جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'رمان'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • تالار اصلي *** main talar
    • به انجمن نويسندگان شرقي خوش آمديد
    • مسابقات سايت
    • سفارش دهيد
    • تبلیغات
    • تبادل نظر
  • تالار كتاب *** book
    • رمان
    • رمانهاي كامل شده
    • متفرقه كتاب
    • درخواست رمان و كتاب
    • دانلود كتاب ... رمان
  • تالار علم و آموزش *** education & science
    • درسي : دبستان و متوسطه
    • درسي : دانشجويي
    • آموزس هاي كامپيوتري
    • آموزش زبان هاي خارجه
    • خانه و زندگي
    • آشپزخانه
  • دكتر سلام *** health
    • گياهان داروئي و خواص هر يك
    • ويتامين ها * مواد غذايي * ميوه ها
    • پوست ، مو ، ناخن
    • مغز & اعصاب & روان
    • بارداري
    • بيماري ها از پيشگيري تا درمان
    • بدن شناسي
    • تازه هاي سلامت
  • تالار فرزند پروري
    • نوزادان
    • كودكان
    • نوجوانان
  • تالار فرهنگ و هنر *** art & calture
    • تاتر و نمايش
    • فيلم و سريال
    • انيميشن
    • موسيقي
    • عكس
    • بيوگرافي
    • دانلود فيلم * سريال * انيميشن
  • تالار موبايل و كامپيوتر *** mobile & pc
    • موبايل
    • كامپيوتر
  • تالار اخبار *** news
    • اخبار علمي
    • اخبار اقتصاد
    • اخبار سياسي
    • اخبار حوادث
    • اخبار عمومي
    • اخبار فرهنگ و هنر
  • تالار ورزش *** sport
    • فوتبال
    • كشتي
    • واليبال
    • شنا
    • ساير ورزشها
    • گوناگون
  • تالار عمومي ***‌ general
    • طنز و سرگرمي
    • بحث و گفتگو
  • ساير

دسته ها

  • دانلود رمان هاي كاربران سايت
  • دانلود رمان هاي نود و هشتيا
  • دانلود - دانشجويي
    • كارداني & كارشناسي
    • ارشد & دكتري
  • دانلود كتاب درسي - دبستان - متوسطه اول و دوم
  • دانلود نرم افزار و بازي
    • براي اندرويد
  • انيميشن - فيلم - سريال
    • کارتون های دهه شصت
    • كره اي
    • متفرقه
  • مذهبي
  • موسيقي
  • سلامتي
  • متفرقه

47 نتیجه پیدا شد

  1. "به نام خدایی که عشق را آفرید" رمان:سارای عاشق ژانر:عاشقانه,غمگین,هیجانی,معمایی خلاصه: سارای دختریست نترس و شجاع که عشق رفتن به خارج از کشور را دارد ولی خانواده او از رفتن آن مخالف اند...بخاطر همین سارای تصمیم میگیرد که فرار کند و به طور قاچاق از ایران خارج شود ولی وقتی که میخواهد خارج شود در میان دریا طوفان میشود و سارای در دریا می افتد و وقتی چشمانش را باز میکند در یک جای دیگر است و او نمیداند دقیقا کجاست....
  2. ★بنـــــام خُـــدا★ من نگویم ڪہ بدرد دل مـــــن گوش کنیــــد بهتــر آنست ڪہ این قصـــہ فرامـوش کنیــــد عاشقــانرا بگزاریـــــــد بنــــــالنـــد همہ مصلحــت نیســت ڪہ این زمزمہ خاموش کنیـــد فصل اول با خوشحالی درو باز کردمو رفتم داخل مامان توی اشپزخونه بود رفتم پیششو یه ماچ ابدار از صورتش کردم که دادش دراومد و گفت چیه باز تو شنگول شدی با خنده نشستم رو صندلیو یه شکلات ورداشتمو گفتم اخه امروز اخرین کلاسم بود امادم برا یه مسافرت توپ مامان یه سر به غذاش زدو اومد نشست روبرومو گفت مسافرت فعلا کنسل شده. با تعجب گفتم یعنی چی کنسل شده اخه چرا؟ مامان با حوصله جواب داد:اخه خانواده خالت قراره بیان. من که از تعجب میخاستم شاخ دربیارم گفتم چــــــــــــی خاله مریم؟میخوان بیان اینجا؟ مامان با چشای درشت شده گفت چرا داد میزنی دختره ی دیوونه اره میخوان بیان امروز خالت زنگ زد فردا میرسن منم تعجب کردم ولی خب بیان معلوم میشه با اخمای درهم گفتم ۱۵ساله بیخودی قهر کردن اونم بی دلیل حالا چی شده یادش افتاده خواهری هم داره. مامان گفت دریا مواظب حرف زدنت باش تو با این کارا کار نداشته باش عصر کبری خانم میاد یکم خونه رو جمع و جور کنه من خرید دارم پیشش میمونی. همین طور که مامان داشت حرف میزد سروکله رها با چشایه خوابالو پیدا شد.رها ۳سال از من کوچیکتر بود. درحالی که با تاسف سرمو تکون میدادم گفتم اینو ببین ظهر بخیر خانم خانما بفرما نهار الان حاظر میشه. با بدخلقی و اخم گفت حالا دو روز ما تا ظهر بخوابیم چی میشه همیشه که ۶صبح بیدار میشم چشم خوابیدن منو هم نداری. این خواهر ما هم که همیشه غر میزد.از اشپزخونه زدم بیرون میدونستم مامان جوابشو میده. یه زنگ به مهتا زدمو قرار عصرو کنسل کردم.مهتا دوست صمیمیم توی دانشگاه بود دوتامون پزشکی میخوندیم ولی خب من کلاس نقاشی چهره رو هم به صورت جدی دنبال میکنم اخه خیلی علاقه دارم به کشیدن چهره ادما.ی دوش گرفتمو یه تاپ شلوار لیمویی که رنگش خیلی به پوستم میومدو پوشیدمو رفتم جلو اینه یکم ریمل و رژ زدم و ی نگاه بخودم کردم چشای سبزوعسلی که گاهی سبز بودن گاهی وقتام عسلی ابروهای پهن که بهشون مدل داده بودم بینی متوسط وخوش فرم و لبای پهن و با پوست گندمی و موهای خرمایی.دست از کنکاش چهرم برداشتمو رفتم پایین. خب من از اون دسته از دخترا بودم که دوست داشتم همیشه اراسته باشمو به خودم برسم.بعد از خوردن قرمه سبزی خوشمزه مامان یه ساعتی باید میخوابیدم بعد از گذاشتن ظرفا توی ماشین رفتم تو اتاقمو یه ساعتی خوابیدم. با صدای بلند آهنگ بیدار شدم دوست داشتم الان دستم به رها میرسید تا خفش کنم رفتم پایین و یه چای درست کردم که کبری خانم رسید و بعد از خوردن چای مشغول شد. صبح مثل همیشه بیدار شدم البته چون کلاس نداشتم با بی میلی از خواب بیدار شدم ولی خب مامان صدام زده بود که وقتی خواهر عزیزش میاد بیدار باشیم. بعد از شستن دستو صورتم موهای بلندو لختمو محکم بالای سرم بستمو یه بلوز شلوار زرشکی پوشیدمو رفتم پایین.خونه ما دوبلکس بود که حال بزرگ و پزیرایی و اشپزخونه با کتابخونه و سرویس بهداشتی پایین بود و ۵تا اتاق خواب و یه سرویس بهداشتی بالا بود.که ی اتاق که از همه بزرگتر بود برا مامان و بابا بود.یکی برا من یکی هم برا رها و دوتا برای مهمان. بعد از گفتن سلام صبح بخیر نشستم پشت میز بابا روزنامه رو گذاشت کنار و مشغول خوردن چایش شد که من با لحن خاص خودم سرمو کج کردمو گفتم بابا جون ما حسابی دلمونو برای این مسافرت صابون زده بودیم نمیشه یه کاریش کنید؟؟ مامان با اخم گفت دریا مثل بچه پنج ساله رفتار نکن اخه چطور میشه بریم مهمان داریم زشته. بابا با خنده حرف مامانو قطع کردو به من که بغ کرده بودم گفت حالا تو غصه نخور من یه فکری کردم که اگه خالتینام راضی بودن همگی با هم بریم. باذوق گفتم اخ جون ولی کاش تنها بودیم. مامان یه نگاه بد بهم کردو رو به بابام گفت اخه احمد چطور میشه خسته و کوفته بهشون بگیم بریم شمال؟ بابا با لحن همیشگیش گفت من که نگفتم خسته و کوفته فردا بهشون میگیم که استراحتم کرده باشن. مامان که راضی شده بود گفت حالا ببینم چی میشه. صبحانه رو خورده بودیم که زنگو زدن مامان جواب داد و دعوتشون گرد بیان داخل. اول از همه خاله اومد داخل که قیافش نسبت به ۱۵سال پیش همون بود فقط یکم چاق و جا افتاده شده بود.با گریه رفت سمت مامان و یه فصل با هم گریه کردن بعد از اون با بابا احوال پرسی کرد و بعد رفت طرف رها و بعد اومد طرف من که همونجا وایساده بودم محکم چلوندم و گفت عزیز دلم چقدر بزرگ شدی.منم دستاشو گرفتمو تشکر کردم بعد از اون امین پسرخاله اومد جلو دست دادو گفت خیلی عوض شدی دختر خاله یه لبخند زدمو گفتم شما هم همین طور و بعدش هستی اومد سمتو بعد از دیدار و روند ابراز دلتنگی گفت از دیدنت خیلی خوشحالم دریا جون منم با لبخند روی لبم گفتم منم همین طور عزیزم بعد از تعارف های معمول همه مشغول صحبت شدن فقط من بودم که برعکس همیشه ساکت نشسته بودم.خب بعد از فوت شوهر خالم انگار تصمیم گرفته بودن با فامیل رفت و امد کنن همه چیز عجیب بود اصلا دلیل قهرشون چی بود؟این شده بود یه معما توی ذهنم. با کمک کردن به مامان خودمو مشغول کردم. شربت پرتقالی رو که مامان حاظر کرده بود ریختم توی لیوان و بردم برای مهمانا که توی پزیرایی نشسته بودن بعد از تعارف به همه نشستم روی مبل کنار رها.خاله همچنان با مامانم صحبت میکردو اشک میریخت یادمه اون موقع هم که بچه بودم خیلی مهربون بود اونجور که مامان میگه خانواده ما خیلی با هم صمیمی بودیم جوری که بابا و شوهرخالم با هم شریک بودن ولی خب از هم جدا شدن و ارتباطشون با ما خیلی کم شد و بعد از ۱‌ماه برای همیشه میرن شیراز و دیگه خبری ازشون نمیشه. با صدای هستی دختر خالم که منو صدا زد از فکر و خیال بیرون اومدم و نگاش کردم با لبخند دلنشینی گفت دریا جون تو چی میخونی؟ منم مثل خودش با لبخند گفتم عزیزم پزشکی ترم چهار هستم.گفت وای خوش بحالت پس معلوم میشه درست خیلی خوبه خانم دکتر.گفتم حالا مونده عزیزم تازه اول راهم شما چی میخونی؟با یه لحن غمگینی گفت من پیشمو تازه تموم کردم.ارومتر گفت داداشم رضایت نمیده دانشگاه شرکت کنم.اخمامو توهم کردمو گفتم اخه چرا به اون چه ربطی داره؟ گفت اخه داداش میگه دانشگاه های الان محیط خوبی ندارن و دختر تو این دوره نباید بره دانشگاه. با لحنی که عصبانیت توش موج میزد گفتم اخه این خرافات چیه مگه میشه همه ی دخترا بخاطر همچین چیزی بیسواد باشن درضمن این برمیگرده به اصالت خانوادگی و خود آدم. گفت آره خب من که هرچی میگم فایده نداره. خب به مامانت بگو باهاش صحبت کنه. حرف حرف خودشه تازه مامانو هم راضی کرده. با صدای مامان عذر خواهی کردمو رفتم توی آشپزخونه سالادو درست کردم. بعد از اماده شدن نهار با کمک رها و هستی میزو چیدیم.هستی دختر ارومی بود.یه دختر ظریف چشم های عسلی و ابروهای کمونی بینی قلمی پوست سفید و لبای غنچه ای و قد متوسد.برعکس اون رها شیطون پرو حاظر جواب بود چشمای مشکیش که به بابا رفته بود ابرو و موهای مشکی بینی گوشتی لبای نرمال و هم قد هستی.قد من کمی بلند تر بود که همیشه با اینکه دوست داشتم کفشای پاشنه بلند بپوشم بخاطر قد بلندم نمیپوشیدم اخه خیلی ضایع میشد. بعد از چیدن میز مامان صداشون زد. زرشک پلو با مرغ درست کرده بود میگفت غذای مورد علاقه خالس. بعد از صرف نهار و همگی برای استراحت به خواب بعدازظهر رضایت دادن. رفتم توی اتاقمو درو بستم چون خوابم نمیومد مشغول سایت گردی شدم.کنسل شدن برنامه سفرمون حسابی حالمو گرفته بود. فردا شبم تولد نهال بودو باید یه کادو براش میگرفتم نمیدونستم چی براش بگیرم داشتم به همین فکر میکردم که کسی در اتاقو زد یه نگاه به لباسم که همون بلوز شلوار بود کردمو گفتم بفرمایید هستی بود گفت ببخشید دریا جون من خوابم نمیاد میشه بیام تو گفتم خواهش میکنم عزیزم بیا داخل.اومد داخلو درو بست به کاناپه اشاره کردمو گفتم بیا بشین.اومد نشست کنارمو گفت چکار میکنی؟ هیچی والا حوصلم سر رفته بود مشغول سایت گردی بودم راستی هستی جون فردا تولد دوستمه بنظرت چی براش بگیرم میشه کمکم کنی؟ حتما عزیزم خب دوستت دختره؟ اره خب میتونی ادکلن یا ساعت بگیری بنظرم این دوتا خوبن. اخه تکرارین ولی ادگلن فکر کنم خوب باشه اره خوبه بعد از یکم صحبت از خودش و حرفای دیگه گفتم راستی هستی چرا شما توی این چند سال با کسی ارتباط نداشتین؟؟؟ در حالی که توی فکر رفته بود گفت منم نمیدونم فقط وقتی میپرسیدیم از بابا و مامان نمیخواستن درموردش صحبت کنن. خیلی عجیب بود. عصر با مهتا قرار گذاشته بودم بریم خرید که برای نهال هم کادو بگیرم.یه ارایش ملایم کردم یه مانتوی کوتاه صورتی کت مانند پوشیدم یه شلوار دمپای مشگی شال صورتی مشکی کیف مشکی و کفش مشکی موهامم اتو کردم و کج ریختم تو صورتم بعد از زدن ادکلن دوست داشتنیم از اتاق اومدم بیرون که همزمان امین هم از اتاقش اومد بیرون.اتاق منو اون کنار هم بود.یه نگاه به تیپم کردو یه اخم کردو سرشو تکون دادو رفت تو اتاق.از این پروییش اعصابم خراب شده بود یه بیشعور گفتمو رفتم پایین همه توی پزیرایی نشسته بودن خاله با دیدنم یکم مکث کردو یه لبخند زوری زد خب از مامان شنیده بودم که شوهر خالم شکاک و سخت گیر بوده اما اخه این نگاه ها برام عجیب بود یه خدافظی کردمو رفتم سمت ماشینم نشستم پشت رل صدای اهنگو زیاد کردمو زدم بیرون اینم از لج اون پسره ی پرو.دنبال مهتا رفتمو با هم سمت مرکز خرید رفتیم.بعد از پارک ماشین رفتیم داخل که مهتا گفت دریا چته تو چرا انقد ساکت شدی؟ -چیزی نیست -از قیافت معلومه یه چیزیت هست خب بگو -گفتم که خالمینا بعد ۱۵سال اومدن -اره خب حالا مگه چی شده -هیچی نشده فقط این شده یه سوال برام که چرا یدفعه رفتنو بعد ۱۵سال اومدن؟ -حالا تو چرا انقد برات مهم شده؟ -هیچی ولش کن بیا بریم داخل مغازه و رفتم داخل مغازه که همیشه ادکلنای مارکمو از اینجا میگرفتم بعد از بوییدن چند تا ادکلن به لالیک بنفش که ادکلن خودم بود رضایت دادمو بعد از حساب کردن اومدیم بیرون. مهتا هم یه لباس عروسکی قرمز براش گرفت و رفتیم سمت کافی شاپ مرکز که یه چیزی بخوریم.نشستیم پشت یه میزو دوتا بستنی شکلاتی سفارش دادیم. مهتا با ذوق گفت وای لباسه خوشگله مگه نه؟ گفتم آره قشنگه مخصوصا که نهال رنگ قرمزو خیلی دوست داره. با اوردن بستنی مشغول خوردن شدیم که کسی صدام زد. -خانم کیا برگشتم پشت سرمو آقای حنفی رو با یه پسر دیگه دیدم با خنده ی خاصی گفت به به واقعا که از دیدنتون خوشحال شدم منم خیلی عادی گفتم ممنون اون که پروتر از این حرفا بود گفت معرفی میکنم خانم کیا و به اون پسر اشاره کردو گفت بیژن دوستم پسره گه تیپ شیکی مثل حنفی داشت گفت خوشبختم منم به تکون دادن سری اکتفا کردم اقای حنفی که اسم کوچیکش علی بود گفت ما میتونیم پیش شما بشینیم مهتا که فوق العاده ازش بدش میومد با لبخند الکی که مشخص بود داره دندوناشو فشار میده گفت صندلی فقط دوتا هست وگرنه حتما دعوتتون میکردیم علی دوتا صندلی از میز بغلی برداشتو اورد گفت حالا صندلی هست و نشست منم به اجبار نشستم از ادمای پرو و از خود راضی اصلا خوشم نمیومد ولی نمیشد بی احترامی کرد رفیقشم نشست و مثل ما سفارش بستنی شکلاتی دادن مشغول خوردن بستنی شدم و به چونه درازی های علی و جوابای مهتا گوش میکردم مهتا که بستنیشو تند تند خورده بود گفت زود بخور بریم دریا دیرمون میشه علی با پرویی گفت حالا که زوده از جام بلند شدم کیفمو برداشتمو گفتم ممنون بیشتر از این مزاحمتون نمیشیم اون که خودشو زده بود به اون راه گفت نه بابا مزاحم چیه مراحمید بازم از این کارا بکنید خدافظی کردمو اومدم بیرون که مهتا رو دیدم که داره حساب میگنه یه چشمک بهم زدو اومد بیرون پقی زدم زیر خنده و گفتم دختره ی لجباز با خنده و خوشحالی گفت حقش بود پسره ی پرو حالا ببینه سفارششو یه دختر حساب کرده دق میکنه. به این شیطنت مهتا خندیدمو با هم رفتیم بیرون. به نهال و بیتا زنگ زدمو گفتم که ما میریم پاتوق اونام بیان.پنج شنبه ها ما چهار تا تقریبا از وقتی که با هم اشنا شده بودیم به این رستوران میومدیم و ۲‌سالی میشد که این تفریحمون بود این رستورانو انتخاب کردیم چون هم غذاهای خوبی داشت هم جای خوب و فضای خوبی داشت. بعد از رسیدن نهال و بیتا غذا سفارش دادیمو شروع کردیم به خندیدن و شوخی. چهارتامون توی دانشگاه باهم اشنا شده بودیم و خیلی دوستای خوبی برای هم بودیم. نهال جنوبی بود چهره جذاب و پوست سبزه با چشای قهوه ای و لاغر اندام. بیتا هیکل رو فرمی داشت و چشای درشت مشکی بینی سر بالا و لبای پهن. مهتا اما یکم تپل بود و چشمای بادومی بینی عقابی خوش فرم که به صورتش میومد و لبای قلوه ای. همین جوری که خیره شده بودم بهش گفت بیا بخــــــــــورم دختر جلف خجالت بکش دو ساعته زوم کردی رو من و از خنده ریسه رفت نهالو بیتا هم از خنده روده بر شده بودن در حالی که میخندیدم گفتم خفه شین ابرومونو بردین پسر میز کناری نگاهی به مهتا کردو گفت ای جـــــــــون یه نگاه تند بهش کردمو یه اخمم به اون سه تا که مهتا خندشو قطع گردو گفت اصلا من خفه شدم. نهال و بیتا هم خودشونو کنترل کرده بودن. یه لبخند زدمو گفتم افرین دخترای خوب با اوردن غذا مشغول خوردن شدیم. بعد از حساب کردن بیرون اومدیم و یه دوری زدیمو از هم خدافظی کردیم. بعد از رسوندن مهتا رفتم سمت خونه به محض رسیدن ماشینو پارک کردمو رفتم داخل. هیچکس توی سالن نبود چراغام خاموش بود معلوم شد زود خوابیدن رفتم بالا و رفتم سمت اتاقم که در اتاق امین باز شد. با اخم روی صورتش یه نگاه بهم کردو گفت رسیدن بخیر و نیشخند زد ابوهامو بردم بالا و گفتم بلـــــــــه شما با من مشکلی داری؟ با لحن بدی گفت با تو نه ولی دوست ندارم خواهرم ازت الگو برداری کنه. در حالی که از حرفش خیلی تعجب کرده بودم و رو به انفجار بودم گفتم مگه من چمه خیلی دلتم بخواد. یه نگاه بی اهمیت کردو گفت فعلا که دلم نمیخواد دلم خواست خبرت میکنم و رفت توی اتاق. دوست داشتم سرشو بکوبم به دیوار پسره ی پروی از خود راضی ببین به من چی میگه انقد حالم بد بود که رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم. با این اعصاب خراب نمیتونستم بخوابم. لباس خواب خرسیمو تنم کردم و از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد. صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب ناز بیدار شدم بدون اینکه به صفحه نگاه کنم با چشای خوابالو تماسو برقرار کردم. مهتا بود که با صدای جیغ جیغوش خوابو از سرم پروند بعد از صحبت کردن با مهتا یه تونیک کوتاه نارنجی و شلوار چسبان نارنجی پوشیدم موهاموهم بالای سرم محکم بستم تا سر کمرم میرسید یه رژ نارنجی هم زدم و رفتم پایین. همه دور میز نشسته بودن و صبحانه میخوردن یه سلـــام صبح بخیر بلند گفتم که همه برگشتن طرفمو جواب دادن اصلا به امین نگاه نکردم. بابا با لبخند به صندلی کنارش اشاره کردو گفت بیا اینجا بشین گل ناز من. یه لبخند شیرین به صورتش پاشیدمو رفتم طرفش یه ماچ محکم از لپش کردم و نشستم کنارش. رها با لبای اویزون گفت پس من چی بابا خیلی بدین..با این حرفش همه زدن زیر خنده. - باز تو حسودی کردی خانم خانما تو هم گل بابایی. -فداتــــون بشم و یه لبخند گل و گشاد تحویل بابا داد. یه لقمه خوشمزه پنیر خامه ای گرفتمو شروع به خوردن کردم بعد از خوردن چند لقمه تشکر کردمو بلند شدمو رفتم تو حیاط یه دوری توی حیاط زدم.حیاطمون خیلی بزرگ بود پر از درخت و چمن فقط قسمت ماشین رو چمن نبود.یه گوشه حیاط استخر سر پوشیده بود یه طرفشم پارکینگ یه آلاچیق بزرگم جلوی ساختمون بود.درکل خونه ی قشنگی داشتیم خیلی دوسش داشتم. برگشتم توی ساختمونو تا ظهر کمک مامان کردم و بعد از خوردن نهار همگی رفتیم توی اتاقامون استراحت کنیم قرار بود عصر بابا نظر خاله اینارو راجع به یه سفر چند روزه بپرسه که اگه راضی بودن بریم شمال. اصلا نگاه به امین نکردم چند باری متوجه شدم که داره نگاه میکنه اما اصلا نگاش نکردم پسره ی پرو. رفتم توی اتاقمو هدفنمو گذاشتم توی گوشم و البوم جدید محسن چاوشیو پلی کردم که بعد از گوش کردن به یکی دوتاش نفهمیدم چطور خوابم برد توی خواب شیرینم غرق بودم که یهو با صدای بلندی سیخ نشستم گوشیم بود که داشت زنگ میخوردو چون هدفن تو گوشم بود صداش خیلی بلـــــند بود از خواب پریدم نهال بود تماسو وصل کردم و گفتم وای نهال خواب بودم حالا چه وقت زنگ زدن بود -خواب چیه دریا پاشو حاظر شو دیگه یه نگاه به ساعت کردم ساعت ۵بود گفتم اخه دختره ی خنگ من ساعت ۹‌میخوام بیام چرا باید از الان اماده شم - خب باید حسابی خوشگل کنی طول میکشه دیگه این دیوونه رو فکر میکنه الان من ۳ساعت میشینم جلوی اینه. یه دستی به سرو وضعم کشیدمو رفتم پایین فقط بابا پایین بود و داشت روزنامه میخوند تی وی رو روشن کردم و مشغول فیلم دیدن شدم بعد از نیم ساعتی بابا حاظر شد و گفت که میره بیرون.غرق فیلم شده بودم که امین اومد پایین نگاش کردمو فوری رومو کردم اونور اومد نشست کنارمو گفت چیه با من قهری؟جوابشو ندادم.صورتشو اورد جلوی صورتمو گفت زشته ادم با مهمانش اینجوری رفتار کنه. یه نگاه با اخم توی چشاش کردمو سرمو کشیدم عقبو گفتم رفتار شما درست نبود وگرنه من بلدم با مهمان چطور رفتار کنم. زل زد تو چشامو چشاشو ریز کرد و گفت تو خیلی پرو و حاظر جوابی میخواستم یه جواب درست و حسابی بهش بدم که رها و هستی از پله ها اومدن پایین -اجی جــــووونم -با تعجب به رها نگاه کردمو گفتم باز از من چی میخوای؟؟؟ -‌میشه منو هستی هم باهات بیاییم تولد؟‌تروخدا ما هم حوصلمون سر میره خب -باشه عیبی نداره اگه دوست دارین بیایین نهال گفت که تروهم ببرم حالا که هستی هم اینجاس با هم میریم هستی یه لبخند زد و دهنشو باز کرد که حرف بزنه که امین با اخم گفت تولد کیه اونوقت؟‌هستی اجازه گرفتی که میخوای بری؟ هستی سرشو انداخت پایین و گفت تولد دوست دریا جونه داداش اگه اجازه میدی منم برم من که از زورگویی امین حرصم گرفته بود گفتم هستی جان اگه دوست داری بیای به خاله بگو تا خاله هست چرا از برادرت اجازه میگیری؟ یه نگاه با اخم به امین کردم و گفتم تو چرا انقد شکاک و بددلی مگه تو عصر حجر زندگی میکنی درضمن تو نمیتونی برای زندگی خواهرت تصمیم بگیری بعدشم یه تولده مگه چیه؟‌ ابروهاشو انداخت بالا و گفت نه بابا جدی میگی؟‌اصلا شما دخالت نکن. با صدای ما خاله و مامان اومدن پایین که مامان گفت دریا چه خبره؟ -مامان جان هستی دوست داشت با ما به تولد بیاد اما انگار اقا امین اجازه نمیده. -امین جان اخه چرا‌؟ -خاله من که نگفتم اجازه نمیدم اگه همه دخترن بره مشکلی نیست ولی خودم میبرم و میارمشون شب که نمیشه تنها برگردن. رها مثل اجل معلق گفت اما تولد مختلطه ولی اگه میخوای تو هم بیا امین. امین یه نگاه به من کردو گفت که این طور پس اگه مختلطه منم میام. من که دیگه دیدم ضایعس مخالفت کنم یه نگاه بد به رها کردمو رفتم بالا. حسابی حرصم گرفته بود از حرف بی موقع رها و پرویی امین. امین در ظاهر پسر ارومی بود اما... موهامو اتو کشیدمو فرق انداختم و محکم بستمشون یه ارایش قشنگم روی صورتم کردم کت مجلسی کوتاه زرشکیمو با شلوار دمپای مشکی نگین دار و کفش مخملی پاشنه سه سانتی و کیف دستی زرشکیم و شال حریر زرشکیموهم روی سرم انداختم خیلی خوب شده بودم رژ زرشکی ماتم و سایه مشکیم کاملا به تیپم میومد.از اتاق رفتم بیرون و هستی و رها رو صدا کردم که صداشون از پایین میومد رفتم پایین اونام حاظر بودن. رها یه مانتوی سنگ دوزی ابی پوشیده بود و کلا تیپ ابی مشکی. هستی هم یه مانتوی سرمه ای طرح دار پوشیده بود با کیف و کفش قرمز. - به به میبینم که حسابی به خودتون رسیدین. امین با صدای بلند گفت یکم بیشتر ارایش میکردین من که برنگشتم ببینمش گفتم بچه ها بهتره بریم. رفتیم توی حیاط سویچو گرفتم سمت امین گفتم زشته یه اقا همراهمه.