جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'رمان'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • تالار اصلي *** main talar
    • به انجمن نويسندگان شرقي خوش آمديد
    • مسابقات سايت
    • سفارش دهيد
    • تبلیغات
    • تبادل نظر
  • تالار كتاب *** book
    • رمان
    • رمانهاي كامل شده
    • متفرقه كتاب
    • درخواست رمان و كتاب
    • دانلود كتاب ... رمان
  • تالار علم و آموزش *** education & science
    • درسي : دبستان و متوسطه
    • درسي : دانشجويي
    • آموزس هاي كامپيوتري
    • آموزش زبان هاي خارجه
    • خانه و زندگي
    • آشپزخانه
  • دكتر سلام *** health
    • گياهان داروئي و خواص هر يك
    • ويتامين ها * مواد غذايي * ميوه ها
    • پوست ، مو ، ناخن
    • مغز & اعصاب & روان
    • بارداري
    • بيماري ها از پيشگيري تا درمان
    • بدن شناسي
    • تازه هاي سلامت
  • تالار فرزند پروري
    • نوزادان
    • كودكان
    • نوجوانان
  • تالار فرهنگ و هنر *** art & calture
    • تاتر و نمايش
    • فيلم و سريال
    • انيميشن
    • موسيقي
    • عكس
    • بيوگرافي
    • دانلود فيلم * سريال * انيميشن
  • تالار موبايل و كامپيوتر *** mobile & pc
    • موبايل
    • كامپيوتر
  • تالار اخبار *** news
    • اخبار علمي
    • اخبار اقتصاد
    • اخبار سياسي
    • اخبار حوادث
    • اخبار عمومي
    • اخبار فرهنگ و هنر
  • تالار ورزش *** sport
    • فوتبال
    • كشتي
    • واليبال
    • شنا
    • ساير ورزشها
    • گوناگون
  • تالار عمومي ***‌ general
    • طنز و سرگرمي
    • بحث و گفتگو
  • ساير

دسته ها

  • دانلود رمان هاي كاربران سايت
  • دانلود رمان هاي نود و هشتيا
  • دانلود - دانشجويي
    • كارداني & كارشناسي
    • ارشد & دكتري
  • دانلود كتاب درسي - دبستان - متوسطه اول و دوم
  • دانلود نرم افزار و بازي
    • براي اندرويد
  • انيميشن - فيلم - سريال
    • کارتون های دهه شصت
    • كره اي
    • متفرقه
  • مذهبي
  • موسيقي
  • سلامتي
  • متفرقه

45 نتیجه پیدا شد

  1. گندم یه دختر18 ساله زیباست که بخاطر از دست دادن خانواده اش مجبور به کار در عمارتی میشه که صاحب عمارت مرد جوانی به اسم بهزاد احتشامه بهزاد و نامزدش گلبرگ بخاطر اختلافاتی که با هم دارند جدا میشن و این اتفاق سرگذشت گندم عوض می کنه
  2. سلام به همه کاربرای عزیز . رمانی که مینویسم زندگی دختری زیبا با شباهت فروان به مادرش. مادری که هرگز او را ندیده. دختری که عاشق شوهرشه اما تمام اتفاقات دست به دست هم میدن تا این دختر از عشقش دور بمونه. ممنون میشم اگه رمان رو خونید نقد کنید. این اولین تجربه نوشتنمه و من واقعا نیاز به کمکتون دارم. اگه از بخشی نقد دارید بهم بگید خوشحالم میکنید.😙😙😙😙
  3. با اجازه ی معبود م .... خالقم ... قادرم ... غفار الذنوبم ... مهربونترین کسی که تابحال شناختم .... عزیز من ... الله ... شروع می کنم ... مقدمه هو الوکیل هوای منحوس هر لحظه در اتمسفرش منجمد تر می شد ... نفرین ابدی خانواده ی سراوندی در طبقه به طبقه ی این مجتمع 19 یال شمالی از یکسو و رفت و آمد های مشکوک عمو های بزرگ و شبدر از سوی دیگر ... درب خانه که باز و بسته می شد آنهم درست ساعت 9 نیمه شب ... پنجره هایی که به خودی خود قفل می شدند و درختی که شب قطع می شد و صبح دوباره درون باغچه ی مشرف به شیر آب داخل حیاط به قدمت صد ساله ی عمر فاطمه بانوی کاخ سعداباد سبز بود ... کوهی از وحشت در این سال های اخیر در میان مردم محلات و نگاهی که هیچ وقت نفهمید چرا به او و خانه اش می شد و گاه این فرار ها و ترس هایی که بچه های محلات از او داشتند و هرگز نپرسیده بود چرا ... تنها می دانست همه چیز از یک روز سرد زمستانی در اوائل بهمن ماه 37 شروع شده بود ... روز سردی که برف می آمد و زوزه ی باد ، نت هفتم بت هوون را به سخره می گرفت... هشتم ژانويه بود یک روز چهار شنبه که شمشاد ، تازه به وطن برگشته بود و سراوندی بزرگ برای دیدن برادر دوقلویش یک جشن و سرور در باغ فراست ها راه انداخت ... روز نحسی که با استخر تمام شد و یک نفر جانش را از دست داد ... مامورین برای کشف جسدی که هرگز پیدا نشد بارها توسط ارشد هایشان بازخواست شدند و گره این مشکل بعد از گذشت سی سال باز نشد و تبدیل شد به یک ... سیاه چالـــــــــــــــــه #سیاهچاله1 یک روز از بهشتت دزدیده ایم یک سیب عمری است در زمین ات هستیم تحت تعقیب خوردیم در زمین ات این خاک تازه تاسیس از پشت سر به شیطان از روبرو به ابلیس از سکر نامت ای دوست با آن که مست بودیم مارا ببخش یک عمر شیطان پرست بودیم حالا در این جهنم این سرزمین مرده تاوان آن گناه و آن سیب کرم خورده باید میان این خاک در کوه و دشت و جنگل عمری ثواب کرد و برگشت جای اول ... « شعر با حفظ امانت از سعید بیابانکی » به نام یک غفار الذنوب بی همتا ... زمستان 1337 – اتاق بازجویی - اسم فردی که کشته شده رو بگو ... - نمی شناسمش ... - نمی شناسیش تو مهمونی تو بوده مردک قرمساق ! - خوب لعنتی ، من تو هر مهمونی دو هزار تا مهمون دارم باس اسم هر کدومشون یادم بمونه ؟ چراغ نیم سوز بالای سرشان با بلند شدن دلشاد و برخورد سرش تکان خورد و نورش نوسانی آرام را روی صورتش و میز شروع کرد و مامور بازجویی زد به شانه اش و با قیافه ای که درون نیمه تاریک اتاق ، شبیه زامبی های دهه ی بیست به نظر می رسید داد کشید : - بتمرگ ! لامپ نوسان یافته شروع کرده بود به ویز ویزی دلخراش و دلشاد از زیر دندان های چفت شده اش غرید و صدای غرشش مانند موج های تنیده در اتاق پخش شد : - انگار نمی دونی داری با کی حرف می زنی از این جهنم دره خلاص شم دودمان تو و هفت جد و آبادتو به باد میدم محلاتی بی ریشه ... دست مرد تنومند روبرو محکم و با شدت که به خوردن پتکی سنگین می مانست کوبیده شد روی میز آهنی و صدایی مهیب مانند ریزش کوه و بازتابش درون گوش دلشاد را کیپ کرد - داری مامور قانونو تهدید می کنی پ*د*ر*س*گ------------! دلشاد قاه قاه خندید و طوری به مامور چهار شانه نگاه کرد که انگار دارد به یک مرده ی در حال احتضار می نگرد و سپس با نیش خندی زهراگین گفت : - تهدید نمی کنم دارم پیشگویی می کنم ابله ! یقه ی دلشاد به شدت گرفته شد و مابعدش صدای زنگ دار مامور چهار شانه درون اتاق سه در چهار بازجویی پیچید : - اصغری بیار اون میز عتیقه رو ؛ این مرد یه نوازش مختصر می خواد ! سی روز و یازده ساعت بعد . دلشاد سراوندی به علت نبود مدارک لازم آزاد شد . لینک کانال سیاه چاله https://telegram.me/joinchat/BGFJbz8EB3DTZkn71gbdKw نکته : 1/ تبلیغات برای سایر اعضاء ، ممنوع است . 2 / درج کردن سیاه چاله در هر انجمنی توسط غیر و بدون اطلاع نویسنده ، ممنوع است و تبعات قانونی خواهد داشت .
