f-mohamady

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    25
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد f-mohamady در تیر 16 2017

f-mohamady یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

درباره f-mohamady

Profile Information

  • جنسيت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

221 بازدید کننده نمایه
  1. قسمت پانزدهم : مریم خندید و .... کلاسمونم تموم شد... با دوستام رفتیم بیرون ک دوباره مریم .فت:وستا پسر خالت پیدا شد؟؟؟ وا این از کجا میدونست . -سپیده:پسر خالت گم شده؟؟؟ -من :آره . آرتام . و همه ساکت شدیم و منرفتم تو فکر اینکه قضیه نامرو چجوری بگم . که یه صدا منو از تو فکر کشید بیرون -نمیدونم کی بود: سلام نگاه ب پشت سرم انداختم ارسلان دیونه بود . همشون با ی صدا بهش سلام کردند و منم بعد اونا ی سلااام سرررد بهش کردم و -اردلان:اِ عذر خواهی میکنم وست حرفتون رفتم چون کلاسم دیر شده بود . خب گفتین هنور نامرو دارین دیگه نه؟؟؟ منم چون از این کارش عصبی شدم گفتم :میخواین ببینیدش؟؟ با غرور گفت:بله اگ امکانش هست. و منم با همون غرور -من: خیر امکانش نیست . چون من فقط اون نامرو با پلیس در میون میذارم کمی تعجب کرد و -اردلان:بله من چون شوهر عمم پلیسه میخواستم رو حساب رفاقتی ک با امیر دارم میخواستم کمکتون کنم ولی الان ک شما میلی ندارین منم اصراری ندارم . با اجازه .. و رفت . اووووف قربون خودم برم . ولی من موندم و ی کوه سوال ک هنوز جوابشو نداده بودم -من:خب قبل از اینک سوالای بی حد و مرزتون شروع بشه خودم شروع میکنم... و شروع کردم حرف زدن و همه چیو گفتم . از مریم ی سوال داشتم ... -من:مریم تو اینارو از کجا میدونستی؟؟؟ -مریم:هرچی ب گوشیت زنگ زدم جواب ندادی منم ب تلفن خونتون پیغام گذاشتم و بعد یکی دو ساعت خواهرت جواب دادو همه چیو گفت..... -نکهت:وااای بازم از بس گرم صحبت شدیم نفهمیدیم ب قول کلاس اولیا تعطیل شدیماااا . بریم بیرونی جایی ی چیزی کوفت کنیم.؟؟؟؟ همه باهم گفتیم برییییم و پاشدیم و من نشستم پشت فرمون ماشین سپیده . راه افتادیم و گرم حرف زدن بودیم .... از آئینه های راست و چپ مواظب بودم ک دیدم ی موتوریه دنبالمونه
  2. دوستان عزیزم وقتتون بخیر پست بالا رو ویرایش دادم حتما بخونیدش ممنونم ازتون . خیلی دوستون دارم و اگ رمانو میخونید ازتون خواهش میکنم بپسندینش بازم از حضور گرم تک تکتون ممنون و سپاسگذارم
  3. قسمت چهادهم: و رفت و با گوشیش حرف زد خیلی عصبی بودم . از جام پاشدم و هر کس ی چیزی میگفت ک چجوری جمع شون کنم . رفتم سمت آشپز خونه تا ی کوفتی پیدا کنم و اونارو از رو زمین جمع کنم ... آخی کمرم شکست . لباخره بعد از اندی دقیقه با نازی همرو جمع کردیمو از اونجاییکه خیلی خسته بودم رفتم تا تو اتاق پسر خالم بخوابم و ساعت هم از سه صب گذشته بود ...................... -من:سلام و نازنین دم در بود و میخواس بره بیرون خالم جوابمو داد -من:خاله کو مامانم خاله عشرت:عزیزم رفت ی سر خونه عمت وا چ وقته خونه عمه رفتن بود حالا خاله عفتم ک بچش گم شده بود رو کاناپه خوابیده بود رو ب نازنین کردم و گفتم کجا میری تو ؟؟؟؟ -نازنین میخوام برم دانشگاه -من:باش پس واستا ی آبی ب صورت بزنم میام منم ............. -من:ممنون نازنین جونم خدافظ -نازی:قربانت خدافظ و من رفتم تو خونه . ی نگاه ب ساعت انداختم یازده بود خب تا دوازده و نیم وقت واشتم باید هم خودمو حاضر میکردم و هم ی چیزی میخوردم رفتم تو اتاقم کیفمو آماده کردم و خودمم حاضر کردم و ی تیپ سرتا پا مشکی زدم چون عاشق مشکی بودم . با کوله سورمه ای رنگم و کفشای اسپرت همرنگش کلا دختری نبودم ک خیلی مذهبی یا آزاد باشم . در حد متوسط بودم . و نماز روزمم کامل بود خلاصه از خونه زدم بیرون . دوس داشتم کمی قدم بزنم و همین کارم کردم فک کنم فقط پنج دیقه قدم زده بودم ک حس کردم یکی داره دنبالم میاد با موتور . یهو یادم از نامه هه اومد و ی دربست گرفتم تا دم دانشگاه . ............................................................................. پیاده شدم . دانشگام خیلی بزرگ بود بخاطره همین باید کمی پیاده روی میکروی تا دم در اصلی میرسیدی . کلا دم در اول همرو را میدادن اما دم در دوم کارت دانشجویی میخواستند داشتم میرفتم ک حس کردم بازم یکی داره دنبالم میاد . قدم هامو کمی تند کردم و اون هم قدم هاشو با قدم هام برابر کرد . هرچی تند میکردم اونم برابر میشد تا لباخره قدم زدن تبدیل شد ب دوییدن و هی اون دنبالم میدوئید و منم بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم میدوئیدم . واس چن لحظه چشمامو بستم و بلافاصله خوردم ب یکی ک اگه نگهم نمیداشت نمیدونم چم میشد . چشمامو باز کردم و با دیدنش هم کمی تعجب کردم و هم اخم . خودمو از تو دستاش کشیدم بیرون و -اردلان:اون کی بود ؟