گفتم شما رانندگی کن. اروم جوری که رها و هستی که عقب نشسته بودن نشنون گفت چرا؟‌با کفش پاشنه بلند نمیتونی برونی؟ چشامو ریز کردمو گفتم خوبشم میتونم و نشستم پشت فرمون امینم اومد نشست کنارم سیستم و روشن کردم و درو با ریموت باز کردم و به سمت خونه نهال روندم. تا اونجا کسی چیزی نگفت ماشینو پارک کردم و به در قهوه ای بزرگ اشاره کردم و گفتم اینجاس پیاده شین.همه پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه زنگ و زدم که در با صدای تیکی باز شد رفتیم داخل یه حیاط بزرگ داشتن که دو طرفش باغچه بود رفتیم سمت ساختمون که نهال درو باز کرد و اومد جلو با دیدن امین و هستی تعجب کرد منو بغل کرد و گفت خوش اومدین عزیزم معرفی نمیکنی؟ نهال یه کت خیلی کوتاه که بالای باسنش بود به رنگ قرمز یه تاپ سفید زیر کتش و یه شلوار مشکی تنش بود موهای پسرونشو هم اتو کشیده بود و حالت داده بود. به امین و هستی اشاره کردم دختر خالم هستی پسر خالم امین بهت گفته بودم مهمان داریم چون توی خونه تنها میموندن ازشون خواستم باهامون بیان -‌ خیلی خوش اومدین خوشبختم از اشناییتون -‌‌ اینم دوست من نهال - امین و هستی هم به نهال گفتن که خوشبختیم و نهال با رها و هستی دست داد و دعوت کرد که بریم داخل. رفتیم داخل مثل خونه ما دوبلکس بود با این تفاوت که پذیرایی خونه به شکل گرد بود.بیشتر دوستامون اونجا بودن با اوناییکه میشناختم سلام و احوال پرسی کردم و رفتیم و دور یه میز نشستیم. از دور مهتا و بیتا رو دیدم که برام دست تکون دادن منم دست تکون دادم اومدن سمت ما بلند شدمو به هردوشون دست دادم با رها هم دست دادن که بیتا گفت معرفی نمیکنی دریا؟ امینو هستیو بهشون معرفی کردم و با هم اشناشون کردم امین خیلی سرد و رسمی سلام کرد ولی هستی که دختر خونگرمی بود بلند شد بهشون دست داد. - بچه ها بشینید مهتا گفت مزاحم نشیم گفتم بشین بابا مزاحم چیه. با خنده نشستن و شروع کردن به تعریف و شوخی.یه اهنگ شاد گذاشتن که مهتا گفت بریم تخلیه کنیم بیتا گفت بریم بلند شدنو به منم گفتن پاشو دریا که من گفتم شما برید منم میام که امین برگشتو با اخم نگام کرد. چند دقیقه ای رقصیدن نهالم اون وسط داشت میرقصید که اومد طرف منو دستمو گرفت دوست نداشتم برقصم ولی نهال ناراحت میشد بلند شدمو رفتم وسط چند دقیقه ای با نهال رقصیدم که داداشش کمال هم که اون وسط داشت میرقصید اومد جلوی منو خواست با من برقصه دوست نداشتم باهاش برقصم ولی نگاهم به امین که خورد اونجور با خشم مارو نگاه میکرد از برخوردش لجم گرفت و مشغول رقص با کمال شدم چند دقیقه ای ادامه دادم و بعد معذرت خواهی کردمو رفتم پیش بقیه هستی گفت وای دریا جون خیلی قشنگ میرقصی امین با پوزخندی که رو لباش بود گفت خیلی مخصوصا با اقایون جوابشو ندادم و مشغول خوردن میوه شدم.کیک و بریدن و کادومو گذاشتم روی میز.رها و هستی هم یه ساعت براش گرفته بودن.با خوردن کیک و میوه رژم پاک شده بود رفتم طرف نهالو گفتم سرویس بهداشتی کجاس که گفت برو تو اتاق من بالا.کیفمو برداشتمو رفتم بالا چند تا در بود اولیو باز کردم معلوم بود اتاق نهال نبود ولی اینه رو که دیدم و کسی تو اتاق نبود گفتم رژو بزنم و برم درو بستمو رفتم جلوی اینه داشتم رژو به لبام میمالوندم که در باز شد و کمال اومد داخل منو که دید لبخند زدو درو بست معذرت خواهی کردمو گفتم ببخشید نهال گفت بیام اتاق بالا نمیدونستم اتاق نهال کدومه و به سمت در رفتم جلوی در وایساده بود گفت عیبی نداره اینجا اتاق منه.گفتم ببخشید میشه برید کنار ابروهاشو انداخت بالا و گفت نــــــــــچ از دهنش بوی الکل میومد صورتشو اورد جلو و گفت میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم دریا جون.من که ترسیده بودم گفتم لطفا برید کنار لرزش دستامو حس میکردم دستمو گرفتو گفت چرا ترسیدی عزیزم همین که دستش به دستم خورد و گرماشو حس کردم جیغ زدمو گفتم گمشو که یدفعه در باز شد امین بود منو که تو اون حال دید اومد داخلو رفت به طرف کمالو یه مشت کوبوند تو صورتشو گفت عوضی چکارش داری من که شوکه شده بودم همونطور وایساده بودم کمالم یه مشت زد تو صورت امین که جیغ من رفت هوا به خاطر روشن بودن سیستم صدا پایین نمیرفت نهال اومد داخل منو که دید دارم گریه میکنم گفت چی شده دریا؟ امین و کمالو دید رفت طرفشون و گفت اینجا چه خبره اونا دوباره خواستن بهم حمله کنن که نهال بینشون وایساد و کمالو برد بیرون. رفتم طرف امینو دستمو بردم سمت صورتش که داد زد به من دست نزن دستمو بردم عقب که گفت حالا میفهمی چرا گفتم خواهرم ازت الگو میگیره این چه مهمونیه اینا چه ادمایین شما به این جاهای کثیف عادت دارین من نمیخوام خواهرم اینجور دختری بشه. از حرفاش مخم سوت کشید با صدای بلند بهش گفتم برات متاسفم و رفتم بیرون از پله ها رفتم پایینو با سرعت از ساختمون زدم بیرون مهتا که منو دیده بود پشت سرم اومد و گفت دریا چی شده کجا میری جوابشو ندادم و رفتم سمت ماشین. حالم خیلی بد بود هیچ وقت انقد تحقیر نشده بودم به خاطر اون کمال بیشعور. کسی توی سالن نبود رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم لباسامو دراوردم و رفتم توی حموم رفتم زیر اب سرد و اشکام روون شدن اونقدر گریه کردم که احساس سبکی کردم.حولمو تنم کردم و همونجور رفتم زیر پتو و چشامو گذاشتم روی همو به خلسه شیرینی فرو رفتم.وقتس که گریه میکردم بعدش چشام فقط خواب میخواست و راحت خوابم میبرد.خواب بودم که حس کردم کسی درو اتاقو زد چشامو باز کردم و فکر کردم اشتباه کردم دوباره چشامو بستم که کسی اروم زد به در بلند شدم و بدون اینکه توجه کنم چی تنمه درو باز کردم که امینو دیدم جلوی در چشاش یه جوری بود یه نگاه از سرتاپام کردو سرشو انداخت پایین یه نگاه به خودمو کردمو تازه فهمیدم هنوز حوله حمام تنمه یه اخم بهش کردمو درو بستم یغم خیلی باز بود و پاهامم بیرون بود زود یه بلوز شلوار گشاد که مخصوص خوابم بودو پوشیدمو دوباره رفتم دراز کشیدم رفتار امین فکرمو مشغول کرده بود ولی خواب امانم نداد و دوباره بیهوش شدم. صبح با صدای رها و تکوناش بیدار شدم چشامو باز کردم که گفت دریا پاشو چیزاتو جمع کن تا یه ساعت دیگه حرکت میکنیم پاشو دیگه.من که توی ای عالم نبودم گفتم کجا من خوابم میاد.با بی حوصلگی جواب داد هرجور خودت میدونی فقط بابا برای شمال به خاله اینا گفت اونام رضایت دادن تو دوست نداری نیا.من که عاشق مسافرت بودم سر جام نشستم و به رها که داشت بیرون میرفت نگاه کردمو گفتم دروغ که نمیگی برگشت دستشو زد به کمرشو گفت باور نمیکنی از بایا بپرس من رفتم اماده شم.از جام بلند شدمو روتختیو مرتب کردم. لباسمو با یه تونیک شوار عوض کردم دست و صورتمو شستم و رفتم پایین بابا و مامان توی اشپزخونه بودن سلام کردمو یه صندلی بیرون کشیدمو نشستم بابا گفت گل بابا مسافرتم ردیف شد فقط وسایلتو اماده کن که تا یه ساعت دیگه راه بیوفتیم. - چشـــــــم باباجون یه نون تست برداشتمو روش شکلات صبحانه مالوندم و مشغول خوردن شدم چند لقمه ای خوردمو بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم که چیزایی که نیاز دارمو بردارم.چمدون کوچیک قرمزمو از توی کمد برداشتم و چند دست لباس و وسایل دیگمو گذاشتم توش.یه مانتوی اسپرت طوسی و شلوار ستشو پوشیدم کفش کتونی مشکیمو پام کردم موهامو محکم بالای سرم بستم و بالای سرم جمعشون کردم شال مشکی هم سرم انداختم.دلم یکم ارایش خواست یه رژ صورتی ملایم و رژ گونه زدم یه خط چشم پهن هم کشیدم کافی بود چمدونو برداشتم کیف شونی مشکیمو شونم انداختمو رفتم پایین همه پایین بودن که با اومدن من بابا گفت خب دریا هم اومد بریم همه به سمت در رفتیم مامان درارو قفل کرد و دزدگیرو زد.به سمت ماشینم رفتمو صندوقو باز کردم و چمدون خودم و وسایل رها رو جا دادم.دویست شیشو بابا پارسال برای تولد ۲۰سالگیم خریده بود به رها هم قول ۲۰سالگیشو داده بود ولی رها میگفت منم الان میخوام.نشستم پشت فرمون که بابا گفت دریا جان شما جوونا با هم برید اقا امینم که باهاتون باشه خیال من راحت تره من که حرصم گرفته بود هیچی نگفتم که امین در جلو رو باز کردو نشست رها و هستی هم نشستن و حرکت کردیم. حالا که فکر میکنم به اون روزا تمام بدبختیای من از اون مسافرت شروع شد. حرکت کردیم و اهنگ شادی پلی کردمو ولمو زیاد کردم که هورای رها و هستی بلند شد امین صدارو کم کردو گفت چه خبرتونه و چند تا اهنگ رد کردو یه اهنگ ملایم گذاشت با اینکه از پروییش حرصی شده بودم ولی اصلا نگاش نکردمو هیچی نگفتم. دو ساعتی توی راه بودیم که بابا زنگ زد و گفت رستوران چنار که کمی جلوتره برای نهار وایسیم.رها و هستی که از ارومی ماشین حوصلشون سررفته بود و یک ساعتی میشد که خوابیده بودن امین هم گه گاهی زیر زیرکی نگاه میکرد که من اصلا مهلش ندادم.اون که میخواست سر بحثو باز کنه نگام کردو با خنده گفت نه بابا خوشم اومد فکر نمیکردم سالم برسم البته الانم مطمئن نیستم ولی خب فکر نمیکردم رانندگیت انقد خوب باشه. بازم جوابشو ندادم که با حرص گفت اه تو چقدر لوسی اصلا از دخترای لوس خوشم نمیاد. ایندفعه طاقت نیاوردمو با اخم نگاش کردمو گفتم بهتره حد خودتو بدونی. با خنده گفت وای تو چقدر اخمویی دختر درضمن مثل اینکه یادت رفته بخاطر تو بود که کتک خوردم و به زخم کنار چشمش و کبودی چشمش اشاره کرد. خداییش اینو که راست میگفت.یه نگاه بهم کردو گفت: -‌توقع یه تشکرو داشتم. ولی خب حرفایی که بمن زد باعث شد ازش بدم بیاد. رو بهش گفتم بله خودم میدونم بخاطر من بوده ولی من که نگفتم جنتلمن بازی دراری درضمن مثل اینکه حرفایی که زدی یادت رفته هر چی دلت خواست میگی بعدشم انگار نه انگار. یه نگاه به رها و هستی کردم هنوز خواب بودن. به طرف امین برگشتم چهرش حالت ناراحتی داشت نگام کردو گفت تو راست میگی منم تند رفتم معذرت میخوام نباید اونطور حرف میزدم ولی باور کن اعصابم به حدی خراب بود که نفهمیدم چی گفتم. یکم دلخوریم رفع شد سرمو تکون دادم و گفتم خواهش درضمن ببخش که بخاطر من به این وضعیت افتادی و به چشمش اشاره کردم. خندید و گفت من بخاطر ناموسم جونمم میدم این که چیزی نیست. با رسیدن به رستوران دیگه چیزی نگفتم با ایستادن ماشین رها و هستی هم بیدار شدن از ماشین پیاده شدم بابا اینا هم تازه رسیده بودن همه باهم رفتیم داخل رستوران.جای قشنگی بود بقیه رفتن سمت یکی از میزا منم رفتم سمت سرویس بهداشتی و ابی به دست وصورتم زدم.خنکی اب سرحالم کرد دستامو خشک کردم یکم رژ زدم و رفتم بیرون صندلی بین امین و هستی خالی بود برام فرقی نداشت نشستم که غذا رو هم اوردن برای همه جوجه سفارش داده بودن و سالاد و نوشابه.بعد از خوردن غذا بابا حساب کردو با اینکه امین خیلی اصرار کرد که حساب کنه ولی بابا اجازه نداد رفتیم طرف ماشینا یکم خسته شده بودم سوییچو سمت امین گرفتمو گفتم شما بشین.سوییچو گرفتو گفت مثل اینکه خسته شدی.من که زیر بار نمیرفتم گفتم ای یکم.