیکار میکردی؟ هان... ساکت شدم... راست میگفت... من خودم خواستم که بد باشم... خودم خواستم... اما من اون رابطه اجباری رو نخواستم... من اون دعوا رو نخواستم... من انقدر جرات ندارم که همه چی رو بگم... من نمیتونم که خردشدن عشقم رو ببینم... ولی با کاری که کردم عشقم خرد شده... زندگیم بهم ریخته... تمام آینده ام تباه شده... من ، من لعنتی باعث از بین رفتن تمام اطرافیانم شدم. آخ که ای کاش بابا سر نمیرسید و من الان سینه قبرستون بودم. دوباره داد زد : لعنتی تو تمام زندگیم بودی... چرا بازیم دادی... چرا از اول نگفتی من رو نمیخوای؟ چند دقیقه سکوت کرد و گفت: پس چرا جواب نمیدی... قه قه ای زد و گفت: چیزی هم نداری که بگی. سرش رو نزدیک کرد و زیر گشم گفت: لیاقت خوب زندگی کردنو نداشتی. لیاقت پدر به اون خوبی رو نداشتی. لیاقت برادراتم نداشتی. تو یه انگلی.... داشتم... خیلی چیزا برای گفتن داشتم . داشتم... لیاقت خیلی چیزا رو داشتم ... اما ...اما واقعا چیزی واسه گفتن داشتم؟ اما واقعا لایق بودم؟ من از ازل محکوم به این زندگی و به این گناه بودم پس دیگه حقی نیست. پس دیگه حرفی نیست. پس دیگه لیاقتی نیست. دهن و بینی م پر از خون شده بود و روسری م هم خونی شده بود. چند دقیقه بعد متین جلوی یه ساختمان شیک نگه داشت و قبل اینکه پیاده شم یه بتری آب از داشبرد بیرون آورد و جلوی من گرفت. بدون هیچ حرفی ازش گرفتم و پیاده شدم و دم یه جوی نشستم و صورتم و جلوی روسریم رو شستم و بعد پشت سر متین راه افتادم و واردساختمان شدم و به طبقه3رفتیم و وارد یه مطب بزرگ شدیم. متین با اشاره دست بهم فهموند که وارد اتاقش بشم . منم راه افتادم و وارد شدم و خودش هم بعد از گفت و گو با منشی پرداخت. من هنوز داشتم اطراف رو نگاه میکردم . مطب شیک و بزرگی بود. پنجره بزرگی داشت که ویوی عالی نسبت به شهر داشت. جلوی پنجره بودم که متین وارد شد و گفت: اونجا بشین. با دست اشاره کرد به یه مبل که خیلی دورتر از میز کارش کرد و من بدون هیچ حرفی نشستم. من خودم رو با مجله های روی عسلی مشغول کردم و متین مشغول ویزیت بیمارهاش بود . ساعت2منشی در اتاق رو زد و وارد شد و دو پرس غذا که دستش بود گذاشت روی میز و گفت: بیمارها تموم شدن و بعد از ظهر فقط دوتا بیمار دارید. متین: باشه... راستی...برای عصر بیمار قبول نکن امروز باید برم دیدن استاد شریف. منشی : چشم. بعد از رفتن منشی متین غذاها رو برداشت و به سمت من اومد و بدون هیچ حرفی غذا رو جلوی من گذاشت و خودش دیگری رو برداشت و روبه روی من نشست. بالای لبم کبود شده بود خیلی ورم داشت بینی م هم ورم کرده بود اما خدا رو شکر کبود نشده بود. قیافم خنده دار شده بود دست گل متین بود و اگه بگم حتی ورم صورتم دوس دارم دروغ نگفتم... این روزا دیونه شدم و مجنون... مهم نیست منو دوست نداره... مهم نیست کتکم میزنه... مهم نیست بهم انگ هرزگی میزنه.... مهم نیست عذابم میده...مهم ، مهم، مهم فقط و فقط دل منه که میخوادش... مهم دل منه که عاشقشم... مهم اینه که دوستش دارم... دوستش دارم با تمام وجود... دوست نداشتنشم دوست دارم... کتک زدنشم دوست دارم...انگ زدنشم دوست دارم... عذاب دادنشم دوست دارم. امروز صبحانه هم چیز درست و حسابی نخوردم و فقط یه لیوان شیر و خرما خوردم به همین خاطر خیلی گشنم بود و غذا رو باز کردم و چند تیکه از جوجه رو با پلو خوردم اما خوب نمیتونستم بخورم داخل دهنم زخم بود. سوزش و درد بیش از حدش مانع ادامه خوردن شد و غذا رو کنار گذاشتم و دوباره مجله دستم گرفتم. مشغول خوندن شدم که مجله رو از دستم کشید و گفت: تا شب خونه نمیریم غذات رو بخور. یه نگاه پر حرص بهش انداختم و گفتم: نمیبینی چه بلایی سر دهنم آوردی؟ اصلا نمیتونم چیزی بخورم. پوزخند زد و گفت: تو باشی که حرف دهنت رو بفهمی. دیگه ادامه ندادم و بلند شدم که از اتاق بیرون بیام که پرسید: کجا؟؟؟ به سمتش برگشتم و گفتم : میرم دستشویی. چیزی نگفت و منم به دستشویی رفتم . وقتی برگشتم متین خوابیده بود .رفتم به سمت کیفم و چادر و سجاده ام رو درآوردم و گوشه ای پهن کردم و نمازم رو خوندم. خیلی وقته نماز میخونم اما خیلی دوست ندارم کسی بفهمه. از وقتی با ملیکا توی زندان آشنا شدم هم پوششم عوض شد و هم اعتقاداتم. نمازم که تموم شد داشتم چندتا دعا که از ملیکا یاد گرفته بودم میخوندم که صدای پای متین که داشت بهم نزدیک میشد رو شنیدم . فورا بلند شدم وسجاده ام رو جمع کردم که به من رسید و کنارم ایستاد . لبه های چادرم رو کنار صورتم مرتب کرد و گفت: پس توبه هم کردی. سرم رو پایین انداختم که دستش رو از لبه چادرم به سمت صورتم برد و لب بالاییم رو نوازش کرد و گفت: تقصیر خودت بود... همه چی تقصیر خودت بود... چرا هیچی نمیگی... چرا از خودت دفاع نمیکنی... حتی زنهای تن فروش هم برای کارشون دلیل دارن... تو هم دلیل بیار... صورتم خیس شد . اشک میچکید روی گونه م و فقط زمین رو نگاه میکردم و متین هم آروم اشک هام رو با دستاش پاک میکرد و ادامه داد: خوشت میاد سردرگمی من رو ببینی... یه چیزی بگو... بگو که من احمق اشتباه فکر کردم... بگو که من تنها مرد زندگیتم... نوازش هاشو دوست داشتم الان که داشت من رو نوازش میکرد ممکنه هر لحظه همه چیز رو لو بدم ممکنه قسمم رو بشکنم. دلم نمیومد از نوازشهاش دست بکشم و از طرفی میترسم که قسم رو بشکنم. دستش رو از لبم به بینی م رسوند و روی بینبم رو نوازش کرد و با حسرت گفت: سکوت نکن... بیشتر از این خردم نکن... بگو همه چیزو بهم... بگو که مقصر نبودی... بگو همه اینا توهمه.... بگو همش قصه است که مامانم برای دور نگه داشتن من از تو سرهم کرده... بگو... یه چیزی بگو. دلم میخواست تو حجم گرمای آغوشش فرو برم و داد بزنم و همه حقیقت رو بگم اما مگه قسم نخوردم. خوردم من ، من لعنتی قسم خوردم و با خدا معامله کردم. با هزار زحمت ازش دور شدم و از اون نوازشهای متین دل کندم و آروم گفتم: برای تو و آیلین از خدا خوشبختی خواستم. چادرم رو از سرم برداشتم و تا کردم و داخل کیفم گذاشتم و صورتم رو با پشت آستیم خشک کردم و نشستم روی مبل و مشغول خوندن مجله ها شدم . متین چند دقیقه ای ایستاد و من رو نگاه کرد و بعد روی کاناپه روبه روی من دراز کشید و خوابید. تمام مدت حواسم به متین بود... دوست داشتم بغلش کنم و این راز سربه مهر را افشا کنم... یه طرف قضیه دل من بود طرف دیگه اش جون و زندگی پگاه بود... کدوم مهمه... دل لامذهب من یا...یا جون عزیزترینم... یا دل عشقم... یا آبروی خانواده... خدایا نجاتم بده از این راه بی بازگشت... از این کابووس هفت ساله نجاتم بده... دیگه طاقت ندارم. ساعت3 منشی وارد اتاق شد و جلو اومد و متین رو صدا کرد. -دکترپارسا... دکتر... متین یه کش و قوسی به بدنش داد و بلند شد و گفت: خانم حمیدی چند دقیقه دیگه مریضها رو بفرست داخل. متین بعد از ویزیت دوتا بیمار باقی مانده بلند شد و روبه من گفت: بلند شو بریم. منم بدون هیچ حرفی بلند شدم و به دنبال متین از ساختمان خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و بعد از نیم ساعت بعدجلوی خونه ای نگه داشت و همراه هم وارد خونه ویلایی بزرگی شدیم. به همراه متین وارد پذیرایی شدیم که دیدم یه مرد مسن به همراه کامیار روی مبل نشسته بودن. به همرا متین جلو رفتیم و سلام کردیم و کنار هم روی یه کاناپه نشستیم . مرد مسن رو به متین گفت: خانم رو به ما معرفی نمیکنی؟ متین رو به استادش گفت: ایشون خانم پریا کیایی هستن . مرد رو به من گفت: خوش وقتم پریا خانم... من هم کارن هستم. لبخند زدم و رو به کارن گفتم: به من بگید پریماه... از بچگی همه پریماه صدام میزنن. -چشم پریماه خانم. یه لبخند زدم و به کامیار نگاه کردم که به من خیره شده بود بهش نگاه کردم که یه لبخند زد و منم با لبخند جوابش رو دادم. کامیار ازم پرسید: صورتت چی شده پریماه؟ با یه مظلومیت خاصی گفتم: یکی از هنرهای همسرمه. کامیار و کارن هر دو با تعجب بهم نگاه کردن و متین با یه لبخند به روی لبش داشت نگاهم میکرد اصلا نمی فهمیدم چرا لبخند میزنه من این متین رو نمیشناختم و هر لحظه غیرقابل پیش بینی بود . با صدای کارن به خودم اومدم: چه آدمایی پیدا میشن... همیشه کتکت میزنه؟ -نه وقتی من رو کتک میزنه که بفهمه یکی جذب زیبایی من شده. این جمله رو مخصوصا به خاطر کامیار گفتم. اما متین قرمز شد از عصبانیت و با حرص نگاهم کرد فورا ازش نگاهم گرفتم که کارن پرسید: زیبایی تو خیلی خاصه و هر مردی رو جذب میکنه این که دلیل نمیشه. پوزخندی زدم و گفتم : آخه بدشانسی منم اینجاست که شوهرم عرضه نداره حساب مردهایی رو که به من نظر دارن برسه و انتهای غیرتش اینه که من رو کتک بزنه. متین با اخم بهم نگاه کرد و گفت: استاد بعضی اوقات هم بعضی از خانم ها انقدر شوهرشون رو اذیت میکنن که باعث همچین برخوردهایی میشن. کارن با تعجب رو به متین گفت: ممکنه یه خانم رفتار بدی کنه اما این دلیل نمیشه که مرد به خودش اجازه بده همسرش رو کتک بزنه. من انگار دوباره حس درد و دل کردنم گل کرده بود گفتم: البته بعضی از مردها هم فقط انتظار دارن همسرشون بخواد خودش رو تبرئه کنه و بیگناه بودن خودش رو نشون بده و اگه نتونست این کار رو کنه فورا دست به کار میشن. کارن رو به من گفت: خوب اگه بی گناه باشه باید خودش رو تبرئه کنه ولی اگه گناه کار باشه که باید با هم تعامل کنن. این بار گفتم: ولی همه زنها مثل هم نیستن و دوست دارن همسرشون انقدر بهشون اعتماد داشته باشه که حتی خود زن هم بگه من گناه کارم شوهر قبول نکنه. کارن خندید و گفت: متاسفانه همچین مردی پیدا نمیشه. اینبار متین با پوز خند گفت: چطور یه آدم خودش میگه گناه کردم و شوهرش بگه نه تو پاکی. با خونسردی گفتم: ولی میتونه با رفتارهای که از همسرش دیده بفهمه واقعا گناه کاره یا نه. کامیار با شیطنت پرسید: گناه دقیقا یعنی چی؟ من رو به کامیار گفتم: خیلی چیزا... مثلا... یه رابطه مخفی یا دروغ بزرگ و گاهی هم یه نگاه و خیلی چیزهای دیگه... کارن رو به من گفت: حالا این بحث ها رو ول کنید و تو هم باید یه مشاوره با همسرت بری. سری تکون دادم و ساکت شدم . این بار متین و کامیار و کارن شروع کردن به صحبت کردن در مورد یه دختر 5 ساله که توی بهزیستی زندگی میکنه و یه تومور داخل مغزش هست و قراره متین توی بیمارستانی که کارن رئیس اون بیمارستانه عملش کنه و کامیارهم توی عمل کمکش میکنه. متین حتی اون موقع که چشم پزشک بود هم از این عمل های مجانی زیاد انجام میداد . بعد از چند دقیقه کارن بلند شد و گفت: میرم یه چایی بیارم. قبل اینکه راه بیافته من بلند شدم و گفتم: اجازه بدید من برم. یه اخم بهم کرد و گفت: من اصلا دوست ندارم یه پیر مرد به چشم بیام. خندیدم و گفتم: من همچین جسارتی نکردم. با لبخند گفت: پس بشین من خودم میارم. جلوتر رفتم و گفتم: امکان نداره یه خانم ایرانی توی یه خونه باشه و یه مرد بره چایی بیاره. خندید و گفت: ای دختر شیطون... نمیدونم شوهرت چطور دلش اومده تو رو با این همه مهربونی کتک بزنه. کارن رفت که سر جاش بشینه و من درحالی که به سمت آشپزخونه رفتم با صدای بلند گفتم: شوهر من دلش از سنگه. وارد آشپزخونه شدم و همه کابینت ها رو گشتم و قوری و چای و استکان پیدا کردم و چای رو دم کردم و روی سماور گذاشتم و روی یه صندلی نشستم تا چایی دم بکشه که کامیار وارد آشپزخونه شد. و گفت: چطوری دختر؟ خوبی؟ من به صورتم اشاره کردم و گفتم: باید باشم؟ خندید و گفت: چقدر زبونت تنده دختر... چرا کتک خوردی؟ مگه نگفتی که شوهرت رو هفت ساله ندیدی؟ با اعتماد به نفس کامل گفتم: نگفتم که اصلا ندیدمش منظورم این بود که کم میبینمش.. - اینا رو ول کن...چرا کتکت زد؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: فهمید که یه مرد غریبه من رو بغل کرده... با دهن باز پرسید : از کجا فهمید؟ یکم مکث کردم و گفتم: پوستم حساسه یه فشار کوچیک روی پوستم کبودی ایجاد میکنه ... دیروز کمر و پهلوهام به خاطر کار شما کبود شد. یه خنده کوتاه کرد و گفت: مطمئنی دلیلش همین بوده!!! انگار حرفم رو باور نکرده بود که گفتم: نگاه کن. روی دست چپم رو نیشگون گرفتم و گفتم : به یه دقیقه نرسیده کبود میشه. کامیار فقط چشم به دستم دوخته بود و دستم هر لحظه داشت تغییر رنگ میداد و کبود میشد و چند دقیقه بعد دستم کمی کبود شد. کامیار به من چشم دوخت و گفت: من ... نمیدونستم... اگه میخوای بیام به شوهرت توضیح بدم. با یه پوزخند گفتم: دقیقا چی رو توضیح بدی؟ میخوای بگی که ببخشید دیشب زنت رو بغل کردم یا اینکه.... ببخشید میخواستم یه شب باهاش بخوابم. کامیارکه داشت به دستم نگاه میکرد گفت: چرا حلقه نمیندازی؟ چرا پرسید ... چرا داغ دلم رو تازه کرد ... چرا گذشته رو یادآوری کرد...چرا این زخم وا مونده رو نمک زد. بابا روی زمین افتاد بود و اطرافش پر از خون بود نمیدونم چند ساعته کنارش نشستم و بهش چشم دوختم ... حتی نمیتونستم گریه کنم... حتی بغض نداشتم... چرا انقدر سردمه... چرا بابا تکون نمی خوره... چرا هیچ کس به دادم نمیرسه... چرا نفس کم آوردم... چرا نمیتونم درست نفس بکشم... نمیدونم چند ساعت گذشت اما گذشت... با باز شدن در ویلا به سمت در برگشتم و پرهام و عمه رو دیدم که وارد ویلا شدند . عمه با دیدن بابا شروع کرد به جیغ زدن و داد کشیدن و پرهام به سمت من اومد و گفت: چی شده پریماه بلند شو . من با بهت به عمه و پرهام نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم. می خواستم بگم اما نمی شد... انگار فکم قفل بود... یه وزنه به فکم زده بودن...چرا دهنم وا نمیشد... چرا مغزم کار نمیکرد. عمه جلو اومد و داد زد : چی شده پریماه ... کی این بلا رو سر رضا آورده. من فقط به بابا نگاه میکردم و نگیتونستم چیزی بگم. پرهام زنگ زد به اورژانس و عمه هم کنار من نشسته بود وشونه هام رو گرفته بود و داد زد: کی این بلا رو سرش آورده... حرف بزن ... چندتا سیلی به صورتم زد که جا خوردم و به خودم اومدم. و با گریه پرسید: کی این کار رو با رضا کرد... من به پرهام نگاه کردم و گفتم : من...من... نمی... نمیخواستم... نمی دونم... من... بابا.... پرهام منو توبغلش گرفت و از عمه دور کرد و عمه دوباره رفت بالا سر بابا و داد میزد و گریه میکرد. پرهام سرم رو به سینه اش چسبونده بود و من فقط به بابا نگاه میکردم. پرهام زیر گوش من گفت: کار تو بود؟ سرم رو از سینه اش جدا کردم و به چشمهای پرهام نگاه کردم و گفتم: من چاقو رو برداشتم و خواستم که به قلبم بزنم اما بابا جلو اومد که از دستم بگیره ولی نمیدونم چی شد که دیدم... با ترس پرسیدم: بابا مرده؟؟؟ -نه عزیزم... الان اورژانس میرسه... هنوز قلبش میزنه. پرهام منو بغل کرده بود وگریه میکرد. اما من هیچ گریه ای نکردم و فقط بابا رو نگاه میکردم. اورژانس رسید و بابا رو با خودشون بردن و من و پرهام و عمه هم پشت آمبولانس به سمت بیمارستان میرفتیم و عمه همش گریه میکردو زجه میزد . به بیمارستان که رسیدیم عمه هم حالش بد شد و به اورژانس بردنش و بابا رو هم به اتاق عمل بردن. پرهام دست من رو گرفت و با هم به حیاط بیمارستان رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم که سریع از پرهام پرسیدم: بابا خوب میشه؟ -دکترهاش گفتن که باید براش دعا کنیم و الانم اتاق عمله. -پگاه چی؟ پرهام بغض کرد و گفت: پگاه توی کماست. تمام بدنم یخ زد . پگاه فقط میخواست از من دفاع کنه... حقش نبود... فقط میخواست به من کمک کنه... چرا... چرا... چرا دونفر به خاطر من داشتن میمردن اما من زنده ام ... من باید میمردم. با بهت گفتم: داداش من نمیخواستم این طور شه...من باید میمردم نه... دستش رو گذاشت رو لبم و گفت: هیس... چیزی نگو. منو کشید تو بغلش و سرم رو گذاشت دو سینه اش... میون آغوش پرهامم یخ و بی جون بودم. از پرهام پرسیدم: چطور فهمیدی که من اینجام؟ با بغض گفت: اون روز که پگاه از پله ها پرت شد زنگ زد به من و داشت از تو و بابا برام میگفت که ... کمی سکوت کرد و این بار گفت: من همه حرفای اون روز بابا رو شنیدم... سرم رو پایین انداختم که پرهام منو بیشتر بغل کرد و گفت: همه چیز درست میشه نگران نباش. بعد از اومدن پارسا ، پرهام من و عمه رو به تهران برد و بابا دو روز توی بیمارستان موند و تموم کرد. من توی اون دو روز با هیچ کس حرف نزدم و هیچ کس نمیدونست که من به بابا چاقو زدم . پرهام هم همش زیر گوش من میگفت که نباید اون چیزی رو که بین من و بابا گذشت به کسی بگی. همش من رو قسم میداد .خیلی دعا کردم که بابا زنده بمونه ، آخه بابا تقصیری نداشت مقصر من بودم نه بابا ، مقصر این زیبایی من بود و این شباهتم به مامان بود .خیلی نذر و نیاز کردم واسه بابا اما... بابا مرد و من شدم قاتل... بابا مرد و تموم دخترانه های من پر کشید... بابا رفت و من تنها موندم. من همون شب که بابا تموم کرد با خدا عهد کردم که اگه پگاه زنده بمونه تمام اتفاقات رو مخفی میکنم. روز بعد از مردن بابا من رو دستگیر کردن و بعد از کلی بازجویی تنها چیزی که از من شنیدن این بود که "من بابا رو کشتم" چند روز بعد عمه اومد به ملاقات من و بعد از کلی تحدید حلقه مو به زور از بخش نگهبانی گرفت و رفت. در طول این سه هفته اصلا متین رو ندیده بودم و از پرهام شنیدم که به لندن رفته . بعد از به عقب افتادن تاریخ عروسی متین رو خیلی کمتر دیدم و الانم که سه هفته هست که اصلا ندیدمش و دلم براش تنگ شده بود. یه هفته از مرگ بابا گذشته بود که پرهام بهم خبر داد که پگاه به هوش اومده و منم از پرهام خواستم به همه بگه که من از ازدواج با متین پشیمون شده بودم و به یه نفر دیگه علاقه داشتم و بابا که خواست من رو متقاعد کنه درگیری ایجاد شد و من بابا رو کشتم. با صدای کامیار به خودم اومدم که گفت: سوالم رو که جواب ندادی حالا بلند شو یه چایی بریز.
  9. از روزی که آنتی بیوتیکها رو مصرف میکنم رانم خیلی بهتر شده و دیگه از تب و سردرد خبری نبود . من هم کارم رو شروع کردم و هم باید به نظافت خونه کمک میرسیدم و هم غذا درست میکردم . متین صبحانه رو ساعت7میخورد و به 7:30به بیمارستان میرفت و ساعت12تا 4 رو هم دانشگاه کلاس داشت و از 4تا 8 رو هم مطب میرفت البته این برنامه کل هفته ست به جز پنج شنبه و جمعه . پنج شنبه ها دانشگاه و مطب نمیرفت و از ساعت12 تا 8شب بیمارستان بود و جمعه ها رو هم فقط مطب میرفت. سه هفته ای میشد که توی خونه متین زندگی میکنم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و من اجازه ورود به اتاق متین وقتی که خونه نبود نداشتم و هر وقت که داخل اتاقش بود اجازه داشتم اتاقش رو تمیز کنم و اما در اتاق انتهای اتاقش قفل بود من نمیتونستم به اونجا برم. هرلحظه دیدن متین قلب بیقرارم رو بیقرار تر میکرد. دیدنش ضربان قلبم رو بالا میبره . نفسم تنگ میشه و دستام یخ میزنه... دوباره حس عشق میکنم. حس دوست داشتن و زندگی کردن... حسی که چندین سال پیش توی وجودم حس میکردم . اون موقع من دختر بچه ای بودم که وصال می خواستم اما الان دیگه نه... بعد این همه سال دیگه نه... بعد از این همه تهمت خوردن دیگه نه. اما واقعا من دیگه متین رو نمیخوام... مگه میشه آدم کل دنیاشو نخواد؟ متین امشب زودتر برگشت و رو به من گفت : امشب مهمون دارم وسایل پذیرایی رو آماده کن. شام منم تا نیم ساعت دیگه برام بیار. سری تکون دادم و نیم ساعت بعد شام متین رو براش بردم و بعد به آشپزخونه رفتم و میوه و شیرینی رو برداشتم و به پذیرایی بردم . ساعت9بود که زنگ خونه به صدا در اومد و من آیفون رو برداشتم. بعد باز کردن در به اتاق متین رفتم و در زدم. در رو باز کرد و با دیدنش خشک شدم . یه تیشرت سفید و یه شلوار جین سورمه ای پوشیده بود و عطرتلخش جنون آور بود . با تمام وجودم حس کردم که همین لحظه متین رو میخوام. اون عطر تلخ و اون آغوش گرم رو میخوام... اما صد حیف که تقدیر برای ما این طور نخواست. با صدای متین به خودم آمدم. با پوزخند گفت: اگه پسند شد بگو چیکار داری؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: مهموناتون اومدن. بیرون اومد و به من گفت: میز رو جمع کن. منم به داخل اتاق رفتم و میز رو جمع کردم و بیرون اومدم و سریع به آشپزخونه رفتم. متین داخل پذیرایی با سه تا دختر و یه پسر نشسته بودن و داشتن گپ میزدن. داشتم ظرفهای شام رو میشستم که صدای دختری رو شنیدم که گفت: متین گفت که بهت بگم قهوه بیاری. برگشتم و بهش نگاه کردم. دختر قد بلند و زیبایی بود تقریبا30سال رو داشت و رو بهش گفتم: چند دقیقه دیگه میارم. دختر رفت و منم ظرفها رو تموم کردم و سریع یه قهوه درست کردم و داخل شش تا فنجون ریختم و به همراه شیر و شکر براشون بردم. نزدیک که شدم یه سلام آروم دادم. همشون به سمت من برگشتن و نگاهم کردن. قهو ها رو بهشون تعارف زدم و هر کدوم یه فنجون برداشتن و خواستم برم که متین گفت : برام شیر و شکر بریز . بغض کردم . با من مثل نوکرش رفتار میکرد . خوب حق داشت من رو برای نوکری آورده بود عاشقم نبود که ... بود؟ اگه روزگار باهام راه میومد الان من کنار متین و خانم این خونه بودم اما امان از زمانه. نزدیک رفتم و خم شدم و یه کم شکر و شیر داخل فنجونش ریختم و هم زدم . اه... لعنتی موهای جلوی سرم از زیر روسری بیرون اومد و منم با یه دست موهامو عقب زدم . بلند شدم و فنجون رو براشتم و به دست متین دادم و با طعنه گفتم: بفرمایید ارباب. یه نگاه تحقیر آمیز بهم کرد و فنجون رو گرفت و منم سر جام ایستاده بودم و همه داشتن حرف میزدن و منم کنارشون بودم . همون دختری که بهم گفت که قهوه بیارم کنار متین نشسته بود لم داده بود به متین اسمش آیلین بود و حس خوبی بهش نداشتم . دوست داشتم خفش کنم . مردی که روبه رو من نشسته بود تمام مدت حواسش به من بود . متین رو به من گفت: برو برامون یه قهوه دیگه بیار. با طعنه گفتم: چشم ارباب. فنجونها رو جمع کردم و به سمت آشپزخونه رفتم و دوباره قهوه درست کردم و کنار میز ایستادم و داشتم داخل فنجون ها میریختم که دستی پشتم رو لمس کرد وهین بلندی گفتم و سریع برگشتم. خودش بود همون مردی که هم حواسش پیش من بود سریع ازش فاصله گرفتم و گفتم: بفرمایید بالا ... الان براتون قهوه میارم. خندید و گفت: ترسیدی کوچولو. پوزخند زدم و گفتم: بفرمایید لطفا... چیزی میخواید؟ سرتاپام رو نگاه کرد. زیر نگاهش داشتم آب میشدم. دستش رو جلو آورد و گذاشت روی کمرم و گفت: با این کمر باریک خیلی وسوسه انگیزی. ازش دور شدم و با اخم بهش نگاه کردم و سینی قهوه رو به سمت خودم کشیدم و آخرین فنجون رو پر کردم و از سمت دیگه میز از آشپزخونه خارج شدم و از پله ها بالا رفتم و به پذیرایی وارد شدم. دیدم که آیلین کاملا داخل بغل متین بود و متین هم داشت نوازشش میکرد و با ورود من اصلا عکس العملی نشون نداد . متین با این کار داشت منو عذاب میداد.پشت سرمن همون آقا وارد شد و سر جاش نشست و قهوه رو بهشون تعارف کردم . که آیلین رو به متین گفت: این کلفت جدیدت اصلا خوب نیست یکی دیگه رو به جاش بیار. متین یه بوسه به روی گونه آیلین زد و گفت: خوب کار میکنه عزیزم. آیلین گفت: من ازش خوشم نمیاد . یه لبخند زد و گفت: هرچی تو بگی خانم. متین تا چشمش افتاد به مردی که روبه روش نشسته و گفت : کامیار جان از وقتی اومدی ساکتی. پس اسمش کامیاره . کامیار خندید و گفت: یه عروسک دیدم که همه حواسم رو به خودش جمع کرده. متین یه نگاه به من انداخت و رو به کامیار گفت: توهم که به هر دختری میرسی میگی عروسک. یه اخم کردم و رو به متین گفتم: با اجازتون من برم. سری تکون داد و گفت: برو. داشتم میرفتم که آیلین گفت: صبر کن. منم ایستادم و به سمتش برگشتم و گفتم: بفرمایید. آیلین رو به کامیار گفت: ببرش مال خودت. از حرف آیلین دهنم وا موند. یعنی چی مگه من نوکر زر خریدشم که ببر واسه خودت. تو شوک بودم که کامیار بلند شد و به سمت من اومد . من نمی تونستم حتی تکون بخورم. تعجب کردم از اینکه متین انقدر راحت نشسته تا دوست دخترش زنش رو به یه مرد غریبه تعارف بزنه. با چشمای گردشده بهش نگاه کردم. متین هیچ عکس العملی نشون نداد. یکی دیگه از دخترا که اسمش مونا بود گفت: کامیار تو چقدر هوس... کامیار که حالا به من رسیده بود کنارم ایستاد و نذاشت مونا حرفش رو بزنه و گفت: اشتباه نکن. من خوشگل پسندم ... اگه خوشگل بودی یه شب هم تو رو مهمون تختم میکردم. همه با هم زدن زیر خنده و متین بدون هیچ عکس العملی به روبه روش نگاه میکرد. من حواسم به متین بود... حداقل کاری که میتونست انجام بده این بود که نذاره کامیار منو بغل کنه... اما در کمال ناباوری کامیار من رو بغل کرد . کامیار منو جلوی چشمای مرد زندگیم بغل کرد. مردی که حتی این روزا دیگه سهم من نبود. من شوکه بودم نمیدونم خوابم یا بیدارم. محکم منو فشار داد و من که از سمت متین ناامید شدم داشتم تقلا میکردم که از بغلش بیرون بیام اما نمیشد انقدر محکم بغلم کرده بود که نمیتونستم تکون بخورم و من گفتم: ولم کن عوضی. دختر دیگه ای که اسمش نادیا بود با خنده گفت: کامی بلده با خانم ها چطور رفتار کنه... دخترجون زیاد تقلا نکن اون همه هم که فکر میکنی بهت بد نمیگذره ... البته اگه برای بار دوم خودت بهش التماس نکنی... همه بلند میخندیدن و متین با پوزخند نگاهم میکرد . انگار اصلا براش مهم نبود. براش مهم نبود زنی که هفت سال پیش تنهاش گذاشته و بهش خیانت کرده الان تو آغوش مرد دیگری ست. حقن داشت که براش مهم نباشه... واقعا حق نداشت؟ کامیار گفت: راست میگه . من و نادیا یه بار باهم خوابیدیم از اون موقع همش داره التماسم میکنه اما من که قبول نمیکنم. همه با هم خندیدند . داشتم خفه میشدم و کامیار هم صورتش رو جلو آورد تا منو ببوسه لباش فقط چند سانت با لبهای من فاصله داشت و نفسهای گرمش به صورتم میخورد و با دستاش کمرم رو محکم فشار میداد که داد زدم: ولم کن عوضی... من شوهر دارم. دستهاش اتوماتیک وار عقب رفت و ازم دور شد و به متین نگاه کرد و گفت: چرا نگفتی متین. رو به من بریده بریده گفت: معذرت میخوام من نمیدونستم... من... به خدا... معذرت... سرم رو پایین انداختم. چقدر روی این موضوع که شوهر دارم عکس العمل نشون داد... توی دلم به متین بد و بیراه گفتم . کامیار از متین باشرف تره که به یه زن شوهر دار نزدیک نشه! اما متین اجازه داد جلوی چشمش یه نفر زنش رو توی بغل بگیره. کامیار با شرمندگی گفت: اگه میدونستم شوهر داری... با بغض وسط حرفش پریدم و گفتم: شما نیازی نیست معذرت بخوای... اون شوهر بی مصرفم باید معذرت بخواد که این دفعه دومه یکی میخواد ازم سوءاستفاده کنه. دیگه نایستادم و سریع از پله ها پایین اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم و روی یه صندلی نشستم . بغض داشت خفه تم میکرد. سرم رو بین دستام گرفتم وبغضم ترکید و گریه کردم به حال و روز خودم . توی افکارم غرق بودم با ورود کامیار سر بلند کردم . یه لبخند زد و گفت: معذرت میخوام . من ... من... آروم گفتم: ایرادی نداره. با لبخند گفت: شوهرت کجاست ؟ -نمیدونم. با بهت گفت: یعنی چی؟ ساکت شدم که گفت: خیلی زیبایی... منم منظور بدی نداشتم و فقط یه لحظه جذبت شدم. نزدیکم شد و کنارم روی یه صندلی نشست و با یه دستمال صورتم رو پاک کرد و گفت: نگفتی شوهرت کجاست؟ -شوهرم رو هفت ساله ندیدم. با بهت بهم نگاه کرد و گفت: چرا؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: یه کاری کردم که دیگه منو نمیخواد. مرموز نگاهم کرد و پرسید: چیکار؟ چند لحظه ساکت موندم و سرم رو بالا آوردم وبه چشماش نگاه کردم و گفتم: اینجوری که نگاهم میکنی میدونم به چی فکر می کنی. -به چی فکر میکنم؟ -اون چیزی که داری درمورد من فکر میکنی درسته اما من نمیخواستم به اینجا برسم فقط می خواستم که عشقم عذاب نببینه. خندید و گفت: خودت فهمیدی چی گفتی. خندیدم و گفتم: خیلی وقته نمی فهمم چی میگم. نمیدونم چرا با مردی که چند دقیقه پیش میخواست هم خوابش بشم الان دارم درد و دل میکنم. یعنی انقدر دلم گرفته که حتی با دشمنم میتونم درد و دل کنم چه برسه به کامیار. با سوالش به خودم اومدم: بچه داری؟ -نه. -چرا طلاق نمیگیری؟ -طلاقم نمیده. -چرا؟ -میگه که هفت سال عذابم دادی میخوام تا آخر عمرت عذابت بدم. یه لبخند زد و گفت: مریضه... جدی گفتم: نه دکتره. خندید و گفت: منظورم اینه که دیونست... خندیدم و گفتم: فهمیدم منظورت چیه. با شیطنت گفت: یه وکیل خوب برات میگیرم تا طلاقت رو میگیرم و بعدشم عقدت میکنم ... خوبه؟ از لحنش خندم گرفت و بلند خندیدم و گفتم: چه خوش اشتها. خیلی جدی گفت: باید یه روز اون لبهای سرخت رو ببوسم و دستم رو دور کمر ظریفت حلقه کنم. از لحن جدیش خوشم نیومد و با اخم نگاش کردم که بلند خندید و گفت: قیافه ش رو ببین ... شوخی کردم. -از این شوخی ها خوشم نمیاد. -خوبه بابا قهر نکن... راستی شبها این جا میمونی؟ -اوهوم... ته باغ یه انباریه که اونجا میخوابم. با شیطنت گفت : پس متین هم ترسیده خامت بشه که این همه دور از خودش نگهت میداره. فقط لبخند زدم که بلند شد و به سمت در آشپزخونه رفت و گفت: راستی گفتم که خیلی خوشگلی. خندیدم و گفتم: بله گفتید . بعد یه چشمک به من زد و از آشپزخونه خارج شد . ساعت12 مهمونهای متین بلند شدن و رفتن و کامیار هم قبل رفتن وارد آشپزخونه شد و از من خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن مهمونها تمام ظرفها رو جمع کردم و شستم و به اتاق خودم توی انتهای باغ رفتم و خوابیدم.
  10. یه هفته ست که به خونه متین اومدم وفقط داخل اتاق هستم ونازبانوتنهاکسی ست که میبینم. تمام مدت روی تخت خوابیدم و نازبانو ازم مواظب میکرد و حتی برای حمام رفتن هم به کمکم اومد و من هر چی اصرار کردم که خودم میرم قبول نکرد. اصلا خبری از متین نیست. تمام بدنم خوب شده وفقط ردکمی ازکبودی های بدنم مونده ولی زخم روی رانم کاملا عفونی شده و درد داره. تنهایی کلافه ام کرده بود و امروزم که با سردرد و تب از خواب بیدار شدم. تازه بیدار شده بودم که نازبانو صبحانه مو آورد. -سلام نازبانو خوشگله -سلام پریماه چرب زبونم.خوبی عزیز دلم؟ -مرسی خوبم شما خوبید؟ -ممنون دختر گلم بیا صبحانه تو بخور. کنارم رو تخت نشست و اولین لقمه رو گرفت و به دستم داد و گفت: بخور قوت بگیری دختر. با اینکه اصلا اشتها نداشتم ولی نمیخواستم بفهمه مریض شدم و خیلی سریع لقمه رو گرفتم و خوردم. بعد از کمی گپ زدن با نازبانو و خوردن صبحانه، سینی رو برداشت و رفت. دوباره تنها شدم ... تنها... من با تنهایی خو گرفته بود اندازه هفت سال خو گرفته بودم. چه روزهای سختی بود مخصوصا سال اول. توی این مدت چه عذابهایی که ندیدم اما تنها دل خوشی من چی بود؟ واقعا به چه امید زنده موندم؟ به چه امید جنگیدم؟ به چه امید... مگه غیر از متین بود. من فقط به خاطر متین زنده موندم . اما الان چی؟ الانم تنها کس زندگی من متینه اما چه کنم که هم درد و هم درمان، هم زهر و هم پادزهر، هم عشق و هم نفرت، هم دوست و هم دشمن. توی افکارم غرق بودم که تقریباساعت10صبح دوباره نازبانو وارد اتاق شد و گفت: پریماه جان ... آقا میخواد ببیندت. با تموم شدن حرفش قلبم چند لحظه نزد اما دوباره قلبم برای دیدن متین ضربان گرفت و داخل سینه بیتابی میکرد. نفس کشیدن برام سخت شده بود اصلا حس خودمو درک نمی کنم .برای دیدن یارم بی تاب و از دیدن نفرت چسماش مضطرب بودم. افکارم رو پس زدم و سریع چمدونم رو باز کردم یه ساپورت و تونیک سبز رنگی رو تنم کردم و یه شال مشکی پوشیدم واز اتاق به همراه نازبانو بیرون اومدم. اگه چند سال پیش بود اصلا راضی به دیدن متین با اون همه کتکی که ازش خوردم نمیشدم، اما چه کنم که قلبم براش میتپید.چه کنم که دلتنگشم . چه کنم که هفت ساله عطرش رو فراموش کردم. چه کنم که قلبم تند میزنه. چه کنم که تنم گر گرفته. چه کنم که نفسهام نامنظم شده.چه کنم که هفت ساله حسرت آغوشش رو دارم. هفت ساله که حسرت یه بوسه دارم. هفت ساله که حسرت گرفتن دستاش رو دارم. هفت ساله که حسرت نوازشش رو دارم اما...ای کاش...فقط ای کاش... به همراه نازبانو درون راه روی بزرگی حرکت کردیم واطراف راه رو چندین اتاق بود وانتهای راه رو یه لابی بود که با یک دست مبل و یه تلویزیون چیده شده بود . این طبقه،6 اتاق داشت ومن داخل یکی ازاین اتاق ها و متین داخل دیگری. با نزدیک شدن به لابی متین رو دیدم که اتاق انتهایی واردلابی شدونشست. من ونازبانو به متین نزدیک شدیم.