چرا دنبالتون میدوئید و تا منو دید فرار کرد ؟؟ -من (با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی حفظ ظاهر کردم و با نفس نفس گعتم):نمیدونم ... نمیدونم . فقط میدونم اون میخواد منو بکشه -اون: چی.؟؟ هه مگه الکیه من چیزی نگفتم -اون:از کجا مطمئنید . اصلا مگه میشناسیدش ؟ -من:نه فقط ی نامه اومد واسم که... ی نگاه ب ساعت مچیش انداخت و گفت :ببخشید با اجازه و رفت . دقیقا وسط حرف من . ک من از این کار متنفر بودم هیچ وقت دوستام جرات نداشتن وسط حرفم بپرن خب وستا رفت ک رفت بدرک اون شعور این چیزارو ک نداره . اصلا چرا منه خاک برسر ب این یابو صفر شرح حال میدادم؟؟؟ خدایا نوبت شفای مریمو ب من بده ... آمییییین و رفتم سر کلاس .......................................................................... -مریم:به وستا خانووووم -من:خفه مرگ بمیر بابا الان استاد میگیره -مریم:چی میگیره؟؟ -پاچه لوله تفنگی منو و دم پای تورو
  4. قسمت سیزدهم: و خلاصه اون اومد تو و منم فرار کردم تو آشپزخونمون اومد تمرگید فک کنم و منو نازی تو آشپزخونه بودیم داشتیم کلی شرو ور تحویل هم میدادیم ک یهو مامانم صدام زد -مامانم:وستا؟؟؟؟یه لحظه بیا!!! و منم رفتم . ب محض اینکه وارد شدم چشماش تو صورتم خشک شد و منم واس ضایع نشدن اینکه ما قبلا همدیگرو دیدیم گفتم:سلام خوش اومدین آقای؟؟؟؟ -اون:راد هستم ممنونم نه خوشم او... نههههه خوشم اومد نههههههههه خدایی خوشم اومد ازش آیکیو (IQ)داشت یاروووو -مامانم:میگم دخترم از کجا فهمیدی از اول ک اون آقایی ک زنگ زد اون گروگانگیرس؟؟؟؟ منم کنار امید نشستم و گفتم -من:گوشیو ک برداشتم اون آقا گفت:سلام منم سلام کردم بعد انگار با کسی اون پشت حرف میزد -اردلان:خب؟؟؟!!! یه آهی کشیدم و دوباره ادامه دادم -من:گفت ک :گفتی اسم بابات چیه؟؟؟ اون یکیم ک باهاش بود صدای ی پسر بچه بود ک من اول نفهمیدم بعد ک اون گفت اسم بابام آقابابک و اون صدارو دوباره تو ذهنم مرور کردم دیدم ک آرتام -اردلان:خب از کجا میدونید؟؟؟؟؟ اوووووف اعصابم ب هم ریخت دیدم این خنگ تر از این حرفاس سرجنگو باز دوباره گرفتم و گفتم: -من:ببینید اولا من مطمئنم ک اونا همون گروگانگیران بعدشم کی زنگ میزنه خونه اونی ک بچش گم میشه و ب پسره میگه اسم پدرت چیه و اونم عین اسم رو بگه . ثانین اونا با خود عمو بابک حرف زدن و همه چیم میدونستند . و از جام با اعصبانیت کامل بلند شدم و ادامه دادم:و شماهم میتونید بقیشرو از ایشون بپرسید . موقعی ک بلند میشدم امید میخواست دستمو بگیره ک ینی بشینم سر جام ولی من دستشو پس زدم و بلند شدم . خیلی بدم اومد. رفتم پیش نازنین ک امیر اومد تو وایییی کچلمون کردن ایناااااا -امیر:میگم بچه ها مامانم گفت ک از اون آبمیوه هایتو یخچال بیارین واس خاطره پذیرایی درضمن واس مهمونمون آب پرتقال بیارید ک فقط آب پرتقال میخوره . به قول خان دایی خواستون باشه هااااا و رفت و اونجا بود ک مخمو برق گرفت . نازنیت لیوانارو از تو کابینت برداشت و منم دومدل آبمیوه ای ک بودو از تو یخچال برداشتم یکی آب مرتقال بود و یکی آب هلو آب مرتقال فقط در حد یه لیوان داشت و هلو هم هنوز سرش باز نشده بود منم ک بد جنس.... همه لیوانارو آب هلو ریختم جز یکی ک اونم ب میل امیر آب پرتقال ریختم و همرو چیدم تو سینی و رفتم تو نشیمن خالم ترتیب رو از مامان بزرگم و بابا بزرگم شروع کردم و ب ترتیب رفتمو رفتمو رفتمو رفتم تا رسیدم ب نازنین جونم ک الهی دورش بگردم . لیوانایه شربت تو سینی فقط چهار تا مونده بود و آب پرتقالم جز اون لیوانای باقی مونده بود . نازی یکی ورداشت ک البته هلو بود . منم بهش اشاره دادم پرتقالو واسم بردار و دستش طلا برداشت خب بچم . و بقیرو تعارف کردن و همه برداشتم و در این تعجب بودم ک چرا امیر نطق کرده . و رفتم منم پیش نازنین نشستم ک امید احمق وامونده درس روبروم نشسته بودو چشاشم در اومد بخاطره همین منم از جام بلند شدم با لیوان آبمیوه جونم ک برم پیش امیر داداشم بشینم . رفتم و این کارو کردم پهلوم داداشم بود و مبل دونفره ب ما ختم شد و پهلوش ی تک نفره بود ک اردلان نشسته بود پهلوی تک نفره سه تا دونفره و ی سه نفره جیده بود ک همه هم روش نشسته بودن . همه داشتند شرو ور تحویل هم میدادند ک گوشییه این یارو اسکل پیشه زنگ خورد . و از جاش بلند شد -اردلان:الو ... الو .... یه لحظه گوشی ...