ملیکا.خ

كاربر نيمه فعال
  • تعداد ارسال ها

    389
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

آخرین بار برد ملیکا.خ در مهر 31 2016

ملیکا.خ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

درباره ملیکا.خ

  • درجه
    كاربر نيمه فعال

Profile Information

  • جنسيت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

470 بازدید کننده نمایه
  1. عکس شخصیتا رو حذف کردم عزیزم
  2. سلام به همه دوستای گلم... من یه معذرت خواهی بزرگ هم به شما هم به مدیر خوب و نازنین سایت نویسندگان شرقی بدهکارم چون خیلی دیر به دیر میام و هنوز رمان آبهای تاریک و تمومش نکردم... خیلی کارام زیاده و الانم به شدت درگیر چاپ رمانم هستم که انشالله بزودی رمانم چاپ میشه الان دارم ویرایشش میکنم و با یه عنوان جدید به چاپ میرسه تمام رمانامم در این سایت باید ویرایش بشه ولی وقت نمیکنم دیگه واقعا شرمنده ام ... بریم سر رمان آبهای تاریک ( من این پست و میذارم ولی بازم میگم باید کل رمان از اول ویرایش بشه **** به سمتش قدم برداشت و با خشم مستقیم در چشمهایش نگاه کرد... - من باعث شدم؟ - آره خودتون طوری رفتار میکنید که من باهاتون اینطوری صحبت کنم. با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و قهقه زدن...، امین به سارا اشاره کرد ساکت شود و چیزی نگوید ولی او توجهی نکرد و وقیحانه شروع کرد به حرف زدن: فکر کردی خبر ندارم داری تو این کارخونه لعنتی چه غلطی میکنی، از تمام کارات با خبرم وقتی همه چی و به پلیس گفتم میفهمی یه من ماست چقدر کره داره - زده به سرت، حالیت نیست چی داری میگی بهتره یه مدتی بری استراحت کنی تا حالت بهتر بشه خودم مرخصیتو برات رد میکنم. دستش را به کمرش زد و با پوزخند گفت: مرخصی؟!، هه، چیه تعجب کردی از همه چی باخبرم منو اَمین خیلی وقته میدونیم دارید چیکار میکنید ولی چیزی نگفتیم چون اولش شک داشتیم ولی حالا که از همه چی خبر داریم باید همین الان تمام فعالیتی که تو این کارخونه داشتید و متوقف کنید. به قدری به سارا نزدیک شد که هرم نفسهایشان یه صورت یکدیگر برخورد میکرد...، امین سعی کرد اوضاع را به حالت قبل برگرداند با لحن متواضعی گفت: ارسلان حق با تو سارا خسته است اعصابش ریخته به هم بهتره یه مدتی استراحت کنه تو زیاد حرفاشو یک دفعه ای با عصبانیت پرید به امین: چرا داری چرت و پرت میگی خودتم میدونی تمام حرفام حقیقته، من همین الان به پلیس زنگ میزنم ارسلان عصبی شد به سمت سارا حمله ور شد و سارا جیغ بلندی کشید، امین سریع مانعش شد و جلویش را گرفت..
  3. سلام دوستای گلم، بابت تاخیر واقعا از همگی عذرخواهی میکنم، من الان به شدت درگیر چاپ رمانم هستم برای همین اصلا وقت نمیکنم بیام پست بزارم، خلاصه حسابی شرمنده... رمان مرد ماموریت سخت با نام جدید و یه کمی تغییرات بهتر قراره به چاپ برسه هم ویرایش شده هم خیلی نسبت به قبل کامل تر نوشته شده، بزودی رمانم چاپ میشه قرار نبود اولش رمان رو چاپ کنم اما همه چیز یک دفعه ای شد و تصیمیم گرفتم که چاپ کنم ... بریم سر رمان آبهای تاریک بزودی رمان فراتر و ابهای تاریک هم ویرایش میشه به بهترین نحو ممکن در همین سایت براتون میذارم، بازم من از همگی عذرخواهی میکنم... ... - اشتباه میکنی سارا، درسته که ارسلان آدم درستی نیستش و کلاه برداری زیاد انجام میده اما در مورد این کارخونه درست عمل میکنه، حتم داشته باش مشکلی پیش نمیاد نیازی هم به استعفا نیست با اخمهای درهم رفته گفت: امین بس کن!، چرا همش سعی داری همه چیزو انکار کنی این کارخونه داروسازی داره یه سرس کارای غیرقانونی انجام میده که منو تو بی خبریم، من تحت هیچ شرایطی به ارسلان باج نمیدم، میخوام از اینجا برم... بهت که گفتم چه تو بیای چه نیای من میرم - دیوونه بازی در نیار سارا ما به این کار احتیاج داریم! - درسته ما به کار احتیاج داریم اما نه کار خلاف، شاید تو بتونی تو زندگیت خلاف کنی اما من هرگز تن به این کارا نمیدم همان لحظه در باز شد و ارسلان وارد اتاق شد، پوزخندی زد و طعنه آمیز گفت: خبریه؟ - نه... چطور مگه؟ - آخه داشتید باهم بحث میکردید، حس کردم دارید در مورد من صحبت میکنید! سارا بدون اینکه نگاهش کند خیلی خشک و رسمی گفت: نه آقای دکتر ما برای چی باید در مورد شما صحبت کنیم یه موضوع خصوصی بین منو امین بود همین! - انتظار داری حرفاتو باور کنم؟ - میل خودتونه، دوست دارید باور کنید دوستم ندارید باور نکنید! - خیلی پررو شدی سارا! تازگیا داری برای من حاضرجوابی میکنی... - خودتون باعث شدید من اینطوری با شما رفتار کنم...
  4. - برای خانوم آینده ام مزه پرونی نکنم پس برای کی بکنم؟ - صبر کن صبر کن، انقدر نگو خانوم آینده ام همسر آینده ام، هنوز چیزی معلوم نیستش که تا ادم نشی به هیچ عنوان بهت جواب مثبت نمیدم اول میری خودتو درست میکنی بعدش تا ببینم چی میشه! - منکه بهت قول دادم آدم بشم، دیگه کار خلاف انجام نمیدم، اصلا هرکاری تو بگی انجام میدم قول شرف میدم.. - یعنی هرکاری بگم انجام میدی؟ - آره به جون خودت که انقدر برام عزیزی راست میگم! - از این کارخونه لعنتی استعفا بده و بیا بیرون منم قول میدم همینکارو بکنم، میریم یه جای دیگه مشغول به کار میشیم از دست ارسلان و دستور بازیاشم راحت میشیم... اول مکث کوتاهی کرد و چند لحظه ای به سارا خیره ماند بعد گفت: اخه به این راحتی که کار گیر نمیاد سارا، اگه از اینجا استعفا بدم ارسلان ولم نمیکنه تو که اخلاقش و میشناسی! - ازش میترسی؟ - نه ولی... - شایدم یه آتویی ازت داره که اگه از اینجا بری دستت و رو میکنه! - نه بابا آتو چیه! مگه بچه ام؟! - نمیدونم والا ولی احساس میکنم خیلی ازش میترسی - نه بابا ترس کدومه من فقط دلم نمیخواد با ارسلان درگیر بشم اون مرد خطرناکیه و خودتم میدونی که چه آدمیه - چون ادم خطرناکیه و من اصلا ازش خوشم نمیاد دارم بهت میگم بیا از اینجا بریم بیرون، تو هم نیای من بالاخره از این کارخونه لعنتی میام بیرون اینجا داره یه اتفاقاتی میفته که من ازش بی خبرم ادامه دارد
  5. عزیزم رمانت عنوان جذابی داره و من خیلی اسمشو دوست دارم... هنوز وقت نکردم بخونمش اما با اسم جذابی که داره باید صد در صد قشنگ باشه، حتما میخونمش عزیزم چون میدونم خیلی زیباست
  6. سلام میخواستم این عکس و برام طراحی جلد درستش کنید اینم عکس جلد رمان مرد ماموریت سخت ملیکا خوش قامت
  7. بهت قول میدم عزیزم که پایانش خیلی خوبه
  8. نام رمان: لینک رمان : ***
  9. از نقدت ممنونم عزیزم... اما متاسفانه باید بگم خیلی از مردا دروغای بزرگتر از اینم به همسرشون میگن، پایان رمان خوب تموم میشه اما وقتی رمان و بخونی متوجه میشی که حق داشته به همسرش دروغ بگه... وقتی ادامشو بخونی متوجه میشی حق داشته که دروغ بگه
  10. با سلام و عرض ادب و احترام به دلیل چاپ رمان پست حدف گردید
  11. ... نام رمان
  12. با سلام ببخشید که یه چند روزی نبودم دوستای نازنینم سرم خیلی شلوغه واقعا از همگی عذرخواهی میکنم خوب بریم ادامه رمان... ... سوییچ را چرخاند و به سمت هتل حرکت کرد... بین راه اصلا تمرکز نداشت و مدام رانندگان دیگر برایش بوق میزدند و به او بد و بیراه میگفتند...، تمام فکر و ذکرش پیش سارا بود و میترسید ارسلان بلایی سر او بیاورد، میدانست که تهدیدهای ارسلان خطرناک است و دروغی نیست...، تردید و دو دلی به جانش چنگ انداخته بود و امانش را بریده بود...