fatemeh.t

كاربر جديد
  • تعداد ارسال ها

    16
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد fatemeh.t در اسفند 8 2016

fatemeh.t یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

12 دنبال کننده

درباره fatemeh.t

Profile Information

  • جنسيت
    Female
  1. -مریم میگم نکنه حق باتو باشه حالا که فکر میکنم میبینم توراست میگی . مریم:چــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟ -زهرمار چرا داد میزنی یه نگاه به دوروبرت کن . اونم نگاه کرد بعدم به همشون اخم کرد برگشت سمت من (خخخ دقیقا کاری که من کردم ،من میگم ملت فوضولن شما میگین نه)ولی این دفعه دیگه حرف نزد داشت بستنیش رو میخورد . -خخخخخخخخخخ مریمی تصور کن ما با اونا ازدواج کنیم ههه شب عروسیمون اونا با کت شلوار ما هم با لباس عروس بغلشونیم اونم ههه در حالی که بازوشون رو گرفتیم واااااااای چی میشه؟؟؟ با این حرفم دوتایی افتادیم رو میز اون قدر خندیدیم که حد نداره .سرمونو از رومیز برداشتیم ولی تا نگاهمون به هم افتاد دوباره زدیم زیر خنده حالا کاش مثل آدم میخندیدیم اونقدربلند خندیده بودیم که همه داشتن نگامون میکردم .اصلا بهشون اهمیتی ندادم. مریم:دیونه ببین چ جوری دارن بهمون نگاه میکنن ؟! -اینا رو ول کن حالاعروسی هیچی شَبِش رو بگو.وااااااااای خدا . دوباره افتادیم رو میز تا میتونستیم خندیدیم. من(همون طور که داشتم بلند میخندیدم):فکر کن اینا ... بیافتن خخخ رو هههههه ما.وقتی که اینو گفتم اونقدر بلند خندیدیم که یعنی تصورشم نمیکنین. مریم (باخنده):همون شب قبل از عملیات میریم بیمارستان حالا فک کن دکتره بهشون بگه مشکلشون چیه ؟اونام بگن اُفتادیم روشون غش کردن.خخخخخخخخخخخخ بعدم یکیمون بره تو کما یکی دیگمونم بره توبخش مراقبت های ویژه.خخخخخخخخخخخ. -وااااااااااای خدایا این شادیا رو از ما نگیر.اونقدر خندیدم عضلات لپم گرفت. مریم:مگه لپم عضوله داره؟؟؟!!! دوباره خندیدیم. مریم :پاشم برم حساب کنم بریم قبل از اینکه خودشون مارو بندازن بیرون. خلاصه همون طور که داشتیم میخندیدیم از بین جمعیت فوضول کافی شاپ رد شدیم و اومدیم بیرون .
  2. اه بر خرمگس معرکه لعنت،این گارسونه رومیگم. گارسون:خیلی خوش اومدین چی میل دارین؟ سریع گفتم:دوتابستنی لطفا. اونم رفت. -ببین مریم جون چرا حاشیه میری مثل آدم بگو چی میخوای بگی؟ مریم:میخوام بگم که اونا... اه لعنتی ایشالا پات سر بخوره بخوری زمین یه ذره بخندیم .خوب نمیشد دو دیقه دیگه بیای .اه بابا گارسون ومیگم دیگه .بستنی هارو گذاشت رو میزوگفت :امر دیگه ای ندارین؟ -نه خیــــــــــر. اون بدبختم رفت . -خوب داشتی میگفتی؟ مریم:آره دیگه بابا میخوام بگم که اونا عاشقمون شدن. -چــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟ مریم: زهرمارچرا داد میزنی به دوروبرت نگاه کن. نگاه کردم،اوف ملت چقدر فوضولن خجالت نمیکشن .اِ هنوزم دارن نگاه میکنن.یه اخم به همشون کردم و برگشتم سمت مریم. -دیونه خل شدی یا چ ربطی داره آخه ؟اگه به خاطر نقاشی هاشون میگی خوب ما هم اونا رو کشیدیم باید بگیم عاشقِ شونیم هــــــــــان؟ مریم:آخه الاغ تو نقاشیه مارو میزاری پای نقاشیه اونا ،ندیدی چه شکلی قیافا هامون رو کشیده بودن؟ -توهم، تَوهم فضایی میزنی یه وقتایی ها بیخی بابا بستنی رو بخور آب شد. مریم:نمیدونم شایدم حق باتو باشه. شروع کرد به خوردن بستنیش منم قاشق اول روخوردم وقتی داشتم قاشق دوم رو میخوردم به خودم گفتم:این مریمم بد نمیگه ها خوب اولا میتونستن یه نقاشیه دیگه بکشن دوما اگرهم مارو کشیدن یه جور دیگه میکشیدن.
