گندم

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    37
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط گندم

  1. تو رستوران نشسته بودیم به مهیار نگاه کردم: _خوب چی بخوریم؟ _چی دوست داری؟ _من دیزی می خورم مهیار دوتا دیزی سفارش داد انگار منتظر بود بدونه من چی دوس دارم همون سفارش بده بعد یه خورده انتظار گوش دادن به چندتا اهنگ سنتی بالاخره سینی غذا با مخلفاتش رسید دستام گرسنه به هم مالیدم با اشتها گفتم: _خوب دیگه بسم الله شروع کنیم مهیار اب گوشت از ظرفش سوا کرد: _گندم ظرفش داغه می خوای کمکت کنم لبه های ظرف با یه تیکه نون گرفتم: _نه مرسی خودم می تونم بابام خدا بیامرز ابگوشت خور بود دستپخت مامانمم خدایش حرف نداشت واسه همین همیشه جمعه ها که پدرم خونه بود دیزی بار می ذاشت اب گوشتم تلیت کردم پرسیدم: _بچه چندمی؟ _اول _پسر یکی یه دونه یا خله یا دیونه اگه تتغاری هم بودی دیگه واویلا مهیار لبخند ساده ای زد گوشت کوبیده اش گذاشت جلوی دستم گفت: _بیا این مال تو _اخ این بدجور خوردن داره تو زحمتش کشیدی اولین لقمه ی دستم گرفتم سمتش: _برای تو گرفتم دستم رد نکنی پسر عمو دلگیر میشم ها _تو به این میگی لقمه اندازه یه ساندویج فکر کنم به قول خودش ساندویج ازم گرفت منم با مشت زدم رو پیاز کنار دستم بهم می خندید انگار تا حالا ندیده دختره پیاز با مشت بترکونن یه کم پیاز بهش تعارف کردم: _بفرما پیاز _مرسی با ریحون بهتره با چشمکی نگاش کردم: _چته نگرانی دختره رو بغل کنی بگه پیف پیف بو گند پیاز میدی من ادامس همرامه نترس بیخیال لیوان دوغ جلوی دستم امتحان کردم گفتم: دوغش عالیه نخوری از دستت رفته لیوانم ازم گرفت دوغ امتحان کرد تو دلم ادامه دادم: _اَی ی ی جونور حالم بهم خورد چطوری می تونه دهنی لب بزنه خوشمزه بودن دوغ تایید کرد پرسید: _چرا دست کشیدی: _دیگه نمی تونم سیر شدم ممنون _اما باید صبر کنی چون قراره با هم یه چای ذغالیم بزنیم به حرفش گوش دادم چای رو هم باهم خوردیم دمش گرم عجب چایی بود از ابگوشته بیشتر چسپید خلاصه بعد یه مدت که اونجا بودیم کلی چیز میز سنتی رونه ی شکممون کردیم بالاخره از رستوران اومدیم بیرون : _نگاه مهیار بازم داره برف میاد _اینجا یه خورده لیزه با احتیاط راه برو با حرفش یاد اولین روزی افتادم که اومده بودم عمارت دقیقا بهزادم همین حرف زد بعدش چه دوستای خوبی شدیم تو گذشته ها سیر کردم که موبایلش زنگ خورد یه نگاه به صفحه ی گوشی اش انداخت گفت: _یه چند دقیقه صبر کن باید جواب بدم _سرده من میرم تو ماشین _باشه پس مواظب باش یواش یواش رفتم اون طرف خیابون اصلا حواسم به سمند سفیدی که با سرعت به سمتم می اومد نبود برام که بوق زد تازه به خودم اومدم از ترس میخ شده بودم به جاده فکر می کردم همه چی تمومه ولی تو اون لحظه یه نفر بغلم کرد همراهش پرت شدم اون ور خیابون چشمام از ترس بسته بودم که صدای مهیار به گوشم خورد: _خوبی؟ از روم پا شد : طوریت که نشد؟ دستم یه خورده زخم برداشته بود نشونش دادم گفتم : _نه ولی ساعت نازنینم شکست مچمم ریش شده کمک کرد بلند بشم: _حواست کجاست مثل اینکه قبلا بهت گفته بودم مواظب باش ببین با خودت چکار کردی پالتوم تکوندم: _بت منی هستی واسه خودت چطوری با این سرعت رسیدی نکنه جادوگری می تونی پرواز کنی _بهتره بریم تو ماشین تا سرما نخوردی لباس های هردومون حسابی خیس و گلی شده بود بخصوص پالتوی من لبه ی شالم تا دلت بخواد جر خورده انگاری سگ جویددش حیف شد خیلی ازش خوشم می اومد اولین باری بود که سرم می کردم از بس چشم سارای سق سیاه دنبالشه به این حال و روز افتاد خدا بگم چکارش کنه یه بار نشد خیر من بخواد با صدای مهیار از برهوت برگشتم ریموت داد دستم گفت: _برو تو ماشین بشین تا من میام _کجا میری؟ _زود میام،داری می لرزی تو سرما واینسا یه ربع بیست دقیقه ای طول کشید تا عالی جناب برگشت سوار شد اولین چیزی که گفت این بود: _دستت بده من زخمت ببندم رفته بود داروخونه باندو ضد عفونی از این جور چیزا خریده بود چقدر براش یه زخم ساده مهم بود حالا اگه بهزاد جای اون بود ککش که نمی گزید هیچ یه چندتا حرفم هم بارت می کرد: _طوری مجهز برگشتی انگار می خوای جراحیم کنی چیزیم نشده که ،من قوی ام همون جوری که زخمم می بست گفت: _مواظب باش عفونت نکنه یه نایلون دیگه همراهش بود پانسمان که تموم شد گرفت سمتم : __بیا مال تو _مال منه؟ _شالت پاره شده بهتره این سر کنی راستی زیر پالتوت چیزی پوشیدی؟ شال ابی داخل نایلون دراوردم وای که چقدر خوشگل بود سلیقه اش واقعاحرف نداره درحالی که رو موهام می انداختم گفتم: _اره یه ژاکت بافت چطور؟ _پس پالتوت در بیار خیس ابه مریض میشی خیسی لباس داشت اذیتم می کرد دستم رفت سمت کمربند پالتوم: _روت بگیر اون ور تا من پالتوم عوض کردم اونم بیرون نگاه می کرد زیادی طول کشید ولی بالاخره گفتم: _حالا می تونی برگردی نگاش که گرفت سمتم یه خورده شال جدیدم رو سرم مرتب کردم: _چطوره بهم میاد؟ یه لحظه ابرواش پرید فکر کنم یهو قلبش زیررو شد پاک دور عشقش خط کشید چکار کنیم دیگه خوشگلی مون خدا دادیه بایه روسری ساده کلی قیافه مون جذاب میشه _نگفتی پسر عمو چی رو؟ _خوب شدم؟ _مثل فرشته ها شدی خوب از مهیار بعید نبود با اون نگاه خیره اش همچین حرفی بزنه کلا نسبت به خودش دیگران ادم سختگیری نبود منم شیطون اذیتش کردم: _زرشک _اونوقت چرا؟ _فرشته ها مذکرن عالی جناب تو دلم ادامه دادم: _در ضمن اون چشمای بی صاحب جذابت درویش کن _خوب ماه شدی بهت میاد _همین همین جوری از سر بیکاری کتش تنم کردم چقدر برام گشاد بود نپرسید چرا بی اجازه لباسش پوشیدم بوی ادکلنش بی شباهت به چیزی نبود که بهزاد استفاده می کرد از بوش خوشم اومد خواستم اهنگ پخش عوض کنم که گفت: _همین همین که نه باید دو دقیقه صبر کنی _واااااااااا یعنی چی؟ پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم یه پسر بچه داشت اسفند دود می کرد صداش زد اسفند دور سرم چرخوند: _بترکه چشم حسود بد خواه _دیونه فکر نمیکردم برام اسفند دود کنی _ترسیدم پری کوچلو یهو چشم بزنن این که گفت یه چیزی خیلی زود از ذهنم گذشت نکنه دختری که میگه من باشم وای نه خدا نکنه لال شی ایشالله دلشوره باعث شد لبخند رو صورتم بماسه ساده و بی جون تشکر کردم کل مسیر خودم به خواب زدم اما مگه تونستم بخوابم کلی افکار مالی خولیای اومد سراغم راحتم نگذاشت ***************
  2. گندم یه دختر18 ساله زیباست که بخاطر از دست دادن خانواده اش مجبور به کار در عمارتی میشه که صاحب عمارت مرد جوانی به اسم بهزاد احتشامه بهزاد و نامزدش گلبرگ بخاطر اختلافاتی که با هم دارند جدا میشن و این اتفاق سرگذشت گندم عوض می کنه
  3. به بهونه ی دندون درد مرخصی گرفتم از عمارت اومدم بیرون لااقل با بهداد دو کلمه حرف می زنم حالم بهتر می شد مهیارم که عمرا تشریف بیاره این ورا همیشه ی خدام off ادم بد قول نزدیکیای مطب پیاده شدم برف زیادی باریده بود قدمام تند کردم که زود برسم ولی یدفعه تو اوج ناباوری مهیار دیدم داشت سوار ماشین اش می شد بره یه گوله برفی برداشتم پرت کردم سمتش مستقیم خورد به شونه اش همینکه برگشت با ذوق جیغ شادی کشیدم رفتم طرفش : _سلام پسر عمو اینجا چکار می کنی ؟ کلاه بافتنی سرم تا روی بینی ام کشید: _چطوری وروجک حسابی یخ زدی بذار دستکش هام برات در بیارم _نه نمی خواد برم تو مطب زود گرم میشم اما به حرفام گوش نداد جفت شون دستم کرد منم همینطوری نگاش می کردم اون ادامه داد: _خیلی خوب الان دستات گرم میشن _ازت دلخورم مگه قرار نبود بیای عمارت به همین زودی یادت رفت به مطب بهداد اشاره کردم: _برای همه وقت داری جز من مگه منم دوستت نیستم پس چرا فراموشم می کنی بی معرفت به ماشینش تکیه داد همین طوری که با برفای جلوی پاش ور می رفت گفت _حق با توه قبول دارم روی قولی که بهت دادم نموندم ولی حتما تو اولین فرصت میام دیدنت الانم برای جبران اشتباهم هر کاری که بگی انجام میدم تا از دستم ناراحت نباشی با همون دو کلمه جادو کرد همه ی دلخوریا از قلبم رفت: _لازم نیست کاری انجام بدی فقط بیا با هم یه سلفی بگیریم بفرستیم برای بهداد ،اینطوری سورپرایز میشه دو نفری داریم میریم دیدنش مخالفتی نکرد سلفی انداختیم خیلی هم خوشگل در اومد اما مهیار داشت می رفت سمت ماشینش سرم از تو موبایلم بیرون اوردم: _کجا داری میری؟پس بهداد چی میشه؟مگه قرار نبود با هم بریم دیدنش _چند دقیقه پیش رفت خونه ،طنازیه خورده مریض احواله از حرفش ناراحت شدم : _اخی ،یادم باشه بهش زنگ بزنم حالش بپرسم _بیا سوار شو بریم با یه باشه ساده قبول کردم سوار شدم باز مثل همیشه اهنگ سنتی گوش می داد این اهنگ خوب می شناختم هوای گریه شجریان چون مجیدزیاد گوش میده یادم مونده چند لحظه ساکت بودم بعدش پرسیدم: _دختره رو ندیدی؟ از زمزمه اهنگ دست برداشت: _کدوم دختر؟ _عشقت دیگه لبخند آرومی رو لبش نشست: _تازه دیدمش نگام کامل به سمتش گرفتم همیشه اینجای قصه برام جالب بود : _جدی؟ سرش تکون داد ذوق کرده بودم: _تو اون لحظه چه حسی داشتی به قول شادمهرحس خوبیه ها؟ _شیطون _اسمش بهم نمیگی _الان نه کتش داده بود براش نگه دا رم منم دستم بردم تو جیبش: _لااقل عکسش ببینم دارم از فضولی می ترکم رو موبایلت عکسی چیزی ازش داری؟ _دارم ولی تو موبایلم نیست _خوشگله؟ _خیلی _عروسی اینجا می گیرید منظورم این که اگه دختره بگه بریم کانادا اونوقت چکار می کنی _هر چی عشقم بگه همونه خوب اون اگه اینطوری دوست داشته باشه چرا که نه _پس از همین حالا حسابی زی زی تشریف داری _تو فکر کن یه در صد خندیدم ادامه دادم: _عروس خانم مثل خودت اهنگ سنتی گوش میده؟ _نه اصلا واسه همین یه فلش تو ماشین دارم پر از اهنگ های که اون می خواد چشمام گرد شد: _مگه تا حالا سوارش کردی؟ _یه چند بار اره _ای کلک پس داری رو مخش کار می کنی زود بله رو ازش بگیری البته به همچین مرو خوشتیپی نه نمیشه گفت اگرم احیانا یه موقعه مخالفتی کرد بذار به عهده ی ابجیت زدم رو شونه اش: _من درستش می کنم برات ،غصه نخور داشم اوکی حالا اون یکی فلش نازنینت لطف کن چون منم موسیقی سنتی ندوس _توداشبرده بردار از خدا خواسته فلش بیرون اوردم وصلش کردم به پخش صدای یه آهنگ غمگین تو ماشین پیچید بیراهه معین رائفی حسابی بغض به گلوم دونده بود وتموم فکرم رفت پیش بهزاد داشتم حس می کردم حالم کم کم داره بد میشه که تو اون لحظه مهیار اهنگ رد کرد انگار فهمیده بود چشمام تر شده پرسید: _یاد مجید افتادی گور بابای مجید ،مجید دیگه خر کیه: _نه بابا خوبم یه اهنگ شادم بذاری بهترم میشم خوشم اومد ادمی نیست زیاد کنجکاوی کنه بخواد با سوالای پشت سرهم ته توی قضیه رو دربیاره به جاش گفت: _جلوتر یه رستوران سنتیه چندبار با بهداد رفتیم اونجا موافقی نهار با هم بخوریم اخ که همه چیزش سنتی عصاب خورد کنه ولی کاچی به از هیچی صورت خیسم پاک کردم با بالا کشیدن بینی ام گفتم: _باشه بریم
  4. وقت خواب مثل همیشه تلگرامم چک کردم مهیار onبود چه عجب براش نوشتم: _سلام پسر عمو زیاد منتظرم نذاشت: _سلام باربی _ بامنی؟ نوشت: _خوب بذار ببینم......اممممممممم نه با تو نبودم یدفعه دستم لیز خورد فرستادم واسه تو استیکر خنده چسپوند تنگ دل نوشته اش ،یه لبخند کوتاه زدم فرستادم: _واقعا که تچکر جمله اش خواندم: _معلومه که با توام شیطون _نوکریم داچ یه دو سه دقیقه گذشت فکر کردم دیگه نمی خواد باهام حرف بزنه واسه همین می خواستم برم که نوشت: _دوست دارم بیشتر همدیگه بشناسیم نظرت چیه؟ جواب دادم: _اول من شروع کنم یا تو فرستاد : _خانما مقدم ترند چه با شخصیت حالا چی بنویسم کاش می گفتم اون اول شروع کنه در حال..... is tayping بود: _چی شد سوالت یادت رفت برای اینکه زیاد منتظرش نذارم هول هولکی نوشتم: _تا حالا عاشق شدی ؟ دلم می خواست بزنم تو سرم اخه این چی بود نوشتی الان با خودش چی فکر می کنه جوابم اینطوری داد: _تازگیا نیمه ی گم شدم پیدا کردم جمله اش نشون داد زیاد رو سوالم حساس نشده براش فرستادم: _خوبه پس عاشق شدی ،ببینم کی شیرینی میدی؟ _به وقتش ایشالله برام موضوع جالب شده بودپرسیدم: _طرف می دونه؟ _هنوز چیزی بهش نگفتم استیکر تعجب کنار جمله ام قرار دادم: _چرااااااااااا؟ _باید تا ته اش در بیاری؟ _اخ ببخشید همه اش تقصیر زن عموه نیست که همه چی جز به جز مو به مو برام تعریف می کنه منم اینطوری عادت کردم فقط یه استیکر لبخند فرستاد نوشت صبر کن بهت زنگ می زنم جمله اش که خواندم تماس گرفت گوشی برداشتم: _زیادی کنجکاوی کردم؟ _نه راحت باش هر چی دلت می خواد بپرس به تاج تخت تکیه دادم: _دختره همکارته؟یعنی خانم دکتره؟ _نه نیست _تو خیابون که باهاش اشنا نشدی؟ _هم اره هم نه یه مدل قاطی پاتیه _عشق خیابونی درد سره ها میگن اونی که تو خیابون باهات اشنا میشه تو خیابون هم تنهات می ذاره خیلی مواظب باش البته کیس مورد نظر تو این مدلی نیست احتمالا ،ولی خوب یه خورده محتاط باشی بد نیست _نصیحت دیگه ای نداری مادر بزرگ _از حرفم ناراحت شدی _نه ولی من بچه ی دو ساله نیستم طرفم کامل می شناسم _اوکی توجیح شدم گوشی تو دستم جا به جا کردم ادامه دادم: _یه سوال دیگه بپرسم؟ _اهوم _همین مدالیه ها _اشکال نداره ،اگه خط قرمزا رد نکنی سعی می کنم به هر چیزی که می پرسی جواب بدم پاهام تو شکمم جمع کردم: _اولین کسی که ازش خوشت اومد یادته؟ انگار دودل بودچیزی بگه یا نه ولی جواب داد: _اره اسمش هستی بود _خوب ادامه بده داره جالب میشه _چی ادامه بدم _اذیت نکن دیگه مگه نگفتی هستی هانی جونت بوده درباره اش بگو دوست دارم بدونم _این موضوع مال خیلی وقت پیشه شاید مال ده سال قبل بعدش دختره نامزد کرد منم رفتم کانادا _مجنون که نشدی سر به بیابون بذاری؟ خندید: _نه بابا _این تن بمیره راست میگی؟ _مگه دیوونه ام فکر کنم الان بچه ام داشته باشه چه جالب انگیز پس عالی جناب شکست عشقی خورده همین جوری که به حرفاش گوش می دادم پرسیدم: _خیلی طول کشید تا فراموشش کنی؟ _هستی فقط یه حس بود که مال دوران نوجونیه همین ،خودت چی تا حالا کسی دوست داشتی؟ ماجرای مجید کوتاه براش تعریف کردم حرفام کامل گوش دادبعدش پرسید: _مجید هنوز برات مهمه؟ _نه بابا خیلی وقته فراموشش کردم اصلا ماجرای من و مجید از اولش اشتباه محض بود حالا مجید وللش یه سوال دیگه (اماده ای؟)?are you ready _بپرس خانمی بدون توجه به خط قرمزی که گفته بود شیطون تر از قبل پرسیدم: _اولین کسی که بو... حرفم زود قطع کرد: _چرا سوالات همه شون این شکلیه؟ _یعنی زیاده روی کردم _ایرادی نداره _اگه خوشت نمیاد مجبور نیستی جواب بدی _نه میگم مشکلی نیست _پس این کار کردی، دکی ازت بعید بود ،اسم طرف میگی؟ یه کم ساکت بود بعد از چند دقیقه بالاخره جواب داد: _هستی با تعجب گفتم: _تو هستی بو.... بازم پرید تو حرفام: _فقط یه بار بعدش کلی از خودم بدم اومد _مگه چکار کردی که اون حس نفرت بهت دست داد _دست بردار گندم میشه ول کنی _خیلی خوب یه سوال اسونترچی بیشتر از همه ناراحتت می کنه _دروغ تنها چیزیه که نمی تونم باهاش کنار بیام خسته بودم چشمام مالیدم ادامه دادم: منم از بدقولی بدم می اد دوست دارم وقتی یه کسی قولی بهم میده پای حرفش وایسه اومیدوار بودم منظورم گرفته باشه بیاد عمارت ساکت بود چیزی نگفت انگار سوال پرسیدن گذاشته بود به عهده ی من بی صدا خمیازه کشیدم گفتم: _رنگ مورد علاقه _فکر کنم ابی چه تفاهمی عدل رفت سر وقت رنگی که من عاشقشم : _لایک ،حالا حیون که دوست داری بگو _اسب _منم جوجه اردکا رو دوس دارم وقتی بچه بودم بابام برام دوتا جوجه اردک خرید ولی این سارای زامبی سر یکی شون کند طفلی اون یکی تنها شد از تنهای دق کرد بعد اون دیگه هیچوقت جوجه اردک نخریدم چون می ترسیدم بازسارا از راه برسه کله شون بکنه یادم نیست چقدر ولی اون شب خیلی با مهیار حرف زدم تقربیا نزدیک صبح بود که دیگه خداحافظی کردیم اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی بیهوش شدم و خوابم برد ولی خواب عمیق وخوبی بود **************
  5. سرم زیر بالشت فرو کرده بودم به هق هق افتادم که صدای موبایلم ساکتم کردحوصله نداشتم ولی گوشی برداشتم صفحه اش باز کردم بهداده اسی که فرستاده بود خواندم: _بیا پی وی اینترنتم روشن کردم اما اونقدر حالم بد بودکه تصمیم گرفتم زود خداحافظی کنم برم تا دید on شدم نوشت: _سلام چطوری؟ یه استیکر ناراحت براش فرستادم اونم بلافاصله پرسید: _چته پیشو بگو کی اذیتت کرده بزنم پرپرش کنم انگشتام بی جون روی صفحه ی گوشی به حرکت در اومد: _بی خی دُکی دپرسم امشب بای نوشت: _اتفاقی افتاده؟ جواب دادم: _نه هیچی نیست مثل بچه ها فرستاد: _تو رو غران امان از دست بهداد نوشته اش باعث شدلبخند کم رنگی رو صورت پر زاشکم بشینه جواب دادم: _اره خوبم فقط یه کم پکرم یاد بدبختیام افتادم هراز گاهی اینطوری میشم یه استیکر بوس فرستاد: _این هم یه بوس برای اینکه دلت وا بشه زودی براش نوشتم: _شیطون شدی هاطناز ببینه کله ات می کنه کلی استیکر مختلف بوس فرستاد: اینام برای طناز که یه موقعه حسودیش نشه _چه عاچقانه _معلومه که بهتر شدی راستی می خواستم برای چند روز دیگه دعوتت کنم جشن سالگرد ازدواجمون تو هم بیای خوشحال میشم سرم خاروندم مونده بودم چی بنویسم: _اما صدا قشنگ نمی زاره فرستاد: _صدا قشنگ با من نوشتم: _عمو و بقیه چی؟ _اونام بامن دوست داشتم برم یه خورده این روحیه ی کوفتیم جون بگیره واسه همین تو جوابش فرستادم: _باشه پس می بینمتون فعلا اونم خداحافظی کرد رفت،چشمای خستم بستم باید بخوابم حداقل تو خواب مجبور نیستم غصه بخورم به اون همه اتفاقی که افتاده فکر کنم ************ _بهزاد صبر کن _باشه واسه بعد صداش نشون داداصلا حوصله ام نداره پشت سرش راه افتادم گفتم: _فقط یه دقیقه زیاد وقتت نمی گیرم با همون لحن قبلی ادامه داد: _گفتم بعداً _راجعبه مجیده یدفعه ترمز کرد با اون نگاه خشمگین پلنگ گونه اش برگشت سمتم: _تو چی گفتی؟ وقتی اینجوری تو چشمام زل می زد اگه از ترس سکته هم می کردم باز کم بود من نمی فهمم مگه خودش دیشب نگفت همه چی بین مون تمومه پس چرا تا حرف از مجید میشه زودی غیرتش گل می کنه اماده اس جرت بده خول جل خودمه دیگه عاشق این علاقه ی پنهونیشم که هر کاری هم بکنه و هر چقدر بزنه زیرش باز یه موقعه های تابلو می کنه توقلبش چه خبره تا دید فکرش خواندم فوری رنگ نگاهش تغییر کرد: _حرف بزن بهتره تا سر و کله ی سارا پیدا نشده فوری حرفام بزنم که زودی به خواسته ام برسم: _خوب می دونی مجید اصلا ادم محتاجی نیست اون تو شیراز مغازه ی طلا فروشی داره پدرشم از بازاریای معروف شهرمونه،خونه ماشین پول هرچی که برای یه زندگی خوب لازم هست اون داره اما می دونی چرا همه چی ول کرده اومده اینجا؟بخاطر سارا ،تا بتونه مثل قدیما دوباره سارا به دست بیاره راستش اونی که مجید بخاطرش نامزدی مون بهم زد سارا بوداونی که بخاطرش من ول کرد سارا بود سارا همون دختریه که بهت گفته بودم ولی بین خودمون بمونه اونا نمی دونن من همه چی می دونم یه موقعه حرفی در این مورد بهشون نگی کلافه و بی حوصله گفت: _داستان نگو برو سر اصل مطلب _بذار مجید اینجا بمونه اگه اینجا باشه هم به سارا میرسه هم اینکه اون از سر راهت برمی داره صبح شنیدم بهت چیا گفت عاشقتم دوست دارم برات می میرم خلاصه تو برای رسیدن به پرنسس خوشگلت باید همه ی مانع ها رو از سر راهت برداری برداشتن یه مانع به تنهایی کافی نیست منظورم که می فهمی ایشالله عصبی دندوناش روی هم فشار داد ولی انگار ته ته اش حرفام قبول داشت: _خیلی خوب می تونه بمونه بهش بگو ماشین اماده کنه میرم بیرون یه لبخند ساده تحویل بهزاد دادم رفتم سروقت مجید، رنگ پریده و نگران اومد طرفم: _چی شد گندم باهاش حرف زدی؟ _اهوم _شیری یا روباه؟ کتش تو دستش با استرس فشار می داد اخه برمجه این سارای نسناس چی داره که اینطوری هلاکشی دلم نیومد بیشتر از این معطلش کنم تو نگرانی نگه اش دارم واسه همین با یه لبخند پیروز مندانه گفتم: _خوب معلومه شیر شیر راضیش کردم بمونی _دمت گرم خیلی خانمی _خیلی خوب برو به کارت برس تا پشیمون نشده فوری کتش تن اش کردرفت ایول به خودم با یه تیردوتا نشون زدم یک اینکه حالا بهزاد می دونه سارا دوست دختر مجیده پس احتمال فکر کردنش به سارا به منفی هزار میرسه دو مجید به کارش تو عمارت ادامه میده اینطوری دست و بال سارا بسته اس نمی تونه هیچ جوری به بهزاد برسه وبدون اینکه بفهمه انتقام گذشته رو ازش گرفتم تا اون باشه دفعه ی دیگه با گرگ بیابون طرف نشه از این جور چیزا،اره دیگه به من میگن گندم نه برگ چقندر جونم،هر کی پا رو دمم بذاره بدجوری جوابش میدم طوری که تا عمر داره فراموشش نشه، خیلی خوب دیگه ژست گرفتن کافیه بهتر برم سروقت کارای ناتموم عمارت *************
  6. یکی از پیراهن های بهزاد تنم کردم تو تخت دراز کشیدم امشب برنگشت عمارت لابد الان پیش اون مار خوش خط و خاله داره .......فکر بی سانسوری که اومد تو ذهنم فوری انداختم بیرون خواستم بهش اس بدم ولی تا انگشتام روی صفحه ی لمسش به حرکت دراومد فوری پشیمون شدم به جاش یه اهنگ paly کردم موبایلم گذاشتم کنار ،همون لحظه در اتاق باز شدخودش بوداز دیدنش تعجب کرده بودم دلخور گفتم: _به به حضرت اقا راه گم کردی از این ورا اومد بالای سرم با خاموش کردن اهنگ موبایلم گفت: _چرند نگو عصاب ندارم همیشه ی خدا همینطوره وحشی قاطی پاتی ،حالاچی شده که این وقت شب ازاون پرنسس خوشگلش دل کنده اومد مثل بلا سر من نازل بشه فقط خدا می دونه ابروهام تو هم گره خورده بود: _چرا برگشتی؟ _خونمه نیام ؟ مثل پلنگ زخمی نگات می کرد واقعانم پلنگ بود جسور و خشن بی رحم یه خورده از این حالت نگاهش می ترسیدم: _باشه اونجوری ادم نگاه نکن زهرم رفت _خوب گوشات وا کن ببین چی میگم دو کلمه حرف باهات دارم بعدش از اب غوره دادو بیداد عرعر خبری نباشه فهمیدی یا نه؟ عجب ادبیات سخیفی خوبه منم بهت بگم بنال سعی کردم خودم کنترول کنم جواب دادم: _باشه بگو می شنوم خیلی رک و جدی گفت: _وقتت بیخود کنار من هدر نکن من آدمی نیستم بخوام پات وایسم از فردام نمی خوام یه کلمه در مورد این رابطه ی مزخرفی که تو شروعش کردی بشنوم پس یه کلام تمومش می کنی همین بغض کرده بودم با حالت داغونی فقط گوش می دادم دستش گرفت زیر چونه ام پرسید: _شنیدی چی گفتم یه قطره اشک بی اختیار از چشمام افتاد دوید روی انگشتای بهزاد،گفت گریه نکن اما دست خودم نبود خودش سر می خورد می اومد روی گونه ام: _با توام نکنه کری؟ لبام واضح می لرزید : _فهمیدم یه سیگار روشن کرد رفت سمت پنجره دستم دور پاهام حلقه کرده بودم بعد از یه سکوت مرگ آور که فقط صدای فین فینای من می شکستش گفتم: _هیچوقت قلبت واسه من جا نذاشت هیچوقت دوستم نذاشتی تو که من نمی خواستی چرا من کشیدی تو این بازی چرا با قلب و روحم بازی کردی چرا احساس آدما برات مهم نیست... بیشعور نذاشت ادامه بدم عصبی دود سیگارش بیرون داد: _بس کن گندم چون اگه دهنم باز کنم دلت بدجوری می شکنه _ولی این حق من نیست ابلهه روانی سرم غرید: _نه تو مهمی نه حقت مهم اونی که من می خوام دیگه نتونستم تحمل بیارم گستاخ مقابلش وایسادم: _یه دقیقه دیگه تو اتاق بمونی مزخرفاتی که میگی ادامه بدی بدجوری رسوات می کنم اونوقت می خوام ببینم چه جوری می خوای پرنسس ات به دست بیاری موهام از پشت گرفت محکم کشید عقب: _زبان دراوردی کوچلو جرات داری جیک بزن ببین چه جوری مثل سگ پشیمونت می کنم صدام گرفته بود بالا نمی اومد : _باشه ،باشه فقط ولم کن داری موهام می کنی بدون اینکه چیزی بگه ولم کرد در حالی که از اتاق بیرون می رفت در محکم پشت سرش بست
  7. تو فکر دیشب بودم که یه دختره عین جن جلو روم ظاهر شد وا بسم الله این دیگه کیه از کجا پیداش شد نکنه واقعا جنه،زیر لبم یه بسم الله گفتم نه بابا غیب نشد ادمیزاده از سینی دستش معلومه خدمتکار جدیده انگار بهزاد خان خدمه ی جدید استخدام کرده نکنه این دختره بخواد جای من بگیره فردا از کار بی کار بشم ای تف تو روت بالاخره اونقدر رو مخ طرف بودی که داره برات جایگزین میاره فوری از پله ها پایین رفتم ببینم طرف کیه که بین راه مجید دیدم دو سه پله از من جلوتر بود خودم بهش رسوندم: _هی مجید ،مجید با توام وایسا به سمتم که برگشت دیشب پرید تو ذهنم ولی چشمم روی اون اتفاق بستم با ابرو به دختره اشاره کردم: _می دونی کیه؟ شونه هاش بالا انداخت با من از پله ها پایین اومد: _نه زیاد اسمش دریاس زری خانوم می گفت قبلا مستخدم عمارت بوده چندی سال رفته پیش ماهرخ خانم الان هم برگشته انگار خونه به مستخدم های بیشتری احتیاج داره واسه همین ازش خواستن بیاد خیالم راحت شد که نمی خواد جای من بگیره ادامه دادم: _پس این قبلا هم اینجا بوده دیگه درباره اش چی می دونی _دیگه هیچی سارا ندیدی؟ این دختره احتمالاخبرای زیادی ازخونه ماهرخ خانم داره اگه باهاش دوست بشم می تونم به همه ی اون خبرا دست پیدا کنم با صدای مجید که دوباره سوالش پرسید به خو دم اومدم: _حواست کجاست خوابت برده؟ _ها چیه مجید؟ _سارا کجاست تو ندیدیش؟ زیر گِل من چه می دونم: _چند دقیقه پیش تو سالن بود چطور ندیدیش مسیرش به سمت پله ها عوض کرد : _من یه سر برم پیش اش بیام باید یه چیزی حتما بهش بگم اخ مجید اگه زور داشتم طوری می زدمت که با فرشای سالن یکی بشی اصلامی زدم می ترکوندمت تیکه تیکه ات می کردم می انداختمت جلوی گرگای بیابون راستش بخوای تو از اولش هم بد سلیقه بودی که اون سارای نکبت بدقواره بی ریخت ترجیح دادی به من ،بهتره دیگه این بحث تمومش کنم اصلا مجید بیخیال برم به کارام برسم تا داد زن عمو درنیومده اما قبلش باید یه زنگ به مهیار بزنم دیشب شمارش از بهداد گرفتم شاید باید از اولش می رفتم سراغ بهداد اینطوری این اوضاع پیش نمی اومد همه چی بهتر بود ولی هر اتفاقی یه حکمتی داره حتما لازم بوده بیشتر از این بی خبر نمونم موبایلم از تو جیبم بیرون آوردم شماره ی مهیار گرفتم صدای چندتا بوق تو گوشم پیچیدگوشی از اون طرف خط برداشته شد: _بله؟ صداش سرحال بود نشون می داد خواب نبوده لبخند به لب گفتم: _سلام بر پسر عموی سحرخیز فوری شناخت: _توای گندم؟ _یس _شماره ی من از کی گرفتی؟ شیطون خندیدم: _تو فکر کن از کلاغا یه نگاه به آشپزخونه انداختم هیچکی حواسش به من نبود ادامه دادم: _می خواستم دیشب بهت زنگ بزنم انگار داشت رانندگی می کرد صدای موسیقی سنتی که داشت گوش می داد می تونستم بشنوم ولی یدفعه کم اش کرد نگران پرسید: _چیزی شده؟ شروع کردم به راه رفتن : _نه راجعبه اون گوی موزیکاله _اهان اون میگی اون مال توه واسه تو خریده بودمش گفتم شاید از این جور چیزا دوست داشته باشی اینجا رو باید می گفتم اونوقت به چه مناسبت ولی ندید بدیدم بودم کاریمم نمی شد کرد ذوق زده گفتم: _راست میگی ؟وای تو واقعا معرکه ای پسر ،خیلی وقته که کسی بهم کادو نداده _خوشحالم که خوشت اومده _خوشم اومده ؟عاشقش شدم بی نظیره راستی شکلاتام مال منه؟ _اره هرچی تو اون پاکت بود مال توه _اخیش خیالم راحت شد مرسیدم،راستی الان کجای نمی آی عمارت ببینمت _تو راه بیمارستانم فکر نکنم امروز فرصت داشته باشم بیام اونجا _باشه پس مزاحمت نمیشم روز خوبی داشته باشی دُکی _ممنون تو هم همینطور دختر بازداری مخ کی می خوری زود باش بیا سروقت کارت با صدای زن عمو فوری تماس قطع کردم: _باشه زری جون اومدم دهنم به حرف بود داشتم می رفتم اشپزخونه که حرفای دریا شنیدم: _وا مگه نمی دونستی خاله زری گلبرگ خانم و بهزاد خان خیلی وقته اشتی کردن روز تولد ارباب قراره عقد کنن چقدر این روزا داره بهم شک وارد میشه کاش می تونستم دسته ی جارو رو فرو کنم تو حلق این دختره ی بد خبر تا خفه بشه ادامه نده خدا جون چه خبرته این روزا چرا گازش گرفتی اینقدر ناراحتم می کنی غم باد گرفتم بس که غصه خوردم ریختم تو خودم یه کم به فکر منم باش یهو دیدی طاقتم تموم شد کار دست خودم دادم اونوقت دلت برام می سوزه به خودت میگی چرا ازش غافل شدم ولی اون روز دل سوزی به درد من نمی خوره چون من تخت تو گورم گرفتم خوابیدم اینا خط و نشون نیست ها اینا رو گفتم هوام داشته باشی راستی من دیگه باید برم سالن تی بکشم تو هم حرفام یادت نره بهشون فکرکن باریک الله سطل و تی به دست از پله ها بالا رفتم اخ جون دعوا باز این سارا و مجید کله پوک افتادن به جون هم دارن همدیگه رو جر میدن تی گذاشتم یه گوشه پشت یکی از ستون های سالن قایم شدم فقط گوش می دادم: _مجید جرات داری یه بار دیگه سرم داد بکش اونوقت می بینی چکار می کنم _بذار روشنت کنم دختر جون از این عمارت که سهله از این دنیام برم دست بردار تو یکی نیستم _گُه نخور عوضی مال این حرفا نیستی _تو یا سهم منی یا مال گور فکر این مرتیکه بهزاد از سرت بیرون کن تو فقط مال منی _شتر در خواب بیند پنبه دانه به به واقعا به به چه روزخوبی چه خبرای فوق العاده ای دارم می شنوم گلبرگ کم بود این هم بهش اضافه شد اخه دختره ی ایکبیری تو رو کجای دلم بزارم دیگه داشت گندش در می اومد اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفته بودن تا عمو و بقیه دو هزاری شون نیفتاده عنتر جون شون چه غلطی کرده یکی باید این دوتا رو از هم سوا کنه شیطون میگه نرم جلو باباش بفهمه همچین از چرخ گوشت ردش کنه که مادر بگرید اما چکار کنم دلم رضا نداد پا پیش گذاشتم : _چه مرگتونه اول صبحی افتادید به جون هم صداتون تا هفتا کوچه اون ورتر می ره سارا بدجوری اخم کرده بود البته یه کمم رنگش پریده ولی رو که رو نیست سنگ پای قزوین جلوش لنگ می اندازه با عصبانیت گفت: _از این خر مغز بپرس اول صبحی ریده به عصابم مجید کنترولش از دست داد نزدیک بود بهش حمله کنه ولی من مانعش شدم: _چه خبرته آروم بگیر می خوای شر به پا کنی سارا فرستادم اشپزخونه روبه روی مجید وایسادم: _چه تونه چرا دعوا می کنید؟ کلافه با خودش حرف می زد: _اخرش کاری می کنه بزنم ناقص اش کنم ادم بیشعور بعدش نگام کرد با همون لحن قبلی ادامه داد: _رفته پیش این مرتیکه بهزاد سوسه اومده اون هم دیگه نمی خواد من اینجا کار کنم بهترین موقعیت بود مچش می گرفتم می گفتم خوب نخواد تو که لنگ پول اینجا نیستی برو سروقت زندگی قبلی ات ولی به دو دلیل نگفتم یک اینکه من خودم دیشب به بهزاد گفتم مجید نامزد سابقمه لابد موتورش به این خاطر داغ کرده عذر مجید خواسته دوم اینکه موندن مجید اینجا به نفعه منه چون جلوی سارا مثل یه سد می گیره نمی زاره گربه دستش به گوشت برسه پس هر جور شده نباید بذارم مجید از اینجا بره واسه همین ارومش کردم: _نگران نباش من با ارباب حرف می زنم _جدی؟ _اره چرا که نه باشنیدن حرفم کمی خیالش راحت شدگفت: _خیلی گلی _دیگه زود پسر خاله نشو تا ببینیم چی پیش می اد
  8. با پشت استینم اشک های که از دو طرف چشمام به لابه لای موهام دویده بود پاک کردم از جام پاشدم پاکت کادوی بهزاد روی میز کنار تخت برام چراغ سبز می داد هنوز نمی دونستم مهیار براش چی خریده دسته ی پاکت گرفتم ناراحت پرتش کردم یه گوشه همراه کادو دو تا چیز دیگه هم از جعبه بیرون زد خودم مجبور کردم به همه چی بی اعتنا باشم ولی تموم صبرم همون دو دقیقه بود رفتم سمتش روی زمین نشستم به به چه ساعتی چه سلیقه ای باریک الله واقعا اما صبر کن صبر کن داری یه ریز واسه خودت چی میگی پولی هم که بابتش داده شیک و قشنگه حالا می خوای این همه پول از کجا بیاری،جناب پسر عمو با خودش چی فکرکرده که من بانکم می تونم این مبلغ بهش پس بدم با پول این ساعت میشه یه محله رو سیر کرد دور از جون مثل خر تو گل گیر کرده بودم اخه خنگ خدا چرا با مردی می ری خرید که یه جا این همه پول خرج می کنه اون هم واسه کی واسه دختری که فقط عکسش دیده اصلا هم عین خیالش نیست اون پول چقدر زیاده، خوب اون چه می دونه نداری یعنی چی ؟چه می دونه محتاج بودن یعنی چی؟چه می دونه فقر یعنی چی؟اما تو که می دونی چرا این کار کردی موندم بهت چی بگم بی عقلی دیگه بی عقل و گرنه همچین اشتباهی نمی کردی از سرزنش کردنم دست برداشتم خودم به خودم دلداری دادم: _خیلی خوب دیگه من از کجا باید می دونستم میره از گرونترین نقطعه ی دنیا خرید می کنه چاره چیه کاریه که شده نمی تونم بگم پس اش بده حالا بعدا باهاش حرف می زنم ببینم قبول می کنه مبلغ ساعت قسط بندی کنه یا نه ساعت کنار گذاشتم بقیه ی چیزای تو پاکت نگاه کردم یه بسته از اون شکلاتای مامانی با یه گوی موزیکال گوی کوک کردم یه اهنگ غمگین وملایم شروع کرد به پخش شدن همون طور که دونه دونه شکلاتا رو تو دهنم می ذاشتم گوی نگاه کردم یه باغ که توش بارون می اومد و منظره ی قشنگی داشت مثل بچه ها باهاش سرگرم شده بودم لبخندای ساده ای می اومد رو لبم : _پس تو باغ بارون زده ای آره؟تو مال کی هستی چقدر خوشگلی عاشقتم سرگرم گوی بودم که یدفعه به خودم اومدم دیدم همه ی شکلاتا رو خوردم ای وای من ،حتما مهیار این برای یه کس بخصوص خریده یادش رفته برداره حالا چکار کنم همه رو که خوردم رفت نمی تونم که تفش کنم لااقل پاشو گوی بذار سرجاش تا یه گند دیگه ای بالا نیاوردی بهتره یه زنگ به مهیار بزنم ببینم جریان چیه اره همین کار می کنم الان دو دقیقه ای باهاش تماس می گیرم اما صبر کن کجا با این عجله من که شمارش ندارم پس فکر کن فکر کن ببین چکار می تونی بکنی؟ دم در اتاق سارا ایستاده بودم خواستم در بزنم که از اون تو صدای مجید شنیدم: _تو چرا نمی خوای بشنوی ها سارا؟چرا؟ _از جونم چی می خوای مجید ولم کن دیگه _من بخاطر تو اومدم اینجا بخاطر تو گندم ول کردم بخاطر تو ازدواجم با نسترن بهم زدم اما نمی دونم تو چرا اینقدر عوض شدی _بسه مجید بسه داری دیونه ام می کنی،غلط کردم ،غلط کردم می فهمی یعنی چی نزدیک بود پس بیفتم یعنی سارا با مجیدبوده این امکان نداره غیر ممکنه در داشت باز می شد فوری تو اتاق بغلی پنهون شدم اونا همچنان داشتن جرو بحث می کردن: _مجید دنبال من نیا دیگه هم پیگیر این قضیه نشو دلم نمی خواد کسی از این قضیه بوی ببره _سارا من تو راحت به دست نیاوردم راحت از دستت بدم می دونی چقدر گذشت می دونی چقدر گشتم تا پیدات کنم با من بیا گلم ،با من بیا بذارهمه چی از نو شروع کنیم از کنار در بیرون نگاه کردم مجید صورتش به صورت سارا نزدیک کرد فکر کردم سارا مانعش نمیشه ولی بدجوری اون از خودش روند: _بار اخرت باشه اینقدر به من نزدیک میشی من یه اشتباه کردم دیگه ام نمی تونم ادامه بدم از زندگیم بکش بیرون ایول سارا خوب حالش گرفتی باریک الله خوشم اومد دلم می خواست این بگم ولی نم اشک تو چشمام نشست چرا داشتم گریه میکردم چرا گونه هام خیسه چرا چشمام می باره شاید نباید واقعیت می فهمیدم شاید نباید می فهمیدم بین اون و سارا چی گذشته چرا من هیچوقت بهشون شک نکردم چرا تموم غصه هام به سارا گفتم چرا درد دلام به اون گفتم دستم جلوی دهنم گرفتم تا کسی صدای گریه هام نشنوه این اشکا نه بخاطر ساراس نه به خاطر اون مجید لعنتیه نه بخاطر کارشون فقط به خاطر خودمه به خاطر قلب ساده ام که خیلی راحت هر کسی باور می کنه اصلا چرا باید من و سارا هردومون از یه نفر خوشمون می اومد کاش می شد گذشته ها رو پاک کرد
  9. با هم ازکافی شاپ بیرون اومدیم خواستم خداحافظی کنم که به پله ها اشاره کرد: _بیا از پله ها بریم من می رسونمت مسیرمون یکیه تعارف اومدنیومد داره می خواست نگه از خدا خواسته سوار شدم همراهش رفتم ولی اونقدر خسته بودم که کل مسیر خوابیدم بین خواب و بیداری یه چیزی افتاد تو دهنم شیرین بود هوشیار که شدم فهمیدم شکلاته یادم اومد کجام به دنبالش صدای مهیار اومد: _تو چرا می خوابی دهنت باز می مونه مواظب باش شکلاتی که گذاشتم دهنت نپره تو گلوت _خوشمزه اس بازم از این شکلاتا داری؟ _تو داشبرده هر چقدر می خوای بردار جلوی در عمارت بودیم از تو ماشین یه نگاه به حیاط انداختم عو عو بهزاد برگشته مجیدم داشت خودروش پارک می کرد به سمت مهیار چرخیدم : _وای مهیار بهزاد اومده پوستم کنده اس من دیگه برم راستی نمیای تو؟ _الان نه کار دارم ولی بعدا حتما میام پیاده شدم در حالی که درماشین می بستم گفتم: _پس یادت نره قول دادی صبر کردم تا بره ازش قول گرفتم با یه بوق خداحافظی کرد دور شد زود لباسم عوض کردم رفتم آشپزخونه خدا رو شکر تنهام فعلا از غرغرای زن عمو خبری نیست اما دیر شده بود باید برم دست به کار بشم به بهداد گفته بودم براش ژرشک پلو درست کنم یه موقعه بیاد و به قولم عمل نکرده باشم خیلی بد میشه داشتم گوشتا رو با حوصله تفت می دادم که مجید اومد اشپزخونه بدون اینکه نگاهش کنم خودم به درست کردن غذا مشغول کردم قوری روی سماور برداشت پرسید: _چای می خوری؟ جوابش ندادم فقط با اخم بهش نشون دادم ازم دور باشه دوتا استکان برداشت برای هردومون چای ریخت گفت: _کل روز بیرون بودی حتما خیلی خسته ای تازه دمه خودم درست کردم استکانا رو گذاشت روی میز منتظر نگام کرد منم بهش محل ندادم بی اهمیتش کردم ولی از رو نمی رفت : _گندم بیا دو دقیقه بشین می خوام باهات حرف بزنم اخمام غلیظ تر شد : _چکار داری؟ _تو بشین میگم _من با تو حرفی ندارم پا شد اومد سمتم: _ولی من دارم زیر قابلمه رو کم کردم کلافه گفتم: _تو قبلا حرفات زدی چیزی برای گفتن نمونده من هنوز رو حرفمم صد دفعه دیگه ام به سمت عقب برگردم همون اتفاقی بین مون می افته که قبلا بوده من گذشته ها رو فراموش کردم تو هم تموم اون خاطرات بنداز دور یه پوزخند مسخره تحویلش دادم: _منتظر بودم تو بگی لحنم تلخ تر شد با کنایه ادامه دادم : _راستی اون عشق رویایت به کجا رسید همون دختر میگم که بخاطرش تب و لرز می کردی همونی که بخاطرش ولم کردی دوست دختر عزیزت کو پس ؟اها یه چیزدیگه شنیدم ازدواج کردی همون دختره اس همون که می خواستیش ؟خوب کو پس ؟چرا تنهایی ؟ولت کرده؟اخی معلومه که ولت می کنه اخه تو ادم نیستی یه بی شرفی که فقط بلده با احساسات بقیه بازی کنه اما این مطمئن باش مجید تا وقتی اه من پشت سرته از زندگیت خیر نمی بینی بهش حسابی برخورد ولی لحنش هنوزم آروم بود: _من واسه این حرفا نیومدم فقط می خواستم بهت بگم از بودنم اینجا نترس من برات درد سر نمیشم _تو کی هستی بخوای واسه من دردسر شی ها؟کی هستی عوضی عقب مونده برعکس من که خون خون ام می خورد تن صداش اصلا بالا نمی اومد : _باشه داد نکش صدات بیار پایین به حرفش گوش ندادم با توپ پر بهش حمله کردم: _مجید همین فردا از اینجا می ری دیگه ام برنمی گردی صبح که پا شدم نمی خوام چشمم به چشمت بیفته حالیت شد یا نه؟ این گفتم خواستم برم که بازوم گرفت : _وایسا کجا؟ _ولم کن وگرنه جیغ می زنم یه لحظه صداش مثل من بالا رفت : _مگه با تو نیستم بتمرگ سرجات همون لحظه عمو اومد تو سالن مجید خان هم تا عمو حواسش نبود فوری دستم ول کرد خوش شانسی اورده بودم اینطوری بالاخره تونستم ازش فرار کنم خسته و کلافه از پله ها بالا رفتم احتیاج داشتم یه خورده دراز بکشم ذهنم از این اتفاقا خالی کنم زیر لب مجید نفرینش می کردم که یهو دستی من کشید داخل اتاق بهزاد،با چشمای وحشت زده نگاش کردم: _زده به سرت هیچ معلوم هست چکار می کنی بهزاد؟ نذاشت حرفم تموم بشه یه گوله اتیش بود شونه هام گرفت من چسپوند به دیوار: _با من بازی نکن گندم بد می بینی هنوز بخاطر رفتار دیشبش از دستش دلخور بودن معترض پرسیدم: _باز چه مرگته؟ رگ کنار گردنش از شدت عصبانیت برجسته شده بود می زد: _دیونه ام نکن من قاطی کنم همین جا می کشمت چشمم به تاتوی انگلیسی اسم گلبرگ رو مچش افتاد مال خیلی وقت پیشه اما مثل خار تو چشم فرو می رفت ویادم می اورد چه خبره اونقدر بهم ریخته بودم که تا تجربه اش نکنی نمی فهمی چی میگم از پشت اشک نگاهش کردم : _من که می دونم دردت چیه و چرا رفتارت عوض شده دنبال بهونه ای من از سرت وا کنی ولی من بدون تو دق می کنم با من این کار نکن از کنار شقیقه اش عرق می چکید به والله خون به مغزش نمی رسید صورتش به اندازه ی یه بنده انگشت با صورتم فاصله داشت نفسای عصبی و داغش روی پوستم حس کردم لحن تندش بدجوری قلبم می لرزوند: _که من دنبال بهونه ام ها کافیه یه کلمه دیگه بگی زبونت از حلقومت میکشم بیرون اون مرتیکه کی بود باهاش برگشتی دیشب کدوم گوری بودی با این رانندهه عماد چه سر و سری داری که نیومده از راه بهت دست می زنه کرم نریز گندم وگرنه از زندگی ساقطتت می کنم دهنم از طعم اشکام شور شده بود : _داری هزیون میگی روانی من کار اشتباهی ازم سرنزده الان با مهیار برگشتم تو خیابون دیدمش دیشب با بهداد رفتم بیرون چون حوصله اش سر رفته بود چون اومده بود پیش توولی تو رفتی با خاطرات عشقت سرگرم شدی با رانندتم دعوام شد چون دوست ندارم با نامزد سابقم یه جا زیر یه سقف باشیم عماد همون مجیده که بهت گفته بودم حالا که همه چی فهمیدی دیگه ولم کن دستش روی شونه هام شل شدو گیج نگام می کرد دلم داشت می ترکید تو عمق چشماش پشیمونی موج می زد اما بهش اجازه ندادم حرفی بزنه بی معطلی از اتاقش اومدم بیرون