  4. نویسندگان عزیز انجمن نویسندگان شرقی به زودی طی یک ماه اینده انشاء الله قصد دارم ورژن انجمن رو ارتقا بدم برای احتیاط عرض می کنم عزیزان موارد زیر رو هر چه زودتر انجام بدید : 1 / حتما هر رمانی رو که وارد انجمن می کنید داخل سیستم خودتون به صورت ورد ذخیره داشته باشید که اگر به فرض محال از داخل انجمن پاک شد بتونید دوباره واردش کنید و کلا از دستش ندید . 2 / این احتمال وجود داره که برخی مطالب پاک شه پس لطفا مطالب مهمتون رو سیو کنید . 3/ قبل و بعد از ارتقا در همین تاپیک مشکل های به وجود اومده رو ذکر کنید . موفق و موید باشید . س اکبری
  5. نام رمان: رازی در عمق سرنوشت نام نوسنده: aida.y ژانر: پلیسی معمایی، عاشقانه خلاصه: داستان در مورد یه دختر 18 ساله به نام آیداست. این دختر، دختری از جنس پاکیه که تا به حال در زندگی سختی را تجربه نکرده است و زندگی این را خوب می داند و تصمیم می گیرد او را وارد یکی از سخت ترین بازی هایش کند و اینگونه می شود که... دختر ای داستان در یک شب سیاه، در همان شبی که سرنوشت آیدا را می سازد، پدر و مادرش را از دست می دهد. طی اتفاقاتی که برای این دختر می افتد، با افرادی آشنا می شود که گاه موجب شادی، گاه نگرانی، گاه غم و گاه موجب عشقی بی مثال در میان قلب او می شود. در ادامه این ماجرا ها، آیدای داستان ما با فردی آشنا می شود که هیچکس جز خدای بی همتا از وجودش با خبر نیست و آن فرد همان رازی در عمق سرنوشت دختر قصه ی ماست. مقدمه: همه چیز از آنجایی شروع می شود که یک دختر18 ساله به نام آیدا در یک شب سیاه پدر و مادرس را از دست می دهد و اینگونه وارد یک بازی بزرگ می شود. و در ادامه این ماجرای سیاه معلوم می شود که مرگ پدر و مادرش یک چیز معمولی نبوده و همه ی این اتفاقات مانند رازی در عمق سرنوشتش است.
  6. دوستان نويسنده بعد از گذشت حدود شش پست مي تونن تاپيك نقد رمانشون رو به اين ترتيب بزنن نام تاپيك » معرفي و نقد رمان .............. | نام نويسنده در پست اول تاپيك حتما بايد موارد زير ذكر شه 1 گذاشتن خلاصه اي از رمان 2 لينك رمان دوستان دقت كنن كه در تاپيك نقد حتما بايد جواب به دوستان نقد كننده توسط نقل قول انجام بگيره و دوستاني كه نقد مي كنن توجه كنن بايد از روند رمان صحبت شه و فقط تشكر محض نباشه با تشكر - مدير انجمن
  7. نام رمان: رازی در عمق سرنوشت نام نوسنده: aida.y ژانر: پلیسی، معمایی،عاشقانه خلاصه: داستان در مورد یه دختر 18 ساله به نام آیداست. این دختر، دختری از جنس پاکیه که تا به حال در زندگی سختی را تجربه نکرده است و زندگی این را خوب می داند و تصمیم می گیرد او را وارد یکی از سخت ترین بازی هایش کند و اینگونه می شود که... دختر ای داستان در یک شب سیاه، در همان شبی که سرنوشت آیدا را می سازد، پدر و مادرش را از دست می دهد. طی اتفاقاتی که برای این دختر می افتد، با افرادی آشنا می شود که گاه موجب شادی، گاه نگرانی، گاه غم و گاه موجب عشقی بی مثال در میان قلب او می شود. در ادامه این ماجرا ها، آیدای داستان ما با فردی آشنا می شود که هیچکس جز خدای بی همتا از وجودش با خبر نیست و آن فرد همان رازی در عمق سرنوشت دختر قصه ی ماست. مقدمه همه چیز از آنجایی شروع می شود که یک دختر18 ساله به نام آیدا در یک شب سیاه پدر و مادرس را از دست می دهد و اینگونه وارد یک بازی بزرگ می شود. و در ادامه این ماجرای سیاه معلوم می شود که مرگ پدر و مادرش یک چیز معمولی نبوده و همه ی این اتفاقات مانند رازی در عمق سرنوشتش است.
  8. نام رمان :قتل هم شیره نام نویسنده:Amoo ژانر:پلیسی - اجتماعی این رمان در باره دختری به اسم ماناس......داستان این دختر کاملا متفاوته با داستان هایی که تا به حال خوندید......دختری از جنس شیشه سخت و محکم ولی شکننده......دختری نفوذ ناپذیر......زندگی سخت در کشوری غربت تنهای.... تنها بدون یار و همدمی .... به جادوی عشق اعتقادی نداره ولی میفهمه همین عشق ،بزرگ ترین جادوهه......عشقی که دیدگاه اونو نسبت به انسان های دور و برش تغییر میده و از اون یه مانای جدید و صد البته بهتر میسازه ...و سوال اینجاست عشق این دختر کیه ؟و چه شخصیتی داره ؟و مهم ترین سوال ایا اونا بهم میرسن ؟ . . . . . . روی صندلیه کافی شاپ نشسته بودم و منتظر خبری ازاون بی پدر و مادری بود که تمام زندگیم و داغون کرد ....انگار توی این 18 سال کم زجر کشیده بودم که این بی ناموسم بهش اضافه شد و کلا خوشی و از من دور کرد ....انگار خوشی به من و خانوادم نیومده توی همین فکرا بودم که گارسون اومد اولش فکر کردم سفارشام و اورده ولی وقتی نوار صدارو روی میز گذاشت و اون حرف نحس و زد زندگیه من از این رو به اون رو شد : خانم ....خانم...شنیدید چی گفتم؟ از عالم هپروت اومدم بیرون و رو با اخم رو کردم بش و گفتم : نفهمیدی کی اینو اورده ؟ اونم مثل من اخم کرده و بی تفاوت به چشام زل زد و گفت: نه متاستفانه ! -یعنی چی که نه؟مگه تو کوری که نبینی کی اینو اورده ؟؟اصلا بگو ببینم مدیر این خراب شده کجاس ؟؟ با صدای اشنایی به عقب چرخیدم و با دیدن چهره ی شرقی و زنونه ی فردی کاملا جا خوردم -خانم یعنی چی ؟