  3. -مریم دلم براشون میسوزه به نظرت زیاده روی نکردیم؟ مریم:نه عزیزم زیاد سخت نگیر. استاد:خسته نباشید بچه ها . بعدم به من و مریم نگاه کردوگفت :فقط امید وارم جلسه ی بعد دیرنکنید چون بخششی در کار نیست . منو مریمم بهش یه لبخند به نشونه ی تشکر زدیم و اونم از کلاس رفت بیرون. داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم همه ی بچه ها رفته بودن به جز اسمال گامبوو سعید خیکی. هیـــــــــــــــــــــن چـــــــــی؟همه رفتن به جز این دوتا ؟ به مریم نگاه کردم اونم نگران بود یه چشم غره بهش رفتم که یعنی بدو جیم شیم .ولی تا خواستیم بریم دیدیم اون دوتا زود تر از ما رفتن . -آخیــــــــــش داشتم زَهره ترک میشدما.بدو بریم تا پشیمون نشدن بیان از ما انتقام بگیرن. به دنبال این حرف با مریم سریع رفتیم بیرون . -میگما مریم تازه ساعت 4 وقت که داریم با بریم یه دوری بزنیم ،موافقی؟ مریم ظاهرا تو فکربودهمین طور که داشت فکر میکرد گفت: نـــــــــــــــــــــه -چی چیو نه من میخوام برم تو هم باید بیای باهام اُفتاد؟ مریم:هیـــــــــن رها نکنه که این دوتا(کمی مکث)وااااای خاک بر سر شدیم آبرو مون تو فامیل میره . وا این چش شده یه دفعه ای؟ -مریم حالت خوبه در مورد چی داری صحبت میکنی واسه چی آبرومون تو فامیل بره آخه؟ مریم:بیا بریم تو این کافی شاپه تابهت بگم دوتایی خاک بریزیم رو سرمون .بیابیا هیچی دیگه به خودم گفتم کلا یه دختر عمو داشتیم اونم مثل من به انجمن تیمارستانی ها پیوست. رفتیم تو رو پشت یه میز که تقریبا وسط کافی شاپ بود نشستیم. -خوب بنال ببینم چه مرگت شده ؟ مریم:ببین این اسمال گامبوبا سعید خیکی به نظرت عجیب نبودن؟ وا این هنوز تو فاز اون دو تاخپله که... مریم:خوب ببین اون دو تا میتونستن یه نقاشیه دیگه بکشن چرا اومدن ما رو کشیدن؟
  4. میدیدم که دهنش باز مونده بود.وای نکنه که سعید خیکیم آره؟؟؟!!!! تو این افکار بودم که برگشتن سمت ما دوست داشتم اول نقاشیه خیکی رو ببینم که به خاطرش مریم این قدر تعجب کرده بود. ووووووووواااااااااییییییی خداجون این دوتا چرا همچین شدن یعنی اینام واسه مائوتا نقشه کشیده بودن. خیکی یه نقاشیی کشیده بود که نگو چهره ی مریم بود خیلی قشنگ نقاشی شده بود موهاش رو جوری کشیده بودکه دور تا دورش رو گرفته بود رویه تخته سنگ نشسته بود و داشت به یه جای نامعلوم نگاه میکرد.خیـــــــلی خوشکل بود. تو این مدت بچه ها داشتن میخندیدن که بعد از دیدن نقاشیه مریم مطمئن شدم که به خاطر نقاشیه مریم بوده . واااااای خدایی خنده دار بود مریم سعید خیکی رو جوری کشیده بود که داشت میدویید سمت یه جایی که کلی ساندویج و چیبس و پفک و این چیزا بود سعید تو نقاشی خوشحال و هیجان زده بود اما وقتی دیدمش اونم مثل اسمال جون فقط یه لبخند محو داشت و ناراحت بود. استاد بعد حدودا یه ربع بهشون گفت بشینن ویکی یکی بچه های دیگه رو صدازد. وقتی مریم نشست کنارم رومو کردم سمت و بهش گفتم -وای مریم بیچاره هارو دیدی دلم براشون کباب شد خدایی خیلی نامردی کردیم. مریم:آره نگاه بچه هام شیش کیلو آب کردن. بهشون نگاه کردم انگارکشتی هاشون قرق شده بود همچین ناراحت بودن که نگوونپرس. با صدای استاد به خودم اومدم اصلا نفهمیدم بچه های دیگه چی کشیدن. استاد:خوب بچه ها میخوام بهترین گروه هارو معرفی کنم،ببینید همتون خوب بودین ولی دوتاگروه تو کلاس برتر شدن .اونا گروه اسماعیل و سعید و همین طور گروه رها و مریم اند.خواهش میکنم بیاید بالاو نقاشی هاتونو یه بار دیگه نشون بدید. هر چهار تامون رفتیم بالا ونقاشی هامون رو دوباره نشون دادیم بچه ها همشون دوباره از نقاشیه من و مریم خندیدندو تشویقمون کردن . استاد:ممنون خواهش میکنم که بفرمایید. من ومریمم یه تعظیم کوچولو به بچه ها کردیم و رفتیم نشستیم.