  10. هزار الله اکبرش باشه وقتی کنارم راه می رفت بلندی قدش باعث می شد فکر کنم قد و قواره ی خودم آب رفته کوچیک شدم برای اینکه چشش نزده باشم همون لحظه ورد معروف زن عمو با خودم تکرار کردم یواشکی فوت کردم تو صورتش اما متوجه شد خندید: _چکار می کنی ورد می خوانی؟ _دیگه در امانی،راستی مهیار برای بهزاد چی بخرم به نظرت؟ داشت من می برد سمت آسانسور یدفعه سرجام میخکوب شدم یا عبر الفضل: _وای نه _چی شد وایسادی؟ چند سال پیش یه بار تو آسانسور گیر کردم خیلی وحشتناک بود هر وقت یادش می افتم تموم جونم می لرزه از اون روز به بعد دیگه هیچوقت هیچ جا این کار نکردم حتی تو عمارتم به جای آسانسور همیشه از پله ها استفاده می کردم: _مهیار میشه از پله ها بریم ؟ _پله چرا؟آسانسور که راحتره می دونی چند طبقه باید بالا بریم خسته میشی خجالت می کشیدم بگم می ترسم خدا این فوبیا رو نصیب گرگ بیابونم نکنه بد دردیه،پام می لرزید سخت می تونستم راه برم انگار به پاهام یه وزنه ی صد کیلویی بستن یه چندتا نفس عمیق کشیدم تو دلم با خودم مدام تکرار می کردم: آروم گندم آروم طوری نمیشه در آسانسور که باز شد مثل یه اعدامی بودم که وقت دار زدنش رسیده دو سه بار مکث کردم بالاخره نگاه منتظر مهیار باعث شد با تعدادی زن و مرد برم داخل یکی دکمه رو زد این بار در بسته شد اون لحظه وحشتناک دو سال پیش مثل فیلم از جلوی چشمام گذاشت جیغای که کشیده بودم هنوز تو گوشم بود به زحمت آب دهنم قورت دادم دستام عرق کرده بود نفسام خشک خشک بود: _وا......وای... حات تهوع داشتم نمی تونستم صحبت کنم دنیا دور سرم می چرخید پیراهن مهیارچنگ زدم : _دا...رم....خ....خ...خفه ....می....شم _گندم چت شد یهو حالت خوبه؟ سرم گیج می رفت رنگم مثل گچ دیوار سفید شده بود نفس کم می آوردم: _ک...کمکم کن یه دختر سانتی مانتال با حالت مسخره ای نگام می کرد حتما پیش خودش میگه چه اسکولی ولی برام مهم نبود اون که نمی دونه من چه مرگمه سرم چسپوندم به بازوی مهیار که نیفتم: _حالم خیلی بده فشارم افتاده الانه که غش کنم _نترس چیزی نیست من پیشتم بهم تکیه کن نزدیک بود نفسای اخر بکشم به لقاح الله بپیوندم که درآسانسور باز شد مهیار زیر بازوم گرفته بود یهو نیفتم چشمام بسته بودم که من یه جانشوند: _خیلی خوب تموم شد بیا این بخور بهتر میشی تو کافی شاپ نشسته بودیم برای هردوتامون اب میوه سفارش داده بود پرسید: _الان بهتری؟ دستم از روی پیشونیم برداشتم: _برات درد سر شدم معذرت می خوام _دیگه این حرف نزن اگه بهم می گفتی جریان چیه از پله ها می رفتیم یه کم از اب میوه ی جلوی دستم خوردم : _دلم نمی خواست پیش خودت بگی چه بزدلی _ای بابا به چه چیزای فکر می کنی این گفت از جاش بلند شد وقتی دیدم داره می ره فوری پرسیدم: _کجا پسر عمو می خوای من با این حال بد ول کنی بری؟ _نه جونم تو حالت خوب نیست می رم به جات هدیه ی بهزاد بگیرم بیام کارتم دراوردم گرفتم سمتش: _خیلی خوب پس بیا این کارتم رمزشم.... حرفم قطع کرد: _بذار جیبت خجالت بکش _اما اینطوری نمیشه تا پولش نگیری کادو قبول نمی کنم قانع نمی شد که: _فعلا کارتت پیش ات بمونه بعدا حساب می کنیم یه نیم ساعت گذشت تا اینکه بالاخره برگشت: _زیاد معطل شدی خانمی؟ _نه ولی تو امروز حسابی به زحمت افتادی _این چه حرفیه تا باشه از این زحمتا _ممنونم واقعا _بذارند تا صبح هی یه ریز می خوای تشکر کنی ها ،موافقی با هم یه قهوه یخوریم؟ _بدم نمیاد سارا که اس فرستاد تازه حواسم اومد سرجاش شب شده و من هنوزبرنگشتم موبایلم گذاشتم تو جیب پالتوم پا شدم: _خیلی دیرم شده صدای همه تو عمارت در اومده باید برگردم خوشحال شدم امروز دیدمت امیدوارم بازم همدیگه ببینیم
  11. توی ماشین همه اش موسیقی سنتی پخش می شد مهیارم بعضیاشون با خودش زمزمه می کرد دیگه داشت حوصله ام سر می رفت از اهنگ دل به دل شجریان خوشم اومد ناچارا دوباره اهنگ paly کردم که سردرد نگیرم: _همیشه اهنگ سنتی گوش میدی؟ _آره چطور مگه؟ نمی پرسیدمم تابلو بود همه شون از حفظه نگام گرفتم سمتش ادامه دادم: _اخه اصلا بهت نمیاد هر کی ندونه فکر می کنه جی زی پیت بول از این جور چیزا گوش میدی _همه اولش در موردم این اشتباه می کنن _شاید به این خاطر باشه که کانادا زندگی کردی _نمیشه تو غربت زندگی کرد و اهنگ سنتی گوش داد ؟ _آره خوب حق با تو چند وقته برگشتی؟ _تقریبا یه سال _خوب چرا تو این مدت یه بارم نیومدی عمارت ؟ _بخاطر یه سری مسائل میشه بحث عوض کنی؟ گرفتم منظورش چیه گلبرگ و اون جریانا دیگه ،واسه همین حرفش گوش دادم این بار پرسیدم: _متولد چه ماهی هستی پسر عمو؟ _لبخند زد: _پسر عمو؟ _چون پسر عموی اربابی خوشم اومد اینطوری صدات بزنم سوالم جواب میدی _اردیبهشت رفتار دوستانه اش باعث شد یخ ام آب بشه چشمام خندید با هیجان دستم گرفتم سمتش: _بزن قدش راحت های فایو داد گفت: _جالبه پس تو هم اردیبهشتی هستی _اهوم ،چند اردیبهشت اونوقت؟ _پانزده اردیبهشت با شادی بیشتری جیغ زدم: _لایک من و تو توی یه روز به دنیا اومدیم باورت میشه طفلی من چه ذوقی کرده بودم انگار مدال المپیک بهم داده بودن همینجوری با شوق ازش سوال می پرسیدم: _تو بزرگتری یا بهزاد؟ _بهزاد _بهدادم از تو بزرگتره؟ _نه بابا فاصله ی سنی من و بهزاد فقط یه ساله با تعجب گفتم : _دروغ نگو تو رو خدا؟ _دروغم چیه اخه؟ _پس خیلی بی بی فیسی بیشتر از بیست چهار بیست و پنج بهت نمی خوره خیلی هم شبیه بهدادی هر کی ندونه فکر می کنه دادشید بین راه ماهرخ خانم مامانش زنگ زد از حرفاش معلوم بود به زور می خواد پسر بیچاره رو زنش بده اون هم خیلی زود سرهم حرفاش آورد خداحافظی کرد منم که فضولیم گل کرده بود نتونستم جلوی خودم بگیرم پرسیدم: _مامانت بود؟ _اره _ازت می خواد ازدواج کنی؟ فقط سرش تکون داد منم تو جوابش گفتم: _خوب چرا ازدواج نمی کنی عذب موندی که چی بشه؟ مثل ادم بزرگا شروع کردم به نصیحتش بگو اخه یه بچه ی 18 ساله رو چه به نصیحت یه مرد سی ساله البته سی و اندی شما اون اندیش نادیده بگیرید همین جوری می گفتم می گفتم حواسمم نبود چقدر دارم پرحرفی می کنم اصلانم به روی مبارکم نمی آوردم شاید طرف خوشش نیاد یا به قول مامان فکر بد کنه دِ اگه دوست داشت به صحبتای مامانش گوش می داد تو چرا کاسه ی داغتر از آش شدی: _میگم ها پسر عمو دیگه وقتشه تا موهات سفید نشده یکی برات آستینا رو بالا بزنه کافیه لب تر کنی دختر برات سراغ دارم هلو دسته گل ماه یه عروس بهت معرفی کنم نامبر وان یه موقعه نری از اون دخترای خارجی مارجی بگیری اونا اصلا زن زندگی نیستن لابد اونجا دوست دختر داشتی می دونی دیگه چه مصیبتین بین حرفام خندید: _چشم مامان بزرگ هر وقت قصد ازدواج داشتم حتما خبرت می کنم _داری مسخره می کنی واقعا که _خیلی خوب شوخی کردم زود قهر نکن _به یه شرط _چه شرطی؟ یه خورده فکر کردم بگم بستنی بخره؟نه ولش کن هوا سرده کی تو این هوا بستنی می خوره: _امممم به این شرط که یه روز شام بیای عمارت فکر کردم بخاطر جریان گلبرگ قبول نکنه ولی دعوتم رد نکرد جواب داد: _باشه قبول حالا آشتی شدیم مثل بچگی هام که می خواستم از یه نفر قول مردونه بگیرم انگشت شستم بردم سمتش پرسیدم: _قول میدی؟ با لبخندی انگشتش تو انگشتم حلقه کرد: _قول میدم _پس قولت یادت بمونه _حتما یه ثانیه سکوت بعدش دوباره به حرف اومدم : _تو نمی خوای برگردی کانادا ؟ _نه دیگه غربت کافیه؟ _شنیدم مثل بهزاد جراحی درسته دُکی؟ _درست شنیدی؟ _مغز؟ _نه قلب احتشاما همه باسوادن منم دوست داشتم وضع مالی مون خوب بود می تونستم ادامه تحصیل بدم و دکتر بشم ولی خوب نشد عشقم این که تو بلند گو پیجم کنن خانم دکتر رادمهر به بخش اطفال لبخندش محو نمی شد منم ادامه دادم: _من عاشق بچه هام اگه یه روز مامان بشم دوست دارم ده تا بچه داشته باشم پنج تا دختر پنج تا پسر خیلی خوب میشه مگه نه _ولی من برعکس تو اصلا بچه دوست ندارم _چرا اخه؟ دلت میاد این حرف بزنی بچه ها مثل فرشته می مونن _برای من که مثل گودزیلان جوابش فقط با یه لبخند دادم هیچی نگفتم از ظهر چیزی زیادی نخورده بودم ته دلم داشت ضعف می رفت ترسیدم جلوی مهیار به قار و قور بیفته یه کیک تو کیفم بود برداشتم نصفش گرفتم سمتش: _بیا تو هم بخور عاشق طعمش میشی خیلی خوشمزه اس _شیرینی خور نیستم بذار واسه خودت این هم انگار عادتای بهزاد داشت چیزشیرین لب نمی زدن چه بهتر اونقدر گرسنه بودم که اگه ده تا دیگه از این کیکا رو یه جا بهم می دادن همه شون با هم می خوردم آخرین لقمه کیکم قورت دادم پرسیدم: _تا یادم نرفته بپرسم غذا چی دوست داری می خوام اون روزی که میای عمارت یکی از اون غذاهای که می پزم همینی باشه که دوست داری _قورمه سبزی ابروام پرید: _جدی میگی ایول منم همینطور یه کم بیرون نگاه کردم پرسیدم: _نرسیدیم؟ _چرا اتفاقا همین جاست فقط یه دقیقه صبر کن پارک کنم پیاده میشم
  12. سارا مرتب نیشگونم می گرفت: _این عوضی اینجا چکار می کنه؟ تو می دونستی اینجاس بهم نگفتی هنوز گیج بودم حتی نمی دونستم خوابم یا بیدارفقط درد نیشگونای سارا مطمئنم می کرد همه چی واقعیه: _چه بدونم یه لحظه زبون به دهن بگیر ببینم جریان چیه؟ مجید طوری وانمود می کرد که انگار ما رو نمی شناسه خدا اخر این داستان به خیر کنه معلوم نبود چی تو سرشه که پا شده اومده اینجا حتما یه نقشه ای داره وگرنه بی عقل که نیست طلافروشی ول کنه به امان خدا بیاد راننده ی مردم بشه خوب دیگه منم برم این صدای بهداد بود که باعث شد با اون همه اضطرابی که به دلم دوید به زور یه لبخند تحویلش بدم : صبحونه نخوردی بدون صبحونه می خوای بری _خوردم پیشو یعنی همه خوردن تو دیر بیدار شدی داد زن عموتم که در اومده بهزادم شاکی کردی _ساعتم زنگ نخورد جبران می کنم ،راستی تو شب برمی گردی عمارت ؟ _نمی دونم سالگرد ازدواج من و طناز نزدیکه درگیر تدارکات جشنم اگه بتونم می آم _من چندتا فیلم گرفتم هنوز ندیدم شب بیا با هم ببینیم غذای هم که دوست داری می پزم چطوره؟ _به قول خودت معرکه اس بهزاد پشت سرش طوری در کوبند بهم که بهداد متوجه رفتارش شد با یه لبخند ساده گفت: _فکر کنم حسودیش شد بعدش یه نگاه به ساعتش انداخت ادامه داد: _اُه...اُه من دیگه واقعا باید برم تا شب خداحافظ همگی بهداد که رفت سارا من کشوند سمت خودش: _مجید اینجا چکار می کنه؟ کلافه با دست موهام بالا زدم: _نمی دونم بعد از بهم خوردن نامزدی مون این اولین باریه که می بینمش زن عمو که حرفامون شنیده بود همین طور که داشت می اومد سمتمون شروع کرد به نصیحت: _مثلا اینجا اومده برای کار خودش با اسم عماد اسم شناسنامه اش معرفی کرده و گفته آشنای عموته ارباب هنوز نمی دونه طرف مجیده ببین گندم بهت چی میگم دور ور این پسره نمی پلکی ها کاری هم به کارش نداشته باش حتی باهاش حرفم نمی زنی فهمیدی با تو هم هستم سارا تا وقتی اینجایی باید به حرفام گوش بدی ******************* همه چی خوب بود داشتیم لاو می ترکوندیم که یدفعه این وسط سرو کله ی گلبرگ پیدا شد مجیدم که دیگه هیچی قوز بالا قوز این ماجراس از صبح همه اش دارم سعی می کنم نصیحت های زن عمو یادم بمونه زیاد جلوی چشمای این مردک نباشم واسه همین اکثر کارای بیرون به عهده گرفتم خسته و کوفته تو خیابون راه می رفتم که بین اون همه شلوغی یکی صدام زد: _گندم صدا برام غریبه بود برگشتم به پشت سرم نگاه کردم اما کسی ندیدم بسم الله لابد خیالاتی شدم هیچی نیست مال کم خوابی و فکر زیاده دوباره راه افتادم که اون صدا یه بار دیگه شنیدم واقعا یکی داشت صدام می زد برگشتم بلکه این دفعه ببینمش یه مرد جوان بود که باید اون جمله ی معروفم براش به کار ببرم واو اومای گاد انگار از تو قصه ها اومده چشم و ابروی جذاب پوست روشن و قد بلند موهاشم مشکی بود حالا کی و چکاره اس خدا می دونه من که تا حالا ندیده بودمش ولی اون انگار کاملا من می شناخت پرسید: _گندم درسته؟ _شما؟ پسر دستش جلو اورد با یه لبخند دوستانه سلام داد: _مهیار،مهیار احتشام شناختی؟ نمی دونستم باید چکار کنم طرف انگشتاش تا تو حلقم جلو اورده بود باید بهش دست می دادم یا نه یه خورده معذب بودم ولی آهسته دست دادم: _داداش گلبرگ آره؟ _خوشبختم _منم همینطور _پس شما مهیاری همه ازتون تعریف می کنن تو فامیلاتون کلی طرفدار دارین می دونستین،دروغ نگفتم هر جا می رفتی حرف از این پسره بود کلی راجعبه اش به به و چه چه می کردن خدایش اینی که من دیدم تعریف کردنم داشت دستش اهسته از تو دستم جدا کرد پرسید: _جای می رید برسونمتون یکی نیست بگه به تو چه مگه فضولی به اجبار جواب دادم : دارم میرم خرید تولد بهزاد نزدیکه می خوام براش هدیه بگیرم _پس لازم شد حتما با من بیای چون من با سلیقه ی بهزاد کاملا آشنام یه جورای رفتارش مثل خودم بود عصا قورت داده و مغرور به نظر نمی رسید اصلانم تعجب نکرد بهزاد به جای ارباب با اسم کوچیک صدا کرده بودم شاید خیلی وقته من می شناسه براش تعریف کردن چه جور شخصیتی دارم شایدم چون تا دیروز کانادا زندگی کرده ارتباط با جنس مخالف براش زیاد مشکل نیست حالا اینا رو ول کن بنده خدا منتظر جوابته می ری یا نه یه لحظه تامل کردم: _مزاحم نباشم؟ _اختیار داری چه مزاحمی مراحمید سوار شو هی گندم عقلت از دست دادی چرا داری با کسی که تا حالا ندیدی نشناختی می ری هر بلای سرت بیاد حقته به اون حسی که داشت مانع ام می شد اهمیتی ندادم افکار منفی از خودم دور کردم سوار BMW مشکی رنگش شدم همینکه راه افتادیم فوری پرسیدم: _من از کجا می شناسی؟ _عکسات دیدم تعجب نکردم شاید تو لپ تاپ بهداد دیده ما با هم عکس زیاد داشتیم بهدادم که رفیق فابریک این یاروه ممکنه عکسای من اونجا دیده باشه : _اها که اینطور پس ماجرا اینه _بهداد خیلی ازت تعریف می کرد دوست داشتم یه بار ببینمت چه عجب بالاخره یکی پیدا شد دلش خواست ما رو ببینه : _ممنون بهداد به من لطف داره
