پست های پیشنهاد شده

            •••*** بِسْم تَعَالىَ ***•••



نام رمان  : دریچه عشق ممنوعه جلد دوم

                      * ظهور خونخواران*


نویسنده :         Razieh❤️ 


ژانر :   تخیلی ، عاشقانه، غمگین ، رمز آلود


http://www.pic98.ir/upload/q1v5_img_6551.jpg


مقدمه:
 
سرنوشت چه خواهد از زندگی
 
چه نوشت از عاشقی
 
چه خواند از بچگی
 
چه دید از جدایی
 
چه خواهد از اینده
 
اوست که رقم میزند چه کنی
 
اوست بازی میکند با اینده
 
اوست که جدا میکند عاشق را از معشوق
 
ولی تا میشود عوض کن سرنوشتت را
 
حتی اگر لازم شود فدا کنی عزیزانت را









خلاصه :x :

 

 

ماه ها از جنگ اجتناب ناپذیری که سوزان در ان گیر افتاده بود میگذشت اما هنوز موفق به نابودی شیطان نشده بودند
در این میان شخصی ناشناس که خود را معدی مقام و همسر شیطان میداند بازی جدید با سوزان به راه می اندازد که باعث میشود پرده از خیلی راز ها کنار رود
سرنوشت سوزان و دنیل چه خواهد شد؟
ایا ملکه و شیطان شکست خواهند خورد؟
با ما همراه باشید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت اول

 

سوزان

 

 

 

خیلی از شیاطین مردن...

خیلی از متحدینمون دلاورانه فدا شدن...

خیلی از شهرهای اطراف تهران سوختن و خاکستر شدن...

ومن...

تنها...

باقلبی که هر لحظه ممکنه دیگه نتپه

قلبی که اگر نیمه گمشدش...

بره وسط میدون جنگ...

بره و دیگه برنگرده...

اون موقه است که منم میشکنم...

 

اون موقه است که نیست و نابود میشم...

بدنم خسته است...

دیگه تحمل این همه غم ،ناراحتی، جنگ و خون ریزی رو نداره...

دیگه تحمل نداره یکی از گوهرهای وجودشو از دست بده...

دیگه نمیتونه...

غم از دست دادن لیلا...

((لیلا همون احمدی هست))

هنوز تو قلبم سنگینی میکنه...

با فکر کردن به لیلا اشک تو چشمام جمع شد...

دختره ی احمق...

چرا خودتو وسط منوو اون سایلیریوس انداختی((سایلیریوس همون دیو با دوتا شاخه که تو جلد اول اشاره شده بود))

چرا...

چرا...

و چرا...

این چراها مثل خوره افتاده به جونم

چرا فکر نکردی من با این عذاب وجدان لعنتی نمیتونم زندگی کنم؟

اگه الان من زندم..

اگه الان نفس میکشم...

اگه اینجا نشستم و به شکست سهمگینی که توی این جنگ خودم فکر میکنم

 

همش به خاطر فداکاری اون بود...

لیلا که مرد من برای دومین بار شکستم

اره شکستم...

لیلا کسی بود که توی این جنگ یه لحظه هم تا موقع مرگش تنهام نزاشت

ناخود اگاه قطره اشکی از زندان چندین ماهه ای که مهار شده بود گریخت و روی صورتم جاری شد

بعد مرگ لیلا شکست سنگینی خوردیم

با لبخند بهم نزدیک شدو گفت

برو یه دوش بگیر... اروم میشی...

وانو پرات پر کردم.... یه حمام دونفره هر دومونو سبک میکنه.... اما و اگر هم نداریم... بدو برو تا آب یخ نشده..

به این همه مهربونیش لبخند زدم...

جوشش چشمه اشکامو احساس کردم...

اخمی کرد

انگشت شستشو اورد جلو و گفت

نبینم گریه نفســــــــــو...

نبینم خانومم گریه کنه..

لبخندی زدمو بدون گفتن کلمه ای از اونجا دور شدم و به سمت حمام راه افتادم

حق با اونه....

یه حمام دونفره هردومونو اروم میکنه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

 

مخصوصا من

 

واقعا احتیاج دارم بعد چند ماه ذهنم رو خالی هر چیزی کنم

حتی مرگ لیلا

پس پیش به سوی حمام دونفره من و دن

 

لباسامو دونه دونه از تنم کندم

فقط لباس زیر تنم بود

وارد حمام که شدم در کمال تعجب دیدم تو حمام هم نیس

ولی وان پر بود

رفتم زیر دوش

قطرات اب که به پوستم میخورد بیشتر برام تداعی خاطرات میشد

خاطراتی که تویه این چند ماه تجربه اش کردم

تیا تونست این خونه رو برامون با قدرتش درست کنه و از دید دشمنامون محو..البته اگه از مرز رد بشیم بی برو برگرد مرگمون حتمیه

شکست بزرگی که خوردیم باعث شد بعضی از هم پیمانانمون رو هم از دست بدیم 

از جمله ویلیام...

 

ناتاشا هنوز خوابه...به گفته تیا طلسمی که روش اجرا شده خیلی وقته که از بین رفته اما خودش قصد بیدار شدن نداره

 

همه کسایی که با ما پیمان بسته ان تو این خونه کنار ما زندگی میکنن

با پیچیده شدن دستی دور کمرم از ترس هین بلندی کشیدم که صداشو کنار گوشم ‌شنیدم

 

اروم...منم

خودشو بهم چسبونید

زیر د*ل*م احساس میکردم چقدر منو م*ی*خ*و*ا*د

این چند وقت هم به خاطر من چیزی نگفته

برم گردوند سمت خودش

تو یه حرکت منو به دیوار سرد حموم چسبونیدو شروع کرد به  ب*و*س*ی*د*ن   ل*ب*ا*م

تویه شوکه حرکتش بودم

بعد از چندثانیه به خودم اومدم و باهاش همکاری کردم

حصار دستاش رو دور کمرم بیشتر کرد

پاهامو دور کمرش حلقه کردم و دستمو تو موهاش فرو بردم

با این کارم حریص تر ل*ب*م*و   ب*و*س*ی*د

حریص اما عاشقانه و اروم

بعد از چند دقیقه از ل*ب*ا*م جدا شد

هردومون نفس کم اورده بودیم

 

صدای ت*ب دارش رو شنیدم

سوزان..خانومم بزای مال خودم شی...بزار یکی شیم...دیگه نمیتونم...حس این که یکی تورو از من بگیره عین خُره افتاده به جونم...بزار هم جسمی هم روحی یکی شیم

میدونستم چقدر منو م*ی*خ*و*ا*د اما درستش این نبود

حتی این که الان تو حمام ن*ی*م*ه  ب*ر*ه*ن*ه جلوش هستم هم درست نیس

نامحرمیم...گن*اه داره...اما دوستش دارم

 

 

دوستان دوباره شروع به نوشتن رمان دریچه عشق کردم و به امید خدا میخوام بعد از این رمان دیگه ای رو به اسم هشت دروازه مرگ شروع کنم پس متنظر پارت ها و رمان جدیدم که بعد دریچه شروعش میکنم باشید.

مرسی که هستین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سوم

 

دستی توموهاش کشیدم و سعی کردم مثل دفعات قبل قانهِ ش کنم

_دنیل عزیزم میدونم چقدر منو می*خوای

میدونم چقدر منو دوست داری و میترسی منو از دست بدی

اما من فقط فقط ماله توئم

مال تو

هم ج*س*م*ی هم روحی

نگران نباش باشه؟چون هیچیزی نمیتونه مارو از هم جدا کنه

میشه خواهش کنم بازم صبر کنی؟لطفا

ازم جدا شد

پوزخندی زد و گفت

اره نامحرمیم...اره گن*اه داره...اما من به این جور چیزا اعتقاد ندارم

هر دفعه که خواستم یکی شیم پسم زدی...مخالفت کردی...واقعا از بودن کنار من ناراحتی؟چرا نمیفهمی که دوستت دارم....چــــــــــرا؟

با دادی که زد لرزه انداخت به تنم

نیشخندی زد و بدونه این که اجازه ای برای حرف زدن بده از پیشم رفت

صدای کوبیده شدن در بهم فهموند که رفت.... یادم رفته بود اون یه اصلیه...و یه اصیل قادر به خوندن ذهن هر فردیه....

عذاب وجدان داشتم...

دوست ندا‌شتم ناراحت شه....

میدونم صبر کردن براش سخته

برای منم سخته اما.....مجبوریم

باید از دلش دربیارم...این که ازم ناراحت باشه مثل خنجریه که تو قلبم فرو بره اما قادر به کشتنم نباشه

دردشو احساس میکنم اما قادر به کشتنم نیس

بیخیال فکر کردن شدمو سریع کارمو انجام دادم و از حمام خارج شدم

فقط یه حوله پوشیدم که بلندیش تا زیر ب*ا*س*ن*م بود

باید ار دلش در بیارم

از حموم اومدم بیرون که دیدم تو اتاق با بالا تنه ی ل*خ*ت نشسته

نگاهش که به من افتاد گره ی ابروهاش رو بیشتر کرد

لبخندی زدمو بهش نزدیک شدم

حوله رو ولش کردم که اروم روی زمین افتاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم

 

با اخم حرکاتمو زیر نظر داشت

به نفس نفس افتاده بود اما بازم غرورش رو حفظ میکرد

زدم تخته سینه اش که بدون مخالفتی رو تخت دراز کشید

نشستم روش

سینه شو نوازش کردم

بوسه ای کوتاه روی ل*ب*ا*ش زدمو کنار گوشش نجوا گونه گفتم

چرا فکر میکنی دوستت ندارم؟

چرا فکر میکنی دلیل پسَ زدن هام به این دلیله که به عشقت شک دارم؟

من دوستت دارم...