  5. به نشونه ی تاسف چند بار اینور اونور کرد بهش گفت :خوبه. رفت بالا سر اسمال گامبو بعدم یه نگاه به من کردو یه لبخند زد.وا این چرا همچین کرد یه نگاه به مریم انداختم باحالت های ابروم ازش پرسیدم چی شده اونم با ابرو ولبش گفت که نمیدونه. استادرفت بالا و کنار میزش قرار گرفت. استاد:خیلِ خوب بچه ها اسم هرکیو که صدا میکنم بیاد بالا نقاشیش رو نشون بده. کمی مکث کرد وبه بچه ها نگاه کردو گفت:زهرا محمدی و امیر احمدی بیاین بالا. رفتن بالا واستاد بهشون گفت اول نقاشی رو به نفر روبه رویی نشونبدن بعد بگیرن رو به ما تا ما هم ببینیم.اوناهم همین کارکردن. زهرا دماغ (اسمیه که ماروش گذاشتیم چوندماغشرو عمل کرده) یه منظره طبیعت کشیده بود،احمد گوجه هم (اینم چون موقع یه عصبانیت رنگش قرمزمیشه بهش میگیم احمد گوجه)یه گل کشیده بود که یه زنبور داشت میرفت سمتش قشنگ بودن. بعد ازاون فاطی کماندو با مسعودزرافه رفتن بالا،بعد از اونام مرجان کلیبس با حسن خال رفتن. دوتاگروه دیگه ام رفتن که استادمن و اسمال گامبورو صدازد.آخ که دوست داشتم قیافش روببینم . هیچی دیگه رفتیم بالاروبه روی هم وایستادیم ،تودلم تا سه شمردم ونقاشی رو گرفتم اونور اونم همزمان با من نقاشی رو گرفت سمت من. واااااااااااااااااااووو نـــــــــه این فوق العاده اس نقاشیه منوکشیده بود فقط صورتم بود که تو حاله ای ازسایه که دورتادور صورتم بودقرار داشت .یعنی به معنی واقعیه کلمه کف کردم نیشم تابناگوشم باز بود بهش نگاه کردم. داشت به نقاشیم نگاه میکرد بیچاره فقط تونسته بود یه لبخند محو بزنه برعکس من که نیشم تا بنا گوشم بازبود.بدبخت، احساس کردم حالت چشاش عوض شده انگار ناراحت بود .پس بیخودنبوداستاد این جوری بهم نگاه میکرد.یه لحظه دلم براش سوخت. نقاشی رو همزمان گرفتیم سمت بچه ها یهو نصف کلاس رفتن روهوا نصف دیگه ام که بعد از دیدن نقاشیه اسمال جون به نقاشیه من نگاه کردن رکیدن از خنده برعکس بچه های دیگه که سریع میومدن پایین مادوتا یه ربع بالا بودیم .وقتی که بچه ها آروم شدن دیگه هم نخندیدن استاد گفت بشینیم خیلی دوس داشتم ببینم مریم چی کشیده. استاد مریم و سعیدخیکی رو صدا کرد اونام رفتن بالانمیتونستم ببینم چی کشیدن ولی قیافه ی مریم رو
  6. یه نگاه دیگه بهش کردم تا ببینم چیزی کم و کسر نداره ،وووواااااااای خوانندگان گرامی برای اینکه بعد از دیدن این نقاشی این دوتاخپل تو کمانرن صلوات بفرستین خواهش میکنم . خخخخخخخخ خدایی چه کردی رها ایول دمت گرم. استاد:وقت تمومه . بعدم رفت سمت اولین دختر تا نقاشیشو ببینه. آخ آخ فک کنم به ماکه برسه از خنده بترکه. استاد : (نفر اول)خوبه،(نفر دوم )بهتر بود اینجارو سایه روشنش رو بیشترکنی ولی درکل خوبه . سه چار نفر دیگه رو هم دید رسید به من .نقاشی رو چسبونده بودم به خودم تا کسی نبینه می خواستم ببینم استاد چی کار میکنه . همین که نقاشیو دید یه نگاه بهم کرد بعدم زد زیر خنده اونقد خندید که از چشماش اشک میومد یه نگاه دیگه به نقاشیم کرد دوباره زد زیرخنده خودمم زدم زیر خنده این استاد ما چه باحال میخنده تا حالا اینجوری ندیده بودم بخنده . استاد:این خیــلـــی باحاله آفرین . اشکاشو پاک کردو رفت سمت مریم که بغل من بود خیلی دوس داشتم ببینم اون چه جوری کشیده ، استاد تا نقاشی مریم رو دید دوباره زد زیر خنده ولی ایندفعه چسبید به دیواری که بین من و مریم بود دستشو مشن کرده بود چسبونده بود به دیوار حالا هی داره میخنده چند لحظه صدای خندش نیومد وای فکر کنم از دست ما نفس کم آورد غش کرد ولی یه دفعه دوباره خندید مُنتاها بم صداش کم بود فکر کنم باقی مونده ی خنده ی قبلیش بود وااای الان دیگه میمیره آخراشه فکر کنم خخخخخخخخ. ببین مادوتا چیکار کردیم که این بدبخت به این روز افتاده.