  13. یه لحظه می خواستم مخالفت کنم اما به هوای بیرون احتیاج داشتم شاید اگه یه خورده باد به کله ام بخوره برام خوب باشه : _خیلی خوب پس صبر کن من برم پالتوم بیارم در عرض دو دقیقه آماده شدم همراه بهداد از سالن اومدم بیرون وقتی می خواستم سوار ماشین اش بشم بهزاد کنار پنجره ی اتاقش دیدم داشت بیرون نگاه می کرد سیگار می کشید لابد به پرنسس فکر می کنه چون وقتی دید من دارم می رم بیرون عین خیالش نبود حتی یه اس ساده نفرستاد بپرسه کجا؟منم از لجش موبایلم خاموش کردم با بهداد از عمارت بیرون رفتم ولی هر کاری کردم نتونستم به بهزاد فکر نکنم حتما الان حالش خیلی بده کاش کنارش می موندم بیرون نمی اومدم تو این فکر بودم که یدفعه یه چیزی نرم و شیرین خورده تو صورتم: _بهداد واقعا که داری چکار می کنی؟ خامه ی کیکش پرت کرده بود تو صورتم به صورت خامه ایم می خندید با خنده اش لبخند اومد رو لبم: _سمت من خامه پرت می کنی بگیر که اومد اب پرتغال جلوی دستم پاشیدم رو صورتش اما بچه پرو که کوتاه بیا نبود کل کیک با بشقابش مالید رو صورتم: _بگیر ببینم جلوی دیدم پاک کردم دستم رفت سمت فنجون قهوه اش اما ذهنم خواند طرف دیگه ی استکان گرفت گفت: _ولش کن _تو ولش کن _فنجون ،فنجون منه پس خودت آماده کن واسه یه حمله ی دیگه استکان کشیدم سمت خودم: _نه بابا فنجون برگردوند سمت خودش: _زن بابا یهو به فکرم رسید بهش کلک بزنم من تا امشب این فنجون قهوه رو نریزم رو صورتش بخصوص رو اون کت کرم رنگ خوشگل ومارکش که دلم آروم نمی گیره البته بگم ها تقصیر خودشه خودتون که دید خودش اول شروع کرد: _بهداد موبایلت صفحه اش روشن شد فکر کنم گذاشتی رو ویبره داره زنگ می خوره یه لحظه که حواسش رفت پی موبایلش استکان قهوه رو بی معطلی برداشتم پاشیدم رو کتش: _یهووووووو من بردم _هر هر هر رو اب بخندی _یه خورده جنبه ی باخت داشته باش مرد گنده ببین چه جوری ترش می کنه خلاصه بعد اون هر چی روی میز بود یا سفارش می دادیم پرت می کردیم رو سر و صورت همدیگه شاید اگه صاحب کافی شاپ دوست بهداد نبود هر دوی ما رو با اردنگی می انداخت بیرون خسته بودم ولی هنوز داشتم می خندیدم روی تاپ پارکی که داشتیم واردش می شدیم نشستم با اشتها گفتم: _چه بوی خوبی میاد بازنده نمی خواد برای برنده جایزه بگیره مثلا بره پیتزا یا کباب ترکی بخره بهداد خیلی باهوشه می دونست یه چیزیم شده اما نمی دونست منشاش کجاست همه ی این کارا رو می کرد که فقط من بخندم خدایش پسر خوبیه برعکس بهزاد اصلا اخمو و بد اخلاق نیست محاله آدم کنارش باشه احساس خوبی نداشته باشه فکر کنم طناز خیلی خوشبخته یکی مثل بهداد نصیبش شده از رو تاب بلند شدم رفتم سمت بهداد که داشت پیتزا به دست برمی گشت با لبخندی که تا اون لحظه رو صورتش حفظ شده بود گفت: _خیلی خوب پیشو این هم پیتزایی که خواسته بودی کرمم گرفته بود اذیتش کنم: _کباب ترکی بیشتر دوست دارم کاش کباب ترکی می گرفتی سس دستش با انگشت مالید رو صورتم: _غر نزن بچه دماغو همین هم زیادته با اون سسی که مالید رو صورتم رنگ بندیم تکمیل شد قیافه هامون شبیه قیافه ی یه بچه یک ساله اس که با کله رفته باشه تو بشقاب غذاش ،پیتزام خوردم از جام بلند شدم: _خیلی دیر شده ساعت یکه بهتره دیگه برگردیم عمارت لابد زن عمو تا حالا اومده دیده من نیستم حتما فردا کلی سوال جوابم می کنه مخالفتی نکرد بعد از یه مدت کوتاه راه افتادیم برعکس وقتی که سوار ماشین بهزاد می شدم مجبور بودم کلی آهنگ غمگین گوش بدم خودروی بهزاد پر ازاهنگ وترانه های شادبود که بعضیاشون آدم واقعا به رقص می آورد مجبورت می کرد همون جوری که سرجات نشستی یه تکون ریزی به خودت بدی بعد از گذشت نیم ساعت بالاخره رسیدیم بهداد صدای پخش خودروش کم کرد یه نگاه به ساختمان عمارت انداخت : _انگار همه خوابن _اهوم بی سرو صدا بریم بالا یه موقعه کسی بیدار نشه راستی بابت امشب خیلی ممنونم کلی کنارت بهم خوش گذشت یه دستمال کاغذی داد دستم گفت : _تشکر لازم نیست کاری نکردم با انگشتش به کنار گوشم اشاره کرد و گفت: _اینجا رو تمیز کن هنوز پاک نشده خامه ایه _باشه من دیگه برم تو،تو هم ماشین پارک کن بیا اگه چیزی هم لازم داشتی صدام بزن تو تاریکی سالن آهسته و پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتم که یهو یکی مچم گرفت اونقدر ترسیده بودم که نزدیک بود جیغ بکشم: _چته بهزاد چرا اینطوری میای سر وقت ادم انگاری که می خوای دزد بگیری پریز زد سالن طبقه ی بالا روشن شد فشاری که به مچم می آورد بی طاقتم کرد: _دستم ول کن اِه داری می شکنیش با اخم پررنگی نگام کرد: _کجا بودی؟ _باز که قاطی کردی چی شده فشار دستش بیشتر کرد با لحن عصبی از لای دندوناش که روی هم قفل شده بود گفت: _حرف نزن جواب من بده سعی کردم دستم آزاد کنم: _از کجا پُری داری دق دلیت سر من خالی می کنی ها ولم کن مچم خورد شد طوری با عصبانیت یه گوشه پرتم کرد که محکم خوردم به در شونه ام درد گرفت با ناله گفتم: _فکر نکن نمیدونم چه مرگته اون زنیکه ی آشغال برگشته اینطوری بهم ریختی وحشی شدی خدا لعنتش کنه فهمیدی لعنتش کنه با پشت دست زد تو دهنم لبم شکاف برداشته بود گرمای خون روی پوستم حس کردم نمی تونستم باور کنم بهزاد من زده باشه با سرزنش نگاهش کردم بدون اینکه چیزی بگم فوری رفتم تو اتاقم اون شب برعکس خیلی از شبای که با هم دعوامون می شد اصلا نیومد سراغم حتی فرداشم روی خوش بهم نشون نداد اون فقط یه دروغگو یه دروغگو عوضی که فکر می کردم من اسباب بازیم اونم باید باهام بازی کنه چشمام از گریه ی دیشب حسابی سرخ شده بود می سوخت پف داشت انگار گونی گونی نمک می ریختن داخلش باید حال و روزم می دیدی درب و داغون بودم کسل و بی حوصله لباس پوشیدم از اتاق اومدم بیرون هنوز چند قدم دورنشده بودم که صدای سارا شنیدم: _وای گندم خودتی باورم نمیشه سارا اونم اینجا مگه میشه این وقت سال تا به خودم اومدم بغلم کرد: _می دونی چند وقته ندیدمت چقدر دلم برات تنگ شده بود _خوش اومدی سارا نگفته بودی می آی _می گفتم مثلا گاو و گوسفندی می کشتی یه لبخند محو اومد روی لبم:_نه ولی حداقل منتظر می موندم از راه برسی عنتر جونم سارا با صدا خندید: _خودتی عبضی _خوب کاری کردی اومدی حسابی غافلگیر شدم سارا به لبم اشاره کرد: _لبت چی شده؟ همون لحظه بهزاد اومد تو سالن آماده بود بره بیمارستان بی اعتنا از کنارم رد شد حواسم به اون بود که سارا دوباره پرسید: _نگفتی لبت چی شده؟ _هیچی خورده به کابینت این گفتم به بهداد که داشت از پله ها پایین می اومد سلام دادم: _صبح به خیر خوشتیپ _صبح تو هم به خیر پیشو و همچنین توسارا جون سارا تشکر کرد بهداد رو به من ادامه داد: _کسل به نظر می آی رنگتم پریده نکنه مریضی؟ حواسم همه اش به بهزاد بود درست حسابی متوجه نشدم چی میگه: _جدی؟ _آره عین خرگوش مریض شدی سر به سر گذاشتن بهداد همیشه حالم خوب می کرد: __فکر کنم مال شام دیشب باشه اون چه آشغالی بود بهم دادی تا بهداد خواست چیزی بگه در سالن باز شد فکم داشت می افتاد نمی دونستم چشمام درست می دید یا نه ناباورانه با خودم زمزمه می کردم: _س....سا.....سارا.....م....مجید همین طور که مات و مبهوت به مجید خیره شده بودم اون به بهزاد نگاه کرد: _ارباب ماشین تون آماده اس بهزاد برگشت سمت بهداد پرسید: _کاری نداری من دارم میرم بیمارستان _نه فقط مهیار دیدی بگو یه سر بیاد مطب کارش دارم
  14. همه ی حواسم پیش بهزاد بود یعنی الان تو ذهنش چی می گذره نکنه داره به گلبرگ فکر می کنه صدای بهداد حواسم بهم زد: _گندم اگه حالت خوبه میشه یه قهوه برام بیاری بهداد داشت شبکه های تلویزیون عوض می کرد ادامه داد: _تلخ باشه لطفا _چشم چیز دیگه ای لازم نداری؟ _نه مرسی همین کافیه همین کم داشتم که بشینم با این حال داغون واسه ی این کلاغ بدخبر قهوه درست کنم کارت بخوره اون شکمش ،چندتا نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه بعدش سینی قهوه رو برداشتم رفتم سالن: _قهوه ای که خواسته بودی سرش از تو موبایلش بیرون آورد: _ممنون بذار روی میز کاری که خواسته بود انجام دادم پرسیدم: _می تونم بشینم؟ _آره چرا که نه روبه روش نشستم اونقدر تو خودم بودم که تازه متوجه مدل موهاش شدم : _چه بهت میاد _چی بهم میاد؟ _مدل موهات میگم مثل اینکه عوضش کردی دستش داخل موهاش کشید: _واقعا خوبه؟ _آره از اون قبلیه بیشتر بهت میاد همیشه این مدلی کوتاه کن بذار یه عکس ازت بگیرم نشون دوستام بدم البته اگه قبول کنی _اوکی مشکلی نیست _پس تو تا قهوه ات بخوری منم میرم دنبال موبایلم پله ها رو که بالا رفتم از تو اتاق بهزاد صدای یه اهنگ غمگین می اومد: برام کافیه حتی از راه دور بفهمم که حالت خوشه عالیه یه چیزی بگو حالم بد نکن ندیدی تو قلبم چه جنجالیه عذابم نده پشت این لحظه ها که فکر تو می چرخه توی سرم یکی اسمش جای تو جا زده نمی دونه از قبل هم عاشقترم یکی جای تو زل زده تو چشام که اصلا نمی تونه درکم کنه نگاهش شبیه تو جذاب نیست نمی تونه جا پاش محکم کنه یکی جای تو غرق آغوشمه که عطرش نمی تونه مستم کنه که قلبم نمی لرزه از خنده هاش که از تو نمی تونه خسته ام کنه میون من و تو یه اه بلند که طوفان شده قلبم می کنه نذار زندگی با تو یادم بره یه حرفی بزن بغض من نشکنه برام کافیه با خیالت مثل یه دیونه آواره ی کوچه شم برام کافیه حس کنم فکرمی ببین تو نبودت به چی دلخوشم داخل اتاق دزدکی یه نگاه انداختم همه جا کاملا تاریک بود بهزاد داشت روی یه صفحه ی بزرگ عکسای گلبرگ نگاه می کرد دنیا دور سرم چرخید مثل شهری که توش یه زلزله ی ده ریشتری اومده باشه تموم رویاهام نابود شدن قلبم داره زیر آوارآرزوهام دفن میشه چطوری تونستی بهزاد؟چطوری تونستی؟یعنی من این همه مدت سرکار بودم و تو همیشه به اون فکر می کردی؟ صدای پا اومد لابد بهداده داره میادبالا نباید من با این حال ببینه فوری پریدم تو اتاق به در تکیه دادم اشک توچشمام حلقه زده بود نه گندم نه الان وقتش نیست اگه گریه کنی بهداد همه چی می فهمه پس گریه هات بذار واسه یه وقت دیگه چند ضربه به در اتاقم زده شد: _گندم اینجایی؟ فوری صورتم پاک کردم: _اره بهداد الان میام سارا زنگ زد داشتم باهاش حرف می زدم ببخش که معطل شدی در کشو باز کردم موبایل برداشتم دلم می خواست تموم هدیه های که بهزاد بهم داده بود از پنجره پرت کنم بیرون که دیگه چشمم بهشون نیفته ولی بهداد الان تو سالنه اگه کار اشتباهی ازم سر بزنه نمی دونم باید بهش چی بگم موبایلم با حال بدی چپوندم تو جیبم با یه لبخند ساختگی از اتاق اومدم بیرون هنوز صدای همون اهنگ به گوش می رسید در حالی که خودم کنترول می کردم که باز اشکم در نیاد شروع کردم به عکس گرفتن از بهداد: _بهداد من نگاه دارم ازت عکس می گیرم وای چه عکس معرکه ای شد بیا ببین اومد سمتم: _ببینم موبایلم دستش دادم: _تو دندون پژشکی ،بهزاد جراح چرا یکی تون نمیره مانکن بشه به عنوان شغل دوم پیشنهاد بدی نیست به خدا،اگه قبول کنید دخترا براتون دست پا می شکنن کلی طرفدار پیدا می کنیدنه تو از قیافه ات استفاده می کنی نه اون صدا قشنگ از صداش نگاهش از موبایلم گرفت با تعجب پرسید: صدا قشنگ؟صدا قشنگ کیه؟ _بهزاد میگم دیگه صداش محشره عالیه معرکه اس _مام صدا مون بد نیست ها فقط از اون تعریف نکن اوکی _ای جونم پسر خوب نیست اینقدر حسود _می خوای یه دهن برات بخوانم بهت ثابت شه راستش صدای بهداد با بهزاد مو نمی زد بار اولی که اومده بود عمارت یعنی بار اولی که من دیدمش داشت با عمو حرف می زد یه لحظه فکر کردم بهزاده ولی بعدش فوری متوجه اشتباهم شدم : _تو نامبر وانی بهداد صدای تو هم بی نظیره ،اصلا صدای تو جز همون صداهایه که هر چی گوش میدم بیشتر دلم می خواد بشنوم واقعا بهتون حسودیم میشه موبایلش زنگ خورد طناز بود ازم عذرخواهی کرد رفت جواب بده خوب شد رفت حداقل دو دقیقه با خودم تنها میشم ببینم چه خاکی به سرم شده عشق قدیمی بهزاد خان برگشته تموم فکر و ذکرش پیش اونه دیگه ما رو می خواد چکار ای دل غافل دیدی دیدی چطوری زل زده بود به عکساش حالش دیدی آهنگه رو بگو حرف دلش می زد اصلا تو این مدت فراموشش نکرده که هیچ بدتر عاشقش شده لابد فردام با یه دسته گل می ره سراغ خانم اون برمی گردونه عمارت وقتی میگم اندازه ی یه ارزن شانس نداری قبول کن لپ و لوچه ات آویزون نشه خوش شانس واقعی تو نیستی یکی دیگه اس عزیزم یکی دیگه برگشتن بهداد باعث شد دوباره اون قیافه ی شاد لبخند ساختگی به خودم بگیرم: _طناز چطور بود مسافرت بهش خوش می گذره؟ تو صورتم دقیق شد: _ تو امشب یه چیزیت شده از حرفش یه خورده هول شدم: چ....چط...چطورمگه؟ _صدبار صدات زدم ولی نشنیدی انگار تو یه دنیای دیگه سیر می کنی _نه خوبم مرسی من برم قهوه ات عوض کنم یه قهوه ی تازه برات بیارم _نه نمی خواد موافقی بریم بیرون تو خونه حوصله ام سر رفته