نشستیم توی ماشین حرکت کردیم.البوم حمید عسکری رو پلی کردم و ولمو یکم زیاد کردم سرمو گذاشتم روی پشتی صندلیو چند دقیقه پلکامو روی هم گذاشتم چشامو که باز کردم امین داشت نگام میکرد با باز کردن چشمام روشو کرد اونورو حواسشو داد به جاده از این کارش تعجب کرده بودم ولی به روی خودم نیووردم.خداییش که دست فرمونش عالی بود.خیلی خوابم میومد دوباره پلکامو بستمو دیگه چیزی نفهمیدم که با تکونای ماشین بیدار شدم روبروی در ویلا بودیم وای یعنی کل راهو خواب بودم با صدای امین برگشتم طرفش -ساعت خواب -وای باورم نمیشه چطور خوابم برد اصلا. هستی و رها از ماشین رفته بودن بیرون امین ماشینو برد داخل و روبروی ساختمون ماشینو پارک کرد.پیاده شدمو یه نفس عمیق کشیدم عاشق شمال بودم. -آخیش از هوای الوده تهران چند روزی درامانیم.چمدونمو ورداشتمو رفتم داخل نرگس خانم و اقا جمشید سرایدارای ویلا دم در وایساده بودن سلام کردم که باروی خوش جوابمو دادن رفتم داخل و چمدونمو بردم توی اتاقم.ویلا دوبلکس بود یه اتاق پایین بود سه تا هم بالا.پنجره اتاقو باز کردمو با دیدن دریا روحم تازه شد رفتم بیرون بابا و رها هم در حال جا به جا کردن وسایلشون بودن رفتم پایین امین داشت چمدون خاله رو میبرد توی اتاق پایینی رها که از پله ها پایین میومد رو به خاله گفت هستی توی اتاق من میمونه. -هرجور دوست دارین دخترم. نرگس خانم سینی چای رو اورد گذاشت روی میزو گفت بفرمایید چای بخورید خستگیتون در بره تشکری کردم و روی مبل نشستم رها و هستی هم نشستن بابا و مامان هم از بالا اومدن و از نرگس خانم تشکر کردن.همه مشغول خوردن چای بودیم واقعا که چاییش خیلی بهم مزه داد.بابا گفت یکم استراحت کنید بعد اگه خواستین با هم برین کناردریا.و رو به مامانم گفت امشبو نمیخواد شام درست کنی از بیرون میگیرم. نرگس خانم گفت اقا احمد برای شام میخوام براتون فسنجون درست کنم غذای بیرون که خوردن نداره. بابا که خیلی فسنجون نرگس خانمو دوست داشت گفت دستت درد نکنه نرگس خانم فقط به اقا جمشید بگید یه لحظه بیاد کارش دارم میدونستم که بابا میخواد پول خریدایی که برای خونه کرده بودنو به اقا جمشید بده و همیشه یه چیزی هم بیشتر میداد.بابا رفت توی حیاط و بقیه هم برای استراحت رفتن به اتاقاشون فقط امین هنوز نشسته بود بلند شدمو رفتم بالا توی اتاق اصلا خوابم نمیومد لباسامو عوض کردم که برم کنارساحل یه تاپ سفید تنم کردم یه مانتوی جلوباز حریر سفید هم روش پوشیدم شوار سفید لوله هم پام کردم شال سفیدمم سرم انداختم و یکم ارایش کردم صندلای سفیدمو هم پام کردمو از خونه اومدم بیرون کسی توی سالن نبود از در پشتی ویلا رفتم بیرون و رفتم طرف دریا که فاصله کمی باهام داشت کنار ساحل نشستمو دستمو انداختم دور پاهام.عاشق دریا بودم دوست داشتم ساعتها بشینمو نگاش کنم به موجای بزرگ و صخره هاش با غروب زیباش و به طلوعش همشون دیدنی بودن واقعا توی افکار خودمم غرق بودم که با صدایی سرمو برگردوندم عقب. -خوش میگذره؟ امین بود دلم میخواست تنها باشم ولی خب زشت بود بهش میگفتم میخوام تنها باشم. -‌اره خیلی بهترین منظره دنیاس. نشست کنارمو گفت واقعا انقد برات لذت بخشه؟ با ذوق سرمو تکون دادم. -‌ولی من انقدر لذت نمیبرم اخه مگه چی داره؟ با تعجب نگاش کردمو گفتم دریا به این بزرگی به این زیبایی لذت نداره؟؟ -خب نه با این لذتی که تو نگاش میکنی. شونه هامو انداختم بالا برام مهم نبود نظر اون چیه. -تا کی میخوای اینجا بشینی؟ کلافه شدم با اخم نگاش کردمو گفتم تا هر وقت که دوست داشته باشم. چیزی نگفت و از جاش بلند شدو رفت سمت ویلا. اون موقع ها که یادمه همبازی هم بودیم پسر ارومی بود ولی از من زیاد خوشش نمیومد منم باهاش لج بودم. پسر خوش قیافه و خوشتیپی بود.قد بلند هیکل درشت چشمای عسلی با مژه های فر وبلند ابروهای پرپشت بینی خوش فرم لبای خیلی پهن و پوست سبزه موهای مشکی که دورشو سفید زده بود تیپش هم شخصیتی بود هم امروزی.پیرهن استین بلند که استیناشو تا میزد شلوار پارچه ای و بعضی وقتها هم کنفی کفشای مردونه براق مشکی و گاهی هم کالجی.درکل خوب بود نظر هر دختری رو جذب میکرد ولی من باهاش لــــــج بودم.یه ساعتی نشستم و غرق فکر و بدون اینکه بخوام انالیز کردن امین که یهو رها و هستی پریدن جلومو ترسوندنم چند تا فحش ابدار بهشون دادم که هستی گفت نگو خانم دکتر زشته انگشت اشارمو تهدید وار تکون دادمو گفتم نشونتون میدم اونا که از خنده ریسه میرفتن و کیف میکردن که منو ترسوندن.قلبم هنوز تند میزد.رها شروع کرد به خیس کردن هستی که منم به کمکش رفتم و حسابی خیسش کردیم بعد نوبت رها شد و یه عالمه اب بازی کردیم و شنا کردیم خسته کوفته برگشتیم سمت ویلا رفتم زیر اب توی حیاط تا ماسه و شنا از رو لباسم برن که دیدم امین با اخم داره نگاه میکنه تازه اونموقع بود که فهمیدم بخاطر نازکی لباسام بدنم پیداس خیلی خجالت کشیدم امین رفت داخل یکم وایسادم تا اب لباسا بچکه و بعد رفتم داخل و زود رفتم توی اتاقم خداروشکر توی اتاقا سرویس بهداشتی و حمام بود رفتم حمامو بعد از حموم اب گرم حوله رو تنم کردم و نشستم جلوی میزتوالت موهامو سشوار کردم یه بلوز شلوار راحتی پوشیدمو رفتم زیر پتو چشمامو بستم شنا انقدر خستم کرده بود که نفهمیدم چطور خوابم برد. با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم گوشیو از روی پاتختی برداشتم مهتا بود. -الو -سلام دریا خوبی کجایی تو؟ -سلام شمالم چطور؟ -إ کی رفتی چه بی خبر!! -ظهر حرکت کردیم. -تو تلگرام از دیشب صد تا پیام بهت دادم چرا جواب نمیدی؟ خمیازه ای کشیدم که گفت ای زهرمار ببندش.خندیدمو گفتم کار داشتم وقت نکردم به تلگرامم سر بزنم. -اها.دریا چرا دیشب چیزی نگفتی؟نهال جریانو گفت خیلی ناراحت و شرمنده بود. اخمامو کردم تو همو گفتم بدرک شرمندگی اون چه تاثیری داره ابروم جلو پسرخالم و دختر خالم رفت با اون داداشه بیشعوره مستش. -وای حالا جوری حرف میزنی انگار چکارت کرده بابا تو حال خودش نبوده یه حرفی زده تو نباید بزرگش میکردی بازم خداروشکر کسی نفهمید ابروریزی نشد. با حرفاش داغ شدم مهتا همین طور بود بیخیال با صدای بلند گفتم خیال داشتی چکار کنه؟کسی نفهمید ها مثل اینکه کل تهران باید باخبر میشدن متاسفم برات مهتا برای تو شاید مهم نباشه ولی برای من مهمه.و مهلت حرف زدن بهشو ندادمو گوشیو قطع کردم و رو حالت پرواز گذاشتم واقعا که چه بی درک بودن ادمای اطراف من.اعصابم حسابی بهم ریخته بود. لباس راحتیمو بایه تنیک ابی کوتاه و شلوار جین عوض کردم موهامم بالای سرم محکم بستم و رفتم پایین کسی پایین نبود فقط نرگس خانم توی اشپزخونه مشغول اشپزی بود. -سلام -سلام عزیزم -کمک نمیخوایین؟ -نه مرسی عزیزم -مامان اینا کجان؟ -‌همه رفتن کنارساحل خانم جان شما هم برو خوش بگذران. یه لبخند زدم و گفتم ممنون و رفتم توی حیاط.حیاط پر بود از درخت پرتقال.یه تاپ طنابی هم به درخت وصل بود که عاشق بازی باهاش بودم رفتم سمتش و نشستم روش اروم خودمو تاب میدادم که یکی اروم هلم داد با تعجب برگشتم و امینو دیدم یکم سر عصر که لباسم نازک بود و بخاطر خیسیش بدنم معلوم میشد خجالت میکشیدم. -تو اینجا بودی؟مگه با بقیه نرفتی کنار ساحل‌؟ دوباره هلم دادو گفت نه خیر من توی حیاط بودم. من که عاشق تاب بازی بودم گفتم تند تر و اون تندتر تابم میداد خیلی بالا رفته بودم هیجان خوبی بود بلند بلند میخندیدمو و میگفتم تندتر دیگه خیلی بالا میرفتم جیغ زدمو گفتم بسه بسه کنار وایسادو نگام میکردو میخندید که بقیه هم از در پشتی اومدن داخل با دیدن ما خاله یه لحظه اخماش رفت تو هم بابا هم همین طور رها دویید اومد سمتمون و جیغ زد و گفت هورا حالا نوبت منه از تاب پریدم پایین بقیه داشتن میرفتن داخل که خاله امینو صدا زد امین رفت سمت خاله منم مشغول تاب دادن رها شدم که متوجه شدم دارن بحث میکنن از رفتارشون متعجب شدم بیخیال شونه هامو انداختم بالا.بعد از اینکه اونا رفتن داخل منم رفتم داخل. مامان و بابا توی سالن نشسته بودن و حرف میزدن که با داخل شدن من حرفشونو قطع کردن رفتم توی اشپزخونه و یه لیوان اب خنک خوردم رفتاراشون یکم عجیب بود رها اومد داخل و گفت دریا یه لیوان اب برای منم بیار لیوانو پر کردم و بردم براش و گفتم بفرمایید خدمتت لیوانو گرفتو یه نفس ابو خورد نشستم روی مبل کنار رها و مشغول دیدن فیلم سینمایی شدم که خاله اینا هم اومدن و باهم فیلمو دیدیم.بعد از دیدن فیلم نرگس خانم گفت غذا حاظره و میزو چیده همه رفتیم سر میز که رها با خوشحالی گفت وای خاله نرگس عجب میزی چیدین وای چکار کردین.نرگس خانم تشکر کرد و غذا برای خودشون کشید و برد توی خونه سرایداری که اونجا زندگی میکردن واقعا که غذا خیلی خوشمزه بود بعد از شام منو هستی ظرفارو شستیم و رفتیم توی سالن که رها گفت بچه ها بریم تو حیاط هستی امینو هم صدا کرد ورفتیم توی حیاط دیگه از امین بدم نمیومد کلا کینه ای نبودم و بدی ها و حرف ها رو زود فراموش میکردم.رفتیم سر تخت توی حیاط نشستیم رها پاسوراشو دراورد و گفت حکم که بلدین و نگاه به امین و هستی کرد.که هستی با ذوق گفت معلومه که بلدیم بازی داداش حرف نداره.رها هم با چهره اویزون گفت دریا هم بازیش خیلی خوبه.منو رها، هستی و امین یار شدیم و شروع کردیم به بازی واقعا بازی امین خیلی خوب بود خیلی از من حرفه ای تر بود بعد از چند دست بازی کردن اونا بردن امین یه نیشخند زدو گفت من عمرا در برابر دخترا کم بیارم یه ابرومو انداختم بالا و گفتم خواهیم دید دوباره شروع کردیم به بازی رها واقعا حرصمو دراورده بود این همه ادعاش میشد و اصلا بلد نبود ولی خدارشکر هستی هم مثل رها بود بالاخره دست اخرو با هزار بدبختی بردیم رو به امینم گفتم حالا چی میگی پسر خاله؟ خندیدو گفت فقط خواستم دلتون شاد شه بابا وگرنه که عمرا منو باخت؟ منم مثل خودش نیشخند زدمو گفتم اره میدونـــــم صد درصد. رها رفت میوه اورد بیرون خوردیم و یکم گفتیم و خندیدیم که هستی خمیازه کشید و گفت بهتره بریم بخوابیم رها چشاشو مالوند و گفت اره منم خوابم میاد ظرفارو جمع کردیم و رفتیم داخل منو هستی ظرفارو گذاشتیم توی اشپزخونه و رفتیم بالا.کسی توی سالن نبود بقیه خوابیده بودن انگار. به هستی شب بخیر گفتم و رفتم توی اتاقم اصلا خوابم نمیومد شروع کردم به بافتن موهام ارایشمو شستم ولی دلم خواست و یکم برق لب زدم با همون لباسا دراز کشیدمو هدفونمو گذاشتم توی گوشم نیم ساعتی اهنگ گوش دادم اما خوابم نمیبرد دلم خواست برم کنارساحل یه شال حریر انداختم رو سرم و اروم رفتم پایین همیشه وقتی میومدیم شبا تنها میرفتم کنارساحل اصلا نمیترسیدم و احساس ارامش میکردم درو باز کردم و رفتم بیرون رفتم سمت ابو رو ماسه ها نشستم سرم گذاشتم روزانوهام دلم گرفته بود دلیلشم نمیدونستم احساس تنهایی میکردم بغض داشتم با به یاد اوردن اون شب و رفتار امین و رفتار کمال اشکام اومدن پایین و بغضم شکست خیلی حس بدی داشتم زودرنج شده بودم حقم داشتم تا حالا جلوی کسی اینطور تحقیر نشده بودم اشکامو پاک کردم احساس بهتری داشتم.یدفعه احساس کردم کسی نشست کنارم اون سمتو نگاه کردم امینو دیدم لحظه اول ترسیدم و جیغ کشیدم که گفت اروم باش دریا منم نترس.