ما اینجا ابرو داریم شما با این کاراتون تمام اعتبار چندین و چند ساله ی من و خراب میکنید مگه اینج ...... با دیدن من حرف تو دهنش ماسید مات و مبهوت داشت منو نگاه می کرد ولی من خیلی ریلکس و خونسرد و صدالبته با پوزخند داشتم نگاش میکردم اونم وقتی قیافه ی منو دید با تمام نفرت منو نگاه کرد و گفت: این حرومزاده اینجا چیکار میکنه ؟کی اینو اینجا راه داده ؟هرچی زود تر از اینجا بندازینش بیرون وگرنه همتون و میکشم معلوم بود داره زر مفت میزنه اخه یه بچه عملی و چه به کشت و کشتار ؟همین طور داشت پشت سر هم چرت و پرت میگفت که من تفنگم و از تو کیفم در اوردم که ما دیدن تفنگ حرف تو دهن گشادش ماسید همه داشتن با تعجب به جدال ما دوتا نگاه میکردن و با دیدن تفنگ ترسشون هزار برابر شد برای اینکه نشون بده از رو نرفته و هنوز هم که هنوزه پتانسیل رفتن رو نرو ی منو داره با نهایت تمسخری که میتونست در اوج ترس داشته باشه گفت: تفنگ اسباب بازی با خودت میاری توی رستوران من؟رستورانی که من ادارش میکنم کسی حق نداره از این غلطا .... اولین تیرو به لوستر قشنگ و گرون قیمتش زدم واقعا لال شد و حرفی نزد منم از موقعیت سو استفاده کردم ، کیف ونوارو براشتم و از در اون خراب شده زدم بیرون با اعصابی داغون داشتم به موقعیت از دست رفتم مبنا بر اینکه میتونستم از اوم نمک به حروم انتقام بگیرم و نتونستم فکر میکردم که گوشیم زنگ زد اسم جناب سرهنگ روی گوشی بهم چشمک میزد حالا اینم قشنگ باید وقتی زنگ بزنه که من اعصاب ندارم ؟ولی اگه جواب نمیدادم بی احترامی به مافوقم میشد دکمه ی اتصال و زدم و گوشی و گذاشتم دم گوشم : بله جناب سرهنگ بفرمایید -سلام سرگرد یه کار فوری پیش اومده که باید حتما توی جلسه حضور داشته باشید -ولی من نتونس... -میدونم سرگرد ....میدونم ...اون نقشمون و فهمید و ما رو دست خوردیم ولی یه موقعیت بهتر پیدا شده و این ماموریتی که توانجام دادی میتونه یه رد گم کنی برامون باشه من بیشتر از این نمیتونم پشت تلفن بت بگم ....قرارمون 1 ساعت دیگه تو مخویگاه همیشگی ...باشه ؟ -بله سرهنگ ...حتما میام ...پس فعلا خداحافظ -خداحافظ سرگرد
  9. سلامي دوباره ... سلام به دوستان رمان نويس ... و كساني كه عاشق نويسندگي و خلق دنيايي از اتفاقات رج شده در تخيلات و واقعيات هستن... مسابقه جذابترين رمان سال 94 از امروز آغاز ميشه ... و رمان هايي مي تونن در اين مسابقه شركت داده بشن كه در مسابقه قبل شركت داده نشدن ... و دوباره همون فاكتور هاي پيش رو براي شمارش امتياز ها خواهيم داشت ... تعداد پست ها تعداد بازديد ها و نظر سنجي مهلت تا پايان اسفند سال جاريست ... و جايزه هم همچنان 50 هزار تومان وجه نقد ... *** دوستاني كه مي خوان ثبت نام كنن از امروز مي تونن اسمشون و لينك رمانشونو داخل همين تاپيك ثبت كنن ... موفق باشيد ...
  10. نگارش

    690 دریافت

    "سرنوشت بامن چه کرد؟ مگه من درحقش چیکارکرده بودم ؟ مگه تاحالا بهش بدی کردم؟ مگه تاحالا دورش زده بودم؟ من که تاالان مطابق با میل اون زندگی کردم پس چرا هرچی بیشترپیش میرم بیشترتومنجلاب زندگیم غرق میشم؟ چرا هرچی بیشتردست وپا میزنم نمیتونم خودموازتوش دربیارم؟ واااای خدادارم دیوونه میشم ،دارم تموم میشم،دارم ذره ذره آب میشم،پس توکجایی ؟ مگه نگفتی هرچی ازم بخواین بهتون میدم ؟مگه نگفته بودی خواسته ها ونیازهامون روبه توبگیم ؟ پس چرا من هرچی ازتومیخوام برعکسش روبهم میدی چرا خدا ؟مگه من چی ازت خواسته بودم جزاینکه ....." داستان درمورد یه دختره که اسمش یاسمینه .مادرش رودوسال پیش ازدست میده وحالا خودشه وبابایی که بعدازفوت مادرش اوضاع قلبش اساسی خرابه ویه خواهربزرگتر که اسمش یگانه است وازدواج کرده .خودش وتنهاییش خودشه وغم ازدست دادن همدمش سنگ صبورش مادرش... یاسمین تاالان توزندگیش مشکل داشته ولی باوجودمادرش اون مشکلا چیزی نبودن ک. ولی ازوقتی مادرش رفته اون دنیا حتی کوچیک ترین مشکل براش بزرگترین مشکله .چون مادرش همیشه حامیش بوددلگرمیش بود همه چیزش بود .بااین وجود پدرش هم واسش کم نمیزاره خواهرش هم همینطور.ولی بازم بااینکه یاسمین خیلی دوسشون داره بازم نمیتونه بااونا جای خالیه مادرش روپرکنه. این یاسمین خانوم الان بیست ویک سالشه وولی بااین سن کم کلی خط قرمز داره واسه خودش مثلا اینکه زیادباپسرا گرم نگیره چون کولا ازجنس مخالف خوشش نمیاد یااینکه هیچ وقت عاشقشون نشه چون قبلا از یکی شون ضربه خورده وهمین ضربه باعث تکونی به کل زندگیش میشه .همین ضربه باعث میشه یاسمین ازاین روبه اون روبشه یاسمینی که پربودازحس لطافت ودلسوزی حالا شده یه دختر الکی خوش وحتی بیخیال دختری شده که دلش رو توبیست ویک سالگی کرده مثل یه دل سی ساله .وفقط وفقط به خاطر اینکه ازیکی ک فکرمیکرده دوسش داره ضربه خورده.اینکه میگم بیخیال والکی خوش نه اینکه هیچی واسش مهم نباشه ها نه یعنی اینکه همه چیومیریزه توخودش وفقط به خاطر اوضاع بدپدرش ونگرانی های خواهرش شده یه دختر مثلا شادوسرخوش که جلوی همه حتی غریبه هام خودشودختری شیطون نشون میده تاحتی غریبه هام متوجه غرورازدست رفته وترک های قلبش نشن.اون همه ی غماش روریخته تودلش وفقط وفقط توتنهاییشه ک میتونه یکمی فقط یکمی باگریه خودش روتخلیه کنه.یاسمین غماش روبه هیشکی نگفته حتی باصمیمی ترین دوستاش . سرنوشت بااین دخترکاری میکنه که یه تکون دوباره به زندگیش میخوره که حتی ازضربه اولم واسش سخت تره چون اینبار...