روح و ج*س*م من ماله توئه

هیچوقت نمیزارم کسی جز تو ل*م*س*م کنه....هر اتفاقیم بیوفته هیچوقت از دوست داشتن تو دست نمیکشم

بدون تو زندگیم پوچه.....

پس دیگ ازم ناراحت نباش باشه؟

سرمو اورده بالا

س*ی*ن*ه   ه*امو تو دستش گرفت و فشار ارومی بهشون وارد کرد

با همون اخم گفت

پاشو لباس بپوش...سرما میخوری

و تویه حرکت پرتم کرد رو تخت و پاشد تیشرتش رو پوشید

قبل از این که حرکاتش رو درک کنم ب*و*س*ه *ا*ی  کوتاه روی ل*ب*ا*م زد و سریع رفت

لبخندی به این کارش زدم

خوشحال از این که دیگه ازم ناراحت نیست لباسامو پوشیدم

اب موهامو گرفتم

خسته به تختم پناه بردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجم

 

 

طولی نکشید که خودمو به دنیای بی خبری سپردم

******

 

با پیچیده شدن دستی نامرئی دور گردنم نفس کم اوردم

به زور نفس میکشیدم

فکر نمیکردم مرگم اینجوری باشه

اینقدر دردناک..

تقلا میکردم تا شده حتی یکم هم هوا وارده ریه هام کنم

مرگ رو نزدیکم میدیم

چشمام اروم بسته شد ولی....

ناگهان دست اون جن از دور گردنم باز شد

هوارو با شدت وارد ریه هام کردم جوری که به سرفه افتادم

سرفه میکردم و برای بلعدن بیشتر هوا حرص میزدم

تیا و دنیل نگران سمتم اومدن

صدای نگران اما عصبی دنیل به گوشم خورد

خوبی؟....مگه بهت نگفته بودم که مراقب باش؟هـــــــان؟

رو کرد سمت تیا و گفت

ببرش تیا....ببرش تا اتفاقی براش نیوفتاده....ببرش تا بیشتر از این مورد حمله قرار نگیره

تیا:اما دن اون تنها امی....

صدای محکم و قاطع دنیل باعث شد تیا سکوت کنه

+تیااااا

به ثانیه تکشید که دوباره صداش اومد

ببین تیا ما باهم خویشاوندای نزدیکی هستیم....ما من پادشاه توئم و تو باید با احترام برخورد کنی فهمیدی؟

تیا سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت ششم

 

 

تیا سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت

_نشنیدم چیزی بگی تیا؟

تیا باهمون سر پایین افتاده اش چشمی گفت که دنیل نگاهشو به من دوخت و گفت

خوبه...ببرش تا این وسط هر سه مون کشته نشنیدم

خواستم مخالفت کنم ولی  یکی از دست تیا دور مچ دستم پیچیده شد و اویکی هم دور چشمم و به ثانیه نکشید همه چیز از نظرم محو شد

با بهت به صحنه روبه روم خیره بودم....

با عصبانیت رو به تیا گفتم

_منو برگردون تیا....من نمیتونم اون همه ادم رو تنها بزارم و به فکر جون خودم باشم...من نمیتونم کشته شدن دوستامو ببینم...منو بگردون

_سوزان اروم باش...اتفاقی برای هیچکسی نمیوفته...دنیل مراقبه...ویلیام هست...ما متحدین زیادی داریم...نگران نباش

-تیا...گوش کن...من تنها امید این جنگم...یادته که خودت بهم گفتی؟منو ببر تیا....نگران چیزی نباش دنیل متوجه نمیشه..منو ببر...اتفاقی برام نمیوفته مراقبم...

مردد نگاهی بهم انداخت و گفت

_اما...

-اما نداره تیا...من تنها امیدتونم...نگران دنیل نباش خودم همه چیز رو درست میکنم

لبخند محوی زد

به ثانیه نکشید که دوباره تو میدون جنگ بودیم

صدای اون انفجار واقعا کر کننده بود

تیا نگران گفت

_مراقب خودت باش سوزان...نزار دنیل ببینتت...این تیر کمون هم بگیر...ازت محافظت میکنه...

با پایان حرفش طلسی گفت که یه تیر کمون سفید تو دستش نمایان شد

با تعجب به دستش که توش کیر کمونی سفید رنگ بود خیره شدمو گفتم

_این؟...این میخواد از من محافظت کنه؟

و اشاره ای به دستش کردم

 

_ این تیر کمون،تیر کمونه معمولی نیس چون به هر کسی بخوره پودر میشه...ازت محافظت میکنه....اینجوری خایلم راحتره

لبخندی زدمو ازش تیرکمون روگرفتم که حرفش رو دوباره تکرار کردو غیب شد

همون موقع  دیو بی شاخ دمی بهم حمله کرد که با تیرکمونی که تیا بهم داده بود به سمتش نشونه گرفتم و تیرو از کمون رها کردم

به اون دیو که خورد درست همونجور که تیا گفته بود پودر شد

در حال تیر ازندازی به دشمنایی بودم که به سمتم یورش میبردن اما پودر میشدن...

نگاهی به پشتم انداختم....فقط یه تیر مونده...خواستم درش بیارم و به کسی که با دنی سخت درحال جنگ بود نشونه بگیرم که....

 که با جیغی که ازپشت سرم شنیده شد با صدای فریاد فردی ترس و دلهره رو به سمت دل بی قرارم روونه کردن

****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام دوستان گلم

عزیزان من قسمت های مهمی رو فراموش کردم که تو پست ها بیارم و تایپ کنم

پس اگر که میخواین بدونید که چه اتفاقاتی  افتاده از پست اول تا اخر پست ششم را یکبار دیگه بخونید چون تغییرات زیادی توش دادم و اگر مطالعه نکنید از ادامه داستان سر در نمیارید

مرسی که هستین@};-

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هفتم

 

****

با شتاب رو تخت نشستم و جیغی کشیدم

به دقیقه نکشید که در باشتاب باز شد و همه نگران اومدن تو

چشمم که به دنیل افتاد اشک تو جشمام جمع شد

انگار حالمو فهمید چون بقبه رو بیرون کرد و اومد سمتمو بغلم کرد

تو بغلش گریه میکردم ولی حتی حرفای دنیل هم نتونست دل بی قرارمو اروم کنه

یادواری خاطرات گذشته بدترین کابوسی بوود که توی این چندماه روسرم اوار شده بود

خاطرات تلخ چندماهه گذشته دوباره برام زنده شد

کابوس های شبانه ام دست از سرم برنمیدارن

کابوس هایی که مقصرش فقط و فقط منم...من

اگه من لجبازی نمیکردم....

اگه به حرف دن و تیا گوش میکردم...

اگه تو میدون جنگ نمیومدم...

شاید الان لیلا زنده بود...

 

با یاد اوریه لیلا شدت گریهِ م بیشتر شد و ذهنم ناخود اگاه به گذشته سفر کرد

زمان مرگ لیلا

********

ترسیده بودم و جرئت نگاه کردن به عقب رو نداشتم

میترسیدم با حققایق رو به رو بشم

ترس و دلهره ای که تو دلم بود گواه خوبی نمیداد

عرق سردی روی گودی کمرم و پیشونیم نشسته بود

بالاخره بعد چند ثانیه با خودم کلنجار رفتن با ترس به عقب برگشتم

قلبم تاپ تلوپ میکرد

انگار اونم میدونست چیز خوبی در انتظارمون نست

به عقب برگشتم و....

با چیزی که دیدم شوکه شدم....روح از تنم جدا شد و فقط و فقط میخکوب صحنه روبه روم بودم

تیغ های اون اژدهای کاجامای به بدن لیلا فرو رفته بود ...

جوری که از بدش زده بود بیرون

بدنش غرق در خون بود....ولی چشماش

چشماش میخندید.....

اشگ تویه چشمام جمع شد

به پاشیدن شدن خونی از دهن لیلا تازه به خودم اومدم

زانوهاش خم شد و افتاد روی زمین

 

با دو خودمو بهش رسوندم که همون موقع دن و تیا هم اومدن بالا سرم

 

جسم غرق در خون لیلارو در اغوش گرفتتم و از ته دل زجه زدم

صدای عصبی دنیل رو شنیدم که خطاب به تیا گفت

بهت نگفته بودم ببرشـــــــــــش؟هــــــــــــــــا؟نگفتم موندنش جایز نیســــــــــت؟همینو میخواستی؟

 

تیـــــــــــا؟ارهــــــــــــــه؟این که بهترین دوستش رو از دست بده؟حالا به حرفم رسیدین؟ببرش تیا...ببرش تا

یکی دیگه از عزیزانش جلوی چشماش پرپر نشده

تیا اروم گریه مرکرد

دستمو گرفت و کشید که بلند شم اما به شدت دستش رو پس زدم وبا گریه فریاد کشیدم

ولم کنـــــــــن.....من بدون لیلا هیجا نمیـــــــــامـــــــــــم....من ...من باید لیلارو...من باید لیلارو دفن کنم....

دنیل خاطاب به من گفت

برو سوزان...برو...جسد لیلارو میارم برو.....برو تا اتفاقی نیوفتاده

تیا دستمو کشید که با گریه از جسد خونی لیلا جدا شدم

به ثانیه نکشید که تو محلی نا اشنا تو خونه ای ناشناس و خارج از تهران بودیم....

اما من ...تیکه ای وجودم رو تو میدون جنگ جا گذاشتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هشتم 

 

*******

*** ناشناس***

 

صدای پاشنه های چکمه هام که بلندیش تا پایین زانو بود سکوتی که توی ساختمون حکم فرما بود رو میشکست

لوسیفر گریه ی دست اوموزم رو  شونه جا خوش کرده بود

با قدم های استوارو  محکم راهی قسمتی از ساختمون که اونجا اقامت داشت شدم

 

همزمان ناخون های بلند و مشکیمو روی دیوار های ساختمون میکشیدم که صدای گوش خراشی رو ایجاد میکرد

نگاهی گذرا به جای ناخون هام که روی دیوار افتاده بود انداختم

لبخندی از سر رضایت به این کارم زدم و راهمون ادامه دادم

 

ناخود اگاه دستی به جای زخمی که سمت راست صورتم خود نمایی میکرد کشیدم

اخم هام رو تو هم کشیدم

از دور دیدمش

داشت با اون جن لاقیص حرف میزد

 

بهتره بگم اون جنه بد بخت داشت براش امار میداد و اون فقط با چشمای همرنگ خونش بهش نگاه میکرد

قدمی برداشتم که صدای پاشنه های کفشم توجهش رو جلب کرد و نگاهش سمتم چرخید

با حرکت دست اون جن رو مرخص کرد که با قدم هایی محکم به سمتش رفتم

تعظیمی بهش کردم و جلوی روش ایستادم

صداش خطی موازی روی اعصابم کشید

 

ملکه ی من...امیدوارم خبر های خوبی رو برام اورده باشی...چه خبر از سوزان و دنیل؟

با اومدن اسم سوزان و دنیل لحظه ای ذهنم به گذشته رفت اما خیلی سریع،قاطع و محکم گفتم

سلام سرورم...خبرایی براتون اوردم و البته گذارش اتفاقات..سپاه دشمن شکست سنگینی از ما خورده و

 فعلا مخفی شدن..اما بلافاصله از مخفیگاهشون بیان بیرون..تیکه تیکه میشن

و سوزان و دنیل هم این که فعلا ازشون خبر خاصی نیست چون مخفی شدن

 

در سکوت بهم خیره شد و بعد چند ثانیه با صدای دورگه و ترسناکش گفت

خوبه..خوبه..خیلی خوبه..میدونی که؟باید اون دوتارو از سر راهم برداری..زمان زیادی زندگی کردن و

مقابل خواسته های من هستن..پس خلاصشون کن

زیر لب چشمی گفتم که با حرکت دست مرخصم کرد

با اجازه ای گفتم و راهی اتاق خودم شدم

 

باید تا قبل از این که دیر بشه و سوزان باز پاش به این جریانات باز بشه جلوشو بگیرم..هیچ خوشم نمیاد که اتفاقی بیوفته

و تنها راه این که اونو از این جریانات دور کنم اینه که با دنیل امتحانش کنم

 

امید وارم که جواب بده

*****

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت نهم 

 

*****

***ناشناس***

 

با خستگی ابی به صورتم زدم

هـــــــــوف

چقدر خستم...این چند وقته همش کابوس میدیدم...دو یا سه روزی بود که از کابوس های شبانه ام خبری نبود

البته کابوس که نه....

 یاد اوری خاطرات...

 چیزایی که واقعا اتفاق افتاده بودن فقط برام مرور شدن

که خب تو زجر دادن من که بی نهایت تاثیر داشت

والـــــــــــــــــــا

بیخیال شدم و از دستشویی اومدم بیرون

خسته به تختم پناه بردم و به خوابی عمیق فرو رفتم

*****

دستی به لوسیفر کشیدم

هنوزم با چشماش برام خط و نشون میکشید

تو چشماش داد میزد

``اخه چرا میخوای خریت کنی و خودتو به درد سر بندازی که بعد به گه خوردن بیوفتی``

ولی خب کی بود که به حرف یه گربه پشمالوی سیاه گوش بده؟

برخلاف من که واسه دور نگه داشتن سوزان ازاین جریانات خودمو به اب و اتیش میزنم اما این گربه ی خیکی مخالف قانون شکنیای یواشکی و دور زدن فرایده

از لقبی که به لوسی داده بود خندم گرفت

گربه خیکی خـــــــــــــخ

 

بیخیال شونه ای بالا انداختم و از توی گویم نگاهی بهش انداختم

ای وایـــــــــــی خوابش برد که

سریع نشستم کنار نمک مقدس و چشمام بستم و طلسم رو زیر لب گفتم

طولی نکشید که چشمام سنگین شد

****

 

با تعجب به اینجایی که روبه روم بود نگاهی انداختم

وا...

اینجا کجاس؟

یه جا پر از گل و بلبل و زار و درخت

با صدایی که شنیدم برگشتم عقب که چیزی ندیدمٍ

"دنبال من میگردی؟"

با ترس برگشتم عقب که بازم چیزی ندیدم

اطرافمو خوب نگاه کردم اما چیزی نبود

"بیخود تلاش نکن نمیتونی منو پیدا کنی"

_خل شدم رفت؟این صدا چیه میشنوم؟

"نخیر خل نشدی..در ضمن تا من نخوام نمیتونی از اینجا بری"

یا جده سادات...این دیگه کیه؟

دیگه مطمئن بودم اینجا بودن من ربطی به این صدا داره

داد زدم

_چرا صدات هس تصویرت نیس؟کجایی؟اصلاتو کی هستی؟چرا احساس میکنم خیلی وقته میشناسمت؟چرا صدات اینقدر برام اشناس؟

بی توجه به سوالایی که پرسیدم گفت

_اولا که تو نه شما

دوما سوالات بی جواب میمونن پس بیخودی فَک نزن

اومدم بهت شهدار بدم نه این که بگم کیم؟

اخمامو تو هم کشیدم

اصلا از طرز حرف زدنش خوشم نیومد

با همون اخم گفتم

اصلا چرا باید باورت کنم؟از کجا معلوم دشمن نباشی و دروغ نگی؟

صداشو شنیدم که گفت

_ببین بچه من خودمو به خطر ننداختم که پاشم بیام واست دروغ سر هم کنم..

پس خوب گوش کن ببین چی میگم

جون تو و دنیل نامزدت در خطره پس بهتره خیلی سریع پاتونو از این جریانات بکشین عقب

خواستم چیزی بگم که گفت

_وقت زیادی نمونده نمیتونم به حرفات و سوالات گوش کنم

چشماتو ببند

نبستم که با صدایی عصبی گفت

ببند وگرنه تا اخر عمرت روحت تو دنیای ارواح اسیر میشه

تنم یخ کرد

سریع چشمامو بستم

حس کردم سرم سنگین شدو بعد سیاهی مطلق

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دهم

 

*****

 

بیدار که شدم خبری از دن نبود

بیخیال شدمو رفتم سر کمد تا لباسم رو عوض کنم

یاد خوابی که دیدم افتادم

یعنی اون کی بود که میخواست بهم هشدر بده؟

 

چرا اینقدر احساس اشایی باهاش داشتم خودمم اصلا نمیدونم

لباسامو با یه تیشرت شلوار مشکی که روش طرح یه خرگوش داشت عوض کردمو راهی طبقه پایین شدم

باید هرچه زود تر برم و به این جنگ و درگیری ها خاتمه بدم

میدوم اگه دن بفهمه مانع رفتن من به اونجا میشه اما من حتما این کار رو میکنم

حتی به قیمت جونم

کجای دنیا نوشته که وقتی طرفو نمیخوای مرتکب خیانت شدی اخه؟

به اخرین پله که رسیدم از فکر خارج شدم

نگاهی به اطراف خونه انداختم

هه..بقیه به فکر تدارکات جنگن اونوقت من گرفتم کپیدم...

سریع یه لیوان شیر خوردمو از خونه زدم بیرون و به سمت پشت خونه رفتم

بهش که نزدیک شدم تو چشمای  وحشیش که مثل خون قرمز بود خیره شدم

اروم پشتش نشستم

دستی به سرش کشیدمو گفتم

پسر خوب...

میخوایم بریم پیش ویلیام..میدونم دلتنگشی...میخوایم بریم تا به این جنگ داخلی پایان بدیم...پس بریم پیشش...میدونم دلتنگی...

اینو که گفتم با یه زوزه شروع کرد به دویدن

سرعتش زیاد بود

جیکوب هدیه ی ویل به من بود...

ویلیام بهم پیشنهاد ازدواج داد

اما من فقط دنیل رو دوست داشتم پس بهش جواب رد دادم

اما مشوار های ویل گفتن تو به رئیس ما بی احترامی کردی و این شد که با تحریک ویلیام پیمان رو شکستن

با شکسته شدن پیمان خیلی از متحدینمون هم بهمون پشت کردن

 

تنها شرط برگشت ویل و سپاهش این بود اول این که دنیل رو تحویل بدیم و من...

باید سخت ترین راه رو انجام بدم

یا دنیل رو تحویل بدم..

یا تن به خواسته ها وشرط دومشون بدم

یه قطره اشک از حصار زندان چشمام جاری شد ولی سریع پاکش کرد

میدونم رد شدن از منطقه ای که تیا برامون تعیین کرده بود خودکشی محضه

اما من باید بین این جنگ داخلی و جونم یکیش رو انتخاب میکردم

نزدیک تر که شدم دوتا نگهبان با دیدم حالت دفاعی گرفتن

چند نفر دورمو احاطه کردن

جیکوب حالت دفاعی به خودش گرفت

میدونم همنوعانه خودش رو نمیکشه و فقط میخواد از من محافظت کنه

اما خب

یکی از اونا رفت به ویل خبر بده که من اینجام

با صدای بلند رو بهشون داد زدم

_من نیومدم که باهاتون بجنگم ..اومدم با ویلیام حرف بزنم

 

تنها شرط برگشت ویل و سپاهش این بود که دنیل رو تحویل بدیم و من...

باید سخت ترین راه رو انجام بدم

یا دنیل رو تحویل بدم..

یا تن به خواسته هاشون بدم

یه قطره اشک از حصار زندان چشمام جاری شد ولی سریع پاکش کرد

میدونم رد شدن از منطقه ای که تیا برامون تعیین کرده بود خودکشی محضه

اما من باید بین این جنگ داخلی و جونم یکیش رو انتخاب میکردم

نزدیک تر که شدم دوتا نگهبان با دیدم حالت دفاعی گرفتن

چند نفر دورمو احاطه کردن

جیکوب حالت دفاعی به خودش گرفت

میدونم همنوعانه خودش رو نمیکشه و فقط میخواد از من محافظت کنه

اما خب

یکی از اونا رفت به ویل خبر بده که من اینجام

رو بهشون داد زدم

_من نیومدم باهاتون بجنگم..اومدم با ویلیام حرف بزنم

صدای زوزه ی یکیشون خط موازی کشید رو اعصابم

نمیدونم مسئله چی شد که جیکوب غرلند کنان به سمتش یورش برد و با صدای داد من متوقف شد

چند دقیقه بعد اون سرباز اومد و اینگونه شد که منو

کت بسته  به چادر ویل بردن و به زور منو نشوندن رو زمین مقابل ویل

احتمالا تا الان دنیل از نبود من خبر دار شده

ویلیام با اخمای در هم نگاهم میکرد

 

بالاخره سکوت رو شکست و گفت

 

_برای چی اینجایی؟

 

_اومدم به این جنگ خاتمه بدم

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 قسمت یازدهم

 

پوزخند صدا داری زد و گفت

_تنها شرط من همونی بود که گفتم...

دنیل رو به ما تحویل بده

بغضمو قورت دادم

همه ی عظممو جمع کردم و با صدایی لرزون از بغضی که به گلوم چنگ میزد  چشمامو گفتم

_قبول میکنم

_چی؟

حاظرم باهات ازدواج کنم

سکوتی که بینمون حکم فرما بود منو عذاب میداد

چشمامو باز کردم که با قیافه متحیر در عین حال عصبی ویلیام رو به رو شدم

با همون اخم تقریبا داد زد:

واقعا ارزششو داره که با من ازدواج کنی اما جون اون اشغال رو نجات بدی؟

عصبی گفتم

حق نداری بهش بی احترامی کنی

پوزخندی زد

با سوال غیر منتظره اش شکه شدم

جوابش رو که ندادم دوباره سوالش رو تکرار کرد ولی این بار کلافه تر از همیشه

_گفتم دوستش داری؟دنیل رو دوست داررررررررری؟

با دادش لرزه افتاد به تنم اما بازم موضع خودمو حفظ کردمو گفتم

اره..دوستش دارم..اینقدری که حاظرم باهات ازدواج کنم اما شاهد مرگش نباشم

از صندلیش بلند شد و اومد سمتم

چاقوش رو در اورد

چشمامو بستم

پس این اخر کار من بود

پیشم نشست

نفس هاش که به پوستم میخورد باعث میشد مور مورم شد

با حرکتی که زد شکه شده نگاهش کردم

نگاهمو که دید بلند شد و گفت

پاشو...حاظر نیستم از عشقت جدات کنم فقط واسه ی یه انتقام

دوست دارم جسم و روحت هردو ماله من باشه اما دوست ندارم با کسی ازدواج کنم که حتی بهم علاقه نداره

امید وارم باهاش خوشبخت شی

سکوت کرده نگاهش کردم

دستش رو به سمتم دراز کرد

دستمو تو دستش گذاشتم و با کمکش بلند شدم

خوشحال بودم

یه قطره اشک رو گونم سر خورد

رو پنجه پا بلند شدم و گونشو بوسیدم و خوشحال گفتم

مرسی ویل...ممنون

لبخند کمرنگی زد

با هم از چادر خارج شدیم

 

رو به افرادش گفت

_دنیل بخشیده شد

سوزان میتونه بره..بدونه این که مجبور با ازدواج با من باشه

صدای یکی از افرادش توجهمو جلب کرد

اما قربان...این بی احترامی که به شما کردن پس چی میشه؟مگر نه این که..

ادامه حرفش با صدای داد ویل قطع شد

_کدوم بی احرتمی؟مگه کسی که یک نفر دیگه رو دوست نداشته باشه گناه کرده؟

این بحث اینجا تمومه

سوزان میتونه بره و به دنیل بگه برای پیمان بستن اماده بشه

خوشحال به سمت جیکوب رفتم ولی با صدای داد آشنایی که شنیدن نگران به سمت صدا برگشتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قمست دوازدهم

 

خوشحال به سمت جیکوب رفتم ولی با صدای داد آشنایی که شنیدن نگران به سمت صدا برگشتم

دنیل مل یه شیر زخمی به ویل نگاه میکرد

دهن باز کردم چیزی بگم که با صدای داد بعدیش لرزه افتاد به تنم

_اینجا چیکار میکنی هاااااااا؟نگفته بودم حق نداری از منطقه خارج بشی؟

ویلیام خونسرد زل زد به دن و گفت

اروم باش...نخوردمش که...ما باهام سنگامونو وا کندیم و بهتره تو هم از اتفاق جدیدی که بینمون افتاده باخبر بشی

برو و برای فرداشب اماده باش برای بستن پیمان برادری

فرداشب میام تا پیمان ببندم بدون درخواست جون تو و ازدواج سوزان با من

این رو گفت و به سمت دن رفت و دستش رو به سمتش دراز کرد

نفس تو سینم حبس شد..اگه دستش رو نگیره چی؟

بعد از چند دقیقه که برای من مثل چند سال گذشت دنیل با باز کردن گره ی ابروهاش و فشار گرمی که به دست ویل داد قلبم رو اروم کرد

صداش رو شنیدم که خطاب به ویل گفت

با این که نمیدونم بینتون چه اتفاقی افتاد که حاظر شدی  از جون من و از خیر اون ازدواج مزخرف بگذری..ولی خوشحالم که یک بار دیگه باهم هم پیمان میشیم و مثل دوستا های قدیمی با هم پیمان میبندیم

مکثی کرد و گفت

برادر..

و درجواب تموم این حرفا ویل به لبخندی بسنده کرد

****

بعد از مشخص کردن زمان و مکان به همراه دن سوار جیک شدیم

از پشت توی بغلش بودم و هم نفس های گرمش که به پوستم میخورد باعث میشد مور مورم بشه

دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید

از این که دشمنی که بین این دوتا وجود داشت به پایان رسیده خیلی خوشحالم

کاش میفهمیدم علت این جنگی داخلی چی بود و چی شد که یه دفعه پیمانمون شکسته شد

با توقف جیکوب از فکر اومدم بیرون و به همراه دن از پشتش پریدیم پایین

تیا با دیدم خودش رو با ضرب پرت کرد تو بغلم که باعث شد چند قدم برم عقب

باید خودم رو برای غر غر هاش شروع کنم

عجب روزی شود امشب

******

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سیزدهم

 

دست های گرمش میون موجی از موهام به رق*ص دراومده بود

قراره امشب با ویلیام پیمان برادری ببندیم پس این یعنی حتی کسانی که مخالف ما بودن به طرف ما برمیگردن

گرچند که من به وفاداریشون شک دارم ولی خب خیالم از بابت ویلیام راحته

حالا که همپیمانانمون دوباره به سوی ما برگشتن وقتش شده به این جنگ و درگیری ها یک بار و برای همیشه خاتمه بدم

وقتش شده پرده از خیلی راز ها بردارم

وقتش شده پرده از ازمایشگاه سوخته برداشته بشه

و...

مرگ ملیکا

با صدای خوش اهنگش از فکر دراومدم و با لبخند به سمتش برگشتم

لبخندی که روی لب هاش بود با لبخند من پررنگ تر شد و جونی تازه گرفت

با همون لبخندش که منو تا مرز جنون میبره گفت:

به چی فکر میکنی کوچولو؟

با حرص مشتی به بازوش زدمو گفتم

من کوچولو نیستم

قهقهه ای زد و گفت

باشه ولی تو برای من همیشه یه کوچولو میمونی

یه موش کوچولو

لبخندی زدم و بعد از سبک سنگین کردن حرفام صداش زدم

_دن؟

_جانم؟

_حالا که قراره تا چندساعت دیگه باویلیام پیمان برادری ببندیم،به نظرت وقتش نشده یک بار و برای همیشه به این جنگ و خونریزی ها و حمام خونی که تویه این چند ماهه اخیر به راه افتاده رو تمومش کنیم؟

لبخند زیبایی که ت چندلحظه پیش کنج لباش بود محو شد و جدی شد

_منم به همین فکر میکردم

بهتره هرچه زودتر به این جنگ خاتمه بدیم

سری به نشونه تایید تکون دادم

ب*و*س*ه* ا*ی به پیشونیم زد و از تخت بلند شد

لبخند محوی زد و گفت:

من میرم همه چیز رو برای فرداشب اماده کنم

با لبخندی که کنج لبام بود تا دم در بدرقش کردم

خیلی دلم میخواد بعد این جنگ بتونم بدون هیچ دعوایی کنار مرد زندگیم که نفسش به نفسم بنده زندگی کنم و از همه مهمتر دلیل مرگ ملیکارو پیدا کنم

ناخوداگاه ذهنم به گذشته نچندان دور سفر کرد

زمانی که همه چی خوب بود و ملیکا هنوز هم نفس میکشید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهاردهم

 

****

***ناشناس***

دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم

گفتم با جنگ داخلی متحداش از هم پاشیده میشه ولی نشد

گفتم با جون دنیل وارد بشم ولی بازم نشد

کله شق تر از این حرفاس

با ناخونام روی دسته صندلی شاهانم ضرب گرفتم

باید یه فکری به حالش بکنم تا قبل از این که خودشو به کشتن بده از این جریانات دورش کنم

با صدای اون جن مزاحم به سمتش برگشتم و دوباره نقاب مغرور و ترسکناکی که همه ازم واهمه داشتن رو زدم

با صدایی ترسناک گفتم

_چیکار داری؟

از ظاهر اشفته و لکنتی که داشت میشد به ترسی که درش هویدا بود پی برد

_سر..سروم..وزیر..وزیر جو اومدن و تقاضای دیدار با شمارو دارن

_خیلخوب بیارش

به دقیقه نکشید که هردوشون با ظاهری ترسیده مقابلم حاظر شدن

نمیدونم چرا از ترسشون لذت میبرم

با علامت دست جن رو مرخص کردم و رو به جو با عصبانیت گفتم:

_مگه قرار نبود رو اعصاب ویلیام راه بری که پیمان برادری بسته نشه؟

پس چی شـــد؟

با دادی که زدم از ترس قدمی به عقب برداشت و در همون حالت گفت

_سرورم من همه کار انجام دادم همه چی خوب پیش میرفت تا این که سوزان اومد و نفهمیدم که به ویلیام چی گفت که بعدش گفت دنیل بخشیده شده و قرار شده برای فرداشب پیمان برادری بسته بشه

من خواستم مخالفت کنم ولی اون گفت مخالفت هرکسی رو به پای خیانت میزارم و خودم سرشو از تنش جدا میکنم

از بی عرضگیش به ستوه اومدم

با عصبانیت رو بهش توپیدم

_از جلوی چشمام گم شو

از خداخوواسته سریع جیم زد

دیگه از انجام هرکاری ناتوان شدم

هوف کلافه ای کشیدم و بلند شدم

باید یه فکری به حال این جریانات میکردم

 

****

 

_هی ملیکا!

زودباش دیگه دختر!

چقدر لفتش میدی اخه؟

_خیلخوب اومدم. حالا چرا اینقدر غر میزنی؟

_مگه میخوای قله اورست فتح کنی؟

یه لباس میخواب بپوشی

به بحثی که میون این دو نفر بود خندیدمو گفتم:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام دوستان گلم

ممنون که تا اینجای رمان همراهیم کردیم و با حضور گرمتون بهم قوت قلب دادین

ولی ازتون یه گلایه کوچیک دارم

البته شاید قابل ندونستین و مثل جلد اول همراهیم نرکدین و ممنون از کسانی که همراهیم کردن و وقت گرانبهاشونو صرف خوندن رمان من کردن و  باز هم ممنون از کسانی که همراهیم نکردن

دوستان باید بگم که به قسمت های هیجانی و البته پایانی رمان داریم نزدیک میشیم

قصد دارم امشب چنتا پست دیگه هم بنویسم و بزارم

ممنون که هستین

منتظر نظراتتون هستن

یا حق

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پانزدهم

به بحثی که میون این دو نفر بود خندیدمو گفتم:

_خب حالا

زمان زیادیم دیر نکرده لیلا

عادت میکنی به کارای این گوریل

 این برای انتخاب یه لباس ساده نیم ساعت وقت میزاره

چه توقعاتی داره ها؟

ملیکا نگاهی حرصی بهم انداخت و گفت:

_گوریل عمته گوره خر

چند ثانیه بی حرف بهش زل زدم

یهو ترکیدم از خنده

حرص خودنشم ملسه

و خنده های ما سه نفر بود که تو کل فضای خونه میپیچید

****

با صدای در از فکر گذاشته خارج شدم

لبخند غمگینی زدم که از چشمای تیا دور نموند

انگار فهمید چمه که با لحنی اکنده از غم گفت

_غصه نخور عزیزم

ما تو این جنگ پیروز میشیم و انتقام خون تک تک عزیزانمون رو میگیریم

سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادمو با لحنی پر از بغض گفتم

_کاری داشتی تیا جان؟

_نه عزیزم فقط اومدم بهت این لباس هارو بدم که برای مراسم بپوشی

مراسم حدود 1 ساعت دیگه انجام میشه

_مرسی عزیزم

خواهش میکنمی گفت و از اتاق خارج شد

نگاهی به لباس های سفید روی تخت انداختم

دست بردم و برشون داشتم

قد بلندی که داشت و نوارهای قرمزی که رو سراستین های بلند و یقه هفتیش زیبایی چشمگیری رو ایجاد کرده بود

نگاهی به ساعت انداختم

ساعت 8 مراسم بود

پس تصمیم گرفتم بعد از یه حمام مختصر سریع حاظر شم

هیچ دوست ندارم دیر به مراسم برسم

***

همگی دور میز سنگی که تو زمین مقدس بود جمع شده بودیم

ادمای زیادی اومده بودن

حتی اون وزیر جو رو مخی که ویلیام رو تحریک کرد

چوب ختش دیگه داره پر میشه

با صدای دنیل از فکر در اومدم

_امروز ما اینجا جمع شدیم تا پیوند از هم گسسته ای رو دوباره پیوند بزنیم

مطمئن هستم همتون از این که من بیگناه هستم و تبرئه شدم اگاه هستین

من  و افرادم اینجاییم تا یکبار دیگه با گرگینه ها و برادرانمون پیمان ببندیم

تا به دشمن ثابت کنیم که با جنگ داخلی نمیتونه اراده محکم مارو از هم بپاشونه

پس بیاین با بستن این پیمان به کدورت ها پایان بدیم و یکبار برای همیشه اون شیطان رو به جهنمی که ازش اومده برگردونیم

تموم مدتی که داشت حرف میزد نگاهش روی وزیر جو بود

مطمئن هستم اون خودشم فهمیده چه گندی زده که دوباره مخالفت نکرده

با صدای فریاد هورای جمعیت عظیمی که مقابلم بود از فکر خارج شدم

با لبخند به دنیل و ویلیامی که داشتن با خون همدیگه روی تیکه پارچه ای چیزی مینوشتن نگاه کردم

از این که هردوشون دوباره مثل یک برادر در کنار هم هستن خوشحالم

****

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت شانزدهم

 

****

 

خسته لباسی که تو تنم سنگینی میکرد رو در اوردم

فردا روز مهمیه

روزیه که میخوایم به این جنگ خاتمه بدیم

و من از این بابت خوشحالم

به دنیل غرق در خواب نگاه کردم

حتی تو خواب هم همون اخم جذابو خواستنی رو داشت و همون بود که منو دیوونه ی خودش میکرد

خسته به تختم پناه بردم که از پشت تو بغلش کشیده شدم

پس بیدار بود

چشمامو بستمو اینقدر به فکرهای جور واجور و اینده نامعلومی که پیشه روم بود فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد

***

_خب بچه ها خوب دقت کنید

ویلیام و گرگینه ها برین به قسمت جنوبی ساختمون

دنیل و خون اشاما برین به قسمت شرقی ساختمون

دانیال هم به همراه افرادش هم بره به قسمت جنوبی

منم با چنتا از خوناشاما و گرگینه ها میرم به قسمت شمالی

همزمان با توضیح دادنم دستم رو جای جای نقشه میکشیدم و قسمت های اصلی رو نشونشون میدادم

رو به افراد گفتم:

_خب سوالی نیست؟

^همگی نه ای محکم گفتن و با خوبه میتونید برید اماده بشید^ من اتاق رو ترک کردن

دن رو دیدم که با دست هایی که روی سینه جمع شده همراه با اخمی غلظ زل زده به من

میتونستم  نارضایتی رو از چهرش بخونم

و مطمئن هستم برای رفتن به این ماموریت باید هفت خان رستم رو پشت سر بزارم

دهن باز کرد که چیزی بگه که خودم پیش دستی کردمو گفتم

_دن؟

میدونم نگرانمی و مخالفی به همچین جایی که معلوم نیست چند دقیقه بعدش زند هستی یا نه بیام

_میدونی اما باز هم میخوای بیای؟

_بس کن دن

من مراقب خودم هستم

_نیستی سوزان نیستی لعنتی

اگه بودی دلم اینقدر شور نمیزد

_اروم باش

میدونم نگرانمی اما مطمئن باش اگه نزاری بیام هیچوقت بخاطر این کارت نمیبخشمت

 

سکوت کرده نگاهم میکرد

چشماش داد میزد دلخوره

با اخم جلو اومد و پشتم قرار گرفت

چیزی رو به گردنم بست و گفت

_هرموقع تو خطر افتادی این گردنبند رو لمث کن

ازت مراقبت میکنه

 

ناخوداگاه لمسش کردم

به سمتش برگشتمو با لبخند گفتم:

_مرسی که هستی

_قول میدی مراقب باشی؟

_قول میدم

 

خیالش کمی راهت شد اما ناراحتیشو حس میکردم

وقتی دست های گرمش دست های یخ زده ی منو در بند گرفت به خودم اومدم و باهاش هم گام شدم

امشب همه چیز رو تموم میکنم

دیگه وقتش شده پرده از راز ازمایشگاه سوخته و مرگ ملیکا برداشته بشه

و مطمئن هستم سوختن ازمایشگاه عمدی بود

و وقتی بفهمم دست چه کسانی تو این جریانات بوده

همه رو میکشم و انتقام مرگ ملیکا و لیلای عزیزم و خیلی های دیگه رو میگیرم

ملیکا؟

میدونم صدامو میشنوی

دعا کن پیروز بشم

دعا کن بتونم به قسمی که خوردم پایبند باشم

دعا کن شرمنده تو و خیلیای دیگه نشم

ملیکا!

یا قاتلین تورو قصاص میکنم

یا میمیرم

اینو بهت قول میدم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هفدهم

***

اروم به افراد اشاره کردم دنبالم بیاین

باید تا متوجه نشدن زودتر از اینجا بریم

ده دقیقه ای میشه که از ویل و دن جدا شدم

به بقیه افراد دستور دادم تا برن و قسمت های دیگه ساختمون رو بمب گذاری کنن

جیکوب با سرعت باد میدوئید

یه دفعه نفهمیدم چیشد که با شدت از جیکوب پرت شدم

به سختی از رو زمین بلند شدم

سر بلند کردم که با چیزی که دیدم یه لحظه شکه شدم

خدایا

این دیگه چیه؟

 

***

 

*ناشناس*

اره اره.. همینه ..خودشه..

بالاخره راهی پیدا کردم که سوزانو نجات بدم

فقط امیدوارم هنوز دیر نشده باشه

خوشحال از فکری که داشتم به راه افتادم

 

****

***سوزان***

 

موجودی از زمین بیرون اومد که پوست سوخته و چرکینش که از همه جای بدنش اویزون بود

با چشماهایی خالی از مردمک چشم و دست هایی که از هرکدوم خون میچکید بهم زل زده بود

هنگ کرده بودمو اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم

یه دفعه چیزی دور گردنم پیچی شد که باعث شد احساس خفگی کنم .

انگار یه چیزی داشت گلومو فشار میداد و این فشار هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد

جیکوب خواست بهش حمله کنا اما به شدت به عقب پرت شد و با ستون کنار دیوار اثابت کرد و ناله ای سر داد

دستمو تو هوا تکون میدادم تا بلکه بتونم راهی برای تنفس پیدا کنم اما نمیشد

با یاد اوری گردنبندی که دنیل بهم داده بود روزنه ای از امید توی دلم روشن شد

به سختی دست پیش بردم و با اخرین توانی که داشتم گردنبند رو فشار دادم

یه دفعه راه تنفس برام باز شد

به شدت سرفه میکردم

قصد داشتم زودتر هوارو وارد ریه هام کنم

با همون سرفه های پی در پیم سرمو بلند کردم که با چیزی که مقابلم میدیدم یه لحظه مات شدم

زنی با موهایی سفید به رنگ لباس بلند و زیبایی که به تن داشت،با اون بالهای بلند سفید، و تاجی که روی سرش خودنمایی میکرد به شدت مشغول مبارزه با اون موجود بود 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هجدهم

 

زنی با موهایی سفید به رنگ لباس بلند و زیبایی که به تن داشت،با اون بالهای بلند سفید، و تاجی که روی سرش خودنمایی میکرد به شدت مشغول مبارزه با اون موجود بود 

یه دفعه نوری از نگین سرخ رنگی که روی تاجش قرار داشت به سمت اون موجود چندش اور پرتاب شد و کمتر از 5 ثانیه پودر شد

برگشت و نگاهم کرد

نگاهم که به چشمای همرنگ دریاش افتاد توش غرق شدم

تعظیمی کرد و ...

از جلوی چشمام ناپدید شد

به خودم اومد و نگران به سمت جیکوب رفتم

حضورمو احساس کرد و چشماشو باز کرد

هنوزم از چشمای به رنگ خونش غرور میبارید

بلند شد و زوزه ای خفه سر داد

سوارش شدم که شروع کرد به دویدن

سرعتش زیاد بود

از دور چیزی رو دیدم

نزدیکش شدیم یه دفعه جیکوب ایستاد

مبهوت بهش نگاه میکردم

نگاهم میخ کسی بود که با اون چکمه های چرم پاشنه 10 سانتی که بلندیش تا روی زانو بود،با اون ناخون های بلند و سیاه،ماسک مشکی که روی صورتش بود و اون علامتی که دقیقا سمت راست صورتش بود،با اون گربه ی سفیدی که روی شونه چپش چمباتمه زدی بود

با صدای قهقهه اش  به خودم اومدم

وسط قهقهه هاش صداشو شنیدم که خطاب به من گفت:

_افرین افرین

بالاخره تونستی تا اینجا بیای

افرین سوزان

خانوم کوچولو

-تو کی هستی؟

با خنده گفت:

_چرا هر کی از راه میرسه این سوال کلیشه ای رو میپرسه؟

راستی از اروم جونت، عشقت، کسی که نفش به نفست بند هست خبر داری؟

هوم؟

اسمش چی بود؟

اها دنیل

میدونی الان که تو اینجایی اون در چه حالیه؟

یا اون سگ کوچولوت

هونی که هنوزم دوستت دارهه

اها بهش چی میگفتی؟

وایسا...

ویل اره ویل

عصبی داد زدم:

_لعنتی چیکارشون کردی؟

به خدا قسم اگه یه تار مو ازشون کم بشه...

پرید وسط حرفم

_چشکار میکنی؟

هوم؟

_اخه تو کی هستی؟

چرا دست از سرمون بر نمیداری؟

چرا صدات اینقدر برام اشناس؟

مگه تو همون کسی نیستی که تو خوابم اومد؟

شروع کرد به دست زدن:

_افرین افرین

درست حدس زدی خودمم

_چرا سعی داری کمکم کنی؟

دنیل و ویلیام کجان؟

_اوم نمیدونم

شاید الان که تو اینجا وایسادی دارن با مرگ دست و پنجه نرم میکنن

عصبی شدمو به سمتش دویدم که یه دفعه از جلو چشکام غیب شد

داد زدم:

_کجا رفتی هــــــا؟

کجا رفتی؟

بگو با دنیل چیکار کردی؟

تو کی هستی؟

چرا اینقدر برام اشنایی؟

صداشو شنیدم که گفت:

_بهتره عجله کنی

دنیل و ون سگ چولوت در خطره

تو که نمیخوای عشقت و دوستت رو از دست بدی؟

هوم؟

کدومو امتخاب میکنی سوزان؟

عشق یا دوستی؟

و بعد از حرفاش شروع کرد به قهقهه زدن

و منو با دنیایی از سوال نات و مبهوت به جا گذاشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت نوزدهم

 

و منو با دنیایی از سوال مات و مبهوت به جا گذاشت

نگران نگاهی به سمت راست و چپم انداختم

خدایا

حالا چیکار کنم؟

 

***راوی***

 

سوزان نگران بود و این را از حالت چشمایش میتوان به راحتی فهمید

صدای ان زن اشنا هنوز هم در سرش اکو میشد و او را به جنون میکشاند

او باید چه کند؟

چه کسی را انتخاب کند؟

دنیل یا ویلیام؟

کدام یک را باید در راس قرار دهد؟

عشق یا دوستی؟

او باید چه کند؟

و همزمان با این که سوزان جدالی بین عشق و احاسی که به ویلیام دارد در حال تسیز است

انها سخت مشغول مبارزه اند

و در محاصره ای از شیاطین گر کرده اند

عشق یا دوستی؟

کدام یک سوزان را وا میدارد تا از یکی از گوهر های جودش دل بکند

برای فهمیدن ان همراه باشید

 

***

 

***سوزان***

 

مثل دیوونه ها به سمت چپ و راستم نگاه میکردم

یه دفعه زیر پام شروع کرد به لرزیدن و قسمتی از ساختمون فرو ریخت

احساس کردم زیر پام خالی شد و سر خوردم

با هر چیزی چنگ مینداختم که جلوی افتادنمو بگیرم که یه دفعه متوقف شدم

برگشتم و به حامی که جونمو نجات داده بود نگاهی انداختم

بهش لبخندی زدمو گفتم:

_مثل همیشه جیک

ممنون پسر

و در جواب حرفم زوزه ای کشید

 

به سختی منو بالا کشید

هنوزم ساختمون داشت میلرزید و تکه تکه اوار و تخریب میشد

با صدای پاهایی به عقب برگشتم که با چیزی که دیدم شکه شدم

دینل و ویلیام و دانیال و خیلی های دیگه داشتن به سمت من میدوئیدن بهم که رسیدن دهن باز کردم که چیزی بگم که تو اغوش گرمی فرو رفتم

عطرشو به ریه هام فرستادم

اون عطر اشنا

لب زدم:

دنیل

 

چشمامو که باز کردم نگاهم به دو جفت چشم ابی افتاد

غم از چشماش میبارید

نمیتونستم دانیال رو مثل دنیل دوست داشته باشم و اینو بهشم گفته بودم

و اون هم در جواب حرفام با گفتن^ خوشبخت بشی از این به بعد مثل یه دوست پشتمم و هر وقت خواستی میتونی برگردی پیشم ^ بسنده کرد

از اغوش دنیل به سختی جدا شدمو گفتم:

_شماها اینجا چیکار میکنید؟

چطوری اومدین اینجا؟

در جواب حرفم دنیل گفت:

_ما محاصره شده بودیم و هر لحظه منتظر مرگ بودیم که دانیال با افرادش امد و مارو نجات داد

نگاهی قدر شناسانه ای حواله ی دانیال کردم که لبخند محو هرچند غمگین و تلخی زد

تلخیش رو حس کردم

ویلیام با همون غرور و تکبر همیشگیش ادامه رشته کلامه دن رو گرفت:

_نگرانت شده بودم و میترسیدیم که اتفاقی برات افتاده باشه که صدای زنی رو شنیدم که میگفت سوزان در خطره و بهتره هر چه زودتر به قسمت شمالی برید

البته فقط صدای اون شخص بود و خبری از خودش نبود

هرچقدر هم ازش پرسیدیم که تو کی هستی فقط جواب داد یه دوست و بعدا میفهمید

و دیگه هم هرچی صداش زنیدم جوابی دریافت نکردیم

دهن باز گردم چیزی بپرسم که با زمین لرزه ی بعدی که ایجاد شد نگران به سمت بقیه برگشتمو گفتم:

زود باشید دنبالم بیاید

هر چه زودتر باید از اینجا خارج بشیم

اینو گفتمو بدون اینکه منتظر حرفی از طرف اونا باشم به سمت رو به روم که کلا ویران شده بود دویدم و پریدم پایین که با صدای داد دنیل و ویلام همراه شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیستم

 

اینو گفتمو بدون اینکه منتظر حرفی از طرف اونا باشم به سمت رو به روم که کلا ویران شده بود دویدم و پریدم پایین که با صدای داد دنیل و ویلام همراه شد

در مقابل چشم های متحیرشون بالا اومدمو گفتم:

زود باشین سوار شین

باید هرچه زود  تز از اینجا بریم

دسته ای پرنده هایی غول پیکر جلو اومدن و منتظر سوار شدن بقیه شدن

با حرکتی که کردن به خودشون اومدن و سوار شدن

رو بهشون داد زدم:

اروم به پهلوشون ضربه بزنید تا حرکت کنن

مثل کاری که با اسب میکنید

ویلیام ضربه ای محکم به اون پرنده ی بیچاره زد که صدای جیغ مانندی از خودش در اورد

با خنده بهش گفتم:

_هی اروم ویل تو که نمیخوای تا رسیدن به خونه زهره ترک شی

جدا باید بگم مراقب باش باهاشون چجوری رفتار میکنی

کینه ای هستن و وقتی کینه به دل بگیرن تا زهرشونو نریزن ول کنت نیستن

در جوابم حرفم سری تکون دادو خندید

همگی به ساختمونی که تو اتیش داشت میسوخت و از بین میرفت نگاه میکردیم

هرچند پیروز شدیم اما اون لعنتیا موفق به فرار شدند و این منو ازار میداد

انگار دنیل اساسمو فهمید

بغل گوشم نجوا کرد:

_نگران نباش

فردا همه چی تموم میشه

فردا که از خواب بیدار شی میبینی که همه ی این جریانات و جنگ ها تموم شده

اینو بهت قول میدم

اشک تو چشمام جمع شد

با دستور دنیل که گفت بهتره حرکت کنیم مندنمون دیگه جایز نیست به پرواز در اومدیم

ملیکا!

دیدی؟

شکست سنگینی خوردن

دینل بهم قول داده که فردا برای من یه شروع تازس

فردا روز مهمی ملیکا

دعا کن پیروز شم

ملیکا!

فردا انتقامنتو مگیرم

قول میدم

 

***

گرمی دست های دنیل دست های یخ زدمو گرم میکرد

خورشید تو اسمون بود و حتی گرمای بیش از حدش هم قادر نبود دل یخ زدمو گرم کنه

رو به افراد خودمون گفتم:

امروز اینجاییم تا انتقام عزیزانمون رو بگریریم

امروز اینجاییم که به این جنگ خاتمه بدیم و همه چیز رو به پایان برسونیم

امروز یا این خونخواران رو میکشیم

یا کشته میشیم

یا انتقام عزیزانمون رو میگیریم

یا با سر بلندی میمیریم

بعد از این حرف فریادشون یود که گوش اسمون رو هم کر میکرد

به سمت سپاه دشمن برگشتم

اون زن اشنا بغل شیطان وایساده بود

پس حدسم درست بود

اون ملکه ی شیطانه

میل عجیبی به گشتنش داشتم و اینو نمیتونستم نادیده بگیرم

با فریاد حمله کنید دنیل به خودم اومدم و به سمت سپاه عظیمی که 2 برار ما بود هجوم بردم

با شمشیر کسانی رو مقابلم بودن رو میکشتم

خونی بود که تو صورتم پاشیده میشد

نگاهم هنوز هم به اون زن یا بهتره بگم ملکه ای بود که فقط قصد دفاع از خودش رو داشت و اصلا کسی رو نمیکشت

عصبی به سمتش هجوم بردم

حمله میکردم ولی اون فقط دفاع میکرد و جواب هملات من رو نمیداد

لگدی به قفسه سینش زدم که چند قدم به عقب پرت شد

نفس زنان گفت:

بس کن

نمیخوام بهت صدمه ای برسه

در جواب حرفش پوزخندی زدم و دوباره به سمتش یورش بردم

عکس العمل من رو که دید گفت:

خودت خواستی

و شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید

نبرد سختی بود و این از عرقی که روی صورت هردومون خودنمایی میکرد معلوم بود

 

خیلی دوست داشتم بدونم پشت اون ماسک چه شخصی قرار داره

و چرا این فرد اینقدر برام اشناس

تو یه حرکت از غفلتش سو استفاده کردمو به سمتش یورش بردمو با شمشیر بند ماسکش رو پاره کردم

پشتش هنوز به من بود

به سمتم برگشت

به چیزی که دیدم یه لحظه احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد

جوشش چشمه اشکم رو توی چشمام احساس میکرد

مات و مبهوت به صحنه روبه روم بودم و اصلا از جنگ و دیگیری که در اطرافم در حال رخ دادن بود توجهی نداشتم

با بهت لب زدم:

ملیکا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت اخر

 

دستی به سورتش کشید

متوجه نبود ماسکش شد

حتی با بودن اون زخم روی صورتش هنوز هم میتونستم اون چشمای طوسی رو شناسایی کنم

چشماش مملو از غم شد

تویه حرکت در مقابل چشمای مبهوت من دستاشو باز کرد و با بال هایی که به رنگ سیاهی شب بود به پرواز در اومد و وسط اسمون ایستاد

به خودم اومدمو با گریه داد زدم:

_تو..تو زنده ای؟

چطوری؟

از این که زندس خیلی خوشحال بودم

ولی سوال اساسی این بود

چجوری از اون اتفاق جون سالم به در برده بود؟

رد نگاهش رو که گرفتم به دانیال رسیدم

حتی از اون بالا هم نفرت رو میشد به خوبی از چشماش حس کرد

دلیل این نفرت رو نمیفهمم

نفهمیدم چجوری خودمو به دانیال رسوندم وقتی دیدم ملیکا تیر کمونی در دست داره و به سمت دانیال نشونه رفته

دانیال هم مثل من تعجب کرده بود

جلوی دانیال ایستادمو داد زدم:

_هیچ معلوم هست که داری چیکار میکنی؟

_برو کنار سوزان

من باید انتقام مرگ مادر و پدرم رو بگیرم

_خب این چه ربطی به دانیال داره؟

اونو بیار پایین ملیکا

بیا با هم حرف بزنیم

عصبی داد زد:

_چه ربطی داره؟

ارهــــــه؟

هیچ میدونی این کسی که جلوت وایساده قاتل پدرو مادر منه؟

هیچ میدونی داری از کسی دفاع میکنی که قاتل کسانی هست که یک زمانی بهشون عمو و خاله میگفتی؟

میدونی برای این که مقام سرهنگی رو ماله خودش کنه پدرو مادر منو کشت؟

تو اصلا اینارو میدونی سوزان؟

میدونی؟

نه تو نمیدونی میدونی چرا؟

چون تو تو این مدت حتی دنبال این نرفتی که ببینی ایا من زندم یا نه؟

اصلا من برات مهم بودم

بودمـــــــــــم؟

 

از حرفاش به جنون رسیدم

اون حق نداشت منو متهم کنه

منی که بعد از مرگش شکستم

داد زدم:

معلومه که مهمی

تو میدونی بعد از خبر مرگت من شکستم؟

میدونی بعد از اون حتی یک بار هم لبخندی از ته دل نزدم؟

میدونی؟

ملیکا؟

دانیال قاتل نیست

اونی که پدر و مادرت رو کشت

اونی که خنده رو از لبا های منو تو خیلی های دیگه پاک کرد

اونی که هممونو به نابودی کشوند

اون شیطانه

اونی که تورو ملکه اش خطاب میکنه

مات مبهوت به سمت فراید برگشت

نگاهه خیره در عین حال مبهوت ملیکارو که دید قهقهه ای زد و شروع کرد به کف زدن

و همزمان با اون صدای ترسناکش گفت:

_افرین سوزان افرین

میبینم که خیلی خوب تونستی پرده از راز ها برداری

اره اونی که سرهنگ و زنش رو کشت من بودم

من بودم که این کارو کردم

میدونی چرا؟

چون اونا از اومدن من با خبر شده بودن پس برای من خطرناک بودن

پس اونارو کشتم

همش به خاطر این که میکارو به سمت خودم بکشونم

و میدونستم دیر یا زود به سمتم میاد

و همینم شد

میبینی که امروز به عنوان ملکه ی من و دشمن تو رو به روی تو ایستاده

 

صورت ملیکا از عصبانیت به سرخی مزد

داد زد:

_کصافت رزل خودم میکشمت

 

خواستم داد بزنم نه ملیکا این کارو نکن ولی با پرتاب اون تیرو رها شدنش از کمون به سرعت به سمت اون شیطان رفت ولی قبل از این که بهش اثابت کنه مسیر اون تیر به سمت من تغییر کرد

 

مات و مبهوت به تیری که با سرعت به سمتم میومد نگاه میکردم

کپ کرده بودم و اصلا توانایی تکون خوردن رو نداشتم

هر حظه منتظر مرگ بودم که با صدای داد اشنایی ترس و دلهره به دل بی قرارم رخنه کرد

با بهت به دانیال بی جونی که ازش خون میرفت و خونی بود که از دهنشبه بیرون پاشیده میشد خیره شدم

رو زانو که فرود اورد به خودم اوممو خودمو با دو بهش روسوندم

سرشو رو پام گذاشتم

پرده ذخیم اشک مانع دیدم صورتش جذابش میشد

با گریه گفتم

_دیوونه واسه چی این کارو کردی؟

واسه چی خودتو بین من و اون تیر انداختی

لبخندی زد و خطاب به دنیلی که تازه کنارش و رو به روی من نشسته بود با لنکتی که ناشی از درد و خون زیادی که ازش میرفت گفت

خوش..خوشبختش...کن..نزا...نزار هیچ..هیچ وقت گریه کنه...بهم...بهم قول ..بده

دنیل با چهره ای مملو از غم دست دانیال رو گرفت و گفت

بهت قول میدم

و...

چشمای فردی که تو این چند سال هیچوقت تنهام نگذاشت و همیشه مثل یه کوه پشتم بود برای همیشه بسته شد

 

 

به خودم اومدم و از کنارش بلند شدم

هنوزم قطره های اشک روی صورتم قلت میزدند

رو به روی ناتاشایی ایستاده بودم که با چشم هایی نورانی خالی از مردمک چشم جلوم ایستاده بود

خطاب به من گفت:

بشین ای الهه چهار عنصر

انگار چهار نفر به جای ناتاشای اصلی حرف میزدن

ناخود اگاه به صورت خودکار نشستم

دستش رو به سمت پیشونیم برد

درد بدی توی سرم پیچید که باعث شد جیغ بزنم

کمی دستش رو روی پیشونیم فشار داد و گفت:

ای الهه چهار عنصر

قدرتت را پس بگیر و به پاخیز و این جنگ را به پایان برسان

و اگاه باش که در این راه همگی ما با تو خواهیم بود

بعد از اون دیگه چیزی نفهمیدم و نوری بود که به همه جا تابیده میشد

 

***

 

با دو خودمو تو بغل امنش پرت کردمو سرمو به سینش فشاردادم و دستمو دور کمرش حلقه کردم

صدای گرمشو شنیدم که بغل گوشم گفت:

برمیگردم موش کوچولو

سرمو از سینش بلند کردم و به چشمای ابیش زل زدم

سدای تیا اومد که خطاب به دنیل گفت:

دن..

باید بریم دیگه نمیتونم بیتشر از این باز نگهش دارم

و بعد از بوسه ای کوتاه به لبام از من جدا شد

تا اخرین لحظه نگاه خیره و گریه های من بود که مردی رو که میپرستیدمش رو بدرقه میکرد

 

***

 

***3 سال بعد***

 

دنده رو عوض کردم

یاد اتفاقات 3 سال پیش افتادم

زمانی که قدرت الهه چهار عنصر به من داده شد و من تونستم با اون، اون جنگ رو خاتمه بدم

ناتاشا بعد از اون اتفاق دوباره به خواب رفت و معلوم نیست دوباره کی از خواب بیدار میشه

ملیکا هم مثل قبل شد

همون دختری که همیشه میخندید و شیطونی میکرد

و معلوم شد که سوختن ازمایشگاه همش کار خودش بوده تا مرگ خودش رو ظاهر سازی کنه و اونشب هیچکسی تو ازمایشگاه نبوده و اون جنازه هارو با جادوی سیاه درست کرده بودن

و بالاخره اون هم با ویلیام ازدواج کرد و با هم به سرزمین ممنوعه یا بهتره اینجوری بگم با هم به سرزمین سلح رفتند

 

و اما دن...

منو اون قبل از جنگ با هم یکی شدیم

و خب من دیگه دختر نیستم و اصلا ناراحت نیستم

پدرو مادرم و حتی همه این موضوعو میدونن ولی هیچکدوم با این اتفاق مخالف نبودن

ولی وقتی جنگ تموم شد و فکرر میکردم الان دیگه میتونم زندگی سر شار از عشق و ارامش داشه باشم یه دفعه همه چی خراب شد و رویاهایی که با دنیل تو ذهنم داشتم از بین رفت

بنا به دلیل و قانونی هیچ الهه ای نمیتونه با یک خون اشام اصیل ازدواج کنه

و خب این سرنوشت تلخه منه

هنوزم نتونستم کامل با این قضیه کنا بیام

جلوی در خونه رسیدم

از فکر اومدم بیرون

هنوزم گاهی فکرم به گذاشته میرفت

ماشین رو پارت کردم و از ماشین برلیانس سفید رنگم پیاده شدم

کلید رو در اوردم و در خونه رو باز کردم

تو که رفتم مادر و پدرم رو دیدم که با لبخند داشتن نگاهم میکردم

تو این چند سال پیر شدن اما هنوزم برای من بهترین مادر و پدرن

حتی با این که الان 23 سالمه

لبخندشون رو بی جواب نذاشتم

به اتاقم پناه بردم که نامه ای روی تختم توجهم رو جل کرد

با کنجکاوی نامه رو باز کردم

با چیزی که دیدم شکه شده نامه از دستم افتاد و روی زمین فرود اومد

کلماته توی نامه بهم دهن کجی میکردن

با خون نوشته شد بود:

من برمیگردم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام دوستان گلم@};-

رمان درچه هم با همه ی خوبی ها و بدیهاش به پایان رسید

امیدوارم از خوندن این رمان نهایت لذت رو برده باشین

دوستان این رمان جلد سومی هم دارمو  ادامه این رمان در رمان هشت در وازه ی مرگ هست

رمان هشت دروازه مرگ از زبون شخصیت های جدید گفته میشه ولی هنوز هم کاراکتر های رمان دریچه جلد دوم در اون حضور دارند

پس تا شروع رمان جدیدم منو همراهی کنید و بهم دلگرمی بدین

با سپاس

یا حق

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر