fatame75

نام کتاب: هوس عشق/ نویسنده :حنا خانم

پست های پیشنهاد شده

رفت و منو تنها گذاشت. رفت و منو تو بدترین شرایط تنها گذاشت . رفت و منو شکست. تکه تکه شد قلبم و غرورم. خیلی از دست متین عصبی بودم . به حرفای دیشب و ابراز علاقه هاش شک کردم. با خودم قرار گذاشتم که فردا قبل بیدار شدن متین از خونه برم اصلا مگه موندن من فایده داره. اون آیلین رو داره و به من نیازی نداره... این منم که تا آخر عمر باید تنها بمونم. 
امشب فقط برای اینکه با آیلین نبینمش نخواست به مهمونی برم. تمام شب رو توی اتاقم بودم و لامپ رو هم خاموش کردم. صدای آهنگ نشونه از رقص بود . تمام مدت گریه کردم و حرص خوردم... یعنی الان آیلین توی بغل متین داره میرقصه... الان باهم پیک میزن... الان باهم شام میخورن... الان کجان؟ چیکار میکنن؟ چیا میگن؟ 

وای خدایا دارم دق میکنم و دیوانه میشم. با یه پارچ آب که روی میز بود وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و ساعت تقریبا 10بود که نازبانو برام شام آورد اما در رو باز نکردم و نازبانو هم با چندتا بد و بیراه بارم کرد و رفت. خواستم بخوابم اما خوابم نمیبرد و تا آخرشب گریه کردم. آخه چرا متین به احساس من اهمیت نمیداد... حق داره آخه کی به یه دختر بی وفا دوباره اعتماد میکنه... کی یه راه رو دوبار میره.

 ساعت12مهمون ها شروع به رفتن کردن و نیم ساعت بعد همه ماشین ها از باغ خارج شده بودند و من کلی با خودم کلنجار رفتم تا خودم رو راضی کردم که به دیدن متین برم و کلی حرف بارش کنم. راه افتادم و به سمت خونه رفتم و خونه رو دور زدم و به قسمت جلویی خونه که رسیدم و خواستم بپیچم و به سمت در ورودی برم که با دیدن متین وآیلین جا خوردم.

آیلین پشتش به من بود و متین روبه روی آیلین بود و دستای آیلین دور گردن متین بود و داشتن همدیگه رو میبوسیدن . با دیدنشون خشکم زد ...

باورم نمیشد که من دیشب توی بغل مردی بودم که امشب یه نفر دیگه رو داره توبغلش میبوسه... اشک از چشام پایین اومد و به سمت اتاقم دویدم.
در رو بستم و روی تخت دراز کشیدم . دیگه تردیدی نداشتم که قصد متین فقط وابسته کردن من به خودشه و بعد از اون ترکم میکنه. شوکه بودم... چند دقیقه بعد به خودم اومدم و اشکام رو گونه هام ریخت. دوست داشتم داد بزنم . جیغ بزنم و بگم آخه خدایا مگه من چی کردم که حقم این زندگیه... که حقم حسرته، اونم حسرت مردی که مال خودمه، حسرت زندگی که حقمه... اما این خودم بودم که این حق رو از خودم گرفتم.

نیم ساعت گذشت و تمام باغ و امارت وسطش تاریک شدند . سعی میکردم که بخوابم اما نمیشد. خوابم نمیبرد... مگه میشه خوابید...صدای ترک بردن قلبم رو شنیدم و دم نزدم... چی باید میگفتم...چی میتونستم بگم. فقط و فقط اشک بود و بغض.

صدای پایی میومد که به اتاق من نزدیک میشد از پنجره به بیرون نگاه کردم متین رو دیدم که به سمت اتاق من میومد و من فورا روی تختم دراز کشیدم و به سمت دیوار برگشتم. در باز و بسته شد. متین وارد اتاق شده بود و به تخت نزدیک شد .

 گفت: خانومم ...چرانیومدی اتاقمون ؟ خیلی وقته منتظرم.
من فقط ساکت بودم که من رو روی تخت هول داد و گفت: برو اون طرف تر.
اصلا تکون نخوردم که گفت : خودت خواستی .
من رو بیشتر هل داد و خودش رو به زور روی تخت من جا کرد و من رو توی بغلش گرفته بود.
من همچنان هیچ عکس العملی نشون ندادم که هر لحظه منو بیشتر بغل میکرد و دیگه کاملا روی تخت من خودشو جا کرده بود. 

آهسته گفتم: برو پیش آیلین جونت... به من چیکار داری.
روی موهام بوسه ای زد و گفت:خراب نکن شب به این قشنگی رو.
محکمتر منو بغل کرد که گفتم: پهلوهام کبود میشه...
نذاشت حرفم رو کامل کنم که نیم خیز شد و لباسم رو بالا زد و پهلوم رو بوسید و گفت: یادته یه بار کبودش کرده.