  3. گندم یه دختر18 ساله زیباست که بخاطر از دست دادن خانواده اش مجبور به کار در عمارتی میشه که صاحب عمارت مرد جوانی به اسم بهزاد احتشامه بهزاد و نامزدش گلبرگ بخاطر اختلافاتی که با هم دارند جدا میشن و این اتفاق سرگذشت گندم عوض می کنه
  4. سلام به همه کاربرای عزیز . رمانی که مینویسم زندگی دختری زیبا با شباهت فروان به مادرش. مادری که هرگز او را ندیده. دختری که عاشق شوهرشه اما تمام اتفاقات دست به دست هم میدن تا این دختر از عشقش دور بمونه. ممنون میشم اگه رمان رو خونید نقد کنید. این اولین تجربه نوشتنمه و من واقعا نیاز به کمکتون دارم. اگه از بخشی نقد دارید بهم بگید خوشحالم میکنید.😙😙😙😙
  5. با اجازه ی معبود م .... خالقم ... قادرم ... غفار الذنوبم ... مهربونترین کسی که تابحال شناختم .... عزیز من ... الله ... شروع می کنم ... مقدمه هو الوکیل هوای منحوس هر لحظه در اتمسفرش منجمد تر می شد ... نفرین ابدی خانواده ی سراوندی در طبقه به طبقه ی این مجتمع 19 یال شمالی از یکسو و رفت و آمد های مشکوک عمو های بزرگ و شبدر از سوی دیگر ... درب خانه که باز و بسته می شد آنهم درست ساعت 9 نیمه شب ... پنجره هایی که به خودی خود قفل می شدند و درختی که شب قطع می شد و صبح دوباره درون باغچه ی مشرف به شیر آب داخل حیاط به قدمت صد ساله ی عمر فاطمه بانوی کاخ سعداباد سبز بود ... کوهی از وحشت در این سال های اخیر در میان مردم محلات و نگاهی که هیچ وقت نفهمید چرا به او و خانه اش می شد و گاه این فرار ها و ترس هایی که بچه های محلات از او داشتند و هرگز نپرسیده بود چرا ... تنها می دانست همه چیز از یک روز سرد زمستانی در اوائل بهمن ماه 37 شروع شده بود ... روز سردی که برف می آمد و زوزه ی باد ، نت هفتم بت هوون را به سخره می گرفت... هشتم ژانويه بود یک روز چهار شنبه که شمشاد ، تازه به وطن برگشته بود و سراوندی بزرگ برای دیدن برادر دوقلویش یک جشن و سرور در باغ فراست ها راه انداخت ... روز نحسی که با استخر تمام شد و یک نفر جانش را از دست داد ... مامورین برای کشف جسدی که هرگز پیدا نشد بارها توسط ارشد هایشان بازخواست شدند و گره این مشکل بعد از گذشت سی سال باز نشد و تبدیل شد به یک ... سیاه چالـــــــــــــــــه #سیاهچاله1 یک روز از بهشتت دزدیده ایم یک سیب عمری است در زمین ات هستیم تحت تعقیب خوردیم در زمین ات این خاک تازه تاسیس از پشت سر به شیطان از روبرو به ابلیس از سکر نامت ای دوست با آن که مست بودیم مارا ببخش یک عمر شیطان پرست بودیم حالا در این جهنم این سرزمین مرده تاوان آن گناه و آن سیب کرم خورده باید میان این خاک در کوه و دشت و جنگل عمری ثواب کرد و برگشت جای اول ... « شعر با حفظ امانت از سعید بیابانکی » به نام یک غفار الذنوب بی همتا ... زمستان 1337 – اتاق بازجویی - اسم فردی که کشته شده رو بگو ... - نمی شناسمش ... - نمی شناسیش تو مهمونی تو بوده مردک قرمساق ! - خوب لعنتی ، من تو هر مهمونی دو هزار تا مهمون دارم باس اسم هر کدومشون یادم بمونه ؟ چراغ نیم سوز بالای سرشان با بلند شدن دلشاد و برخورد سرش تکان خورد و نورش نوسانی آرام را روی صورتش و میز شروع کرد و مامور بازجویی زد به شانه اش و با قیافه ای که درون نیمه تاریک اتاق ، شبیه زامبی های دهه ی بیست به نظر می رسید داد کشید : - بتمرگ ! لامپ نوسان یافته شروع کرده بود به ویز ویزی دلخراش و دلشاد از زیر دندان های چفت شده اش غرید و صدای غرشش مانند موج های تنیده در اتاق پخش شد : - انگار نمی دونی داری با کی حرف می زنی از این جهنم دره خلاص شم دودمان تو و هفت جد و آبادتو به باد میدم محلاتی بی ریشه ... دست مرد تنومند روبرو محکم و با شدت که به خوردن پتکی سنگین می مانست کوبیده شد روی میز آهنی و صدایی مهیب مانند ریزش کوه و بازتابش درون گوش دلشاد را کیپ کرد - داری مامور قانونو تهدید می کنی پ*د*ر*س*گ------------! دلشاد قاه قاه خندید و طوری به مامور چهار شانه نگاه کرد که انگار دارد به یک مرده ی در حال احتضار می نگرد و سپس با نیش خندی زهراگین گفت : - تهدید نمی کنم دارم پیشگویی می کنم ابله ! یقه ی دلشاد به شدت گرفته شد و مابعدش صدای زنگ دار مامور چهار شانه درون اتاق سه در چهار بازجویی پیچید : - اصغری بیار اون میز عتیقه رو ؛ این مرد یه نوازش مختصر می خواد ! سی روز و یازده ساعت بعد . دلشاد سراوندی به علت نبود مدارک لازم آزاد شد . لینک کانال سیاه چاله https://telegram.me/joinchat/BGFJbz8EB3DTZkn71gbdKw نکته : 1/ تبلیغات برای سایر اعضاء ، ممنوع است . 2 / درج کردن سیاه چاله در هر انجمنی توسط غیر و بدون اطلاع نویسنده ، ممنوع است و تبعات قانونی خواهد داشت .
  6. نویسندگان عزیز انجمن نویسندگان شرقی به زودی طی یک ماه اینده انشاء الله قصد دارم ورژن انجمن رو ارتقا بدم برای احتیاط عرض می کنم عزیزان موارد زیر رو هر چه زودتر انجام بدید : 1 / حتما هر رمانی رو که وارد انجمن می کنید داخل سیستم خودتون به صورت ورد ذخیره داشته باشید که اگر به فرض محال از داخل انجمن پاک شد بتونید دوباره واردش کنید و کلا از دستش ندید . 2 / این احتمال وجود داره که برخی مطالب پاک شه پس لطفا مطالب مهمتون رو سیو کنید . 3/ قبل و بعد از ارتقا در همین تاپیک مشکل های به وجود اومده رو ذکر کنید . موفق و موید باشید . س اکبری
  7. نام رمان: رازی در عمق سرنوشت نام نوسنده: aida.y ژانر: پلیسی معمایی، عاشقانه خلاصه: داستان در مورد یه دختر 18 ساله به نام آیداست. این دختر، دختری از جنس پاکیه که تا به حال در زندگی سختی را تجربه نکرده است و زندگی این را خوب می داند و تصمیم می گیرد او را وارد یکی از سخت ترین بازی هایش کند و اینگونه می شود که... دختر ای داستان در یک شب سیاه، در همان شبی که سرنوشت آیدا را می سازد، پدر و مادرش را از دست می دهد. طی اتفاقاتی که برای این دختر می افتد، با افرادی آشنا می شود که گاه موجب شادی، گاه نگرانی، گاه غم و گاه موجب عشقی بی مثال در میان قلب او می شود. در ادامه این ماجرا ها، آیدای داستان ما با فردی آشنا می شود که هیچکس جز خدای بی همتا از وجودش با خبر نیست و آن فرد همان رازی در عمق سرنوشت دختر قصه ی ماست. مقدمه: همه چیز از آنجایی شروع می شود که یک دختر18 ساله به نام آیدا در یک شب سیاه پدر و مادرس را از دست می دهد و اینگونه وارد یک بازی بزرگ می شود. و در ادامه این ماجرای سیاه معلوم می شود که مرگ پدر و مادرش یک چیز معمولی نبوده و همه ی این اتفاقات مانند رازی در عمق سرنوشتش است.
  8. دوستان نويسنده بعد از گذشت حدود شش پست مي تونن تاپيك نقد رمانشون رو به اين ترتيب بزنن نام تاپيك » معرفي و نقد رمان .............. | نام نويسنده در پست اول تاپيك حتما بايد موارد زير ذكر شه 1 گذاشتن خلاصه اي از رمان 2 لينك رمان دوستان دقت كنن كه در تاپيك نقد حتما بايد جواب به دوستان نقد كننده توسط نقل قول انجام بگيره و دوستاني كه نقد مي كنن توجه كنن بايد از روند رمان صحبت شه و فقط تشكر محض نباشه با تشكر - مدير انجمن
  9. نام رمان: رازی در عمق سرنوشت نام نوسنده: aida.y ژانر: پلیسی، معمایی،عاشقانه خلاصه: داستان در مورد یه دختر 18 ساله به نام آیداست. این دختر، دختری از جنس پاکیه که تا به حال در زندگی سختی را تجربه نکرده است و زندگی این را خوب می داند و تصمیم می گیرد او را وارد یکی از سخت ترین بازی هایش کند و اینگونه می شود که... دختر ای داستان در یک شب سیاه، در همان شبی که سرنوشت آیدا را می سازد، پدر و مادرش را از دست می دهد. طی اتفاقاتی که برای این دختر می افتد، با افرادی آشنا می شود که گاه موجب شادی، گاه نگرانی، گاه غم و گاه موجب عشقی بی مثال در میان قلب او می شود. در ادامه این ماجرا ها، آیدای داستان ما با فردی آشنا می شود که هیچکس جز خدای بی همتا از وجودش با خبر نیست و آن فرد همان رازی در عمق سرنوشت دختر قصه ی ماست. مقدمه همه چیز از آنجایی شروع می شود که یک دختر18 ساله به نام آیدا در یک شب سیاه پدر و مادرس را از دست می دهد و اینگونه وارد یک بازی بزرگ می شود. و در ادامه این ماجرای سیاه معلوم می شود که مرگ پدر و مادرش یک چیز معمولی نبوده و همه ی این اتفاقات مانند رازی در عمق سرنوشتش است.
  10. نام رمان :قتل هم شیره نام نویسنده:Amoo ژانر:پلیسی - اجتماعی این رمان در باره دختری به اسم ماناس......داستان این دختر کاملا متفاوته با داستان هایی که تا به حال خوندید......دختری از جنس شیشه سخت و محکم ولی شکننده......دختری نفوذ ناپذیر......زندگی سخت در کشوری غربت تنهای.... تنها بدون یار و همدمی .... به جادوی عشق اعتقادی نداره ولی میفهمه همین عشق ،بزرگ ترین جادوهه......عشقی که دیدگاه اونو نسبت به انسان های دور و برش تغییر میده و از اون یه مانای جدید و صد البته بهتر میسازه ...و سوال اینجاست عشق این دختر کیه ؟و چه شخصیتی داره ؟و مهم ترین سوال ایا اونا بهم میرسن ؟ . . . . . . روی صندلیه کافی شاپ نشسته بودم و منتظر خبری ازاون بی پدر و مادری بود که تمام زندگیم و داغون کرد ....انگار توی این 18 سال کم زجر کشیده بودم که این بی ناموسم بهش اضافه شد و کلا خوشی و از من دور کرد ....انگار خوشی به من و خانوادم نیومده توی همین فکرا بودم که گارسون اومد اولش فکر کردم سفارشام و اورده ولی وقتی نوار صدارو روی میز گذاشت و اون حرف نحس و زد زندگیه من از این رو به اون رو شد : خانم ....خانم...شنیدید چی گفتم؟ از عالم هپروت اومدم بیرون و رو با اخم رو کردم بش و گفتم : نفهمیدی کی اینو اورده ؟ اونم مثل من اخم کرده و بی تفاوت به چشام زل زد و گفت: نه متاستفانه ! -یعنی چی که نه؟مگه تو کوری که نبینی کی اینو اورده ؟؟اصلا بگو ببینم مدیر این خراب شده کجاس ؟؟ با صدای اشنایی به عقب چرخیدم و با دیدن چهره ی شرقی و زنونه ی فردی کاملا جا خوردم -خانم یعنی چی ؟ما اینجا ابرو داریم شما با این کاراتون تمام اعتبار چندین و چند ساله ی من و خراب میکنید مگه اینج ...... با دیدن من حرف تو دهنش ماسید مات و مبهوت داشت منو نگاه می کرد ولی من خیلی ریلکس و خونسرد و صدالبته با پوزخند داشتم نگاش میکردم اونم وقتی قیافه ی منو دید با تمام نفرت منو نگاه کرد و گفت: این حرومزاده اینجا چیکار میکنه ؟کی اینو اینجا راه داده ؟هرچی زود تر از اینجا بندازینش بیرون وگرنه همتون و میکشم معلوم بود داره زر مفت میزنه اخه یه بچه عملی و چه به کشت و کشتار ؟همین طور داشت پشت سر هم چرت و پرت میگفت که من تفنگم و از تو کیفم در اوردم که ما دیدن تفنگ حرف تو دهن گشادش ماسید همه داشتن با تعجب به جدال ما دوتا نگاه میکردن و با دیدن تفنگ ترسشون هزار برابر شد برای اینکه نشون بده از رو نرفته و هنوز هم که هنوزه پتانسیل رفتن رو نرو ی منو داره با نهایت تمسخری که میتونست در اوج ترس داشته باشه گفت: تفنگ اسباب بازی با خودت میاری توی رستوران من؟رستورانی که من ادارش میکنم کسی حق نداره از این غلطا .... اولین تیرو به لوستر قشنگ و گرون قیمتش زدم واقعا لال شد و حرفی نزد منم از موقعیت سو استفاده کردم ، کیف ونوارو براشتم و از در اون خراب شده زدم بیرون با اعصابی داغون داشتم به موقعیت از دست رفتم مبنا بر اینکه میتونستم از اوم نمک به حروم انتقام بگیرم و نتونستم فکر میکردم که گوشیم زنگ زد اسم جناب سرهنگ روی گوشی بهم چشمک میزد حالا اینم قشنگ باید وقتی زنگ بزنه که من اعصاب ندارم ؟ولی اگه جواب نمیدادم بی احترامی به مافوقم میشد دکمه ی اتصال و زدم و گوشی و گذاشتم دم گوشم : بله جناب سرهنگ بفرمایید -سلام سرگرد یه کار فوری پیش اومده که باید حتما توی جلسه حضور داشته باشید -ولی من نتونس... -میدونم سرگرد ....میدونم ...اون نقشمون و فهمید و ما رو دست خوردیم ولی یه موقعیت بهتر پیدا شده و این ماموریتی که توانجام دادی میتونه یه رد گم کنی برامون باشه من بیشتر از این نمیتونم پشت تلفن بت بگم ....قرارمون 1 ساعت دیگه تو مخویگاه همیشگی ...باشه ؟ -بله سرهنگ ...حتما میام ...پس فعلا خداحافظ -خداحافظ سرگرد
  11. سلامي دوباره ... سلام به دوستان رمان نويس ... و كساني كه عاشق نويسندگي و خلق دنيايي از اتفاقات رج شده در تخيلات و واقعيات هستن... مسابقه جذابترين رمان سال 94 از امروز آغاز ميشه ... و رمان هايي مي تونن در اين مسابقه شركت داده بشن كه در مسابقه قبل شركت داده نشدن ... و دوباره همون فاكتور هاي پيش رو براي شمارش امتياز ها خواهيم داشت ... تعداد پست ها تعداد بازديد ها و نظر سنجي مهلت تا پايان اسفند سال جاريست ... و جايزه هم همچنان 50 هزار تومان وجه نقد ... *** دوستاني كه مي خوان ثبت نام كنن از امروز مي تونن اسمشون و لينك رمانشونو داخل همين تاپيك ثبت كنن ... موفق باشيد ...
  12. نگارش

    1,729 دریافت

    "سرنوشت بامن چه کرد؟ مگه من درحقش چیکارکرده بودم ؟ مگه تاحالا بهش بدی کردم؟ مگه تاحالا دورش زده بودم؟ من که تاالان مطابق با میل اون زندگی کردم پس چرا هرچی بیشترپیش میرم بیشترتومنجلاب زندگیم غرق میشم؟ چرا هرچی بیشتردست وپا میزنم نمیتونم خودموازتوش دربیارم؟ واااای خدادارم دیوونه میشم ،دارم تموم میشم،دارم ذره ذره آب میشم،پس توکجایی ؟ مگه نگفتی هرچی ازم بخواین بهتون میدم ؟مگه نگفته بودی خواسته ها ونیازهامون روبه توبگیم ؟ پس چرا من هرچی ازتومیخوام برعکسش روبهم میدی چرا خدا ؟مگه من چی ازت خواسته بودم جزاینکه ....." داستان درمورد یه دختره که اسمش یاسمینه .مادرش رودوسال پیش ازدست میده وحالا خودشه وبابایی که بعدازفوت مادرش اوضاع قلبش اساسی خرابه ویه خواهربزرگتر که اسمش یگانه است وازدواج کرده .خودش وتنهاییش خودشه وغم ازدست دادن همدمش سنگ صبورش مادرش... یاسمین تاالان توزندگیش مشکل داشته ولی باوجودمادرش اون مشکلا چیزی نبودن ک. ولی ازوقتی مادرش رفته اون دنیا حتی کوچیک ترین مشکل براش بزرگترین مشکله .چون مادرش همیشه حامیش بوددلگرمیش بود همه چیزش بود .بااین وجود پدرش هم واسش کم نمیزاره خواهرش هم همینطور.ولی بازم بااینکه یاسمین خیلی دوسشون داره بازم نمیتونه بااونا جای خالیه مادرش روپرکنه. این یاسمین خانوم الان بیست ویک سالشه وولی بااین سن کم کلی خط قرمز داره واسه خودش مثلا اینکه زیادباپسرا گرم نگیره چون کولا ازجنس مخالف خوشش نمیاد یااینکه هیچ وقت عاشقشون نشه چون قبلا از یکی شون ضربه خورده وهمین ضربه باعث تکونی به کل زندگیش میشه .همین ضربه باعث میشه یاسمین ازاین روبه اون روبشه یاسمینی که پربودازحس لطافت ودلسوزی حالا شده یه دختر الکی خوش وحتی بیخیال دختری شده که دلش رو توبیست ویک سالگی کرده مثل یه دل سی ساله .وفقط وفقط به خاطر اینکه ازیکی ک فکرمیکرده دوسش داره ضربه خورده.اینکه میگم بیخیال والکی خوش نه اینکه هیچی واسش مهم نباشه ها نه یعنی اینکه همه چیومیریزه توخودش وفقط به خاطر اوضاع بدپدرش ونگرانی های خواهرش شده یه دختر مثلا شادوسرخوش که جلوی همه حتی غریبه هام خودشودختری شیطون نشون میده تاحتی غریبه هام متوجه غرورازدست رفته وترک های قلبش نشن.اون همه ی غماش روریخته تودلش وفقط وفقط توتنهاییشه ک میتونه یکمی فقط یکمی باگریه خودش روتخلیه کنه.یاسمین غماش روبه هیشکی نگفته حتی باصمیمی ترین دوستاش . سرنوشت بااین دخترکاری میکنه که یه تکون دوباره به زندگیش میخوره که حتی ازضربه اولم واسش سخت تره چون اینبار...
  13. File Name: رمان استاد دوست داشتنی به قلم فاطمه تاجیک ارسال كننده فايل: admin فايل ارسال شده: ۲۷ ارد ۱۳۹۶ File Category: دانلود رمان هاي كاربران سايت "سرنوشت بامن چه کرد؟ مگه من درحقش چیکارکرده بودم ؟ مگه تاحالا بهش بدی کردم؟ مگه تاحالا دورش زده بودم؟ من که تاالان مطابق با میل اون زندگی کردم پس چرا هرچی بیشترپیش میرم بیشترتومنجلاب زندگیم غرق میشم؟ چرا هرچی بیشتردست وپا میزنم نمیتونم خودموازتوش دربیارم؟ واااای خدادارم دیوونه میشم ،دارم تموم میشم،دارم ذره ذره آب میشم،پس توکجایی ؟ مگه نگفتی هرچی ازم بخواین بهتون میدم ؟مگه نگفته بودی خواسته ها ونیازهامون روبه توبگیم ؟ پس چرا من هرچی ازتومیخوام برعکسش روبهم میدی چرا خدا ؟مگه من چی ازت خواسته بودم جزاینکه ....." داستان درمورد یه دختره که اسمش یاسمینه .مادرش رودوسال پیش ازدست میده وحالا خودشه وبابایی که بعدازفوت مادرش اوضاع قلبش اساسی خرابه ویه خواهربزرگتر که اسمش یگانه است وازدواج کرده .خودش وتنهاییش خودشه وغم ازدست دادن همدمش سنگ صبورش مادرش... یاسمین تاالان توزندگیش مشکل داشته ولی باوجودمادرش اون مشکلا چیزی نبودن ک. ولی ازوقتی مادرش رفته اون دنیا حتی کوچیک ترین مشکل براش بزرگترین مشکله .چون مادرش همیشه حامیش بوددلگرمیش بود همه چیزش بود .بااین وجود پدرش هم واسش کم نمیزاره خواهرش هم همینطور.ولی بازم بااینکه یاسمین خیلی دوسشون داره بازم نمیتونه بااونا جای خالیه مادرش روپرکنه. این یاسمین خانوم الان بیست ویک سالشه وولی بااین سن کم کلی خط قرمز داره واسه خودش مثلا اینکه زیادباپسرا گرم نگیره چون کولا ازجنس مخالف خوشش نمیاد یااینکه هیچ وقت عاشقشون نشه چون قبلا از یکی شون ضربه خورده وهمین ضربه باعث تکونی به کل زندگیش میشه .همین ضربه باعث میشه یاسمین ازاین روبه اون روبشه یاسمینی که پربودازحس لطافت ودلسوزی حالا شده یه دختر الکی خوش وحتی بیخیال دختری شده که دلش رو توبیست ویک سالگی کرده مثل یه دل سی ساله .وفقط وفقط به خاطر اینکه ازیکی ک فکرمیکرده دوسش داره ضربه خورده.اینکه میگم بیخیال والکی خوش نه اینکه هیچی واسش مهم نباشه ها نه یعنی اینکه همه چیومیریزه توخودش وفقط به خاطر اوضاع بدپدرش ونگرانی های خواهرش شده یه دختر مثلا شادوسرخوش که جلوی همه حتی غریبه هام خودشودختری شیطون نشون میده تاحتی غریبه هام متوجه غرورازدست رفته وترک های قلبش نشن.اون همه ی غماش روریخته تودلش وفقط وفقط توتنهاییشه ک میتونه یکمی فقط یکمی باگریه خودش روتخلیه کنه.یاسمین غماش روبه هیشکی نگفته حتی باصمیمی ترین دوستاش . سرنوشت بااین دخترکاری میکنه که یه تکون دوباره به زندگیش میخوره که حتی ازضربه اولم واسش سخت تره چون اینبار... Click here to download this file
  14. به طور مثال گذاشتن عکس جلد رمان ابتدا عکس را در یک سایت ، آپلود کنید و لینک انرا تهیه نمایید . سپس گزینه درج عکس را انتخاب کنید مانند تصویر زیر سپس لینک عکس را در سمت ادرس کپی کنید و دکمه ی پذیرفتن را بزنید . مانند تصویر زیر با این روش عکس ها کاملا درست در انجمن نمایش داده می شود . موفق باشید .