یه نگاه به بچه ها کردم که همه نگاهشون باتعجب داشت بین منو استادومریم میچرخید.بیچاره ها کُپ کردن. استاد:خیلی باحالین واای خدا تاحالا اینقدر نخندیده بودم. درحالی که داشت لپاشو میمالید (فکر کنم از بس خندیده بود لپاش رگ به رگ شده بود)داشت میرفت سمت بچه های دیگه میخواستم عکس العملش رو موقع دیدن نقاشی های دیگه ببینم تا ببینم آیا بچه های دیگه ام به اندازه ی من و مریم قشنگ کشیدن یا نه .به مریم نگاه کردم اونم داشت به استاد نگاه میکرد فک کنم اونم همون فکری رو میکرد که من میکردم. دوباره به استاد نگاه کردم این دفعه بالا سرسعید خیکی بود وقتی نگاهش کرد لباشو کج کردو سرشو
  7. تونو ببرین سمت چپ و بچسبونیدبه دیوارو طوری بشینید که رو به روی دخترا قرار بگیرین . از شانس گند ماهم رو به روی من و مریم دقیقا اسمال گامبوو سعید خیکی نشسته بودن و داشتن با یه لبخند مزخرف به ما نگاه میکردن ماهم اهمیتی ندادیم و رو مونو کردیم سمت استاد . استاد:ببینید بچه ها ما الان چند ماهه داریم کار میکنیم حالا هم ازتون میخوام هر نقاشی که دوست دارید بکشید میخوام بعد اینهمه کار کردن هنرتونو نشون بدینا.فقط نیم ساعت وقت دارید. هه وای خدا دمت گرم حالا به منو مریم لبخند میزنید خِپِلا حالیتون میکنم .روموکردم سمت مریم یه نگاه بهش کردم همزمان باهم دیگه بدون اینکه کسی بفهمه اشاره کردیم به روبرومون . جووووووووونم هماهنگی مثل اینکه اونم داشت به همین فکر میکرد. هیچی دیگه شروع کردیم قراربود من اسمال گامبورو بکشم اونو سعیدخیکی چون اون دوتا روبرومون بودن.اول از کله شروع کردم یه کله ی گنده کشیدم براش موهاشو خدایی خوشکل کشیدم فَشِن بود خداییش بهشم میومدا .جشماشو طوری کشیدم که انگار داره میزنه بیرون دماغشو چاغ کشیدم لباشم جوری کشیدم که انگار داره لبخند میزنه دورلبشم کثیف کردم چون بعدا براش نقشه داشتم .به قیافش نگاه کردم تاببینم چیزی کم و کسر داره یانه ولی تا نگاش کردم اونم سریع نگام کرد برا اینکه سه نشه سرمو کج کردمو یه لبخندشُل و ول بهش کردم ولی اون مثل اینکه خر کیف شد خب تاحالا من بهش رونداده بودم اونم یه لبخند زد ایییششششششششش سنگ قبرتو بشورم با مریم الهی.سرمو برگردوندم سمت بوم نقاشیم که خال کنار دماغشو بکشم خالش گوشتی نبود به خاطر همین زیاد مشخص نبود بعد خالش رفتم سراغ صندوغچه گامبوش(شیکمشو میگم).اون روهم کشیدم اوه اوه خدایی خودمم کف کردم .دستاشو کشیدم یکیش رو گذاشتم رو شیکمش اون یکی رو هم بلایی کشیدم یه بستنی قیفی هم کشیدم تو دستش .خخخخخ بابا دَمَم جیز چی شد. به ساعت نگاه کردم همزمان استاد باهام گفت ده دقیقه دیگه وقت دارید .خوبه رفتم سراغ رنگ آمیزی. پیرهنش رو قرمز کشیدم شلوارش هم مشکی کردم هم رنگ لباسای امروزش. بستنی ش رو هم صورتی کردم دو ر لباشم که کثیف بود و به خاطر بستنی بود صورتی یکم روشن تر کردم.آهان یه چیز دیگه یادم اومد سریع رو بستنیش یه مگس کشیدمو مشمیش کردم بالاشم طوسی کردم. پایینش امضاکردمو تاریخ زدم اسمم به انگلیسی نوشتم.