  11. File Name: رمان استاد دوست داشتنی به قلم فاطمه تاجیک ارسال كننده فايل: admin فايل ارسال شده: ۲۷ ارد ۱۳۹۶ File Category: دانلود رمان هاي كاربران سايت "سرنوشت بامن چه کرد؟ مگه من درحقش چیکارکرده بودم ؟ مگه تاحالا بهش بدی کردم؟ مگه تاحالا دورش زده بودم؟ من که تاالان مطابق با میل اون زندگی کردم پس چرا هرچی بیشترپیش میرم بیشترتومنجلاب زندگیم غرق میشم؟ چرا هرچی بیشتردست وپا میزنم نمیتونم خودموازتوش دربیارم؟ واااای خدادارم دیوونه میشم ،دارم تموم میشم،دارم ذره ذره آب میشم،پس توکجایی ؟ مگه نگفتی هرچی ازم بخواین بهتون میدم ؟مگه نگفته بودی خواسته ها ونیازهامون روبه توبگیم ؟ پس چرا من هرچی ازتومیخوام برعکسش روبهم میدی چرا خدا ؟مگه من چی ازت خواسته بودم جزاینکه ....." داستان درمورد یه دختره که اسمش یاسمینه .مادرش رودوسال پیش ازدست میده وحالا خودشه وبابایی که بعدازفوت مادرش اوضاع قلبش اساسی خرابه ویه خواهربزرگتر که اسمش یگانه است وازدواج کرده .خودش وتنهاییش خودشه وغم ازدست دادن همدمش سنگ صبورش مادرش... یاسمین تاالان توزندگیش مشکل داشته ولی باوجودمادرش اون مشکلا چیزی نبودن ک. ولی ازوقتی مادرش رفته اون دنیا حتی کوچیک ترین مشکل براش بزرگترین مشکله .چون مادرش همیشه حامیش بوددلگرمیش بود همه چیزش بود .بااین وجود پدرش هم واسش کم نمیزاره خواهرش هم همینطور.ولی بازم بااینکه یاسمین خیلی دوسشون داره بازم نمیتونه بااونا جای خالیه مادرش روپرکنه. این یاسمین خانوم الان بیست ویک سالشه وولی بااین سن کم کلی خط قرمز داره واسه خودش مثلا اینکه زیادباپسرا گرم نگیره چون کولا ازجنس مخالف خوشش نمیاد یااینکه هیچ وقت عاشقشون نشه چون قبلا از یکی شون ضربه خورده وهمین ضربه باعث تکونی به کل زندگیش میشه .همین ضربه باعث میشه یاسمین ازاین روبه اون روبشه یاسمینی که پربودازحس لطافت ودلسوزی حالا شده یه دختر الکی خوش وحتی بیخیال دختری شده که دلش رو توبیست ویک سالگی کرده مثل یه دل سی ساله .وفقط وفقط به خاطر اینکه ازیکی ک فکرمیکرده دوسش داره ضربه خورده.اینکه میگم بیخیال والکی خوش نه اینکه هیچی واسش مهم نباشه ها نه یعنی اینکه همه چیومیریزه توخودش وفقط به خاطر اوضاع بدپدرش ونگرانی های خواهرش شده یه دختر مثلا شادوسرخوش که جلوی همه حتی غریبه هام خودشودختری شیطون نشون میده تاحتی غریبه هام متوجه غرورازدست رفته وترک های قلبش نشن.اون همه ی غماش روریخته تودلش وفقط وفقط توتنهاییشه ک میتونه یکمی فقط یکمی باگریه خودش روتخلیه کنه.یاسمین غماش روبه هیشکی نگفته حتی باصمیمی ترین دوستاش . سرنوشت بااین دخترکاری میکنه که یه تکون دوباره به زندگیش میخوره که حتی ازضربه اولم واسش سخت تره چون اینبار... Click here to download this file
  12. به طور مثال گذاشتن عکس جلد رمان ابتدا عکس را در یک سایت ، آپلود کنید و لینک انرا تهیه نمایید . سپس گزینه درج عکس را انتخاب کنید مانند تصویر زیر سپس لینک عکس را در سمت ادرس کپی کنید و دکمه ی پذیرفتن را بزنید . مانند تصویر زیر با این روش عکس ها کاملا درست در انجمن نمایش داده می شود . موفق باشید .
  13. نگارش

    697 دریافت

    خلاصه از زبان نویسنده این رمان برگرفته از زندگی دختر شادو شنگولی هستش که تو یه خونواده ی سه نفری زندگی میکنه فرزند اول و آخر خانوادشه و دختر یکی یدونه ی مامان باباش. توی این رمان بنا به دلایلی که بعدا خودتون می فهمید از یه نفری متنفر میشه و عاشق یه نفر دیگه میشه ولی ازهیچ کدوم هیچ خیری نمیبینه ومیفهمه عاشق کسی هستش که زندگیش روتغیرداده. اسم این دختر شیطون قصه رهاست ،که تو هر شرایطی شاد و خنده از صورتش محو نمیشه اگر چه توی دلش غم هایی هم هست ولی اون خیلی تو دار و همه ی مشکلاتو و ناراحتی ها رو تو خودش میریزه . خوب دوستای گلم امیدوارم از رمانم خوشتون بیادمن اولین رمانیه که دارم مینویسم پس اگه اشکالی توش دیدید به بزرگیه خودتون ببخشید . ممنون قسمتی از متن -مامان ،مامانی ، مامـــــــــــان ،مامان هــــــــــوی. کجایی پس تو، مامان... اه پس چرا جواب نمیده. از اتاقم اومدم بیرون و از پله ها اومدم پایین.حتما توآشپز خونه داره غذا میپزه دیگه.قبل اینکه برم تو آشپز خونه گفتم بزار بترسونمش یه قدم رفتم عقب و پشت دیوار قرار گرفتم همین که میخواستم بپرم تو آشپزخونه یه دفعه قیافه خودمو تو آینه دیدم ،یواشکی بدون اینکه مامانم بفهم خندیدم خدایی خنده هم داشت موهای بلندم همه چسبیده بود به هم و به طور خیلی بی تربیتی پخش شده بود روکلم،چتری هامم به طور فجیهی ریخته بود رو پیشونیم ابروهام هم برعکس مسیرشون قرار گرفته بود تقریبا شده بودم یکی شبیه خواهر جنی .خخخ هیچی دیگه داشتم میگفتم ، یه قدم رفتم عقب یهو پریدم تو آشپز خونه -پــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ ولی بِخُشکی شانس پام گیر کرد لبه ی اُپن ویه (مَلق/مَلغ ) حسابی زدم . احساس کردم کاسه سرم داره کنده میشه،بعله موهام گیر کرده بود زیر پام نمیتونستم جُم بخورم. -آخ آخ مامان ،مامان تو روخدا بیا درم بیار .مامان جون عمه ی خدا بیامرز بابام با نجاتم بده الان دُردانه دخترت تلف میشه ها .(اوهوع دُردانه دختر چ خودمم تحویل میگیرما ) -مامان چیز خوردم دیگه نمیترسونمت بیا دیگه،مامان... نه ظاهرا نمیاد کمک فک کنم الان دست به کمر ایستاده یه کفگیر هم دستشه داره به ریش نداشته من میخنده. خلاصه به هر بدبختی بود خودمو از اون فلاکت در آوردم ،وایستادم تابه مامانم بگم چرا به دادم نرسید ولی تاسر بالاکردم دیدم اصلا کسی تو آشپز خونه نیست . وا مامانم کو ؟! -مامان کوشی پ، مامان کجـــــــــایی؟ وای خاک بر سرم شد نکنه مامانم حالش بد شده باشه . سریع از آشپز خونه زدم بیرون و پله ها رو دو تایکی رفتم بالا.در اتاقشونویهو بازکردم . . . آخـــــــــــــــــــی نیگا چ شکلی خوابیدن .هــــــــین این چه وضعیه چرا این شکلی خوابیدن ؟ (تقریبا تو حالت های بی تربیت مثبت 18 بودن) مامانم توبلغل بابام خواب بودتازه یه لباسی هم پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود . بابام هم وااااااااااااااای ،بابامو نگو اصلا بلیز تنش نبود تازه به جای شلوارم یه شلوارک کوتاه پاش بود . بی تربیتا خجالت هم نمیکشن،خو نمیگن یه دختر مجردِ سر به راه و سر به زیر(الکی مثلا من خعیلی بچه مثبتم) تو خونه هست که میان اینجوری میخوابن ،حالا این هیچی این لباساشونو از کجا آوردن که من تا حالا ندیده بودمشون هـــــان؟؟؟ اَی آدم زرنگ پس اون روزایی که منو دک میکردین به یه بهانه ای میرفتین بیرون میرفتین از این لباس بی تربیتی ها میخریدین آآآآآآآآرره ؟ تو این افکار بودم وداشتم تودلم حسابی از خجالتشون در میومدم که دست بابام که توی موهای مامانم بود تکون خوردهیچی دیگه سریع زدم بیرون .ایش واقعا که خجالت هم نمی کشن تو خونه کارای مثبت هیژدهی میکنن.اونوقت دوروز دیگه میشینن به هم میگن دختر فلانی رو دیدی دهنش بو شیر میده رفته شوهر کرده ،خویکی هم نی بهشون بگه آخه مادر من حتما اون دختر که دهنش بو شیر میده حتما چارتا کار مثبت 18 ازننه باباش دیده دیگه والا خوب. خجالتم خوب چیزیه واقعااااکه... خوچیه من فوضول نیستما فقط یکم کنجکاوم فقط یکمااااا. از اون روزی که مامانو بابامو تو حالت های مثبت 18 دیده بودم دو روزی میگذره . نمیدونین که بزار براتون تعریف کنم بخندینا. بعد این که از اتاق اومدم بیرون و داشتم میخندیدم رفتم سماور رو دادم بالا تازود جوش بیاد خوب بالاخره مامانم باید تقویت بشه دیگه کم کاری نکرد که تادیر وقت سرش شلوغ بوده خو، دوباره خندیدم . رفتم سمت یخچال تا میزو بچینم ، کره رو گذاشتم توی یه بشقاب گذاشتم رو میز مربا رو هم به همراه عسل در آوردم ریختم توی یه کاسه .پنیر رو هم درآوردم یه خورده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم روی میز چشمم خورد به گردو که مغز شده و آماده تو قفسه بود اونو هم گذاشتم تو کاسه وگذاشتم رو میز .چنتا قاشق مربا خوری،چاقو و شکرو قند رو هم گذاشتم و بالاخره بعد از مدت ها تلاش و تکاپو چند قدم رفتم عقب تاببینم میز چیزی کم و کسر داره یا نه ... واااااااااااااااااااو خدای من ببین چه کردم ،خوب بالاخره باید انرژی از دست رفته ننه بابام برگرده یا نه؟؟؟؟ خوبه حالا تا مامان بابام بیان آشپز خونه پس بیافتن خوب تاحالا از بچشون ندیدن دیگه... پشتم به در ورودی آشپز خونه بود می خواستم برم مامانم اینا رو بیدار کنم فکر خودشون نیستن فکر من که باید باشن. همین که برگشتم دیدم مامان بابام پشت سرم دارن هی فرت و فرت یه نگا به من میکنن یه نگا به میز آخی بچه هام، گفتم بیان تو آشپز خونه تلف میشنا. -سلام صب بخیر چ عجب بالاخره از هم دل کندین یادتون افتاد یه بچه هم دارین بابا خوب خسته نشدین از دیشب تاحالاتو بغ...بغ ..آخ گفتم بغبغو یاد یاکریم تو حیات افتادم جدیدا لونه گذاشته بالای درخت برم یه سری بزنم بهش ببینم در چ حاله . تا اون موقع مامان بابام داشتن به حالت مشکوک و تعجب نیگام میکردم خواستم جو عوض بشه تا گند من هم یه خورده بخوابه خواستم از وسط مامان بابام رد شم تا برم به اون یاکریم الکی توحیاط سر بزنم ببینم مرده یا زنده ولی تا از بلغل بابام رد شدم سریع بازوم رو گرفت و رو به مامانم گفت:ببینم زهرا خانم ماتو حیاط یاکریم داریم ؟! اوه اوه فک کنم حسابی گند زدم . مامانم گفت:نمیدونم والا محمد آقا من که تاحالا یاکریم ندیدم. ایــــش حالا ببین چ خانم آقایی ام راه انداختنا توذهنم هردوتاابروهامو دادم بالا وبا حالت شیطونی گفتم خوبه هر کی ندونه من یکی خوب میدونم شما دیشب تو چه اوضاعی بودینا. -خوب حتما شما ندیدین بابا تازه اومده اینجا خودم دیروز بهش نون دادم اصلا بیاین خودم نشونتون بدم... هیـــــــن خاک بر سر یاکریم الکیم کنن دوباره سوتی دادم تو دلم خداخدا میکردن قبول نکنن والا خدا میدونه یاکریم از کجام باید در بیارم نشونشون بدم...
  14. File Name: رمان از گروگان گیری تا عشق به قلم فاطمه تاجیک ارسال كننده فايل: admin فايل ارسال شده: ۱۹ بهم ۱۳۹۵ File Category: دانلود رمان هاي كاربران سايت خلاصه از زبان نویسنده این رمان برگرفته از زندگی دختر شادو شنگولی هستش که تو یه خونواده ی سه نفری زندگی میکنه فرزند اول و آخر خانوادشه و دختر یکی یدونه ی مامان باباش. توی این رمان بنا به دلایلی که بعدا خودتون می فهمید از یه نفری متنفر میشه و عاشق یه نفر دیگه میشه ولی ازهیچ کدوم هیچ خیری نمیبینه ومیفهمه عاشق کسی هستش که زندگیش روتغیرداده. اسم این دختر شیطون قصه رهاست ،که تو هر شرایطی شاد و خنده از صورتش محو نمیشه اگر چه توی دلش غم هایی هم هست ولی اون خیلی تو دار و همه ی مشکلاتو و ناراحتی ها رو تو خودش میریزه . خوب دوستای گلم امیدوارم از رمانم خوشتون بیادمن اولین رمانیه که دارم مینویسم پس اگه اشکالی توش دیدید به بزرگیه خودتون ببخشید . ممنون قسمتی از متن -مامان ،مامانی ، مامـــــــــــان ،مامان هــــــــــوی. کجایی پس تو، مامان... اه پس چرا جواب نمیده. از اتاقم اومدم بیرون و از پله ها اومدم پایین.حتما توآشپز خونه داره غذا میپزه دیگه.قبل اینکه برم تو آشپز خونه گفتم بزار بترسونمش یه قدم رفتم عقب و پشت دیوار قرار گرفتم همین که میخواستم بپرم تو آشپزخونه یه دفعه قیافه خودمو تو آینه دیدم ،یواشکی بدون اینکه مامانم بفهم خندیدم خدایی خنده هم داشت موهای بلندم همه چسبیده بود به هم و به طور خیلی بی تربیتی پخش شده بود روکلم،چتری هامم به طور فجیهی ریخته بود رو پیشونیم ابروهام هم برعکس مسیرشون قرار گرفته بود تقریبا شده بودم یکی شبیه خواهر جنی .خخخ هیچی دیگه داشتم میگفتم ، یه قدم رفتم عقب یهو پریدم تو آشپز خونه -پــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ ولی بِخُشکی شانس پام گیر کرد لبه ی اُپن ویه (مَلق/مَلغ ) حسابی زدم . احساس کردم کاسه سرم داره کنده میشه،بعله موهام گیر کرده بود زیر پام نمیتونستم جُم بخورم. -آخ آخ مامان ،مامان تو روخدا بیا درم بیار .مامان جون عمه ی خدا بیامرز بابام با نجاتم بده الان دُردانه دخترت تلف میشه ها .(اوهوع دُردانه دختر چ خودمم تحویل میگیرما ) -مامان چیز خوردم دیگه نمیترسونمت بیا دیگه،مامان... نه ظاهرا نمیاد کمک فک کنم الان دست به کمر ایستاده یه کفگیر هم دستشه داره به ریش نداشته من میخنده. خلاصه به هر بدبختی بود خودمو از اون فلاکت در آوردم ،وایستادم تابه مامانم بگم چرا به دادم نرسید ولی تاسر بالاکردم دیدم اصلا کسی تو آشپز خونه نیست . وا مامانم کو ؟! -مامان کوشی پ، مامان کجـــــــــایی؟ وای خاک بر سرم شد نکنه مامانم حالش بد شده باشه . سریع از آشپز خونه زدم بیرون و پله ها رو دو تایکی رفتم بالا.در اتاقشونویهو بازکردم . . . آخـــــــــــــــــــی نیگا چ شکلی خوابیدن .هــــــــین این چه وضعیه چرا این شکلی خوابیدن ؟ (تقریبا تو حالت های بی تربیت مثبت 18 بودن) مامانم توبلغل بابام خواب بودتازه یه لباسی هم پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود . بابام هم وااااااااااااااای ،بابامو نگو اصلا بلیز تنش نبود تازه به جای شلوارم یه شلوارک کوتاه پاش بود . بی تربیتا خجالت هم نمیکشن،خو نمیگن یه دختر مجردِ سر به راه و سر به زیر(الکی مثلا من خعیلی بچه مثبتم) تو خونه هست که میان اینجوری میخوابن ،حالا این هیچی این لباساشونو از کجا آوردن که من تا حالا ندیده بودمشون هـــــان؟؟؟ اَی آدم زرنگ پس اون روزایی که منو دک میکردین به یه بهانه ای میرفتین بیرون میرفتین از این لباس بی تربیتی ها میخریدین آآآآآآآآرره ؟ تو این افکار بودم وداشتم تودلم حسابی از خجالتشون در میومدم که دست بابام که توی موهای مامانم بود تکون خوردهیچی دیگه سریع زدم بیرون .ایش واقعا که خجالت هم نمی کشن تو خونه کارای مثبت هیژدهی میکنن.اونوقت دوروز دیگه میشینن به هم میگن دختر فلانی رو دیدی دهنش بو شیر میده رفته شوهر کرده ،خویکی هم نی بهشون بگه آخه مادر من حتما اون دختر که دهنش بو شیر میده حتما چارتا کار مثبت 18 ازننه باباش دیده دیگه والا خوب. خجالتم خوب چیزیه واقعااااکه... خوچیه من فوضول نیستما فقط یکم کنجکاوم فقط یکمااااا. از اون روزی که مامانو بابامو تو حالت های مثبت 18 دیده بودم دو روزی میگذره . نمیدونین که بزار براتون تعریف کنم بخندینا. بعد این که از اتاق اومدم بیرون و داشتم میخندیدم رفتم سماور رو دادم بالا تازود جوش بیاد خوب بالاخره مامانم باید تقویت بشه دیگه کم کاری نکرد که تادیر وقت سرش شلوغ بوده خو، دوباره خندیدم . رفتم سمت یخچال تا میزو بچینم ، کره رو گذاشتم توی یه بشقاب گذاشتم رو میز مربا رو هم به همراه عسل در آوردم ریختم توی یه کاسه .پنیر رو هم درآوردم یه خورده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم روی میز چشمم خورد به گردو که مغز شده و آماده تو قفسه بود اونو هم گذاشتم تو کاسه وگذاشتم رو میز .چنتا قاشق مربا خوری،چاقو و شکرو قند رو هم گذاشتم و بالاخره بعد از مدت ها تلاش و تکاپو چند قدم رفتم عقب تاببینم میز چیزی کم و کسر داره یا نه ... واااااااااااااااااااو خدای من ببین چه کردم ،خوب بالاخره باید انرژی از دست رفته ننه بابام برگرده یا نه؟؟؟؟ خوبه حالا تا مامان بابام بیان آشپز خونه پس بیافتن خوب تاحالا از بچشون ندیدن دیگه... پشتم به در ورودی آشپز خونه بود می خواستم برم مامانم اینا رو بیدار کنم فکر خودشون نیستن فکر من که باید باشن. همین که برگشتم دیدم مامان بابام پشت سرم دارن هی فرت و فرت یه نگا به من میکنن یه نگا به میز آخی بچه هام، گفتم بیان تو آشپز خونه تلف میشنا. -سلام صب بخیر چ عجب بالاخره از هم دل کندین یادتون افتاد یه بچه هم دارین بابا خوب خسته نشدین از دیشب تاحالاتو بغ...بغ ..آخ گفتم بغبغو یاد یاکریم تو حیات افتادم جدیدا لونه گذاشته بالای درخت برم یه سری بزنم بهش ببینم در چ حاله . تا اون موقع مامان بابام داشتن به حالت مشکوک و تعجب نیگام میکردم خواستم جو عوض بشه تا گند من هم یه خورده بخوابه خواستم از وسط مامان بابام رد شم تا برم به اون یاکریم الکی توحیاط سر بزنم ببینم مرده یا زنده ولی تا از بلغل بابام رد شدم سریع بازوم رو گرفت و رو به مامانم گفت:ببینم زهرا خانم ماتو حیاط یاکریم داریم ؟! اوه اوه فک کنم حسابی گند زدم . مامانم گفت:نمیدونم والا محمد آقا من که تاحالا یاکریم ندیدم. ایــــش حالا ببین چ خانم آقایی ام راه انداختنا توذهنم هردوتاابروهامو دادم بالا وبا حالت شیطونی گفتم خوبه هر کی ندونه من یکی خوب میدونم شما دیشب تو چه اوضاعی بودینا. -خوب حتما شما ندیدین بابا تازه اومده اینجا خودم دیروز بهش نون دادم اصلا بیاین خودم نشونتون بدم... هیـــــــن خاک بر سر یاکریم الکیم کنن دوباره سوتی دادم تو دلم خداخدا میکردن قبول نکنن والا خدا میدونه یاکریم از کجام باید در بیارم نشونشون بدم... Click here to download this file
  15. نویسندگان عزیز در این تاپیک فقط امار رو طبق روال زیر اعلام کنید : نام رمان : نام نویسنده : لینک رمان : لینک نقد : ورد رمان به ایمیل ادمین فرستاده شده است . عکس جلد طراحی شده است و درخواست باز شدن صفحه ی دانلود را دارم . و یا برای دانلود قرار داده شده است .
  16. نگارش پی دی اف

    58 دریافت

    داستان دختریه از جنس غرور , خودخواه , اما حساس...یه روز جدی و یه روز شوخ...یه روز آروم و یه روز شیطون... نفس تمام تلاشش رو میکنه و دانشگاه قبول میشه ... اما در دوران دانشگاه اتفاقات زیادی در اطرافش رخ میده که باعث میشه نفس با بازی های روزگار آشنا بشه... تو یه روز بارونی حرف هایی رو میشنوه که زندگیش رو عوض میکنه ... من آدمهای ساده را بی هیچ دلیلی دوست دارم، ادمهایی که خودشان هستند.... و نقش بازی نمی کنند، "سادگی" شیک ترین ژست دنیاست..!!!!!! قسمتی از متن رمان : -نفس ...نفس ...صبر کن ...یه لحظه وایسا کارت دارم ... باور کن من نمیخواستم اینجوری بشه آخه چرا ناراحت میشی ... بی توجه بهش پله هارو دو تا یکی پایین می اومدم ..ازدستش خیلی ناراحت بودم ...از پشت بهم رسید مقنعه ام رو گرفت ...مگه با تو نیستم... -بیتا خواهش میکنم برو کنا اصلا از توقع نداشتم ..این چه کاری بود تو کردی حالا درست من کلاس رو دیر تموم کردم حتما نشد زودتر تمومش کنم... چقدر گفتم بچه ها درسشون عقبه مجبورم یه ربع بیشتر بمونم بعد تو اومدی چکار کردی؟؟ عین چی , بدون اجازه وارد کلاس شدی ... بعد تازه خوبه خودت میدونی من از موش میترسم ..اومدی کنار بچه ها منو ما با اون موش ژله ای مسخرت میترسونی .. واقعا که , از تو توقع نداشتم ... آبروم پیش سرمدی رفت ... رسیده بودیم به در آموزشگاه ومنم باصدای بلند داشتم حرف میزدم .... چند نفرکه از کنارمون رد شدن با تعجب نگاهمون میکردن.... -بیتا با صدای ی آروم گفت : باشه باشه فهمیدم اشتباه کردم ...صداش رو بچگونه کرد گفت :غلط کردم ... -حالا فکر میکنم درموردش ...تو ام نمیخواد خودت شبیه گربه ی شرک کنی ... -زهر مار خودت که بیشتر شبیه اونی ...بهت رو میدم پرو میشی ها.. -حالا بیا بریم که خیلی دیره ...الان که برسم مامان پوست کله ام رو میکنه ... دو تایی باهم را افتادیم سوار تاکسی شدیم ...من و بیتا از سوم راهنمایی با هم دوست بودیم ....فاصله های خونمون هم دوتا کوچه بیشتر نبود ...بخاط همین هم هر جا که میرفتیم با هم بودیم .. در خونه رو با کلید باز کردم رفتم داخل ... -سلام سلام ...اهل خونه کجایید ..نفس خانوم گلتون تشریف آوردن (بابا تو رو خدا یکم خودت رو تحویل بگیر) بابا اومد به سمت ورودی و گفت : -سلام دختر بابا ...بیا که شام منتظرته ... -لباسام رو عوض کنم زودی میام ... -پس بدو تا غذا از دهن نیفتاده ... -چشم...
