Maryam_1583

كاربر عادي
  • تعداد ارسال ها

    90
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد Maryam_1583 در تیر 6 2017

Maryam_1583 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

6 دنبال کننده

درباره Maryam_1583

آخرین بازدید کنندگان نمایه

207 بازدید کننده نمایه
  1. سلام سوگل عزیزم خسته نباشید

    من یه سوال داشتم عزیز

    چجوری عکسی که طراح زحمت کش سایت برام درست کردن رو دانلود کنم؟

    وقتی رو لینکی که برام فرستادن میزنم هی میگه آپلود عکس و هیچ رقمه عکسی برام نمیاره

    میشه کمکم کنی عزیزم؟

    مرسی

  2. سلام دوستان گلم رمان درچه هم با همه ی خوبی ها و بدیهاش به پایان رسید امیدوارم از خوندن این رمان نهایت لذت رو برده باشین دوستان این رمان جلد سومی هم دارمو ادامه این رمان در رمان هشت در وازه ی مرگ هست رمان هشت دروازه مرگ از زبون شخصیت های جدید گفته میشه ولی هنوز هم کاراکتر های رمان دریچه جلد دوم در اون حضور دارند پس تا شروع رمان جدیدم منو همراهی کنید و بهم دلگرمی بدین با سپاس یا حق
  3. قسمت اخر دستی به سورتش کشید متوجه نبود ماسکش شد حتی با بودن اون زخم روی صورتش هنوز هم میتونستم اون چشمای طوسی رو شناسایی کنم چشماش مملو از غم شد تویه حرکت در مقابل چشمای مبهوت من دستاشو باز کرد و با بال هایی که به رنگ سیاهی شب بود به پرواز در اومد و وسط اسمون ایستاد به خودم اومدمو با گریه داد زدم: _تو..تو زنده ای؟ چطوری؟ از این که زندس خیلی خوشحال بودم ولی سوال اساسی این بود چجوری از اون اتفاق جون سالم به در برده بود؟ رد نگاهش رو که گرفتم به دانیال رسیدم حتی از اون بالا هم نفرت رو میشد به خوبی از چشماش حس کرد دلیل این نفرت رو نمیفهمم نفهمیدم چجوری خودمو به دانیال رسوندم وقتی دیدم ملیکا تیر کمونی در دست داره و به سمت دانیال نشونه رفته دانیال هم مثل من تعجب کرده بود جلوی دانیال ایستادمو داد زدم: _هیچ معلوم هست که داری چیکار میکنی؟ _برو کنار سوزان من باید انتقام مرگ مادر و پدرم رو بگیرم _خب این چه ربطی به دانیال داره؟ اونو بیار پایین ملیکا بیا با هم حرف بزنیم عصبی داد زد: _چه ربطی داره؟ ارهــــــه؟ هیچ میدونی این کسی که جلوت وایساده قاتل پدرو مادر منه؟ هیچ میدونی داری از کسی دفاع میکنی که قاتل کسانی هست که یک زمانی بهشون عمو و خاله میگفتی؟ میدونی برای این که مقام سرهنگی رو ماله خودش کنه پدرو مادر منو کشت؟ تو اصلا اینارو میدونی سوزان؟ میدونی؟ نه تو نمیدونی میدونی چرا؟ چون تو تو این مدت حتی دنبال این نرفتی که ببینی ایا من زندم یا نه؟ اصلا من برات مهم بودم بودمـــــــــــم؟ از حرفاش به جنون رسیدم اون حق نداشت منو متهم کنه منی که بعد از مرگش شکستم داد زدم: معلومه که مهمی تو میدونی بعد از خبر مرگت من شکستم؟ میدونی بعد از اون حتی یک بار هم لبخندی از ته دل نزدم؟ میدونی؟ ملیکا؟ دانیال قاتل نیست اونی که پدر و مادرت رو کشت اونی که خنده رو از لبا های منو تو خیلی های دیگه پاک کرد اونی که هممونو به نابودی کشوند اون شیطانه اونی که تورو ملکه اش خطاب میکنه مات مبهوت به سمت فراید برگشت نگاهه خیره در عین حال مبهوت ملیکارو که دید قهقهه ای زد و شروع کرد به کف زدن و همزمان با اون صدای ترسناکش گفت: _افرین سوزان افرین میبینم که خیلی خوب تونستی پرده از راز ها برداری اره اونی که سرهنگ و زنش رو کشت من بودم من بودم که این کارو کردم میدونی چرا؟ چون اونا از اومدن من با خبر شده بودن پس برای من خطرناک بودن پس اونارو کشتم همش به خاطر این که میکارو به سمت خودم بکشونم و میدونستم دیر یا زود به سمتم میاد و همینم شد میبینی که امروز به عنوان ملکه ی من و دشمن تو رو به روی تو ایستاده صورت ملیکا از عصبانیت به سرخی مزد داد زد: _کصافت رزل خودم میکشمت خواستم داد بزنم نه ملیکا این کارو نکن ولی با پرتاب اون تیرو رها شدنش از کمون به سرعت به سمت اون شیطان رفت ولی قبل از این که بهش اثابت کنه مسیر اون تیر به سمت من تغییر کرد مات و مبهوت به تیری که با سرعت به سمتم میومد نگاه میکردم کپ کرده بودم و اصلا توانایی تکون خوردن رو نداشتم هر حظه منتظر مرگ بودم که با صدای داد اشنایی ترس و دلهره به دل بی قرارم رخنه کرد با بهت به دانیال بی جونی که ازش خون میرفت و خونی بود که از دهنشبه بیرون پاشیده میشد خیره شدم رو زانو که فرود اورد به خودم اوممو خودمو با دو بهش روسوندم سرشو رو پام گذاشتم پرده ذخیم اشک مانع دیدم صورتش جذابش میشد با گریه گفتم _دیوونه واسه چی این کارو کردی؟ واسه چی خودتو بین من و اون تیر انداختی لبخندی زد و خطاب به دنیلی که تازه کنارش و رو به روی من نشسته بود با لنکتی که ناشی از درد و خون زیادی که ازش میرفت گفت خوش..خوشبختش...کن..نزا...نزار هیچ..هیچ وقت گریه کنه...بهم...بهم قول ..بده دنیل با چهره ای مملو از غم دست دانیال رو گرفت و گفت بهت قول میدم و... چشمای فردی که تو این چند سال هیچوقت تنهام نگذاشت و همیشه مثل یه کوه پشتم بود برای همیشه بسته شد به خودم اومدم و از کنارش بلند شدم هنوزم قطره های اشک روی صورتم قلت میزدند رو به روی ناتاشایی ایستاده بودم که با چشم هایی نورانی خالی از مردمک چشم جلوم ایستاده بود خطاب به من گفت: بشین ای الهه چهار عنصر انگار چهار نفر به جای ناتاشای اصلی حرف میزدن ناخود اگاه به صورت خودکار نشستم دستش رو به سمت پیشونیم برد درد بدی توی سرم پیچید که باعث شد جیغ بزنم کمی دستش رو روی پیشونیم فشار داد و گفت: ای الهه چهار عنصر قدرتت را پس بگیر و به پاخیز و این جنگ را به پایان برسان و اگاه باش که در این راه همگی ما با تو خواهیم بود بعد از اون دیگه چیزی نفهمیدم و نوری بود که به همه جا تابیده میشد *** با دو خودمو تو بغل امنش پرت کردمو سرمو به سینش فشاردادم و دستمو دور کمرش حلقه کردم صدای گرمشو شنیدم که بغل گوشم گفت: برمیگردم موش کوچولو سرمو از سینش بلند کردم و به چشمای ابیش زل زدم سدای تیا اومد که خطاب به دنیل گفت: دن.. باید بریم دیگه نمیتونم بیتشر از این باز نگهش دارم و بعد از بوسه ای کوتاه به لبام از من جدا شد تا اخرین لحظه نگاه خیره و گریه های من بود که مردی رو که میپرستیدمش رو بدرقه میکرد *** ***3 سال بعد*** دنده رو عوض کردم یاد اتفاقات 3 سال پیش افتادم زمانی که قدرت الهه چهار عنصر به من داده شد و من تونستم با اون، اون جنگ رو خاتمه بدم ناتاشا بعد از اون اتفاق دوباره به خواب رفت و معلوم نیست دوباره کی از خواب بیدار میشه ملیکا هم مثل قبل شد همون دختری که همیشه میخندید و شیطونی میکرد و معلوم شد که سوختن ازمایشگاه همش کار خودش بوده تا مرگ خودش رو ظاهر سازی کنه و اونشب هیچکسی تو ازمایشگاه نبوده و اون جنازه هارو با جادوی سیاه درست کرده بودن و بالاخره اون هم با ویلیام ازدواج کرد و با هم به سرزمین ممنوعه یا بهتره اینجوری بگم با هم به سرزمین سلح رفتند و اما دن... منو اون قبل از جنگ با هم یکی شدیم و خب من دیگه دختر نیستم و اصلا ناراحت نیستم پدرو مادرم و حتی همه این موضوعو میدونن ولی هیچکدوم با این اتفاق مخالف نبودن ولی وقتی جنگ تموم شد و فکرر میکردم الان دیگه میتونم زندگی سر شار از عشق و ارامش داشه باشم یه دفعه همه چی خراب شد و رویاهایی که با دنیل تو ذهنم داشتم از بین رفت بنا به دلیل و قانونی هیچ الهه ای نمیتونه با یک خون اشام اصیل ازدواج کنه و خب این سرنوشت تلخه منه هنوزم نتونستم کامل با این قضیه کنا بیام جلوی در خونه رسیدم از فکر اومدم بیرون هنوزم گاهی فکرم به گذاشته میرفت ماشین رو پارت کردم و از ماشین برلیانس سفید رنگم پیاده شدم کلید رو در اوردم و در خونه رو باز کردم تو که رفتم مادر و پدرم رو دیدم که با لبخند داشتن نگاهم میکردم تو این چند سال پیر شدن اما هنوزم برای من بهترین مادر و پدرن حتی با این که الان 23 سالمه لبخندشون رو بی جواب نذاشتم به اتاقم پناه بردم که نامه ای روی تختم توجهم رو جل کرد با کنجکاوی نامه رو باز کردم با چیزی که دیدم شکه شده نامه از دستم افتاد و روی زمین فرود اومد کلماته توی نامه بهم دهن کجی میکردن با خون نوشته شد بود: من برمیگردم