  8. میکشیدیم . با این حرفم کلی خندیدیم اینم بگم این اسمال گامبو یکی از بچه های کلاسمونه خدایی گامبوعه ها .خدارو شکر کلاس نزدیک بود با ماشین ده دقیقه بودو پیاده پنج دقیقه.رسیدیم به ساختمونی که کلاسمون تو اون تشکیل میشد . سریع از پله ها رفتیم بالا به در که رسیدیم دستگیره رو کشیدم چون بغل هم بودیم جفتمون پریدیم تو که متاسفانه دوتامون لای چارچوب در گیر کردیم چون میخواستیم دو تایی بیایم توکلاس. -اووووووووی مریم شدی اسمال گامبو ها بابا یه ذره شُل کن بزار رد شم . مریم:من اسمال گامبو ام یاتوکه عین سعید خیکی شدی اصلا خودت شل کن بابا. یه دفعه کلاس رف رو هوا اصلا هیچ کدوممون حواصمون نبود.یه نگاه به هم کردیم بعدم دوتایی به سرعت نور سرمونو بالا گرفتیم دیدیم بعله آقا همه پخش زمین شدن دارن به ما میخندن حالا این هیچی اسمال گابوبا سعید خیکی هم که بغل هم نشسته بودن داشتن به ما میخندیدن . خخخخخ اسمال گامبورو نیگا همچین که میخنده شیکمش داره میره بالا پایین . خخخخخ سعید خیکی یو اونم همچین میخنده که دوتا سینه هاش هی عین ژله داره میلرزه .آخ آخ تصور کنید اینا باهم برن عروسی بعد پاشن برقصن اونم چی اسمال بندری بره سعیدم جلوپاش زانو بزنه عربی برقصه .خخخخخخخخ خخخخخخخخ خ خ خ خ خیلی باحال میشد خدایی. باصدای استاد به خودمون اومدیم (این تنها کسی بود تو کلاس که منو مریم روش اسم نذاشتیم ). استاددرحالی که داشت خنده شوقورت میداد البته به زورگفت:خیلِ خوب بسه دیگه دیر اومدین تازه وقت کلاسم دارین تلف میکنین برید سریع بشینید ببینم. -وای دمت گرم استاد ماروباش که تا اینجارو دوییدیم که مبادا شما مارو از کلاس پرت نکنین بیرون. استاد:البته تا الانم همین تصمیم رو داشتم و در حالی که داشت اخم میکرد خیلی جدی گفت حالا هم برید بشینید تا پشیمون نشدم. اگرچه اخم و جدیتش کاملا ساختگی بود ولی منو مریم رفتیم سریع نشستیم. استاد :خیل خوب ،همتون پاشید . ماهم همه پاشدیم . استاد :دخترا صندلی هاشونو ببرن سمت راست و بچسبونن به دیوار وبشینن. پسرا شما هم صندلی
  9. کلا این بشر با همه راحته حالا میخواد زن عموش باشه یا یکی دیگه البته ناگفته نمونه منم با مامانش یا بهتر بگم همه همین جوریم. مامان:سلام عزیزم قربونت برم عموت منو اذیت نکنه من کاری به کارش ندارم. از اتاق زدم بیرون مریم خواست جواب مامانو بده که من یواشکی رفتم از پله ها پایین و پریدم رو کولِش . -سلام مریمی چ طوری دلم برات تنگ شده بود خیار دریایی. مریم:سلامو گوله ی داغ بیا گمشو پایین تاحالیت کنم کی خیار دریاییه. باشیطنت سفت چسبیدمش پاهامم هی میزدم به بغلش و میگفتم: خَرم شوو خَرم شووووو. تا اینو گفتم مریمی قاطی کرد یهو از پشتش پریدم پایین و رفتم پشت مبلا وایسادم مریمم اومد دنبالم هیچی دیگه من بدو مریم بدو من بدو مریم بدو .اونقدر دوییدیم که جفتمون خسته شدیم ناچارا تسلیم شدم برگشتم عقب ودستامو گرفتم بالا تا بگم چیز خوردم ولی مریم که پشتم بود نتونست خودشوکنترل کنه افتاد روم . مامانم که تااون موقع داشت هی میگفت بس کنید و یواش میخندید به اینجا که رسید قهقهه زدو رو زمین نشست دلشو چسبیده بودو هی میخندید. -آخ مریمی چیز خوردم غلط کردم بیا پایین جون عمه خدابیامرز بابات بیا پایین . خخخخخخ من دوباره کارم دراُمد گیر دادم به عمه ی بدبخت بابام . مریم:خیلِ خوب اگه میخوای بیام پایین یالا سه بار بگو من خرم من خرم . مثل اینکه چاره ای نیست باشه بابا ما تسلیم شروع کردم به گفتن. -من خرم ، من خرم، من خرم. مریم در حالی که داشت از شکمم میومد پایین گفت:آهان به کارت ادامه بده . مامانم:یویو های عزیز بس کنید دیگه دلم درد گرفت از بس خندیدم ولی فک کنم کلاستون دیر شدا. تا اینو گفت من ومریم یه هین کش دار گفتیم و سریع پاشدیم بدون اینکه خداحافظی کنیم از خونه زدیم بیرون . مریم در حالی که داشت میدویید و ساعتشو نگاه میکرد گفت:وای رها بدبخت شدیم ساعت دوعه . -همش تقصیر توعه دیگه اگه همون اول خَرَم شده بودی الان داشتیم کاریکاتور اِسمال گامبو رو
  10. به مامانم نگاه کردم ، اوه اوه اوضاع قاراشمیشه رفتم نزدیک ترخودمو انداختم رو شونه مامانم ویه ماچ از صورتش کردم باصدای بلند گفتم صبح بخیر مامان گلم. مامانم در حالی که داشت صورتشو پاک میکرد گفت خیلی خب بابا اول صبحی تف خالیم کردی.اه اه به دنبال حرفش بابام یه خنده ی بلند کرد. من-در عجبم با این همه هماهنگی.ایول مامانم-چِ هماهنگیی ؟ بابام-آخه چند دقیقه پیشم عین حرف تورو من بهش زدم. خلاصه صبحونه رو در کنار خانواده ی گلم وبا کلی شوخی و خنده خوردیم. * * * * * * * به ساعت نگاه کردم یک ونیم بعد از ظهر رو نشون میداد،نیم ساعت دیگه کلاس هنرم شروع میشد. رفتم تو اتاق تا آماده بشم به آینه نگاه کردم خودم و برانداز کردم ،پوست گندمی تقریبا بدون جوش و لک ،ابروهای هشتی که پر نبود کم پشت هم نبود اما قشنگ بود.چشمای قهوه ای تقریبا تیره درشت نبود ولی کوچولوهم نبود معمولی بود مژه هامم تقریبا پر و بلند که جذابیت چشامو بیشتر میکرد،دماغم همه میگفتن قشنگه عروسکی نبوداولی به صورتم خیلی میومد . لبامم قلوه ای بود درکل خوشگل بودم همه چیز صورتم به هم میومدند.(البته تعریف از خود نباشه ها). به میز آرایشم نگاه کردم وسیله آرایش داشتم ولی زیاد اهلش نبودم.یه برق لب کالباسی زدم که به صورتم میومدیکمم ریملزدم تا مژه هام خوشگل تر بشه . به ساعت نگاه کردم ده دقیقه به دو بود ،الاناس که مریم بیاد تا با هم بریم کلاس. مریم دختر عمومه هم سنیم و خونه هامون چار پنج تا کوچه فرقشه.چون سنمون مثل همه و از بچگی با همه بزرگ شدیم عین دوتا خواهر میمونیم با هم درکل خیلی به هم وابسته ایم و همه چیز همو میدونیم کلا چیزی رو نداریم که از هم مخفی کنیم. صدای زنگ در بلند شد فهمیدم که مامان رفت تا درو باز کنه چند لحظه بعدم صدای شیطون مریم و شنیدم . مریم: سلام زن عمو جون چ طوری ،عموم چ طوره کلَک اذیتش که نمیکنی؟
  11. فک کنم دقیقا داشتم خواب پادشاه ده دوازدهم رو میدیدم که داش با اون تاج و اون شیکم گندش میومد سمت من که یهو حس کردم یکی داره تکونم میده . -رها رها پاشوبابا لنگ ظهر بلند شودیگه. -وای بابایی تورو جون رها بزار یکم دیگه بخوابم دیگه. بابام- ببین تا سه میمرم پانشی یه جور دیگه صدات میکنما(چند لحظه مکث) 1...2...5/2...75/2...3 حس کردم رو هوام بعله رفته بودم رو شونه بابام برعکس شده بودم طوری که سرم پشت کمرش بود. من-جیــــــــــــــــــــــغ (دوباره)جیـــــــــــــــغ ،بابا توروخدا بزارم پایین جون عمت که به خارج از دنیا پیوست بزارم پاییین . بابام منو آورد پایین البته از کمرش ولی روهوابودم چون با دوتا دستاش زیربغل منو گرفته بودبعله یه همچین بابای شنگولی داریم ما. بابا- (باخنده) ببینم پدرسوخته مگه من صد بار نگفتم با عمه ی خدا بیامرز من کاری نداشته باش؟ من- ببینم مگه منم صد بار نگفتم من رو بابام حساسم نباید بهش فوش بدین. بعدم دُلا شدم گونه ش رو یه ماچ گنده کردم. بابا- هــــــــــــوی اول صبحی تف خالیمون کردی بابا.(گذاشتم زمین وباخنده داشت صورتشو پاک میکرد). من- ا مگه شما نگفتین لنگ ظهره چی شد یه دفعه شد اول صبحی هــــــان؟ بابا-من که از پس زبون شما بر نمیام . صدای مامان از پایین اومد :محمدتورفتی اونو بیدار کنی یا خودتم ور دل اون بخوابی ؟ اوهوع چی شد .محمد آقا شد محمد فک کنم دیشب بی هیچ دقدقه ای خوابیدن خخخخخخخخ. بابا-(بایه حالت خاص) اوه اوه میگم رهایی بدو بریم پایین وگرنه مامانت بهمون صبونه نمیده ،من میرم تو هم زود بیا.به دنبال این حرف از اتاق رفت بیرون. داشتم به رفتنش نگاه میکردم آخی خدایا من چ خونواده گلی دارم خواهش میکنم همیشه حفظشون کن. از اتاق رفتم بیرون بعد اینکه از دسشویی اومدم بیرون رفتم تو آشپز خونه دیدم بابام به من نیگا کرد و یه اشاره کرد به مامانم.