، دست آخر ماشین را کنار اتوبان پارک کرد و سرش را روی فرمان گذاشت... ... به یاد روزها و خاطرات گذشته اش افتاد که هم برایش شیرین بود و هم برایش تلخ و طاقت فرسا! ... - ای بابا، مگه من با تو نیستم دختره ی خیره سر یه دقیقه صبر کن کارت دارم! - چی میگی بابا! دست از سرم بردار قبلا هم گفتم جواب من منفیه تا آدم نشی حق خواستگاری از من و نداری... - لامصب چرا نمیفهمی دوست دارم، مگه من چمه که پیشنهادمو رد میکنی؟! - چت نیست! مارموز که هستی! کار خلاف که انجام میدی دزدی که میکنی توقع بهت جواب مثبت بدم! برو به یکی این پیشنهاد و بده که عین خودت باشه... تا آمد از اتاق خارج شود آستین مانتویش محکم کشیده شد... - سارا؟... به خاطر تو عوض میشم قول میدم اخم بدی روی پیشانیش نشست و گفت: همین الان آستین لباسم ول کن زود باش! - ول نمیکنم تا جوابمو ندی دست از سرت بر نمیدارم! - امین برو پی کارت الان وقت این حرفا نیست! - باشه میرم اول جوابمو بده بعد میرم! - ای بابا جواب چی؟ - من اگه دیگه خلاف نکنم و عوض بشم اجازه میدی بیام خواستگاریت؟ چند ثانیه مکث کرد و گفت: آره، اگه عوض بشی جوابم مثبته حالا ولم کن میخوام برم الان ارسلان ببینتمون دردسر میشه ها بیا برو! از خوشحالی روی پاهایش بند نبود و گفت: الهی قربون همسر آیندم بشم که انقدر مهربونه، چشم همین الان میرم شما جون بخوا عزیزم! سارا خنده ای روی لبانش نقش بست و گفت: بسه انقدر مزه پرونی نکن برو! ... ادامه دارد
  13. امین با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و بسته را روی میز پرت کرد... - تو دیوونه شدی ارسلان، زده به سرت... اونا هر کاری ام که در حق من و تو کرده باشن این درست نیست که بخوایم تلافیشو سرشون در بیاریم... بعدشم من و تو حقمون بود که اون یکسال و بیفتیم زندان یادت رفته چقدر کارای خلاف انجام دادیم! - بس کن امین! من نمیدونم چرا انقدر بیخود داری سنگ اونا رو به سینه ات میزنی... باعث بدبختی و بیچارگیت همونا بودن چطور میتونی در مقابلشون انقدر نرم باشی... - برای اینکه من مثل تو انقدر بی وجدان نیستم یه کم هنوز از وجدانم باقی مونده در ضمن من دلم نمیخواد دستم به خون آلوده بشه... - به هر صورت چه بخوای چه نخوای مجبوری بعد از سفرت این ماموریت و ادامه بدی... تازه این دفعه خودمم در صحنه کاملا حضور دارم تا دست از پا خطا نکنی... - خودت که هستی پس دیگه نیازی به من نیست... خودت هر کاری دلت میخواد باهاشون انجام بده من و چرا قاطی این بازی میکنی! - نشد دیگه... اومدی و نسازی آقا امین، حالا که دیگه از کل ماجرا باخبر شدی نمیتونی جا بزنی از کجا معلوم نری بهشون خبر بدی و نقشه های من و نقشه بر آب نکنی؟! هان؟ - دیوونه من حتی یه شماره ام از اونا ندارم چطور میتونم بهشون خبر بدم... عقلتو از دست دادی! - از تو هر کاری بگی بر میاد از زیر سنگم که شده شمارشونو پیدا میکنی... من نمیدونم باید این ماموریت و تموم کنی، البته با کمک من! - خیلی حیوونی ارسلان، خیلی... خنده کش داری کرد و گفت: تازه فهمیدی من چه آدمیم!، کجاشو دیدی! به پاش برسه تورم از سر راهم بر میدارم! پوزخندی زد و گفت: هیچ غلطی نمیتونی بکنی... خودتم خوب میدونی که بامن نمیتونی در بیفتی ارسلان... - به جای این کَل کل کردنا بسته رو بردار برو... امین به سمت خروجی قدم برداشت و حین قدم زدن گفت: پیش خودت باشه لازمش ندارم! - هر طور میلته به خاطر کامل شدن اطلاعاتت گفتم بسته رو بردار... همان موقع ایستاد و رویش را به طرف ارسلان برگرداند، چند ثانیه خیره در چشمانش نگاه کرد به نفعش بود که بسته را بردارد اینطوری راحت تر میتوانست به هدفش برسد... به طرف میز حرکت کرد و پاکت را برداشت... - چی شد! نمیخواستی که! - همین الان نظرم عوض شد مشکلیه؟ - نه... به سلامت... بدون اینکه جوابش را بدهد از ساختمان خارج شد به سمت ماشینش قدم برداشت!
  14. با سلام و عرض ادب و احترام به دلیل چاپ رمان پست حدف گردید
  15. با سلام و عرض ادب و احترام به دلیل چاپ رمان پست حدف گردید