elham

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد elham در تیر 28 2017

elham یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

4 دنبال کننده

درباره elham

  1. اصلا حاضرجواب بودن در برابر عمو خودش یه امتیاز مثبت حساب میشه که خداروشکر من بی نصیب نیستم هنگام خوردن شام بودم که صدای زنگ تلفن به صدا درآمد این روزا از شنیدن این صدا ترس داشتم و ذهنم ناخودآگاه سمت پری میرفت وتا فهمیدن اینکه چه کسی اونطرف خط است جونم به لبم میرسید نفهمیدم چه کسی بود که پدرم باهاش صحبت کرد فقط قول وقرار شنبه را گذاشتند همین فکرا باعث شد لب به غذا نزنم و به اتاقم پناه ببرم مدتی بعد هم رضا وارد اتاق شد ساکت بود انگار میخواست چیزی بگه ولی جرات بیانشو نداشت درحال دیدن حرکت دستاش بودم که یدفعه ای به سمت گیتار رفت و خواهش کرد برایش بزنم بعد از کوک کردنش شروع به زدن آهنگ مورد علاقه محمد کردم اشک از چشمای جفتمون شروع به سرسره بازی کردند رضا از اتاق بیرون رفت ومن هم اجازه دادم اشکهایم به بازی خود ادامه دهند دلم گرفته بود حس عاشقی حسی مبهم و دست نیافتنی نمیدونم چرا این درک را از عشق کردم همینجور که به سقف خیره شده بودم خوابم برد صبح باصدای اذان بیدارشدم بعد از خواندن نماز به حیاط بازگشتم وشروع به پاشیدن آب به درختان خشک زده کردم بوی خوبی به مشام میرسید ولی همه استخوانهایم درد میکرد درست مثل یک فرد درحال ترک بودم روی آلاچیق نشستم و رضا وپری ومتین را بیدار کردم قرار بود ساعت ۵ درب شمالی دانشگاه باشیم رضا که آماده بود وتا اتمام نمازش من هم لباس مخصوص کوه نوردیم رو پوشیدم وراهی شدیم و حدودا حوالی ساعت ۵ به مقصد رسیدیم
  2. بی رمق بودم ولی آماده شدم و به سمت پارک رفتیم صدای برگ درختا بهم آرامش میداد سکوتی بینمون ایجاد شده بد و هر کدوممون به آینده فکرمیکردیم بعد از کمی قدم زدن به خونه برگشتیم با رفتن بابا به سر کار من و رضا هم آماده شدیم و از خونه زدیم بیرون با پری هماهنگ کرده بودیم که بیاد بیرون بعد از سوار کردنش به طرف کافی شاپ رفتیم اون ۲تاکبوتر عاشق را تنها گذاشتم و روی صندلی تکی نشستم همه حواسم بع گوشی بود متین جواب نمیداد بیخبر بودن ازش عذابم میداد خستع و بی کس در حال زمزمه کردن آهنگ در حال پخش بودم دلم میخواست دوست داشتنمو فریاد بزنم اما بغض لعنتی راهشو بسته بود حدودا ساعت ده بود که از آنجا خارج شدیم و به سمت مرکز مشاوره رفتیم ک خداروشکر با موفقیت روبرو شد و قرار شد شنبه ساعت ده با یک بزرگتر آنجا حضور داشته باشیم تا شب ۳نفری باهم بودیم و خبری از متین نشد که نشد به خونه برگشتیم و خبر را به همه دادیم و قرار شد مادرم همراهمون بیاد حس خوبی داشتم دستم زیر چونم بود و داشتم تک تک اعضا را نگاه میکردم رضا که به پری پیام میداد عمو هم که فقط نگاهش با اخم به رضا بود خواست لب به سخن باز کنه میدونستم حالا باز بهش گیر میده من که روز خوبی نداشتم لااقل روز خوب رضا خراب نشه که یدفعه اسم رضا رابا صدای بلند گفتم خود رضا با تعجب بهم نگاه کرد همه هم به طرف من برگشتن بله چیزی شده خانمی فکم داشت به زمین میچسبید که عمو پرید وسط حرفم چی گفتی رضا خانمی بله بابا مریم همیشه خانم بود و هست عمو نیشخندی زد رضا سرشو پایین انداخت و گفت بگو دختر عمو میشنوم هیچی خواستم بگم شرمنده برا تحقیقم مزاحمت شدم اگه بابام حساس نمیشد و لب تابمو میبرد تعمیرگاه تو هم الان وقتت را برا من هدر نمیدادی نه عزیزم شما مراحمی دیگه تا موقع خوابت تمامش میکنم مرسی خواهش نگاه عمو بهم بود آخ چه حالی میده دهن بکی رو اینجوری ببندی
  3. با هزار تا فکر و خیال به طرف ماشین راهی شدیم خداروسکر متین خوب میفهمید که باید سکوت کنه بااولین آهنگ اشک از چشمانم جاری شد سعی در پنهان کردنش داشتم ولی متوجه شد مریماشکاتو پنهان میکنی لرزش شانه هاتو که نمیتونی پنهان کنی چیزی نیست یاد محمد افتادم حالا خانمی نمیخواد بگه چرا تنهاشون گذاشتی ببین پری نمیتونه تنهایی مشکلاتشو حل کنه حرفای منم که تو گوشش نمیره الان نیاز به یه جنس مذکر داره و من مطمعنم رضا میتوننه کمکش کنه خیلی خب هر جور صلاح میدونی حالا اگه میشه جواب من را بدید نخیر زوده تا فردا صبر کن آخ آخ چرا نشگون میگیری چونکه گفتی زوده اینقد ناز کردن نداره که با خنده ای که زدم جوابشو گرفت و لبش به خنده وا شد با آمدن رضا و پری از ماشین پیاده شدیم چی شده آقا متین جواب مثبت را گرفتی عه شما از کجا میدونید دیگه دیگه با کشیدن لپ رضا متین چشم غره ای رفت دختر عمو عشقتون غیرتیه ها حواست باشه با خداحاغظی از متین جدا شدیم دل تو دلم نبود که ببینم چی شده باخره ساعت هشت پری را پیاده کردیم اوف چیشد تعریف کن ببینم خخخخخخ چطور دندون رو جیگر گذاشتی تا الان خب یکم دیگه صبر کن خب باشه نگو خیلی خب حالا قهر نکن فعلا شمارشو گرفتم درضمن بهش گفتم بعد از عید میام خواستگاری دهنم از تعجب باز مونده بود چطور به این زودی آخه هی دختر حواست کجاس پیاده شو بریم جواب وزیر جنگو بدیم با لبخندی که کنج لبمون محفوظ مانده بود وارد شدیم و بعد از بوسیدن بابا و تعویض لباس خودم را برای جنگ آماده کردم بعد از شام عمو مشغول دیدن برنامه مورد علاقش بودمن هم سرم را به خواندن کتاب مشغول کردم صفحه سوم کتابم را ورق زدم که عمو صدایم زد بله بفرمایید چند لحظه کتاب را بزار کنار باهاتون کار دارم بستن کتاب من همانا و باز شدن دهان عمو هم همانا خب داداش مزاحم شدیم برا قول و قرار خواهش می کنم خونه خودتونه اگه صلاح میدونی تو محضر یه عقد بخونیم بعدش و بعد هرجا که میدونید جشن بگیریم فکر خوبیه از بچه ها هم یه نظری بپرس عه نه بابا چه عجب به ما هم توجه کردند مریم جان عمو تو پیشنهادی نداری عمو رضا از همه نظر کامله و یه مرد ایده آله ولی ما از این رسمای قدیم که الان جواب گوی مشکلات خانواده نیست خوشمون نمیاد دختر این چه حرفیه که میزنی رضا پرید وسط حرف بابا و کفت: عمو شرمنده حرفتونو قطع کردم ولی حرف مریم حرف منم هست بزارید ادامه بده اینبار چشم تو چشم عمو با جدیت حرف زدم عمو ما باید قبل از ازدواج مشاوره برویم تا تایید کنه واسه زندگی مشترک خوب هستیم یا نه درضمن این عم یه قانونه تا جایی که من میدونم شما هم تابع قانون هستید باشه مریم خانم ولی اگه تایید کرد دیگه از مهریه و جشن خبری نیستا بعد گلگی نکنی باشه عمو اگه واقعا لیاقت داشته باشم رضا صد برابر مهر برام خرج میکنه با تمام شدن بحث پوفی کشیدم و خواستم سرم را به مبل تکیه بدم که راضیه گفت: حالا کی میرید مشاوره نگاهم تو نگاه رضا گره خورد نمیدونستم چی بگم که رضا گفت فردا میریم نوبت بگیرین خواهر کوچولو شب بدون شام به رختخواب رفتم ولی اصلا خواب به چشمام نیومد هوا سرد بود و نمیشد تو حیاط قدم زد صبح که برای نماز بیرون رفتم دیدم رضا بیداره سلام صبح بخیر سلام دختر عمو نمازتو بخون و اگه موافقی با هم بریم پارک سر کوچه باشه یکم صبر کن آماده بشم