  12. به تیکه نونی که تو دستم بود و قراربود بدم به یاکریم الکیم نگا کردم ،اصلا کوفت بخوره درد بخوره این یاکریمه که هر چی میکشم از دست اینه خودم با غیض داشتم نون رو میخوردم .بعد اینکه نونو خوردم رفتم تو خونه پیش بابام نشستم . بابام: (باخنده) ببینم حال این یا کریم اسکل بدبخت بیچاره ات چ طوره زندس ایشالا مانع دار نشدیم که؟ -ا نه بابامتاسفانه یاکریممان به دیار باقی پیوست هعــــــــــــی روزگار...وفانکردی بش. تااینو گفتم لقمه پرید تو گلوی بابام چند بار زدم پشتش،حالش که کامل خوب شد باحالت بلند وتا حدودی داد و همین طور مقداری تاسف گف :مـُــــــــــــررررررررررد؟؟نه شوخی میکنی ،بعدم همین طور که داشت بالقمه ی توی دستش بازی میکرد دوباره گفت:ینی جدی جدی مـرد ؟!بعدم یه آه جانسوز کشید. آخــــــی بابام چ احساسی بوده نمیدونستما بعدم برا اینکه ازاون حالو هوا درش بیارم گفتم : اِاِاِ بابا گفتم به دیار باقی پیوست نگفتم که مرد اون از اینجا رفته،همین. تا اینو گفتم مامانم یه دونه یواش زد پس کلم وگفت: پدرسوخته حالا دیگه مارو مسخره میکنی؟ -او او مامان جان من رو بابام حساسما نبینم دیگه بهش فوش بدیا واِلا دیگه شَبا...به اینجا که رسیدم هیچی نگفتم خاک بر سرم شد دوباره. یه دفعه مامانم با بابام جفتشون با هم گفتن:شبا چــــی ؟؟؟؟ هــــــــان شبا،شبا ...تلفن زنگ زد ،آخ خدا جون عاشقتم تا حالا اینقدر از زنگ تلفن خوشحال نشده بودم،وای دمت گرم ادیسون که تلفونو اختراع کردی...یه دفعه عین میخ وایسادم سر جام با انگشت اشارم کلمو خاروندم به خودم گفتم ینی گونی گونی خاک رس توسرت نه ینی گونــــی گــونی خاک رس تو سرت پاک اسکل شدی آخه ادیسون تلفونو اختراع کرد رها؟ باصدای مامانم به خودم اومدم تلفن خودکشی کرد از دست تو رها جواب بده دیگــــــه(کلمه آخرو باجیغ گفت جیغ نه ها جیـــــــــــــغ) آره دوستان گلم اون روز کلی خندیدم . ********
  13. واااااااااااااااااااو خدای من ببین چه کردم ،خوب بالاخره باید انرژی از دست رفته ننه بابام برگرده یا نه؟؟؟؟ خوبه حالا تا مامان بابام بیان آشپز خونه پس بیافتن خوب تاحالا از بچشون ندیدن دیگه... پشتم به در ورودی آشپز خونه بود می خواستم برم مامانم اینا رو بیدار کنم فکر خودشون نیستن فکر من که باید باشن. همین که برگشتم دیدم مامان بابام پشت سرم دارن هی فرت و فرت یه نگا به من میکنن یه نگا به میز آخی بچه هام، گفتم بیان تو آشپز خونه تلف میشنا. -سلام صب بخیر چ عجب بالاخره از هم دل کندین یادتون افتاد یه بچه هم دارین بابا خوب خسته نشدین از دیشب تاحالاتو بغ...بغ ..آخ گفتم بغبغو یاد یاکریم تو حیات افتادم جدیدا لونه گذاشته بالای درخت برم یه سری بزنم بهش ببینم در چ حاله . تا اون موقع مامان بابام داشتن به حالت مشکوک و تعجب نیگام میکردم خواستم جو عوض بشه تا گند من هم یه خورده بخوابه خواستم از وسط مامان بابام رد شم تا برم به اون یاکریم الکی توحیاط سر بزنم ببینم مرده یا زنده ولی تا از بغل بابام رد شدم سریع بازوم رو گرفت و رو به مامانم گفت:ببینم زهرا خانم ماتو حیاط یاکریم داریم ؟! اوه اوه فک کنم حسابی گند زدم . مامانم گفت:نمیدونم والا محمد آقا من که تاحالا یاکریم ندیدم. ایــــش حالا ببین چ خانم آقایی ام راه انداختنا توذهنم هردوتاابروهامو دادم بالا وبا حالت شیطونی گفتم خوبه هر کی ندونه من یکی خوب میدونم شما دیشب تو چه اوضاعی بودینا. -خوب حتما شما ندیدین بابا تازه اومده اینجا خودم دیروز بهش نون دادم اصلا بیاین خودم نشونتون بدم... هیـــــــن خاک بر سر یاکریم الکیم کنن دوباره سوتی دادم تو دلم خداخدا میکردن قبول نکنن والا خدا میدونه یاکریم از کجام باید در بیارم نشونشون بدم...وااای اینا چراهیچی نمیگن نکنه بخوان راستی راستی بیان .خودم دوباره دست بکار شدم البته ناگفته نمونه دعا دعا میکردم دوباره سوتی ندم. -آخ مامان جون فک کنم سماور الان میترکه خیلی وقته روشنه لطفا یه چایی دم کن تا من برم به این کبوتر زیبای اسکل بدبخت بیچاره یه سری بزنم نمیره یه وخ من حوصله مانع داری ندارماااا. وای خدا بیشتر دارم گند میزنم پاشدم از آشپز خونه زدم بیرون، بیچاره مامانم اینا حتما دارن پیش خودشون میگن یه بچه داشتیم اونم به انجمن تیمارستانی ها پیوست.
  14. مامانم توبغل بابام خواب بودتازه یه لباسی هم پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود . بابام هم وااااااااااااااای ،بابامو نگو اصلا بلیز تنش نبود تازه به جای شلوارم یه شلوارک کوتاه پاش بود . بی تربیتا خجالت هم نمیکشن،خو نمیگن یه دختر مجردِ سر به راه و سر به زیر(الکی مثلا من خعیلی بچه مثبتم) تو خونه هست که میان اینجوری میخوابن ،حالا این هیچی این لباساشونو از کجا آوردن که من تا حالا ندیده بودمشون هـــــان؟؟؟ اَی آدم زرنگ پس اون روزایی که منو دک میکردین به یه بهانه ای میرفتین بیرون میرفتین از این لباس بی تربیتی ها میخریدین آآآآآآآآرره ؟ تو این افکار بودم وداشتم تودلم حسابی از خجالتشون در میومدم که دست بابام که توی موهای مامانم بود تکون خوردهیچی دیگه سریع زدم بیرون .ایش واقعا که خجالت هم نمی کشن تو خونه کارای مثبت هیژدهی میکنن.اونوقت دوروز دیگه میشینن به هم میگن دختر فلانی رو دیدی دهنش بو شیر میده رفته شوهر کرده ،خویکی هم نی بهشون بگه آخه مادر من حتما اون دختر که دهنش بو شیر میده حتما چارتا کار مثبت 18 ازننه باباش دیده دیگه والا خوب. خجالتم خوب چیزیه واقعااااکه... خوچیه من فوضول نیستما فقط یکم کنجکاوم فقط یکمااااا. از اون روزی که مامانو بابامو تو حالت های مثبت 18 دیده بودم دو روزی میگذره . نمیدونین که بزار براتون تعریف کنم بخندینا. بعد این که از اتاق اومدم بیرون و داشتم میخندیدم رفتم سماور رو دادم بالا تازود جوش بیاد خوب بالاخره مامانم باید تقویت بشه دیگه کم کاری نکرد که تادیر وقت سرش شلوغ بوده خو، دوباره خندیدم . رفتم سمت یخچال تا میزو بچینم ، کره رو گذاشتم توی یه بشقاب گذاشتم رو میز مربا رو هم به همراه عسل در آوردم ریختم توی یه کاسه .پنیر رو هم درآوردم یه خورده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم روی میز چشمم خورد به گردو که مغز شده و آماده تو قفسه بود اونو هم گذاشتم تو کاسه وگذاشتم رو میز .چنتا قاشق مربا خوری،چاقو و شکرو قند رو هم گذاشتم و بالاخره بعد از مدت ها تلاش و تکاپو چند قدم رفتم عقب تاببینم میز چیزی کم و کسر داره یا نه ...
  15. خوب دوستای گلم حالا رمانمو شروع میکنم از اول براتون تعریف کردن ایشالا که خوشتون بیاد. مامان ،مامانی ، مامـــــــــــان ،مامان هــــــــــوی. کجایی پس تو، مامان... اه پس چرا جواب نمیده. از اتاقم اومدم بیرون و از پله ها اومدم پایین.حتما توآشپز خونه داره غذا میپزه دیگه.قبل اینکه برم تو آشپز خونه گفتم بزار بترسونمش یه قدم رفتم عقب و پشت دیوار قرار گرفتم همین که میخواستم بپرم تو آشپزخونه یه دفعه قیافه خودمو تو آینه دیدم ،یواشکی بدون اینکه مامانم بفهم خندیدم خدایی خنده هم داشت موهای بلندم همه چسبیده بود به هم و به طور خیلی بی تربیتی پخش شده بود روکلم،چتری هامم به طور فجیهی ریخته بود رو پیشونیم ابروهام هم برعکس مسیرشون قرار گرفته بود تقریبا شده بودم یکی شبیه خواهر جنی .خخخ هیچی دیگه داشتم میگفتم ، یه قدم رفتم عقب یهو پریدم تو آشپز خونه -پــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ ولی بِخشکی شانس پام گیر کرد لبه ی اُپن ویه (مَلق/مَلغ ) حسابی زدم . احساس کردم کاسه سرم داره کنده میشه،بعله موهام گیر کرده بود زیر پام نمیتونستم جُم بخورم. -آخ آخ مامان ،مامان تو روخدا بیا درم بیار .مامان جون عمه ی خدا بیامرز بابام با نجاتم بده الان دُردانه دخترت تلف میشه ها .(اوهوع دُردانه دختر چ خودمم تحویل میگیرما ) -مامان چیز خوردم دیگه نمیترسونمت بیا دیگه،مامان... نه ظاهرا نمیاد کمک فک کنم الان دست به کمر ایستاده یه کفگیر هم دستشه داره به ریش نداشته من میخنده. خلاصه به هر بدبختی بود خودمو از اون فلاکت در آوردم ،وایستادم تابه مامانم بگم چرا به دادم نرسید ولی تاسر بالاکردم دیدم اصلا کسی تو آشپز خونه نیست . وا مامانم کو ؟! -مامان کوشی پ، مامان کجـــــــــایی؟ وای خاک بر سرم شد نکنه مامانم حالش بد شده باشه . سریع از آشپز خونه زدم بیرون و پله ها رو دو تایکی رفتم بالا.در اتاقشونویهو بازکردم . . . آخـــــــــــــــــــی نیگا چ شکلی خوابیدن .هــــــــین این چه وضعیه چرا این شکلی خوابیدن ؟ (تقریبا تو حالت های بی تربیت مثبت 18 بودن)