  15. خوشحال نگاهش کردم: _چی خریدی ببینم؟ کشوی کنار تخت باز کرد یه جعبه ی کوچلو از داخلش درآورد یه جفت لنزمشکی تعجبم گل کرد گل که چه عرض کنم درخت داد : _برام لنز خریدی؟ پا شدم رفتم جلوی آینه برام سوال شده بود مگه رنگ چشمای خودم چشه رنگ به این قشنگی چی بگم والا دارم شاخ در میارم با حالت کنجکاوی پرسیدم: _حالا چرا مشکی؟ _تو با چشمای مشکی قشنگتری اینطوری بیشتر دوست دارم با حرفش یاد خیلی وقت پیش افتادم تو گذشته غرق شدم قبل اینکه چیزی بین مون باشه یه بار دیدم خیره خیره نگام می کنه وقتی دلیلش پرسیدم گفت: _چشمات من یاد یه نفر می اندازه _عوع کی؟ _بماند هر کی _چه جلب آدم می بری لب چشمه تشنه برمی گردونی خوب اگه نمی خوای حرف بزنی چه کاریه اینا رو بهم میگی اون روز نه ولی بعدا بهم گفت از دخترای چشم رنگی خوش اش نمیادمنم گرفتم چشمام اون یاد کی می اندازه یاد اون پرنسس خیانتکارش یاد گلبرگ که نه بهتر بهش بگم کاکتوس دختره ی جادوگر چقدر ازش متنفرم وقتی خواستم به حرفش اعتراض کنم گفت :تو استثنایی بحث عوض کرد برگشتم به زمان حال یه چیزی مثل خوره افتاد تو سرم دلم آشوبه نکنه هنوز به گلبرگ فکر می کنه نکنه هنوزم که هنوزه چشمام اون یاد گلبرگ می اندازه نکنه این لنزای لعنتی به همین خاطر واسه ام خریده ذهنم بهم ریخت: _نخیرم مثل احمقا شدم کجاش قشنگه رنگ چشمای خودم باحالتره اصلا خاصه هیچ جا نمی تونی رنگی مثل رنگ چشمای من پیدا کنی سرش رفت لای موهام گردنم بوسید: _یعنی کادوم دوست نداشتی؟ _چرا ولی یه خورده برام عجیب بود که واسه ام لنز خریدی چونه اش گذاشت روی شونه ام در حالی که تو آینه بهم خیره می شد با اون صدای بی‌نظیر و معرکه اش چند خط شعر برام خواند: _چشم هایت عقیق اصل یمن گونه ها قاچ سیب لبنانی تو بخندی شکسته خواهد شد قیمت پسته های کرمانی نرم رویاست جنس حلقومت حافظ از وصف خسته خواهد شد وا کن از دکمه دکمه ها بدنت چشم شیراز بسته خواهد شد با شعری که برام خواند به خودم امید دادم : _الکی فکر بد نکن شاید داری اشتباه می کنی ببین چه جوری نگات می کنه تابلوه که عاشقته صدای زنگ در جدامون کرد بهزاد از پنجره یه نگاه به بیرون انداخت خودم کنارش رسوندم: _کیه بهزاد؟ _هیچکی بهداد _آخ جون بهداد نگاهش از بیرون گرفت یه تای ابروش با غیرت مردونه بالا زد: _چی شد چی شد نفهمیدم اخ جون بهداد؟ _الکی گیر نده قرار بود این دفعه که میاد برام فلشش بیاره کلی آهنگ شاد داره که عاشقشونم حالا زود باش دیگه معطلش نکنیم هوا سرده می چاد بنده خدا با هم از اتاق بیرون رفتیم مثل همیشه اون از پله ها من از رو نردها ویژ سر خوردم پایین در برای بهداد باز کردم: _به به آقای خوشتیپ چه عجب بالاخره اومدی _چطوری کوچلو؟ _یدفعه بگو نی نی خیالت راحت کن من 18 سالمه کجام کوچلوه دوتا دستاش به هم مالید: _خیلی خوب بذار بیام تو یخ زدم از جلوی در کنار اومدم پرسیدم: _پس طناز کو؟ _چند روزی نیست با دوستاش رفته مسافرت _اخی پس حسابی تنهایی بمیرم _آره والا خونه بدون طناز اصلا به درد نمی خوره _پس شب پیش ما بمون خیلی وقته نیومدی _تا ببینیم چی میشه _راستی بهدادفلش برام آوردی؟ _آره تو ماشینه ولی من دیگه نمی تونم برم بیرون هوا خیلی سرده ریموت بهت میدم خودت برو بیار _باشه اشکال نداره این گفتم با گرفتن ریموت خودروش پریدم تو حیاط ماشین زیرو کردم تا تونستم فلش پیدا کنم قدمام سریع کردم اومدم سالن هیچکی متوجه من نبود نه بهزاد نه بهداد حرفای می زدن که باعث شد یه گوشه قایم بشم فال گوش وایسم: _یه دقیقه صبر کن بهزاد اگه بگم گلبرگ برگشته چی؟ بهزاد داشت از پله ها بالا ی می رفت اما همینکه این حرف شنید وایساد با چشمای ریز شده و اخمای توی هم پرسید: _تو چی میگی ؟ _مگه نمی دونستی؟ قشنگ معلوم بود حرفای بهداد باعث شده به هم بریزه : _مزخرف نگو _مزخرف چیه دارم میگم برگشته امروز خودم دیدمش نتونستم بیشتر از اون بشنوم اومدم تو حیاط به در تکیه دادم : _پس شاه پری قصه برگشته یعنی قراره چی بشه نکنه فیلیش یاد هندوستان کرده اومده پیش بهزاد بمونه از رو در سر خوردم افتادم روی زمین: _پس تکلیف من چی میشه به خدا دختره مهره ی مار داره از اون دخترای خرشانسه که بهزاد مثل موم تو دستشه خدایا خودت کمکم کن نذار یه بار دیگه کسی که دوست دارم از دست بدم باور کن دیگه تحملش ندارم صدای بهداد من از برهوت بیرون کشید: _تو حالت خوبه؟ فقط سرم تکون دادم: _اهوم _پس چرا تو این سرما پشت در نشستی؟ _چیزی نیست یدفعه سرم گیج رفت دستش آورد سمتم: _دستت بده به من نگاهش کردم داشت تشویقم می کرد: _پاشو آفرین پاشو پیشو اینجا نشین مریض میشی با کمک بهداد از جام بلند شدم همراش اومدم تو سالن ولی از بهزاد خبری نیست سراغش از بهداد گرفتم: _کجاست؟ _کی بهزاد؟ _پ نه پ چنگیز خان مغول مگه غیر ما سه نفر کس دیگه ای هم تو عمارته _خسته بود رفت اتاقش استراحت کنه
  16. خدایش فکر نمی کردم بهزاد تخس و بد اخلاق قصه تا این حد خوب باشه اصلا قندو نباته این پسر تو سینه یه قلب طلایی داره که خودم فداشم الهی یعنی مای لاو مفقودالاثرتم فجیع خلاصه بهزاد همون شاهزاده اس با اسب سفید بالدار که همه آرزوش دارن ما که بهش رسیدیم الهی شمام به شاهزادتون برسید وقتی همراش بودم شیطونیای پسرونش اونجور که باید و شاید گل نمی کرد همین باعث می شد از بودن کنارش حس امنیت داشته باشم به ساعتی که برام گرفته بود نگاه می کردم می خوام کوتاه قصه این ساعت براتون تعریف کنم یه روز که با همدیگه رفته بودیم بیرون تو دستش یه ساعت جدید دیدم راستش بهزاد عشق ساعته هر دفعه یه ساعت جدید رو مچشه ولی این یکی خیلی تو چشمه اونقدر برام جالب بود که ازش گرفتم رو مچم امتحانش کردم اون هم وقتی دید چطوری با شوق و ذوق به ساعتش خیره شدم فرداش رفت دخترونه ی همون ساعت برام خرید،حالا جفتش پیش خودمه مثل همیشه مشغول نگاه کردنشون بودم که صدای پا اومد فوری ساعتا رو زیر بالشتم پنهون کردم باز زن عموه خروس بی محل به ایشون میگن تو چهار چوب در ایستاده بود لباس بیرون تن اش بود از روی تخت پا شدم پرسیدم: _کجا زن عمو خیر باشه؟ _گندم من دارم میرم بیرون عموتم خونه نیست رفته پیش آقا محمود زود برمی گردم مواظب همه جا باش خوب آقا محمود و مهتاب خانم پدر و مادر بهزادن معلوم نیست برای چی عمو خواستن چه بدونم شاید بخوان در مورد عروس آیندشون که من باشم با عمو حرف بزنن نیش ات ببند بچه زیادی دیگه خوش خیالی تو کجا احتشاما کجا مگه تو لالاهات خوابش ببینی بعدشم کسی غیر خودت و بهزاد از این رابطه باخبر نیست همه چی سکرت سکرته پس الکی رویا نباف فکرای بیخودنزنه به سرت ساعتا رو از زیر بالشت برداشتم گذاشتم کنار هدیه های دیگه ی بهزاد ،روزی هزار دفعه نگاهشون می کردم باورم نمیشه همه ی اینا مال من باشن بمیرم برای خودم طفلکی چه ندید بدیده تا حالا وسایل برند و مارک دار نداشتم اما از این به بعد اینقدر از این جور چیزا بگیرم که چش و چالم سیر بشه با دیدن هر چیز گرونی دیدگان زیبام مثل گلابی نزنه بیرون صدای ماشین بهزاد می اومد از پنجره یه نگاه به حیاط انداختم خودشه فوری از رو نردها سر خوردم تا سالن قبل از اینکه زنگ بزنه تو ایکی ثانیه در براش باز کردم: _سُک،سُک با دستش موهام به هم ریخت : _چطوری جوجو از روی پاشنه پا بلند شدم یه بوسه رو لبش کاشتم ماشاالله از بس بلنده که همیشه مجبور بودم برای بوسیدنش پام بلند کنم آهسته من از خودش جدا کرد: _مواظب باش گلم یکی می بینه _کسی خونه نیست دُکی فقط ما دوتایم کت و کیفش داد دستم روی اولین مبلی که تو سالن دید ولو شد: _بیا اینجا گندم _اخه تو خسته ای استراحت کن به زانوش اشاره کرد: _تو فکر من نباش بیا بهت میگم سه سوته بغلش بودم سرم روی سینه اش گذاشتم وای که چقدر عطر تن اش بهم آرامش می داد با انگشتاش موهام نوازش می کرد: _همین که برمی گردم عشقم تو این خونه می بینم تموم خستگی ام از بین می ره _دیوق میگی از اون لبخندای معروف قند تو دل آب کن تحویلم داد: _دیونه تو تموم زندگیمی چرا باید بهت دروغ بگم موبایلش همون لحظه زنگ خورد گوشی برداشت یه نگاه بهش انداخت: _اووووف بازم که توای نگین بسه انگار اون تماس کلافه اش کرده بود واکنشش که این نشون می داد خودمم کنجکاو شده بودم نگین کیه واسه همین تا هنوز کنارم بود پرسیدم: _کیه بهزاد؟ یکی از همکارامه از بیمارستان خیلی ضروریه باید جواب بدم _تو همه ی همکارات با اسم کوچیک صدا می زنی خندید: _حسودیت شد؟ _نشه؟ _حسود کی بودی تو _نمی تونی با این حرفا از زیر توضیح دادن در بری گفته باشم _نگین دوست خانوادگی مونه از بچگی با هم بزرگ شدیم حالا میشه برم جواب بدم _ خیلی خوب تا تو تماست جواب بدی منم میز شام می چینم _نمی خواد فعلا گرسنه نیستم تو راه یه چیزی خوردم بهزاد رفت که تماسش جواب بده منم تو تراس ایستاده بودم به باغ عمارت خیره شدم از قشنگی باغ هر چی بگم کم گفتم دوتا حیاط داره که تو حیاط جلویی استخر و آلاچیق سنگ فرش و گل بوته از این جور چیزا میشه دید تو حیاط پشتی هم یه باغ بزرگ بود یه باغ که تو فصل پاییز آدم عاشق می کرد الخصوص وقتی که بارون می بارید ولی الان تو مه غلیظی فرو رفته بودهیچ جا کامل مشخص نیست همین جوری زل زده بودم به باغ که باصدای بهزاد برگشتم سمتش: _تو اینجای؟ _تماست تموم شد؟ کنار در شیشه ای تراس ایستاده بود پکر به نظر می رسید نگرانش شدم فوری پرسیدم: _چته ناراحتی؟ _چیز مهمی نیست _بارون بند اومده بیا ببین باغ چه منظره ی قشنگی داره هنوز اونجا وایساده بود رفتم سمتش دستش گرفتم: _بیا دیگه چرا وایسادی هیچوقت ندیده بودم بیای اینجا باغ نگاه کنی چرا؟ تو اون نگاه جذابش یه جدیت خاص دوید: _از این باغ خوشم نمیاد حالا اون بود که داشت من با خودش می برد پا به پاش رفتم داخل خونه: _چرا خوشت نمیاد ؟ خندیدم ادامه دادم: اونجا دسته گل به آب دادی ببینم کی کشوندی اونجا زده تو ذوق ات با یه حرکت سریع من از جام بلند کرد روی شونه اش سرو ته شدم تموم موهام ریخت روی صورتم: _آی بهزاد دلم اومد تو دهنم من بذار زمین من برد سمت اتاقش رو تختش گذاشت بالای سرم ایستاده بود با خنده موهام کنار زدم : _وای سرم داره گیج میره خندید لپاش چال افتاد: _تا تو باشی زرنگ بازی در نیاری انگشتش الکی گاز گرفتم: بنجونس دیگه دوست ندارم _خوب ببخشید اوکی _به یه شرط _چه شرطی؟ _یه روز من ببری خونه ی ته باغ نشونم بدی _اونجا چیزی نیست جز یه عالمه خرت وپرت _خوب تمیزش می کنیم اونجا خودش یه خونه ی بزرگه حیفه عین خونه های متروکه پرت شده یه گوشه کسی سراغش نمی گیره میگم ها پاتوق مون بشه نظرت چیه؟ دستش انداخت دور گردنم: _اون خونه رو فراموش کن یه چیزی برات گرفتم
  17. دستم جلوی دهنم گرفتم که جیغ نزنم به قول پویا من این همه خوشبختی محاله شانس آوردم از شادی زیادی غش نکردم شاد و شنگول بالا و پایین می پریدم : _آ خدا چاکرررررریم این یه معجزه اس آی لاویو می خواستم از فرط خوشحالی سجده کنم که یهو بهزاد روبه روم دیدم پس بیرون نرفته شیطون فقط از دور من می پایده که واکنشم ببینه لبخندی زدم رفتم طرفش طوری تو آغوشش جام داد دور خودش چرخوند که فکر می کردم رو ابرام ابر چیه تو خودبهشت بودم: _آی بهزاد داره سرم گیج می ره بسه آهسته من زمین گذاشت دستم گرفت برد سمت یکی از مبل های سالن پیش خودش نشوند خوشحال نگاهش می کردم: سورپرایز شدم بهزاد فکر نمی کردم تو هم از من خو شت بیاد در حالی که دستاش پشت گردنش قفل می کرد به مبل تکیه داد با یه لبخند سر به سرم گذاشت: _کی گفته من از تو خوشم می آد لحنش یه جوری بود که با وجود تموم کارای الانش یدفعه مایوس شدم پرسیدم: _جدی میگی؟ _اهوم _واقعاً؟ _مرگ تو _ولی جمله ی روی میز یه چیز دیگه میگه _از کجا معلوم خودت ننوشته باشی _برو بابا چشماش که باز کرد من ناراحت دید دستش انداخت دور گردنم من به خودش نزدیک کرد: _کی گفته من از تو خوشم می آد من عاشقت شدم عاشق لبخند اومد روی لبم سرم روی شونه اش گذاشتم : _نیشگونم بگیر مطمئن بشم خواب نیستم هنوزم باورم نمیشه بالاخره آرزوم براورده شد خدایا شکرت که عشقم بهم رسوندی آهسته بازوم لمس کرد موهام بوسید: _خوش اومدی به زندگیم عزیزم سرم سمت بالا چرخوندم از زیر نگاهش کردم ته ریش مردونه اش نگاه گیراش لبخندش حتی زخم کنار پیشونیش دوست داشتم محو جذابیتش بودم که زبل خان موبایلش برداشت اولین سلفی دو نفرمون گرفت من خوب نیفتاده بودم تا خواستم گوشی ازش بگیرم عکس حذف کنم دستم خواند فرار کرد منم بدو بدو دنبالش دویدم: _وایسا بهزاد اذیت نکن همینطور که می دوید گفت: _عمراً بذارم حذفش کنی _آخه من ژشت افتادم در باز کرد مثل فرفره پرید بیرون: _من که ژشت نیفتادم _وایسا دیگه داری لج می کنی پا برهنه هر دو تا ساحل دویده بودیم پاهای خالی از کفش مون کنار هم دوست داشتم نگاهم از آب دریا که انگشتامون لمس می کرد گرفتم گفتم: _یه سوال بپرسم؟ _دوتا بپرس _چی شد که از من خوش ات اومد؟ _تو دوست داشتنی هستی همین کافی نیست _اونوقت از کی سر و کله ی این احساسه پیدا شد؟ _از همون شبی که بوسیدمت _ایول بابا چه جواب جالبی کف کردم دستم گرفت تا بلند بشم و یه خورده راه بریم انگشتای کشیده اش تو انگشتام حلقه کرد کنار ساحل قدم می زدیم: _ بهزاد چرا از روز اول عاشقم نشدی؟ _چون اون موقعه ها ازت خوشم نمی اومد _بخاطر گلبرگ دوسم نداشتی؟ _اون فراموش کن الان فقط تو مهمی گلاب _بازم گفتی گلاب چرا اذیت می کنی نگو دیگه بدم می آد قهر می کنم ها روبه روم وایساد دستم گرفت همون جوری که عقب عقبکی راه می رفت گفت: _پس بهت چی بگم که دوست داشته باشی بامزه ی من _هرچی غیر از این اسم وقتی میگی گلاب یاد پیرزنا می افتم _چشم عژوژم چشم گلابم _واقعا که خیلی بدی فقط بلدی اذیت کنی با صدای بلندی خندید دستش دور کمرم حلقه کرد با بوسیدن پیشونیم دم در گوشم از عشق گفت از چیزای خوبی که تا اخر عمر واو به واوش یادم می مونه فراموشش نمی کنم
  18. دستام عرق کرده بود قلبم می لرزید بیشتر از این نتونستم براش توضیح بدم خجالت باعث شد منتظر جوابش نمونم فوری برگردم ویلا آخیش بالاخره بهش گفتم ،تو دلم جشنه از اون جشنای که واقعا میشه بهش گفت جشن از این ور دلم تا اون ور دلم ریسه بستن رقص و پایکوبی هم هست من ببینید چه خوشم اصلا بهزاد باید از اولش می اومد خودم عاشقش می شدم چی بود اون دختره ی افاده ای فیسی که انگار از دماغ فیل افتاده بود ،چشم حسود کور گوش شیطونم کر ما دوتا خیلی به هم می اومدیم خودم تنهایی می ارزم به هزارتا از این خوشگل مشگلای دور ورش ،نه دافم نه ماف نه کوئینم نه موئین فقط گندمم گندم رادمهر یه دختر ساده و پرحرف ولی خوش اخلاق و خوشجل بالاخره گلم خار داره منم پرحرفی عادتمه تا حالا از خودم چیزی براتون نگفتم این همه از قیافه ی این و اون تعریف کردم نوبتیم که باشه این بارنوبت خودمه اووووم چه جوری شروع کنم اها خوب من یه دختر 18 سالم با پوست روشن چشمای سبز و موهای مشکی قدمم خدا رو شکر بلنده تا دلتونم بخواد خوشگل جذاب و بیوتیم حالا بهزاد اگه همچین لیدی زیبایی رو از دست بده خودش ضرر می کنه خوشگلی ما که سرجاشه صدای تلویزیون بالا زدم با یه آهنگ شاد می رقصیدم کمر که نیست ماشاالله شاه فنره قرش بده قرش بده پیچ و تاب خوشگلش بده اها بیا وسط هووووووحالا ریز ریز ریز داشتم به خودم و دلم حال می دادم که وسط رقص و قرم قربونش برم برگشت یه لبخند عسلی تقدیمش کردم: _یا حبیبی سلام _بقیه کجان؟ _رفتن خرید ماهی عمو ماهی تازه نمی شناخت زن عمو با خودش برد صدای تلویزیون کم کرد ادامه داد: صدای این بی صاحب اینقدر بالا نبر چه خبره؟ مگه عروسی منه جشن گرفتی بدون اینکه نگام کنه روی مبل جلوی تلویزیون نشست زهر مارت بشم من چقدر بخاطر تو به خودم رسیدم ولی دریغ از یه ذره توجه حالا توجهشم نخواستیم ذوقمون با اخلاق شیرینش خورد نکنه پشت مبلی که روش نشسته بودوایسادم پرسیدم: _چیزی می خوای برات بیارم؟ _نه بیا بشین _مثل تارزان از همونجا شیرجه رفتم رو مبل نزدیک بود کله معلق بشم ولی بهزاد به موقعه مانع افتادنم شد: _هی وحشی چته الانه که بخوری زمین دست و پات بشکنه از این جمله های جذابی که به هم تحویل می دادیم دلخور و دلگیر نمی شدیم بخصوص من واسه همین با خنده گفتم: _بیخیال بابا طوریم نمیشه این گفتم به نیم رخ جذابش خیره شدم: _میگم بهزاد _هوم _امروز _خو _لب ساحل _بقیه اش _یه چیزی بهت گفتم _کدوم چیز منظورم گرفته بود ولی آی آدم بدجنس می خواست دوباره اعتراف کنم خیلی خوب پای دوست داشتنش که در میون باشه روزی هزار بار براش اعتراف می کنم: _بهزاد من ازت خوشم می آد تو چی تو من دوست داری؟ یه تای ابروش بالا داد ولی لباش می خندید: _نه چرا باید از تو خوشم بیاد مثل بچه ای که بخواد گریه کنه لبم جمع کردم : _گناه دارم بهزاد گریه میتنماااااا کلاً نظرش مثبته ولی مارمولک دیونه هی اذیت می کرد: _یه بار عاشق شدم برای هفت پشتم بسه تو رو می خوام چکار _خیلی هم دلت بخواد کجا می تونی پری مثل من پیدا کنی این گفتم ناز کردم پاشم برم ولی دستم گرفت از دلم درآورد: _خیلی خوب زود قهر نکن بیا با هم حرف بزنیم با ذوق نگاهش کردم: _راجعبه عروسی مون؟ بازم بدجنس شد: _چی!!!؟؟؟ ازدواج اون هم با تو عمراً _پس من برم وقتم بیخود پیش تو تلف نکنم _برو خوب راه باز و جاده دراز _میرم ها _یه بار گفتی شنیدم _اوکی پس بای روم ازش گرفتم که گفت: _نازک نارنجی شوخی کردم بیا بشین از خدا خواسته دوباره کنارش نشستم: _پس از حرفات نتیجه می گیریم تو هم من دوست داری با اینکه چشماش راز دلش لو می داد ولی یه جاهای واقعا حرص آدم در می آورد: _نه اصلا هم اینطور نیست من پشت این دست داغ کردم که دیگه از هیچکی خوشم نیاد الخصوص از تو یکی _حالا می بینیم _شرط ببندیم؟ _ببندیم _سرچی؟ _اینکه تو اون روز بهم بگی احساس واقعی امروزت به من چی بوده به یه چشمک وسوسه ام می کرد: _می خوای الان بگم فکر می کردم واقعا همه چی بهم بگه نفسم بند اومده بودبا هیجان نگاهش می کردم فقط کافی بود شکل دوتا قلب تو چشمام ببینه تا بدونه چقدر از این اتفاق خوشحالم ،حال دلم خوب می دونست برای همین خبیث بدجوری شیطون شده بود آدم دیونه می کرد: _نه بهتره بذاریم برای همون روز _عیش خیلی پلیدی پسر تو فکرم چند تا بادمجون درسته کاشتم زیر چشماش حسابی سیاه و کبودش کردم اصلا پرپر شد طفلی ،اونجا تو خیالم چه زوری داشتم هیچکی جلو دارم نبود ملوان زبلی بودم واسه خودم قیافه اش که تصور می کردم بی جوون افتاده روی زمین ستاره ها دورش می چرخیدن یه لحظه نتونستم خودم کنترول کنم پق زدم زیر خنده: _وای وای دلم چقدر خندیدم _به چی می خندی قیافه توهماتم بهم قدرت داده بود لامصب فکر می کردم قهرمان المپیکم یه طوری نگاش کردم یعنی ریز می بینمت : _اگه من ضایعم اونوقت خودت چی تشریف داری قشنگ لابد برد پیت نه _پاشو نمک نریز نمکدون برو دوتا چایی بیار بلند شدم همون طور که می رفتم آشپزخونه با خودم می خواندم: _من اگه نباشم کی واسه همیشه چایت میاره قهوه ات میاره غذات میاره..... بیشتر از خودش عاشق صداش بودم جونم مرگ شده یَک صدای داره که نگو نپرس حرف که می زنه ها همین جوری قند تو دلت آب میشه یعنی با این صدا بهم فحشم می داد قبولش داشتم ،قربون خدا برم دستش مرسی دمش گرم اصلا فداش که این پسر ساخت گذاشت سر راهم یه ماچ اب دار بگیر که اومد مممممممماچ خیلی باحالی جگرت عشقه داشتم چای دم می کردم که بهزاد صدام زد: گندم روی این میز چرا اینقدر خاک گرفته پس شماها اینجا چکار می کنید؟ بلدی فقط قر بدی ولی پای کار کردن که میشه جونت درمیره یه چای بدی دست آدم بازم شروع کرد به غرزدن اصلا غر غرو به دنیا اومده بود این بشر همینطوری هی نق می زد: _همین الان بیا اینجا می خوام تا برمی گردم میز تمیز شده باشه پوووووف نفسم از دست بهزاد و ایراداش بیرون دادم ،کوه یخ خیر سرم الان برات اعتراف کردم دوست دارم آخه با منی که قد یه دنیا عاشقتم اینجوری باید برخورد کنی شانس که نداریم وعلا اگه شمسی کوره ام جای من بود اینطوری ابراز علاقه می کرد الان همه اینجا شاهد فیلم هندی بودن خونسردیم حفظ کردم از همونجا گفتم: _خیلی خوب دارم میام وقتی اومدم سالن بهزاد نبود یه چیزی زیر لب نثارش کردم رفتم میز تمیز کنم به اونجا که رسیدم از تعجب نزدیک بود فیوز بپرونم رو غبار میز با اون دست خط خوشگلش برام نوشته بود: _عشق من میشی؟
  19. بخاطر اتفاق دیشب ازش می ترسیدم آستین پیراهنم که بالا زد دستم عقب کشیدم نگران نگاهش کردم خوب می دونست چمه اما چیزی به روی مبارکش نمی آورد با لحن مهربونی گفت: _عزیزم می خوام برات سرم وصل کنم دستت مشت کن آفرین زن عمو نگاهش داد سمت من موهام نوازش کرد: _نترس مادر حرف ارباب گوش بده یه سرم ساده اس دیگه،درد نداره بهزاد لبخند زد: _نگران گندم نباش زری خانوم ،دخترتون خیلی قویه این جور چیزا نمی تونه اون بترسونه مگه نه خانم کوچلو محبت ظاهریش بخوره تو سرش نمی تونم رفتارش تحمل کنم باید یه چیزی بهش بگم حالیش بشه چقدرکار دیشبش زشت بوده اصلانم برام اهمیتی نداشت بعدش چی میشه ،تا خواستم دهنم باز کنم متوجه ون ایکاد گردنش شدم همون ون ایکادی بود که روز اول بهش داده بودم باورم نمیشه ،کی این انداخته گردنش چرا من تا حالا متوجه اش نشدم ؟با احساس دردی که تو دستم پیچید رشته ی افکارم پاره شد درد ،درد سوزن سرمی بود که تو پوست دستم فرو رفت شاکیم کرد: _اوخ،آی،آی یواش با ناله ام بهزاد فوری نگام کرد: _آخی درد داشت معذرت می خوام اما این سرم حالت خوب می کنه قول می دم حواسم به حرف بهزاد بود که زن عمو شروع کرد سیر تا پیاز قصه ی من و مجید برای بهزاد تعریف کردن ،زری جون گوش مفت گیر آورده بود مثنوی هفتاد منش تمومی نداشت چشم غره رفتم یعنی بسه ولی مگه زن عمو ول کن بود همچنان می گفت می گفت: _چیه مادر جون چرا اینجوری نگام می کنی ارباب که غریبه نیست بذار بدونه چه رنجای کشیدی انگشتای بهزاد که موقعه ی وصل سرم به دستم می خورد باعث شد حرفای دیشبش تو سرم اکو بشه بی اختیار صدام بالا رفت : _تمومش کن بیشتر از این به من دست نزن زن عمو بدجوری نگام کرد از اون نگاه های وحشتناکی که مو به تن آدم سیخ می کنه یه کم بخاطر برخوردم ترسیده بودم ولی نگاه بهزاد آروم و لحنش مثل قبل مهربون بود: _دیگه تموم شد همینطوری دراز بکش تا بعداً بیام سرمت جدا کنم صدای زنگ در تو کل عمارت پیچید بعد از چند دقیقه عمو تو چهار چوب در ایستاد زری جون صدا کرد: _خانوم مهمون داریم بیا آشپزخونه زن عمو از بهزاد تشکر کرد با عمو که حالم ازش می پرسید بیرون رفت بی صبرانه منتظر بودم حضرت آقام تشریف ببره اما هنوز کنار تخت وایساده بود دستش که آورد سمتم فوری واکنش نشون دادم با اخم تندی گفتم: _مواظب کارت و رفتارت باش وگرنه ماجرای دیشب برای همه تعریف می کنم دستش به نشانه ی تسلیم بالا برد گفت: _خیلی خوب باشه فقط می خواستم باهات حرف بزنم یه خورده آروم باشی کمی مکث کرد بعدش گفت: _بابت اتفاق دیشب معذرت می خوام اصلا حالم خوب نبود اون لحظه نفهمیدم دارم چکار می کنم اگه میشه من ببخش همه چی فراموش کن جالبه اگه یکی خواهر مادر خودش اینطوری می بوسید بازم حاضر بود این حرف بزنه بشر به این پررویی تو عمرم ندیده بودم شیطونه میگه پاشم هر چی از دهنم در میاد نثارش کنم تو همون فاصله ی چند دقیقه ای زن عمو باز اومد تو اتاق با کمی مکث من و من گفت: _بهزاد خان .......چیزه ارباب اوم.....ط...طناز خانوم اومده میگه می خواد شما رو ببینه طناز نامزد بهداد بود به خوش قیافگی پسره نیست ولی ای بگی نگی بهم میان ،چشمای عسلی موهای مشکی و پوست روشن داشت،قدشم متوسطه اکثر اوقات که کنار داداش اربابه از کفشای پاشنه بلند استفاده می کنه تا پیش نامزدش کوتاه دیده نشه اما مسئله ی مهم تر این که بعد اون اتفاق و گندی که بهداد بالا آورده اینجا چکار می کرد حیوونی تو این مدت چی کشیده اصلا این مردا همه شون سروته یه کرباسن کاش با تریلی چهارچرخ از روی همه شون رد می شدی صدای در که بلند شد نگاه من و بهزاد با هم رفت سمت طناز اجازه گرفت اومد داخل: _سلام بهزاد اخمای بهزاد رفته بود تو هم با سردی جوابش داد: _سلام،اومدی اینجا چکار؟ _میشه با هم حرف بزنیم؟ _راجعبه چی؟ _در مورد بهداد _من دیگه بهداد نمی شناسم اون واسه من مرده _ولی بین اون و گلبرگ هیچی نیست انگار شنیدن این حرف براش خیلی سخت بود که لحنش یه خورده تند شد: _طناز ساکت شو ساکت بغض دختر بیچاره شکست: _بهداد مجبور بود این دفعه بهزاد کنترولش از دست داد سرش داد کشید : _یا برو بیرون یا خفه شو صدات ببر طناز مثل بارون بهار گریه می کرد : _باور کن بین اونا هیچی نیست،اینا همه اش فیلم بود گلبرگ بتونه از تو جدا بشه اون برای جدایی از تو چاره ای جز این نداشت که به بهداد پناه ببره ،بهدادم بخاطر هر دوتاتون این کار کرد نمی خواست یه عمر کنار هم باشید همدیگه رو عذاب بدید ،نمی خواست همدیگه رو نابود کنید ،نمی خواست بیشتر از این از همدیگه آسیب ببینید شما دیگه زندگی نمی کردید خونه تون شده بود میدون جنگ مدوام تو روی هم بودید وآرامش نداشتید واسه همین فکر کردیم اگه این اتفاق بیفته به نفعه هردوتونه طناز یه خورده سکوت کرد ادامه داد: بهداد خیلی نگرانته واسه همین با اینکه هنوز پاش کاملا خوب نشده خودش اومده باهات صحبت کنه این وسط هیچ اشتباهی از اون سرنزده اگه چیزی بود که من الان اینجا نبودم دختره اشکاش پاک کرد ادامه داد: _گلبرگ جدا از این که دختر عموتونه دختر خاله تون هم هست اصرار بیش از حدش باعث شد ما قبول کنیم کنارش باشیم ولی می خواستم این بهت بگم که گلبرگ هفته ی دیگه داره می ره کانادا اگه می خوای شانس ات دوباره امتحان کن برو دنبالش شاید تونستی راضیش کنی که برگرده اخمای بهزاد هنوز پررنگ بود با لحن عصبی جوابش داد: _خیلی خوب حرفات اگه تموم شد برو بیرون طناز که رفت بهزاد یه دست به کمر یه دست به پیشونی مدام عصبی طول اتاق طی می کرد و برمی گشت سرگیجه گرفته بودم ناراحت نگاش می کردم: _تو وقتی از من بخاطر خطای دیشبت انتظار بخشش داری باید خودتم بتونی بقیه رو ببخشی با اون حال بدش اومده که خودش همه ی ماجرا برات توضیح بده اینجا وایسادی طول اتاق گز می کنی که چی برو پیش اش حرفاش بشنو شاید واقعا حق با اون باشه حرفام که شنید بعد از پنج دقیقه از اتاق بیرون رفت و سنگاش با بهداد وا کرد خوشبختانه اون روز سوءتفاهم ها حل شد دوتا داداش با هم آشتی کردن ولی بهزاد بعد از اون با اینکه چندبار رفت سراغ گلبرگ و تمام سعی اش کرد نتونست راضیش کنه برگرده آخر همون هفته دختره واسه همیشه رفت کانادا یک سال بعد با بهزاد اومده بودیم شمال هر وقت می اومد ویلاش ما هم همراهش می اومدیم منظورم من و عمو و زن عموه البته خودش اینجوری می خواست مام قند معطل چای تا یه تعارف می زد زودی چمدونامون می بستیم راهی می شدیم،تو ساحل نشسته بودم داشتم غروب نگاه می کردم که بهزاد اومد با کشیدن بینی ام کنارم نشست: _اینجا چکار می کنی فینگلی؟ _آخ دردم اومد نکن با اون صدای جذاب و فوق العاده اش ازم پرسید: _چته تو چند وقتیه که تو فکری اتفاقی افتاده ؟ دل به دریا زدم بدون اینکه مقدمه سرهم کنم گفتم: _چی بگم عاشق شدم خیال کرد شوخی می کنم خندید یکی زد پس کله ام: _خری دیگه وقتی اون طوری می خندید دندونای ردیفش معلوم می شد بیشتر دوسش داشتم نگاهم دوختم به لبخنداش ادامه دادم: _جدی میگم نخند با حرفم پژمردگی اومد توصورتش لحن صداش تغییر کرد: _خوب چرا تا الان چیزی بهم نگفتی؟ _نپرسیدی که _من از کجا باید بدونم یه کلام که به آدم نمی گی _الان که گفتم دیگه از کنارش سنگ ریزه برداشت پرت کرد تو آب: خوبه بالاخره یکی از ما دوتا تونست با گذشته اش کنار بیاد پا شد رفت کنار دریا منم بعد از چند دقیقه پاشدم رفتم شونه به شونه اش ایستادم باقلبی که داشت از هیجان ضربان می گرفت من و من کنان گفتم: _می خوام یه چیزی بهت بگم ....طرف منظورم اون ادمه.....اون اخماش رفته بود تو هم نتونستم ادامه بدم اما همینکه نگام کرد دلم طاقت نیاورد لحظه ای تصمیم گرفتم همه چی اعتراف کردم: _من عاشق تو شدم اون آدم توای بهزاد
  20. به خدا از ترس همونجا مُردم،من خر من بی عقل چرا اومده بودم سروقتش مثل سگ از کرده ی خودم پشیمون بودم خدا خدا می کردم ولم کنه سرش که به سمت لبام خم شد قلبم مثل بچه گنجشک می زد دست و پام می لرزید لال شده بودم حتی نمی تونستم جیغ بکشم نره غول چه زوری داشت اونقدر قوی بود که میون دستاش گیر کرده بودم و هیچ راه خلاصی نداشتم لباش که روی لبام فشار داد با خودم گفتم تموم شد بیچاره شدی گریه ام دراومده بود یه قطره اشک از چشمام افتاد شوریش بین لبای هردوتامون تقسیم شد اما یه لحظه نمی دونم چی شدانگار معجزه رخ داد شایدم وقتی دیدمثل یه موجود ضعیف و بی پناه تو دستاش می لرزیدم دلش برام سوخت تو اوج ترس و دلهره ولم کرد با لحن پشیمونی گفت: _هی متاسفم نمی خواستم اذیتت کنم شانس آوردم وسط اتاق از حال نرفتم بدون اینکه یه دقیقه ام وایسم فوری خودم به اتاقم رسوندم جلوی آینه ایستادم زل زدم به خودم هنوز می تونستم جای لباش روی لبم حس کنم خاک بر سرت کنن گندم اون عوضی تو رو بوسید از خودم بدم می اومد با گریه مرتب دستم روی لبم می کشیدم: پاک شو،پاک شو،پاک شو لعنتی گلدون تو اتاق برداشتم با آب داخلش لبم شستم تو اون لحظه چشمم به اسم مجید رو گردنم افتاد عصبی کندمش با پرت کردنش یه گوشه بغضم ول کردم: _همتون کثافتید ،همتون گُهید،همتون فقط بلدید از آدم سوء استفاده کنید برید به درک آشغالای عوضی اونقدر از خودم حالم به هم می خورد که دلم می خواست لبام قیچی کنم پرت کنم جلوی سگ عمارت نالان و درمونده نشستم کف اتاق با دست می زدم تو سر و صورت خودم آروم و بی صدا گریه می کردم خدا لعنتش کنه مرتیکه ی عوضی روتا صبح فقط کابوس دیدم وقتی بیدار شدم سردرد داشتم یه دقیقه ام نمی تونستم دیشب فراموش کنم بخصوص که تموم جونم بوی عطرش می دادنباید اینجا بمونم باید از اینجا برم جای من دیگه تو این عمارت نیست ساکم برداشتم وسایلم داخلش چیدم داشتم موهام جمع می کردم که صدای آهسته ی عمو و زن عمو شنیدم که از کنار در اتاق رد می شدن انگار در مورد مجید حرف می زدن مثل اینکه شایعه شده ازدواج کرده دنیا دور سرم چرخید دستم روی شالی که برداشتم سر کنم خشک شد نمی تونستم چیزی که شنیدم باور کنم نزدیک بود از شدت غصه از حال برم اشکام دراومده بود که در اتاق باز شد زن عمو اومد تو از همون دم در شروع کرد به غر غر: _دختر بیدار شو دیگه تا کی می خوای بخوابی اینجوری ادامه بدی پسره فردا جوابت می کنه از اینجا بری _چه بهتر چشمای خیس و زنجیر پاره ی کف اتاق که دید فهمید حرفاشون شنیدم فوری پرسید: _تو چته گندم این چه حال وروزیه که داری؟ سرم داشت سکته می کرد نمی تونستم نفس بکشم پنجره رو باز کردم عصبی و بهم ریخته با درد داد زدم : مجید بگو حرفای که شنیدم واقعی نیست خواهش می کنم مجید بگو که دروغه بغض داشت خفه ام می کرد زن عمو که اومد سمتم درمونده خودم انداختم تو بغلش شروع کردم به گریه : _حالا چکار کنم زن عمو چکار کنم _گریه نکن مادر لااقل بعد این می دونی دیگه نباید بهش فکر کنی به خودت بیا دخترم اینقدر بخاطر این پسره خودت عذاب نده ارزشش نداره به هق هق افتاده بودم : _همیشه فکر می کردم مجید واقعا ترکم نکرده یه روز دوباره برمی گرده زن عمو من چرا اینقدر بدشانسم چرا _بسه دیگه گندم برو دست و صورتت بشور برو قربونت برم برواینجوری نکن با خودت مادر زن عمو من فرستاد صورتم بشورم وقتی برگشتم دیدم داره ساکم باز می کنه دویدم سمتش با دستای خیسم مانعش شدم: _چکار می کنی؟ دستم پس زد: _تو بگو داری چکار می کنی چرا چمدونت بستی؟ بینی ام بالا کشیدم: _می خوام برم می خوام برگردم شهرمون _برگردی که چی بشه فکر کردی مجید ببینی می تونی پشیمونش کنی عقلت کجا رفته دختر همین الان لباسات از توی ساکت در می آری می شینی سرجات دادو بیدادای زن عمو و اتفاقای دیشب خبر بد صبح همه دست به دست هم داده بودم تا مثل بمب یدفعه منفجر بشم: _نمی خوام اینجا بمونم ولم کنید دست از سرم بردارید می خوام برگردم شهرمون از اینجا از این عمارت متنفرم می فهمید متنفرم زن عمو جلوی دهنم گرفت با اخطار گفت: _هیس زلیل شده اینقدر دادو بیداد نکن پسره خونه اس می شنوه برامون بد میشه می خوای همه مون از اینجا بندازه بیرون لبام از شدت بغض می لرزید: _بذار برم زن عمو تو رو خدا بذار برم جای من اینجا نیست _امروز نمی خواد کار کنی من با ارباب حرف می زنم میگم حالت خوب نیست فقط آروم بگیر کار احمقانه ای ازت سر نزنه زن عمو که رفت به عکس مجید روی میز کنار تختم خیره شدم داشت بهم لبخند می زد قاپ برداشتم صورتش از پشت اون قاپ شیشه ای لمس کردم اونقدر حالم بد بود که یادم نمی آید دقیقا کی از حال رفته بودم چشمام که باز کردم بهزاد بالای سرم ایستاده بودداشت با زن عمو حرف می زد: _چیز مهمی نیست زری خانم فشارش افتاده
  21. بهزاد در اتاقش محکم کوبید به هم سر گلبرگ داد کشید: _وایسا.....وایسا بهت میگم _به من دست نزن بهزاد ولم کن _دیونه ام نکن بشین حرف می زنیم _من حرفی با تو ندارم جز اینکه دست از سرم برداری _غلط کردی مگه دست خودته _با من درست حرف بزن عوضی درست حرف بزن فهمیدی _خفه میشی گلبرگ یا بزنم سیاه کبودت کنم _خسته شدم از این زندگی ،دیگه نمی تونم تحمل ندارم بسمه صدای شکسته شدن آینه قدی اتاق بهزاد به گوش ام رسید واویلا اینا تا کی می خوان اینطوری ادامه بدن مثل سگ و گربه افتادن به جون هم کوتاه بیام نیستن ،عجب وضعیه ها جنگ جهانی از دعوای این دوتا خیلی آرومتره کاش می شد جلوی دهن هردوتاشون گِل گرفت که این همه جیغ و داد بیداد وفحش بدو بیراه نشنوی داشتم سالن تی می کشیدم که بالاخره گلبرگ بانو از اتاق بیرون اومد حضرت عباسی خیلی خوشگله هر چی نگاهش می کنی از دیدنش سیر نمی شی اما چه فایده فایده دل بهزاد بیچاره رو خون کرده خودشم داغونه وقتی دید نگاهش می کنم با اخم پرسید: _چیه چی نگاه می کنی؟ _هیچی خانوم هیچی می خواستم بپرسم چیزی لازم ندارید _برو پالتوم بیار می خوام برم این گفت با موبایلش یه شماره گرفت شروع کرد به صحبت: _الو نیلو کجای ؟نه خونه نیستم دارم میام پیش ات بعدا برات تعریف می کنم نیم ساعت دیگه اونجام پالتوکه گرفتم سمتش سریع ازم گرفتش وناخونای بلند مثل چنگالش روی پوستم کشیده شد آی دستم متوجه شدچکار کرده ولی براش مهم نبود بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه از پیشم رفت عمارت ترک کرد ،عمو و زن عمو خونه نبودن برای همین با خیال راحت کارم ول کردم رفتم سراغ بهزادعصبی و بهم ریخته گوشه ی تختش نشسته بود داشت از دستش خون می اومد فوری دویدم سمتش دستش گرفتم : _داره از دستت خون می آد وایسا برات ببندم یه کم باند برداشتم همون جور که مشغول بستن زخمش شدم به خودم دل و جرات حرف زدن دادم: _چرا جلوش می گیری بهزاد ؟چرا نمی زاری بره؟ ببین داغون شدی با خودت اینجوری نکن درمونده نگام کرد معلوم بود هوش و حواسش هنوز پیش گلبرگه ناراحت پرسید: _گندم ،گلی گلی رفت؟ _آره رفت تو هم بهتره آروم باشی حالت اصلا خوب نیست _من باید جلوش بگیرم اینطوری نمیشه انگار دارم یاسین به گوش خر می خوانم وقتی گوش نمیده چی میگی ؟چرا الکی خودت خسته می کنی گندم؟دنبال اینی که دوتا دادم سر تو بکشه ولی با این وجود لحن ناراحت و حال خرابش نمی ذاشت بیخیال باشم تا آروم شدنش کنارش موندم **************** چند هفته ای میشه که از بهزاد خبری نیست حتی یه بارم برنگشته عمارت ولی زن عمو انگار همه چی می دونست وداشت واسه من تعریف می کرد چی شده: _آره مادر بالاخره ارباب تسلیم خواسته ی گلبرگ شد چند روزه به هم اعلام کردن نامزدی شون به هم خورده چشام از تعجب شده بود اندازه ی یه نعلبکی پرسیدم: _جدی ؟ حالا نمی دونی ارباب چطوری راضی شده جدا بشه زن عمو کیکی که پخته بود از تو فر دراورد در حالی که می گذاشت خنک بشه جواب داد: _بد دوره زمونه ای شده آدم دیگه نمی تونه به چشماشم اعتماد کنه بهداد که می شناسی برادر ارباب میگم اون و گلبرگ با هم بودن آخه آدم اینقدر بی شرم که با نامزد برادرش بریزه رو هم استغفرالله خدا،بهزادم رفته سراغش به قصد کشت بهداد زده پسره الان بیمارستانه ،نامزدی هم اینطور به هم خورده دیگه یکی دو بار بهداد دیده بودم که اومده بود عمارت،یه پسر چشم سبز با موهای مشکی قد بلند الحق و الانصاف از نظر ظاهری چیزی از بهزاد کم نداشت حتی به جرات می تونم بگم خوش قیافه تره ولی اینکه این کار کرده آدم دیونه می کنه بسته های گوشتی که خورد کرده بودم گذاشتم تو فریزر پرسیدم: _حالا حال ارباب چطوره چرا برنمی گرده؟ تا این گفتم در سالن باز شد خودش بود چه حلال زاده این نگاه انگار از اسارت برگشته ریشاش بلند و موهاش ژولیده بود تو صورتش غم و غصه ناراحتی موج می زد اونقدر بدخلق وعصبی به نظر می رسید که اگه تو اون شرایط بهش نزدیک می شدی مثل این بود که پات گذاشتی رو مین نابودیت حتمیه آخیش مستقیم رفت تو اتاقش این یعنی فعلا وضعیت سبزه از نق و نوق و دادوبیداد اربده خبری نیست اما وای از از لحظه ای که برگرده چیزی باب میلش نباشه اونوقته که عمارت بووووم بره رو هوا حالا تو اون شرایط که هیچکی جرات جیک زدن نداشت زن عمو جان چای دم کرده می ده من ببرم اتاقش خدا می دونه اگه الان یه گوله خالی کنم وسط مغزش دلم آروم نمی گیره از بس حرصم می داد: _به من چه زن عمو خودت دم کردی خودتم براش ببر _بیا این بگیر ببر به اتاقش صدای من در نیار دختر _مگه چای خواسته داری مجبورم می کنی اگه دختر خودتم بود همچین کاری می کردی واقعا که زن عمو داری شبیه آدم بدای قصه میشی زیر لب یه چیزای گفت ولی برام مهم نبود حرفم زده بودم رفتم سراغ کارام اون شب بهزاد نه شام خورد نه می خواست چیزی براش ببریم به اتاقش حسابی برزخ بود منم کاری به کارش نداشتم ولی آخر شب که همه خواب بودن دلم طاقت نیاورد چراغ روشن اتاقش من کشوند تا اونجا یه خورده پشت در وایسادم دودل بودم چکار کنم یه دقیقه به خودم وقت دادم تصمیم بگیرم بمونم یا نه شروع کردم به شمردن یک،دو،سه.......به پنج نرسیده در تو روم باز شد بهزاد مقابلم دیدم اونقدر هول بودم که هنوز داشتم می شمردم: _چهار....پن... _اینجا چکار می کنی؟ وقتی اونجوری آدم خشن نگاه می کرد جذابتر بود و یه جور خاصی دوست داشتنی می شد هی بی عقل الان وقت این حرفاس اب دهنم با ترس قورت دادم پرسیدم: _بیام تو؟ _برو پی کارت عین مارمولک از زیر بازوش که به چهار چوب در تکیه داده بود رد شدم رفتم تو اتاقش،اومد روبه روم وایساد بوی مشروب می داد ولی مست نبود معترض نگام می کرد: _چی می خوای؟ _بوی مشروب می دی چیزی خوردی؟ طوری سرم داد کشید که یه لحظه ترسیدم زن عمو و بقیه بیدار بشن چشمای که از ترس فریادش بسته بودم باز کردم با دست بهش اشاره دادم آروم باشه: _هی.....هی......حق با توه فقط داد نکش خوب دلم براش می سوخت طفلی هنوز حلقه اش تو انگشتش بود اینطوری که می دیدمش این جگرم براش می سوخت کباب می شد خودم این درد پشت سر گذاشته بودم هیچکس مثل من نمی تونست اون بفهمه گوشه ی تختش نشستم ازش خواستم بیاد کنارم بشینه اومد با فاصله پیشم نشست وقتی دیدم ساکته با مکث شروع کردم به حرف زدن: _خبرا زود می پیچه می دونم چی شده اگه می خوای راجعبه اش حرف بزن من می شنوم نگاهش از روی انگشتای حلقه شده اش تو هم برداشت به من نگاه کرد: _با حرف زدن چیزی درست نمیشه تو هم دیگه اینجا نمون پاشو برو _سبک که میشی کاش یه گوش شنوا بود دردای قلبمه شده تو قلب من می شنید یه آه کوتاه کشیدم ادامه دادم: _مادر بزرگم خدا بیامرز می گفت دل آدمای امروزی مثل نوار مغزی می مونه یه روز عاشق یه روز فارق بس که عشق بد یاد گرفتن با انگشتم شکل نوار مغزی تو هوا کشیدم: _بالا....پایین....بالا.....پایین ...بالا.... دستم پایین کشید: _شرور نگو حوصله ندارم _مارو باش داریم با کی حرف می زنیم از بهزاد دوباره آدم ساختن کار ما نیست و کار خود خود خداس واسه همین کلاً بیخیال شدم بیخیال حرفای که فکر می کردم شاید آرومش کنه ولی در عوض هنوز پیش اش بودم یه مشت توت خشک از تو جیبم بیرون آوردم ریختم تو دستش: _خوشمزه اس امتحانش کن امروز صبح از بازار خریدم واسه دیابت عمو ،نباید چایش با قند بخوره مجبورش کردم حرف گوش بده چای که فقط با قند شیرین نمیشه مگه نه ،راستی یه چیزی بگم باز نمی گی شرور می گی فقط سرش تکون داد انگار عادتش شده بود اون زبون وامونده رو تو دهنش نچرخونه ولی اشکال نداره اینطوریم حالیم بود چی میگه حرفم ادامه دادم: _همون جور که چای فقط با قند شیرین نمیشه آدمم بدون عشق اولش نمی میره خیلی از آدما به اولین عشق زندگی شون نرسیدن ولی حالا حال و روزشون خوبه فکر طرف از سرشون افتاده و باز عاشق شدن زندگی کردن توهم این روزا رو پشت سر می زاری قول میدم فقط کافیه یه خورده محکم باشی همین نمی دونم داشتم برای درو دیوار حرف می زدم یا واقعا داشت گوش می داد هیچ جوابی بهم نمی داد شاید برعکس چیزی که فکر می کردم اگه تنها باشه بهتر بتونه با خودش کنار بیاد واسه همین پا شدم در حالی که می خواستم برم گفتم: _خیلی خوب برو یه دوش بگیر منم یه قهوه برات درست می کنم حالت جا بیاد بعدش بدون اینکه به چیزی فکر کنی بگیر بخواب تا خواستم برم مچم گرفت من برگردوند سمت خودش قلبم داشت می اومدتو دهنم نگران نگاش کردم: _چکار می کنی ولم کن دستش انداخت دور کمرم من به خودش چسپوند : _تو خیلی خوشگلی از لحن صداش قلبم سکته کرد: _کاری به کار من نداشته باش به خودت بیا انگشتش آروم رو گردنم کشید مور مورم شد: _ول کن عوضی _هیس می خوام با من باشی