خیلی جدی گفتم: یه بار نبود تو همیشه این کار رو میکردی.
خندید و گفت: آشتی هستی؟
داد زدم : نه.
منو توی بغلش محکم گرفت و چرخید. حالا من رو روی خودش نگه داشته بود و نمیذاشت تکون بخورم. منم با مشت به سینه اش ضربه میزدم و میگفتم: ولم کن... متین... ولم کن... من نمیخوامت...
با لحن بچگونه گفت: آخه چرا؟
با بغض گفتم: خودت میدونی.

داشتم داد و بیداد میکردم که صورتش رو جلو آورد و خواست من رو ببوسه که این بار جدی تر گفتم: نکن... دوست ندارم با لبهایی که آیلین رو بوسیدی من رو هم ببوسی.
با دلخوری نگاه کرد و گفت: بی انصاف نباش دیگه... تو خماری میزاریم.
-من بی انصافم یا تو... من دوست ندارم تو رو با کس دیگه ای شریک باشم.
کمی دست هاشو شل کرد و گفت: قبلا هم بهت گفتم که من آیلین رو نمیخوام... اگه میخواستم که...

حرفش رو قطع کرد و من رو روی تخت گذاستو پیشونیم رو بوسید... بلند شد که بره اما من داد زدم : اگه میخواستیش که چی؟

جلو اومد و شمرده شمرده گفت: اگه میخواستم یه دختر با طبع گرم آیلین روتوی یه خونه بزرگ و خالی رد نمیکردم بره.

از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بست. هر کاری کردم نتونستم بخوابم... حق بامتین بود . از کارم پشیمون بودم ... باید جبران میکردم.
بلند شدم و از بین لباسهام یه دست لباس خوب برداشتم و پوشیدم. یه شلوارک مشکی تا زیرزانو و یه بلوز سفید دکمه دار که یه طرف تنه اش ازطرف دیگه کوتاه تر بودو یه سمت شکمم کاملا مشخص بود روبه روی آینه وایستادم.

 خوب بود بهم میومد هیچ وسیله آرایشی نداشتم ولی به جاش موهای فر بلندم رو که زیر باسنم میرسید پریشون کردم و یه گلسر سفید به پشت گوشم بستم و پالتوم رو برداشتم و تن کردم و یه شال روی سرم انداختم و به سمت ویلا حرکت کردم. 
وارد اتاق متین شدم اما متین نبود. وارد راهرو شدم و همه اتاق ها رو گشتم و به طبقه پایین رفتم وهمه جا رو گشتم ولی متین نبود. 

یه لحظه ترسیدم که نکنه به خونه آیلین رفته. به اتاق متین رفتم و پالتو شالم رو برداشتم و روی تخت خوابیدم. هر جا که باشه به خونه برمیگرده و به اتاقش میاد چه بهتر که اینجا بخوابم که مچش رو بگیرم و بهش بفهمونم که انقدرها هم خر نیستم.
گریه ام گرفته بود از متین ... از سرنوشتم... توی تخت متین بودم اما خودش نبود... داشتم گریه میکردم... آروم و بی صدا که یه چیزی روی پهلوم حرکت کرد.

تا جایی که میتونستم با صدای بلند جیغ زدم و از جام پریدم. آروم دستم روگرفت و دست دیگه اش رو روی دهنم گذاشت و گفت: آروم باش ... منم...
بهش نگاه کردم اما چهرش رو توی تاریکی نمیدیدم اما صدای متین بود . دستش رو از روی دهنم برداشت و آباژور رو روشن کرد و گفت:آروم باش.

چهره ش رو که دیدم خیالم راحت شد خودش بود مرد رویاهای من... متین من بود... من داخل اتاق رو گشته بودم ... یعنی کجا رفته بود...
من که خیلی ترسیده بودم با صدایی لرزون گفتم: کجا بودی؟ من همه خونه رو گشتم.

روی تخت دراز کشید و گفت: توی اتاق مخفی خودم.
منظورش همون در انتهای اتاقش بود که همیشه قفل بود. ازش پرسیدم: میشه من رو هم ببری توی اون اتاق؟
-شاید یه روز ببرمت.
کنار متین نشسته بودم و تو فکر این بودم که چقدر بدجنسم و همش فکر میکنم که متین داره سرکارم میزاره.

-تو فکرچی هستی؟
نگاهش کردم و گفتم: اومدم برای رفع دلخوری.
خندید و گفت: منت کشی دیگه.
خندیدم و گفتم: آره.
کنارش دراز کشیدم که گفت: مگه آشتی کردم که دراز کشیدی .

خندیدم و به پهلو روی دستم خوابیدم و گفتم: خجالت بکش... با این سن و سالت قهر هم میکنی.
با لحن بچه گانه ای گفت : مگه چند سالمه؟ همش37 سالمه... حالا خودت که قهر میکنی خجالت نمیکشی من باید خجالت بکشم.
خندیدم و گفتم: من همش25 سالمه ولی تو 3 ساله دیگه 40 سالت میشه... داری پیر میشی.