  17. File Name: رمان باران عشق به قلم ز تیموری ارسال كننده فايل: admin فايل ارسال شده: ۳۱ شهر ۱۳۹۵ File Category: دانلود رمان هاي كاربران سايت داستان دختریه از جنس غرور , خودخواه , اما حساس...یه روز جدی و یه روز شوخ...یه روز آروم و یه روز شیطون... نفس تمام تلاشش رو میکنه و دانشگاه قبول میشه ... اما در دوران دانشگاه اتفاقات زیادی در اطرافش رخ میده که باعث میشه نفس با بازی های روزگار آشنا بشه... تو یه روز بارونی حرف هایی رو میشنوه که زندگیش رو عوض میکنه ... من آدمهای ساده را بی هیچ دلیلی دوست دارم، ادمهایی که خودشان هستند.... و نقش بازی نمی کنند، "سادگی" شیک ترین ژست دنیاست..!!!!!! قسمتی از متن رمان : -نفس ...نفس ...صبر کن ...یه لحظه وایسا کارت دارم ... باور کن من نمیخواستم اینجوری بشه آخه چرا ناراحت میشی ... بی توجه بهش پله هارو دو تا یکی پایین می اومدم ..ازدستش خیلی ناراحت بودم ...از پشت بهم رسید مقنعه ام رو گرفت ...مگه با تو نیستم... -بیتا خواهش میکنم برو کنا اصلا از توقع نداشتم ..این چه کاری بود تو کردی حالا درست من کلاس رو دیر تموم کردم حتما نشد زودتر تمومش کنم... چقدر گفتم بچه ها درسشون عقبه مجبورم یه ربع بیشتر بمونم بعد تو اومدی چکار کردی؟؟ عین چی , بدون اجازه وارد کلاس شدی ... بعد تازه خوبه خودت میدونی من از موش میترسم ..اومدی کنار بچه ها منو ما با اون موش ژله ای مسخرت میترسونی .. واقعا که , از تو توقع نداشتم ... آبروم پیش سرمدی رفت ... رسیده بودیم به در آموزشگاه ومنم باصدای بلند داشتم حرف میزدم .... چند نفرکه از کنارمون رد شدن با تعجب نگاهمون میکردن.... -بیتا با صدای ی آروم گفت : باشه باشه فهمیدم اشتباه کردم ...صداش رو بچگونه کرد گفت :غلط کردم ... -حالا فکر میکنم درموردش ...تو ام نمیخواد خودت شبیه گربه ی شرک کنی ... -زهر مار خودت که بیشتر شبیه اونی ...بهت رو میدم پرو میشی ها.. -حالا بیا بریم که خیلی دیره ...الان که برسم مامان پوست کله ام رو میکنه ... دو تایی باهم را افتادیم سوار تاکسی شدیم ...من و بیتا از سوم راهنمایی با هم دوست بودیم ....فاصله های خونمون هم دوتا کوچه بیشتر نبود ...بخاط همین هم هر جا که میرفتیم با هم بودیم .. در خونه رو با کلید باز کردم رفتم داخل ... -سلام سلام ...اهل خونه کجایید ..نفس خانوم گلتون تشریف آوردن (بابا تو رو خدا یکم خودت رو تحویل بگیر) بابا اومد به سمت ورودی و گفت : -سلام دختر بابا ...بیا که شام منتظرته ... -لباسام رو عوض کنم زودی میام ... -پس بدو تا غذا از دهن نیفتاده ... -چشم... Click here to download this file
  18. سلام ابن اولین رمانه من هست ولی از روی بک زندگیه واقعی واستون تایپ میکنم... در این قسمت خلاصه و نام رمان رو به طور کامل ذکر کنید نویسنده ی عزیز
  19. دوستان بنابر درخواستتون يه تاپيك در تالار فرهنگ و هنر - عكس زده شد كه داخلش مي تونيد يه تاپيك بزنيد و عكس شخصيت هاتونو بزاريد توش و لينكشو بزاريد داخل تاپيك رمانتون كه خواننده ها بتونن به راحتي به اون تاپيك ارجاع داده بشن ... ولي چند تا قانون رو لطفا رعايت كنيد 1 نام تاپيك بدين صورت باشه شخصيتهاي رمان ................ | نام نويسنده 2 شئونات تا حد امكان رعايت شه و از قرار دادن عكس هاي نابهنجار خودداري نماييد و اگر عكسي از نظر مديران بد تشخيص داده شد توسط مدير مورد نظر پاك خواهد شد . ***** در صورت تمايل مي تونيد در اين قسمت وارد شيد و تاپيك عكس شخصيتاتونو بزنين شخصيت هاي رمان هاي كاربران توجه : اگر سامانه به سايت هشدار بده در اين مورد ... مجبور به حذف تاپيك عكس خواهيم شد .
  20. یه رمان که توش خنده ها وگریه هاوراز های زیادی داره اگه نخونید ازدستتون رفته.
  21. نگارش پی دی اف

    108 دریافت

    257 صفحه قسمتی از رمان ***فصل اول*** صبح ساعت هفت ازخواب بیدار شدم ودویدم ورفتم دست وصورتم روشستم اووف حالا فقط چهار ساعت طول می کشه تا موهام روشونه بزنم سریع رفتم شونه رو از روی دراور برداشتم وشروع کردم به شونه زدن موهای بلندم موهام خیلی بلند بود ازبچگی موهم روکوتاه نکرده بودم هنوز وسطای موهام بودم که یکی بامشت کوبیدم توی سرم وگفتم : خاک برسرت گیسی ساعت شد 7:30 ازشونه کردن ادامه موهام منصرف شدم ودویدم رفتم پایین پیش مامان وصدا زدم: مااامااان ...مامان کجایی؟ -جانم گیسیا جان توآشپزخونه ام . پله هاو سریع پایین دویدم وگفتم :وای مامان ساعت شد7:30من حاضر نشدم بابا کجاس امروز باید من رو برسونه مدرسه حسابی دیرم شده مامان موهام رو بباف.. بعدهمون طورکه نشستم روی صندلی شونه رودادم به مامان. مامان شونه روازم گرفت وگفت: سلام عزیزم صبحت بخیر.. شب خوب خوابیدی؟ -ببخشید سلام .آره خوب بود . -ازاین اخلاقا نداشتیم ها گیسیا خانوم .. -آخه دیرم شده ... مامان چیزی نگفت وادامه موهام روبافت من هم داشتم تند تند صبحونه ام رو می خوردم چند دقیقه بعد مامان گفت: اگه صبحونه ات روخوردی پاشو حضرشو تابابا برسونتت . . باتعجب پرسیدم :تموم شد؟ - بله باخوشحالی یه چرخ دورخودم زدم تا موهام دور خودم بچرخه وبعد هم ذوق کردم ورفتم تاحاضر بشم . سریع لباس هام روپوشیدم ورفتم جلوی آینه وقیاافه مغرورم روتوش نگاه کردم ..همه بهم میگن خیییلی مغرور وخشکم ولی بنظر خودم اصلا این طور نیست بالاخره هرکس همه چیزش غرورشه دیگه باید مواظبش باشه . قیافه ژولیده ام روتو آینه نگاه کردم موهام از بالا محکم بستم ومقنه ام روپوشیدم ورفتم پایین طبق معمول مامان وبابا داشتند درباره کاروسفرشون باهم حرف می زدند آخه قراره یه سفرکاری به تایلند داشته باشند ومن هم قراره باهاشون برم واسه این سفر روزشماری می کردم ودوست داشتم زودتر برم . ازمامان خداحافظی کردم و با بابا راهی مدرسه شدم . ازماشین که پیاده شدم توی حیاط پرنیا رودیدم پرنیا بهتدین دوستمه از پنچ سالگی باهم بزرگ شدیم میشه گفت واسه هم مثل دوتاخواهریم . رفتم پیش پرنیا ومحکم همدیگه روبغل کردیم وطبق عادتمون رفتیم ته کلاس ومشغول حرف زدن شدیم . گیسیا: خب بگو ببینم سفرخوش گذشت؟ پرنیا: نه بابا .چه خوشیی؟ واسه تفریح که نرفته بودیم مامان بزرگم مریض بود رفتیم پیشش -واااا پس پرستارش چی؟ دایی فرهادتم که نزدیکه بهش اون چرا نرفت؟ -پرستارش که مرخصی بود دایی فرهاد هم رفته بود سراغ حامد (پسردایی پرنیا). پرسیدم: مگه حامد کجارفته ؟
