جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'بارون'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • تالار اصلي *** main talar
    • به انجمن نويسندگان شرقي خوش آمديد
    • مسابقات سايت
    • سفارش دهيد
    • تبلیغات
    • تبادل نظر
  • تالار كتاب *** book
    • رمان
    • رمانهاي كامل شده
    • متفرقه كتاب
    • درخواست رمان و كتاب
    • دانلود كتاب ... رمان
  • تالار علم و آموزش *** education & science
    • درسي : دبستان و متوسطه
    • درسي : دانشجويي
    • آموزس هاي كامپيوتري
    • آموزش زبان هاي خارجه
    • خانه و زندگي
    • آشپزخانه
  • دكتر سلام *** health
    • گياهان داروئي و خواص هر يك
    • ويتامين ها * مواد غذايي * ميوه ها
    • پوست ، مو ، ناخن
    • مغز & اعصاب & روان
    • بارداري
    • بيماري ها از پيشگيري تا درمان
    • بدن شناسي
    • تازه هاي سلامت
  • تالار فرزند پروري
    • نوزادان
    • كودكان
    • نوجوانان
  • تالار فرهنگ و هنر *** art & calture
    • تاتر و نمايش
    • فيلم و سريال
    • انيميشن
    • موسيقي
    • عكس
    • بيوگرافي
    • دانلود فيلم * سريال * انيميشن
  • تالار موبايل و كامپيوتر *** mobile & pc
    • موبايل
    • كامپيوتر
  • تالار اخبار *** news
    • اخبار علمي
    • اخبار اقتصاد
    • اخبار سياسي
    • اخبار حوادث
    • اخبار عمومي
    • اخبار فرهنگ و هنر
  • تالار ورزش *** sport
    • فوتبال
    • كشتي
    • واليبال
    • شنا
    • ساير ورزشها
    • گوناگون
  • تالار عمومي ***‌ general
    • طنز و سرگرمي
    • بحث و گفتگو
  • ساير

دسته ها

  • دانلود رمان هاي كاربران سايت
  • دانلود رمان هاي نود و هشتيا
  • دانلود - دانشجويي
    • كارداني & كارشناسي
    • ارشد & دكتري
  • دانلود كتاب درسي - دبستان - متوسطه اول و دوم
  • دانلود نرم افزار و بازي
    • براي اندرويد
  • انيميشن - فيلم - سريال
    • کارتون های دهه شصت
    • كره اي
    • متفرقه
  • مذهبي
  • موسيقي
  • سلامتي
  • متفرقه

3 نتیجه پیدا شد

  1. گندم یه دختر18 ساله زیباست که بخاطر از دست دادن خانواده اش مجبور به کار در عمارتی میشه که صاحب عمارت مرد جوانی به اسم بهزاد احتشامه بهزاد و نامزدش گلبرگ بخاطر اختلافاتی که با هم دارند جدا میشن و این اتفاق سرگذشت گندم عوض می کنه
  2. اوف چه سرده چه سوزی می آد لامصب ،خدایش تو این هوا درست حسابی میشه قندیل بست اما دیگه راهی نمونده رسیده بودم ساکم زمین گذاشتم به عمارت خیره شدم واوووووو عجب جایه اینجا بیشتر شبیه قصره تا عمارت به دلم صابون زدم انگار ادمای اینجا خیلی خرپولن حتما اگه استخدامم کن حقوق خوبی هم بهم میدن کاش اینجوری باشه بذارن اینجا بمونم پالتوم دور خودم پیچیدم با دستای یخ زده ساکم برداشتم از پله ها بالا رفتم که چشمتون روز بد نبینه یدفعه عین این آدمای بی هواس پام لیز خورد و بعدش سقوط ولی بین زمین و آسمون یکی من گرفت نجاتم داد وگرنه دنده منده استخوون و پاره استخون کلهوم همه چی با هم یه باره به فنا می رفت _مواظب باش صدای بم و مردونه ای که شنیدم خیلی دلنشین بود یه گیرای خاصی داشت که آدم مجذوب خودش می کرد عین این گوینده های رادیو و تلویزیون اونقدر گوش نواز که دلت می خواست دوباره صداش بشنوی صاحب همچین صدایی باید خیلی جذاب باشه زود چشمام باز کردم برگشتم سمتش یه بار دیگه واوووووو حتم دارم صدای تالاپ تلوپ قلبم شنید یه چیزی فراتر از جذاب بلند قد و چهارشونه با چشم و ابروی مشکی یه خورده هم اخمو بود ولی خوب لبخند شیرینی داشت،به قیافه ی مغرور جذابش ته ریش بدجوری می اومد اصلا یکی از پایه های خوش قیافه بودنش همین ته ریش صورتش بود با اون لبخند دختر کش،ادکلنشم که دیگه هیچی تبدیلش کرده بود به یه جنتلمن واقعی تامن فقط عین این ندید بدیدا ماتم ببره از دیدنش البته فکر نکنید خدایی نکرده دختر سبکیم نه جای برادری اینطوری ازش تعریف کردم که بدونید من با کی روبه رو شدم چی دیدم خدایش فوق العاده بود،دستش که جلوی چشمام کشید باصداش به خودم اومدم: _هی به چی اینطوری زل زدی؟ خاک تو سرت کنن گندم حتما گرفته چته از خجالت کارم هول شدم کلمات نصفه نیمه می اومد تو دهنم جواب دادم: _ه.....ه...هیچی جوابم براش بی اهمیت بود بدون اینکه چیزی بگه از کنارم رد شد گند زدی دختر یالا زودجمع و جورش کن، فوری دنبالش راه افتادم با عجله تند تند شروع کردم به حرف زدن: _من گندمم،گندم رادمهر برادر زاده ی عمو رحمان حتما عموم راجعبه من باهاتون حرف زده با یه جیغ کوتاه حرفم قطع شد نزدیک بود دوباره پام لیز بخوره نقش زمین بشم اما خودم زود کنترول کردم مانع افتادنم شدم یه لحظه برگشت نگام کرد لبخند احمقانه ای رو لبم اومد نگام دوختم به صورتش،بنده خدا چیزی نگفت و ساکت بود ولی میشه از چهره اش خواند درباره ام چی فکر می کنه یه احمق به درد نخور که کافیه یه سوتی دیگه بده تا همین جا جلوی در ردش کنه بره پی کارش سرم پایین انداختم خجالت زده گفتم: _معذرت می خوام جیغ کشیدم حواسم یه لحظه پرت شد ترسیدم دوباره بیفتم _زمین لیزه بچه جون مواظب باش خوش به حالش چه صدایی داره کاش اینقدر ساکت نبود می شد باهاش حرف زد