تنم بیشتر گر گرفت و نفسهام به شماره افتاد و قلبم دیوانه وار میزد و دستام عرق کرده بود . نازبانو گفت: آقا اینم پریماه. یه نگاه به نازبانو کرد و گفت: ممنون نازبانو. نازبانو : آقا امری ندارید؟ متین: نه میتونی بری. بعدازرفتن نازبانو تلویزیون رو روشن کرد وبدون نگاهی به من گفت: بشین. من کنار کاناپه ای که متین روش نشسته بود ایستاده بودم به سمت یه مبل رفتم ودور از متین نشستم . اصلاحالم خوب نبودو دستام به وضوح میلرزید با دیدن متین لرزش دستام بیشتر شدو بدنم گر گرفته بود . متین یه نگاه به صورت من کرد و گفت: قراره از این به بعد به عنوان مستخدم اینجا کار کنی... آشپز من چند وقته رفته تو باید هم آشپزی کنی و هم داخل خونه رو تمیز کنی. فقط داشتم به حرفاش گوش میکردم غرورم رو شکست و داغون کرد . یه روز قرار بود خانم خونه اش باشم اما الان حدم کلفتی خونه شه. قلبم شکست و من با گوشای خودم صداش رو شنیدم . صداش به گوشم رسید که گفت: دوباره برمیگردی به اتاق خودت واونجا میمونی. من ساکت بودم و فقط به حرفاش گوش میکردم که دوباره ادامه داد : حق بیرون رفتن، تلفن زدن، فرار کردن نداری.... فهمیدی؟ داشتم به دستهام نگاه میکردم که داد زد: فهمیدی؟ انقدرصداش بلندبود کهیه متر پریدم و با ترس سریع بهش نگاه کردم که چشماش پراز خشم بود. با طعنه اما صدایی لرزون گفتم: بله ارباب. با پوزخند گفت: با آدم ها بایداندازه ظرفیت شون رفتار کرد... حالا میتونی بری. بلند شدم که برم ولی اینبار داد زد : اینجابشین. با دست اشاره کرد به کنارخودش ومن باتعجب نگاهش کردم که گفت: برام میوه پوست بگیر. کنارش نشستم ویه سیب برداشتم وپوست گرفتم و چند تیکه کردم و داخل بشقاب گذاشتم و به سمتش گرفتم. روی مبل لم داده بودو اخبار میدید. رو به من گفت: حوصله ندارم ... خودت بزار دهنم. بدون هیچ اعتراضی سیب داخل دهانش میذاشتم.چند تیکه سیب خورد و آخرین تیکه سیب روکه داخل دهنش گذاشتم که ناگهان صاف نشست وبهم خیره شد. نگاهش سرد و بی روح بود و هیچ نشانی از عشق و علاقه توش نبود با بی حس ترین حالت ممکن گفت: نفس هات خیلی گرمه... نکنه مریض شدی. با صدای آروم گفتم:نه. نگاه مرموزی بهم کرد و اینبار مهربونتر پرسید: زخمات عفونت کرده؟ از لحن کلامش قلبم گرم شد اما من اینو نمی خواستم. من عشق و علاقه نمی خواستم . بلند شدم که برم وگفتم: لازم نیست به فکر من باشی. داد زد: کی به تواجازه رفتن داد. با صدای فریادش ایستادم و دیگه ادامه ندادم ...ترسیدم...این مرد همون متینه... نه ممکن نیست. متین آروم بود اما این مرد خیلی عصبی و مغروه. دستم رو گرفت و منو پرت کرد روی کاناپه ای که روش نشسته بود. دستش رو گذاشت روی پیشونیم و گفت: تب داری. بدون هیچ پرسشی تونیکم رو درآورد و یه نگاه به همه بدنم کرد حس گرمای دستش روی بدنم بهترین حس ممکن برام بعد از این هفت سال بود. تمام تنم گر گرفت و نبضم سریع تر میزد. من ناخودآگاه گفتم: نکن متین یکی میاد میبیندمون. لحظه ای هر دو به هم خیره شدیم بعد از هفت سال این اولین باره که که دوباره این جمله خاطره انگیز رو میگم و اسمش رو به زبون میارم. جوری بهم نگاه میکرد که فهمیدم خاطراتمون هنوزم براش زندست. هنوز به خاطراتمون فکر میکنه. مثل من از بودن یه خاطراتی لذت میبره و از بودن بعضی هاشون زجر میکشه. -نکن متین یکی میاد میبیندمون. من و متین روی تاب داخل حیات خونه پارسا نشسته بودیم که متین لبش رو روی گردنم گذاشته بود و میبوسید . که دوباره گفتم: الان کسی بیاد ببینه آبرومون میره . خندید و گفت: نترس اینجا پشت خونه ست و کسی نمیاد. متین دستش رو روی بازوهام میکشید و با یه حرکت من رو برگردوند و داخل بغلش جا داد حالا من پشتم به متین بود و متین دستش رو زیر پیراهنم برده بود بدنم رو لمس میکرد و موهام رو بو میکشید بعد از چند دقیقه محکم بغلم کرد و موهامو کنار زد و شروع به بوسیدن گردن و یه سمت صورتم کرد و این دفعه سمت مخالف صورت و گردنم رو هم بوسید. متین انقدر آروم میبوسید که نکنه کبودی ایجاد بشه. چند دقیقه ای میشد که توی این وضعیت بودیم. نزدیکهای مهر بود و شب ها هوای سرد شده بود با اعتراض به متین گفتم: متین سردم شد بس کن... بریم خونه. ازم دور شد و گفت: مثلا بعد از یه هفته همدیگه رو دیدیم... بی احساس. به سمتش برگشتم و گفتم: خودت لباسهاتو دربیاری یخ میزنی... منم با این لباس سردمه. یه لباس که تمام پشتش لخت بود و با یه بند دور گردنم بسته بودم و به زور تا روی رانم رسیده بود رو برای تولد پارسا پوشیده بودم. یه نگاه مظلومانه بهم انداخت و گفت : فقط یه کم دیگه... انقدر مظلوم گفت که دلم نیومد ردش کنم و خنیدم . متین با خنده نزدیکم شد و گفت: بیا بغلم. دستاش رو جلو آورد که دستهام رو به نشونه نه بالا گرفتم و با ته خنده گفتم: بذار بعدا ... الان سردمه. یه نگاه مظلوم بهم کرد و گفت: باشه... پس بلند شو بریم داخل. نگاهش انقدر به زیبا بود که دلم براش رفت. خواست بلند شه که دستش رو گرفتم و گفتم: باشه فقط زود تموم کنی . خندید و محکم تر بغلم کرد و گفت: ای به چشم. متین شروع کرد به شیطونی کردن. چند دقیقه گذشت که اعتراض های من شروع شد اما متین بی وقفه ادامه میداد. داشت لبم رو میبوسید و بدنم رولمس میکرد که فرشاد رو دیدم که از پشت ساختمان وارد شد و با دیدن ما خشکش زد و بعد از چند ثانیه برگشت و رفت. متین رو عقب زدم و گفتم: وای... فرشاد ما رو دید بسه کن . با صدای متین به خودم اومدم. -شلورات رو در بیار. تونیکم رو ازش گرفتم و تنم کردم و بلند شدم و گفتم : نیازی نیست. برگشتم که برم اما دوباره دستم رو گرفت و دوباره با یه حرکت منو پرت کرد روی مبل و سرم داد زد: عفونت اگه به خونت برسه میکشدتت. من با صدای خفه و بغض آلود گفتم: لازم نیست نگران من باشی. یه خنده بلند کرد یه خنده هیستریک . از حرکتش ترس توی دلم نشست. این مرد عشق من، شوهر من نیست. متین چرا انقدر عوض شدی پسر؟ با ته مایه خنده گفت: فکر میکنی هنوزم عاشقتم که برام ناز میکنی... نه اشتباه نکن اگه بمیری حوصله جواب پس دادن ندارم. دلم شکست... تمام امیدی که داشتم از بین رفت... من چه انتظاری داشتم... اینکه بهم ابراز علاقه کنه ... همه چیز مثل گذشته خوب بشه... نه نمیشه... دیگه من اون آدم سابق نمی شم. متین کمر شلوارم رو گرفت و تا زانوم پایین کشید و پانسمان رانم رو باز کرد و بعد از چند لحظه گفت: چرا نگفتی که عفونت کرده . توی سکوت بهش نگاه میکردم که بلند شد و رفت. شالم که از سرم افتاده بود سر کردم و لباسهامو درست کردم و به سمت اتاقم رفتم و وسایلم رو جمع کردم و داخل چمدونم ریختم و از اتاق بیرون اومدم و به سمت انباری که ظاهرا قرار اتاق من باشه راه افتادم . از پله ها که داشتم پایین میومدم متین رو دیدم که از پله ها بالا میومد و به نگاه کرد و گفت: کجا؟ -میرم اتاق خودم. یه پوزخند زد و گفت: باید درمان بشی برو داخل اتاق بالا تا وقتی کامل خوب شدی برمیگردی اتاق خودت. با حرص گفتم: هفت سال تو بدترین شرایط سر کردم و نمردم... نگران نباش نمیمیرم. یه سری قرص دستش بود که جلوی من گرفت و گفت: فقط زنده بمون... میخوام همون طور که عذابم دادی تلافی کنم. قرصها رو گرفتم و با یه دنیا غم و غصه وارد محوطه باغ شدم . چقدر باغ زیبایی بود سمت راست امارت یه آلاچیق بزرگ بود و سمت چپ به سمت در ورودی باغ میرفت . داشتم به درختهای بهارنارنج که رو به روی امارت کاشته شده بود نگاه میکردم و وسط درختهای بهارنارنج یه تاب بزرگ بود . با صدای نازبانو به خودم اومدم. - چرا اینجا ایستادی. سرما میخوری ... چیزی هم که نپوشیدی. از پله ها پایین اومد و چمدون رو ازم گرفت و به سمت پشت حیاط رفت انتهای حیاط یه انباری بود. وای خدایا من میترسم شبها باید اینجا میخوابیدم. روبه نازخاتون پرسیدم : به جز شما کس دیگه ای هم اینجا کار میکنه. سری تکون داد و گفت: آره ، من فقط کارم تمیزکاری خونه ست و محوطه رو هفته ای یه روز یه پسر جوان به اسم رستار میاد تمیز میکنه. -رستار برای متین کار میکنه؟ -مگه میشناسیش؟ -اوهوم ... باهم توی سلف دانشگاه کار میکردیم. -آقا گفته جمعه ها که رستار میاد برای کار کردن تو باید با آقا بری مطب. میدونستم که دوست نداره کسی بفهمه من چه نسبتی باهاش دارم مخصوصا دانشجوهاش . سری به نشانه مثبت تکون دادم . وارد انباری شدم و این دفعه وسایل بیشتری رو میدیدم. یه کمد کوچیک کنار دیوار و یه آینه قدی کنار کمد نصب شده بود و تخت بهتری گوشه اتاق بود و کنار تخت یه میز و تلفن بود که خطش یه طرفه بود و فقط متین و نازبانو بهم زنگ میزدن و یه بخاری هم اضافه شده بود اما همچنان یه اتاق نمور و دلگیر بود. با کمک نازبانو لباسهامو داخل کمد گذاشتم و کتابها و تیشترت متین رو داخل کشوی کمد گذاستم و جعبه جواهرات رو باز کردم و یه گوشواره و گردنبند و چندتا النگو و یه دستبند که بابا برام گرفته بود جدا کردم و جعبه رو برداشتم و به نازبانو گفتم: بریم با هم از اتاق من بیرون اومدیم و پرسیدم: شما هم شبها اینجا میمونید. خندید و گفت : نه من خودم خونه دارم و صبح ها ساعت7میام تا ساعت6 غروب اینجا میمونم وبعد میرم خونه خودم ... این یه مدت برای مراقبت از تو بیشتر میموندم. پس حتما بعضی از شبها رو باید داخل این خونه تنها بمونم حتی از فکر کردن بهشم میترسم. با نازبانو به سمت خونه رفتیم و از پله ها بالا رفتم و روبه رو اتاق متین ایستادم و در زدم و اجازه ورود داد. من وارد شدم و متین رو ندیدم . چه اتاق بزرگی بود یه تخت دو نفره وسط اتاق بود و اون طرف تخت یه میز دونفره غذا خوری بود و اونطرف تر یه کاناپه و یه عسلی کوچیک بود و یه پنجره بزرگ روبه من قرار داشت که با یه پرده خوشگل پوشونده شده بود و کنار پنجره یه در کوچیک بود خیلی کنجکاو بودم ببینم داخل اتاق چی میتونه باشه . برگشتم به پشتم نگاه کردم که یه در کنار در ورودی بود که به سرویس بهداشتی مربوط بود . پس متین کجاست. یهو با صدای متین به خودم اومدم. - کاری داری؟ خول کردم و سریع به سمتش برگشتم و گفتم: یه امانتی پیش من داری برات آوردمش. متین روی تختش نشست و منم جلو رفتم و جعبه رو روی میز کنار تخت گذاشتم و گفتم: اینها رو که یادته؟ -آره ولی یادم نمیاد هیچ وقت به من گردنبند و گوشواره هدیه بدن، اونا همش مال خودته. - ولی هزینه جشن باتو بود و هدیه هاشم مال توه. یه لحظه سکوت کردم وگفتم: به هر حال من دیگه نمیخوام شون... هر کاری میخوای باهاشون بکن. خواستم برگردم که بلند شد و جلوم رو گرفت و گفت: چرا همش گذشته رو برام یادآوری میکنی... دوست داری عذابم بدی. چیزی نگفتم و از اتاق خارج شدم و به آشپزخونه رفتم تا ناهار درست کنم.