عذر خواهی میکنم و از جاش پاشد اونورشو نگاه کرد یه گونی آدم نشسته بودن و این ورشو نگاه کرد چندر مسقال آدم نشسته بودیم و تصمیمشو گرفت تا از اینوری ک چندر مسقال تا آدم نشستند بره و اومد تا از کنارم رد بشه دست بیساحاب موندشو زد ب آبمیوه جونمو همش ریخت و من بودم ک خون خونمو با خنجر تیکه و پاره میکرد (آخجوووون جمله جدیددددد )
  5. قسمت دوازدهم: خلاصه خیلی ناراحت بودم از اینکه این اتفاق افتاده بود ...... در باز شد و رفتیم تو . یه نگاه چرخوندم تو خونه خالم وسط مبلا نشسته بود و داشت زار و ضجه میزد مامان عشرتم و خاله عفتم هم کنارش بودن و داشتن گریه نیکردن و گاهی وقتام دلداریش میدادن که پسرش پیدا میشه . اونور حال عمو بابک پدر آرتام نشسته بود رو مبل و سرش بین دوتا دستاش بود . بابا شهابم هی از این ور به اون ور راه میرفت پدر امید و نازنین همون احسان آقا هم کنار عمو بابک نشسته بود . اون طرف تر مامان بزرگم و بابابزرگم و امید و نازنین نشسته بودند . تا اینکه وارد شدم سلام کردم و جلو رفتم ... رفتم پیش خالم ،پیشش نشستم بغلش کردم باهاش کمی گریه کردم و جند دقیقه ای بودم و پاشدم . ینی انگار ن انگار که خیر سرم از بیمارستان اومدم تو همین فکرا بودم که مامانم گفت:الهی قربونت برم بهتری ؟؟ گریه نکن عزیزم . و من پاشدم و رفتم تو آشپزخونه که فک کنم اون موقع منو دیدن و دونه ب دونه از حالم پرسدم و منم جواب دادم . رفتن تو آشمزخونه تا یه لیوان آب سرد کوفت کنم که چشم بیساحابم به امید افتاد داشت نگام میکرد روشو لزم گرفت و نمیدونم به تازنی چیگفت که اونم اومد پیشن و گفت :بهتری وستا جون . -من: آره ممنونم من که تو آشپزخونه بودم ولی نازنین داشت میرفت تا لیوان گل گاو زبونی که واس خالم درس کرده بود بده که تلفن خونه زنگ خور ننیدونم جرا مث وحشیا تلفن رو برداشتم . -الو -من:الو -اون:سام علیک -من: شما اون انگار باکسی که پیش خودش بود حرف میزد و من شنیدم که گفت:گفتی اسم بابات جیه؟؟ یه صدای بچه گانه ای اوند و گفت:آقابابک . فهمیدم آرتام جون صداش همون بود و اون بود که وقتی اسم پدرشو ازش میپرسیدی میگفت آقا بابک داد زدم :پست فطرت آشغال از اون بچه چی میخوای . تا اینو گفتم همه دورم حلقه زدن حتی خالم که به نظر میومد حتی نای نشستن هم نداره -اون : بیبین خانوم اگه میخوای بچه زنده بمونه به حرفای من گوش کن . -من:بازجه میگفتم :توروخدا ولش کن ، اون بچه مریضی قلبی داره ، توروخدا اذیتش نکنید -اون:بیبین اولا تو گوشم اینقدر ناله نکن دوما به اون شوهرت بگو تا خوب به حرفای من گوش کنه شیر فم شد ؟؟؟ و گفت :اصن چرا اینارو به تو ضعیفه میگم گوشی رو بده دست شووهرت شوهرم من که شوهر نداشتم این دیگه چی میگفت این وسط . چون گوشی رو لاسپیکر بور یهو دیدم گوشی از دستم قاپیده شد .نگاه کردم دیدم شوهر خالمه . -عمو بابک:الو بابکم -اون:به بابک خان . حالاجاسوسی میکنی واسم مرتیکه جاسوس احمق چی؟؟؟ فک کردی خبرا به گوش ما نمیرسه ؟؟،نچ گل پسر زهی خیال باطل . ببین پدرتو در میارم . در مقابل این همه گستاخی عمو باباک فقط ساکت بود و اخم شدیدی کرده بود . دوباره اون مرد شروع به بافتن اراجیف کرد . -اون:اگه میخدای تک پسرتو زنده ببینی باید تماااام اون فلش ها و برگه هایی که علیه من و دار و دستم مث گدا ها جم و جور کردی رو به نا برگردونی در ضمن پای پلیس ملیسم وسط نکش که اصلا حوصله پلیس کشی رو ندارم تیرامم حیفه . تا فردا فقط فرصت داری . بهت میزنگم جناب جاسوس مهندس و با خنده چندش آورش تلفن رو قطع کرد . گریه خالم بیشتر شده و همهنشستیم رو مبلا -بابا شهابم :بابک قضیه چیه؟؟؟؟ -عمو بابک:تو شرکتی که نن کار میکنم مدیر اونجا یه سری خلاف های سنگین انجام میده که من شاهد همشون بودم ینعنی در اصل به میز کارش دوربین کار گذاشته بودم و تلفناشونم شونود . یه نفر که نیس لامصب دار و دسته داری منم بهشون چند باری اخطار دادم که به صاحب اصلی شرکت ینی مجیدیان میگم و اوناهم جدیش نگرفتن حالا یقمو چسپیدن . -من :باید به پلیس خبر بریم اینطوری که نمیشه پای جون یه آدم در میونه -خاله عصمتم:آخه اونا که گفتم بهشون خبر ندیم -امیر:نه خبر میدیم . من یه دوس دارم از اون پلیس مخفی هلس کارشم عالیه و از این نوع پرونده ها زیاد داشته . اتفاقا خنوشونم همینجاهاس بگم بیادشاید بتونه بهمون کمک کنه!! -امید:اردلانو میگی؟؟؟ -امیر:اوهوم و بعد امیر داداشم امید پسر خالم شروع کرد از این عاقا اردلانه تعریف و تمجید کردن . امید گفت الان بهش زنگ میزنم و من فقط امید وار بودم بیاد چون سلعت از دو صبح هم گذشته بود ... صدای زنگ در شد و در نیز باز شد (خدایی جملرو حال نومودین)؟؟؟؟ و منو امیر و عمو بابک رفتیم استقبال تا اون پسره اسکل پیشه تو دانشگاه و دیدم همون که تو دانشگاه باهاش بحثم شد پا گذاشتم به فرار مردشوره اون مخفی شو ببرن ااااا ینی پلیس مخفیه؟؟؟؟؟
  6. قسمت یازدهم : محلی به صدای تلفنش ندادم . -اون:میگم نمیخواین جواب بدین؟؟؟؟؟ -من:گوشی شمارو؟؟؟؟ من که گوشی همرام نیس -اون: نه رو میز پهلوتونه مال شماس ای تو روحت خب زود تر میگفتی ابلح زود گوشی رو جواب دادم -الو وستا سلام بهوش اومدی ؟؟؟ امید پسر خالم بود ، -من:آره هیچ معلوم هس کجایین شماها -امید: ببین وستا میدونم چه حالی داری ولی کمی تحمل کن ایشالله اگه مرخص بشی میام دنبالت . -من: چرا کسی نیس مگه چه اتفاق مهمی افتاده که کسی اینجا نیس و تنهام گذاشتین؟؟؟؟!!!! -امید : راستش آرتام گم شده مام از موقعی که تو اونطوری شدی داریم دنبالش میکردیم ولی نتونستیم پیداش کنیم به کلانتری هم عکسشو دادیم . اینجا همه کلافن . ماهم مجبور شدیم یه آدم مورد اعتماد و بیریم بالا سرت . امید وارم درک کنی و دعا کن آرتام پیدا بشه .... وای پسر خاله کوچیکم (خاله عصمتم) پسر چهار سالش که مریضی قلبیم داره .... اشک تو چشام حلقه زد ،دیگه واسم مهم نبود که اینجا کیه که نباید اشکمو ببینه و همینطور اشکم سر خور روی گونه های خستم ..... -امید:الو الو وستا؟؟؟؟ داری گریه میکنی -من: کی این اتفاق افتاد؟؟؟؟؟ وای امید اون مریضه (و همینطور ریز گریه میکردم ) -امید:میدونم وستا ،میدونم فقط دعا کن پیدا بشه خب دیگه من باید برم دنبال آرتام بگردم . من تنها نیستما همه دارن دنبالش میگردن کار نداری؟؟؟؟ -من: نه خدافظ -امید:باشه کاری داشتی زنگ بزن خدافظ و قطع شد . اصلا باورم نمیشد که آرتام گم شده داشتن با خودم حرص میخوردم که در باز شد و پرستار اومد تو . - پرستار :سلام عزیرم بهتری ؟؟ -من: ممنون بله -پرستار: خب اونجوری که از ظاهرت مشخصه خوبی و به زودی تا یکی دو ساعت بعد مرخص میشی . و بعد یه سری معاینات مث فشار گرفتن دیگه تایید کرد که میتونم مرخص بشم . -پرستار:عزیزم اون کارایی رو که نباید انجام بدی رو واسه شوهرت گفتم . بهت میگه وا این دیگه چی بلغور میکرد خیلی اعصابم خورد شد و زود گفتم :ایشون شوهر من نیس -پرستار: پ نسبتش باهات چیه ؟؟؟؟ -من: چه میدونم حتما یکی از مدد کاراییه که پدرم استخدامش کرده . خیلی خندم گرفته بود واسه این کلمه خخخخخ مددکار !!!!! تاحالا نگفته بودم انگار من زندونی بودم و اونم مدد کارم بود . نمیدونم پرستاره پیش خودش چی فک کرده بود که سرشو کنی تکون دادو رفت. -اون: ازتون عذر خواهی میکنم مدد کار مال کجاهاس دقیقا ینی منظورم اینه که ینی چی ؟؟ خیلی هول شده بودم -من: مدد کار ینی که هیچ نسبتی با کسی نداری . تا میخواست حرف بزنه که در باز شد دوباره و پرستاره اومد و گفت:به سلامتی مرخص شدی با مددکارتون میری؟؟ خیلی خندم گرفته بود ینی به جون خودم اگه تو صورت اون نگاه میکروم پقی میزدم زیر خنده -من:بله خلاصه این پسره رفت و کارای ترخیصمو انجام داد و منم گوشیرو بر داشتم و زنگ زدم امید بوق"بوق"یوق" -امید:الو -من:الو انید تا دودیقه دیگه یکی رو بفرس بیاد دنبالم چون من مرخص شدم حوصله ندارم با این پسره برم خونه خوشم نمیاد -امید:باشه سعی میکنم خودم بیام ولی اگه نشد به یکی میگم بیاد دنبالت -من:باشه خدافظ -امید:باش خدافظ نمیدونم چرا این اینجوری شده بود ؟؟؟ هی واسم خودشو مینداخت جلو . خلاصه اینکه دیدم امیر داداشم و اون پسره اومدن تو ..... با داداشم امیر رفتین خونه خالم
  7. قسمت دهم: چشمامو با رخوت باز کردم و کسی رو بالا سرم ندیدم سرم خیلی درد میکرد دوباره همه چی یادن اومد امروز ، اون نامه هه، واااای دوباره تو سرم کلی علامت سوال به وجود اومده بود . داشتم باخودم فک میکردم که جرا کسی نیست پیشم که یهو در باز شد و چشام به حق پنج تن پنج تا شد !!!!!!! این اینجا چیکار میکرد ینی خاک تو گور اون شانس گور ب گور شدم کنن که اینقدر گور ب گور شدس . -او خله چله : (همون اردلان ) سلام ب هوش اومدین ؟؟؟؟ وا مگه من از هوشم رفته بودم ،آخ جون تا حالا سابقه نداشته از هوش برم چه باکلاس . -من:سلام نه هنوز بیهوشم خاک بر سرش نه اینکه ازش خوشم میوند بخاطره همونه -اون: من میرم تو حیاط قدم بزنم -من:خیر پیش کلی فکرم مشغول بود که چرا این اینجاس و کسی از خونوادم نیس . میخواستم یه زنگی چیزی بزنم گوشی هم نداشتم به اونم میخواستم بگم ولی منصرف شدم و اون رفت بیرون نمیدونستم چرا ترخیص نمیکردند منو ؟؟؟؟ حوصلم حسابی سرفته بود . به ساعت روب رو نگاه کروم ساعت چهار بعد اظهر بود و سرمم هنوز مونده بود . همیشه عادت داشتم وقتی سرما میخوردم و بهم سرم وصل میکردند کلشو خواب بودم ؛بخاطره همین کفتم بزا بیدار نمونم و یه چشمی رو هم بزارم ... با صدای باز شدن در بیدار شدم اون بود اومد نشست روی صندلی گوشه اتاق و گفت :میدونین بقیه کجان؟؟؟؟؟ -من: بله -اون:خب کجان؟؟؟؟؟ یا سید عباس خودت با دستاس خودت یکی بزن تو دهن این که آسفالت شه ایشالله . بخاطره اینکه ضایع نشم گفتم : دلیلی نمیبینم که مسائل خونوادگی مو به کسی که جزئش نیس بگم . شونه ها شو انداخت بالا و گفا: میدونم محض کنجکاوی پرسیدم. منم میدونستم که میدونه بقیه کجان . ؟؟؟؟؟ عین بت های تو فیلم حضرت یوسف نشسته بود و با گوشیش ور میرفت . یهو صدای زنگ گوشی بلند شد و خیلی هم آشنا بود .
  8. قسمت نهم: نازی به صد زور خودشو از دست انید خلاص کرد و گلاب به رومون ... خلاصه رفتم تو آشپزخونه ولی مامانم نبود باکمال تعجب تو فکر بودم که کجا میتونه رفته باشه که یهو امید اومد تو داشتم با استرس لیوانترو تو سینی میچیدم که امید گفت: داری به چی فک میکنی ؟؟؟ یادم از آهنگ تتلو اومد (داری به چی فک میکنی آها دارم به این فک میکنم چرا ساعت هف نمیشه که تورو ببینمت دلم که از الان رفته پیشت الانم دارم به این فک میکنم واسه شب چی بپوشم ؟؟ من به تو فک میکنم حتی وقتی زیر دوشممممم.) گفتم : هیچی یهو زد زیر آواز و دقیقا همینی که به ذهن من خطور کرده بود رو هی میخوند . یا سید عباس الان باید خضرت خضر بیاد اینو ساکت کنه هرچی بهش میگفتم ساکت باش نه انگار ن انگار منم دیدم این خفه نمیشه هرچی زور داشتم جمع کردم تو پای راستم دیدم کمه واسه ادب کردن این جوجه زبونمم گاز گرفتم تکمیل شد و آهسته گفتم: الان حالیت میکنم که از اونحایی که گوشای بی صاحابش تیز بود شنید و گفت : چیزو؟؟؟؟؟! و من جلو رفتم که بهو صواشو زنونه کرد و گفت: اوا خاک ب سرم هب شما میگفتی میخواستی اینو حالیم کنی من خودم حالیم بوداااااا . وا عجب دوره زمونه ای شده هااااا منم جلوتر رفتم و با همون نیرو هایی جمع کرده بودم با نوک صندلام زدم به ساق پاش ... اووووووف نبودین که جاتون خالی از درد خم شده بود خخخخخخخ ولی خدایی خیلی حال کردم یهو از پشت سرم صدای دست اومد نازنین بود گفت: به به ینی به به گل کاشتی دختر حقا که باهام یه صنمی داری دمت گرم خوب حالشو گرفتی منم جو گیر شدم و گفتم : میخوای جوری بزنمش که پشماشم بریزه؟؟؟؟؟ نازی از ته دل خندید و امید گفت : تو یکی نخند که هر چی میکشم از دست تو ا مخصوصا دختر خالتتتت خلاصه ما دونفر بودیم و اون یه نفر که صدای زنگ در خونمون اومد و امید گفت: برید کنااار من خودم میرم در رو باز کنم پسر خاله جونمه ماهم کنار رفتیم و اون رفت تا در رو باز کنه وقتی برگشت یه نامه تو دستش بود و گفت : نامه داریم ماله وستاس نامرو گرفتم و از آشپز خونه زدم بیرون نمیدونم چرا واسه خوندنش استرس گرفتم نامه رو باز کردم نوشته بود تو منو نمیشناسی ولی من تورو خوب میشناسم .هر روز دنبالت میکردم تو راه رفت و برگشت مدرسه که سال آخرتم بود که مباداکسی مزاحمت بشه یه بار خودمو بهت نشون دادم ولی محلم نزاشتی . من دوست داشتم عاشقت بودم ولی بابات اون بابای احمقت خواهرمو ازم گرفت اونیکه بعد تو همه دار و ندارم بود بابات اونو کشت از اون روز به بعد منم تصمیم گرفتم تا زندگیشو ازش بگیرم ازت بدم میااااد منتظر مرگت باش دهکده آتش منتظر اومدن بدبختیات باش که تو راهن ازت متنفرممممم به اون بابای عوضیتم نشون میدم که دنیا دست کیه نمیذارم یه آب خوش از گلوتون بره پایین میکشمت آشغال منتظرم باش .... یه دوست این چی میگفت . بابای من یه دختره بیگناهو کشته ؟؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟ صورتم پره اشک بود چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم
  9. قسمت نهم: نازی به صد زور خودشو از دست انید خلاص کرد و گلاب به رومون ... خلاصه رفتم تو آشپزخونه ولی مامانم نبود باکمال تعجب تو فکر بودم که کجا میتونه رفته باشه که یهو امید اومد تو داشتم با استرس لیوانترو تو سینی میچیدم که امید گفت: داری به چی فک میکنی ؟؟؟ یادم از آهنگ تتلو اومد (داری به چی فک میکنی آها دارم به این فک میکنم چرا ساعت هف نمیشه که تورو ببینمت دلم که از الان رفته پیشت الانم دارم به این فک میکنم واسه شب چی بپوشم ؟؟ من به تو فک میکنم حتی وقتی زیر دوشممممم.) گفتم : هیچی یهو زد زیر آواز و دقیقا همینی که به ذهن من خطور کرده بود رو هی میخوند . یا سید عباس الان باید خضرت خضر بیاد اینو ساکت کنه هرچی بهش میگفتم ساکت باش نه انگار ن انگار منم دیدم این خفه نمیشه هرچی زور داشتم جمع کردم تو پای راستم دیدم کمه واسه ادب کردن این جوجه زبونمم گاز گرفتم تکمیل شد و آهسته گفتم: الان حالیت میکنم که از اونحایی که گوشای بی صاحابش تیز بود شنید و گفت : چیزو؟؟؟؟؟! و من جلو رفتم که بهو صواشو زنونه کرد و گفت: اوا خاک ب سرم هب شما میگفتی میخواستی اینو حالیم کنی من خودم حالیم بوداااااا . وا عجب دوره زمونه ای شده هااااا منم جلوتر رفتم و با همون نیرو هایی جمع کرده بودم با نوک صندلام زدم به ساق پاش ... اووووووف نبودین که جاتون خالی از درد خم شده بود خخخخخخخ ولی خدایی خیلی حال کردم یهو از پشت سرم صدای دست اومد نازنین بود گفت: به به ینی به به گل کاشتی دختر حقا که باهام یه صنمی داری دمت گرم خوب حالشو گرفتی منم جو گیر شدم و گفتم : میخوای جوری بزنمش که پشماشم بریزه؟؟؟؟؟ نازی از ته دل خندید و امید گفت : تو یکی نخند که هر چی میکشم از دست تو ا مخصوصا دختر خالتتتت خلاصه ما دونفر بودیم و اون یه نفر که صدای زنگ در خونمون اومد و امید گفت: برید کنااار من خودم میرم در رو باز کنم پسر خاله جونمه ماهم کنار رفتیم و اون رفت تا در رو باز کنه وقتی برگشت یه نامه تو دستش بود و گفت : نامه داریم ماله وستاس نامرو گرفتم و از آشپز خونه زدم بیرون نمیدونم چرا واسه خوندنش استرس گرفتم نامه رو باز کردم نوشته بود تو منو نمیشناسی ولی من تورو خوب میشناسم .هر روز دنبالت میکردم تو راه رفت و برگشت مدرسه که سال آخرتم بود که مباداکسی مزاحمت بشه یه بار خودمو بهت نشون دادم ولی محلم نزاشتی . من دوست داشتم عاشقت بودم ولی بابات اون بابای احمقت خواهرمو ازم گرفت اونیکه بعد تو همه دار و ندارم بود بابات اونو کشت از اون روز به بعد منم تصمیم گرفتم تا زندگیشو ازش بگیرم ازت بدم میااااد منتظر مرگت باش دهکده آتش منتظر اومدن بدبختیات باش که تو راهن ازت متنفرممممم به اون بابای عوضیتم نشون میدم که دنیا دست کیه نمیذارم یه آب خوش از گلوتون بره پایین میکشمت آشغال منتظرم باش .... یه دوست این چی میگفت . بابای من یه دختره بیگناهو کشته ؟؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟ صورتم پره اشک بود چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم
  10. الان من هرکاری کردم نشد
  11. سلام این چه جوری میشه کمک کن لطفا
  12. قسمت هشتم : نازنین : خب معلومه هیچ وقت من آدم نمیشم تو کی دیدی به فرشته آدم بشه ؟؟؟؟؟ _من: بابا فرشتهههه خانوووم نه خب جدی میگم نازی !!.. خلی خب ؟؟؟ اگه کارم داشتی یا اومده بودی پیشم تو اتاق چرا بدون اینکه ببینمت رفتی خو میگم دیونه ای بگو خب ... _ نازنین : وااا روز روشن و تهمت ؟؟؟!!!! صاف صاف تو چشام نگاه میکنه و میگه اومدی تو اتاقم !!! _من: برو ،برو یعنی جنابعالی نبودی ؟؟؟ آهان پ عمه جونم بوده هااا؟؟؟؟؟ _نازنین: نمیدونم والا ولی چرا عمه جونت تغیر کرده تا جایی که‌ من میدونم امید پسر خالته نه عمت !!!!؟؟ واسه به لحظه فک کردم اشتباه شنیدم .. یعنی اون بوده ؟؟ دهنم وار رفته بودو با چشمایه گشادم به طرف امید نگاه کردم .. یعنی اون با اون وضع منو دیده ؟؟!!! نچ نچ نچ تا حالا منو حتی بدون روسریم ندیده بود . چه برسه به تیشرت و شلوار رو سرمم که روسری نبود .... درسته موهام همیشه کمی از شال بیرون بود ولی خدایی در حد خالی نبودم دیگه !!! .... _من: هممممم خب واقعا خاک تو گورت کنن حیوون نمیشد خب جلشو می‌گرفتی _نازنین: خبه خبه حالا که اومده چی شده مگه اینجوری جیلیز جیلیز میکنی ؟؟؟؟!! _من: هیچی فقط تحفتون منو با تیشرت شلوار و بدون روسری دید _ نازنین: ااا دیدم امید با به حالی خاص از اتاقت اومد بیرون !! به حالتی مث عصبانی ... دستشو به چونش کشید و گفت : که اینطور ....!!! در همون لحظه وسط بحثمون مامانم مارو صدا زد: وستا ؟؟ نازنین؟؟ بیاین میزو بچینید مامانم : امید تو هم بیا ، الانه که شیرین و امیرم بیان دیگه ... شیرین خواهرم بود و امیرم برادرم بود من: مامان ؟؟ مگه شیرینم میاد _مامانم: آره عزیز دلم بهش گفتم از سر کارش نره خودش بیاد اینجا امیرم صبحی که داشت می‌رفت گفت میرم دنبالش و میارمش ... شیرین خواهرم ازدواج کرده بود و یه سالی از ازدواجش با علی اصغر میگذشت امیرم فعلا مجرد بود شیرین دانشگاهش رو تموم کرده بود و تویه دفتر دولتی کار میکنه و امیرم زود تر از شیرین دانشگاهش رو تموم کرده بود و برعکس شیرین تویه شرکت خارجی مشغول به کار بود خلاصه بعد از صدا زدن مامانم نازنین بلند شد و به سمت دستشویی حرکت کرد که من با بدجنسی گفتم : میگم نازی خوب شد مامانم صدا زد مارو ها وگرنه باید بعد ناهار همه بسیج می‌شدیم میرفتیم تو حیات فرش و مبل میشستیما نه؟؟؟ امید از ته دل به خنده ای کرد و زود بلند شد و خودشو رسوند به نازی و محکم گرفتش با آهنگ خاطرات شمال محاله یادم برم گفت : نمیذارم بری نمیییذارم بزی پست پایانی کوتاه حذف شد از گذاشتن پست کمتر از ده خط پرهیز کنید .
  13. اون روز و بیخیال کلاسم شدم و ،وقتی داشتم لیوان چایی مو پر میکردم دیدم امید پسر خالم کنار چهارچوب در آشپزخونمون واستاده و داره بربر نگاه میکنه !!!!!! والا نمیدونم منو نگاه میکرد یا داشت غذا خوردن سوگند نگاه میکرد( دختر کوچولوی داییم ) آخه زن دایی معصومم داشت بهش غذا میداد اه این لعنتیم که پر بشو نیست ،......... خودتون ربطش بدین دیگه اه منظورم لیوان چایی یه دیگه هرازگاهی نگاههای سنگین امید و رو خودم حس میکردم ،،،،،، بیخیال شدم و بکارم ادامه دادم ..... بالاخره لیوان چاییم پر شد و رفتم سمت در آشپزخونه که دیدم امید همنوز واستاده و داره بر بر منو نگاه میکنه _من: هی گل پسر بزن بچاک _امید: رد شو من بهت کاری ندارم _من: نه توروخدا میخوای کارم داشته باش بزن بچاک ببینم . _امید: گفتم من کاری ندارم میتونین رد شی .... _من: دلندهور میری کنار با اینکه ........ نچ دیدم بی فایدس بحث با این غضمیت و رفتم که رد شم از پیشش یهو پام گیر کرد به دمدری آشپزخونه و چایی دستم ریخت رو پیرهن سفید راه‌راه سیاه امید ،حالا اونکه فدایسرم سوخت بدبخت منم هول شدم و دستو پامو گم کردم و اگه امید منو از بازو مگه نمی داشت دیوار روبروی آشپزخونه صاف میرفت تو ملاجم . وای خدا جونم اگه میوفتادم چی؟!؟؛؟!؟!؟! اگه امید نگم نمی‌داشت چی؟؟؟!!!! خب بازم خوب بود که‌ امید اونجا بودو منو نگهداشت وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد ... پ باید از امید قدر بدانم چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت: حواست کجاست دختر،لباسمو ببین چیکار کردی ؟!!!! ا آره جون عمت بدبخت داری از سوختن میمیری اونوخت میگی لباسم ؟؟؟!!!!!!! باناراحتی گفتم : ببخشید خب حواسم نبود ٬ بعد ادامه دادم ا یادم اومد گل پسر یادته هرچی گفتم برو کنار بذا رد شم تو گوشت نرف که نرفت . خوب شد بیا اینم نتیجیش حالا داری از زور سوختگی تو دلت خالرو صدا میزنی _اولا اینکه شما کور تشریف دارین و اینکه من کنار نرفتم هیچ ربطی بهم نداره بعدشم حتی تو تنتم بهم نخور ،پ من به این نتیجه رسیدم،گرچه قبلا رسیده بودم و شک و شبهه‌ توش بود ،ولی آلن دیگه یقین دارم توش ، بر علاوه روشن دلی شما دست پا چلفتی همه هستی ،بعله مادمازل . ا راس میگفت خدایی من پام به پادری گیر کرده بود .... امید یه خنده ای کرد و گفت : سوختن دختر الهی بسوزی !!!.... اه اه چه لوس و بیمعنا ( اداشو در آوردم) سوختن دختر الاهی بسوزی منم ریز خنده ای کردم و گفتم : عذرا دیگه گفتم که خواسم نبود به قول خان دایی به لحظه چشماش تو صورتم قفل شد و من صورتمو از چشماش دزدیدم و رفتم نشستم رو کاناپه پهلو نازنین دختر خالم ... بهش گفتم : نازنین تو کی میخوای من نمیدونم.... نویسنده ی عزیز هر پست باید شامل قسمتی از رمان باشد و پستی که شامل رمان نیست نباید در تاپیک گذاشته شود . حرف هایتان را با مخاطب در بالا و یا پایین پست حاوی رمان با یک رنگ دیگر بنویسید مانند این اخطار. از ایجاد پست های هرز و خالی از رمان جدا خودداری کنید .
  14. ایول رمانت عالیه نمیگم همشو خوندم ولی دو پارت رو خوندم خیلی خوب بود امید وارم همینجوری پیش بری عزیزم موفق باشی
  15. قسمت پنجم: همه دانشجو های تو بوفه بهم خیره شده بودنو از نگاهاشون میشد فهمید چه حسابی حس‌فوضولیشون از غنچه در اومده و میخواد پژمرده بشه.واسه همین یه جوری نگاه میکردم ن که تا حالا از نزدیک....... راستی تا حالا کدوم بشری یه فرشترو از نزدیک دیده که باز این ندیدبدیدا دومی باشند .... خلاصه بعد از اینکه از بوفه زدم بیرون واسه خو و هی غرغر میزدم و به راه رفتنم ادامه می‌دادم که همه پشتم اومدن البته دوستای خودم...... _سپیده:نچ وسستا تو چیکار به این داری هان؟؟؟ _ من:من؟؟من چیکار دارم؟؟؟ اون خودش بود که‌ اول شروع کرد یادت نیس؟؟؟؟.......... .ای خداییش اول من شروع کردم و حق باخودم بود .... _نکخت: خب حالا توهم این بچه بازیارو ،بده آب جوب ببرتشون ، خوتمبیا بشین کنارم هنوز بحث مون مونده..... وای خدا جون چقدر اینا میخوام زر مفت بزنن من کن خسته شدم والا خلاصه به حرف نکهتم گوشی ندادمو کمپلت از دانشگاه زدم بیرون ... از بس این اسکله خلمشنگ عین دیونه ها خودشو تو مخم میزد به این ور اونور دیگه حال و حوصله هیچ کس و نداشتم و بانترو رفتم خونه دیدم وااای برمن به گونی واسمون حبیب خدا اومده . میگن مهمون حبیب خداست ولی نمیدونم چرا خدا قربونش برم اینقدر تو خونمون حبیب میاره ،.. خلاصه به همه سلام کردم و رفتم تو اتاقم تا لباسمو عوض کنم . مهمونامون خالمون اینا بودن که چهار نفر بودن خالم ،نازنین دخترش ،امید پسرش ، وشوووورش. رفتم تو اتاق و مانتومو در آوردم و وغنعم رو هم همینطور و جلدی رفتم سر کمد لباسام که یهو گوشی مبایلم زنگ خورد و همزمان باهاش در اتاقمم زده شد .... بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم اول بفرمایین گفتم و بدون اینکه ببینم کیه که وارد شده و بعد گوشیمو جواب دادم. این دفعه نکهت بودو تا رفت بگه چرا رفتی در اتاقم به شدت زده شد زود پشتمو نگاه کردم دیدم کسی نیست وااا حتما این نازنین دیونس از این کارا زیاد میکنه ، بیخیالش شدم و به حرف هایش نکهت گوش دادم _ها؟؟؟؟ _هان و درد ،هان و حناق دوساعته . دوساعت دارم فک میزنم ،کجایی تو دختر _ هیجا، همینجا حالا بگو ببینم باز چه مرگته _ خدارو شکر سلامم بلد نیستی . _ اااا ببین نکهت سوسکه الان تو خونمون به گونی آدم واسه خودشون چتر وا کردن نامردا و منم اصلا حوصله سلام علیکم مو ندارم خواااااهرررر _خب حالا دیگه تو همین نمی‌خواد واس من آخوندی حرف زنی و هی خواهر ،خواهر کنی .. زنگ زدم بگم منو عرفان و سپیده و پژمان و مریم و علی گفتیم نشه من که نیای _به شماها چه من اصن میخوام من بابای خر شم خوبههههه ولی تا وقتی اون پسر ه بیاد من نمیام ... _ ااا خب خودتو لوس نکن دیگه آخه ما اونو چیکارش کنیم ،خب اونم میخواد بیاد خب ........ دوتا خب ههههه دیونه‌ _ همین که گفتم تو اون مسافرت یا جای کنه یاجای اون خل و چل اگه شماهام موافق نیستین میتونین با همون دردلان جونتون برین ... نکهت خندش‌کرفته بود که‌ من به اردلان دردلان گفتم.بخاطره همین به من ه از ته دلش نمود و گفت بالأخره ما ماموریم و معذور حالام شارژم داره تموم میشه فردا مفصل تو دانشگاه درموردش حرف میزنیم فعلا خداحافظ. وقتی ازش‌خدافظی کردم و زود رفتم سر کمد لباسام و یه تنیک ساده مشکی ور داشتم و به شلوار دمپای سفید و باشال سفید کننده گلهای سیاه توش بود و صندل مشکیمم پوشیدم که ‌‌ی قدم بلند تر نشونم میداد . گوشیمو پرت کردم رو تخت و رفتم پایین ک دیدم زن دایی مم با دختر کوچولوش اومدن بعد از سلام علیکی با یه گردان آدم ،رقتم تو آشپزخونه که واسه خودم به لیوان چایی بریزم که دیدم یهوو یادم افتاد که ملایان هنوز تموم نشده ،از بس این پسره فک سابوند توگوشم منم یادم رفت و فک کردم امروزم مث بقیه روزاس و ظهر برگشتم خونه