  22. File Name: رمان رویای بلند به قلم مهسا صفری کاربر انجمن ارسال كننده فايل: admin فايل ارسال شده: ۲۸ تیر ۱۳۹۵ File Category: دانلود رمان هاي كاربران سايت 257 صفحه قسمتی از رمان ***فصل اول*** صبح ساعت هفت ازخواب بیدار شدم ودویدم ورفتم دست وصورتم روشستم اووف حالا فقط چهار ساعت طول می کشه تا موهام روشونه بزنم سریع رفتم شونه رو از روی دراور برداشتم وشروع کردم به شونه زدن موهای بلندم موهام خیلی بلند بود ازبچگی موهم روکوتاه نکرده بودم هنوز وسطای موهام بودم که یکی بامشت کوبیدم توی سرم وگفتم : خاک برسرت گیسی ساعت شد 7:30 ازشونه کردن ادامه موهام منصرف شدم ودویدم رفتم پایین پیش مامان وصدا زدم: مااامااان ...مامان کجایی؟ -جانم گیسیا جان توآشپزخونه ام . پله هاو سریع پایین دویدم وگفتم :وای مامان ساعت شد7:30من حاضر نشدم بابا کجاس امروز باید من رو برسونه مدرسه حسابی دیرم شده مامان موهام رو بباف.. بعدهمون طورکه نشستم روی صندلی شونه رودادم به مامان. مامان شونه روازم گرفت وگفت: سلام عزیزم صبحت بخیر.. شب خوب خوابیدی؟ -ببخشید سلام .آره خوب بود . -ازاین اخلاقا نداشتیم ها گیسیا خانوم .. -آخه دیرم شده ... مامان چیزی نگفت وادامه موهام روبافت من هم داشتم تند تند صبحونه ام رو می خوردم چند دقیقه بعد مامان گفت: اگه صبحونه ات روخوردی پاشو حضرشو تابابا برسونتت . . باتعجب پرسیدم :تموم شد؟ - بله باخوشحالی یه چرخ دورخودم زدم تا موهام دور خودم بچرخه وبعد هم ذوق کردم ورفتم تاحاضر بشم . سریع لباس هام روپوشیدم ورفتم جلوی آینه وقیاافه مغرورم روتوش نگاه کردم ..همه بهم میگن خیییلی مغرور وخشکم ولی بنظر خودم اصلا این طور نیست بالاخره هرکس همه چیزش غرورشه دیگه باید مواظبش باشه . قیافه ژولیده ام روتو آینه نگاه کردم موهام از بالا محکم بستم ومقنه ام روپوشیدم ورفتم پایین طبق معمول مامان وبابا داشتند درباره کاروسفرشون باهم حرف می زدند آخه قراره یه سفرکاری به تایلند داشته باشند ومن هم قراره باهاشون برم واسه این سفر روزشماری می کردم ودوست داشتم زودتر برم . ازمامان خداحافظی کردم و با بابا راهی مدرسه شدم . ازماشین که پیاده شدم توی حیاط پرنیا رودیدم پرنیا بهتدین دوستمه از پنچ سالگی باهم بزرگ شدیم میشه گفت واسه هم مثل دوتاخواهریم . رفتم پیش پرنیا ومحکم همدیگه روبغل کردیم وطبق عادتمون رفتیم ته کلاس ومشغول حرف زدن شدیم . گیسیا: خب بگو ببینم سفرخوش گذشت؟ پرنیا: نه بابا .چه خوشیی؟ واسه تفریح که نرفته بودیم مامان بزرگم مریض بود رفتیم پیشش -واااا پس پرستارش چی؟ دایی فرهادتم که نزدیکه بهش اون چرا نرفت؟ -پرستارش که مرخصی بود دایی فرهاد هم رفته بود سراغ حامد (پسردایی پرنیا). پرسیدم: مگه حامد کجارفته ؟ Click here to download this file
  23. سلام به همه نویسندگان گل شرقی .... اول اینکه ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم ماه پر بار معنوی خوبی برای هممون باشه .... دوم اینکه از همه عزیزان ممنون و سپاسگذارم که روند گذاشتن پست ها منظم و هفتگی و شاید روزانه شده و این احترام یک نویسنده به خواننده رو می رسونه و حرف اصلی اینکه از امروز روال کار قرار دادن کتب در بخش دانلود رمان هاي كاربران سايت به این صورت هست ... بعد از تمام شدن کتابتون طبق روال همیشگی به قسمت رمانهاي كامل شده كاربران انتقال پیدا می کنه و شما در این مرحله در صورتی که تمایل دارید کتابتون در قسمت دانلود قرار داده بشه باید کارهای زیر رو انجام بدید : 1 * درخواست طراحی جلد در قسمت طراحي جلد 2 * آماده کردن تکست کامل شده رمانتون با نرم افزار ورد با شرایط زیر .... صفحه اول بسم الله .... صفحه دوم جلد کتاب ..... صفحه سوم نام نویسنده و عنوان کتاب ... صفحه چهارم مقدمه و حرف نویسنده با خواننده .... و از صفحه بعد ، کل رمان .... در پایان هم تشکر نویسنده و یک صفحه سفید قرار داده شود ... 3 * دقت بفرمایید که کل کتاب باید طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران و شرع مقدس اسلام تنظیم شده باشد و از کلیه عباراتی که به نحوی شرح اعمال و گفتار قبیح و مستحجن جنسیست خودداری نمایید .... دقت نمایید در صورت مشاهده اینگونه موارد... کل کتاب و اکانت نویسنده برای همیشه از سایت حذف خواهد شد ... لطفا درک بفرمایید که من به عنوان یک نویسنده ... یک مسلمان و یک دوست .... اصلا و ابدا نمی خواهم این جمع دوستانه از بین برود ... ما در ایران زندگی می کنیم و گذشته از اینکه این مسائل به بطن جامعه خودمان ضرر می زند ، باید تابع قوانین ایران باشیم ... و اگر این قوانین دست کم گرفته شود سایت به سرنوشت نود وهشتیا و امثال آن دچار خواهد شد و این تفریح سالم از من و شما اخذ خواهد شد .... بنابراین با علم به اینکه این به نفع من ... شمای نویسنده و خواننده ای که دوست دارد در محیط امنی بخواند و اوقات فراغتش را در آرامش و لذت سالم همراه کتاب های شما بگذراند نیست ... تابع این قوانین باشید و از باز کردن مسائل جنسی خودداری بفرمایید ... با تشکر از فهم شما عزیز ... 4 * لطفا توجه نمایید اثر شما نماینده سواد و علم شماست حتی الامکان از فردی بخواهید اثر شما را با دقت بخواند و غلط های املایی آنرا رفع نماید . برای اطمینان از غلط املایی کلمه ای ، در گوگل آنرا سرچ کرده و از درستی کلمه یقین حاصل کنید ... بین کلمات و جملات و حتی علامات ، فاصله مناسب رعایت شود و همینطور از فاصله انداختن بین خطوط پرهیز نمایید .... 5 * تکست تهیه شده را به ایمیل akbary60@yahoo.com ارسال نمایید .... لطفا در این مرحله صبور باشید و در صورت نیاز هر پنج شنبه جهت یاداوری به شخص بنده اقدام کنید ... طی حداقل یک هفته و حداکثر یک ماه ، رمان شما برای دانلود قرار خواهد گرفت .... موفق باشید و شاد .... س اکبری