  11. *** چقدر سرده،تمام تنم یخ کرده ، بدنم چقدر درد میکنه اینجا چقدر تاریکه. بوی نم تمام فضا رو پر کرده . چرا تنم انقدر درد میکنه؟ دستام رو هم نمیتونم تکون بدم . تمام بدنم بی حسه .من کجام؟ اینجا کجاست؟ هرچی چشمام رو باز و بسته میکنم چیزی نمی بینم. متین... من... خونه م.... رستار... آره یادم اومد... یادم اومد که متین خونه م رو پیدا کرد .بعد اون همه کتکی که من رو زده کجا آورده؟ سعی کردم از روی تخت بلند شم اما نمیتونستم . انقدر بدنم سست و بی جونه که نمیتونم تکونش بدم. انگار تمام تنم لمس شده... نکنه فلج شدم... خدایا دیگه طاقت ندارم. چند بار سعی کردم که بلند شم اما نشد ترجیح دادم همینجا بخوابم شاید یکی در رو باز کنه. چند ساعتی گذشت حتی نمیتونستم حرف بزنم و داد بزنم شاید کسی بهم کمک کنه چونه و گونه هام درد میکرد چند بار با صدای آرومی گفتم: کمک ... کمک... کسی اینجا نیست. بیشتر از این نمیتونستم تلاش کنم.تمام ذهنم پیش عشق زندگیم بود. چرا این طوری شد... چرا یه اتفاق تمام زندگی منو بهم زد... چرا بابام... چرا؟؟؟ مگه من دخترت نبودم... مگه پاره تنت نبودم. چند ساعتی گذشت و من فقط فکرم مشغول بود.مشغول گذشته ای که تلخ تر از تمام زهرهای دنیاست.توی افکارم غرق بودم که در باز شد یه نور توی چشمم خورد . یه نفر به سمتم اومد. لامپ اتاق رو زد و کنارم روی تخت نشست. یه پیر زن تقریبا 50 تا55 ساله بود که با چهره مهربون کنارم نشست و گفت: بلاخره بیدار شدی؟ با صدایی که از ته چاه بیرون میومدبریده بریده گفتم: این جا ...کجاست؟ متین ....کجاست؟ -این جا خونه متینه . به اطرافم نگاه کردم تازه فهمیدم درون به انباری هستم و تنها وسایل انباری یه تخت و یه بخاری برقیه. و چمدونم هم پایین تخت بود. با پوزخند گفتم: من رو توی انباری آورده. به یه لبخند مهربون گفت: آقا گفته اگه رام بشه یه اتاق بهتر بهش میدم... با حرص اما خیلی بی رمق گفتم: مگه حیونم که رام بشم... من از اون آقاتون بدم میاد نمیبینی چه به روزم آورده. لبخند مهربونی زد و گفت: هر جور مایلی... میرم برات غذا بیارم. رفت و منو با بد بختیام تنها گذاشت. بغض داشتم اما حالی برای گریه کردن نداشتم. یه نگاه به اتاق انداختم ... یه روزی قرار بود توی خونه متین زندگی کنم ...طول کشید ... اما بلاخره وارد خونه اش شدم...خونه... هه... کدوم خونه من توی انباری خونه عشق و مرد رویاهامم. چند دقیقه بعد پیر زن با یه کاسه سوپ برگشت. و شروع کرد قاشق قاشق بهم دادن . من خیلی گشنم بود و با اشتها کل سوپ رو خوردم. بعد از تموم شدن سوپ یه کم آب بهم داد و گفت: من نازبانو هستم خدمت کار آقا... بهم گفته که در رو کلید کنم تا نتونی بیرون بیای . با حرص گفتم: پس زندانیم. - دستور آقاست. بلند شد بره که گفتم: نازبانو خانم من سردمه تمام بدنم درد میکنه یه مسکن یا آرام بخش بده بهم. -آقا گفته که خودش دارو بهت میده. رفت و در رو بست. بعد از غذا خوردن کمی حالم بهتر شد . به زحمت نشستم و چمدونم رو جلو کشیدم و یه لباس در آوردم و تنم کردم. چقدر سرده وای خدایا دارم یخ میکنم. ساعت ها روی تخت نشستم و به دیوار خیره بودم . من عادت داشتم، به اندازه هفت سال عادت داشتم یه گوشه بشینم و به در و دیوار نگاه کنم. توی افکار خودم فرو رفتم و ساعتها فکر کردم. یه روزی متین قراربود تمام آرامشم بشه اما الان کابوسم شده . یه روزی دستاش منو نوازش میکرد و الان کتک میزد.یه روز تمام فکرم دیدن متین بود اما الان فکرم فرتر از متینه. رانم خیلی سوزش داشت یه کمی از شلوارم رو پایین کشیدم . وای ... بی وجدان ببین چطور منو زده که گوشت رانم دیده میشه... آروم کل شلوارم رو در آوردم تا ببینم چی به روزم اومده. تمام پاهام کبود بود ورم داشت اما این زخم روی رانم خیلی شدید بود . با اینکه دکتر بود اما بی انصاف یه نگاه به زخم ها نکرده بود...هه چه انتظار بی خودی، متین از من متنفره حالا بیاد زخم هام رو ببنده. شلوار جینم رو که خونی شده بود کنار تخت روی زمین انداختم وبلوزم رو در آوردم و تاپ قرمز دیشب رو هم در آوردم تمام شکم و پهلوهام کبود بود و زیر سینه ام روی یکی از دنده هام بیش از حد خونمرده و کبود بود . پشتم رو نمیتونستم ببینم ولی میدونستم که پشتم بیشتر ضربه دیده چون وقتی داشت با پاهاش من رو میزد من تو خودم جمع شدم که من رو نزنه متین هم بیشتر ضربه میزد به پشتم. بازو و دست هام خیلی آسیب ندیده بودن و از صورتم خبر نداشتم. یه بلوز و شلوار گشاد و راحتی از چمدون درآوردم و گذاشتم روی تخت و چمدون رو بستم خواستم لباسم رو تنم کنم اما نتونستم انقدر درد داشتم که نمیتونستم تنم کنم .سعی کردم بپوشم اما نشد... درد امونم رو برید و روی تخت دراز کشیدم. سرمای اتاق وارد عمق استخوان هام رو میسوزوند. چند بار ناز بانو رو صدا زدم که بالاخره نازبانو کلید رو داخل قفل در میچرخوند . در باز شد و به جای نازبانو ،متین توی چهارچوب در قرار گرفت. رو به من گفت: چی میخوای؟ بدون جواب صورتم رو برگردوندم و پتوی روی تخت رو با سختی بالا آوردم و روی خودم کشیدم . و به سقف زل زدم. متین فقط نگاه ام میکرد و چیزی نگفت. در رو بست و رفت. حداقل جلو نیومد کمکم کنه تا لباسم رو بپوشم . داشتم یخ میکردم این جا به اندازه کافی سرده منم که لباس تنم نیست. این بلایی بود که متین به سر من آورده بود چند دقیقه بعد در باز شد و متین داخل شد و جلو اومد و گفت: چند روزی رو تا بدنت خوب بشه باید توی یه اتاق دیگه بمونی. پوزخند زدم و گفتم: چیه عذاب وجدان داری. بدون جواب دادن بهم پتو رو دورم پیچید و منو توی بغلش بلند کرد و سریع از انباری بیرون اومد . من که به زور دهنم رو تکون میدادم گفتم: من رو بزار زمین نمیخوام بهم کمک کنی. پوزخند زد و گفت: هر شب تو بغل یکی میخوابی چند دقیقه ای توی بغل من بد بگذرون. از این که با من مثل یه دختر هرزه رفتار میکرد بدم میومد. از داخل حیاط گذشت و وارد امارت شد . یه خونه بزرگ ویلایی بود . از پله ها من رو بالا برد و وارد امارت شد چه خونه بزرگی داشت. به طبقه دوم رفت و من رو به یکی از اتاق ها برد و روی تخت گذاشت. روی تخت نشست و خواست که پتو رو برداره که نذاشتم و گفتم: نمیخوام بهم دست بزنی. محکم پتو رو از روی من کشید و گفت: به اجازه تو نیازی ندارم. میدونی که هنوزم زن منی و هر کاری بخوام میکنم. یه نگاه به کل زخم هام انداخت و گفت : بیشترشون کبودی سادست به جز این زخم روی رانت. یه تشت زیر رانم گذاشت و با بتادین و سروم زخمم رو شست و بعد یه گاز استریل روی رانم گذاشت در آخر باند رو دورش پیچید. در تمام مدت فقط نگاهش میکردم . حتی این لمس ساده رانم که خیلی درد داره هم برام لذت بخشه من متین رو دوست دارم و عاشقشم ... این رو نمی تونم انکار کنم که متین هنوزم برام بهترینه حتی با اینکه منو به این روز انداخته. نفس عمیق میکشیدم و این دلتنگی هفت ساله رو با عطر تنش جبران میکردم. من چطور هفت سال دوام آوردم... منی که با یه لمس ساده قلبم پر میزنه براش... منی که با کتکهای که ازش خوردم هنوزم دلتنگشم... منی که دیونه تارهای نقره ای توی موهاشم... خدایا ... خدایا... بعد از تموم شدن کارش وسایلش رو جمع کرد و وقتی داشت میرفت با اشاره به دنده ام گفتم: فکر کنم شکسته. خم شد و بهش دست زد و گفت: نه فقط ضرب دیده. سریع بیرون رفت و وسایلش رو هم بردو لامپ رو خاموش کرد. چقدر دلم برای دستای گرمش تنگ شده بود. الان که رفت بازم دلم تنگ شد، ای کاش چند دقیقه بیشتر کنارم می موند. ای کاش بغلم میکرد، ای کاش این جوری نمی شد. ای کاش... ای کاش... هفت ساله که کارم ای کاش گفتنه... اما مگه برمیگرده... گذشته من خراب شد و آینده ام رو به آتیش کشید. پتو رو روی خودم کشیدم، چقدر اتاق خوبیه . هم گرمه و هم فضای بهتری داره . به فکر رفتم فکر اون روزی که ساعت 4 صبح قرار بود بریم کوه و از بابا اجازه گرفتیم . ولی متین به جای کوه من رو به ویلای شمال برد تقریبا ساعت 9صبح رسیدیم من کل راه خواب بودم و اصلا متوجه نشدم که متین من رو شمال آورده. با بوسه متین به روی پیشونیم چشم باز کردم. -خانمی بیدار نمیشی. به بدنم کش و قوسی دادم و گفتم: اینجا چیکار میکنیم. مگه نمیخواستیم بریم کوه. خندید و گفت: اگه میگفتم میریم ویلا شمال که نمیومدی... پیاده شو بینم تنبل خانم. پیاده شدم و متین هم در رو بست و از صندلی عقب چندتا پلاستیک درآورد و گفت: بریم لب ساحل صبحانه بخوریم. با اخم گفتم: چی چی رو صبحانه بخوریم، چرا منو آوردی اینجا؟ با لبخند گفت: حالا بریم صبحانه بخوریم. -نه . -چرا؟ پوفی کردم و گفتم: با خودت فکر نکردی اگه بابا بفهمه فکر میکنه دروغ گفتیم بهش... هان. نزدیکم شد و با خنده گفت: حرص میخوری خوشگل تر میشی. بوسه ای روی گونه ام زد و به سمت ساحل رفت . با سرعت به ونبالش رفتم و گفتم: متین برگردیم تهران. -بعد ظهر میریم. -قول میدی؟ ایستاد و به سمتم برگشت .قه قه ای زد و گفت:چرا قول میخوای؟ با حرص گفتم: تو به چی خندیدی؟ با شدت بیشتر خندید و گفت: ازم میترسی؟ -نه -آره، من ترسناک نیستم به خدا. با حرص گفتم: چرا باید بترسم. شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم ... خودت بگو چرا میترسی و تو ویلا نمی مونی. -نمیترسم. -ثابت کن. -اون وقت چطور؟ -تا غروب ویلا بمونیم. -نه. -پس می ترسی. -نه...نگران بابام. -میترسی. -نه . -پس بمون. میدونستم مخالفتم الکیه و پس منم قبول کردم پشت سرش راه افتادم. کنار ساحل نشستیم و رو به من گفت : موهاتو باز کن عشقم. منم بدون هیچ چون و چرایی شالم رو باز کردم و گیره موهام رو باز کردم و موهام رو پریشون کردم و دکمه مانتوم رو باز کردم و مانتو رو درآوردم و به همراه شالم روی تخت سنگ بزرگ کنارم انداختم. یه تاب آبی نفتی تنم بود که بندش رو پشت گردنم بسته بودم. متین یه نگاه بهم کرد و دستم رو گرفت با شیطنت گفت: دیگه بس کن لازم نیست بقیه لباساتو رو در بیاری. بابا تو که مشتاق تر ازمنی عزیزم. خندیدم و گفتم: ولم کن دیونه . هر دوتا بلند خندیدیم. متین یه کاسه حلیم و عسل و مربا و کره به همراه چندتاآبمیوه و نون رو در آورد و مشغول خوردن شدیم بعد از تموم شدن صبحانه وسایل رو جمع کرد و داخل ماشین گذاشت و دوباره اومد کنار من نشست . گفتم : بریم داخل ویلا. - نه چرا بریم فعلا از دریا لذت ببریم . بلند شد و دست منو کشید وبلندم کرد . هر دوتامون کنار ساحل قدم میزدیم . این اطراف به جز ویلای متین هیچ ویلای دیگه ای نبود و متین دستش رو دور شونه من انداخته بود و باهم حرف میزدیم .... رویا می بافتیم و از آینده میگفتیم... رویا می بافتیم و از بچه هامون میگفتیم... رویا می بافتیم و از شغلهامون می گفتیم... رویا می بافتیم و حواسمون نبود که رویا فقط رویاست. روی شنهای ساحل نشستیم و من سرم رو روی شونه متین گذاشتم و متین هم سرش رو روی سر من گذاشت و یه دستش رو دور کمر من انداخت و با دست دیگش دستهای من رو داخل دستش گرفت و گفت: نیگا کن چقدر دستات کوچولوه. -چیه مگه... ایرادی داره. خندید و گفت: نه دستات ایرادی نداره ولی اینکه تو خیلی لاغری ایراد داره. -چه ایرادی؟ -خوب خیلی ایراد داره. - یکیش رو بگو؟ - فکر کن اگه همینطور کوچولو بمونی چطور میخوای زایمان کنی. - واااا .... این چه حرفیه. -گفته باشم من عاشق بچم... نکنه نمیخوای برام بچه بیاری؟ خندیدم و گفتم: کوتا اون موقع... حالا هر وقت خواستیم بچه دار بشیم دکتر تغذیه میرم که کمی چاق بشم. - بهت گفته باشم من 6تا بچه میخوام. چشمامو درشت کردم و بهش نگاه کردم و گفتم: دیگه فکر نکنم بعد از 6تا زایمان چیزی ازم بمونه . با شیطنت گفت: اگه نمیتونی یه زاپاس بگیرم برات. یه دونه محکم زدم به بازوش و داد زدم :غلط میکنی. شروع کردم با مشت زدن به بازوها و سینه اش... متین هم سریع دوتا دستای من رو گرفت و من رو بیشتر بغل کرد و من داشتم داد میزدم: میخوای سر من هوو بیاری میدونم چیکارت کنم. منو توی بغلش گرفته و من همش تکون میخوردم که از بغلش بیرون بیام اما نمیشد متین هر لحظه صورتش رو بهم نزدیک میکرد و منم داد میزدم: جلو نیا. من به توی خائن بوس نمیدم. متین به صورتم نزدیک شدو من همش سرم رو به اطراف تکون میدادم و میگفتم : نکن ... اذیتم نکن. متین خندید و گفت: من غلط کنم به جز لبهای تو لب کسی دیگه ای رو ببوسم... حالا اجازه هست. خوب میدونست چی بگه که منو راضی کنه . دستام رو از دستش بیرون کشیدم و دور کمرش انداختم و با لبخند گفتم: حالا شدی پسر خوب. دوباره به لبام نگاه کرد و گفت: اجازه هست. با شیطنت گفتم: اجازه ما هم دست شماست. بعد از چند دقیقه سرش رو بلند کرد و گفت: خیلی خوش مزه ست. انقدر غرق خاطراتم بودم که نمیدونم کی خوابم برد اما صبح با صدای نازبانو از خواب بیدار شدم. - خانم... خانم... چشم هامو باز کردم و یه سلام بهش دادم وبعد جواب سلام بهم گفت: آقا گفته این پماد رو روی زخم هات بزنم. تازه به یاد بدن برهنه ام افتادم و یه نگاه به خودم کردم و سریع پتو رو روی خودم کشیدم و گفتم : به آقاتون بگید لازم نیست دلش به حال من بسوزه. - چرا لج میکنی دخترم اگه این پماد رو نزنی بدنت دیرتر خوب میشه و جای کبودی بدنت میمونه. - نمیخوام. بلند شد و در حالی که داشت میرفت گفت : صبحانه رو روی میز کناریت گذاشتم. سرم رو برگردوندم و سینی صبحانه رو از روی میز دیدم و بعد رفتن ناز بانو نشستم و صبحانه رو خوردم . چمدونم داخل انباری بود و من هیچ لباسی نداشتم که بپوشم. دوباره در باز شد و نازبانو با چمدون من واردشد . من دوباره پتو رو روی بدنم کشیدم و گفتم: دست شما درد نکنه نازبانو خانم. خندید و گفت: اسم خودش بانو داره چرا یه خانم به تهش میچسبونی. -عادت دارم همه رو با خانم و آقا صدا کنم. -اسم من کامله نمیخواد بهم خانم بچسبونی. لبخندی زدم و گفتم: چشم چمدونم رو گذاشت کنار تخت و یه دست لباس برام درآورد و جلو اومد. و گفت: پتو رو بردار. -دست شما درد نکنه خودم میپوشم. -مگه میتونی... انقدر بد کتک خوردی که هر کی جای تو بود تا الان زنده نمونده بود. چیزی نگفتم و پتو رو کنار زد و لباسهامو تنم کرد و گفت: چقدر خوشگلی دختر. خندیدم و گفتم: لطف دارید. - لطف رو خدا داره که این همه خوشگلی یک جا بهت داده. کمی سکوت کرد و گفت: چه نسبتی با آقا داری؟ نگاهش کردم و چیزی نگفتم. که ادامه داد: من خواهراش رو دیدم و مادرشم همینطور ... اما تو شبیه اونا نیستی پس نسبت خونی باآقا نداری. دوباره ساکت شد و من فقط نگاهش کردم که ادامه داد: آقا یه عکس از تو داخل کیف پولش داره... ولی من که توی این یک سال تو رو ندیدم و تا چند روز پیش که با اون سر و وضع تو رو به خونه آورد. ساکت شد و انتظار توضیح داشت اما من باید چی میگفتم من چه نسبتی با متین دارم ... خودمم نمیدونم که الان چه جایگاهی توی زندگیش دارم. سرم رو پایین انداختم که گفت: تو پریماهی همون که فرحناز خانم برام تعریف کرده؟ میدونستم عمه چه چیزایی در مورد من گفته یه آن چشم هام سوخت، پشت پلکام اشک جمع شد و من برای جلوگیری از ریختن اشکام چشم هام رو چند لحظه بستم . دوباره ادامه داد: چرا دوباره برگشتی... خانم گفت که برگشتی متین رو آزار بدی و از من خواست اگه دیدمت بهش خبر بدم. چرا میخوای آقا رو اذیت کنی؟ آقا خیلی مرد خوبیه میدونی بیشتر جراحی هاشو بدون مزد انجام میده. میدونی که چقدر سختی کشیده. بغض بدی داشتم و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکام سرازیر شد و چشم هام رو باز کردم و گفتم: نازبانو ... من... من... زدم زیر گریه و هر لحظه بیشتر از قبل گریه میکردم . دستش رو روی دستم گذاشت و گفت : به چشمات نمیاد اون چیزی که خانم گفته درست باشه. دیگه داشتم هق هق میزدم و گفتم: من فقط یه دختر بچه18 ساله بودم. دختری که فرق بین حسهای متفاوت مردها رو نمیدونستم ... دوباره گریه کردم و نتونستم حرفم رو بزنم که منو بغل کرد و دست روی موهام کشید و گفت: بگو عزیزم ... بگو ... خودت رو سبک کن. داخل بغلش فرو رفتم و گفتم: قسم خوردم که نگم... نباید بگم... من قربانی یه عشقم... با صدای بلند گریه میکردم و سرم رو روی پای نازخاتون گذاشتم و اونم موهامو نوازش میکرد و ساکت بود. چقدر نیاز داشتم به حرف زدن و گریه کردن . آغوش نازبانو امنیت داشت و مثل آغوش یه مادر بود. میخواستم حرف بزنم . اما چی باید میگفتم. که این بار نازبانو شروع کرد: دختر عزیزم هرچی بوده گذشته و تو الان باید آینده رو بسازی. من که کمی آروم شدم سرم رو بلند کردم و گفتم: من نمیخوام به کسی آسیب برسه ... من خودم رو، عشقم رو، آیندم رو به خاطر اینکه کسی از خانواده آسیب نخوره باختم . الانم نمیخوام آینده ای بسازم فقط میخوام بی دردسر زندگی کنم. لبخندی زد و گفت: نگاهات مثل نگاه های آقاست. ادامه داد: اگه خطایی نداری خودت روپیش آقا ثابت کن. به پشت دست صورتم رو پاک کردم و گفتم: من پر از گناه و اشباهم نمیخوام متین رو به زحمت بندازم ... میشه... میشه... بهش نگاه کردم و ادامه دادم: میشه بزاری برم. فورا گفت: نه... آقا بیرونم میکنه. دستش رو گرفتم و گفتم :تو رو به خدا بزار برم. دستش رو کشید و بلند شد و سینی صبحانه رو برداشت و رفت. خدایا حالا چیکار کنم من نمیخوام قسمم رو بشکنم اما کنار متین بمونم نمیدونم میتونم پای قسمم وایستم یا نه. چندروزی رو داخل اتاق استراحت کردم و به اصرار نازبانو پماد رو به تمام زخم هام میزدم تقریبا اثری از کوفتگی توی بدنم نبود و میتونستم راه برم و زخم هام تقریبا خوب شده بودن و فقط زخم روی رانم عفونت کرده بود ولی من به نازبانو نگفتم چون میدونستم به متین میگه و اصلا دوست نداشتم ببینمش چون میدونستم کنار متین باشم نمیتونم از گفتن بعضی چیزا جلوگیری کنم .
  12. *** همه وسایل خونه رو فروختم و به صاحب خونه گفتم که قراره برم و اونم ازم مهلت خواست که تا پیداشدن مستاجر جدید صبر کنم و منم همین کار رو کردم. چند روزی هم هست که توی دانشگاه چند نفر برای کار من مصاحبه میشن و رد میشن اما من کاری ندارم به محض اینکه صاحب خونه پول پیش خونه رو بده میرم از این شهر به یه جای دیگه میرم. الان دو هفته ست که استعفا دادم و منتظرم تا صاحب خونه پولم رو بده. هر روز خیلی زود میرم سر کار و غروبها تمام سر صورتم رو با شال گردن میپوشونم که اگه منو دید نشناسه. غذای دانشجوها که تموم شد رستار اومد کنارم و گفت: خسته نباشی. لبخند زدم و گفتم:سلامت باشی. -یه کاری باهات داشتم. یعنی چی کار داره. نگاهش کردم و گفتم: بگو. کمی مکث کرد و گفت:راستش اون روز بعد از مراسم ،استادپارسا ازم پرسید که دختری که کنارت بود کی بود . من فکر کردم که منظورش آیناز اما بعد فهمیدم تو رو میگه... فقط سرم گیج رفت و دستم رو به میز کنارم گرفتم که نیفتم... تمام تنم یخ کرد... دستام میلرزید و کرختی تمام بدنم رو گرفته بود. آخ قلبم...انگار دیگه قلبم نمیزنه و قلبم رو کسی فشار میده.گوشام هیچ چیزی نمی شنید و مغزم فرمان نمیداد... وای خدای من... نباید این اتفاق می افتاد... نباید اون روز میرفتم ... نباید... لعنت به من. پس اون روز منو دیده . ای کاش نمیرفتم. حالم بد بود و تو افکارم غرق بودم و تلو تلو خوران به سمت رخت کن رفتم و لباسهامو عوض کردم و وسایلم رو جمع کردم و از سلف بیرون اومدم . تنها فرمانی که مغزم میداد، رفتن بود.باید میرفتم تا دوباره شروع نشه... شروع نشه و من داغون تر از این چیزی که هستم نشم. چه راحت از عشقم فرار می کنم. چه راحت تمام دنیام رو باید بزارم و برم... ولی باید میرفتم چون دیگه جونی برای تحمل درد و رنج ندارم... ندارم، بعد از هفت سال دیگه تحمل ندارم و فقط آرامش می خوام ، حتی اگه آرامش دور از عشقم باشه. هر چی رستار جلومیومد تا با من حرف بزنه نمیفهمیدم چی میگه و فقط راهم رو میرفتم و کنار میزدمش. سریع از دانشگاه بیرون زدم و تا خونه رو پیاده رفتم و فقط دعا میکردم که آدرس منو نداشته باشه. ای کاش از رستار میپرسیدم که چی گفته یا اصلا ادامه صحبت هاشو گوش میدادم . یعنی چی به متین گفته... نکنه آدرس رو از آقای احمدی بگیره. ای وای خدایا... باید جمع کنم و برم... باید برم که دوباره نشکنم و خرد نشم. باید وسایلمو جمع میکردم و میرفتم همه چیز رو فروخته بودم و فقط لباسهامو با خودم میبردم و به ملیکا میگم که بعدا پول پیش خونه رو برام بگیره و به حسابم بریزه. به خونه که رسیدم وقتی خواستم به سمت واحدم برم که صاحب خونه رو روی پله ها دیدم و بهش سلامی دادم و بعد جواب سلام گفت: خانم کیایی چند لحظه صبر کن. روی پله ایستادم و گفتم: بفرمایید؟ -مستاجر جدید پیدا شده و قراره فردا پول پیش خونه رو بده و همون فردا پول پیش تو رو بهت میدم. -ممنون میشم. میخواستم همین امشب برم و دیگه به این شهری که عاشقشم برنگردم اما تصمیم گرفتم که تا فردا صبر کنم و بعد از گرفتن پولم برم. به سمت خونه رفتم و وارد شدم از استرس زیاد خوابم نمیبرد و فقط منتظر فردا بودم که پولم رو بگیرم و برم. خیلی میترسیدم که متین بیاد و منو سر به نیست کنه به همین خاطر در خونه رو قفل کردم. البته بهش حق میدادم با حرفهایی که شنیده بخواد من رو بکشه. به عشقم حق میدم که ازم متنفر باشه و بخواد سر به تنم نباشه. به ملیکا زنگ زدم و گفتم که فردا از این شهر میرم و خواستم که بیاد پیشم. ملیکا هم قبول کرد که شب آخر رو باهم باشیم. یه تاپ قرمز و شلوارک جین پوشیدم و منتظر ملیکا بودم که زنگ واحدم صدا در اومد . چه زود رسید رفتم در رو باز کنم که کلید رو پیدا نکردم. پشت در وایستادم و گفتم: وای عشقم چه زود رسیدی؟ممنون که اومدی، خیلی تنهام و دلتنگتم. در رو قفل کردم و کلید رو گم کردم چند دقیقه صبر کن تا کلید رو پیدا کنم. کلید رو از روی اپن برداشتم و در رو باز کردم.با کسی که پشت در دیدم چشمام گرد شد . تنم کرخت شد و یخ کردم. وای.... متین... متین... اینجا... رستار... آدرس من... دانشگاه... سلف... هیچی به ذهنم نمیرسید و فقط به هم زل زده بودیم. هر دوتا مغزمون فرمان نمی داد. اصلا باورم نمی شد بعد از هفت سال دوباره می بینمش. یه کم نزدیک شد که سریع در رو بستم اما قبل از اینکه کامل بسته بشه پاش رو لای در گذاشت و بایه هول در باز شد و منو کنار زد و وارد شد . در روبست و کلیدش کرد و کلید رو کشید و داخل جیب شلوارش گذاشت و به سمت من برگشت و بهم خیره شد و باحرص بهم نگاه کرد .تمام خشمش رو از توی چشمای سرخش می شد دید ولی من عاشق همین چشماشم . خدای من چرا باید همه اتفاقات بد برای من بیوفته؟چرا دنیای من پر از عذابه؟چرا من باید قاتل باشم؟ چرا بابا به بدترین شکل خردم کرد؟ چرا برادرهام باورم نکردن؟ چرا خواهرم دلش به حالم نسوخت؟ چرا متین رفت؟چرا؟چرا؟چرا ؟...و فقط چرا؟ دستش رو جلو آورد یعنی میخواد چیکار کنه؟ دستش رو به سمت بند تاپم که از روی شونه ام سر خورده بود روی بازوم افتاده بود بردو با یه پوزخند گفت: ببخشید که جای معشوقت مجبوری منو ببینی. صدای بم مردونش یه حس خوب بهم القا کرد، چقدر دلتنگ صداش بودم و خودمم نمی دونستم. صداش بهترین آهنگ دنیا برای من بود و من چطور هفت سال بدون این زنگ صدا تحمل کردم و زنده موندم. بند تاپ رو روی شونه ام انداخت تماس کوچیک دستش با بدنم انگار تنم گر گرفت و خواستار وجودش شدم . اما من میدونم که این مرد از من متنفره و من به خوبی از چشمای سرخش و پوزخند روی لبش می خونم. از من دور شد و روی قالیچه ای که تنها وسیله خونه ام بود نشست و گفت: چرا ماتت برده؟ دلم میخواست گریه کنم. نه میخواستم بغلش کنم و بگم دوستش دارم اما مگه باور میکنه. دلم میخوادش اما اون از من متنفره. دلم بوسه هاشو می خواد و اون از من متنفره. دلم نوازش هاشو می خواد و اون از من متنفره. پوزخندی زد و گفت: بیا اینجابشین. با دست به کنارش اشاره کرد. ولی من فقط با بهت بهش نگاه میکردم. چقدر عوض شده اون روز آنقدر فاصله داشتم باهاش که نتونستم گذر زمان بر روی قیافه متین رو ببینم ، اما من عاشق این مردم . این دفعه با حرص گفت: امشب کارت رو بهم زدم... بیا بشین... هر چقدر بشه حساب میکنم باهات. بهم برخورد اما هیچی نمیتونستم بگم... اصلا چی میتونستم بگم. این تصویری بود که خودم برای متین ساختم... خودم رو بد کردم تا دلش نشکنه. خودمو بد کردم که اگه اعدام شدم غصه نخوره. خودمو بد کردم تا غرور عشقم نشکنه. با صدای بلندی گفت: گفتم بشین. آروم و با صدای لرزون گفتم: از خونه من برو بیرون. یه خنده عصبی کرد و رو به من گفت: اگه نرم چی؟ بلند گفتم: ازت شکایت میکنم. بازم خندید و با حالت عصبی گفت: میخوای بگی شوهرم مزاحم ارتباطم با دوست پسرم شده... داد زد : بیا بشین. اصلا دوست نداشتم همسایه هام درمورد من بد فکر کنن دوست نداشتم داد و بیداد راه بندازه. با تردید جلو رفتم و کنارش نشستم . بوی عطرش داشت دیونه ام میکرد و دوست داشتم بغلش کنم... اما این مرد از من متنفره. بهم نگاه کرد و گفت: چند؟ با تعجب گفتم: چی؟ با پوزخند گفت: شبی چند؟ کرایه تختت. بغض کردم و سرم رو پایین انداختم. اشکم از گوشه چشمم پایین چکید... چقدر باید پوست کلفت باشم که عین خیالم نباشه که عشقم بهم انگ میزنه. انگ میزنه و منو خرد تر اینی که هستم میکنه. خرد میکنه و حواسش نیست که یه روزی عشقش بودم. خرد میکنه و تن خسته ام رو له میکنه. اصلا باورم نمیشه بعد از هفت سال دوباره کنار متین نشستم. قلبم ضربان گرفته و حس می کنم هر آن قراره از سینه ام بیروم بزنه . تمام بدنم گر گرفته من کنار متین نشستم و جو سنگین اینجا داره من رو تا مرز جنون میبره. متین از چیزی که روز بزرگداشت دیده بودم شکسته تر شده . الان به وضوح تارهای نقره ای بین موهاشو میبینم که جذابیت چهره شو بیشتر کرده. متین هم مثل من حس خوبی نداشت و با حالت عصبی زانوشو تکون میداد و به یه دست به زانوی دیگش ضربه میزنه. چقدر دلم میخواست دستم رو بگیره و برایم حرفای عاشقانه بزنه ولی الان عشقی در چهره متین دیده نمیشه و فقط تنفر موج میزنه . داشتم بهش نگاه میکردم که نفسش رو فوت کرد و گفت: اون چیزایی که پرهام برام تعریف کرد راسته؟ قلبم به شدت میکوبید و صداش رو می شنیدم انگار می خواست از قفسه سینه ام بیرون بزنه. دوست داشتم داد بزنمو بگم نه من بهت خیانت نکردم ، بگم من هنوزم مثل بچه گیام عاشقتم، من هنوزم به جز تو هیچ مردی اطرافم نمی بینم ، داد بزنم و بگم دروغه ...من به تو خیانت نکردم. اما قسم خورده بودم...قسم من و جون پگاه... جون پگاه و زندگی من... زندگی من و رنج و دردهای هفت سال زندان... زندان و اعدامم... اعدامم و عشق متین... عشق متین و عشق متین... عشق متین و عشق متین. فقط سکوت کردم و با اکراه سرم رو پایین انداختم.دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا آوردو گفت: بگو که دروغه... بگو تو بهم خیانت نکردی...بگو که منو بازی ندادی... بگو که همش نقشه مامانم بوده... بگو لعنتی... بگو. من فقط توی چشماش نگاه کردم و چیزی نگفتم. عصبانیت چشماش داشت بیشتر میشد و چونه مو محکم فشار میداد و حواسش به دستای از درد مشت شده ام نبود. نبود... نبود این مرد دیگه مال من نبود و من اینو فقط از توی چشماش خوندم. چونه مو فشار محکمی دادو داد زد: حرف بزن لعنتی... بگو امشب منتظر یه دختر بودی نه یه پسر... بگو که دعوات با دایی رضا بابت خیانت به من نبوده... بگو که دایی رضا به خاطر من کشته نشد... بگو لعنتی... بگو که من رو به خاطر یه نفر دیگه کنار نذاشتی... بگو که من دیونه هفت سال بازی نخوردم... بگو که هرزه نیستی... چونم رو بیشتر فشار داد و صداش رنگ غم گرفت و گفت: بگو این هفت سال خواب بوده... بیدارم کن پریماه... از این کابوس بیدارم کن. با حرفاش فقط اشک میریختم.متین داشت داد میزد و من رو متهم میکرد به کارهایی که نکرده بودم . خودم به پرهام گفتم ماجرا رو برای متین به این شکل تعریف کنه... لعنت به من... من چیکار کردم با خودم، چیکار کردم با متین، چیکار کردم که الان پشیمونم. چونه ام داشت خرد میشد، از درد چشماهام رو بستم و به پاهام چنگ زدم که دوباره متین باصدای آروم گفت: حرف بزن... من که صدای لرزان و اشکهایی که از صحبت های متین روی چهرم چکیده بود گفتم: چی بگم... یه کم آروم تر شده بود که گفت: بگو این هفت سال دروغ بوده... با هق هق گفتم: هفت سال جهنم دروغ نیست... نیست... دستم رو جلوی صورتم گذاشتم و گریه ام بیشتر شد و گفتم: دروغ نیست... من بابام رو کشتم... من به تو خیانت کردم... من به برادرام ضربه زدم... من بآبجی پریناز رو رنجوندم... من عمه رو سیاه پوش کردم... من تو رو... گریه نمیذاشت راحت نفس بکشم. کمی سکوت کردم و با پشت دست صورتم رو پاک کردم و به چشمای متین نگاه کردم و گفتم: من باعث شدم پگاه تا مرز مرگ پیش بره...من هفت سال زندان بودم... من زندگی تو رو نابود کردم... من خودمو نابود کردم... من ... دوباره گریه امونم نداد و اشکام سرازیر شد و این دفعه با صدای آروم تری گفتم: ولی من قصد انجام هیچ کدوم از این کارها رو نداشتم... فقط ... نه نباید بیشتر پیش میرفتم ممکن بود همه چیز رو بگم به همین خاطر سکوت کردم. این راز هفت ساله باید سربه مهر بمونه. نباید بگم... من قسم خوردم. من به خاطر خانواده و به خاطر عشقم قسم خوردم. من به خاطر جون پگاه قسم خوردم. چند دقیقه فقط به هم خیره بودیم که صدای زنگ بلند شد وای الان به ملیکا باید چی میگفتم . خواستم بلند شم که متین کلید در رو جلوم گرفت و با تمسخر گفت: مشتریه؟ کلید رو گرفتم و بلند شدم به سمت در رفتم که وسط راه با حرف متین دلم به لرزه افتاد: یه شب نمی تونی مال من بشی... فقط مال من. وای متین با این حرفش با دلم چیکار کرد.دلم لرزید و شدم پریماه عاشق هفت سال پیش، من مگه میتونم مال تو نباشم، من مال توام اما ...نمی تونم ، نمی تونم نه من مال هیچ کس نیستم من فقط یه آدم اضافیم که حتی برادراش هم نخواستنش. من دلم میخواد حقیقت رو بگم اما... اما ... به راهم ادامه دادم و از چشمی بیرون رو نگاه کردم خودش بود ملیکا. در رو باز کردم و جلوی در ایستادم و سلام دادم. - علیک سلام. یه نگاه به من انداخت و گفت: چرا گریه کردی؟ من فقط داشتم بهش نگاه میکردم. که گفت: چونه ات چی شده؟ چرا چیزی نمیگی . برو اون طرف بیام داخل. -نه برو یه امشب رو برو. -آخه... وسط حرفش گفتم: فردا با هم حرف میزنیم. - برادرهای نامردت اینجا بودن. - برو ملیکا جان فردا برات توضیح میدم. جلو اومد و گفت: چرا گریه کردی؟ برو کنار بیام داخل. در رو محکم گرفتم و گفتم: نه برو... برو و فردا بیا. سری از تاسف تکون داد و گفت: باشه فردا میام پیشت. ملیکا رفت و من در رو بستم و متین رو پشت در دیدم که ایستاده . متین بهم زل زد و گفت: برو وسایلت رو بردار که بریم. - کجا؟ - از این به بعد توی خونه من زندگی میکنی. یعنی منو بخشیده ، میخواد باهام چیکار کنه؟ وای خدایا نکنه میخواد بلایی سرم بیاره. معلومه که می خواد ازم انتقام بگیره. سرم رو برگردوندم و گفتم: من با تو جایی نمیام. با پوزخند گفت: مگه دست خودته؟ تو زن منی و باید از من تمکین کنی ، فهمیدی. -من با تو جایی نمیام. گردنم رو گرفت محکم گرفت و بلندم کرد و فشار داد. از دردش فقط چشمام رو بستم که گفت: این همه منو زجر دادی همین طوری ولت نمیکنم میدونم چیکارت کنم. پس میخواد از من انتقام بگیره وای خدای من چیکار کنم. داشتم خفه میشدم و به زور نفس میکشیدم که گفت: حالا برو حاضر شو تا خونت رو نریختم. منو گذاشت روی زمین و من در حالی که داشتم ازش دور میشدم گفتم : من باتو بهشتم نمیام فهمیدی. ناگهان با دستای مردونش گردنم رو از پشت گرفت و منو به دیوار چسبوند و با حرص کنار گوشم گفت: چی زر زدی؟ به زور نفس می کشیدم و بریده بریده گفتم: من... با ... تو ... نمیام... من رو روی زمین هول داد و پخش زمین شدم. بهم نزدیک شد و من خودم رو روی زمین می کشیدم و ازش دور شدم. یه لگد محکم به رانم زد که از درد نفسم بند اومد و گفت: چه غلطی کردی؟ با گریه گفتم: می خوای چیکار کنی؟ منو عذاب بدی. نزدیکم شد و بدون جواب دادن بهم چند تا لگد به پهلوم زد . وای چقدر درد داره اما من حتی یه آخ هم نگفتم و نشستم و متین خم شد و دم گوشم گفت : بلند شو وسایلت رو بردار که بریم. فقط گفتم: نه. موهامو توی دستاش گرفت و سرم رو عقب برد و من فقط یه آخ کوچیک گفتم. به چشماش زل زدم و اونم داشت بهم نگاه میکرد . چه غمی توی چشماش داره من چیکار کردم با خودم و زندگیم... من چیکار کردم با شوهرم... من چیکار کردم با همه زندگیم... من چیکار کردم با متین. من کاری کردم؟ ... وای بابا... بابا چیکار کردی باهامون... چقدر درد دارم ... این دردها برام مهم نیست فقط قلبمه که دردش کشندست... قلبم ... قلبم... چشم هام پر از اشک شد و چشم رو بستم که اشکام نریزه.اما این اشکهای سمج روی گونه ام سرازیر شد. از موهام بلندم کرد و گفت: برو جمع کن. با نه ای که گفتم یه سیلی محکم به صورتم زدکه شوری خون رو توی دهنم حس کردم و گفت: باید تقاص بدی.
  13. پس چرا هیچ کس نقد نمیکنه. لطفا یه نظر بدید... اصلا خوبه؟ بده؟ ادامه بدم؟ ندم؟ چی کنم؟ 😢😢😢😢😢
  14. کل شب متین فکر کردم ... اینکه چهار ماه تمام توی یه مکان داریم کار میکنم فکر کردم... به گذشته و دوران نامزدیمون فکر کردم... به سه ماهی که زیباترین و شیرین ترین زمان عمرم بود...به اون همه رویا و نقشه برای آیندمون ... به اسم بچه هامون که انتخاب کردیم... به آغوش گرمش... به محبت های بی دریغش... به عطر تلخش... به موهای مشکی رنگش... به قد بلندش... به عاشقانه هامون. آخ که چه دلتنگشم، آخ که چقدر قلبم از فکر کردن بهش به درد میاد. انگار کسی قلبم توی دستش گرفته و به شدت فشار میده. اما من با همین درد خوابم برد... با این درد هفت ساله خوابم برد. صبح زود بیدار شدم و از خونه بیرون زدم. کمی خیابون ها رو قدم زدم و به تصمیمی که گرفته بودم فکر کردم. این بهترین کار بود... من باید انجامش میدادم. بعد از کمی پیاده روی به دانشگاه رفتم وسریع خودمو به اتاق آقای احمدی رسوندم و تصمیمم رو عملی کردم. استعفا نامه م رو بهش دادم . دیگه نمیتونستم شیراز بمونم، نباید بمونم میترسم از اینکه نکنه نتونم پای عهدو قسمم بمونم. خودم رو میشناسم با دیدن متین همه حقیقت رو برای به دست آوردنش میگم. پس باید قبل اینکه دیر بشه برم. -این دیگه چیه؟ -استعفا نامه. -چرا میخواین استعفا بدین؟ -چون کارم سخته. با کمی تعلل پرسید: شاید بابت... خاستگاری... وسط حرفش گفتم: اصلا به اون موضوع ربطی نداره. -ولی... -لطفا قبول کنید. آقای احمدی چند دقیقه سکوت کرد و گفت: شما باید تا پیدا شدن یه فرد مناسب سرکارتون بمونید ،متوجه هستید که؟ سری تکون دادم و گفتم: بله ... اما اگه مدتش طولانی بشه نمیتونم بمونم. پوزخندی زد و گفت : الان تشریف ببرید سرکارتون اگه کیس مناسبی پیدا شد شما رو زودتر میفرستیم برید. -اما من فقط تا آخر هفته میتونم بمونم. -سعی خودمو می کنم توی این مدت یه نفر رو پیدا کنم. بدون گفتن حرفی بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم . تمام روز حس میکردم که الان متین سر میرسه و منو می بینه . کل روزم با استرس سپری شد. بعد از تمام شدن کارم از زیر درخت های دانشگاه رد میشدم و به متین فکر میکردم به روزهای خوبمون به روزی که با امیرعلی و پگاه به جاده چالوس رفتیم. -متین ایجا نگه دار. -نه یه خورده جلوتر یه جای باصفاست اونجا نگه میدارم. -باشه. من رو به پگاه که کنارمن نشسته بود گفتم: دفعه پیش که دسته جمعی رفتیم بیرون نشد ناهار بخوریم ولی امروز هوا خوبه و میتونیم راحت غذامون رو بخوریم. پگاه زیر گوش من گفت: البته امروز که 4نفری بیرون اومدیم راحت تر میتونید خلوت کنید ولازم نیست خودتون رو گم و گور کنید. واقعا فکر میکرد دفعه پیش سرکارشون گذاشته بودیم و دوتای خلوت کرده بودیم و بعد اون قضیه هرچی توضیح دادم باور نکرد. با صدای آرومی گفتم: آها فهمیدم از الان داری میگی دوست داری با امیر خلوت کنی. خندید و گفت: تو اینطور فرض کن. امیرعلی که روی صندلی کنار متین نشسته بود به سمت ما برگشت و گفت: چیه همش پچ پچ میکنید؟ من و پگاه به هم نگاه کردیم وخندیدم و شونه بالا انداختیم و جواب امیر رو ندادیم چند متر جلوتر متین نگه داشت و ما هم پیاده شدیم . چند قدمی از جاده فاصله گرفتیم وارد طبیعت شدیم چقدر قشنگ و زیباست. متین جلو اومد و دستم رو گرفت و پشت سر امیر و پگاه راه افتادیم و با هم قدم میزدیم. ضربان قلبم بالا رفت یه لحظه ایستادم و متین هم ایستاد. هنوز دستم تو دستشه و من هنوزم باور ندارم متین متعلق به منه. متین به سمت من برگشت وگفت: چرا وایستادی راه بیفت؟ دستش رو گرفتم و روی قلبم گذاشتم و چند دقیقه ای فقط به صورتم نگاه میکرد و لبخند میزد. بهش گفتم: میشنوی چی میگه؟ دوتا دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو پایین آورد و گوشش رو روی قلبم گذاشت و گفت: بذار ببینم چی میگه؟ یه خنده کوتاهی کردم و دستم رو روی موهاش میکشیدم متین خیلی خم شده بود که سرش رو روی قلبم بذاره آروم موهاشو نوازش کردم. چند دقیقه ای تو این حالت بودیم که گفتم: چی میگه؟ سرش رو از روی سینه ام برداشت و گفت: فقط اسم منو صدا میکنه. ولی یه کم غم داره این غم برای چیه دیگه؟ چقدر زود فهمید که امروز حالم خوب نیست. من دوست نداشتم دلیل حال بدم رو بهش بگم فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم...اصلا چی باید میگفتم... واقعا برام سخت بود که بهش بگم. دلم فقط بغلش رو میخواد میدونم که فقط توی بغل متین آرامش دارم. هنوز دستاش دور کمرم بود بهش نزدیک شدم و صورتم رو بین سینه اش فرو بردم و ریه هام رو پر از عطر تنش کردم و بغضم رو قورت دادم و آروم بهش گفتم: بغلم کن. متین محکمتر بغلم کرد و ای کاش همه دنیا همین لحظه بود!!! ای کاش میشد تا آخر عمر توی بغلش موند و بیرون نیومد. ای کاش زمان می ایستاد . ای کاش زندگی فقط آغوش متین بود. اصلا دوست نداشتم از اتفاقات خونه خبر دار بشه. ای کاش این دوران مسخره نامزدی زودتر تموم بشه . من دیگه نمیتونم توی خونه راحت زندگی کنم. از طرفی نمیتونم اتفاقات خونه رو هم بهش بگم. دستش رو نوازش وار روی پشتم کشید و گفت: چرا بغض داری بانوی من؟ اشک روی گونه ام جاری شد . ازش فاصله گرفتم و گفتم: میشه زودتر عروسی بگیریم؟ از روی شیطونی یه چشمکی زد و گفت: چیه ، دیگه طاقت نداری. منظورش رو فهمیدم و میون گریه به خنده افتادم و گفتم: نه... فقط ... نمی تونستم بگم. کمی ساکت شدم و سر به زیر انداختم که چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا گرفت و گفت: چی شده؟ با گریه گفتم: میشه نری لندن؟ لبخندی زد و گفت: فقط دوهفته طول میکشه. زود برمیگردم . با صدای آشنایی از افکارم فاصله گرفتم. - باشه الان خودم رو میرسونم شما فقط اتاق عمل رو حاضر کنید. این صدا... صدای متین... وای خدای من ... متین فقط چند قدم با من فاصله داره... پشت سر منه... چند لحظه بعد از کنارم رد شد و هنوزم با تلفنش حرف میزد . نفسم توی سینه ام حبس شد ... یعنی منو نشناخت... چقدر باید از من متنفر باشه که دیگه منو یادش نیاد... یادمه یه روز به من گفت هیچوقت قدم زدنهای با ناز و عشوه تو رو با کس دیگه ای اشتباه نمیگیرم!!! اما امروز حتی یه لحظه هم منو ندید و از کنارم رد شد. نفس کم دارم ... حس بدی دارم... دارم خفه میشم هوا کمه... اکسیژن میخوام... نه نه این فقط یه بغضه... ایستادم و فقط بهش نگاه کردم که به سمت یه بنزمشکی بود . هنوزم همون ماشین رو داشت و عوضش نکرده بود چه خاطرات خوبی توی این ماشین داشتیم ... چه شیطونی های توی این ماشین کردیم... چه عاشقانه های توی این ماشین داشتیم... چه خاطرات مشترکی رو با این ماشین ساختیم. متین سوار شد و سریع از دانشگاه خارج شد و من با بغض به رفتنش نگاه میکردم حال روزی رو داشتم که فهمیدم پگاه ضربه مغزی شده و دکترها زیاد امیدی بهش ندارند و این فقط به خاطر منه. پگاه به خاطر نجات من از پله ها پرت شد . چه روزهای بدی بود خوبه که گذشت ... گذشت اما... اما من نگذشتم... من هنوزم بعد از هفت سال کابووس میبینم... هنوزم توی اون روزها موندم... هنوزم یه دختر هیجده سالم... هنوزم دیونه اون عطر تلخشم... هنوزم بابا غرق خون جلوی چشممه... هنوزم بی رحمی پرهام رو می بینم... هنوزم از خودم بدم میاد... هنوزم توی ویلا جا موندم... من توی گذشته و توی اون ویلای لعنتی تمام آرزوهای قشنگم رو باختم... من همه چیزم رو باختم فقط به خاطر حفظ آبرو خانوادم... فقط به خاطر قسمی که پیش خدا خوردم... فقط به خاطر اینکه عشقم نشکنه... فقط برای دل پریناز... فقط برای غرور پارسا و پوریا... فقط برای التماس های پرهام... فقط و فقط به جرم اینکه پریماه بودم و پریماه نبودم.
  15. 25شهریور اولین روزسال تحصیلی صبح از خونه بیرون اومدم و به دانشگاه رفتم و تا خود ظهر کار کردیم. هنگام تقسیم غذا برای دانشجوها مبینا به کمکم اومد . ساعت11:30تا 2:30 درون سالن به دانشجوها غذا دادیم . امروز تازه فهمیدم کارم خیلی سختر از چیزیه که فکر میکردم. تدارکات شام رو بزای500تا دانشجو آماده کردیم و شام رو ساعت6 تا7:30 داخل خوابگاه بردیم و بین بچه ها توزیع کردیم و بعدتوزیع شام به خونه برگشتم . ساعت 8 به خونه رسیدم و بعد ازخوردن شام خوابیدم. روزهایی تکراری میگذره و من فقط کار میکنم تا که بتونم زندگی کنم. زندگی برای کسی مثل من یعنی نفس کشیدن... یعنی خوردن و زنده موندن... یهنی زجر کشیدن و زنده موند... یعنی هفت سال دوری و طاقت آوردن. گاهی با خودم فکر میکنم من واقعا عاشق متین بودم... نه من حقیقتا عاشق نبودم. مگه میشه عاشق بود و هفت سال دوام آورد. مگه میشه عاشق بود و هفت سال توی قفس به در و دیوار زل زد. نه... من نبودم... من عاشق واقعی نبودم. روزهای مهر به سرعت میگذشت ، انگار زمان هم عجله داشت که زودتر به آبان برسه . آبان و روزهای رفتن متین... آبان و روزهای جدایی... آبان و تنهاییام... آبان و عاشقانه های بر باد رفته ام... آبان و بابام... آبان و قاتل شدنم... آبان چه تلخ میگذره بر من. مهر خیلی سریع و بی دقدقه گذشت و منو به آبان پرت کرد. دوباره آبان... آبان قرار بود بهترین ماه زندگیم بشه اما آبان شد کابووس زندگیم ... بدترین ماه زندگیم ... آبان ماه بر باد رفتن آرزوهامه. آبان ماه بدنام شدنم... ماه مرگ بابا... ماه مردن همه احساسم... ماه شکستنم... ماه خرد شدنم... ماه باختنم... ماه تولد متین. آخ ...متین ... هنوزم با فکرکردن بهش قلبم ضربان میگیره. هنوزم با آوردن اسمش دلم هوایی میشه... دلم میخوادش. دلم تنگ شده براش... برای دستاش... برای بغلشش... برای نوازشش... برای خندیدنش... برای ابراز علاقه هاش... برای عطر تنش. آخ که چقدر دلتنگشم و اون خبر نداره. آخ که چقدر قلبم درد میکنه. آخ که گم شدم توی خودم. آخ که بدجور باختم . آخ که من فقط عزیز دلم رو میخوام... من فقط می خوامش ، حتی شده برای چند لحظه. ای کاش میشد برای چند لحظه ببینمش.... اما... توی افکار خودم بودم که با صدای رستار به خودم اومدم. -چرا اینجایی تا چند دقیقه دیگه دانشجوها میان برای غذا گرفتن. -باشه الان میام رستار خیلی پسره آرومیه... زیبایی خاصی داره . مثل پسرهای هم سن خودش نیست مستقل زندگی میکنه . توی این چند ماه با من خیلی صمیمی شده همیشه با من درد دل میکنه از غم هاش میگه از شادی هاش میگه از دختری که دوستش داره میگه. رستار پسر سرزنده ایه و ترم7پزشکی رو میخونه. آبان میگذشت ومن فقط دوست داشتم سریعتر بگذره اما دیر میگذشت... انگار قصد گرفتن جونم رو داشت. چه بی رحم میگذره این ماه لعنتی و قلب بی تابم رو بی تابتر میکنه . آبان به آخر رسیده بود .توی این مدتی که شیراز بودم به دور از استرس زندگی خوبی داشتم.یه زندگی آروم داشتم که فقط پر بود از غم و قصه... 28 آبان یه مراسم بزرگداشت برای یکی از اساتید گروه پزشکی گرفته میشد . رستار از من خواسته بود که باهاش به آمفی تئاتر دانشگاه برم و استاد مورد علاقه و هدف زندگی شو ببینم . من اصلا دوست نداشتم شرکت کنم که به اصرار مریم خانم قبول کردم. روز دوشنبه به همراه رستار و آیناز دختر مورد علاقه و همکلاسی رستار به آمفی تئاتر دانشگاه رفتیم . ساعت تقریبا3 بعدازظهر مراسم شروع شد . به گفته رستار استادی که قراره ازش تقدیر کنن یکی از بهترین هاست یک جراح مغز و اعصاب که از یه دانشگاه معتبر توی لندن درس خونده و توی دوران تحصیل چندتا جراحی انجام داده که حتی استادهاش قادر به انجام اون عمل ها نبودن و بعد از اتمام تحصیل به عنوان استاد توی دانشگاهی که تحصیل کرده به مدت یک سال تدریس کرده و بعد از اون به دلایل نامشخص به ایران برمیگرده و چون دوران عمومی رو توی شیراز درس خوانده برای تدریس این دانشگاه رو انتخاب کرده و قراره تا چند ماه دیگه مدیریت یه بیمارستان هم بهش داده بشه. رستار دوست داره که آینده ای مثل استادش داشته باشه. من فقط برای اینکه دل رستار نشکنه به این جشن کسل کننده رفتم. مراسم شروع شد و بعداز تلاوت قرآن و صحبت های مجری و رئیس دانشگاه که خیلی کسل کننده بودند یه گروه موزیک به افتخار حضور استاد یه قطعه اجرا کردند که خوب بود و من لذت بردم . دوباره مجری به سن رفت و شروع به تعریف و تمجید از استاد کرد و در آخر از ایشون درخواست کرد که به روی سن بره و چند دقیقه صحبت کنه. -از جناب آقای دکترمتین پارسا خواستارم که چند دقیقه ای ما رو مهمان سخنانشان کنند. چشمام گرد شد... نه امکان نداره... متین پارسا... شوهر من... امکان نداشت. صدای دست زدن جمعیت بلند شد و من فقط دعا میکردم که شباهت اسمی باشه. ممکن نبود اصلا متین تخصص چشم داشت ولی این که جراح مغز و اعصابه . همش خدا خدا میکردم شباهت اسمی باشه اما... اما نبود ... نبود. متین روی جایگاه مخصوص قرار گرفت و شروع به صحبت کرد. متین من الان روبه روی منه . مات و مبهوت نگاهش میکردم. چشمام گرم شد و اشک داخل چشمام جمع شد. تنم یخ کرد و قلبم توی سینه ام بی قراری میکرد. خدایا... عشقم... تمام زندگیم الان روبه رومه... اه... اشکای لعنتی نمیذاره ببینمش. متین ... متین من... مرد رویاهام... چقدر دلتنگش بودم. خدایا ... خدایا... من دیدمش و بیقرار تر شدم... آبان و متین... نمی خوامشون ... نه ... من نه آبان رو میخوام و نه... نه متین رو. من فقط آرامش می خوام. هه... آرامش ... متین هنوزم تناسب اندامش رو حفظ کرده . چهرش هنوزم جذابه و اصلا عوض نشده . خیلی ازش فاصله دارم و نمیتونم خوب ببینمش اندازه هفت سال فاصله دارم. نه نه... اندازه هفتصدسال فاصله دارم. فاصله... فاصله ها چیکار میکنن... ای کاش هیچوقت فاصله نمیگرفتی... گفتم... بهت گفتم که فاصله منو نابود میکنه اما گوش تو بدهکار نبود... نبودی ببینی چطور این فاصله نابودم کرد... از من یه زن افسرده ساخت... این فاصله منو ساخت... منو تبدیل کرد به دیوی که خانواداش رو از هم پاشید و در آخر خودشو نابود کرد. من اصلا دلم نمیخواست که باهاش روبه بشم نه من نمی خوام... حداقل نه بعد از هفت سال دوری... نه بعد از این همه فاصله... نه بعد از قاتل شدنم... نه بعد از تهمت بزرگی که خودم به خودم زدم... نه بعد از تاریکی دنیام. روبه آیناز که کنارم بود گفتم: من میرم دیرم میشه. - باشه هر جور مایلی. بلند شدم واز آمفی تئاتر بیرون اومدم و سریع به سمت سلف رفتم و بعد به آشپزخونه رفتم تقریبا غذا آماده بود اما نیم ساعت تا توزیع غذا توی خوابگاه مونده بود رفتم وسط سالن و به گذشته فکر کردم. گذشته ای که من رو به اینجا کشونده بود . به پریماه فکر کردم به عشق پریماه و رضا که تنها قربانیش من بودم. توی دست متین حلقه بود و این نشون میداد ازدواج کرده و فقط من و احساسم خرد شده بودیم...خرد شده بودم و کسی نمیدید... نه این من بودم که نخواستم کسی خرد شدنم رو ببینه... لعنت به من ... من چیکار کردم با خودم... چیکار کردم با این قلب لعنتی... لعنت به من... لعنت به شبهایی که دور از تو بودم... لعنت به همه ... لعنت به پرهام... لعنت به بابا... لعنت به متین...لعنت به مسافرت متین... لعنت به آبان و روزهاش... لعنت به چشمای زیبات که منو عاشق کرد... لعنت به این حس که بعد از هفت سال هنوزم عاشق تر از روز قبله. باید منم شروع میکردم و زندگیم رو میساختم اما چطور؟ من فقط احساس پوچی میکردم و هیچ... من زنی ام که توی گذشته جا موندم. من توی دنیا فقط یه چیزی می خواستم... متین. مگه الان چیزی دارم برای ساختن و شروع کردن... نه... آره دارم یه دنیا غم و یه تیشرت... قلبی پر از عشق و یه تیشرت ... من باید بسوزونم تمام حسی رو که توی قلبم حس میکنم. ساعت6 به خوابگاه رفتم و غذاها رو توزیع کردم و در آخر با روحی خسته تر از جسم داغونم به خونه رفتم . هر کاری میکردم متین از یادم نمیرفت. من فقط متین رو میخواستم. زندگیم بدون متین هیچ ارزشی نداره ولی من دیگه متین رو نداشتم عشقم رو نداشتم. توی افکار خودم بودم که خوابم برد.