  4. چند دقیقه بعد راضیه وارد اتاق شد مزاحم که نیستم نه عزیزم بیا بشین درحین صحبت باهاش درب کمد را باز کردم و یه تیپ مشکی زدم و درآخر روسری حریری که پدرم برایم خریده بود به سر انداختم با صدای مادر برای خوردن ناهار از اتاق خارج شدیم عمویم اصلا لباس مشکی دوست نداشت و اینکه شکایتی نکرده بود برام جای سوال داشت میدونستم عمویم صبر ندارد من که همش این چند روز برایم عذاب آور بود و غذا نخورده بودم دست از غذا کشیدم و هنگام بلند شدن از سر میز به عمو گفتم لباس مشکی به خاطر فوت یکی از دوستان صمیمیمه خودم را به حیاط رساندم که کسی اشک صورتمو نبینه هوای آزاد هم خفه کننده شده بود سرم را که از روی آلاچیق برداشتم رضا را دیدم که به طرفم میاد هر چی صدات زدم متوجه نشدی مریم جان دوستتون پشت خطه گوشی رو ازش گرفتم و با کشیدن چند نفس مشغول صحبت شدم دختر کجایی تو این رضا بود علیک سلام آره رضا بود چطور؟ عه پس مبارکه بس میکنی پری خودت که همه چیزو میدونی بعدشم من الان... بعد از چند دقیقه مکث گفتم الان کار مهم تری دارم اوکی بداخلاق یادت باشه بازم حرفتو نزدی کلاس میای که اگه کاری نداریم بعد هم بریم سر خاک آره اما تو برو من بعد میام گوشی رو قطع کردم و به بقیه ملحق شدم سینی چایی را از مادرم گرفتم وبه محض رفتن به سالن زن عمو گفت: به به عروس گلم زن عمو خواهشا تکرار نکنید چایی را بدون اینکه جلو رضا بگیرم روی میز گذاشتم و به اتاقم پناه بردم انگار مادرم میخواست پیشم بیاد که رضا مانع این کار شد نمازمو خوندمو بعد از آماده شدن برای خداحافظی با اخمی که روی چهره ام بود رو به عمو گفتم عمو جان شرمنده من کلاس دارم باید بروم باشه دخترم بزار رضا برسوندت خواستم بگم نه که انگار رضا آماده باش فقط منتظر دستور بود تادم آموزشگاه حرف نزد فقط با گوشیش شماره میگرفت همینجا نگه دار رسیدیم مریم وقت داری چند لحظه باهات حرف دارم آره ماشینو پارک کن تا بریم پارک روبرو باهم راهی شدیم و من از شدت عصبانیت تندتند راه میرفتم چه خبرته چی شده روی نیمکتی نشستمو گفتم گوش میکنم بگو راستش میدونی که ما برای چی اینجا آمدیم خب آره اما من تو را راستش من ... تو منو دوست نداریا و با دختری در ارتباطی تو چشمام زل زد و گفت تو از کجا میدونی خنگ که نیستم کاملا مشخصه ولی تو چی ببین رضا من تورا مثل داداشم میدونم فقط دنبال یه فرصت بودم که بهت بگم سر در گم پاشدم و قدم زدم کجا میری مریم نمیدونم چه جوابی به عمو بدم خنده ای سرداد و گفت حالا تا شب راستی کلاست ساعت چند تموم میشه میخوام بیام دنبالت ساعت ۶ همینجا منتظر باش بابوسه ای که روی گونه ام زد سوار ماشین شد و رفت من متعجب از این کارش با لبخندی که به نگهبان ساختمان زدم وارد شدم سلام دختر سربه هوا،این رضا بود باهاش آمدی عجب تیکه ای برا خودش سلام پیاده شو بقیه راهو باهم بریم انگار چشمتو گرفته میخوای باهم نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت: دست بردار مریم هنوز چهلم محمد نشده بعدش من برم... بی خیال بابا اون خودش یار داره راستی برا ازدواجتون یه فکری کردم نه بابا انگار یه بتر اون عقل پوکتو به کار انداختی اصلا نمیگم عه بگو دیگه بوسه ای به گونش زدم تا از دلش در بیاد پیشنهادشو بهم گفت و باهم راهی کلاس شدیم خوشبختانه امروز زود تمام شد و بعد از خداحافظی از استاد رو به پری کردم راستش پری رضا قراره بیاد دنبالم بیا ببریمت نه عزیزم من خجالت میکشم اهوکی تو و خجالت به دور از هم هستید خیلی خب تو برو من میام به درب ورودی که رسیدم از تعجب سکته زدم متین و رضا همزمان با هم اسم منو صدا زدند قلبم به تپش افتاده بود برای اولین بار جرات نگاه تو چشمای رضا را نداشتم نزدیکشون شدم و بعد از معرفیشون به همدیگه رو به متین گفتم بفرمایید آقای کبیری امری داشتید با بنده نه آمده بودم دنبال پری که فامیلتون را یادم رفت اسمتون را صدا زدم شرمنده پوفی کشیدم اشکالی نداره الان میادش قرار بود ببرمش سر خاک که الان شما آمدی فقط زود ببرش خونه از حساسیت خانوادش که خبر داری باشه حتما خانم با آمدن پری و آشنا کردنش با رضا،تو بغل گرفتمشو گفتم مجبوری با متین بری سر خاک فقط از موضوع رضا بهش حرفی نزن باسر حرف منو تاکیر کرد و بوسه ای بر پیشانیش زدم و از هم جدا شدیم رفتار رضا فرق کرده بود جرات پرسیدن سوال نداشتم با تغییر مسیری که داد مطمعن شدم چیزی شده از این طرف کجا میری؟ حوصله خونه و بحث اضافی ندارم مریم پوف با یک من عسل هم نمیشه خوردش خیلی آروم گفتم ولی انگار شنید چی گفتی یه بار دیگه تکرار کن اخبار را یه بار میگن خیلی روت زیاد شده مریم این پسره کی بود هان داداش محمد عشق خدابیامرزه پری آهان پس برا همین مشکی پوشیدی آره میشه بگی چته رضا گوشه ای پارک کرد و فقط اشک ریخت آخر که گریش تبدیل به هق هق شده بود گفت اسمش نسرین حمیدی بود اصالتا آذری ساکن اصفهان هستند تو سفر قبلی که با دوستم برا خدمتش آمده بودیم باهاش آشنا شدم الان هم از آمدن من خبر نداشت هرچی زنگ زدم جداب نداد آخر بار پیام داد که دکتره بعدا تماس میگیره با بی حوصلگی و فکرای بیخود رو ۳۳ پل در حال قدم بودم که صدایی آشنا بگوشم رسید نزدیک تر شدم یه دفعه ته دلم خالی شد زنگ زدم رد تماس داد دوباره زنگ زدم که با اعصبانیت گفت هان چیه بدجور گیر دادیا سر من داد نزن به دکترت بگو سرشو از رو شونت برداره بخدا منم میتونستم تو تهران عاشق چند نفر بشم ولی فقط دل به تو بستم فکر نمیکردم خیانت کار باشی رضا بزار صحبت کنم رضا دیگه مرد خداحافظ برا همیشه میدونم واقعا سخته سرم مریم متین تو را دوس داره؟ از حرفش شکه شدم و سرم را پایین انداختم با دست سرمو بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد آبجیم عاشق شده خنده ای رو لبام نشست و ساکت شدم بریم سر خاک اونجا برای چی رضا راستش دروغ چرا میخوام پری را ببینم متعجب نگاهش کردم نکنه تو اونو ره مریم یه جورایی امروز باشنیدن صداشتو دلم نشست فقط ادامه نده و پاشو بریم ساکت شدم و بعد از نیم ساعت رسیدیم رضا اونجا که رسیدیم تنهاتون میزارم فقط بحث عشق و عاشقی رو بهش نگو فعلا مثل یه دوست باهاش حرف بزن چشم خواهر دسته گلی خریدمو کنار پری نشستم خواهرم فدای اون اشکات بشم که داری ازم پنهون میکنی فاتحه ای خوندم و با چشمک به متین از آنها جدا شدیم
  5. با آمدن پدرم پری هم از خواب بیدار شد ناهار را به اسرار من دور یک میز ۴ نفری خوردیم و برتی راحت بودن دوستم با چایی و کیک به اتاق رفتم پری از وجود پدرم خجالت میکشید و من کاملا این احساسش را درک میکردم دختر اینقد بداخلاق نباش مادرت ک اجازه داد ۳ روزی اینجا باشی مادرم هم از همه چیز خبر داره ازبابت پدرم هم نگران نباش چند روزی برای ماموریت به شیراز میره نه بابا اینقدر زرنگ بودیا خبر نداشتیم چشم بصیرت نداشتی گلم با رفتن پدرم پری رو راهی حمام کردم و از لباسهایم یه دست مانتو سلوار مشکی بهش دادم تا آماده رفتن بشیم. باصدای خیر از جوونی ندید به خودم آمدم حتی راننده تاکسی هم احساس تاسف میخورد کرایه را دادم و با پری که حدودا یک ربعی به عکس محمد زل زده بود راهی خونشون شدیم با ورود ما مادر محمد شروع به گریه و زاری کرد محمدم کجایی که عروست آمده بیا عزیزم بیا غم خوارم من زیر بغل پری که توان راه رفتن را نداشت رو گرفتم و به کنار مادر محمد بردم ای خدا ای کاش هیچ وقت شاهد این لحظه نبودم بعد از اتمام مراسم خواستم به خانه برگردم که لیلا خانم اجازه ندادن بنا به خواسته پری اونجا ماندگار شدیم تا ۱۲ شب بعد از شستن ظرفها به کمک اقوامشون به اتاق برگشتم پدر محمد در حال صحبت با پری بود خواستم تنهاشون بزارم که صدایم زدند سلام تسلیت میگم امیدوارم غم آخرتون باشه ممنونم دخترم انشاالله در شادیها جبران کنیم با یه خداحافظی از سرجام بلند شدم که صدایی مرا سر جایم میخکوب کرد مادر من میبرمشون صدای متین بود دلم میخواست همونجا خفش کنم وقتی چشم تو چشمش شدم ی لحظه یتد محمد افتادم سکوت عجیبی ایجاد شده بود سرم را زیر انداختم و گفتم نه مزاحم شما نمیشیم با یه تاکسی میریم لیلا خانم که انگار اون شرم رو از چشمای من خوند گفت خودم هم باهاتون میام که جای نگرانی نباشه تشکری کردم و سوار ماشین شدیم تو افکار خودم غرق بودم که با ضربه ای که به پهلوم خورد به خودم آمدم درست روبره خونه بودیم و مادرم مثل همیشه چشم انتظار مادرم با دیدن لیلا جلو آمد برای عرض تسلیت اما انگار خدا دو دوست قدیمی رو بعد ازسالها بهم رسونده بود اهومی کردم تا آن دونفر بعد از چند دقیقه از هم جدا شدند زیر چشمی نگاهی هم به متین میکردم که عمه حواسش به من بود خاله جان بفرمایید داخل نه ممنون دخترم انشالله یه وقت دیگه با رفتن آنها با کلی فکر وسوال کنار پری خوابیدم صبح بر خلاف همیشه با صدای اذان از خواب بیدارشدم کلافه تر از همیشه نمازم را خواندم و بعد از خوردن صبحانه که با هر زحمتی بود از گلوی پر از ردرد به اتمام رسید برای رفتن به کلاس آماده شدیم که استاد کلاس را کنسل کرد و خنده رو لبای پری نشست آخ جون پس بریم سر خاک عشقم که دلتنگشم پشت سر پری قدم بر میداشتم و تو فکر بودم که دختر دل نازک دنیامو چطور از این وابستگی و خاک جدا کنم یرمزار چشمای زیبایش شروع به باریدن کرد به بهونه خریدن گلتنهایش گذاشتم و از دور نظاره گر قامت خمیدش شدم چند ثانیه بعد با گل و آب کنارش نشستم و با خواندن فاتحه قصد رفتن کردیم که روبروی درب باغرضوان به متین و مادرش برخوردیم خیلی سی کردم چشم تو چشم متین نشم ولی نشد که نشد تا خانه به فکر چشماش بودم توی نگاهش یه چیزی بود که من میخواندمش با صدای پری خودم را به بی خیالی زدم و به حرفش گوش دادم من میخوام برم مریم جان چیه نکنه اینجا بهت خوش نگذشته چرا گلم واقعا این ۳روز دور بودن از خانواده نیاز بود ولی عمویم از کرمان آماده و مجبورم که بروم باشه گلم خدا پشت و پناهت زیاد هم فکر نکن خدا بزرگه قسمت محمد هم همین بوده بارفتن پری انگار چیزی گم کردم به اتاقم برگشتم و مشغول گیتار زدن شدم مادرم همیشه موقع زدن ساز از پشت درب گوش میداد حتی این ساز که روزی برایم آرام بخش بود حالا بعدتر باعث عذاب روحم میشد تاشب مشغول مرور دروس دانشگاه شدم و بعد از اتمام به دیدن تلوزیون پرداختم که با صدای درب غخودم را به پدرم رسوندم باز این دختر لوس پرید بغل باباش تا حالا مثل موش آب کشیده نشسته بودی از این لحن صحبت مادرم خنده رو لبامون نشست بعد از شام پدرم بسته ای بهم داد که به پری بدهم خیلی کنجکاو بودم که ببینم چی درونش هست اما باز هم صبر کردم تا فردا خود پری باز کنه با شب بخیر گفتن به خانوادم برای خواب به اتاقم بازگشتم حالا مگر خواب به چشمانم می آمد هزار تا فکر وخیال که مثل امواج دریا در حال رفت و آمد بودند صبح با حال پریشانی که داشتم صبحانه مختصری خوردمو از خانه خارج شدم سر خیابان منتظر اتوبوس بودم که یه ماشین روبرویم ایستاد و بوق زد سرم را به طرف دیگری چرخاندم وبا بی محلی به آن ماشین به راهم ادامه دادم اما باز دنبالم آمد سرم را به طرفش چرخاندم که حرفی بهش بزنم که با متین روبرو شدم درب جلو را برایم باز کرد و من با بی میلی به عقب نشستم سلام امرتون سلام اگه میشه چند دقیقه وقتتون را بگیرم اما من کلاس دارم خواهش میکنم ازتون زیاد طول نمیکشه این را گفت و به طرف دانشگاه راه افتاد اما حرفی نزد که نزد من هم مجبور شدم سکوت را بشکنم ببخشید آقا متین نزدیک دانشگاه هستیم اگه حرفی ندارید من بقیه راه را پیاده میرم حرف برای گفتن زیاد دارم اگه میشه ساعت اول را کلاس نرید خواستم بگم نه که با قسم دادن خاک محمد دیگه جایی برای نه گفتن نگذاشت باشه ولی یه لحظه صبر کنید تا من برم این بسته را تحویل صاحبش بدهم و برگردم خوشبختانه پری را دم درب دانشکده دیدم و بسته را بهش دادم و گفتم من کلاس اول را نمیام مراقب باش فعلا بای آهای تو هم مراقب باش عاشق دلداده از حرفش سر جام میخکوب شدم و با اخم بهش نگاه کردم پوزخندی زد و ازم دور شد خودم را سریع بع متین رساندم باز درب جلو را باز گذاشته بود و من از روی ادب جلو نشستم.یه دو تا خیابان که رفتیم بالا جلوی کافی شاپ پارک کرد داخل شدیم و روی میز کنار پنجره نشستیم بعد از سفارش همینجور که متین در حال صحبت بود اشک از چشمان جاری شد مریم خانم چی شده حرفی زدم که ناراحتتون کرد نه ولی یاد محمد افتادم درست ۵ سال پیش سر همین میز عاشق عمدیگه شدند و من هم شاهد عشقشون و فوتش بودم چه دنیای نامردیه واقعا یرم را که بالا آوردم متین را در حال گریه دیدم چی شده؟ من چند سال بخاطر درس از خانوندم دور بودم مادرم وابستگی زیادی به محمد داشت و حالا این داغ کمرشو شکست شاید اگر اسرار برای رفتن نمیکردم الان بیشتر میتونستم مادرمو آروم کنم بهر حال من عاشق شما شدم و حرفامو زدم و الان منتظر پاسختونم همینجور که دور لب جام دست میکشیدم به چشماش خیره شدم و گفتم :توقع که ندارید همین الان جواب بدهم باید فکرامو بکنم تا کی؟ آخه اینقدر عجله برای چی بود بعد از کمی مکث گفتم تا ۳روز دیگر جوابتون را میدهم الان هم اگر میشود زود برویم که دیر نشوداون کافه را با تمام خاطرات مشترک محمد و پری که من شاهدش بودم ترک کردیم و به سمت دانشگاه راهی شدیم نمیدونستم باید چیکار کنم فعلا فقط برام روحیه پری مهم بود و در الویت وجود داشت از متین خداحافظی کردمو و وارد دانشکده علوم پزشکی شدم اثری از پری نبود وارد کلاس شدم و گل رزی که متین بهم داد را روی صندلی خالی محمد گذاشتم حال و روزم بدتر از پری بود محمد با فوتش روح پری رو هم برده بود تو فکر بودم که صدای گریه ای به گوشم رسید به طرف صدا رفتم که چشمم به پری افتاد بلندش کردمو روی صندلی نشوندمش بچه ها یکی یکی وارد شدند خوشبختانه با حال و روز من آشنا بودند و فقط یه سلام کردند با سر جواب سوالشون را دادم رو به پری گفتم نمیخوای بگی بابام چی برات آورده؟ تو اول بگو با متین کجا رفتی؟ آمده بود دم خونه دنبالم میخواست صحبت کنه و پیشنهادوستی بده خب خب دیگه چی عه دختر تو چرا اینقر فضول شدی عزیزم از تو به ارث بردم راستی از بابات هم بابت سجاده و حافظ تشکر کن خخخ خودش بهتر میدونست من دارم از کنجکاوی میمیرم با آمدن استاد وقتی چشمش به گل افتاد گفت امروز درس نمیدم میریم باغ رضوان پری که آخ جون بلندی سر داد همه بلند شدم وبعد از هماهنگی های لازم با رییس دانشگاه سوار اتوبوس شدیم و حدودا بعد تز نیم ساعت رسیدیم استاد دسته گلی را تهیه کرد و چند تا از بچه هام برای دادن خیرات پیش قدم شدند پری زودتر از همه راه میرفت طاقت دیدن قامت خمیدشو نداشتم آهسته قدم برمیداشتم که متوجه حضور استاد کنارم شدم خانم محرابی چتونه شما که خودتونا باختید پس کی به خانم رضایی کمک کنه استاد راست میگفت نباید پری متوجه آشفتگی حال من بشه سر خاک که رسیدیم با دیدن متین شکه شدم با دیدن ما برای سلام و عرض ادب ایستاد محسن که صدای صوت خوبی داشت شروع به خواندن زیارت عاشورا کرد بعد از اتمام به طرف شیر آب رفتم که سایه یه نفر روم سنگینی کرد فهمیدم که متینه سلام خانمی سلام دیوونه شدی چرا آمدی حالا بچه ها برا خودشون داستان بافی میکنند مگه اشکالی داره تو عشقمی خب عشق؟ آرهمگه دروغه ببین آقا متن اولا که نه به دار نه به باره برای من عشق عشق نکن دوما با آمدنت برای بچه ها یه دقدقه فکری پیدا کردی سوما برید کنار میخوام بطری را آب کنم از همین الان شمشیرو از رو بستی بداخلاق چشم خره ای بهش رفتم که دستاش را به علامت تسلیم بالا برد و بطری را ازم گرفت وقتی برگشتیم نگاه همه بچه ها به ما بودخدا لعنتت کنه متین نگاهشون کن چه جوری خیره شدن به ما نیش خندی زد و کنار پری نشست بعد از فاتحه بچه ها به جلو رفتن و ما ۳ نفر هم آخر بار پشت سرشون راهی شدیم با هر قدمی یاد خاطرات مشترک من و پری و محمد می افتادم شده بودیم ۳ دلاور با مرور هر خاطره اشکی از چشمام جاری میشد به در اتوبوس که رسیدم متوجه نگاه استاد شدم که اشاره کرد اشکامو پاک کنم سوار شدیم ومتین برای تشکر از همه به بالا آمد و با گفتن اینکه مواظب پری باشم پیاده شد با حرکت کردن اتوبوس صذای پچ پچ بچه ها بلند شد که استاد با تشر گفت چی شده انگار خیلی خوشحالید حالا که اینجوریه فردا امتحان داریم یکی از پسرها گفت:عه استاد روزمون را خراب نکنید پس باید بگید چه موضوعی باعث شده سکوت اتوبوس اینجوری شکسته بشه همه آروم شدند و خیال من راحت که بحث ادامه دار نشد که استاد گفت مسعود خودت بگو چی شده؟ عه استاد چرا من؟ چون تو از همه پروتری مرسی استاد نظر لطفتونه چزی نیست در مورد خانم محرابیه که عاشق شدند با شنیدن این حرف فریادی سرش زدم نخیر اینجوری نیست آقای توکلی اصلا به شما چه ربطی داره در مورد من فکر میکنید استاد با دیدن اعصبانیت من گفت بچه ها بس کنید بلاخره جوانیه و هزار و یه دردسر،اصلا میدونید دختر مورد علاقه مسعود کیه؟ مسعود که مثل موش ساکت شده بود از سر جاش بلند شد و گفت استاد اصن شما از کجا خبر دازید از اونجا که دختر من چیزی را از پدرش پنهان نمیکنه آقا مسعود همه بچه ها دهانشون از تعجب یباز موند تا اینکه به دانشگاه رسیدیم درحیاط بقدم میزدم و سعی داشتم اعصبانیت خودمو کنترل کنم که متوجه حضور استاد شدم خواستم حرفی بزنم که گفت: عزیزم تو هم مث دختر خودمی ناراحت نباش حرفشو زد و به پیش مسعود رفت من هم به راهم ادامه دادم هنوز چند قدم بر نداشته بودم که مسعود را نفس نفس زنان جلو خودم دیدم چیه چیزی شده برا پری اتفاقی افتاده نه نه اصلا نگران نباشید آمدم برا معذرت خواهی نیازی نبود من چیزی به دل نمیگیرم بعد بچه ها را برای مهمونی به کاف شاپ دانشگاه دعوت کرد قتی که با نگار دست تو دست هم حرکت کردند باز چهره محمد جلو چشمام نمایان شد یعنی پری طوری میتونست دوام بیاره این دختر از تو خودشو نابود میکرد بعد از چند دقیقه با پری به بچه ها ملحق شدیم هر کدام برای خود یاری داشتند فقط من و پری عاشق شکسته شده تنها بودیم بعد از صرف قهوه مسود گفت بچه ها یه خبر خوب براتون دارم جمعه بریم کوه صبحانه مهمون من ولی ناهار بیارید چی تو این سرما کوه چیه مگه خانم محرابی لباس گرم بپوشید در ضمن اگه جواب مثبت دادید آقا متین را هم بیارید بچه ها خنده ملیحی زدند که مسعود با دستپاچگی گفت: تو را خدا بچه ها نخندید دوباره مجبور میشم ازشون معذرت خواهی کنما با خنده تلخی کع این روزا روی لبم نشسته بود از آنجا خارج شدم و با دیدن ساعت بغض گلومو گرفت ساعت یک بود ومن راهی خانه شدم همیشه چهارشنبه هاناهار را با محمد بیرون بودیم اما حالا چی حتی توان کمک به پری هم نداشتم بمیرم چه عذابی داشت گیج ومبهوت تو فکر بودم که صدای ترمز ماشینی من را از فکر و خبال بیرون کشاند پری را دیدم که با عجله به طرفم میاد حواست کجاست دختر اینقد عاشق شدی که نزدیک بود خودتو زیر ماشین کنی از حرفش پوزخندی زدمو از هم جدا شدیم چشمم به ماشینی که جلوی خونه بود افتاد هی خدا نخیر امروز انگار قراره گند زده شه به حال و روز ما وارد خانه شدم و با سلام و احوالپرسی و بوسیدن پیشانی عمو بع اتاق رفتم تا لباسم را تعویض کنم
  6. مریم مریم جان پاشو دیرت شد مامان صبح ساعت ۹ باسرو صدای مادرم چشمهایم را باز کردمزانوهایم درد میکردو طاقت راه رفتن نداشتم به هر زحمتی شده خودم را به جلوی پنجره رساندم. نسیم خنکی میوزید باشنیدن صدای گنجشکها سرحال شدمو بعد از شستن دست و صورتم به اتاق بازگشتم سریع لباسی از کمد انتخاب کردم و با بی حوصلگی آماده شدم و بعداز خداحافظی از مادرم ازخانه بیرون آمدم هوا سرد بود راه کوچه باریک را طی کردم و به پارک رسیدم همه جا پر شده بود از برگ درختای پاییز از صدای خش خش آنها خوشم می آمد همینطور که قدمهایم را کوتاه تر میکردم به اتفاقات دیروز هم فکر میکردم نمیتونستم آن صحنه دلخراش را فراموش کنم غرق در افکار خودم بودم که با شنیدن اسمم به خودم آمدم خودش بود پریسا کسی که مثل خواهرم بود سلام سلام حواست کجاست دختر از سر خیابان دا رم صدات میزنم این چه حال و روزیه که داری نگران شدم چی شده ناخوداگاه سرش دادی زدم و گفتم چیزی نیست دست از سرم بردار خوشبختانه خودش میدونست باید ادامه نده و با سکوتی که بین هر دونفرمون ایجاد شده بود وارد کلاس شدیم در طول ۲ساعتی که کلاس برگزار شد همش غرق در افکارم بودم که باصدای خسته نباشید استاد به خودم آمدم از کلاس خارج شدم که استاد ضیایی مرا صدا زد خانم محرابی به عقب برگشتم بله استاد چیزی شده اصلا خواستون به کلاس نبود اون دختری که همش موسیقی رو به چالش میکشوند امروز ساکت بود نه استاد ممنون از اینکه حواستون به همه چیز هست خداحافظ حتی منتظر شنیدن جواب نشدمو از آموزشگاه زدم بیرون هوای تازه ای استشمام کردم که چشمم به پری افتاد اخمی به صورتم نشست این چه حالتیه به خودت گرفتی نمیخوای حرف نزنی نزن اما... اخازه ندادم به حرفش ادامه بده و بدون مقدمه رفتم سر اصل موضوع پری از محمد خبر داری؟ آره صبح بهم پیام داد که دستم بنده خودم بهت خبر میدم اوکی یه زنگی به مامانت بزن بگو با من میری سر خاک مادربزرگم نگران نباشه هماهنگی لازم برقرار شد وبا ی تاکسی به طرف باغ رضوان راهی شدیم از درب اصلی که وارد شدیم جمعیت زیادی پری اون دختر شاد و کنجکاو را متوجه خودش کرد. مریم بزن بریم ببینیم کی مرده اصلا دلم نمیخواست اون لحظه را ببینم و آهسته قدم بر میداشتم اه انگار نون نخورده پری دست منو کشید و به طرف جمعیت رفت کمی که نزدیکتر شد با دیدن بچه ها و اساتید دانشگاه شکه شد یه لحظه دستش سرد شد با شنیدن صدای ناله به جلو حرکت کرد چشمش که به متین افتاد فکر کرد پدرش فوت شده بین جمعیت دنبال محمد میگشت که صدای متین باعث شد لرزه به بدن پری بیافته داداش محمد پاشو ببین کی آمده بالا سرت عروس خوشگلت آمده پاشو مریم متین چی میگه بگو که دارم اشتباه میشنوم بگو که همش خوابه سرم را پایین انداختم تا اون چشمای معصوم را نبینم اشک امونش را برید با صدای آه و ناله پری همه به گریه افتادن صدای مادر محمد که میگفت قرار بوده امشب برای خواستگاری پری بروند باعث شد پری به زانو بیافتد بعد از خاکسپاری با یکی از پسرای کلاس به خانه برگشتیم و با دادن یک قرص آرام بخش به پری او را تنها گذاشتم و پیش مادرم برگشتم همه جریان را برای مادرم تعریف کردم که با صورت پر از اشک مادرم مواجه شدم قبلا از دفتر خاطراتش فوت نامزدش را خوانده بودم و در جریان موضوع بودم بدون هیچ حرفی تنهاش گذاشتمو به مادر پری تلفن کردم وازش اجازه گرفتم برلی ۳ روز که پبش من بماند
  7. داستان دو دوست صمیمی که یکی از آنها شاهد فوت عشق دیگری میشود