  15. نگارش

    1,485 دریافت

    خلاصه از زبان نویسنده این رمان برگرفته از زندگی دختر شادو شنگولی هستش که تو یه خونواده ی سه نفری زندگی میکنه فرزند اول و آخر خانوادشه و دختر یکی یدونه ی مامان باباش. توی این رمان بنا به دلایلی که بعدا خودتون می فهمید از یه نفری متنفر میشه و عاشق یه نفر دیگه میشه ولی ازهیچ کدوم هیچ خیری نمیبینه ومیفهمه عاشق کسی هستش که زندگیش روتغیرداده. اسم این دختر شیطون قصه رهاست ،که تو هر شرایطی شاد و خنده از صورتش محو نمیشه اگر چه توی دلش غم هایی هم هست ولی اون خیلی تو دار و همه ی مشکلاتو و ناراحتی ها رو تو خودش میریزه . خوب دوستای گلم امیدوارم از رمانم خوشتون بیادمن اولین رمانیه که دارم مینویسم پس اگه اشکالی توش دیدید به بزرگیه خودتون ببخشید . ممنون قسمتی از متن -مامان ،مامانی ، مامـــــــــــان ،مامان هــــــــــوی. کجایی پس تو، مامان... اه پس چرا جواب نمیده. از اتاقم اومدم بیرون و از پله ها اومدم پایین.حتما توآشپز خونه داره غذا میپزه دیگه.قبل اینکه برم تو آشپز خونه گفتم بزار بترسونمش یه قدم رفتم عقب و پشت دیوار قرار گرفتم همین که میخواستم بپرم تو آشپزخونه یه دفعه قیافه خودمو تو آینه دیدم ،یواشکی بدون اینکه مامانم بفهم خندیدم خدایی خنده هم داشت موهای بلندم همه چسبیده بود به هم و به طور خیلی بی تربیتی پخش شده بود روکلم،چتری هامم به طور فجیهی ریخته بود رو پیشونیم ابروهام هم برعکس مسیرشون قرار گرفته بود تقریبا شده بودم یکی شبیه خواهر جنی .خخخ هیچی دیگه داشتم میگفتم ، یه قدم رفتم عقب یهو پریدم تو آشپز خونه -پــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ ولی بِخُشکی شانس پام گیر کرد لبه ی اُپن ویه (مَلق/مَلغ ) حسابی زدم . احساس کردم کاسه سرم داره کنده میشه،بعله موهام گیر کرده بود زیر پام نمیتونستم جُم بخورم. -آخ آخ مامان ،مامان تو روخدا بیا درم بیار .مامان جون عمه ی خدا بیامرز بابام با نجاتم بده الان دُردانه دخترت تلف میشه ها .(اوهوع دُردانه دختر چ خودمم تحویل میگیرما ) -مامان چیز خوردم دیگه نمیترسونمت بیا دیگه،مامان... نه ظاهرا نمیاد کمک فک کنم الان دست به کمر ایستاده یه کفگیر هم دستشه داره به ریش نداشته من میخنده. خلاصه به هر بدبختی بود خودمو از اون فلاکت در آوردم ،وایستادم تابه مامانم بگم چرا به دادم نرسید ولی تاسر بالاکردم دیدم اصلا کسی تو آشپز خونه نیست . وا مامانم کو ؟! -مامان کوشی پ، مامان کجـــــــــایی؟ وای خاک بر سرم شد نکنه مامانم حالش بد شده باشه . سریع از آشپز خونه زدم بیرون و پله ها رو دو تایکی رفتم بالا.در اتاقشونویهو بازکردم . . . آخـــــــــــــــــــی نیگا چ شکلی خوابیدن .هــــــــین این چه وضعیه چرا این شکلی خوابیدن ؟ (تقریبا تو حالت های بی تربیت مثبت 18 بودن) مامانم توبلغل بابام خواب بودتازه یه لباسی هم پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود . بابام هم وااااااااااااااای ،بابامو نگو اصلا بلیز تنش نبود تازه به جای شلوارم یه شلوارک کوتاه پاش بود . بی تربیتا خجالت هم نمیکشن،خو نمیگن یه دختر مجردِ سر به راه و سر به زیر(الکی مثلا من خعیلی بچه مثبتم) تو خونه هست که میان اینجوری میخوابن ،حالا این هیچی این لباساشونو از کجا آوردن که من تا حالا ندیده بودمشون هـــــان؟؟؟ اَی آدم زرنگ پس اون روزایی که منو دک میکردین به یه بهانه ای میرفتین بیرون میرفتین از این لباس بی تربیتی ها میخریدین آآآآآآآآرره ؟ تو این افکار بودم وداشتم تودلم حسابی از خجالتشون در میومدم که دست بابام که توی موهای مامانم بود تکون خوردهیچی دیگه سریع زدم بیرون .ایش واقعا که خجالت هم نمی کشن تو خونه کارای مثبت هیژدهی میکنن.اونوقت دوروز دیگه میشینن به هم میگن دختر فلانی رو دیدی دهنش بو شیر میده رفته شوهر کرده ،خویکی هم نی بهشون بگه آخه مادر من حتما اون دختر که دهنش بو شیر میده حتما چارتا کار مثبت 18 ازننه باباش دیده دیگه والا خوب. خجالتم خوب چیزیه واقعااااکه... خوچیه من فوضول نیستما فقط یکم کنجکاوم فقط یکمااااا. از اون روزی که مامانو بابامو تو حالت های مثبت 18 دیده بودم دو روزی میگذره . نمیدونین که بزار براتون تعریف کنم بخندینا. بعد این که از اتاق اومدم بیرون و داشتم میخندیدم رفتم سماور رو دادم بالا تازود جوش بیاد خوب بالاخره مامانم باید تقویت بشه دیگه کم کاری نکرد که تادیر وقت سرش شلوغ بوده خو، دوباره خندیدم . رفتم سمت یخچال تا میزو بچینم ، کره رو گذاشتم توی یه بشقاب گذاشتم رو میز مربا رو هم به همراه عسل در آوردم ریختم توی یه کاسه .پنیر رو هم درآوردم یه خورده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم روی میز چشمم خورد به گردو که مغز شده و آماده تو قفسه بود اونو هم گذاشتم تو کاسه وگذاشتم رو میز .چنتا قاشق مربا خوری،چاقو و شکرو قند رو هم گذاشتم و بالاخره بعد از مدت ها تلاش و تکاپو چند قدم رفتم عقب تاببینم میز چیزی کم و کسر داره یا نه ... واااااااااااااااااااو خدای من ببین چه کردم ،خوب بالاخره باید انرژی از دست رفته ننه بابام برگرده یا نه؟؟؟؟ خوبه حالا تا مامان بابام بیان آشپز خونه پس بیافتن خوب تاحالا از بچشون ندیدن دیگه... پشتم به در ورودی آشپز خونه بود می خواستم برم مامانم اینا رو بیدار کنم فکر خودشون نیستن فکر من که باید باشن. همین که برگشتم دیدم مامان بابام پشت سرم دارن هی فرت و فرت یه نگا به من میکنن یه نگا به میز آخی بچه هام، گفتم بیان تو آشپز خونه تلف میشنا. -سلام صب بخیر چ عجب بالاخره از هم دل کندین یادتون افتاد یه بچه هم دارین بابا خوب خسته نشدین از دیشب تاحالاتو بغ...بغ ..آخ گفتم بغبغو یاد یاکریم تو حیات افتادم جدیدا لونه گذاشته بالای درخت برم یه سری بزنم بهش ببینم در چ حاله . تا اون موقع مامان بابام داشتن به حالت مشکوک و تعجب نیگام میکردم خواستم جو عوض بشه تا گند من هم یه خورده بخوابه خواستم از وسط مامان بابام رد شم تا برم به اون یاکریم الکی توحیاط سر بزنم ببینم مرده یا زنده ولی تا از بلغل بابام رد شدم سریع بازوم رو گرفت و رو به مامانم گفت:ببینم زهرا خانم ماتو حیاط یاکریم داریم ؟! اوه اوه فک کنم حسابی گند زدم . مامانم گفت:نمیدونم والا محمد آقا من که تاحالا یاکریم ندیدم. ایــــش حالا ببین چ خانم آقایی ام راه انداختنا توذهنم هردوتاابروهامو دادم بالا وبا حالت شیطونی گفتم خوبه هر کی ندونه من یکی خوب میدونم شما دیشب تو چه اوضاعی بودینا. -خوب حتما شما ندیدین بابا تازه اومده اینجا خودم دیروز بهش نون دادم اصلا بیاین خودم نشونتون بدم... هیـــــــن خاک بر سر یاکریم الکیم کنن دوباره سوتی دادم تو دلم خداخدا میکردن قبول نکنن والا خدا میدونه یاکریم از کجام باید در بیارم نشونشون بدم...
  16. File Name: رمان از گروگان گیری تا عشق به قلم فاطمه تاجیک ارسال كننده فايل: admin فايل ارسال شده: ۱۹ بهم ۱۳۹۵ File Category: دانلود رمان هاي كاربران سايت خلاصه از زبان نویسنده این رمان برگرفته از زندگی دختر شادو شنگولی هستش که تو یه خونواده ی سه نفری زندگی میکنه فرزند اول و آخر خانوادشه و دختر یکی یدونه ی مامان باباش. توی این رمان بنا به دلایلی که بعدا خودتون می فهمید از یه نفری متنفر میشه و عاشق یه نفر دیگه میشه ولی ازهیچ کدوم هیچ خیری نمیبینه ومیفهمه عاشق کسی هستش که زندگیش روتغیرداده. اسم این دختر شیطون قصه رهاست ،که تو هر شرایطی شاد و خنده از صورتش محو نمیشه اگر چه توی دلش غم هایی هم هست ولی اون خیلی تو دار و همه ی مشکلاتو و ناراحتی ها رو تو خودش میریزه . خوب دوستای گلم امیدوارم از رمانم خوشتون بیادمن اولین رمانیه که دارم مینویسم پس اگه اشکالی توش دیدید به بزرگیه خودتون ببخشید . ممنون قسمتی از متن -مامان ،مامانی ، مامـــــــــــان ،مامان هــــــــــوی. کجایی پس تو، مامان... اه پس چرا جواب نمیده. از اتاقم اومدم بیرون و از پله ها اومدم پایین.حتما توآشپز خونه داره غذا میپزه دیگه.قبل اینکه برم تو آشپز خونه گفتم بزار بترسونمش یه قدم رفتم عقب و پشت دیوار قرار گرفتم همین که میخواستم بپرم تو آشپزخونه یه دفعه قیافه خودمو تو آینه دیدم ،یواشکی بدون اینکه مامانم بفهم خندیدم خدایی خنده هم داشت موهای بلندم همه چسبیده بود به هم و به طور خیلی بی تربیتی پخش شده بود روکلم،چتری هامم به طور فجیهی ریخته بود رو پیشونیم ابروهام هم برعکس مسیرشون قرار گرفته بود تقریبا شده بودم یکی شبیه خواهر جنی .خخخ هیچی دیگه داشتم میگفتم ، یه قدم رفتم عقب یهو پریدم تو آشپز خونه -پــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ ولی بِخُشکی شانس پام گیر کرد لبه ی اُپن ویه (مَلق/مَلغ ) حسابی زدم . احساس کردم کاسه سرم داره کنده میشه،بعله موهام گیر کرده بود زیر پام نمیتونستم جُم بخورم. -آخ آخ مامان ،مامان تو روخدا بیا درم بیار .مامان جون عمه ی خدا بیامرز بابام با نجاتم بده الان دُردانه دخترت تلف میشه ها .(اوهوع دُردانه دختر چ خودمم تحویل میگیرما ) -مامان چیز خوردم دیگه نمیترسونمت بیا دیگه،مامان... نه ظاهرا نمیاد کمک فک کنم الان دست به کمر ایستاده یه کفگیر هم دستشه داره به ریش نداشته من میخنده. خلاصه به هر بدبختی بود خودمو از اون فلاکت در آوردم ،وایستادم تابه مامانم بگم چرا به دادم نرسید ولی تاسر بالاکردم دیدم اصلا کسی تو آشپز خونه نیست . وا مامانم کو ؟! -مامان کوشی پ، مامان کجـــــــــایی؟ وای خاک بر سرم شد نکنه مامانم حالش بد شده باشه . سریع از آشپز خونه زدم بیرون و پله ها رو دو تایکی رفتم بالا.در اتاقشونویهو بازکردم . . . آخـــــــــــــــــــی نیگا چ شکلی خوابیدن .هــــــــین این چه وضعیه چرا این شکلی خوابیدن ؟ (تقریبا تو حالت های بی تربیت مثبت 18 بودن) مامانم توبلغل بابام خواب بودتازه یه لباسی هم پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود . بابام هم وااااااااااااااای ،بابامو نگو اصلا بلیز تنش نبود تازه به جای شلوارم یه شلوارک کوتاه پاش بود . بی تربیتا خجالت هم نمیکشن،خو نمیگن یه دختر مجردِ سر به راه و سر به زیر(الکی مثلا من خعیلی بچه مثبتم) تو خونه هست که میان اینجوری میخوابن ،حالا این هیچی این لباساشونو از کجا آوردن که من تا حالا ندیده بودمشون هـــــان؟؟؟ اَی آدم زرنگ پس اون روزایی که منو دک میکردین به یه بهانه ای میرفتین بیرون میرفتین از این لباس بی تربیتی ها میخریدین آآآآآآآآرره ؟ تو این افکار بودم وداشتم تودلم حسابی از خجالتشون در میومدم که دست بابام که توی موهای مامانم بود تکون خوردهیچی دیگه سریع زدم بیرون .ایش واقعا که خجالت هم نمی کشن تو خونه کارای مثبت هیژدهی میکنن.اونوقت دوروز دیگه میشینن به هم میگن دختر فلانی رو دیدی دهنش بو شیر میده رفته شوهر کرده ،خویکی هم نی بهشون بگه آخه مادر من حتما اون دختر که دهنش بو شیر میده حتما چارتا کار مثبت 18 ازننه باباش دیده دیگه والا خوب. خجالتم خوب چیزیه واقعااااکه... خوچیه من فوضول نیستما فقط یکم کنجکاوم فقط یکمااااا. از اون روزی که مامانو بابامو تو حالت های مثبت 18 دیده بودم دو روزی میگذره . نمیدونین که بزار براتون تعریف کنم بخندینا. بعد این که از اتاق اومدم بیرون و داشتم میخندیدم رفتم سماور رو دادم بالا تازود جوش بیاد خوب بالاخره مامانم باید تقویت بشه دیگه کم کاری نکرد که تادیر وقت سرش شلوغ بوده خو، دوباره خندیدم . رفتم سمت یخچال تا میزو بچینم ، کره رو گذاشتم توی یه بشقاب گذاشتم رو میز مربا رو هم به همراه عسل در آوردم ریختم توی یه کاسه .پنیر رو هم درآوردم یه خورده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم روی میز چشمم خورد به گردو که مغز شده و آماده تو قفسه بود اونو هم گذاشتم تو کاسه وگذاشتم رو میز .چنتا قاشق مربا خوری،چاقو و شکرو قند رو هم گذاشتم و بالاخره بعد از مدت ها تلاش و تکاپو چند قدم رفتم عقب تاببینم میز چیزی کم و کسر داره یا نه ... واااااااااااااااااااو خدای من ببین چه کردم ،خوب بالاخره باید انرژی از دست رفته ننه بابام برگرده یا نه؟؟؟؟ خوبه حالا تا مامان بابام بیان آشپز خونه پس بیافتن خوب تاحالا از بچشون ندیدن دیگه... پشتم به در ورودی آشپز خونه بود می خواستم برم مامانم اینا رو بیدار کنم فکر خودشون نیستن فکر من که باید باشن. همین که برگشتم دیدم مامان بابام پشت سرم دارن هی فرت و فرت یه نگا به من میکنن یه نگا به میز آخی بچه هام، گفتم بیان تو آشپز خونه تلف میشنا. -سلام صب بخیر چ عجب بالاخره از هم دل کندین یادتون افتاد یه بچه هم دارین بابا خوب خسته نشدین از دیشب تاحالاتو بغ...بغ ..آخ گفتم بغبغو یاد یاکریم تو حیات افتادم جدیدا لونه گذاشته بالای درخت برم یه سری بزنم بهش ببینم در چ حاله . تا اون موقع مامان بابام داشتن به حالت مشکوک و تعجب نیگام میکردم خواستم جو عوض بشه تا گند من هم یه خورده بخوابه خواستم از وسط مامان بابام رد شم تا برم به اون یاکریم الکی توحیاط سر بزنم ببینم مرده یا زنده ولی تا از بلغل بابام رد شدم سریع بازوم رو گرفت و رو به مامانم گفت:ببینم زهرا خانم ماتو حیاط یاکریم داریم ؟! اوه اوه فک کنم حسابی گند زدم . مامانم گفت:نمیدونم والا محمد آقا من که تاحالا یاکریم ندیدم. ایــــش حالا ببین چ خانم آقایی ام راه انداختنا توذهنم هردوتاابروهامو دادم بالا وبا حالت شیطونی گفتم خوبه هر کی ندونه من یکی خوب میدونم شما دیشب تو چه اوضاعی بودینا. -خوب حتما شما ندیدین بابا تازه اومده اینجا خودم دیروز بهش نون دادم اصلا بیاین خودم نشونتون بدم... هیـــــــن خاک بر سر یاکریم الکیم کنن دوباره سوتی دادم تو دلم خداخدا میکردن قبول نکنن والا خدا میدونه یاکریم از کجام باید در بیارم نشونشون بدم... Click here to download this file
  17. نویسندگان عزیز در این تاپیک فقط امار رو طبق روال زیر اعلام کنید : نام رمان : نام نویسنده : لینک رمان : لینک نقد : ورد رمان به ایمیل ادمین فرستاده شده است . عکس جلد طراحی شده است و درخواست باز شدن صفحه ی دانلود را دارم . و یا برای دانلود قرار داده شده است .
  18. نگارش پی دی اف

    69 دریافت

    داستان دختریه از جنس غرور , خودخواه , اما حساس...یه روز جدی و یه روز شوخ...یه روز آروم و یه روز شیطون... نفس تمام تلاشش رو میکنه و دانشگاه قبول میشه ... اما در دوران دانشگاه اتفاقات زیادی در اطرافش رخ میده که باعث میشه نفس با بازی های روزگار آشنا بشه... تو یه روز بارونی حرف هایی رو میشنوه که زندگیش رو عوض میکنه ... من آدمهای ساده را بی هیچ دلیلی دوست دارم، ادمهایی که خودشان هستند.... و نقش بازی نمی کنند، "سادگی" شیک ترین ژست دنیاست..!!!!!! قسمتی از متن رمان : -نفس ...نفس ...صبر کن ...یه لحظه وایسا کارت دارم ... باور کن من نمیخواستم اینجوری بشه آخه چرا ناراحت میشی ... بی توجه بهش پله هارو دو تا یکی پایین می اومدم ..ازدستش خیلی ناراحت بودم ...از پشت بهم رسید مقنعه ام رو گرفت ...مگه با تو نیستم... -بیتا خواهش میکنم برو کنا اصلا از توقع نداشتم ..این چه کاری بود تو کردی حالا درست من کلاس رو دیر تموم کردم حتما نشد زودتر تمومش کنم... چقدر گفتم بچه ها درسشون عقبه مجبورم یه ربع بیشتر بمونم بعد تو اومدی چکار کردی؟؟ عین چی , بدون اجازه وارد کلاس شدی ... بعد تازه خوبه خودت میدونی من از موش میترسم ..اومدی کنار بچه ها منو ما با اون موش ژله ای مسخرت میترسونی .. واقعا که , از تو توقع نداشتم ... آبروم پیش سرمدی رفت ... رسیده بودیم به در آموزشگاه ومنم باصدای بلند داشتم حرف میزدم .... چند نفرکه از کنارمون رد شدن با تعجب نگاهمون میکردن.... -بیتا با صدای ی آروم گفت : باشه باشه فهمیدم اشتباه کردم ...صداش رو بچگونه کرد گفت :غلط کردم ... -حالا فکر میکنم درموردش ...تو ام نمیخواد خودت شبیه گربه ی شرک کنی ... -زهر مار خودت که بیشتر شبیه اونی ...بهت رو میدم پرو میشی ها.. -حالا بیا بریم که خیلی دیره ...الان که برسم مامان پوست کله ام رو میکنه ... دو تایی باهم را افتادیم سوار تاکسی شدیم ...من و بیتا از سوم راهنمایی با هم دوست بودیم ....فاصله های خونمون هم دوتا کوچه بیشتر نبود ...بخاط همین هم هر جا که میرفتیم با هم بودیم .. در خونه رو با کلید باز کردم رفتم داخل ... -سلام سلام ...اهل خونه کجایید ..نفس خانوم گلتون تشریف آوردن (بابا تو رو خدا یکم خودت رو تحویل بگیر) بابا اومد به سمت ورودی و گفت : -سلام دختر بابا ...بیا که شام منتظرته ... -لباسام رو عوض کنم زودی میام ... -پس بدو تا غذا از دهن نیفتاده ... -چشم...
  19. File Name: رمان باران عشق به قلم ز تیموری ارسال كننده فايل: admin فايل ارسال شده: ۳۱ شهر ۱۳۹۵ File Category: دانلود رمان هاي كاربران سايت داستان دختریه از جنس غرور , خودخواه , اما حساس...یه روز جدی و یه روز شوخ...یه روز آروم و یه روز شیطون... نفس تمام تلاشش رو میکنه و دانشگاه قبول میشه ... اما در دوران دانشگاه اتفاقات زیادی در اطرافش رخ میده که باعث میشه نفس با بازی های روزگار آشنا بشه... تو یه روز بارونی حرف هایی رو میشنوه که زندگیش رو عوض میکنه ... من آدمهای ساده را بی هیچ دلیلی دوست دارم، ادمهایی که خودشان هستند.... و نقش بازی نمی کنند، "سادگی" شیک ترین ژست دنیاست..!!!!!! قسمتی از متن رمان : -نفس ...نفس ...صبر کن ...یه لحظه وایسا کارت دارم ... باور کن من نمیخواستم اینجوری بشه آخه چرا ناراحت میشی ... بی توجه بهش پله هارو دو تا یکی پایین می اومدم ..ازدستش خیلی ناراحت بودم ...از پشت بهم رسید مقنعه ام رو گرفت ...مگه با تو نیستم... -بیتا خواهش میکنم برو کنا اصلا از توقع نداشتم ..این چه کاری بود تو کردی حالا درست من کلاس رو دیر تموم کردم حتما نشد زودتر تمومش کنم... چقدر گفتم بچه ها درسشون عقبه مجبورم یه ربع بیشتر بمونم بعد تو اومدی چکار کردی؟؟ عین چی , بدون اجازه وارد کلاس شدی ... بعد تازه خوبه خودت میدونی من از موش میترسم ..اومدی کنار بچه ها منو ما با اون موش ژله ای مسخرت میترسونی .. واقعا که , از تو توقع نداشتم ... آبروم پیش سرمدی رفت ... رسیده بودیم به در آموزشگاه ومنم باصدای بلند داشتم حرف میزدم .... چند نفرکه از کنارمون رد شدن با تعجب نگاهمون میکردن.... -بیتا با صدای ی آروم گفت : باشه باشه فهمیدم اشتباه کردم ...صداش رو بچگونه کرد گفت :غلط کردم ... -حالا فکر میکنم درموردش ...تو ام نمیخواد خودت شبیه گربه ی شرک کنی ... -زهر مار خودت که بیشتر شبیه اونی ...بهت رو میدم پرو میشی ها.. -حالا بیا بریم که خیلی دیره ...الان که برسم مامان پوست کله ام رو میکنه ... دو تایی باهم را افتادیم سوار تاکسی شدیم ...من و بیتا از سوم راهنمایی با هم دوست بودیم ....فاصله های خونمون هم دوتا کوچه بیشتر نبود ...بخاط همین هم هر جا که میرفتیم با هم بودیم .. در خونه رو با کلید باز کردم رفتم داخل ... -سلام سلام ...اهل خونه کجایید ..نفس خانوم گلتون تشریف آوردن (بابا تو رو خدا یکم خودت رو تحویل بگیر) بابا اومد به سمت ورودی و گفت : -سلام دختر بابا ...بیا که شام منتظرته ... -لباسام رو عوض کنم زودی میام ... -پس بدو تا غذا از دهن نیفتاده ... -چشم... Click here to download this file
  20. سلام ابن اولین رمانه من هست ولی از روی بک زندگیه واقعی واستون تایپ میکنم... در این قسمت خلاصه و نام رمان رو به طور کامل ذکر کنید نویسنده ی عزیز
  21. دوستان بنابر درخواستتون يه تاپيك در تالار فرهنگ و هنر - عكس زده شد كه داخلش مي تونيد يه تاپيك بزنيد و عكس شخصيت هاتونو بزاريد توش و لينكشو بزاريد داخل تاپيك رمانتون كه خواننده ها بتونن به راحتي به اون تاپيك ارجاع داده بشن ... ولي چند تا قانون رو لطفا رعايت كنيد 1 نام تاپيك بدين صورت باشه شخصيتهاي رمان ................ | نام نويسنده 2 شئونات تا حد امكان رعايت شه و از قرار دادن عكس هاي نابهنجار خودداري نماييد و اگر عكسي از نظر مديران بد تشخيص داده شد توسط مدير مورد نظر پاك خواهد شد . ***** در صورت تمايل مي تونيد در اين قسمت وارد شيد و تاپيك عكس شخصيتاتونو بزنين شخصيت هاي رمان هاي كاربران توجه : اگر سامانه به سايت هشدار بده در اين مورد ... مجبور به حذف تاپيك عكس خواهيم شد .
  22. یه رمان که توش خنده ها وگریه هاوراز های زیادی داره اگه نخونید ازدستتون رفته.
  23. نگارش پی دی اف

    117 دریافت

    257 صفحه قسمتی از رمان ***فصل اول*** صبح ساعت هفت ازخواب بیدار شدم ودویدم ورفتم دست وصورتم روشستم اووف حالا فقط چهار ساعت طول می کشه تا موهام روشونه بزنم سریع رفتم شونه رو از روی دراور برداشتم وشروع کردم به شونه زدن موهای بلندم موهام خیلی بلند بود ازبچگی موهم روکوتاه نکرده بودم هنوز وسطای موهام بودم که یکی بامشت کوبیدم توی سرم وگفتم : خاک برسرت گیسی ساعت شد 7:30 ازشونه کردن ادامه موهام منصرف شدم ودویدم رفتم پایین پیش مامان وصدا زدم: مااامااان ...مامان کجایی؟ -جانم گیسیا جان توآشپزخونه ام . پله هاو سریع پایین دویدم وگفتم :وای مامان ساعت شد7:30من حاضر نشدم بابا کجاس امروز باید من رو برسونه مدرسه حسابی دیرم شده مامان موهام رو بباف.. بعدهمون طورکه نشستم روی صندلی شونه رودادم به مامان. مامان شونه روازم گرفت وگفت: سلام عزیزم صبحت بخیر.. شب خوب خوابیدی؟ -ببخشید سلام .آره خوب بود . -ازاین اخلاقا نداشتیم ها گیسیا خانوم .. -آخه دیرم شده ... مامان چیزی نگفت وادامه موهام روبافت من هم داشتم تند تند صبحونه ام رو می خوردم چند دقیقه بعد مامان گفت: اگه صبحونه ات روخوردی پاشو حضرشو تابابا برسونتت . . باتعجب پرسیدم :تموم شد؟ - بله باخوشحالی یه چرخ دورخودم زدم تا موهام دور خودم بچرخه وبعد هم ذوق کردم ورفتم تاحاضر بشم . سریع لباس هام روپوشیدم ورفتم جلوی آینه وقیاافه مغرورم روتوش نگاه کردم ..همه بهم میگن خیییلی مغرور وخشکم ولی بنظر خودم اصلا این طور نیست بالاخره هرکس همه چیزش غرورشه دیگه باید مواظبش باشه . قیافه ژولیده ام روتو آینه نگاه کردم موهام از بالا محکم بستم ومقنه ام روپوشیدم ورفتم پایین طبق معمول مامان وبابا داشتند درباره کاروسفرشون باهم حرف می زدند آخه قراره یه سفرکاری به تایلند داشته باشند ومن هم قراره باهاشون برم واسه این سفر روزشماری می کردم ودوست داشتم زودتر برم . ازمامان خداحافظی کردم و با بابا راهی مدرسه شدم . ازماشین که پیاده شدم توی حیاط پرنیا رودیدم پرنیا بهتدین دوستمه از پنچ سالگی باهم بزرگ شدیم میشه گفت واسه هم مثل دوتاخواهریم . رفتم پیش پرنیا ومحکم همدیگه روبغل کردیم وطبق عادتمون رفتیم ته کلاس ومشغول حرف زدن شدیم . گیسیا: خب بگو ببینم سفرخوش گذشت؟ پرنیا: نه بابا .چه خوشیی؟ واسه تفریح که نرفته بودیم مامان بزرگم مریض بود رفتیم پیشش -واااا پس پرستارش چی؟ دایی فرهادتم که نزدیکه بهش اون چرا نرفت؟ -پرستارش که مرخصی بود دایی فرهاد هم رفته بود سراغ حامد (پسردایی پرنیا). پرسیدم: مگه حامد کجارفته ؟