لپم رو کشید و گفت: داری فاصله سنی زیادمون رو توی سرم میزنی؟
محکم بغلش کردم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم: نه... من همیشه عاشقت بودم و هستم.
دستش رو روی موهام کشید و گفت: اون روزها که بهم گفتن تو من رو نمیخوای و کس دیگه ای رو میخوای همش به خودم میگفتم که عاشق دختر بچه شدی که هنوز فرق بین هوس و عشق رو نمیدونه... 

کمی ساکت شد و دوباره گفت: ولی چون اون کار رو توی بچگی کردی بخشیدمت ولی از این به بعد بخششی در کار نیست.
انقدر جدی حرفش رو زد که یه آن ترسیدم و ازش جدا شدم و نشستم. بهش نگاه کردم. دیدم که چهرش خندونه... دستم رو جلو بردم و داخل موهاش کشیدم و گفتم: برای من غصه خوردی که موهات سفید شده.

با لبخند گفت: مهم نیست... مهم اینه که تو پای عشق من وایستی.
نگاهش کردم و لبخند زدم و چند دقیقه بهم خیره بودیم که گفتم: میدونی پگاه حامله ست؟
-نه حامله نیست.
-چرا هست من آخرین بار دیدمش بود.
-امیر سام هفت ماهشه.

یه جیغ کوتاه کشیدم و گفتم: زایمان کرده... بچش پسره... وای خدای من...
خندید و گفت: اگه زندگی ما نرمال پیش میرفت الان یه بچه 6ساله داشتیم.
چونه ام رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم : یه 6ساله ، یه 4ساله ، یه2ساله  و الان پابه ماه بودم.
   
خندید و گفت: این همه بچه میخواستی؟
-الانم میخوام.
بهم نگاه میکرد و گفت: بزار تکلیف خودمون مشخص بشه بعدا بچه دار میشیم.
با دلخوری گفتم: مگه تکلیفمون مشخص نیست؟

لپم رو کشید و گفت: شاید مجبور بشیم به یه جای دور بریم که دست هیچکس به ما نرسه... یا با خانوادهامون بجنگیم... یا وایستیم واز همه حرف بشنویم.
-خوب به بچه چه ربطی داره؟
-نمیخوام بچه ام توی یه محیط پر تنش بزرگ بشه.
ساکت شدم و چیزی نگفتم و از متین دلخور شدم .متین بازوهام رو گرفت وبدنم رو روی بدن خودش بالا کشید و شروع کرد به بوسیدنم و بعد از چندتا بوسه گفت: عجب زرنگی دختر ... اومدی برای منت کشی ... اما منت کشی که نکردی هیچ... نازت رو هم خریدیم.
هر دوتامون زدیم زیر خنده وخندمون بیش از حد طولانی شد.
 ***
صبح با بوسه متین بیدارشدم. و بهش سلام کردم و جوابم رو با خوش رویی داد و رو به میز صبحونه گفت: بلند شو بخور باید زود بریم.
از تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم و گفتم: کجا بریم؟
-امروز جمعه ست ... رستار قراره بیاد.
داشتم صورتم رو میشستم که گفتم: آخه من حوصله ام سر میره توی مطبت.
-بعد از ظهر هم میریم پیش استاد صدیق.

صورتم رو خشک کردم و بیرون اومدم و با ذوق گفتم: آخ جون ... میریم پیش کارن.
خندید و گفت : خیلی دوستش داری؟
-آره خیلی... آدم قابل اعتمادیه و با حرفاش به من آرامش میده.
-دیروز بهش گفتم که با شوهرت میری پیشش.
-یعنی میخوای...
-آره میخوام بهش بگم تو همسر منی... مال منی... تاج سرمی... سرورمی...
-خوب بادم میکنی ها...

با صدای بلند خندید . روی میز نشت و منم کنارش نشستم و اولین لقمه رو داد به دستم و من با اشتهاخوردم و لقمه های بعدی رو سریع میخوردم و متین با تعجب نگاهم میکرد که با دهن پر گفتم: دیشب شام نخوردم و الانم خیلی گشنمه.
خندید و یه لیوان شیر به دستم داد و گفت: تند تند نخور دلدرد میگیری.
سری تکون دادم و آروم تر صبحونه رو خوردم و بعد از تمام شدن صبحانه رو به متین گفتم: نازبانو اومده؟

یه نگاه به ساعتش کرد و گفت: آره .
-پس یه زحمتی برات دارم.
- امر بفرمایید.
-برو توی اتاقم و برام لباس بیار.
-خودت برو.
-باشه بعدا نگی آبرومو بردی ها.
خندید و گفت: مگه چیکار کردم آبروم بره.
با اشاره به قسمت لخت شکمم گفتم: بااین کبودی برم بیرون فکر میکنه تو وحشی هستی و هر شب منو گاز میگیری.
قبل اینکه رستار به ویلا بیاد من و متین بیرون اومدیم و به سمت مطب رفتیم . توی مطب مثل هر هفته روی یه مبل نشستم و متین بیمارها رو معاینه میکرد و من هم بهش نگاه میکردم و ته دلم ذوق داشتم. من و متین دوباره میتونستیم کنار هم زندگی کنیم و تا آخر عمر خوش باشیم.
 