  4. قسمت بیستم اینو گفتمو بدون اینکه منتظر حرفی از طرف اونا باشم به سمت رو به روم که کلا ویران شده بود دویدم و پریدم پایین که با صدای داد دنیل و ویلام همراه شد در مقابل چشم های متحیرشون بالا اومدمو گفتم: زود باشین سوار شین باید هرچه زود تز از اینجا بریم دسته ای پرنده هایی غول پیکر جلو اومدن و منتظر سوار شدن بقیه شدن با حرکتی که کردن به خودشون اومدن و سوار شدن رو بهشون داد زدم: اروم به پهلوشون ضربه بزنید تا حرکت کنن مثل کاری که با اسب میکنید ویلیام ضربه ای محکم به اون پرنده ی بیچاره زد که صدای جیغ مانندی از خودش در اورد با خنده بهش گفتم: _هی اروم ویل تو که نمیخوای تا رسیدن به خونه زهره ترک شی جدا باید بگم مراقب باش باهاشون چجوری رفتار میکنی کینه ای هستن و وقتی کینه به دل بگیرن تا زهرشونو نریزن ول کنت نیستن در جوابم حرفم سری تکون دادو خندید همگی به ساختمونی که تو اتیش داشت میسوخت و از بین میرفت نگاه میکردیم هرچند پیروز شدیم اما اون لعنتیا موفق به فرار شدند و این منو ازار میداد انگار دنیل اساسمو فهمید بغل گوشم نجوا کرد: _نگران نباش فردا همه چی تموم میشه فردا که از خواب بیدار شی میبینی که همه ی این جریانات و جنگ ها تموم شده اینو بهت قول میدم اشک تو چشمام جمع شد با دستور دنیل که گفت بهتره حرکت کنیم مندنمون دیگه جایز نیست به پرواز در اومدیم ملیکا! دیدی؟ شکست سنگینی خوردن دینل بهم قول داده که فردا برای من یه شروع تازس فردا روز مهمی ملیکا دعا کن پیروز شم ملیکا! فردا انتقامنتو مگیرم قول میدم *** گرمی دست های دنیل دست های یخ زدمو گرم میکرد خورشید تو اسمون بود و حتی گرمای بیش از حدش هم قادر نبود دل یخ زدمو گرم کنه رو به افراد خودمون گفتم: امروز اینجاییم تا انتقام عزیزانمون رو بگریریم امروز اینجاییم که به این جنگ خاتمه بدیم و همه چیز رو به پایان برسونیم امروز یا این خونخواران رو میکشیم یا کشته میشیم یا انتقام عزیزانمون رو میگیریم یا با سر بلندی میمیریم بعد از این حرف فریادشون یود که گوش اسمون رو هم کر میکرد به سمت سپاه دشمن برگشتم اون زن اشنا بغل شیطان وایساده بود پس حدسم درست بود اون ملکه ی شیطانه میل عجیبی به گشتنش داشتم و اینو نمیتونستم نادیده بگیرم با فریاد حمله کنید دنیل به خودم اومدم و به سمت سپاه عظیمی که 2 برار ما بود هجوم بردم با شمشیر کسانی رو مقابلم بودن رو میکشتم خونی بود که تو صورتم پاشیده میشد نگاهم هنوز هم به اون زن یا بهتره بگم ملکه ای بود که فقط قصد دفاع از خودش رو داشت و اصلا کسی رو نمیکشت عصبی به سمتش هجوم بردم حمله میکردم ولی اون فقط دفاع میکرد و جواب هملات من رو نمیداد لگدی به قفسه سینش زدم که چند قدم به عقب پرت شد نفس زنان گفت: بس کن نمیخوام بهت صدمه ای برسه در جواب حرفش پوزخندی زدم و دوباره به سمتش یورش بردم عکس العمل من رو که دید گفت: خودت خواستی و شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید نبرد سختی بود و این از عرقی که روی صورت هردومون خودنمایی میکرد معلوم بود خیلی دوست داشتم بدونم پشت اون ماسک چه شخصی قرار داره و چرا این فرد اینقدر برام اشناس تو یه حرکت از غفلتش سو استفاده کردمو به سمتش یورش بردمو با شمشیر بند ماسکش رو پاره کردم پشتش هنوز به من بود به سمتم برگشت به چیزی که دیدم یه لحظه احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد جوشش چشمه اشکم رو توی چشمام احساس میکرد مات و مبهوت به صحنه روبه روم بودم و اصلا از جنگ و دیگیری که در اطرافم در حال رخ دادن بود توجهی نداشتم با بهت لب زدم: ملیکا
  5. قسمت نوزدهم و منو با دنیایی از سوال مات و مبهوت به جا گذاشت نگران نگاهی به سمت راست و چپم انداختم خدایا حالا چیکار کنم؟ ***راوی*** سوزان نگران بود و این را از حالت چشمایش میتوان به راحتی فهمید صدای ان زن اشنا هنوز هم در سرش اکو میشد و او را به جنون میکشاند او باید چه کند؟ چه کسی را انتخاب کند؟ دنیل یا ویلیام؟ کدام یک را باید در راس قرار دهد؟ عشق یا دوستی؟ او باید چه کند؟ و همزمان با این که سوزان جدالی بین عشق و احاسی که به ویلیام دارد در حال تسیز است انها سخت مشغول مبارزه اند و در محاصره ای از شیاطین گر کرده اند عشق یا دوستی؟ کدام یک سوزان را وا میدارد تا از یکی از گوهر های جودش دل بکند برای فهمیدن ان همراه باشید *** ***سوزان*** مثل دیوونه ها به سمت چپ و راستم نگاه میکردم یه دفعه زیر پام شروع کرد به لرزیدن و قسمتی از ساختمون فرو ریخت احساس کردم زیر پام خالی شد و سر خوردم با هر چیزی چنگ مینداختم که جلوی افتادنمو بگیرم که یه دفعه متوقف شدم برگشتم و به حامی که جونمو نجات داده بود نگاهی انداختم بهش لبخندی زدمو گفتم: _مثل همیشه جیک ممنون پسر و در جواب حرفم زوزه ای کشید به سختی منو بالا کشید هنوزم ساختمون داشت میلرزید و تکه تکه اوار و تخریب میشد با صدای پاهایی به عقب برگشتم که با چیزی که دیدم شکه شدم دینل و ویلیام و دانیال و خیلی های دیگه داشتن به سمت من میدوئیدن بهم که رسیدن دهن باز کردم که چیزی بگم که تو اغوش گرمی فرو رفتم عطرشو به ریه هام فرستادم اون عطر اشنا لب زدم: دنیل چشمامو که باز کردم نگاهم به دو جفت چشم ابی افتاد غم از چشماش میبارید نمیتونستم دانیال رو مثل دنیل دوست داشته باشم و اینو بهشم گفته بودم و اون هم در جواب حرفام با گفتن^ خوشبخت بشی از این به بعد مثل یه دوست پشتمم و هر وقت خواستی میتونی برگردی پیشم ^ بسنده کرد از اغوش دنیل به سختی جدا شدمو گفتم: _شماها اینجا چیکار میکنید؟ چطوری اومدین اینجا؟ در جواب حرفم دنیل گفت: _ما محاصره شده بودیم و هر لحظه منتظر مرگ بودیم که دانیال با افرادش امد و مارو نجات داد نگاهی قدر شناسانه ای حواله ی دانیال کردم که لبخند محو هرچند غمگین و تلخی زد تلخیش رو حس کردم ویلیام با همون غرور و تکبر همیشگیش ادامه رشته کلامه دن رو گرفت: _نگرانت شده بودم و میترسیدیم که اتفاقی برات افتاده باشه که صدای زنی رو شنیدم که میگفت سوزان در خطره و بهتره هر چه زودتر به قسمت شمالی برید البته فقط صدای اون شخص بود و خبری از خودش نبود هرچقدر هم ازش پرسیدیم که تو کی هستی فقط جواب داد یه دوست و بعدا میفهمید و دیگه هم هرچی صداش زنیدم جوابی دریافت نکردیم دهن باز گردم چیزی بپرسم که با زمین لرزه ی بعدی که ایجاد شد نگران به سمت بقیه برگشتمو گفتم: زود باشید دنبالم بیاید هر چه زودتر باید از اینجا خارج بشیم اینو گفتمو بدون اینکه منتظر حرفی از طرف اونا باشم به سمت رو به روم که کلا ویران شده بود دویدم و پریدم پایین که با صدای داد دنیل و ویلام همراه شد
  6. قسمت هجدهم زنی با موهایی سفید به رنگ لباس بلند و زیبایی که به تن داشت،با اون بالهای بلند سفید، و تاجی که روی سرش خودنمایی میکرد به شدت مشغول مبارزه با اون موجود بود یه دفعه نوری از نگین سرخ رنگی که روی تاجش قرار داشت به سمت اون موجود چندش اور پرتاب شد و کمتر از 5 ثانیه پودر شد برگشت و نگاهم کرد نگاهم که به چشمای همرنگ دریاش افتاد توش غرق شدم تعظیمی کرد و ... از جلوی چشمام ناپدید شد به خودم اومد و نگران به سمت جیکوب رفتم حضورمو احساس کرد و چشماشو باز کرد هنوزم از چشمای به رنگ خونش غرور میبارید بلند شد و زوزه ای خفه سر داد سوارش شدم که شروع کرد به دویدن سرعتش زیاد بود از دور چیزی رو دیدم نزدیکش شدیم یه دفعه جیکوب ایستاد مبهوت بهش نگاه میکردم نگاهم میخ کسی بود که با اون چکمه های چرم پاشنه 10 سانتی که بلندیش تا روی زانو بود،با اون ناخون های بلند و سیاه،ماسک مشکی که روی صورتش بود و اون علامتی که دقیقا سمت راست صورتش بود،با اون گربه ی سفیدی که روی شونه چپش چمباتمه زدی بود با صدای قهقهه اش به خودم اومدم وسط قهقهه هاش صداشو شنیدم که خطاب به من گفت: _افرین افرین بالاخره تونستی تا اینجا بیای افرین سوزان خانوم کوچولو -تو کی هستی؟ با خنده گفت: _چرا هر کی از راه میرسه این سوال کلیشه ای رو میپرسه؟ راستی از اروم جونت، عشقت، کسی که نفش به نفست بند هست خبر داری؟ هوم؟ اسمش چی بود؟ اها دنیل میدونی الان که تو اینجایی اون در چه حالیه؟ یا اون سگ کوچولوت هونی که هنوزم دوستت دارهه اها بهش چی میگفتی؟ وایسا... ویل اره ویل عصبی داد زدم: _لعنتی چیکارشون کردی؟ به خدا قسم اگه یه تار مو ازشون کم بشه... پرید وسط حرفم _چشکار میکنی؟ هوم؟ _اخه تو کی هستی؟ چرا دست از سرمون بر نمیداری؟ چرا صدات اینقدر برام اشناس؟ مگه تو همون کسی نیستی که تو خوابم اومد؟ شروع کرد به دست زدن: _افرین افرین درست حدس زدی خودمم _چرا سعی داری کمکم کنی؟ دنیل و ویلیام کجان؟ _اوم نمیدونم شاید الان که تو اینجا وایسادی دارن با مرگ دست و پنجه نرم میکنن عصبی شدمو به سمتش دویدم که یه دفعه از جلو چشکام غیب شد داد زدم: _کجا رفتی هــــــا؟ کجا رفتی؟ بگو با دنیل چیکار کردی؟ تو کی هستی؟ چرا اینقدر برام اشنایی؟ صداشو شنیدم که گفت: _بهتره عجله کنی دنیل و ون سگ چولوت در خطره تو که نمیخوای عشقت و دوستت رو از دست بدی؟ هوم؟ کدومو امتخاب میکنی سوزان؟ عشق یا دوستی؟ و بعد از حرفاش شروع کرد به قهقهه زدن و منو با دنیایی از سوال نات و مبهوت به جا گذاشت
  7. قسمت هفدهم *** اروم به افراد اشاره کردم دنبالم بیاین باید تا متوجه نشدن زودتر از اینجا بریم ده دقیقه ای میشه که از ویل و دن جدا شدم به بقیه افراد دستور دادم تا برن و قسمت های دیگه ساختمون رو بمب گذاری کنن جیکوب با سرعت باد میدوئید یه دفعه نفهمیدم چیشد که با شدت از جیکوب پرت شدم به سختی از رو زمین بلند شدم سر بلند کردم که با چیزی که دیدم یه لحظه شکه شدم خدایا این دیگه چیه؟ *** *ناشناس* اره اره.. همینه ..خودشه.. بالاخره راهی پیدا کردم که سوزانو نجات بدم فقط امیدوارم هنوز دیر نشده باشه خوشحال از فکری که داشتم به راه افتادم **** ***سوزان*** موجودی از زمین بیرون اومد که پوست سوخته و چرکینش که از همه جای بدنش اویزون بود با چشماهایی خالی از مردمک چشم و دست هایی که از هرکدوم خون میچکید بهم زل زده بود هنگ کرده بودمو اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم یه دفعه چیزی دور گردنم پیچی شد که باعث شد احساس خفگی کنم . انگار یه چیزی داشت گلومو فشار میداد و این فشار هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد جیکوب خواست بهش حمله کنا اما به شدت به عقب پرت شد و با ستون کنار دیوار اثابت کرد و ناله ای سر داد دستمو تو هوا تکون میدادم تا بلکه بتونم راهی برای تنفس پیدا کنم اما نمیشد با یاد اوری گردنبندی که دنیل بهم داده بود روزنه ای از امید توی دلم روشن شد به سختی دست پیش بردم و با اخرین توانی که داشتم گردنبند رو فشار دادم یه دفعه راه تنفس برام باز شد به شدت سرفه میکردم قصد داشتم زودتر هوارو وارد ریه هام کنم با همون سرفه های پی در پیم سرمو بلند کردم که با چیزی که مقابلم میدیدم یه لحظه مات شدم زنی با موهایی سفید به رنگ لباس بلند و زیبایی که به تن داشت،با اون بالهای بلند سفید، و تاجی که روی سرش خودنمایی میکرد به شدت مشغول مبارزه با اون موجود بود
  8. قسمت شانزدهم **** خسته لباسی که تو تنم سنگینی میکرد رو در اوردم فردا روز مهمیه روزیه که میخوایم به این جنگ خاتمه بدیم و من از این بابت خوشحالم به دنیل غرق در خواب نگاه کردم حتی تو خواب هم همون اخم جذابو خواستنی رو داشت و همون بود که منو دیوونه ی خودش میکرد خسته به تختم پناه بردم که از پشت تو بغلش کشیده شدم پس بیدار بود چشمامو بستمو اینقدر به فکرهای جور واجور و اینده نامعلومی که پیشه روم بود فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد *** _خب بچه ها خوب دقت کنید ویلیام و گرگینه ها برین به قسمت جنوبی ساختمون دنیل و خون اشاما برین به قسمت شرقی ساختمون دانیال هم به همراه افرادش هم بره به قسمت جنوبی منم با چنتا از خوناشاما و گرگینه ها میرم به قسمت شمالی همزمان با توضیح دادنم دستم رو جای جای نقشه میکشیدم و قسمت های اصلی رو نشونشون میدادم رو به افراد گفتم: _خب سوالی نیست؟ ^همگی نه ای محکم گفتن و با خوبه میتونید برید اماده بشید^ من اتاق رو ترک کردن دن رو دیدم که با دست هایی که روی سینه جمع شده همراه با اخمی غلظ زل زده به من میتونستم نارضایتی رو از چهرش بخونم و مطمئن هستم برای رفتن به این ماموریت باید هفت خان رستم رو پشت سر بزارم دهن باز کرد که چیزی بگه که خودم پیش دستی کردمو گفتم _دن؟ میدونم نگرانمی و مخالفی به همچین جایی که معلوم نیست چند دقیقه بعدش زند هستی یا نه بیام _میدونی اما باز هم میخوای بیای؟ _بس کن دن من مراقب خودم هستم _نیستی سوزان نیستی لعنتی اگه بودی دلم اینقدر شور نمیزد _اروم باش میدونم نگرانمی اما مطمئن باش اگه نزاری بیام هیچوقت بخاطر این کارت نمیبخشمت سکوت کرده نگاهم میکرد چشماش داد میزد دلخوره با اخم جلو اومد و پشتم قرار گرفت چیزی رو به گردنم بست و گفت _هرموقع تو خطر افتادی این گردنبند رو لمث کن ازت مراقبت میکنه ناخوداگاه لمسش کردم به سمتش برگشتمو با لبخند گفتم: _مرسی که هستی _قول میدی مراقب باشی؟ _قول میدم خیالش کمی راهت شد اما ناراحتیشو حس میکردم وقتی دست های گرمش دست های یخ زده ی منو در بند گرفت به خودم اومدم و باهاش هم گام شدم امشب همه چیز رو تموم میکنم دیگه وقتش شده پرده از راز ازمایشگاه سوخته و مرگ ملیکا برداشته بشه و مطمئن هستم سوختن ازمایشگاه عمدی بود و وقتی بفهمم دست چه کسانی تو این جریانات بوده همه رو میکشم و انتقام مرگ ملیکا و لیلای عزیزم و خیلی های دیگه رو میگیرم ملیکا؟ میدونم صدامو میشنوی دعا کن پیروز بشم دعا کن بتونم به قسمی که خوردم پایبند باشم دعا کن شرمنده تو و خیلیای دیگه نشم ملیکا! یا قاتلین تورو قصاص میکنم یا میمیرم اینو بهت قول میدم!
  9. قسمت پانزدهم به بحثی که میون این دو نفر بود خندیدمو گفتم: _خب حالا زمان زیادیم دیر نکرده لیلا عادت میکنی به کارای این گوریل این برای انتخاب یه لباس ساده نیم ساعت وقت میزاره چه توقعاتی داره ها؟ ملیکا نگاهی حرصی بهم انداخت و گفت: _گوریل عمته گوره خر چند ثانیه بی حرف بهش زل زدم یهو ترکیدم از خنده حرص خودنشم ملسه و خنده های ما سه نفر بود که تو کل فضای خونه میپیچید **** با صدای در از فکر گذاشته خارج شدم لبخند غمگینی زدم که از چشمای تیا دور نموند انگار فهمید چمه که با لحنی اکنده از غم گفت _غصه نخور عزیزم ما تو این جنگ پیروز میشیم و انتقام خون تک تک عزیزانمون رو میگیریم سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادمو با لحنی پر از بغض گفتم _کاری داشتی تیا جان؟ _نه عزیزم فقط اومدم بهت این لباس هارو بدم که برای مراسم بپوشی مراسم حدود 1 ساعت دیگه انجام میشه _مرسی عزیزم خواهش میکنمی گفت و از اتاق خارج شد نگاهی به لباس های سفید روی تخت انداختم دست بردم و برشون داشتم قد بلندی که داشت و نوارهای قرمزی که رو سراستین های بلند و یقه هفتیش زیبایی چشمگیری رو ایجاد کرده بود نگاهی به ساعت انداختم ساعت 8 مراسم بود پس تصمیم گرفتم بعد از یه حمام مختصر سریع حاظر شم هیچ دوست ندارم دیر به مراسم برسم *** همگی دور میز سنگی که تو زمین مقدس بود جمع شده بودیم ادمای زیادی اومده بودن حتی اون وزیر جو رو مخی که ویلیام رو تحریک کرد چوب ختش دیگه داره پر میشه با صدای دنیل از فکر در اومدم _امروز ما اینجا جمع شدیم تا پیوند از هم گسسته ای رو دوباره پیوند بزنیم مطمئن هستم همتون از این که من بیگناه هستم و تبرئه شدم اگاه هستین من و افرادم اینجاییم تا یکبار دیگه با گرگینه ها و برادرانمون پیمان ببندیم تا به دشمن ثابت کنیم که با جنگ داخلی نمیتونه اراده محکم مارو از هم بپاشونه پس بیاین با بستن این پیمان به کدورت ها پایان بدیم و یکبار برای همیشه اون شیطان رو به جهنمی که ازش اومده برگردونیم تموم مدتی که داشت حرف میزد نگاهش روی وزیر جو بود مطمئن هستم اون خودشم فهمیده چه گندی زده که دوباره مخالفت نکرده با صدای فریاد هورای جمعیت عظیمی که مقابلم بود از فکر خارج شدم با لبخند به دنیل و ویلیامی که داشتن با خون همدیگه روی تیکه پارچه ای چیزی مینوشتن نگاه کردم از این که هردوشون دوباره مثل یک برادر در کنار هم هستن خوشحالم ****
  10. سلام دوستان گلم ممنون که تا اینجای رمان همراهیم کردیم و با حضور گرمتون بهم قوت قلب دادین ولی ازتون یه گلایه کوچیک دارم البته شاید قابل ندونستین و مثل جلد اول همراهیم نرکدین و ممنون از کسانی که همراهیم کردن و وقت گرانبهاشونو صرف خوندن رمان من کردن و باز هم ممنون از کسانی که همراهیم نکردن دوستان باید بگم که به قسمت های هیجانی و البته پایانی رمان داریم نزدیک میشیم قصد دارم امشب چنتا پست دیگه هم بنویسم و بزارم ممنون که هستین منتظر نظراتتون هستن یا حق
  11. قسمت چهاردهم **** ***ناشناس*** دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم گفتم با جنگ داخلی متحداش از هم پاشیده میشه ولی نشد گفتم با جون دنیل وارد بشم ولی بازم نشد کله شق تر از این حرفاس با ناخونام روی دسته صندلی شاهانم ضرب گرفتم باید یه فکری به حالش بکنم تا قبل از این که خودشو به کشتن بده از این جریانات دورش کنم با صدای اون جن مزاحم به سمتش برگشتم و دوباره نقاب مغرور و ترسکناکی که همه ازم واهمه داشتن رو زدم با صدایی ترسناک گفتم _چیکار داری؟ از ظاهر اشفته و لکنتی که داشت میشد به ترسی که درش هویدا بود پی برد _سر..سروم..وزیر..وزیر جو اومدن و تقاضای دیدار با شمارو دارن _خیلخوب بیارش به دقیقه نکشید که هردوشون با ظاهری ترسیده مقابلم حاظر شدن نمیدونم چرا از ترسشون لذت میبرم با علامت دست جن رو مرخص کردم و رو به جو با عصبانیت گفتم: _مگه قرار نبود رو اعصاب ویلیام راه بری که پیمان برادری بسته نشه؟ پس چی شـــد؟ با دادی که زدم از ترس قدمی به عقب برداشت و در همون حالت گفت _سرورم من همه کار انجام دادم همه چی خوب پیش میرفت تا این که سوزان اومد و نفهمیدم که به ویلیام چی گفت که بعدش گفت دنیل بخشیده شده و قرار شده برای فرداشب پیمان برادری بسته بشه من خواستم مخالفت کنم ولی اون گفت مخالفت هرکسی رو به پای خیانت میزارم و خودم سرشو از تنش جدا میکنم از بی عرضگیش به ستوه اومدم با عصبانیت رو بهش توپیدم _از جلوی چشمام گم شو از خداخوواسته سریع جیم زد دیگه از انجام هرکاری ناتوان شدم هوف کلافه ای کشیدم و بلند شدم باید یه فکری به حال این جریانات میکردم **** _هی ملیکا! زودباش دیگه دختر! چقدر لفتش میدی اخه؟ _خیلخوب اومدم. حالا چرا اینقدر غر میزنی؟ _مگه میخوای قله اورست فتح کنی؟ یه لباس میخواب بپوشی به بحثی که میون این دو نفر بود خندیدمو گفتم:
  12. قسمت سیزدهم دست های گرمش میون موجی از موهام به رق*ص دراومده بود قراره امشب با ویلیام پیمان برادری ببندیم پس این یعنی حتی کسانی که مخالف ما بودن به طرف ما برمیگردن گرچند که من به وفاداریشون شک دارم ولی خب خیالم از بابت ویلیام راحته حالا که همپیمانانمون دوباره به سوی ما برگشتن وقتش شده به این جنگ و درگیری ها یک بار و برای همیشه خاتمه بدم وقتش شده پرده از خیلی راز ها بردارم وقتش شده پرده از ازمایشگاه سوخته برداشته بشه و... مرگ ملیکا با صدای خوش اهنگش از فکر دراومدم و با لبخند به سمتش برگشتم لبخندی که روی لب هاش بود با لبخند من پررنگ تر شد و جونی تازه گرفت با همون لبخندش که منو تا مرز جنون میبره گفت: به چی فکر میکنی کوچولو؟ با حرص مشتی به بازوش زدمو گفتم من کوچولو نیستم قهقهه ای زد و گفت باشه ولی تو برای من همیشه یه کوچولو میمونی یه موش کوچولو لبخندی زدم و بعد از سبک سنگین کردن حرفام صداش زدم _دن؟ _جانم؟ _حالا که قراره تا چندساعت دیگه باویلیام پیمان برادری ببندیم،به نظرت وقتش نشده یک بار و برای همیشه به این جنگ و خونریزی ها و حمام خونی که تویه این چند ماهه اخیر به راه افتاده رو تمومش کنیم؟ لبخند زیبایی که ت چندلحظه پیش کنج لباش بود محو شد و جدی شد _منم به همین فکر میکردم بهتره هرچه زودتر به این جنگ خاتمه بدیم سری به نشونه تایید تکون دادم ب*و*س*ه* ا*ی به پیشونیم زد و از تخت بلند شد لبخند محوی زد و گفت: من میرم همه چیز رو برای فرداشب اماده کنم با لبخندی که کنج لبام بود تا دم در بدرقش کردم خیلی دلم میخواد بعد این جنگ بتونم بدون هیچ دعوایی کنار مرد زندگیم که نفسش به نفسم بنده زندگی کنم و از همه مهمتر دلیل مرگ ملیکارو پیدا کنم ناخوداگاه ذهنم به گذشته نچندان دور سفر کرد زمانی که همه چی خوب بود و ملیکا هنوز هم نفس میکشید
  13. قمست دوازدهم خوشحال به سمت جیکوب رفتم ولی با صدای داد آشنایی که شنیدن نگران به سمت صدا برگشتم دنیل مل یه شیر زخمی به ویل نگاه میکرد دهن باز کردم چیزی بگم که با صدای داد بعدیش لرزه افتاد به تنم _اینجا چیکار میکنی هاااااااا؟نگفته بودم حق نداری از منطقه خارج بشی؟ ویلیام خونسرد زل زد به دن و گفت اروم باش...نخوردمش که...ما باهام سنگامونو وا کندیم و بهتره تو هم از اتفاق جدیدی که بینمون افتاده باخبر بشی برو و برای فرداشب اماده باش برای بستن پیمان برادری فرداشب میام تا پیمان ببندم بدون درخواست جون تو و ازدواج سوزان با من این رو گفت و به سمت دن رفت و دستش رو به سمتش دراز کرد نفس تو سینم حبس شد..اگه دستش رو نگیره چی؟ بعد از چند دقیقه که برای من مثل چند سال گذشت دنیل با باز کردن گره ی ابروهاش و فشار گرمی که به دست ویل داد قلبم رو اروم کرد صداش رو شنیدم که خطاب به ویل گفت با این که نمیدونم بینتون چه اتفاقی افتاد که حاظر شدی از جون من و از خیر اون ازدواج مزخرف بگذری..ولی خوشحالم که یک بار دیگه باهم هم پیمان میشیم و مثل دوستا های قدیمی با هم پیمان میبندیم مکثی کرد و گفت برادر.. و درجواب تموم این حرفا ویل به لبخندی بسنده کرد **** بعد از مشخص کردن زمان و مکان به همراه دن سوار جیک شدیم از پشت توی بغلش بودم و هم نفس های گرمش که به پوستم میخورد باعث میشد مور مورم بشه دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید از این که دشمنی که بین این دوتا وجود داشت به پایان رسیده خیلی خوشحالم کاش میفهمیدم علت این جنگی داخلی چی بود و چی شد که یه دفعه پیمانمون شکسته شد با توقف جیکوب از فکر اومدم بیرون و به همراه دن از پشتش پریدیم پایین تیا با دیدم خودش رو با ضرب پرت کرد تو بغلم که باعث شد چند قدم برم عقب باید خودم رو برای غر غر هاش شروع کنم عجب روزی شود امشب ******
  14. قسمت یازدهم پوزخند صدا داری زد و گفت _تنها شرط من همونی بود که گفتم... دنیل رو به ما تحویل بده بغضمو قورت دادم همه ی عظممو جمع کردم و با صدایی لرزون از بغضی که به گلوم چنگ میزد چشمامو گفتم _قبول میکنم _چی؟ حاظرم باهات ازدواج کنم سکوتی که بینمون حکم فرما بود منو عذاب میداد چشمامو باز کردم که با قیافه متحیر در عین حال عصبی ویلیام رو به رو شدم با همون اخم تقریبا داد زد: واقعا ارزششو داره که با من ازدواج کنی اما جون اون اشغال رو نجات بدی؟ عصبی گفتم حق نداری بهش بی احترامی کنی پوزخندی زد با سوال غیر منتظره اش شکه شدم جوابش رو که ندادم دوباره سوالش رو تکرار کرد ولی این بار کلافه تر از همیشه _گفتم دوستش داری؟دنیل رو دوست داررررررررری؟ با دادش لرزه افتاد به تنم اما بازم موضع خودمو حفظ کردمو گفتم اره..دوستش دارم..اینقدری که حاظرم باهات ازدواج کنم اما شاهد مرگش نباشم از صندلیش بلند شد و اومد سمتم چاقوش رو در اورد چشمامو بستم پس این اخر کار من بود پیشم نشست نفس هاش که به پوستم میخورد باعث میشد مور مورم شد با حرکتی که زد شکه شده نگاهش کردم نگاهمو که دید بلند شد و گفت پاشو...حاظر نیستم از عشقت جدات کنم فقط واسه ی یه انتقام دوست دارم جسم و روحت هردو ماله من باشه اما دوست ندارم با کسی ازدواج کنم که حتی بهم علاقه نداره امید وارم باهاش خوشبخت شی سکوت کرده نگاهش کردم دستش رو به سمتم دراز کرد دستمو تو دستش گذاشتم و با کمکش بلند شدم خوشحال بودم یه قطره اشک رو گونم سر خورد رو پنجه پا بلند شدم و گونشو بوسیدم و خوشحال گفتم مرسی ویل...ممنون لبخند کمرنگی زد با هم از چادر خارج شدیم رو به افرادش گفت _دنیل بخشیده شد سوزان میتونه بره..بدونه این که مجبور با ازدواج با من باشه صدای یکی از افرادش توجهمو جلب کرد اما قربان...این بی احترامی که به شما کردن پس چی میشه؟مگر نه این که.. ادامه حرفش با صدای داد ویل قطع شد _کدوم بی احرتمی؟مگه کسی که یک نفر دیگه رو دوست نداشته باشه گناه کرده؟ این بحث اینجا تمومه سوزان میتونه بره و به دنیل بگه برای پیمان بستن اماده بشه خوشحال به سمت جیکوب رفتم ولی با صدای داد آشنایی که شنیدن نگران به سمت صدا برگشتم
  15. قسمت دهم ***** بیدار که شدم خبری از دن نبود بیخیال شدمو رفتم سر کمد تا لباسم رو عوض کنم یاد خوابی که دیدم افتادم یعنی اون کی بود که میخواست بهم هشدر بده؟ چرا اینقدر احساس اشایی باهاش داشتم خودمم اصلا نمیدونم لباسامو با یه تیشرت شلوار مشکی که روش طرح یه خرگوش داشت عوض کردمو راهی طبقه پایین شدم باید هرچه زود تر برم و به این جنگ و درگیری ها خاتمه بدم میدوم اگه دن بفهمه مانع رفتن من به اونجا میشه اما من حتما این کار رو میکنم حتی به قیمت جونم کجای دنیا نوشته که وقتی طرفو نمیخوای مرتکب خیانت شدی اخه؟ به اخرین پله که رسیدم از فکر خارج شدم نگاهی به اطراف خونه انداختم هه..بقیه به فکر تدارکات جنگن اونوقت من گرفتم کپیدم... سریع یه لیوان شیر خوردمو از خونه زدم بیرون و به سمت پشت خونه رفتم بهش که نزدیک شدم تو چشمای وحشیش که مثل خون قرمز بود خیره شدم اروم پشتش نشستم دستی به سرش کشیدمو گفتم پسر خوب... میخوایم بریم پیش ویلیام..میدونم دلتنگشی...میخوایم بریم تا به این جنگ داخلی پایان بدیم...پس بریم پیشش...میدونم دلتنگی... اینو که گفتم با یه زوزه شروع کرد به دویدن سرعتش زیاد بود جیکوب هدیه ی ویل به من بود... ویلیام بهم پیشنهاد ازدواج داد اما من فقط دنیل رو دوست داشتم پس بهش جواب رد دادم اما مشوار های ویل گفتن تو به رئیس ما بی احترامی کردی و این شد که با تحریک ویلیام پیمان رو شکستن با شکسته شدن پیمان خیلی از متحدینمون هم بهمون پشت کردن تنها شرط برگشت ویل و سپاهش این بود اول این که دنیل رو تحویل بدیم و من... باید سخت ترین راه رو انجام بدم یا دنیل رو تحویل بدم.. یا تن به خواسته ها وشرط دومشون بدم یه قطره اشک از حصار زندان چشمام جاری شد ولی سریع پاکش کرد میدونم رد شدن از منطقه ای که تیا برامون تعیین کرده بود خودکشی محضه اما من باید بین این جنگ داخلی و جونم یکیش رو انتخاب میکردم نزدیک تر که شدم دوتا نگهبان با دیدم حالت دفاعی گرفتن چند نفر دورمو احاطه کردن جیکوب حالت دفاعی به خودش گرفت میدونم همنوعانه خودش رو نمیکشه و فقط میخواد از من محافظت کنه اما خب یکی از اونا رفت به ویل خبر بده که من اینجام با صدای بلند رو بهشون داد زدم _من نیومدم که باهاتون بجنگم ..اومدم با ویلیام حرف بزنم تنها شرط برگشت ویل و سپاهش این بود که دنیل رو تحویل بدیم و من... باید سخت ترین راه رو انجام بدم یا دنیل رو تحویل بدم.. یا تن به خواسته هاشون بدم یه قطره اشک از حصار زندان چشمام جاری شد ولی سریع پاکش کرد میدونم رد شدن از منطقه ای که تیا برامون تعیین کرده بود خودکشی محضه اما من باید بین این جنگ داخلی و جونم یکیش رو انتخاب میکردم نزدیک تر که شدم دوتا نگهبان با دیدم حالت دفاعی گرفتن چند نفر دورمو احاطه کردن جیکوب حالت دفاعی به خودش گرفت میدونم همنوعانه خودش رو نمیکشه و فقط میخواد از من محافظت کنه اما خب یکی از اونا رفت به ویل خبر بده که من اینجام رو بهشون داد زدم _من نیومدم باهاتون بجنگم..اومدم با ویلیام حرف بزنم صدای زوزه ی یکیشون خط موازی کشید رو اعصابم نمیدونم مسئله چی شد که جیکوب غرلند کنان به سمتش یورش برد و با صدای داد من متوقف شد چند دقیقه بعد اون سرباز اومد و اینگونه شد که منو کت بسته به چادر ویل بردن و به زور منو نشوندن رو زمین مقابل ویل احتمالا تا الان دنیل از نبود من خبر دار شده ویلیام با اخمای در هم نگاهم میکرد بالاخره سکوت رو شکست و گفت _برای چی اینجایی؟ _اومدم به این جنگ خاتمه بدم