من تمام وجودم رو فدای متین میکنم. متین تنها مرد زندگیم من رو بخشید حتی بدون اینکه ازم یه کلمه توضیح بخواد. متین واقعا من رو دوست داره و منم دیونه وار عاشق متین هستم. تا ظهر متین بیمارهاشو ویزیت کرد . آخرین بیمارش رو که ویزیت کرد به همراه بیمارش بیرون رفت و چند دقیقه بعد به همراه غذا برگشت .

غذا رو جلوی من گذاشت و گفت: غذات رو بخور که بعد از ناهار چندتا بیمار دیگه رو باید ویزیت کنم.
خودشم کنارم نشست و بدون هیچ حرفی شروع کرد به غذا خوردن. ولی من اصلا غذا نمیخوردم و به متین نگاه میکردم. برگشت به سمت من و گفت: چی شده چرا نمیخوری؟

با بغض گفتم: هنوزم باورم نمیشه.
به سمت من برگشت و گفت: چی رو باورت نمیشه؟
-اینکه الان کنار توام... اینکه من رو بخشیدی.
خندید و گفت: بس کن... همه چیز رو فراموش کن.
اشک مجالم نداد و روی گونه هام سرریز شد و متین صورتش رو جلو آورد و...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اشک مجالم نداد و روی گونه هام سرریز شد و متین صورتش رو جلو آورد و پیشونیش رو روی پیشونی من گذاشت و گفت: بس کن... چرا لحظه های خوبمون رو خراب میکنی.

اما اشکای من بند اومدنی نبودن... گریه ام شدت گرفت و به هق هق تبدیل شد دیگه گریه ام از دست خودم خارج شده بود... متین بغلم کرد و آروم پشتم رو نوازش کرد و سرم رو بوسید و گفت: عزیز دلم... خانوومم... به خدا میدونم چقدر سختی کشیدی، منم مثل تو کلی سختی کشیدم... اما الان چرا گریه میکنی.؟ چرا لحظه های خوشمون رو تلخ میکنی؟ 

کمی آروم شدم اما اشکای لعنتی بند نمیومد. عین یه بچه کز کردم تو بغلش  و خودمو بیشتر بهش چسبوندم ، من عاشق این گرمای لذت بخش تنشم... عاشق عطر تنتم... من چطور این همه سال دور لز تو دووم آوردم و دم نزدم... خدایا !!! این خوشی رو از ما نگیر. با دستش اشکهام رو پاک کرد و گفت: بس کن عزیزم.

محکم بغلم کرد و منم میون گریه گفتم : اینها اشک شوقه.
خندید و گفت: شما زنها موجودات عجیبی هستید... ناراحت اید گریه میکنی... عصبی میشید گریه میکنید... تنهایید گریه میکنید... خوشحالید گریه میکنید... 
آروم پیشونیم رو بوسید و گفت: وقتی گریه میکنی حالم بد میشه... بخند، همیشه بخند... 

با دستاش صورتم رو قاب کرد و گفت: عمرم... گریه نکن... گریه کنی دق میکنم.
یه کم آروم شدم و چشم به چشماش دوختم و گفتم: خدا نکنه.
محکم بغلم کرد و چند لحظه بعد من رو از خودش جدا کرد و با دستمال صورتم رو خشک کرد و غذاش جلو آورد و یه قاشق خودش میخورد و یه قاشق به من میداد منم فقط با لبخند نگاهش میکردم . 

غذای خودش که تموم شد غذای من رو جلو کشید چند قاشقی خوردیم که گفتم: بسه... من دیگه سیر شدم بقیه اش رو خودت بخور.
یه اخم کرد وگفت: تو خیلی لاغری باید بیشتر غذا بخوری.
یه مشت زدم به بازوش و گفتم: نه خیر اصلا لاغر نیستم... خیلی هم خوبم.
ریز ندی کرد و گفت : خیلی لاغری... تازه بچه هم میخوای؟
متین شروع کرد به خوردن و من با لبخند بهش نگاه میکردم و توفکر بودم که گفت: تو فکر چی هستی؟
-دختر دوست داری یا پسر؟
خندید و گفت: هر وقت وزنت به 60 رسید بچه دار میشیم.
-عه یعنی چی من باید 10کیلو زیاد کنم... اصلا نمیتونم.
-میل خودته... پس فعلا بچه دار شدن کنسله.
-دختر یا پسر؟

خندید و ظرف غذاش که تموم شده بود زمین گذاشت و به من نگاه کرد وگفت: فرق نداره... فقط مثل تو خوشگل باشه.
خندیدم و گفتم: فکر کن من مامان بشم و تو هم بابا.
از فکر کردن بهش خندم گرفت و متین هم با من میخندید . سرخوش بودیم... دلخوش بودیم... زندگی بر وفق مراد ما بود.

بعد از کمی استراحت متین چندتا بیمار دیگه رو ویزیت کرد و ساعت 5 به سمت خونه کارن راه افتادیم. داخل ماشین بودیم که آهنگ پخش میشد و من و متین حرفی نمیزدیم و فقط گوش میکردیم.

باور کن همه جا شده با تو بهشت
یه چیزا رو نمیشه نوشت
تا یه روزی برسی بهش
یه چیزایی مثل همین عشق
یه چیزایی مثل همین عشق
این روزا همه هوش و هواس منی
تو که میدونی واسه منی
توی تو همه خاطره هام
تو رو دیگه نمیشه نخوام
تو یه جور دیگه ای برام
کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده
اونی که این دل رو میبره با حتی یه کلمه
جای تو این جاست توی یه گوشه از قلبم
من و تو عاشقیم چرا نگم این رو جلو همه
کاشکی.....

آهنگ بعد از چند دقیقه تموم شد ولی من این آهنگ رو دوست داشتم یه آن شیطنتم گل کرد و به متین گفتم : همین آهنگ رو یه بار دیگه پلی کن.
سری تکون داد و چند لحظه بعد دوباره آهنگ پخش شد . صدای سیستم رو زیاد کردم و این بار من با صدای بلند همراه آهنگ میخوندم و میرقصیدم. متین هم من رو نگاه میکرد و میخندید.

-بس کن دختر دیونه شدی.
-آره به خدا ... دیونه ام... دیونه ام کردی...
متین میخندید و من هم به کارم ادامه میدادم . جلوی خونه کارن نگه داشت و سیستم رو خاموش کرد و گفت: بسه بابا آبرو برامون نذاشتی.
-عه چرا خاموش کردی.
-پیاده شو رسیدیم.
سری تکون دادم و پیاده شدم و به همراه متین وارد خونه استاد صدیق شدیم.
وارد خونه شدیم و هر دو پالتوهامون رو درآوردیم وآویزون کردیم و به داخل رفتیم و بعد از حال و احوال با کارن چند دقیقه ای با متین حرف زد و رو به من گفت: پریماه جان یه چایی میاری برامون.

منم با ذوق گفتم: به روی چشم دکتر.
بلند شدم و به آشپزخونه رفتم و با یه سینی چای برگشتم و بعد از تعارف به کارن و متین روی مبل کنار متین نشستم و که کارن پرسید: امروز چه سرحالی دختر جون.

کارن وقتی فهمید که من همسر متین ام خیلی خوشحال شد و آرزوی خوشبختی برامون کرد . 
برای شام به خونه برگشتیم و نازبانو هم امروز زودتر رفته بود من مجبور شدم با همه خستگی ام شام رو درست کنم و بعد از خوردن شام دوتایی ظرفها رو شستیم و بعد هم به اتاق من رفتیم همه وسایلم رو جمع کردم و به اتاق متین بردیم. از خستگی زیاد خیلی زود خوابم برد .

صبح که از خواب بیدار شدم متین نبود . بلند شدم و بعد از عوض کردن لباس و شستن دست و صورتم پیش نازبانو رفتم .
-سلام.
برگشت به سمتم و گفت: علیک سلام.
-متین رفت.
-آره. اومد پایین و گفت که میره دانشگاه و بعد از ظهر هم میره بیمارستان و غروب میاد دنبالت برید خرید.

جلو رفتم و بوسیدمش و گفتم: ممنون.
-به جای بوس بیا صبحونه بخور.
سر میز نشستم و شروع کردم به صبحانه خوردن که گفت: من موندم که آقا چطور رغبت میکنه به صورتت نگاه کنه.
با تعجب گفتم: مگه من چمه... خوشگلم که...
خندید و گفت: آره خوشگلی ولی... منظورم اینه چطور صورت پشمالو تو رو میبوسه.

سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم که دوباره گفت: تو از کی صورتت رو اصلاح نکردی؟
خداییش یادم نمیومد از کی به صورتم دست نزده بودم ... از وقتی رفتم زندان دیگه اصلاح نکردم. نگاهی بهش کردم و گفتم: خیلی وقته.
-زود صبحونه بخور که امروز وقت آرایشگاه برات گرفتم.
با لبخند گفتم: ممنون نازبانو جان.

بعد از صبحانه به کمک نازبانو خونه رو تمیز کردیم و بعد هم به آرایشگاه رفتیم.
یه سالن زیبا و شیک که نزدیک خونه بود رفتیم .  خیلی شلوغ بود و دوتا عروس هم داشتند . من باحسرت به دخترهای جوانی که لباس سفید پوشیده بودند و داشتن آرایش میشدن نگاه میکردم.

 نازبانو پرسید: معلومه که تو عروس خوشگل تر از اینها بودی.
با حسرت گفتم: نه ما عروسی نگرفتیم.
من رو بوسید و گفت: همه چیز که خوب شد شما هم عروسی میگیرید.
اما من عروسی نمیخواستم من متین رو میخواستم که الان کنار منه و من هر لحظه از وجودش خوشحالم.
حالا دیگه نوبت من بود که برم برای اصلاح.

مانتو رو از تنم درآوردم و روی صندلی مخصوص دراز کشیدم و آرایشگر مشغول اصلاح شد .
وای چه دردی داره. حالا خوبه صورتم خیلی کم مو داره و اصلا قابل دید نیست. بعد از اصلاح صورتم شروع کرد به برداشتن ابروهام و بعد از اینکه تمام شد رو به من گفت: پاشو خودت رو ببین خوشگل خانم.

توی آینه به خودم نگاه کردم. صورتم حسابی قرمز شده بود اما خوب شده بودم چند لحظه به خودم نگاه میکردم که نازبانو جلو اومد و من رو بوسید و گفت: خیلی خوشگل شدی.
رو به آرایشگر گفت: یه دستی به موهاش بکش.
میدونستم که متین اصلا دوست نداره موهام رو رنگ کنم و فورا به سمت نازبانو گفتم: نه نمیخوام .
خانم آرایشگر گفت: چرا عزیزم ... مردها عاشق موهای رنگ شده هستن.
-نه شوهر من اصلا رنگ رو دوست نداره.
بعد از کلی اصرار از نازبانو و آرایشگر چند تیکه از موهامو هایلایت کردم . کارم که تموم شد به خونه برگشتیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعت5 متین رنگ زد و گفت تا نیم ساعت دیگه میام که بریم خرید.
منم فورا لباس پوشیدم و توی پذیرایی منتظر موندم که ساعت تقریبا 6 بود که زنگ در به صدا در اومد.
-بله.
-بدو بیا که دیره.
-بیا بالا خسته ای، چند دقیقه دیگه میریم.
-منتظرم زود باش.

از نازبانو خداحافظی کردم و کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم.
هوا تقریبا تاریک شده بود که وارد کوچه شدم و به سمت بنز متین رفتم و سوار ماشین شدم .
-سلام.
متین با تعجب نگاهم میکرد. چند دقیقه ای بهت زده بود که گفتم: دیر میشه... راه بیافت.

من رو به سمت خودش برگردوند و انگشت اشاره اش رو روی ابروم کشید و گفت: خیلی خوشگل شدی.
تازه یاد صورتم افتادم که متین دستش رو بالاتر برد و روسریم رو عقب برد و گفت:  این دیگه چیه، چرا موهاتو خراب کردی... من دوست ندارم.
چیزی نگفتم و بهش نگاه کردم که گفت: یه کم آرایش میکردی بهتر میشدیا.

خنده کوتاهی کرد و لباش روی پیشونیم چسبوند و یه بوسه گرم زد و محکم منو تو بغلش کشید . از گرمای تنش قلبم به هیجان اومد و توی سینه بی قراری میکرد. آروم زیر گوشش گفتم: من هیچ لوازم آرایشی ندارم.
 کمی منو از خودش دور کرد لپم رو کشید و گفت: امروز برات میگیرم عروسکم.

از لفظ عروسک به خنده افتادم و سرم رو تو بغلش گذاشتم و خندیدم. شایدم اون لحظه فقط آغوشش رو میخواستم و این بهترین بهانه برای بیشترتوی آغوش عشقم موندن بود. چند دقیقه فقط عطرش رو تنفس کردم که یه بوسه روی سرم زد و گفت: خانومم بریم؟

ازش جدا شدم  و ماشین راه افتاد. خدایا ممنونتم بابت حضور عشقم، اصلا باورم نمیشه الان کنار عشقم نشستم و بهترین روزای عمرمون داره کنار هم میگذره. چه بهتر از این میتونه باشه که کنار مرد رویاهام نشستم و عطر تنش فضا رو پر کرده ، چی بهتر از این میتونه باشه که عشقم دستم رو گرفته و با انگشتام بازی میکنه و دستم رو نوازش میکنه، چی بهتر از نگاه های مهربونشه، چی بهتر از بغض این لحظه منه، آخه چی بهتر از حضورشه، آهنگی رو پلی کرد که برام کلی خاطره رو زنده کرد. کلی خاطره خوب و کلی هم خاطره بد.

نم نم میزنه بارون

کم کم توی خیابون

قلبم میشه چه آروم

آروم با صدای  بارون

بارون میزنه نم نم

آروم میزنه قلبم

توگوشم داره میگه

دارم عاشق میشم کم کم

بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون

عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون

بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون

عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون

دنیام به تو وابسته ست

کارام به تو مربوطه

تو مال منی عشقم

اسمم همیشه روته

چشمام توی چشماته

ساز دل من کوکه

چشمات یه نت خاصه

دنیایم بی تو متروکه

بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون

عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون

بارون میبارید، میبارید به سر دیونه هامون

عشق توی بارون، خدایا می نشست توی دلامون

تمام مسیر بهش نگاه میکردم و غرق نوازش دستام بودم. غرق عطر تنش بودم. غرق لبخند زیباش بودم. غرق تک تک سلولهاش بودم. غرق عشقم بود. غرق بودن تو این موجود چه لذت بخشه... لذت... لذت... لذتی که قلبم میگه پایدار نیست. قلبم آروم بگیر. کمتر بیقراری کن. کمتر بهانه بگیر. کمتر حرف از رفتن و نموندن بزن. قلبم گواه بد نده. دیگه طاقت دوری ندارم... دیگه ندارم.

 نمیدونم چقد گذشت و من غرق لذت بودن در کنار همه دنیام بودم که اتومبیل متوقف شد و متین رو به من گفت: این جا بهترین وسایل رو داره.
لبخند زدم و گفتم: تو همیشه بهترین چیزا رو برام میخریدی.

لبخند دلنشینی زد و گفت:آخه این تویی لایق بهترینایی.
از ماشین پیاده شدیم و به پاساژ رفتیم و به هر مغازه ای میرفتیم و من از هرچیزی که خوشم میومد متین میخرید و منم همش غر میزدم که زیاده نمیخوام.

 در آخر هم من رو به یه طلا فروشی برد و گفت: میخوام برات حلقه بخرم.
با خشم بهش نگاه کردم و گفتم: من حلقه خودم رو میخوام.
خنده کوتاهی کرد و گفت: خوب تو اصلا نمیندازی دستت گفتم شاید گمش کردی.
با بغض گفتم : نه عمه ازم گرفتش.
یه لبخند تلخ زد و گفت :نمیدونستم...
پوزخندی زدم و گفتم : هر وقت بهش گفتی که ما باهمم زندگی میکنیم اون موقع ازش پس میگیری.
دستم رو کشید و داخل برد و گفت: حالا یه انگشتر بگیر تا هر وقت برات پسش گرفتم دستت بنداز.
خندیدم و گفتم: باشه بابا، دستم رو کندی.

داخل طلافروشی که رفتیم متین یه انگشتر نگیندار برام گرفت و چندتا دستبند رو روی دستم بست و از بینشون یه کدوم رو انتخاب کرد و به من که همش اعتراض میکردم اهمیت نمیداد.

باهاش زندگیم رو به راهه. عشق توی زندگی مشترک دوماهه ما موج میزنه. سه روز دیگه بهار میرسه اما زندگی ما دوماهه که به بهار رسیده. زندگی در کنارش پر از آرامشه ، لذت بخشتر از اینکه شبها با بوسه هاش بخوابی و صبح با نوازشش بیدار بشی دیگه چی میتونه باشه!!!! 

چی بهتر از اینه که صبح با بوسه ات بدرقه اش کنی و شب با آغوشت پیشوازش بری. چقدر خوبه که کنارمه و چقدر خوبه که کنارشم ...
چند وقته که یه مستخدم جدید گرفته و من رو کلا خیاطی ثبت نام کرده که مثلا وقتی که خونه نیست سرم گرم بشه. 

 البته زندان که بودم خیاطی رو در حد مقدماتی یاد گرفتم اما الان کلاسش رو میرم که هم مدرک بگیرم و هم دانشم تکمیل بشه. گاهی اوقات هم به خونه کارن میرفتم و کل جمعه رو هم با متین بودم.
متین با اینکه سرش شلوغ بود اما حداقل هفته ای یه بار من رو به گردش میبرد و سعی میکرد که شبها زودتر برگرده و در طول روز هم چندبار بهم زنگ میزد.

هفته آخر سال کل کلاسهام تعطیل شده و به خونه کارن اومدم . آدم خوبی بود و من بهش اعتماد داشتم و خیلی کمکم میکرد که چطور اعتماد متین رو بیشتر کنم. 
-بابا خانم بیا بشین یه دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم.
خندیدم و گفتم: این چه حرفیه استاد شما صاحب خونه اید.
خندید و گفت: همین شیطونی ها رو کردی که دل متین رو بردی.
با دوتا قهوه برگشتم و بهش تعارف کردم و یه دونه برداشت و منم دیگری رو برداشتم . رو به من گفت: آیلین بعد از عید میخواد بره آمریکا و اونجا ادامه تحصیل بده.
-متین گفته.
-ولی یکی توی ایران آیلین رو دوست داره... متین هم که رک نمیگه که دیگه نمیخوادش... اون یه نفرم هنوز فکر میکنه آیلین و متین نامزدن.
-خوب شما بهش بگید .
-من چندین بار گفتم اما قبول نمیکنه.

چند لحظه ای مکث کرد و گفت: اگه تو و متین ازدواجتون رو علنی کنید شاید همه چیز رفع بشه.
-مادر متین با من مشکل داره و قبولم نداره به همین دلیله که متین فعلا همه چیز رو مسکوت نگه داشته.
خندید و گفت: من همه چیز زندگی تو و متین رو میدونم.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: یعنی از هفت سال...
وسط حرفم گفت: بله خبر دارم.
سرم رو پایین انداختم که گفت: حالا کمک میکنی یا نه.

یه نگاه بهش کردم و گفتم: اون یه نفر کیه؟
-کامیار.
جا خوردم. یعنی کامیار عاشق آیلین شده. باورم نمیشد که پرسیدم : کامیار؟

خنده کوتاهی کرد و گفت : بله کامیار.

با دهن باز پرسیدم : من چه کمکی میتونم بکنم؟
-میتونی به کامیار بگی که همسر متینی.
-چرا خودتون نمیگید؟
خندید و گفت: من به متین قول دادم رازش رو به کسی نگم اما تو که قول ندادی.
فقط نگاهش میکردم که گفت: شماره کامیار رو بهت میدم بهش زنگ بزن و همه چیز رو بگو... فقط نگی که من در جریان همه چیز هستم.
-پس بگم از کی شنیدم که اون آیلین رو میخواد.
-بگو که من وسط حرفام از دهنم پریده که دوتا دوست صمیمی عاشق یه نفر شدن.
-اوهوم.

خیلی چیزها رو بهم یاد داد که به کامیار بگم و از اون طرف خیلی حرف ها رو هم باید به متین بگم که راضی بشه به آیلین حقیقت رو بگه. در واقع این اتفاق باعث میشه که آیلین از متین دور بشه و خیال من بابت زندگیم راحت بشه. تقریبا تاعسر پیش کارن موندم و بعد به خونه برگشتم. 

شب متین دیرتر از همیشه برگشت . ترسیده بودم که نکنه اتفاقی افتاده باشه و هر چی زنگ میزدم بهش گوشیش رو برنمیداشت. زنگ میزدم و جواب نمیداد... نگران بودم... قلبم یخ کرده بود... تمام تنم یخ بود... خدایا نکنه اتفاقی براش افتاده باشه... نکنه رفته پیش آیلین... خدایا کمکم کن. گیج و سردرگمم... زنگ پشت زنگ و هیچ جوابی نمیگرفتم. صدای بوق تلفن تو گوشم می پیچید و منو ناامیدتر میکرد... ساعت از 1 گذشت و هنوز خبری از متین نبود .

توی حیاط قدم میزدم و گاهی به جلو در میرفتم اما خبری ازش نبود. خدایا ... خودت کمکم کن. من جز متین کسی رو ندارم . خدایا !!!

دیگه ناامید شده بودم. تنم از هوای اسفند یخ کرده بود روی پلههای حیاط نشستم و پلکهای سنگین و خیسم رو روی هم گذاشتم. چند دقیقه نگذشته بود که حس گرمای دستی روی شانه ام منو ترسوند و جیغ کوتاهی زدم که صدایی گفت: آروم باش ... منم.

چشامو بازم کردم و دیدمش. آره خودش بود . عشقم بود. همه دنیام بود. تمام وجودم بود. شاهزاده رویاهام بود. همنفسم بود. همه کسم بود. 
با بغض گفتم : چقدر دیر کردی.
لبخند بی جونی زد و گفت : یه تصادفی آوردن بیمارستان مجبور شدم که برای عملش بمونم.
-شام میخوری؟
یه نگاه بهم کرد و گفت: حتما نخوردی و منتظرم موندی.
-اوهوم...
خندید و گفت : دیونه برو شامت رو بخور من شام خوردم... میرم یه دوش بگیرم و بخوابم... خیلی خسته ام.

قبل اینکه بره دستش رو گرفتم و از پشت بغلش کردم و گفتم: ترسیدم... چرا بهم خبر ندادی دیر میای.

برگشت سمتم و یه بوسه عمیق رو لبم زد و گفت : ببخش نفسی. اصلا یادم نبود یه خانوم گلم نگرانمه.

به آشپزخونه رفتم و شام رو گرم کردم و خوردم . بر عکس همیشه که تنهایی نمیتونستم چیزی بخورم شام رو کامل خوردم. نمیدونم چم شده که اشتهام زیاد شده و چند برابر غذا میخورم متین میگه به خاطر ورزشه.
بعد از خوردن شام به اتاق رفتم و دیدم متین روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زد.

 روی تخت نشستم و گفتم: چرا نخوابیدی؟
یه لبخند زد و دستم رو گرفت و گفت: اونقدر بهت عادت کردم که اگه بغلم نباشی خوابم نمیبره.
دراز کشیدم کنارش و گفتم: بخواب عشقم... خسته ای.
یه دستش رو زیرکمرم گذاشت و یه دستش رو روی شکمم و یکی از پاهاش رو انداخت روی پام . چند دقیقه نگذشته بود که خوابش برد. اما من خوابم نمیبرد و تا نیمه های شب فقط موهاشو نوازش میکردم و میبوسیدمش.

 نمیدونم کی خواب برد اما صبح با نوازش های متین بیدار شدم.  دستش رو روی پشت و شکمم میکشد چشمهام رو باز نکردم که راحت باشه اما انگار قصدش بیدار کردن من بود لبهاش رو روی بدنم حرکت میداد و میبوسید و کم کم بالا اومد و گردنم رو هم بوسید و بعد به سمت لبام اومد و با اولین بوسه به لبم چشمام رو باز کردم و بهش سلام دادم.

-علیک سلام خانم کوچولو... بالاخره بیدار شدی.
لبخند زدم و گفتم: چند دقیقه صبر کن که صورتم رو بشورم و موهامو مرتب کنم برمیگردم.
-تو خماری میزاریم نامرد.
بلند شدم و گفتم: فقط چند لحظه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری