fatame75

نام کتاب: هوس عشق/ نویسنده :حنا خانم

پست های پیشنهاد شده

خلاصه داستان:

دختری با شباهت فروان به مادری که هرگز او را ندیده. پدرش به تنهایی او را بزرگ میکند و دخترک با پسرعمه اش نامزد میکند. همه چیز آمادست برای شروع یک زندگی رویایی و پرعشق . اما چند روز قبل عروسی دخترک طی یک درگیری ناخواسته قاتل پدرش میشود. 

سالها در زندان به سر برده و بعد از آزادی زندگی رو از نو شروع میکند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خودت بیا ببین

بعد از تو چی به من گذشت

اون آدم هیچوقت برنگشت

نشد مثل قبل

انگاری مرده اون همه اون احساس من

نمونده هیچی واسه من

میدونستی با گریه نمیشه خوابید شب و روز

میدونستی بی انگیزه از خواب پا میشمو

خودت رو برسون

شاید یکم از اون حس خوب مونده باشه تو قلبم

شاید که برگردن

خودت رو برسون

بهم بگو اون روزا کی میاد بازم

بگو تا من بمونم تا کی...

داشتم آهنگ گوش میدادم که در باز شد و یه نفر داخل شد.اصلا دوست نداشتم کسی برای دلداری من بیاد. اما چیکار می تونم کنم تا همه بفهمن نیازی به دلداری ندارم، دلم فقط تنهایی میخواد.

تختم تکون خورد و کنارم نشست، دستش رو روی آرنجم گذاشت تا از روی صورتم برداره. تا حد امکان مقاومت کردم اما فایده ای نداشت.

-با کی لج میکنی. چرا عین دختر بچه ها لجبازی میکنی.

-برو... نمیخوام حرف بزنم.

-مگه حالا چی شده. دنیا که به آخر نرسیده!

با حرص گفتم: میدونی درجا زدن یعنی چی؟ هان... من الان دوساله دارم در جا میزنم.

با لبخند همیشه مهربونش به قلبم امید داد و گفت: حتما حکمتی داره... خیری توشه.

-میشه دقیقا بگی چه خیری؟

-خدا خیر بندهاشو بهتر میدونه.

به پهلو جا به جا شدم تا نبینمش و گفتم: نمی خوام دیگه حرف بزنیم، برو آبجی پریناز... میخوام تنها باشم.

با خنده و لحن شوخ گفت: خوبه دوردونه، انگار شکست عشقی خورده. یه کنکور رو خراب کردی دنیا که به آخر نرسیده.

-برای من آخر دنیاست.

بلند زد زیر خنده و هرهر میخندید. با این کارش حرص من رو بیشتر درآورد و من با اخم ازش رو گرفتم. روی گونه ام یه بوسه زد و گفت: بابا انقدر لوس بارت آورده، اینم روش... برو آزاد بخون.

-نمیخوام. من یه رشته عالی توی یه دانشگاه خوب میخواستم.

-خوبه حالا... بلند شو حاضر شو بیا پایین. الان همه میرسن. خودت میدونی که امشب شب مهمی برای باباست.

-آخه الان چه وقت مهمونی دادنه.

-بسه دختر، عین پیرزنا داری غر میزنی.

آروم خندیدم و پریناز خم شد و یه ماچ آبدار کرد. دستم رو روی صورتم کشیدم و گفتم: عه... تف مالیم نکن.

خندید و به سمت در رفت و گفت: بابا گفت که اون لباسهایی رو که هفته پیش برات خریده بپوشی.

در رو بست و رفت. منم بلند شدم و به حمام رفتم تا یه دوش بگیرم. توی حموم فقط ذهنم پیش پگاه بود . پگاه برعکس من که رتبه ام از سال قبل بدتر شده بود، رتبه خوبی کسب کرده بود. ای کاش همون پارسال دانشگاه میرفتم . شایدم به قول آبجی پریناز حکمتی داره، آخه چه حکمتی توشه . حالا هر چی که هست امشب نمیذارم کسی دستم بندازه.

از حموم بیرون اومدم و نگاهی به ساعت انداختم که هفت رو نشون میداد. چقدر گشنم بود و ناهار رو هم با لجبازی خودم نخورده بودم. تن و موهام رو خشک کردم و لباس سفیدی رو که تا زانوم میرسید و آستین هاش پنج سانتی از بازوم رو پوشانده بود رو پوشیدم. این لباس رو به اصرار بابا خریدم ولی به خاطر یقه و پشت بازش اصلا به دلم نمی نشست و من مطمئنم که سهیل و سامان به خاطرش سر به سرم میذارن.

کفشهای پاشنه پنج سانتیم رو که رنگ سفید و مات داشت و نوک تیزش پام رو کشیده تر نشون میداد رو پوشیم و جلوی آینه ایستادم. عالی شده بودم مخصوصا با دامن کلوش لباسم که کمرم رو باریکتر کرده بود . کمی خودم رو برانداز کردم و موهای فر بلند عسلی رنگم رو که تا باسنم میرسید رو شونه کردم و بایه سنجاق پشت سرم بستم. بابا اصلا اجازه نمیداد که موهام رو کوتاه کنم اما من موی کوتاه دوست داشتم و ماه قبل با پادرمیونی آبجی پریناز بلاخره اجازه داد که جلوی موهام رو کوتاه کنم.

کمی با جلوی موهام ور رفتم تا مدل مناسبی درست کنم اما این موهای وحشی و فرم اصلا درست شدنی نیست. بابا من رو سر این موهام خیلی اذیت میکنه و نه میذاره کوتاهشون کنم نه اینکه صافشون کنم و من میدونم که اگه صافشون کنم حتما یه دعوای درست و  حسابی با من راه میندازه. آخه بگو بابای من مگه چی میشه من موهام رو صاف کنم. آخرین باری که موهام رو صاف کردم عروسی سهیل بود و از بابا حسابی حرف شنیدم و از اون به بعد اصلا موهام رو صاف نکردم. مشغول موهام بودم که آبجی پریناز دوباره توی چهارچوب در قرار گرفت و گفت: عزیز دلم بزار برات درستش کنم.

-آبجی این موهام خیلی اذیتم میکنه.

-ایرادی نداره من درستش میکنم.

-درست کن بینم چه گلی به سرم میزنی.

یه ماچ آبدار حواله لپم کرد و بینیم رو کشید و گفت: برو بچه پرو.

خندیدم و آبجی جلوی موهام رو یه بافت قشنگ زد و درآخر پشت گوشم با یه گیره فیکسش کرد. از مدل خیلی خوشم اومد و توی آینه خیره به موهام بودم که من رو با یه حرکت سریع به سمت خودش برگردوند و با یه روژ و ریمل صورتم رو آرایش کرد و گفت: انقدر خوشگلی که نیاز به آرایش نداری.

-پس این روژ و ریمل چی میگه؟

اخم کرد و گفت: روژت که میگه این دختر پررو چند وقته غذا نخورده و رنگ سرخ لبای به این خوش فرمی رو پرونده. البته اون ریمل هم برای مخفی کردن اون همه پف به خاطر گریه ست.

دستی به موهای وحشیم کشیدم و گفتم: این ها چی؟ عین اسکاج میمونن.

خندید و لپم رو کشید و گفت: پوست عالی، چشم و موهای عسلی، بینی کوچیک، لبای برجسته و سرخ، لپای اناری... دیگه چی میخوای؟ خدا این همه خوشگلی بهت داده.

-موهای پگاه رو دیدی چه قشنگه... منم اون شکلی میخوام.

-هر مویی زیبایی خودش رو داره. در ضمن...

یه چشمک بهم زد و گفت: اون که باید بپسنده ، پسندیده. دیگه چه مرگته؟

آروم خندیدم و گفتم : همه اومدن؟

-نه فقط پارسا اومده.

-داداش پارسا عروساشم آورده؟

-آره هر دوتا رو... به جای سوال و جواب بلند شو بیا پایین.

-باشه تو برو منم میام.

سری تکون داد و رفت.

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بعد از اینکه لباسم رو مرتب کردم از اتاق بیرون اومدم و از پله های طبقه دوم پایین اومدم تا برم پیش مهمونایی که امشب بابا دعوت کرده.

من و بابا توی یه خونه باغ که مهریه مامان بوده زندگی میکنیم. مامان وصیت کرده که این باغ بین دختراش تقسیم بشه و البته من و پریناز تصمیم گرفتیم که فعلا باغ به اسم بابا باشه.

مامان... مادر... چه واژه ی غریبی! من اصلا مامان ندیده بودم و صدای قلبش رو حس نکرده بودم.کل بچکی من در حسرت گذشت. حسرت داشتن مادری که نوازشم کنه، ببوسدم و بهم عشق بده، وقتایی که مریض شم ازم پرستاری کنه، بیاد مدرسه ام و کارنامه ام تحویل بگیره، باهم بریم پارک، دوتایی حموم بریم، قربون صدقم بره...

بزرگتر که شدم فهمیدم که حسرتهای بیشتر و بزرگتری دارم . حسرت یه همدم، یه همدل، یکی که بتونم حرفهام رو باهاش بزنم، حرفهای دخترونه، اونم با جون و دل گوش بده ، وقتی عاشق شدم بهش بگم، وقتی ازدواج کنم ازش توی همسرداری و خانه داری کمک بگیرم، وقت زایمان کنارم باشه و دلداریم بده...

حسرت... حسرت... حسرت حتی یه بوسه مادرانه. بابا خیلی خوبه. من عاشقانه بابا رو دوست دارم و بابا برام هم مادر بوده و هم پدر . توی زندگیم حتی یه روز تنهام نگذاشته و با تمام توانش در حقم مادری کرده.بابا انقدر خوبه که حتی از آبجی پرینازم بهش نزدیک تر و صمیمی ترم. اما بازم یه زمانهایی هست که دوست دارم حرف دلم رو با مادرم بزنم. یه شبهایی هست که تشنه  یه آغوش مادرانه ام. یه روزهایی هست که دلم فقط گپ زدن های مادرانه میخواد. یه زمانی هایی هست که دلم نصیحت های مادرانه میخواد و اما... من مامان ندارم.

گاهی اوقات فکر میکنم که مگه من چقدر توی دنیا جای مامان رو تنگ کردم که خدا مامانم رو گرفت. دنیا... دنیا... دنیای بی رحم آخه چرا مامانم رو گرفتی؟

من متولد یک مهرم اما بابا پانزدهم مردا ماه رو که سالگرد ازدواجش با مامانه رو برام جشن تولد میگیره. عمه میگه که من خیلی شبیه مامانم، مامان و بابا دختر عمو و پسر عمو بودن و مامان خیلی کوچیک بوده که مادر و پدرش رو از میده و بابابزرگم تک فرزند برادرش رو به خونه خودش میبره و سرپرستی ش رو قبول میکنه. از اون طرف بابا عاشق مامان میشه و بابابزرگ توی سن کم مامان رو برای بابا عقد میکنه. به قول عمه بابا18 ساله و مامان13 ساله بودن که ازدواج میکنن. مامان و بابا عاشقانه زندگی میکردن و ثمره عشقشون چهارتا بچه بوده . زندگی بروفق مرادشون بود تا اینکه مامان مریض میشه. یه مریضی سخت که بابا مجبور میشه برای مامان همه املاکش رو بفروشه وبرای درمان مامان آمریکا برن.

مامان بعد سه سال مریضی درمان میشه و دکترها بهش میگن که نباید دیگه بچه دار بشه. مامان و بابا هم دیگه بچه دار نمیشن تا اینکه مامان توی سن53 سالگی میفهمه که من رو بارداره. مامان برخلاف نظر دکترها که میگن باید منو سقط کنه، منو نگه میداره و  چند ساعت بعد از زایمان من مامان هم میمیره.

آبجی پریناز من رو میبره خونه خودش و چند ماه من رو نگه میداره. بابا حتی راضی به دیدن من نبوده و من رو مقصر مرگ عزیزترینش میدونسته و به همه میگفته که از من متنفره چون عشقش رو ازش گرفته ام. بابا حتی راضی به گرفتن شناسنامه برای من نمیشه و داداش پارسا برام شناسنامه میگیره و اسم من رو پریا میذاره. چند ماه بعد دقیقا شب سالگرد ازدواج مامان و بابا ، بابا میره خونه آبجی پریناز و من رو با خودش میبره. هیچ کس نمیدونه که چرا بابا یهویی نظرش در مورد من عوض میشه و منو رو قبول میکنه. بابا توی این 18 سال زندگی که داشتم اصلا من رو از خودش دور نکرده و حتی یه شب هم بدون من نخوابیده. بابا اسم من رو پریماه صدا میکنه. پریماه اسم عشق باباست.

توی افکار خودم بودم که سمانه رو دیدم که گفت: کجایی دختر بیا پایین دیگه، چرا یه ربعه روی پله ایستادی.

از پله ها پایین رفتم و روی یکی از مبلها کنار بابا نشستم و با سمانه، زن داداش پارسا و سهیل و سامان پسرهای پارسا و عروساش حال و احوال کردم. از بابا پرسیدم: پس داداش  پارسا کو؟

-با پریناز رفتن بیرون کیک رو بیارن. خوبی پریماه؟

با لبخند گفتم: بله بابا خوبم.

خم شد و صورتم رو بوسید و گفت: تولدت مبارک عروسکم.

منم جواب بوسه اش رو دادم و گفتم: ممنون بابا جونم.

مینو بچه سهیل و تنها نتیجه بابا از بعد از ورودم داشت گریه  میکرد و جیغ میزد و منو که خودم از صبح حال و حوصله نداشتم رو عصبی میکرد. زیبا همسر سهیل سعی در آروم کردنش داشت اما این دختر بچه آروم نمیشد.بابا برای آروم کردن مینو اون رو به اتاق من برد تا طوطی هام رو به مینو نشون بده تا شاید این کار کمی آروم بشه. 

با رفتن بابا و مینو و زیبا که واقعا هم زیبا بود، کمی حالم بهتر شد . داشتم با فرگل نامزد سامان صحبت میکردم که یهو سهیل و سامان دو طرف من روی مبل نشستن و من رو بینشون روی یه مبل دونفره داشتم خفه میشدم و نمیتونستم تکون بخورم. هر دوتا همزمان دست دور گردن من انداختن. سهیل و سامان هر دوتا درشت و قد بلند بودن و این قد و هیکل رو از بابا به ارث برده بودن. من در برابر این دوتا قول ، فنچی بودم در حال خفه شدن.

-ول کن سهیل.

سهیل: عمه جون چه خوشگل شدی امشب.

-ولم کنید خفه شدم.

کلی تلاش کردم که از دستشون خلاص شم اما تلاشم کارساز نبود و اون دوتا قول بی شاخ و دم محکمتر من رو گرفتن.

سامان: کجا؟

-ول کن سامان.

سامان: فکر میکردم الان زانوی غم بغل گرفتی. ولی انگار...

سهیل وسط حرفش گفت: پریماه دیده که از کنکور براش آبی گرم نمیشه، میخواد امشب پسر تور کنه.

با آرنجم زدم توی پهلوی سهیل که آخش بلند شد.

سهیل: آخ ... چرا میزنی؟

- حقت بود.

سامان: امشب حسابی خوشگل کردی اما صد حیف که شاه داماد رفته کنگره پزشکی توی شیراز.

یه نیشگونم از سامان گرفتم و گفتم: ولم کن ... این چرت و پرتا چیه میگین.

سهیل: بادا بادا مبارک بادا، ایشالله مبارک بادا.

از عصبانیت داشتم میترکیدم و حوصله جواب دادن و سر و کله زدن با این دوتا احمق رو نداشتم. سمانه و فرگل از خنده سرخ شده بودن و این منو حرصی تر میکرد. من که دیدم نمیونم از دستشون خلاص شم تلاش بی جا نکردم و سرجام نشستم.

با به صدا دراومدن زنگ در ذوق کردم و ته دلم یه آخ جون بلند گفتم و خواستم بلند بشم که سهیل دستش رو روی رونم گذاست و گفت: کجا؟

-در رو باز کنم.

سامان: لازم نکرده. فرگل باز میکنه.

فرگل به سمت آیفون رفت و در رو باز کرد و گفت: عمو پوریا و بچه هاشن.

-بچه ها ولم کنید.

این حرف رو با عصبانیت و با صدای بلند گفتم.

سامان: تازه گرم شدیم.

سهیل: کجا میخوای بری کوچولو... بودی حالا.

یه مشت به بازوی سهیل زدم و خواستم بلند شم . به خودم که اومدم دیدم توی بغل سهیل دست و پا میزنم.

-منو بزار زمین احمق.

-نمیذارم... عروسک کوچولو دست و پا نزن.

-زشته سهیل بذارم زمین.

لبش رو به گوشم چسبوند و گفت: زشت پیرزنیه که سوتین نبسته.

در باز شد و داداش پوریا و سه تا پسراش فرید و فربد و فرشاد و زنداداش لیلا وارد شدن. سهیل با صدای بلند گفت:  بچه ها میاید بازی؟

فرشاد: چی بازی؟

من که داشتم جیغ میزدم گفتم: بذارم زمین.

سهیل لبخند خبیثانه زد و گفت: بغلی بگیر.

فرشاد قه قه زد و جلو اومد و گفت: چی رو بگیرم؟

سهیل: عمه جون رو.

فرشاد: چیکارش کنم؟

-بده بغلی.

سهیل من رو پرت کرد بغل فرشاد.

-فرشاد منو بذار زمین.

-نوچ.

-تورو خدا.

لپم رو بوسید و شروع به خوندن شعر کرد و من رو داد بغل فربد و این کار ادامه داشت و من جیغ میزدم و بهشون مشت میزدم که منو بزارن زمین اما انگار اینها حالیشون نیست. چند دقیقه بعد امیرعلی و امیرپاشا پسرهای آبجی پریناز هم به جمعشون پیوستن.

دیگه کم کم خسته شدم و دست از کتک زدن و التماس کردن برداشتم و پابه پای پسرها میخندیدم و قهقه میزدم.

بلاخره این سهیل منو رام کرد و گرهای ابروهام رو از هم باز کرد. واقعا از خدا به خاطر همچین خانواده خوب و صمیمی ممنونم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

IMG_20171109_031226.thumb.jpg.a5d8022225b7e094efcff28c4972d90b.jpg

نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی به شما و سپاس بابت انتخاب انجمن ورزین نویسندگان شرقی

تیم مدیریت خواهشمند است قبل شروع کار نگارش رمان قوانین و اطلاعیه های انجمن را به صورت کامل مطالعه فرمایید.

[قوانین مهم و نحوه قرار دادن درست کتاب در انجمن]

نویسندگان شرقی انجمنی است برای نگارش کتاب و لذا دقت به این نکات الزامی است؛ و همچنین علاوه بر ایجاد نظم و انسجام تمامی ابهامات شما مبنی بر: صفحه نقد، جلد، و... برطرف خواهد شد .

 

پیروز و برقرار باشید.

تیم کتاب انجمن نویسندگان شرقی

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


انگار من پر کاه بودم که توبغلشون گم شده بودم البته همشون هیکل درشت داشتن و من در مقابلشون یه فنچ بودم .این قد بلند و خوش هیکل بودن توی تمام افراد حس میشد و این صفت رو از بابا به ارث برده بودن. البته مامان هم به گفته عمه ، زن قد بلندی بوده ولی نمیدونم من به کی رفتم که انقدر ریزم.

تو بغلاشون منو میچرخوندن و میخندیدن . من داشتم میخندیدم و تاجایی که میتونستم بهشون ضربه میزدم تا منو زمین بزارن .

توبغل سامان بودم که یهو صدای دادش بلند شد و گفت: آقاجون ول کن گوشمو کندی.
بابام که گوششو می پیچوند گفت: دختر من اذیت میکنی؟
-باشه بابا ول کن میذارمش زمین.
در حالی که منو زمین میذاشت گفت : آقاجون سهیل شروع کرد.
بابام هم با عصاش یه دونه زدبه پای سهیل و گفت: به حساب همه تون میرسم.

من که زمین رسیدم بابام به هر کدوم یه دونه زد و هر کدوم از هر طرف فرار میکردن و بابام دنبالشون میدوید . منم داشتم ریسه میرفتم از خنده. بابا کلی دنبالشون کرد و به هر کدوم کتکی از روی شوخی زد  و در آخر جلو اومد و منو توی بغلش گرفت و یه بوسه به موهام زد و گفت: هر کی دردونه بابا رو اذیت کنه با من طرفه.

بابا رفت و رو مبل نشست منم کنارش و بعد از حال و احوال با خانواه داداش پوریا و پسرهای آبجی پریناز ،رفتم به سمت آشپزخونه تا چایی بیارم که لیلا زن پوریا دستم رو گرفت و گفت : من میرم چای بیارم، برو بشین ناسلامتی امشب تولدته... برو پیش بچه ها با هاشون حرف بزن و خوش بگذرون.
بعد صورتمو به سمت خودش کشید و منو بوسید و رفت . 

لیلا زن خوبی بود خیلی مهربون بود منم خیلی دوستش داشتم با صدای بابا که " گفت:هرکی پریماه رو اذیت کنه حسابشو میرسم." به خودم اومدم.
سهیل باخنده گفت:من مواظبم که هیچی اذیتش نکنه اقاجون.
بابا با شوخی گفت:منظورم اول خودت بودی .

من با خنده نشستم رو یه مبل کمی دورتر ازهمه.
فربد با خنده موزیانه گفت:پریماه ترسیدی که اینقدر دور از ما نشستی؟؟؟
- از شما بترسم ؟؟؟ نه بابا تا یارم نیاد نمیام نزدیکتون.
فرشاد : بابا تو کشتی مارو با یارت.

با یه خنده محو ، فقط نگاهشون کردم که یهو همه پسرا یه پچ پچی کردن و  بلند شدن برن بیرون که گفتم:کجا میرید؟؟؟
امیرعلی: به تو چه، کار مردونه داریم ... تو وایستا یارت بیاد بعد حرف بزن.

قیافه ام رو مظلوم کردم و گفتم: مسخره نشو... بگو دیگه.

خندید و گفت: قیافت عین گربه میمون.

با خنده گفتم: گربه ها که خیلی نازن... منم نازم دیگه.

سامان: نه بابا شبیه گارفیلدی.
اعصبانی شدم و تا خواستم چیزی بگم با سرعت همگی به سمت در رفتن منم دنبالشون رفتم که این بار امیرپاشا وایستاد و گفت : تو کجا میای ؟
-یه نگاه مظلوم بهش انداختم و گفتم : منم بیام دیگه آخه این جا تنهام.
امیرپاشا: برو پیش زیبا و فرگل.

-خیلی از من خوششون میاد؟

سهیل:تو از اونا خوشت نمیاد یا اونا از تو؟
-چه فرقی داره.
سهیل:باشه وقتی بهشون گفتم تو میدونی و اونا.
-سهیل بیام دیگه!!!
در وا شد و پگاه و داداش پرهام و زن داداش هانیه وارد شدن که من عین جت پریدم بغل پگاه و رو به سهیل گفتم: برید بابا... من که یارم اومد .

پسرا هم همراه داداش پرهام و خانوادش به داخل سالن برگشتن و بعد از سلام حال و احوال دوباره عزم رفتن کردن و همه با هم رفتن بیرون اما این دفعه با مرغ ها و گوشتهای تیکه شده رفتن .

من کنار هانیه نشسته بودم و بعد از کمی گوش دادن به حرفهای هانیه که از انتخاب رشته و سطح علمی دانشگاه و حرفهای از این قبیل میگفت کلافه شدم .

 هانیه بر عکس سمانه و لیلا که خیلی خونگرم و مهربون بودن ، خیلی پر از غرور بود و کاملا معلوم بود که حس حسادت به من که دو ماه از دخترش کوچکترم  داره. پرهام و هانیه بعد از چند سال درمان و نذر و نیاز تونسته بودن پگاه رو به دنیا بیارن . پگاه هم مثل بقیه افراد خانواده دختر درشتی بود قدش یه سر و گردن از من بلندتر بود و شباهت زیادی به هم داشتیم تمامی اجزا صورت به غیر از رنگهای چشم و موی ما دقیقا شبیه هم بود البته پگاه با موهای شلاقی مشکی زیباتر و جذاب تر از من بود .

بعد از حرفای هانیه درمورد دانشگاه و چیزای دیگه بلند شدم دست پگاه رو کشیدم و با خودم بردم به اتاقم . وسط پله ها بودیم که دستشو از دستم کشید و گفت:چیه مگه منو به اسارت میبری؟
-نه کارت دارم.
-چی کار؟؟؟
-قولمون رو یادت که نرفته؟؟؟
-کدوم قول؟؟
بدون جواب دادن به سوالش لبخندی زدم و رفتم به سمت اتاقم و پگاه با سرعت اومد و جلوم رو گرفت.
-میخوای چیکار کنی؟؟؟
دستش رو کشیدم و در اتاق رو باز کردم و همراه پگاه وارد اتاق شدم و در  رو پشت سرم بستم.

دوباره پرسید : میخوای چیکار کنی؟؟
-همون کاری که ازم خواستی؟؟؟
-اون فقط یه حرف احمقانه بود تو چرا باورش کردی من فقط.....
میون حرفش پریدم و گفتم: تو حق داری به عشقت برسی.
-من هیچ عشقی به هیچ کسی ندارم.
-من با امیرعلی حرف زدم...
نذاشت حرفمو بزنم و گفت :تو چیکار کردی ... نباید بهت میگفتم . اون فقط یه حرف و فکر احمقانه بود...تو منو شکستی. غرورم رو خورد کردی... اثلا ازت نمیگذرم پریماه.
-تموم شد حالا میذاری حرفم رو بزنم...اونم بهت علاقه داره.
با بهت بهم نگاه کرد . ادامه دادم: البته جوری بهش گفتم که فکر نکنه برای تو پیش قدم شدم بهش گفتم که از کارات و حرفات فهمیدم دوستش داری اونم بعد از کلی قسم که به هیچکی نگو اعتراف کرد که دو ساله عاشقته و منم بهش گفتم که باتو صحبت میکنم اما قبول نکرد و چون میدونه مامانت با 
ازدواج شماها مخالفت میکنه اونم به خاطر پدر امیر علی چون که معتاد بوده و بعد از سالها زندگی با ابجی پریناز گذاشته و رفته منم همین فکر رو میکنم بهش گفتم که مثلا از زیر زبون تو میکشم که علاقه بهش داری یا نه. حالا تو باید تصمیم بگیری که میتونی در برابر مامانت مقاومت کنی.

پگاه که فقط داشت به حرفام گوش میداد ناخوداگاه منو محکم بغل کرد صورتم پر از بوسه های آبدار کرد و گفت:عاشقتم پریماه جونم .

-بسه بابا ...خیس کردی.

بعد از چند دونه اشک شوق ریختن گفت : من از بچگی عاشق امیرعلی بودم اما نمیدونستم که چطور باید بهش بگم تا تو اون دفتر خاطرات بچه گیمو پیدا کردی و از علاقه من باخبر شدی ... ممنون ...عاشقتم...

خندیدم و گفنم: جمع کن این لوس بازی هارو دیونه.

دوباره منو محکم تر بغل کرد و گفت: مامانم رو راضی میکنم الان نه ، هر وقت خواستیم ازدواج کنیم... من دوست دارم یه کم اخلاق امیرعلی رو بهتر بشناسم .
-خوبه که باهم بزرگ شدید و کاملا میشناسیش و بهانه میاری.
-خوب ازدواج برای من زوده حداقل تا بعد تمام شدن دانشگاهم مامانم اجازه هیچ حرفی رو نمیده.
-اینا رو باید به امیرعلی بگی نه من...یه قرار میزارم که با هم حرف بزنید.

دوباره منو بغل کرد و بوسید در حالی که داشتم از بغلش در میومدم گفتم: اینم کادو دانشگاهت ، ببینم تو چی به من کادو میدی.
رفتم سمت در و گفتم: من میرم حیات پیش پسرا تو هم میای؟؟
-بزار لباسمو عوض کنم میام..

من رفتم بیرون اتاق واز پله ها پایین اومدم و رفتم به سمت در ورودی که دیدم عمه فرحناز و داداش پارسا و ابجی پریناز روی یه کاناپه نشستن .

 فوری رفتم سمتشون و سلام کردم و بعد حال و احوال عمه رو به من گفت: شنیدم که کنکورت رو بد دادی؟

عمه زن مهربونی بود من رو خیلی دوست داشت اما گاهی اوقات از سر لجاجت با بابام من رو میچزوند و الانم دقیقا داشت زخم زبون میزد. یه اخم کردم و گفتم:ایراد نداره گاهی بعضی چیزا به صلاح نیست.
عمه با پوزخند گفت: دختر رو باید زود شوهر داد مخصوصا دختر خوشگل رو که چشم همه پسرها فامیل دنبالشه... بد میگم خان داداش؟؟
بابا هم زیر لب گفت:چی بگم.

بدون جواب دادن به حرف عمه که خیلی عصبیم کرده بود گفتم : میرم برای بچه ها چایی ببرم حیات.

فورا رفتم سمت آشپزخونه و داشتم چای میریختم که دستی از پشت نشست رو کمرم و منو بغل کرد و آروم زیر گوشم گفت: تا بوده همین بوده. همیشه به دخترخوشگلای ترشیده زیاد متلک میگن.

صدای پارسا بود.
برگشتم و بیشتر رفتم تو بغلش و گفتم: اگه یه داداش خوبی مثل تو نداشتم چی میکردم.

دست رو موهام کشید و یه بوسه روی پیشونیم زد و گفت : از عمه نرنج اونم مشکلای زیادی داره.
منو از خودش دور کرد و گفت : به دل نگیر .

لبخند زدم و گفتم: عمه رو خیلی دوست دارم اما گاهی اوقات دق دلی بابا رو سر من خالی میکنه... نمونه شم که دیدی.

وشگونی از بازوم گرفت و گفت: آخه بابا بد دل شازده پسرش رو شکونده. حق بده بهش.
لبخند زدم و پارسا کمکم کرد تا چایی ریختم. در همین حین پگاه به آشپزخونه اومد.با اومدن پگاه ، داداش پارسا رفت.  یه نگاه به سرتاپاش کردم. امشب با کت و شلوار شیکی که پوشیده بود جذاب تر و زیباتر شده بود. 

-جووون... تیپ پسر کش زدی امشب.

خندید وشیرینی و بیسکویت ها رو برداشت گفت: چایی ها یخ زد ببریمش.

-چشم... بریم.

به سمت حیات رفتیم. کنار در ورودی تا در اصلی حیات سنگفرشهای فیروزه ای و صورتی رنگ بود و کنار سنگفرشها رو چندتا باغچه تزیین کرده بود . توی باغچه ها  پر از گل بود گلهای زیبا که کاشت خود بابا بود کنار باغچه ها چراغ های زیبایی بود .بابا  روبه به روی امارت یه محوطه حیات مانند بود که توسط سه تا تخت چوبی و یه تاب بزرگ تزیین شده بود و کفش رو سنگفرشهای خاکستری پوشانده بود و انتهایی باغ پر از درختهای میوه بود. بوی گلهای یاس ورودی حیات مست کنند بود و حالم رو بهتر میکرد. البته بوی کباب هم به مشامم میرسه و هر لحظه دلم ضعف میره.

فربد و فرید دوقلوهای پوریا داشتن کباب ها رو درست میکردن و سهیلم کنارشون ایستاده بود و امیرعلی و امیرپاشاو فرشاد و سامان داشتن حرف میزدن و گاهی میخندیدن و تو سر وکله هم میزدن . باپگاه جلو رفتیم و همه با دیدن چایی روی تخت گوشه باغ نشستن و شروع به خوردن کردن و فقط فربد کنار منقل کبابها وایستاد که یه وقت نسوزن .

من رفتم کنار منقل رو به فربد گفتم: تو برو چای بخور من بادشون میزنم.

بدون هیچ چونه زدن باد بزن رو داد به من و رفت تا بشینه منم آروم کباب ها رو باد میزدم و تو فکر کنکور بودم که همه باهم خندیدن. شوک زده نگاهشون کردم و تازه به خودم اومدم و دیدم سهیل کنارم وایستاده و داره با لبخند بهم نگاه میکنه .

که پرسیدم: به چی میخندی؟؟
-به تو که الان لباس عروس پوشیدی و اما داماد فرسنگها اون ور تر شیرازه و تو فکرت پیششه .
امیر پاشا: آخی بمیرم برات پریماه جون بمیرم برات متین .
یه چشم غره ای بهشون انداختم و باد بزن رو به سمت سهیل پرت کردم .

 به سمت ورودی ساختمان رفتم که دستی منو گرفت و بلندم کرد منم همش دست وپا میزدم و داد میزدم که " منو بزار زمین " که فرشاد توجهی نمیکرد با اینکه همش پنج سال ازم بزرگ تر بود اما کاملا معلوم بود که براش مثل یه پر میمونم .
با حالت بغض گفتم: چرا از ریزه بودن من سوء استفاده میکنید.

فرشاد : میخوایم والیبال بازی کنیم توپ نداریم گفتم شاید توپ خوبی باشی .

روی تخت نشست و منو روی پاش نشوند و من سعی کردم فرار کنم اما منو محکم گرفته بود بین بازوهاش. فرشاد از همه پسرها کوچکتر بود اما از همشون درشت تر بود و بازوهای بزرگ و قویش نمیذاشت تکون بخورم که نفسم کمی گرفته بود.

محکم بازوشو که فاصله کمی با دهنم داشت گاز گرفتم که صدای دادش درآمد ولی منو محکم تر گرفت و گفت: هاپو کوچولو چرا گاز میگیری.
-دارم خفه میشم بزار برم .
-کجا؟ ایجا خوبه...تو که همش داری قهر میکنی من محکم میگیرمت تا قهر نکنی.
-خفه شدم.

حلقه دور بدنمو شل کرد و گفت : بسه دیگه کم ول بخور.
منم با لجبازی تمام گفتم: شماها چه مشکلی با من دارید که تا تقی به توقی میخوره منو بغل میکنید؟چه گناهی کردم از دست شماها.

همه با صدای بلند میخندیدن و من داشتم حرص میخوردم. که سامان گفت: گناهت اینه ریزه میزه ای.
-خوب من چی کنم ... کار خداست دست من که نیست.
انقدر این جمله را مظلومانه گفتم که خندهاشون شدت گرفت.

فرشاد منو رو تخت بین خودش و سامان گذاشت. حس خوبی داشتم با داشتن این خانواده خوب و دوست داشتنی . من هیچوقت غمگین نبودم یعنی بهم اجازه نمیدادن که غم به دلم بشینه و هرکی یه جوری تلاش میکرد تا من همیشه بخندم منم همیشه سرحال بودم . تو افکار خودم بودم که یهو امیرپاشا گفت: خاله ریزه نمیخوای به فکر انتخاب رشته باشی.

-نمیدونم رتبه من به چه رشته ای میخوره.
امیرعلی: من تو این کارا واردم هم برای تو هم پگاه انتخاب رشته میکنم ...البته اگه دوست دارید...
پگاه نذاشت حرفش رو تموم کنه و فورا گفت:آره من که راضیم .
رو به من ادامه داد: پریماه ، بزار علی برامون انتخاب رشته کنه .

یه چشمک بهش زدم و گفتم : چشم برای هر دومون انتخاب رشته کن ولی اگه پزشکی قبول نشم میکشمت امیرعلی..
امیر علی با خنده گفت: تو با اون رتبه داغونت پزشکی آزادهم قبول نمیشی.

همه دوباره خندیدن و من دیگه حرفی نزدم البته چیزی نداشتم که بگم و تو فکر بودم که یکی بوسم کرد. برگشتم سمتش دیدم داداش پوریاست.

 با یه لبخند گفت: چی میکنی عروس خانم.
-عه داداش .... من امشب سفید نپوشیدم که همه دستم بندازن.
باخنده لپمو کشید و گفت: خوب حالا بغض نکن... بیا برو ببین عمه و آقاجون چه چیزا در مورد تو متین میگن.

لپام از خجالت سرخ و شد و سرم رو پایین انداختم که یهو فربد گفت: هی چی شد که لبو شدی .خجالت کشیدی؟؟؟
سامان: چیه مگه از نامزدت حرف زدن دختر دیونه!!!
پگاه: ولش کنید شماها از حیای دخترونه چی میدونید.
همه با هم گفتن : اوووووووو!!!

منم فقط سرم پایین بود و داشتم از خجالت آب میشدم  که سهیل گفت:حالا اگه جلوی ما ببوستت چیکار میکنی؟؟
با اعتراض گفتم: عه بس کنید...
خواستم بلند شم که دست داداش پوریا دور شونم قفل شد و گفت: اگه اینطوری بغلت کنه چی ؟؟؟

دستش رو از دور شونه هام پس زدم و بلند شدم به سرعت دویدم به سمت در و حرص میخوردم که چرا همیشه منو دست میندازن.
متین تنها پسر عمه فرحنازه و 12سال ازم بزرگتره و عمه از بچگی که من به دنیا اومدم همیشه به شوخی و خنده گفته که پریماه عروس منه ... اما هر چه بزرگتر شدم و زیباتر شدم عمه به قضیه بیشتر پر وبال داد.
 تا اینکه تو جشن نامزدی سامان و فرگل یکی از آشناها به عمه گفته که پسرش از من خوشش اومده میخواد بیاد خاستگاری .
اما  امان از دست عمه .... عمه گفته که من نامزد متین ام  و بعد اون همه جا این موضوع پیچید .
 همه حتی برادرام منو نامزد متین میدونن راستش منم ازش بدم نمیاد و دوستش دارم . تخصص چشم داشت  و از مال و اموال پدرش همه چیز به اون  و دوتا خواهرش  رسیده . متین هم خوش اخلاق و زیباست ... یه کلام همه چی تمومه !!!

 ولی بابا دوست نداره منو زود شوهر بده و همش میگه زوده و من روی حرف بابا حرف نمیزنم اما ته دلم راضی به ازدواج با متین ام .

وارد سالن شدم و دیدم که زنداداشم و آبجی پریناز دارن سفره میندازن . رفتم که بهشون کمک کنم اما نذاشتن و منو به زور پیش عمه نشوندن .

 تا نشستم عمه منو بوسید و زیر گوشم گفت: عطرت خیلی خوبه اسمش چیه؟؟ بهم بگو تا منم بخرم.
-خودم برات میخرم عمه جون.
بیشتر بهم نزدیک شد و گفت : با این عطرت متین رو دیونه میکنی.
منم دوباره سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم که بابام گفت : آبجی چی میگی در گوش دخترم که عین لبو شده؟؟؟
-حرفای مادرشوهر به عروسشه داداش جان.
سمانه صدامون زد که سر سفره که توی پزیرایی انداخته بودن ، بریم .
همه سر سفره بودیم داشتیم شام میخوردیم که زنگ به صدا در اومد و رفتم در رو باز کنم. این موقع شب کی میتونست باشه؟

 این دیگه از کجا پیداش شد عمه گفت که رفته شیراز . در رو زدم گفتم : بیا تو داداش متین.
صدای متین رو شنیدم که گفت :باز نشد.

ای وای این  آیفون همیشه خرابه خواستم برم در رو باز کنم که بابا گفت : کی بود؟؟؟
- داداش متین آیفون خرابه میرم باز کنم.

به سمت در رفتم و وارد حیاط شدم فاصله بین امارت تا دروازه رو رفتم .  قلبم برای دیدنش تند میزد و حس میکردم تا فرق سرم سرخ شدم و تمام تنم یخ ورده بود. نزدیک در که رسیدم دیدم زیر درختای جلو در وایستاده و منو نگاه میکنه !!! پس فقط میخواست که با من تنهاشه.

استرسم بیشتر شد . کف دستام عرق کرده بود به لباسم مالیدم تا خشک بشه. انگار تمام وجودم داشت آتیش میگرفت اما سردی تنم رو حس میکردم. رفتم جلو سلام کردم.

جواب سلام منو باخوشرویی داد و گفت: خوبی؟؟؟
چهرم داد میزد استرس دارم ولی گفتم : خوبم . چرا اینجا وایستادی بیا تو .

خودم جلوتر راه افتادم که اومد جلوم و گفت: باهات کار دارم.
خودم رو کنترل کردم و گفتم: همه منتظرن بعدا حرف میزنیم.
-فقط دو دقیقه... زود تموم میکنم.
-در مورد چی میخوای حرف بزنی.

-خودمون.

با جوابی که داد خشک شدم و با ضعیف ترین صدا گفتم: میشنوم.

یه کم این پا و اون پا کرد و بعد گفت:
-من...چه جوری بگم...میدونی که مامانم همه جا جار زده که ما نامزدیم.
توی سکوت کامل داشتم بهش گوش میکردم. عطرتلخش فضا رو پر کرده بود و صدای دلنشینش تمام وجودم رو گرم میکرد.

ادامه داد: من از این وضعیت خوشم نمیاد...
 تمام تنم سرد شد و حس سرگیجه داشت یعنی منو نمیخواد.  میتونست تو این چند سال به عمه بگه وای چقدر بدم میاد از پسرایی که دیگران براشون تصمیم میگیرن . اصلا به درک من که چیزی کم ندارم... ولی من دلم این پسر رو میخواد !!! من که تمام فکر وذکرم متینه چطور میتونم فراموشش کنم. حس پوچ بودن داشتم و حس گنگ بودن.

ته دلم خالی شد و یه حس بدی داشتم ... اما از تک و تا نیفتادم و خیلی عصبی گفتم: منم خوشم نمیاد تو رو به من میچسبونن اصلا راضی نیستم.

با بهت نگاهم کرد... اما الان باید خوشحال میشد که راحت میتونه منو از زندگیش پرت کنه بیرون.پس چرا چشماش رنگ غم و عصبانیت گرفت  و باصدای نیمه داد گفت: پس چرا منو مسخره خودت کردی و تو این مدت حرفی نزدی تا من بهت...

بهت چی ؟؟؟ یعنی زود قضاوت کردم. وای من دوباره گند زدم به همه چی. سریع گفتم: آروم چرا داد میزنی... 
باید درستش میکردم گفتم: من عاشق هیچ پسری نیستم حتی تو....

نذاشت حرفم تموم شه با لحن تند گفت: اصلا مهم نیست برای من هزارتا دختر ریخته فکر کردی کی هستی...
میون حرفش گفتم:صبر کن تموم شه حرفم.
با صدای سرد گفت: -میشنوم.
حرف زدن برام سخت شده بود و کف دستام عرق کرد و دستام رو به میمالیدم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-تو خیلی خوبی ...و همه گزینه های مرد ایده آل منو داری...اگه تو منو بخوای میتونی بیای خاستگاری و ...

بعد کمی مکث سرم رو انداختم پایین . از حرفی که خواستم بزنم بدن سردم دوباره گر گرفت . تمام غروم رو با این حرفم کنر گذاشتم و گفتم که: جواب رد..... نمیشنوی!!!
درخشش چشماشو دیدم یهو خوشحال شد و گفت: همین امشب ازت خاستگاری میکنم.

به سمت امارت حرکت کردیم که تا نزدیک در امارت شدیم دست منو گرفت و یه چیزی تو دستم گذاشت و بدون اینکه چیزی بگم سریع داخل شد و منم فقط کف دستم رو نگاه کردم . که یه جعبه قرمز بود که داخلش یه جفت گوشواره ظریف و نازک سفید بود ... که به نظرم به شونه هام برسه و انتهاش دوتا مروارید کوچیک داشت .

 با شوق نگاهشون کردم و پشت سرمتین وارد سالن شدم و دیدم متین کنار عمه سر سفرست و منم به آشپزخونه رفتم تا سرخی صورتم ازبین بره بعد برم داخل تا کسی متوجه حالم نشه . قلبم ضربانش بالا بود و گر گرفته بودم. 

پگاه وارد شد و گفت: بیا دیگه کجا موندی.
-برو الان میام.
پشت پگاه وارد شدم و متین پیش عمه سر جای من نشسته بود و منم خواستم پیش پگاه و فربد بشینم که عمه جا باز کرد کنار خودش و متین با اشاره دست گفت:اینجا بشین.

به بابا نگاه کردم که باسر رضایت داد و من وسط متین و عمه نشستم از اینهمه نزدیک بودنش بدنم گرم بود و دلم قرص. دلم گرم به ابراز علاقه غیرمستقبم چند لحظه پیش و از استرس زیاد خاستگاری چیزی از گلوم پایین نمیرفت . 

 بعد از غذا متین و عمه روی یه کاناپه نشستن و همش پچ پچ میکردن و من هر لحظه استرسم زیاد میشد.
 پسرها سفره رو جمع کردن و ظرف ها رو هم امیرپاشا و فرید شستن. هیچ کس نمیذاشت که امشب دست به چیزی بزنم . 

بعد از اینکه همه دور هم جمع شدن کیک رو آوردن بعد از فوت کردن شمع ، فرگل و پگاه مشغول برش کیک شدن که عمه کنار بابام نشست رو به بابام گفت:  اگه اجازه بدید میخوام که تکلیف این دوتا جون رو روشن کنیم.

بابا با اخم گفت: الان وقتش نیست...
 -پس کی وقتشه داداش....متین که چیزی کم نداره تحصیل کردست ،شغل خوب داره، قیافشم که خوبه و از اخلاق هم که خودت میدونی... این دوتا جوون دلشون با همه داداش چرا سنگ جلو راهشون میندازی.
از حرفای عمه هر لحظه بیشتر استرس میگرفتم و بیشتر خجالت میکشیدم.
بابا: دختر منم چیزی کم نداره خودت بهتر میدونی با این سن کمش چقدر خاستگار داره.

عمه با اخم گفت: بله خبر دارم پسرم لیاقت پریماه رو نداره.
بابا با عصبانیت گفت:فرحناز من کی همچین حرفی زدم مشکل از دختر منه نه پسر تو...

من مگه چه مشکلی دارم . بابا چرا غرور من رو در نظر نمیگیره . با اعتراض وسط حرف بابا گفتم : بابا...
نذاشت چیزی بگم که یه نگاهی بهم انداخت!!! که از ترس نگاهم رو ازش گرفتم . دقیقا معنی نگاهش رو میدونستم. پوریا که کنارم بود دستم رو گرفت توی دستش و تو گوشم گفت : تو این مجلسا دخترها آروم میشینن و چیزی نمیگن حتی اگه عاشق باشن.

-من ایرادی ندارم.

-گوش بده به حرف بابا... عاشق پیشه.

من که دوباره سرخ شدم هیچی نگفتم و به حرفای بابا گوش دادم.
بابا:دختر من بچه ست همش18سالشه اون بلد نیست شوهر داری کنه . دخترم که مادر نداشته راه و رسم زندگی رو بهش یاد بده منم که تا حالا شوهر داری نکردم که چیزی یادش بدم.

متین تو یه دنیای دیگه بود و فقط داشت به دهن بابام نگاه میکرد و گه گاهی نیم نگاهی بهم مینداخت . من به متین زل زدم نمیدونم چی داشت که منو جذب میکرد اما من دوستش داشتم و مرد ایده آلی بود!!! عاشقش بودم  و یه چیزی بهم میگفت که باهاش میتونم یه زندگی خوب داشته باشم .

همین طور داشتم نگاهش میکردم که با دلخوری به سمت من برگشت و نگاهم کرد و چند ثانیه به هم خیره بودیم که صدای پارسا بین بحث های بابا و عمه به گوشم رسید و سرم رو بهش برگردوندم.
-بابا یه بارم به حرف پریماه و متین گوش بده شاید پریماه راضی باشه.

پارسا رو به من پرسید: پریماه نظرت چیه ؟؟؟
من کمی جا خوردم همه نگاه ها سمت من بود داشتم زیر نگاه هاشون آب میشدم . بدنم گر گرفت و صورتم سرخ شد و ضربان قلبم بالا رفت .که عمه گفت: پریماه جون بیا پیش من و بابات بشین ... بیا عزیز دلم...
دودل بودم برای رفتن پیش عمه که پوریا زیر گوشم گفت: برو.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از استرس تمام بدنم یخ کرده بود ولی حس میکردم از داخل دارم گر میگیرم. دستام میلرزید .پوریا دستش رو نوازش وار روی پشتم کشید و گفت: قربونت برم... برو همه منتظرن. 

بلند شدم خیلی آروم رفتم کنار بابا و عمه نشستم این استرس لعنتی چی بود که به جونم افتاده من که همیشه آروم بودم.
عمه دستم رو گرفت و گفت: عروس گلم نظرت رد مورد متین چیه ؟؟
حسم توی این لحظه گنگ بود. حس عشق و علاقه به متین میگفت بگم راضیم اما حس احترام به بابام میگفت که بگم هرچی بابا صلاح میدونه. یه کم سکوت کردم و عمه با خنده گفت: سکوت علامت رضایته .

بابا با حرص گفت: فرحناز این چه حرفیه که میزنی دخترم شوکه شده .
ولی واقعا این سکوت من معنی رضایت بود . 
متین که تا حالا ساکت بود گفت: دایی رضا اگه به صلاح میدونید الان جواب ندید و چند روز فکر کنید و بعد جواب بدید ...

بابا با یه لبخند رو به متین گفت:باشه دایی جان ... من فقط برای صلاح دوتای شما این حرفا رو زدم خودت میدونی که تو چقدر برام عزیزی .

بابا راست میگفت که متین رو دوست داره. از بچگی با نوه هاش بزرگ شده بود. همه ساکت شدن و مشغول خوردن کیکی شدند و بعد از چند دقیقه جو کمی آرم تر شد وپسرا دوباره شروع کردن به بگو بخند و عمه هم با بابا مشغول گفت و گو شدند و پگاه و فرگل هم باهم صحبت میکردن و پریناز و زنداداش هام سرشون گرم حرف زدن بود.

 منم بلند شدم و بدون خوردن کیک به اتاقم رفتم و دیدم که مینو رو تخت من خوابیده و زیبا هم داشت میومد بیرون که بهش گفتم:زیبا جون این گوشواره هارو برام میبندی؟؟

اومد جلو و گوشواره رو گرفت و گفت: کادو کیه؟؟
دست پاچه گفتم: کادو نیست... یعنی کادوی... کادو پگاهه.

خندید و گفت: مطمئنی.

-اوهوم.
برام گوشواره رو بست و با هم به جمع برگشتیم. دیدم که روی یه عسلی چندتا جعبه و پاکت کادو بود.

امیرپاشا: حالا نوبت کادوهاته... خاله ریزه.

عصبی گفتم: نگو خاله ریزه.

امیرعلی: چرا نگه؟ هم ریزی و هم خاله مونی... خاله ریزه باز کن کادوها رو که داریم از فثولی میترکیم.

-خوبه منم بهت بگم تارزان؟

-من کجام شبیه تارزانه.

-خوب شبیه شی .

-برو بابا خداشفات بده.

-خداتو رو شفا بده امیرعلی.
به یمت کادوها رفتم و داشتم کادو رو ها رو یکی یکی باز میکردم و سهیل با صدای بلند بعد از هر کادو میخوند: این چی چیه آوردید گندشو در آوردید .

همه هم میخندیدند داشتم کادوها رو باز میکردم که یه پاکت کوچیک کادو بود که پر از یاس بود وسطش یه جعبه قلب کوچیک بود . حتی بالمس جعبه کادوهم قلبم گرم شد و ضربانش بالا رفت . بازش کردم و یه گردنبند که خیلی ظریف بود و ست گوشواره ها بود فهمیدم که از طرف متینه برگشتم سمتش و دیدم زل زده بهم و نگاهم میکنه و چشمش رو گوشواره هام بود و با یه لبخند کوتاه گفتم: دستت درد نکنه داداش متین.

سهیل خیلی بی پروا گفت:پریماه دیگه نباید به متین ، داداش بگی .
پریناز: آخه آبجی کوچولوم عادت کرده بعدا کم کم یاد میگیره.

فرشاد: این دختره یاد نمیگیره.

اخم ی به فرشاد کردم و براش چشم چرخوندم که گفت: چشمات کج میشه ها.

فرید: خیالش راحته که شوهرش چشم پزشکه.

اخمم بیشتر شد اما با کلمه شوهری که بهم نسبت دادن خجالت کشیدم و زیر چشمی به متین نگاه کردم . با لبخند فقط نگام میکرد.

فرشاد: پریماه، دید زدنت تموم شد؟ 

سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. همه میخدیدن و انگار همه راضین به این ازدواج به جایی که بابا نشسته بود نگاه کردم اما نبود انگار من خیلی مشغول بودم که متوجه نشدم که بابا و عمه نیستن.

امیرعلی با شیطنت گفت: از این به بعد نگو داداش. باید بگی متین جون، جیگرم ، عزیزم ، عشقم، گلم...
فرشاد: نه باید بگه عجیجم ، عجقم،عسلم...
سهیل با یه صدای کش دار گفت: جووووون...

همه داشتن میخندیدن و منم سرم رو آوردم بالا و متین رو دیدم که داشت قهقه میزد رو کردم به سهیل و گفتم: تو38سالته خجالت نمیکشی.
سهیل : نه چرا باید خجالت بکشم .
-خوشت میاد منم زیبا رو دست بندازم ...
امیرپاشا : خاله ریزه ناراحت نشو.
-چهل دزد بغداد تو ساکت شو لطفا.
فرشاد: خوبه چرا پاچه میگیری .

بلند شدم و با ناراحتی به سمت پله رفتم اما متین داشت میخندید و با چشم غره بهش نگاه کردم و راهم رو ادامه دادم . خوب چی کنم که از بچگی با متین بزرگ شدم و همیشه بهش داداش میگفتم.

وای بازم فرشاد منو از زمین بلند کردو منم فقط دست و پا میزدم و میگفتم "منو بزار زمین " اما فرشاد شروع کرد.
فرشاد: بغلی بگیر.
سامان: چیو بگیرم.
- دیونه ها ...منو بزار زمین .
فرشاد : قول بده دیگه قهر نکنی.
-ولم کن.
پرهام:اگه قول ندی تو این بازی متین ام شرکت میکنه .
بعد رو به متین گفت: مگه نه.
متین که هنوز میخندید گفت:رو حرف شما حرفی نیست.

با دستپاچگی نگاش کردم و رو به فرشاد گفتم :قبول ... دیگه قهر نمیکنم... غلط کردم منو بزار زمین.

منو روی مبل بین پوریا و متین گذاشت. بدون هیچ حرفی نشسته بودم اما این نزدیکی به متین بیقرارم میکرد . خواستم بلند شم که پوریا منو گرفت گفت : کجا؟؟
-خفه شدم داداش. میرم پیش زنداداش هانیه میشینم.
-لازم نکرده.

من دیگه چیزی نگفتم که پوریا گردنبند متین رو برداشت و دستش داد و گفت : خودت براش ببند .
متینم خیلی راحت گردنبند خودم رو باز کرد  دستش که به گردنم میخورد بدنم مور مور میشد و نفس های گرمش به گردنم میخورد و بدنم گرم میشد. آروم موهای روی شونه ام رو کنار زد و گردنبند هدیه خودش رو دور گردنم انداخت و قفلش رو از پشت بست. دیگه طاقت گرمای دستش رو نداشتم و فورا به سمتش برگشتم و زیر لب گفتم: ممنون بابت کادو.

دستی به گردنبند کشیدم و گفتم: خیلی خوشگله

یه نگاه به گردن زینت شد با گردنبندم کرد و لبخند زد. نگاه شیطون زیبا به من بود و لبخمد میزد. حقم داشت که به دروغ چند دقیقه پیش من بخنده. 

تا آخر شب خیلی خوش گذشت و بعد از خداحافظی همه رفتن و فقط پگاه موند خونه تا به من کمک کنه . 
بابا رفت تو اتاقش و خوابید و پگاه هم بعد گفتن اینکه بزار صبح خونه رو تمیز میکنیم رفت بالا و تو اتاق من خوابید.
اما من تا چهار صبح بیدار موندم خونه رو تمیز کردم حالا خوبه که پسرها همه ظرف ها رو شسته بودن مگرنه تا هشت صبح بیدار می موندم.
رفتم بالا و تو اتاقم یه تشک پهن کردم و خوابیدم .
صبح با نوازش بابا از خواب بیدار شدم . بابا داشت موهامو نوازش میکرد که چشم باز کردم و با دست پشت چشم هامو مالیدم و گفتم: سلام.
بابا با لبخند گفت: سلام به روی ماهت... صحت خواب.

خم شد و پیشونیم رو بوسید که گفتم:بابا دیشب دیر خوابیدم.
-بلند شو صورتت رو بشور . پگاه صبحانه آماده کرده ... الان میاره بالا.
-نه خودم میرم پایین.
-نمیخواد باهات کار دارم.

سری تکون دادم و رفتم به سمت دستشویی و وقتی برگشتم سینی صبحانه روی تختم بود و رو به روی بابا نشستم و یه لقمه داد دستم من شروع به خوردن کردم که دومی رو به دستم داد .

 گفتم: بابا خودم میخورم.
لپم رو کشید و گفت: دوست دارم برای دخترم لقمه بگیرم تو بخور کار نداشته باش.
بابا لقمه میگرفت و منم میخوردم و گاهی هم خودش یه لقمه میخورد.

 صبحانه که تموم شد بابا سینی بینمون رو زمین گذاشت و روبه رو من نشست و بی مقدمه گفت:
-نظرت در مورد  متین چیه؟
 انتظار این حرف رو داشتم اما با این حال جا خوردم. سرم پایین بود که بابا چونه مو گرفت و بالا آورد و یه بوس به گونه من زد و گفت : قربون خجالت کشیدنت برم. یه کلام بگو ... عمه اینا امشب بیان برای خاستگاری؟؟

دوباره ساکت بودم. آخه اگه من میرفتم بابا تنها میشد پس بابا چیکار میکرد .
-پریماه سوال من جوابش فقط یه کلمه ست آره یا نه.متین رو دوست داری؟

با اومدن اسمش هم بدنم گرم میشد و حس عجیبی بهم دست میداد .من دیشب به متین گفتم جواب رد نمیشنوه در واقع جواب مثبت رو داده بودم. تمام ارادم رو جمع کردم و با منومن گفتم: متین... متین پسره ...خوبیه.
بابا با حالت سردی گفت: پس دوستش داری . 

خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین  که چونه ام گرفت و بالا آورد و گفت: عاشق شدن خجالت نداره دخترکم.

بوسه ای روی گونه ام زد و بلند شد و داشت میرفت با یه حس غم گفت: امشب حاضر باش که به فرحناز میگم بیان برای حرف زدن . غروب هم حاضر باش به یکی از پسرها میگم بیاد برید برای خرید.

در رو بست و رفت بلند شدم اتاق رو جمع کردم و سینی به دست از پله ها اومدم پایین و رفتم به آشپزخونه و یه سلام به پگاه که داشت ناهار درست میکرد کردم و اونم جواب دادوسینی رو از دستم گرفت و ظرفاها رو شست با هم به نشیمن رفتیم مشغول حرف زدن با پگاه درمورد امیرعلی و متین و بحث های دیگه شدیم.

ساعت5 فرشاد برای رفتن به خرید، دنبالمون اومد.

-این دیگه خوبه پری.

-نه پگاه به دلم نمیشینه.

فرشاد: یکی رو انتخاب کن... همه چیز خریدیم فقط لنگ لباس توایم.

ساعت 8بود که من و پگاه و فرشاد از خرید برگشتیم . پگاه فورا رفت آشپزخونه تا یه شام آماده کنه منم سریع به اتاقم رفتم. یه شومیز یاسی آستین بلند که جنسش حریر بود و با یه جین سورمه ای و یه شال حریر یاسی هم خریده بودم لباس ها رو روی تخت گذاشتم و به حموم رفتم .

 بعد ازیک دوش لباسهام پوشیدم و رفتم به آشپزخونه که دیدم فرشاد و پگاه و بابا دارن املتی رو که پگاه درست کرده میخورند . بعد ازسلام به بابا کنارشون نشستم و شام رو خوردیم و بعد از جمع کردن میز صدای زنگ به گوش خورد بابا رفت و در رو باز کرد .

درحال شستن ظرفها بودم که پرسیدم: کی بود بابا؟
-خواهر و برادرات امدن.
ظرفها که تموم شد با پگاه وارد پذیرایی شدیم و باهمه حال و احوال کردیم و نشستیم .

امشب پریناز و پوریا و پارسا و پرهام با زنهاشون اومده بودن خبری از پسرای شیطونشون نبود .
فرشاد هم بعد مدت کوتاهی قصد رفتن کرد. من و بابا خیلی اصرار کردیم که بمونه اما قبول نکرد.

ته دلم راضی بودم که پسرا نبودن چون اگه میومدن منو خیلی اذیت میکردن . برای بدرقه فرشاد تا دم در باغ رفتم وسطهای باغ بودیم که فرشاد گفت:
-پریماه میدونی که متین  با فربد و فرید دوست صمیمی و جیک توجیکن.
-اوهوم
-فرید گفت بهت بگم متین خیلی وقته دوست داره و حیفه که ردش کنی.
-شما نگران نباشید من کاری نمیکنم که به خودم ضرر بزنم.
-اتفاقا چون میشناسمت میدونم همیشه به خودت ضرر میزنی .
یه چشمکی زد و گفت : امید وارم که از ترشیدگی دربیای.

مشتی به بازوش زدم و گفتم: ترشیده خودتی.

در رو باز کرد و بیرون رفت و بعد خداحافظی سوار ماشین شد و رفت خواستم به داخل خونه برگردم که صدای عمه منو متوقف کرد .
-در رو نبند عروس گلم.

یه اضطراب شیرین ته دلم نقش  بست. سریع در رو باز کردم و کنار رفتم که وارد بشن . عمه و دوتا دختراش وارد شدن و بعد روبوسی با من به سمت امارت رفتن و پشت سرشون متین وارد شد و یه سلام آروم بهش دادم که با لبخند جواب گرفتم ویه دسته گل رز قرمز بزرگ به دستم داد . من و متین آروم و کنار هم پشت سر عمه و دختراش به سمت امارت حرکت کردیم.

عمه از بابا سه سال بزدگتر بود اما دیر ازدواج کرده بود . توی سن 40سالگی با یه مرد 45ساله که زن و بچه ش رو توی یه تصادف از دست داده بود ازدواج کرده و به همین دلیل بچه های عمه هم بازی نوه های بابا بودن.

 فائزه و فرناز دخترهای عمه هم پزشکی خوندن . فائزه فوق تخصص زنان بود و فرناز دختر کوچک عمه تخصص قلب داشت . هر دو از متین بزرگتر بودن و مجرد . فرناز همسن سهیل بود و فائزه دوسال ازش بزرگتر بود.

 بچه که بودم بابا وقتی سفر میرفت منو به عمه می سپرد ، عمه باهام مهربون بود و منو دوست داشت و متین هم سرگرمم میکردو دوستم داشت. اما فائزه و فرناز از همون موقع منو اذیت میکردن  و از من خوششون نمیومد و الانم اصلا من رو دوست ندارن.

با صدای متین به خودم امدوم که خیلی آروم پرسید: استرس نداری؟؟؟
خندیدم و گفتم: چرا دارم .

آرو دستم رو گرفت و گفت: آروم باش عزیزم.

با این حرفش ته دلم کمی آروم شد اما هنوزم نمیدونستم چی در انتظارمونه .

-توچی؟؟؟

-من چی؟

-استرس نداری؟
-نه .
مگه میشه آدم تو این شب حساس آروم و بی استرس باشه که با تعجب پرسیدم:واقعا؟؟؟
خندید و گفت:من دیشب جواب مثبت رو از عروس خانم گرفتم.

صدای فائزه ما رو به سمتش برگردوند: نامزد بازی تون رو بزارید برای بعد خاستگاری. هنوز معلوم نیست دایی جوابش چیه.
یه اخمی کردم سریع تر حرکت کردم. انگار صدای مارو شنیده بود . متین آروم تر گفت: به دل نگیر حسودیش میشه دختر 18ساله داره شوهر میکنه و خودش 40سالشه و ترشیده.

لحن شیطونش من رو به خنده انداخت بلند خندیدم .عمه که جلوی در وایستاد برگشت و گفت: قربون خندهات بشم عروسم.
فرناز و فائزه با چشم غره پشت سر عمه وارد شدن و بعد متین و پشت سرش من.

***
تانیمه های شب خوابم نبرد و به فکر دعوای عمه و بابا بودم . بابا با بهانه گیری باعث به هم خوردن مراسم خاستگاری شد. بابا حتی به من هم اهمیت نداد. من که امروز صبح به بابا گفتم که متین رو میخوام چرا بابا با من این کار رو میکنه.

صبح با بوسه ی بابا بیدار شدم . با بغض سلام دادم و بابا فقط با چهره خندان نگاهم میکرد انگار از به هم خوردن مراسم شب پیش راضی بود. خواستم از رو تشک بلند شدم و برم سمت دستشویی که بابا محکم بغلم کرد چند دقیقه محکم منو فشار میداد و کم کم دستش رو روی پشتم حرکت میداد خواستم از جدا بشم که نفسای گرم بابا رو روی گردنم حس کردم . بابا امروز یه جوری شده انگار تو یه دنیای دیگست یا شایدم دوست نداره منو از خودش دور کنه.

 بابا هر لحظه بیشتر منو به خودش فشار میداد و حالا دیگه صورتش رو روی گردنم حس میکردم از اینکه انقدر منو دوست داره خیلی خوشحالم.منم دستام رو دور کمر بابا حلقه کردم و گفتم: دوست دارم.
 وای خدای من این ... این... این دیگه چه کاری بابا میکنه....این... لبای باباست که آروم گردن منو میبوسید . چند لحظه فقط بهت زده بودم و تکون نمیخوردم وقتی از شوک خارج شدم سعی کردم بابا رو دور کنم ...این دیگه چی بود بابا تا حالا اینکار رو نکرده بود. بابا رو به عقب هول میدادم که منو ول کنه.

 اما بابا خیلی از من درشت تر و خیلی قوی بود. هر کاری کردم نتونستم از دستش بیرون بیام بابا هم هر لحظه بیشتر گردنم رو میبوسید و لباهاشو داشت به سمت چونه و لبم میاورد که با صدای نیمه داد اعتراض کردم:بابا چیکار میکنی!!!

بابا به حرفم گوش ندادو کار خودش رو تکرار میکرد. تمام تنم یخ زده بود الان دیگه آغوش بابا برام امنیت نداشت .این اولین باریه که بابا این رفتار رو داره حالا دیگه هر کاری میکردم تا از دست بابا خلاص شم اما بابا هر لحظه به لبهای من نزدیکتر میشد. 

داد زدم:بابا... چی کار میکنی... من دخترتم ... پریماه...
انگار تازه از دنیای دیگه خارج شده از من دور شد و با بهت به من نگاه میکرد. گفت : چی شده که داد میزنی.
من فقط به بابا زل زدم . این کار بابا رو درک نمیکردم منظورش چی بود آخه چرا این کارو با من کرد. بلند شدم با دو به سمت دستشویی رفتم و در رو از پشت قفل کردم. و به آینه نگاه کردم و چند مشت آب به صورتم زدم و بابا پشت در بود و منو صدا میزد.

-پریماه...عزیزم...دخترم ...چی شده... از من ناراحتی ... به خاطر دیشب ناراحتی.
من فقط بهت زده به تصویر خودم تو آینه نگاه میکردم بابا منو با حالتی بوسید که تا حالا ازش سراغ نداشتم ... وای خدای من. بابا دوباره گفت: باشه با متین و فرحناز صحبت میکنم که بیان برای خاستگاری ... اصلا هرچی تو بخوای دخترم... پریماه من ... در رو باز کن...

با هق هق، بریده بریده گفتم:بابا .. تو... من... 
-میگم در رو باز کن با هم حرف زنیم.
با داد گفتم:بابا تو داشتی یه حالت بدی منو میبوسیدی . چرا؟
بابا با خنده گفت:از بوس من ناراحت شدی . من که همیشه تو رو میبوسم.

-نه این دفعه...گردنم رو...
-چی میگی پریماه ...خیالاتی شدی. 
با شدت بیشتری گریه کردم و گفتم : میخواستی لبهام رو هم....
نذاشت حرفم رو تموم کنم داد زد: چقدر بی حیایی دختر ... به خاطر متین این حرفاها رو میزنی... بهش میگم بیاد همین امشب عقدت کنه و ببردت....تا بهم انگ نزنی دختر... من پدرتم میفهمی... میفهمی چی میگی.

صدای به هم کوبیدن در اتاق به تمام تنم رو لرزوند .
از دسشویی بیرون اومدم و رو تخت نشستم. سرم رو بین دستام گرفته بودم و گریه میکردن که در باز شد و بابا با سینی صبحانه وارد شد با دیدن بابا ترس برم داشت که نکنه بابا دوباره اون حرکت رو تکرار کنه . بدنم سرد و سنگین بود . اومد کنارم نشست و صبحونه رو گذاشت روی تخت و کنارم نشست و پیشونیم رو بوسید. ته دلم تکونی خورد وخودم رو عقب کشیدم.

صدای بابا منو به خورم آورد : استراحت کن عزیزم...حتما خواب بد دیدی !!! من تو رو دوست دارم و راضی به ناراحتی تو نیستم... شب میبینمت... با فرحنازم صحبت میکنم.

یه لبخند بهم زد و رفت. یعنی خواب دیدم شاید خواب دیدم. حق با باباست من خواب دیدم. بابا منو دوست داره هیچ وقت همچین کاری نمیکنه. دیشب با گریه و پریشون خوابیدم و این باعث شد که کابووس ببینم.

 اما من بیدار بودم . نه نه خواب بودم و این یه کابووس بد بود. کلی با خودم کلنجار رفتم اما آخرشم نفهمیدم خواب بودم یا بیدار. اما میدونم که بابا هیچوقت دوست نداره من ناراحت بشم.

حوصله صبحونه خوردن نداشتم و تلفن رو برداشتم و به پگاه زنگ زدم که بریم پیش امیر علی برای انتخاب رشته.
امیر علی هم مثل بقیه پسرای فامیل تو کارخونه بابا کار میکرد. یه شرکت بسته بندی مواد غذایی بود که یکی از برندهای محبوب بازار بود بردارهام و پسراسون به همراه پسرهای پریناز هم توی کارخونه کار میکردن. 

این کارخونه برای بابا و عمه بود اما عمه فرحناز خیلی تو کارهای بابا دخالت نمیکرد . بابا و عمه جونشون به جون هم بسته بود اما از وقتی بابا  مخالف ازدواج من و متین بود عمه خیلی از بابا دلگیر بود.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با امیرعلی تلفنی حرف زدم قراره بعداز ظهر تقریبا ساعت3 بیاد خونه ما و برامون انتخاب رشته کنه این موقعیت خوبیه که پگاه و امیر حرفاشون رو بزنن. با اینکه حالم تعریفی نداشت ولی باید امروز بهشون کمک میکردم. 

پگاه ظهر اومد و بعد از ناهار شهر ها و رشته های موردعلاقه مون رو نوشتیم که یه کم کار امیر رو سبک کنیم.
-شیراز هم بزن.
-نه بابا نمیذازه برم.
-بابا جون گفت ایرادی نداره راه دورم میتونه بره فقط یه رشته خوب قبول بشه .
-آخه نمیشه .
-چرا؟ من که رتبه ام خوب شده چندتا شهر راه دور رو میخوام بزنم.
-خوب مطمئنی برای مامان و بابات دلتنگی نمیکنی.
-مگه بچه ام ... پریماه!!!
-خوب برای من سخته.
-اوایلش سخته.
-آخه شرایط من فرق داره ...
-چه فرقی؟
-ولش کن بابا... میگم تو برای امیر دلت تنگ نمیشه اگه بری یه شهر دور؟
زیر چشمی نگاهم کرد و یهو زد زیر خنده و گفت: پس بگو قضیه چیه.
با خنده گفتم: پگاه.
بلند شدم و به بهانه قهوه آوردن به سمت آشپزخونه رفتم. داشتم قهوه میریختم که پگاه اومد کنارم و گفت: دوستش داری؟
ته دلم جوابم "خیلی" بود اما روم رو ازش گرفتم و گفتم: کی گفته... نه.
نمیدونم چرا یه لبخند روی لبم نشستم. پگاه من رو به سمت خودش برگردوند و گفت: ضایع ست که دوسش داری. 
لبخندم گشادتر شدکه پگاه ادامه داد: پس دوستش داری.
دوتا دستم رو جلوی صورتم گذاشتم و گفتم: اوهوم.
دستم رو از صورتم برداشتو محکم بغلم کرد و گفت: این که خجالت نداره عزیز دلم.

کمی از خودش دورم کرد و گفت: پس چرا به بابارضا نمیگی؟

با فکر کردن به متین تمام وجودم لبریز از عشق میشد . قلبم تندتند میزد و انگار میخواست از قفسه سینه ام بیرون بزنه. با بغض گفتم: دیروز به بابا گفتم ولی بابا مخالفه.

-متین که پسر خوبیه ... چرا مخالفه؟

-نمیدونم... بابا متین رو خیلی دوست داره ولی نمیدونم چرا لج میکنه.

-میخوای بگم بابام باهاش حرف بزنه.

-نمیدونم.

محکم بغلم کرد و صورتم رو بوسید و گفت: پس به بابام میگم.

****

امیرعلی پسر کوچیکه آبجی پرینازه و حسابداری خوانده و الانم تو کارخونه بابا حسابداره و اما تو دوران دانشجویی یه دوره تو یه مرکز مشاوره کنکور  به داوطلبان کنکور مشاوره میداده و کارش انتخاب رشته بود . الانم که من مثلا اومدم که مدارک و دفترچه انتخاب رشته و لب تاپم رو ببرم تا امیر برامون انتخاب رشته کنه اما قصد من تنها گذاشتن دوتا مرغ عشق بود.

 تقریبا یه ربعه توی اتاق نشستم تا اونا راحت بتونن حرفاشون رو بزنن. یه آهنگ گذاشتم به آهنگ گوش میدادم که دوباره یاد کابووس امروز صبح افتادم اگه بابا منو بیدار نکرده بود من کجاها رو میدیدم وای خدای من چقدر خواب بدی بود. هنوزم شک دارم فقط یه خواب بوده اما من به بابا اطمینان دارم اون پدر منه هیچ پدری یه همچین کاری نمیکنه.

 افکارم رو پس زدم آخه این اهنگ چاوشی رو خیلی دوست دارم. آهنگ داخل هنزفری داشت پخش میشد:

ازسر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت
چهره آلود به خونابه جگر خواهم رفت
ما چون ز دری پای کشیدیم ،کشیدیم
امید زهر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست بشیند
از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

یهو یه نفر دستش رو روی شونه م گذاشت . تا جای که تونستم بلند جیغ زدم و ...

 تا جای که تونستم بلند جیغ زدم و برگشتم سمتش که پگاه هنذفری رو از گوشم بیرون کشید.
-چرا جیغ میزنی دیونه.
داشتم نفس نفس میزدم و گفتم:چرا در نزدی یا صدام نکردی . ترسوندیم دیونه...
-آنقدر صدای آهنگ زیاد بود که نشنیدی دوساعته صدات میکنم.
-چی کار داشتی؟
-لپ تاپ رو بیار دیگه دوساعته منتظریم.
-آها باشه.
لپ تاپم رو برداشتم و پرسیدم : حرف زدید.
باخنده ای از سر رضایت گفت:آره .
محکم منو بغل کرد و ادامه داد: قراره چند وقت با هم بیشتر رفت و آمد کنیم بعد با خانواده هامون در میون بزاریم.

من که داشتم له میشدم بین دستاش گفتم:خوبه... منو ول کن له شدم!!! بریم پایین.
دیگه فوضولی نکردم و باهم پایین رفتیم و امیر علی بعد از اینکه انتخاب رشته ما رو بیرون برد .

با هم رفتیم یه پارک نزدیک خونه و امیر و پگاه با هم قدم میزدن و حرف میزدن و منم روی یه نیمکت نشسته بودم که یه نفر صدام زد.
-پریماه.
صداش آشنا بود سر بلند کردم و دیدمش که کنارم ایستاده و بهم زل زده بود آروم سلام دادم و کنارم نشست.
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:دایی چرا دیشب اون حرف ها رو زد؟
-منم سر در نیاوردم.
با لحن دلخور گفت: اما تو گفتی جواب رد نمیشنوم.
با بغض گفتم: بابت دیشب متاسفم اصلا از کارهای بابا سر درنمیارم من به بابا گفتم که...
خجالت کشیدم و بقیه حرف رو خوردم. برام راحت نبود که ابراز علاقه کنم.
-پس دایی حرفای تو رو گفت بهمون.
-نه من...
لعنت به من که حتی نمیتونم از قلبم و احساسم بگم. چند دقیقه سکوت کردم که گفت:تو چی؟ از من بدت میاد؟
-نه داداش متین.
با صدای بلند داد زد : بهم نگو داداش ...

با بهت بهش زل زدم و انقدر صداش بلند بود که اطرافیان نگاهمون میکردن.
یه کم صداش رو پایین آورد و با صدای که از بین دندونهای قفل شدش بیرون میومد گفت: درسته که اختلاف سنی زیادی داریم، درسته که سنت کمه، درسته که خاستگارهای زیادی داری ،درسته که باید درست تموم بشه، درسته که بد اخلاقم، درسته که شغلم رو دوست نداری، درست که لیاقتت رو ندارم...اما این رو تو باید به من میگفتی نه دایی. چرا رک به خودم نگفتی و به بابات گفتی... چرا غرورم رو شکوندی!!!

خواستم چیزی بهش بگم که بلند شد و در حالی که داشت میرفت گفت: از طرف یه دانشگاه خوب توی لندن نامه پذیرش برای فوق تخصصم اومده .من میرم تقریبا تا 3هفته دیگه میرم و تو دیگه منو نمیبینی.

دو قدم رفت وایستاد و در حالی که پشتش به من بود گفت: خیلی دوست دارم .
 یه آه بلند کشید و ادامه داد: شاید این دوری تو رو از یادم ببره... تو هم راحت به زندگیت برس.

-متین صبر کن..

رفت و به حرفام گوش نکرد . حتی یه لحظه به صورتم نگاه نکرد. نگاه نکرد تا اشکهای چشمم رو ببینه. نگاه نکرد تا عشق رو از تو چشمام بخونه. نفهمید قلبم شکست. نفهمیدکه خرد شدم . متین خیلی وقته برام داداش نیست خیلی وقته...خیلی وقته دوستش دارم.
عشقم رو از همه پنهان کردم حتی از خودم . چی رو از خودم پنهون کنم عشقم رو ...تمام زندگیم رو... متینم رو... 
عاشقش بودم اما حتی نمیخواستم خودمم قبول کنم . چون حتی فکر نمیکردم که متین با اون همه دختر خوب اطرافش به من فکر کنه به دختر بچه 18ساله که خیلی لوسه. یعنی حرفاش واقعا راسته، اون همه خانم دکتر اطرافش رو گرفتن متین راه زیادی برای پیشرفت داشت اما من چی ؟
تو افکار خودم بودم وبه رفتن متین نگاه میکردم و اشک تمام صورتم رو گرفته بود. متین میرفت و قلبم درد میگرفت. متین سه هفته دیگه میره و من نمیدونم که تا کی نمیبینمش. قلبم ... این قلب لعنتی چرا درد میکنه.چرا حس سنگینی رو قلبم دارم. چرا نذاشت چیزی بگم چرا؟؟؟چرا؟؟؟

حس کردم که یه نفرکنارم نشست نگاهش کردم دیدم که پگاهه. سرم رو روی شونش گذاشتم و  گریه کردم . پگاه منو بغل کرد و پشتم رو نوازش میکرد و گفت:گریه نکن عزیزم اون لیاقتت رو نداشت .

امیر کنار پام زانو زد و دستش رو گذاشت رو زانوم و گفت: متین خیلی دوست داره از دستش نده.
پگاه با عصبانیت گفت: چی میگی امیر دیدی که چه حرفایی زد.
امیر رو به من گفت: برو دنبالش نزار بره حرفت رو بزن.
پگاه بلندتر گفت: امیر...
امیر سر منو از شونه پگاه جدا کرد و بین دستاش گرفت و گفت: منو نگاه کن پریماه...مگه دوستش نداری؟
من فقط نگاهش کردم.
-اگه بره دیگه از دستش میدی.
بازم خیره به امیر نگاه کردم.
امیر دوباره گفت: من یه مردم ، میدونم که این ابراز علاقه تو حرفهای آخرش چه معنی میده.

پگاه: امیر دخالت نکن.

امیر: چی میگی پگاه... بعدا پشیمون میشه.

پگاه: خودت دیدی که حتی اجازه حرف زدن بهش نداد.

امیر: پگاه کاسه داغتر از آش نشو.

صدای امیر منو تکون داد.
-این همه اشک معنایی به جز عشق نداره!!! با کی لج میکنی چرا بهش نمیگی که تو هم دوستش داری.
پگاه : امیر بزار خودش تصمیم بگیره تو چیزی نگو.
امیر علی با لحن شکست خورده گفت: وقتی میفهمی چه اشتباهی کردی که خیلی دیره.

متین فاصله زیادی با من داشت . به سمت بنز مشکی رنگش حرکت میکرد امیر دوباره صدام کرد: پریماه...دوستش داری؟

با هق هق گفتم: عاشقشم.

-پس منتظر چی هستی عزیزم.
ناخوداگاه بلند شدم و به تمام سرعت به سمت متین دویدم. هر لحظه سریعتر از قبل میدویدم حس میکردم که همه دارن بهم نگاه میکنن اما من اهمیت نمیدادم . من حق داشتم که یه بار بهش بگم که دوستش دارم بعد این همه سال که مخفیانه دوستش داشتم. حقم بود که مال من شه ، به خصوص الان که میدونم اونم به من علاقه داره.

تمام مسیر رو که میدویدم بیشتر گریه میکردم دیگه امیدی به رسیدن بهش نداشتم شاید بهترین موقعیت رو از دست دادم. ای کاش همون موقع  همه چیز رو میگفتم. نفس نفس میزدم و برام مهم نبود. قلبم تیر میکشید و برام مهم نبود. مغزم داشت منفجر میشد و برام مهم نبود.

مهم قلب متینه که ازم نرنجه. مهم عشق متینه که ازم دریغ نکنه. مهم متینه که نره لندن.مهم متینه که داشته باشمش.
متین به ماشینش رسید و منم فاصله کمی باهاش داشتم سرعتم رو بیشتر کردم و وقتی رسیدم داشت در رو باز میکرد که دستم رو روی شیشه گذاشتم و به یه فشار کوچیک در رو بستم .

نفس نفس میزدم و نمیتونستم چیزی بگم .متین به روبه روش نگاه میکرد حتی یه لحظه به منم نگاه نکرد. خیلی خشک گفت: نمیخوام چیزی بشنوم.
با نفس نفس زدن گفتم: متین ... من... من...
یه کم  سکوت کردم تا حالم بهتر شد و نفس نفس زدن هام کمتر شد و کمی حام سرجاش اومد . که با کنایه گفت: متین نه داداش متین...

هنوزم به من نگاه نمیکردو من گریه م بیشتر شد اما خودم رو کنترل کردم و گفتم: من قبلا جوابم رو بهت دادم ...
پشتش رو به من کرد و گفت: منم جواب رد رو ازت شنیدم ... الان چرا دنبالم اومدی؟

یه قدم بهش نزدیک شدم و عطر تنش به مشامم رسید. خیلی آروم عطرش رو تنفس میکردم که با صدای بلند گفت: الان چرا دنبالم اومدی؟
صورتم رو با پشت دستم پاک کردمو بغضم رو قورت دادم و گفتم: من جواب رد ندادم...
نذاشت حرفی بزنم و با پوزخند گفت: پس چرا دایی گفت تو نمیخوای ازدواج کنی.
بغض داشت خفه م میکرد با صدای آروم و خفه گفتم:اون حرف خود بابا بود من بهش گفته بودم که ...

نتونستم بازم حرفم رو تموم کنم نتونستم بگم پیش بابا اعتراف کردم که تو رو میخوام  لعنت به من. لعنت به غرور لعنتی . لعت به ابن همه خجالت و حیا.

اون حرفهای خود بابا بود . من شب خاستگاری داخل آشپزخونه که بابا برای آخرین بار پرسید "فکرات رو کردی؟" جواب دادم "من فقط تو زندگی متین رو میخوام". چرا پیش متین کم میاوردم. چرا نمیتونستم بهش بگم که دوستش دارم. توی افکار خودم بودم که دیدم متین منو کنار زد و در ماشین رو باز کرد وپشت به من گفت: برو... برات آرزوی خوشبختی میکنم.

تمام تنم لرزید چرا من نتونستم چیزی بگم. اشکام امونم نداد و با هق هق گفتم: بی انصاف.
اومدم برگردم که سرم گیج رفت و کم موند که پخش زمین بشم که دستی زیر پهلوم رو گرفت. متین بود . منو بین دوتا دستش نگه داشت .دستش رو پس زدم و گفتم: به کمکت نیاز ندارم...
چشم هام سیاهی رفت و دیگه هیچی نمیدیدم.

***

چشم هام رو باز کردم دیدم روی صندلی عقب ماشین متین خوابیدم . متین پشت فرمون بود و با سرعت داشت میروند .سرم روی پای پگاه بود تا چشم باز کردم پگاه گفت: بهوش اومد.
رو به من گفت: پریماه چت شد یهو دختر.
به چشم هاش نگاه کردم و گفتم: پگاه بریم خونه .
-آخه چرا؟ حالت بد شد و بیهوش شدی الان باید بری بیمارستان نه خونه.
-نه بهش بگو نگه داره... میخوام برم خونه.
متین با خونسردی گفت: ضربان قلبت نامنظم میزنه باید بری بیمارستان.
نشستم و باصدای بلند گفتم: پگاه بگو منو ببره خونه ... اصلا نگه دار میخوام پیاده شم... 
داد زدم: نگه دار.

ناگهان زد روی ترمز و برگشت سمت من ، باصدای بلند داد زد :  با کی لج میکنی؟با خودت ؟ تو بیهوش شدی و الان باید معاینه بشی پس بی خود سر وصدا راه ننداز که نمیزارم تا معاینه نشدی بری.

پوزخند زدم و گفتم: حتما تو میخوای معاینه کنی.

-نه من که تخصصم چشمه... دکتر قلب باید معاینه ات کنه.

برگشت و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد چند لحظه همه جا ساکت بود و منم هیچ لجبازی نکردم تا متین گفت: حق با دایی رضاست تو خیلی بچه ای پریماه.
من عصبانی شدم و داد زدم: وایستا میخوام پیاده شم.

جوابم رو نداد و ساکت بود. دوباره داد زدم: وایستا. با توام مگه نمیفهمی وایستا...
متین از آینه منو نگاه کرد و گفت: اگه لجبازی من از تو لجباز تر میشم.
چند دقیقه بعد وارد محوطه بیمارستان شدیم اما من تا خود بیمارستان داد و بیداد کردم و متین منو بی جواب نمیذاشت.
داخل پارکینگ بیمارستان پارک کرد و در سمت منو باز کرد و گفت: پیاده شو .
رو به پگاه ادامه داد: پگاه کمکش کن لطفا.

پگاه خواست کمکم کنه که دستش رو از زیر بازوم بیرون کشیدم و گفتم: من جایی نمیام.
پگاه گفت: خیلی مسخره ای پریماه.
متین دست منو کشید و بایه حرکت منو پیاده کرد. راه میرفت و منو دنبال خودش میکشوند . منم هر چی تلاش کردم نتونستم دستش رو از دستش بیرون بکشم .

-ولم کن نمیخوام بیام.

-...

-چرا نمیخوای بفهمی که من دوست ندارم معاینه بشم.

-مگه دست توه.

-پس دست توه؟

-...

-ولم کن چی میخوای از جونم.

-...

متین نه جوابم رو میداد و نه دست از کشیدن من برمیداشت .یه فکری به ذهنم رسید وسط حیاط بیمارستان بودیم که روی زمین نشستم.
متین دستم رو گرفت و سعی میکرد بلندم کنه ولی من اصلا تکون نمی خوردم . با خشم گفت: بلند شو این چه کاریه.

-گفتم که نمیخوام معاینه بشم.

-گفتم بلند شو.

-نمیخوام... میخوام برم خونه.

-بچه بازی درنیار.

-خودت بچه ای.

پوزخندی زد و گفت: خودت خواستی.
من با سماجت بیشت حتی یه سانت تکون نخوروم که کنارم زانو زد و یه دستش رو پشتم و یه دستش رو زیر زانوم گذاشت فهمیدم میخواد چیکار کنه.
-داری چیکار میکنی.
باخونسردی گفت: تو که نمیای خودم میبرمت.
دستهاشو از خودم دور کردم میدونستم انقدر حرفش رو جدی گفته که هر آن ممکنه منو بغل کنه و داخل ببره. سریع بلند شدم و گفتم : لازم نکرده خودم میام .
پگاه و متین هر دو همزمان خندیدند منم آروم به سمت اورژانس حرکت کردم.

 واقعا حالم بد بود و یه حس سرگیجه و سبک وزنی داشتم . وارد اورژانس که شدیم تمام پرستارا و دکترهای حاضر با متین سلام و احوال پرسی میکردن . پس اینجا محل کارشه. متین یه تخت به من نشون داد که روی اون دراز بکشم و خودش رفت. منم روی تخت نشستم و فورا به پگاه که کنارم ایستاده بود با

 حرص گفتم: چرا با امیر منو نیاوردید؟ چرا گذاشتید متین منو بیاره بیمارستان؟
پگاه دستش رو روی پام گذاشت و گفت: ما خیلی دور بودیم که دیدیم تو افتادی تو بغل متین  فورا اومدیم سمت شما اما متین زودتر تو رو روی صندلی عقب ماشینش گذاشت و حرکت کرد .

 -اصلا دلیل خوبی نیست پگاه خانم.
- من و امیر خیلی اصرار کردیم اصرار کردیم ولی فایده ای نداشت. امیر تو راه داره میاد. حالا که قانع شدی دراز بکش چرا نشستی؟

نمیدونم چم بود اما حس لجبازیم گل کرده بود. گفتم: دراز نمیکشم تازه اصلا حرفت قانع کننده نبود.
پگاه خواست چیزی بگه که متین رو دیدم که داره سمت مون میاد. با یه روپوش سفید پزشکی چقدر زیباتر بود .مرد رویای من چقدر برازنده بود.

 عمه فرحناز همیشه میگفت که متین شبیه بابارضاست منم یه سری شباهت بینشون میدیدم اما کامل شبیه نبودن . چشمهای قهوه ای تیره درشتش با مژه های بلندش هر دختری رو جذب میکرد. لب و بینی خوش فرمش زیبایی خاصی بهش داده بود . امیر چند برابر من زیبا بود به قول پگاه من فقط تو دل بروام اما متین واقعا زیباست.

تو فکر بودم که به همون نزدیک شد و به پگاه گفت : میتونی روی اون صندلی ها بشنی.
با دست اشاره به صندلی کنار ایستگاه پرستاری کرد و پگاه بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت.
متین در حالی که داشت پردهای اطراف تخت رو میکشید گفت: دراز بکش. 
من همچنان دراز نکشیدم. بعد کشیدن پرده به سمت من اومد و به صورت من نگاه کرد وگفت: دراز بکش میخوام معاینه ت کنم.

-مگه نگفتی که قراره یه متخصص قلب معاینه ام کنه.

-اول خودم معاینه ات میکنم اگه مشکلت جدی بود پزشک قلب هم میاد برای معاینت.حالا دارز بکش.

-نه.

خیلی قطعی گفتم نه و من صورتم رو به سمت دیگه ای گرفتم و با حرص نفسم رو فوت کردم. 
حالا کاملا پردها رو کشیده بود و به من نزدیک شد و دوتا دستاش رو روی شونه های من و گذاشت و منو روی تخت خوابوند. خواستم بلند شم که دوتا دستاش رو محکم روی شونه من قفل کرد و به سمت من خم شد و آرنج رو روی سینم گذاشته بود وصورتش خیلی به صورتم نزدیک بود. یعنی میخواست چیکار کنه؟
با خنده گفت: چیه چرا ماتت زده. ترسیدی؟
نفسهای گرمش به صورتم میخورد و عطر تلخش تمام فضا رو پر کرده بود .زل زدم به چشم هاش و گفتم: توهم اگه دختر بودی و تویه همچین موقعیتی گیر افتاده بودی میترسیدی.

پوزخند زد و گفت: دخترهای ضعیف تو این موقعیت ها میترسن ولی دخترهای قوی تلاش میکنن که لطمه نخورن.
داشت به من نزدیک تر میشد. یه دستش رو کمی بالاتر آورد و چونه مو نوازش میکرد . 
وای خدای من حالت چشمای متین دقیقا شبیه چشمای بابا توی کابوسم بود یعنی این تعبیر خواب دیشبه یا شایدم اون فرد بابا نبوده و خود متین بود اونم تو دوران سالمندی. هر چی بود خواب بدی بود. متین بیش ازحد به من نزدیک بود اما من حتی نمیتونستم تکون بخورم و دستام رو بالا بیارم حالا دیگه نفسهای گرمش  صورتم رو میسوزوند . بدنم گرم شده بود و قلبم توی سینه بیقراری میکرد اما از وضعیتم راضی نبودم.

 با لحن مظلومی گفتم: میخوای چیکار کنی؟
نگاهش به سمت لبام بود که گفت: معلوم نیست.
-ولم کن ...الان یکی میاد میبینه فکرای ناجور می کنه.
-خوب ببینن... چی میشه مگه.
-من دوست ندارم.
آروم دستش رو روی سینم حرکت داد و روی قلبم مکث کرد.

با اعتراض گفتم: دستت رو بکش ... خیلی بی حیایی.

بعد از چند ثانیه گفت: همچین ناراضی هم نیستی.
-این طور نیست....

نذاشت حرفم رو بزنم و از من دور شد و گفت: این تغییر ضربان قلب چیز دیگه ای میگه.
قهقه ای زد و روی تخت نشست و گفت: منو دوست داری ،آره.
من فقط نگاهش میکردم و چیزی نگفتم. دستم رو توی دستش گرفت و با انگشت شصتش پشت دستم رو نوازش میکرد .

با یه شیطنت گفت: خودت نتونستی چیزی بگی اما ...

کمی به سمتم خم شد و ادامه داد: قلبت اعتراف کرد که دوستم داره.
من با بهت فقط نگاش میکردم. ادامه داد: چرا اینطوری نگام میکنی؟ این تغییر ضربان قلبت وقتی که بهت نزدیک بودم پس چی میگفت.
دستم رو از دستش کشیدم و به سمت پهلو خوابیدم و بهش پشت کردم از دستش شاکی بودم که از شغلش سو استفاده کرد.

آروم گفتم: نباید این کار رو میکردی.
خم شد روی من و چونه شو گذاشت روی بازوم و گفت: راه دیگه ای برام نذاشتی. اگه مطمئن نمیشدم برای همیشه از ایران میرفتم.
حالم خوب نبود از یاد آوری کابووس امروز صبح و کار چند دقیقه پیش متین حالم بدتر شده بود. تازه از دیروز تا الان غذای درست و حسابی هم نخورده بودم.

 گفتم: اصلا حالم خوب نیست.
فورا ازم جدا شد و با فشارسنج فشارم رو گرفت و بعدشم قندم رو گرفت. رو به من گفت: چند وقته چیزی نخوردی ؟؟؟
-از استرس خاستگاری و جر و بحث هام با بابا از دیروز تقریبا چیز درست حسابی نخوردم.
لبخند زد بهم و گفت: یه سرم بهت میزنم بعدش میتونی بری.
پرده ها رو باز کرد و گفت: اصلا پگاه و امیر رو رد میکنم برن خودم میرسونمت البته بعد از تموم شدن شیفتم. بهشون میگم بهتره چند ساعتی بمونی.
-هر جور صلاح میبینی.
یه لبخند زد و به سمت پگاه رفت امیر هم کنار پگاه نشسته بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متین چند دقیقه با امیرعلی حرف زد . حرفش که تموم شد پگاه و امیرعلی به سمت من اومدن .

امیرعلی: خوبی؟

-آره خوبم.

امیرعلی: متین میگه باید امشب رو بمونی. پری قلبت درد میکنه.

-نه... درد نمیکنه.

پگاه نزدیک شد و دستم رو گرفت و با نگرانی گفت: پریماه مطمئنی قلبت درد نمیکنه.

-آره مطمئنم عزیزم.

امیرعلی: پس متین چی میگه؟

-چی میگه؟

امیرعلی: میگه باید اکو بگیری.

-شما برید به نظرم من امشب اینجا موندگارم.

پگاه با بغض گفت: پس حالت خوب نیست.

با خنده گفتم: نه عزیز دلم، عالی عالیم.

متین رو دیدم که داشت بهمون نزدیک میشد.

امیرعلی: اگه خوبی پس چرا باید بمونی؟

-خودش اومد ، از خودش بپرسید.

امیرعلی: خودش میگه برای اطمینان بیشتر.

متین نزدیک تر که شد گفت: چرا هنوز اینجایید؟ گفتم که برید کارش تموم شه خودم میارمش.

پگاه: آخه چرا باید بمونه؟ منم میمونم.

متین با لبخند گفت: پگاه جان، من فقط برای اطمینان بیشتر میگم بمونه بهتره . مگر نه حالش انقدری خوب هست که بتونه الان باهاتون بیاد.

پگاه: پس بزار بیاد.

متین: پس اگه نصف شب خدایی نکرده قلبش گرفت ...

امیر علی وسط حرفش گفت: باشه متین جان... بمونه، فقط مواظب دوردونه بابا رضا باش.

متین: چشم.

پگاه خم شد و صورتم رو بوسید و گفت: پس ما میریم دوردونه.

-فقط تو رو خدا به بابا چیزی نگید. نگران میشه.

امیرعیلی: باشه حواسمون هست.

امیر و پگاه رفتن و متین هم بدرقشون کرد و بعد ازچند دقیقه با یه سرم برگشت. نزدیک شد و پرده رو کشیدو گفت: آستینت رو بزن بالا.

-نمیشه.

با خنده گفت: میترسی.

-نه... آستینم بالا نمیره.

-خوب، مانتوت رو در بیار.

روی تخت نشستم و مانتوم رو درآوردم و با تاپ دکلته قرمز رنگ روی تخت دراز کشیدم. متین سرم رو برام زد و کنارم رو تخت نشست.

-خوبی؟

-اوهوم.

-چیزی لازم نداری؟

-یه کم ضعف دارم... میشه یه چیزی برام بیاری که بخورم.

با لبخند گفت: باشه خانم کوچولو.

متین رفت و چند دقیقه بعد با آبمیوه و بیسکویت برگشت.

-اینهارو بخور... سرمت که تموم شد باهم شام میخوریم.

-ممنون.

خم شد و یه بوسه کوچیک روی گونهم زد و گفت: برم به چندتا بیمارم برسم و برمیگردم.

سری تکون دادم و متین رفت. نیم ساعت بعد خانمی اومد و سرمم رو کشید و گفت: آقای دکتر گفتن که با من بیای .

-کجا؟

-اتاق دکتر سرابی.

-دکتر سرابی کیه؟

-متخصص قلبه. 

دیگه چیزی نپرسیدم و به همراه پرستار رفتم. از اورژانس خارج شدیم و به طبقه دوم رفتیم. وارد یه سالن بزرگ شدیم و بعد از عبور کردن از جلوی چندتا در جلوی یه در ایستاد.در زد و وارد شد و منم به همراهش رفتم.

متین و یه خانم شیک و خوشگل کنار هم روی یه کاناپه نشسته بود.

پرستار: آقای دکتر ، اینم خانم کیایی. با من کاری ندارید؟

متین: دستتون درد نکنه. میتونید برید.

پرستار رفت و من کمی جلوتر رفتم و سلام دادم و با خوشرویی جواب سلام رو داد و بلند شد و سمتم اومد و با هم دست دادیم.

دکتر سرابی رو به متین گفت: این فسقله خانم چه نازه... متین نگفته بودی دختر دایی به این خوشگلی داری.

متین: نازی زیاد سرپا نگه ش ندار ... امروز زیادی ضعف کرده.

نازی ، اسمش برازنده اون همه زیبایی و ناز و عشوه رفتارش بود. دستش رو دور شونهم انداخت و من رو روی یه مبل نشوند و خودشم کنارم نشست و گفت: اسمت چیه خوشگل خانم؟

انگار داشت از یه بچه هفت هشت ساله اسمش رو میپرسید.

-پریماه.

خندید و لپم و کشید و گفت: تو چرا انقدر خوشگی؟

-نظر لطفتونه.

خندید  و گونه ام رو بوسید و گفت: چه مودب.

متین:بسه نازی... قرار شد معاینه اش کنی.

نازی سری تکون داد و گفت: باشه.

روبه من گفت : لباست رو دربیار و روی تخت بخواب.

مانتوم رو درآوردم و روی تختی که بهش اشاره کرد دراز کشیدم . نازی اومد کنارم و گفت: تاپت رو باید دربیاری.

به متین نگاه کردم و گفتم: میشه بری بیرون.

بلند شد و نزدیکم شد و گفت: نه.

-متین... لطفا برو بیرون.

متین: نمیخوام برم... اصلا چرا باید برم؟

-درست نیست.

نازی: متین جان... برو بیرون پریماه راست میگه.

متین: چی چی رو راست میگه؟ آدم مگه از نامزدش خجالت میکشه.

نازی جیغ آرومی زد و منو بغل کرد و گفت: تو نامزد این دیونه ای.

روبه متین گفت: مبارکه... پس چرا نگفتی.

نازی بعد از کلی ذوق و تبریک گفتن رو به من گفت: زود باش تاپت رو دربیار .

-متین برو بیرون.

متین: نوچ.

-متین...

نازی: متین برو بیرون تا خودم ننداختمت بیرون.

متین: چرا برم؟ میخوام ببینم و یاد بگیرم.

چشمی براش چرخوندم و گفتم: چی رو ببینی... بی حیا .برو بیرون.

متین با خباثت گفت: بدن نامزدم رو ببینم.

-من چیز دیدنی ندارم... لصفا برو بیرون.

متین : نوچ... اگه چیزی نداری پس چرا بیرونم میکنی.

نازی: بسه دیگه برو بیرون.

با کلی اصرار و در آخر به زور متین رو بیرون کردیم. تاپم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم . یه ژل روی قفسه سینه ام ریخت و کمی ماساژ داد و گفت: به پهلو بخواب.

به پهلو جابه جا شدم که گفت: چقدر بدنت خوشگله دختر.

جوابش رو با لبخند دادم که گفت: بلند شو عزیزم... تموم شد.

بلند شدم و بدنم رو با چندتا دستمال که نازی بهم داد تمیز کردم و تاپ و مانتوم رو پوشیدم.

-قلبت مشکلی نداره.

-ولی امروز خیلی سنگینی و سوزش حس میکردم.

-خبر بدی شنیدی یا بهت شوک وارد شد.

به علامت مثبت سر تکون دادم که گفت: احتمالا به خاطر هیجان ناشی از شوک بود... ولی الان اصلا مشکلی نداری.

در زده شد و نازی جواب داد: بیا داخل متین.

متین:چی شد؟

نازی: مشکلی نداره.

متین: مطمئن.

نازی با خنده گفت: آره بابا... نگران نباش نامزدت سالم سالمه.

متین به سمت من اومد و گفت: حالت خوبه؟

-آره... میشه من رو ببری خونه.

یه اخم کرد و صورتش رو جلو آورد و کنار گوشم گفت: مگه قرار نشد امشب اینجا بمونی.

-بابا نگران میشه.

-بهش خبر میدم که خوبی.

-بلند میشه میاد دنبالم... بابا نمیتونه تنها بمونه.

-به مامانم میگم بره پیشش.

لبخندی زدم و گفتم: پس زوره.

یه اخم کرد و گفت: اگه دوست نداری بمونی برات آژانس میگیرم.

روش رو برگردوند که بره . دستش رو گرفتم و ایستاد. آروم گفتم: شام چی بخوریم.

با خنده برگشت سمت منو نزدیک شد و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت: سفارش دادم تا چند دقیقه دیگه میارن... خانم شکمو.

نازی داشت نگاهمون میکرد که سرم رو انداختم پایین و گفتم: نازی داره نگاهمون میکنه. 

-خوب؟

-برو عقب زشته.

-چی رو زشته... من که کاری نکردم.

نازی کیفش رو برداشت و گفت: متین شیفتم تموم شده میخوام برم...

متین وسط حرفش گفت: خوب بابا الان از اتاقت میریم بیرون.

خندید و گفت: منظورم این بود که  کلید رو میزارم روی میز هر وقت رفتی در رو کلید کن و کلید رو بده به یاسمین.

متین: باشه.

نازی خداحافظی کرد و رفت.

با رفتن نازی متین حلقه دستش رو تنگ تر کرد و گفت: چیه؟

-هیچی.

-پس چرا لبو شدی؟

-خوب...

-خوب چی؟

-بغلم نکن ... بدم میاد.

سرش رو نزدیک گوشم کرد و نفسهای گرمش به گوش و گردنم میخورد و بدنم مور مور میشد.

-لبوی خوشمزه ای به نظر میرسی.

خندیدم که گفت: انگار زیادم بدت نیومده.

خنده ام رو جمع کردم و با اخم گفتم: نه خیر اصلا این طوری نیست.

آروم سرش رو بالا آورد و روی شقیقه ام بوسه زد و گفت: پس چطوریه؟ خانم کوچولو.

حلقه دستش رو از کمرم باز کردم و از تخت پایین اومدم و گفتم: تو هم اتاق داری؟

-اوهوم.

-بریم اتاق تو.

سری تکون داد و با هم از اتاق نازی خارج شدیم و به اتاق متین رفتیم.

اتاق متین بزرگتر بود و یه پنجره بزرگ هم داشت. تازه وارد اتاق شدیم که گوشیش زنگ خورد و متین اتاق رو ترک کرد. روی صندلی متین پشت میز نشستم و با وسایل روی میزش ور میرفتم که در باز شد و متین داخل شد.

-به به خانم دکتر.

با دست اشاره به صندلی نزدیک میز کردم و گفتم: بفرمایید تا معاینه تون کنم.

قهقه ای زد و غذاهایی رو که همراهش آورده بود روی عسلی گوشه اتاق گذاشت و به سمت من اومد و روی صندلی نشست و گفت: بفرمایید خانم دکتر.

گوشی رو روی گوشم گذاشتم و صدای قلبش رو گوش داشتم. تپش قلبش آهنگ قشنگی داشت. حس خوبی داشتم. تمام وجودم گر گرفت و لبخند روی لبم نشست.

-خوب؟

با شیطنت گفتم: حالت تهوع ندارید؟

-یه کم دارم.

-سردرد و سرگیجه.

-سرگیجه دارم... به نظرم گشنه مه.

قیافه ام رو جدی کردم و گفتم: بهتون تبریک میگم.

با تعجب پرسید: چی رو ؟

-شما باردارید.

گوشه لبم کش اومد و متین با چشمای گرد نگاهم میکرد. میدونستم اگه بشینم یه بلای سرم میاره. بلند شدم و از سمت دیگه ی میز فرار کردم. بلند شد و به سمتم خیز برداشت و گفت: من حامله ام... هان... دختره پرو.

از بین میز و صندلیها و مبلهای گوشه اتاق فرار میکردم و میخندیدم و میگفتم: شوخی کردم.

-حالیت میکنم شوخی یعنی چی؟

-بی جنبه.

-وایستا بینم.

از کنار کاناپه رد شدم و با بیشترین سرعت به سمت در رفتم و خواستم دستگیره رو بکشم که بهم رسید و دستهام رو گرفت و گفت: کجا فرار میکنی.

-ولم کن... غلط کردم.

آروم دستاش رو دور شونه ام انداخت و من رو به تخت سینه اش کوبید و گفت: اون که مسلمه.

یه حس خوبی داشتم حسی که تا امروز از این عشق تجربه نکرده بودم تمام فضا بوی عطر تلخش رو گرفته بود و من بین این همه تلخی عجیب حالم خوبه. 

سرش رو نزدیک گوشم آورد و زمزمه کرد: عطرت عالیه.

یه نفس عمیق کشید . تا نوک زبونم اومد بگم که عطر توهم اما زبونم رو کنترل کردم.

آروم به سمت کاناپه رفت و منو با خودش همراه کرد و من رو نشوند رو کاناپه و گفت: کی بارداره؟

قیافه ام رو مظلوم کردم و گوشه کاناپه توی خودم کز کردم و گفتم: ببخشید... فقط شوخی بود.

کنارم نشست و خندید و گفت: قیافه شو... اصلا بهت نمیاد مظلوم باشی.

خندیدم و درست نشستم و گفتم : غذا رو بیار یخ کرد.

لپم رو کشید و غذاها رو آورد و یکی شو دستم داد و گفت: بیا بخور.

غذا رو گرفتم و شروع کردم با ولع غذا میخوردم که یه چیزی رو روی شکمم حس کردم.

-دستت رو بردار.

-چند ماهشه.

-چی؟

-بچه ات .

خندیدم و گفتم: از حقه من تقلید نکن.

خندید و گفت: آخه خیلی تند میخوری.

سرش رو جلو آورد و گفت: عین زنای حامله میخوری.

-بی ادب.

-تو میگی شوخیه من بگم میشم بی ادب.

-بله... 

غذام رو تموم کردم و گفتم: ممنون بابت شام.

-نوش جان... سیر شدی؟

-آره .

-راحت باش اگه سیر نشیدی بگو.

-طعنه میزنی.

خندید و گفت: همیشه انقدر تند میخوری.

با اخم تصنعی گفتم: نه خیر این دو روزه اشتها نداشتم و نتونستم چیزی درست حسابی بخورم.

-آهان پس تا منو دیدی اشتهات باز شد.

-اووو چه اعتماد به نفسی... هرجور دوست داری برداشت کن.

حالم خوب بود. عالی بودم در کنار عشقم. عشقی که از کودکی توی قلبم ریشه داشت و توی نوجونیم شدت گرفت و الانم که تمام وجودم رو سرشار کرده.

بعد از تمام شدن شام یه پتو برام آورد و گفت: یه کم استراحت کن تا من به بیمارهام برسم.

رفت و من رو تنها گذاشت. انقدر که خسته بودم فورا روی کاناپه خوابم برد.

نمیدونم چند ساعت خوابیدم که با حس گرمایی رو صورتم چشمام رو باز کردم . همه جا تاریک بود چیزی نمیدیم . با ترس نگاهش کردم و توی جام نیم خیز شدم. دستم رو گرفت و گفت: آروم باش منم.

صداش تسکین ترسم شد و با صدای لرزون گفتم: وای متین ترسیدم.

خندید و گفت: توی تاریکی هم خواستنی هستی.

از حرفش ته دلم لرزید نه از عشق ... نه از علاقه... نه از محبت... ترسیدم از اینکه متین هم یه مرد جوونه. از اینکه منم یه دختر جوونم. انگار ترس رو توی چشمام خوند و بلند شد و روی مبل روبه رویم نشست و گفت: بخوابیم دیگه.

-ساعت چنده؟

-چهار و نیم.

-ساعت چند شیفتت تموم میشه؟

-هفت.

-هفت میریم خونه؟

-اگه راحت نیستی همین الان میتونم ببرمت.

حسام رو درک نمیکردم دوست داشتم بمونم اما میترسیدم. من چم شده.

-از من میترسی پریماه؟

-نه.

-پس چرا اینطوری نگاهم میکنی؟

کمی ساکت بودم که بلند شد و سمتم اومد و کنارم روی کاناپه نشست . ناخوادگاه خودم رو جمع کردم نمیدونم امشب چم شده بود که این کارها رو میکردم. نزدیکم شد و منو توی آغوشش گرفت و گفت: چرا ازم میترسی؟ من که کاریت ندارم.

انگار آغوشش آرام بخشترین مکان دنیا بود و سرم رو به شونه اش گذاشت و سرش رو روی سرم گذاشت و گفت: من عاشقتم و راضی نیستم خوار به پات بره... درمورد من چی فکر کردی که خودت رو جمع میکنی.

یه بوسه روی موهام زد و گفت: اگه ناراحتی من توی اتاق نازی بمونم.

سکوتم طولانی شد .خودمم از دست کارهای خودم شاکی بودم. به خودش حرکتی داد که بلند بشه اما یهو دستام رو دور کمرش حلقه کردم سرجاش نشست و بیشتر منو به آغوش گرفت و گفت: پس بمونم؟

-بمون.

دستام رو توی دستش گرفت و نوازش کرد و پرسید: چرا ترسیدی؟

با صدای لرزون گفتم: توی خواب صورتم رو بوسیدی؟

آروم گفت: معذرت میخوام اگه ناراحت شدی.

با بغض گفتم: دیشب خواب دیدم با بوسه یه مرد بیدار شدم ... اون مرد منو میبوسید و من شوکه ...

نتونستم ادامه بدم و آروم گریه کردم که آروم دستام رو بوسید و گفت: فکر کردی خواب دیشبت تعبیر شده... ببخشید عزیزم.

گریه ام بلندتر شد که منو بیشتر توی بغلش کشید و من توی گرمای آغوشش حل شدم. حس خوبی داشتم. حس عشق، حس تکیه گاه داشتن، حس همدل داشتن. عجیب مرد کنارم رو دوست داشتم و بوسه هاش حالم رو بهتر میکرد و آغوشش تسکینم بود.

زیر گوشم گفت: میرم اتاق نازی تو هم در رو کلید کن و راحت بخواب.

-نه.

انقدر قاطع گفتم نه که یه سانت هم تکون نخورد و گفت: چیکارت کنم که گریه نکنی؟

نمیتونستم گریه نکن از یادآوری شب قبل. صورتش رو روی صورت غرق اشکم گذاشت و گفت: گریه نکن دیگه. فقط بگو چیکار کنم حالت خوب بشه.

دستمال از روی میز برداشت و صورتم رو خشک کرد و گفت : میخوای سرت رو بذاری روی پام و بخوابی؟

سری به علامت مثبت تکون دادم که کمی جابه جا شد و منم آروم دراز کشیدم و سرم رو روی رانش قرار دادم. موهام رو نوازش میکرد و گاهی هم بازوم رو نوازش میکرد.

حالم بهتر شد که خم شد و گفت: میخوای برات لالایی بخونم.

از لحن شوخش خندیدم که لبخند زد و گفت: فسقله ، همیشه بخند تا دنیام آروم بشه تو که میخندی دنیا به کاممه.

از ابراز علاقش یه لبخند گشاد روی لبم نشست . نوازش هاش خوابم کرد... خواب عمیق و پر از آرامش کنار مرد آرزوهام.

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نور شدید آفتاب صورتم رو نوازش کرد و صورتم رو گرم کرد . چشمم روباز کردم و دیدم سرم روی پای مرد رویاهام بود و اون سرش رو به مبل تکیه داده بود و خوابیده بود . روی کاناپه نشستم و به ساعتم نگاه کردم که شیش و نیم صبح رو نشون میداد. آروم از روی کاناپه بلند شدم دستم رو به بازوش گذاشتم و آروم تکونش دادم و گفتم: متین.

کمی تکون خورد و جا به جا شد اما بیدارشد. اینبار دستم ناخوداگاه روی صورتش نشست و نوازشوار صداش کردم: متین.

چشمای قهوه ای خوش رنگش رو باز کرد و با لبخند گفت: صبح به خیر خانمم.

دستم رو عقب کشیدم و گفتم: صبح شمام بخیر...چرا نشسته خوابیدی؟ توی اتاق که تخت هست.

-من که راحت خوابیدم ... تو چطور؟

با لبخند گفتم: عالی بود.

خیره نگاهم میکرد که گفتم: من رو میرسونی خونه؟

- ساعت چنده مگه؟

- شش و نیم.

-حاضر شو که بریم.

ساعت 7 جلوی در خونه رسیدم و بعد از خداحافظی متین رفت و منم وارد خونه شدم  و وارد اتاقم شدم و روی تخت خوابیدم که در اتاق باز شد و بابا داخل شد و گفت: پریماه خوبی؟
فورا نشستم و سلام دادم.
-سلام بابا. آره خوبم. 
-خیلی نگرانت شدم . چرا حالت بد شد؟

قضیه رو برای بابا تعریف کردم البته با سانسور! بابا هم بعدش بلند شد و گفت: صبحونه حاضر میکنم تو هم لباس عوض  کن و بیا پایین.
زیر لب باشه ای گفتم و بابا رفت.
رفتم حموم و یه دوش گرفتم و بعد لباس پوشیدن برای خوردن صبحانه به آشپزخونه رفتم میز صبحونه آماده بود و بابا نبود . روی میز یه نامه بود  برداشتم و مشغول خوندن شدم.

""پریماه عزیزم من قصد اذیت کردن تو رو ندارم امروز میرم به خونه فرحناز و بابت حرفهای شب خاستگاری معذرت میخوام و بهشون میگم من با این وصلت راضیم. تمام زندگیم، تو غم داشته باشی من میمیرم .""

بعد خوردن صبحانه و نظافت خونه یه آژانس گرفتم و به خونه آبجی پریناز رفتم. باید با آبجی در مورد حرفای متین  که داخل ماشین بهم گفت مشورت میکردم.
وارد آپارتمان شدم و با آسانسور به طبقه 10 رفتم  و بعد ورود به خونه آبجی پریناز منو بغل کرد و بعد از کلی ابراز نگرانی بابت شب قبل و کلی قربون صدقه رفتن اجازه داد بشینم.
بعد از حال و احوال کردن و یه کم صحبت های حاشیه ای در مورد بابا و متین هم کلی حرف زدیم.

پریناز: پهش حق بده بابا خیلی تنهاست با رفتن تو تنهاتر میشه . فقط با این کارش میخواد تو بیشتر پیشش بمونی.
-من و متین نامزد میکنم تا چهار سال دیگه که هر دوتامون درسمون تموم شه پیش بابا زندگی میکنم.
-بابا میترسه متین بره اون طرف و تو رو فراموش کنه.
-متین همچین آدمی نیست.

-آدما توی شرایط مختلف عوض میشن... تازه بابا با دوره نامزدی طولانی که کلا مخالفه.

-میگی چیکار کنم.

-عزیزکم... من میگم که اگه متین واقعا تو رو میخواد نره لندن.

-آخه اونم دوست داره که پیشرفت کنه و من دوست ندارم مانع پیشرفتش بشم.
بعد از کلی چونه زدن در مورد این مسئله به هیچ نتیجه ای نرسیدم . پریناز اعتقاد داشت که برای من زوده و من باید درس بخونم و متین هم بعد از اتمام درسش برای خاستگاری بیاد.
ناهار پیش پریناز موندم و بعد از ناهار به خونه برگشتم .

***

با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم. با دیدن اسمش رو صفحه گوشیم قلبم گرم شد و توی سینه ام بیتابی میکرد .جواب دادم.
-سلام
-سلام خوبی؟ 
-مرسی خوبم... تو خوبی؟

-مریض شدی؟ چرا صدات گرفته؟

-نه خواب بودم.
-پس بد موقع مزاحم شدم.
-نه بابا... کاری داشتی.
-با دایی صحبت کردم.
-خوب؟
بعد کمی مکث. گفت:قبول کرد تا فرداشب بیایم برای نامزدی . خودش با مامانم حرف زده و راضیش کرده.
با بهت جواب دادم:واقعا؟
-آره خیلی عجیب بود این نوع حرف های که امروز میزد.
-برای تو  که خوب شد.
-مثلا میخوای بگی که به ضرر تو شد؟
با خنده گفتم :نه به نفع هر دومونه.
-قربون ابراز علاقه های غیر مستقیمت برم.
با اعتراض گفتم: خدا نکنه .
-بابا تو چقدر نگران منی عشقم.
یه لبخند زدم و گفتم: تو هم یاد بگیر.
-چشم... کاری نداری؟ 
-نه عزیزم... فقط مواظب خودت باش.
-تو هم مواظب خودت باش . خداحافظ.
-خدانگهدار.

بعد از قطع تماس متین به آشپزخونه رفتم و شام درست کردم اما بابا برای شام نیومد !!!
تا نیمه شب منتظر موندم اما بازم نیومد به موبایل بابا چند بار زنگ زدم اما جواب نداد. دلم شور میزد و تمام قلبم گرفته بود. بابا کجا بود . به همه زنگ زدم اما هیچ جا نبود. بابا کجای؟ دلم تنگته. تمام شب بیدار بودم و توی پذیرایی نشستم و منتظر بابام بودم . نمیدونم کی خوابم برده بود.

روی کاناپه پذیرایی خوابیده بودم که دستهای گرم و پر محبت بابا رو روی گونه م حس کردم صبح شده بود و چشم باز کردم که دیدم کنارم روی زمین نشسته . سلام دادم و بابا هم جواب سلام رو داد.
با اعتراض گفتم: دیشب چرا نیومدی شام درست کردم و تا دیروقت منتظرت بودم.
-تو کارخونه کار داشتم تازه اومدم.
-برات صبحونه آماده میکنم بیا بخور .
-گشنم نیست خوابم میاد میرم بالا برای ناهارم صدام نکن.

قلبم گرفت از بغض توی صداش . به سمت پله ها رفت که صداش کردم.

-بابا...

برگشت سمت من و گفت: جانم.

بلند شدم و به سمتش رفتم و گفتم: بابا اگه ناراضی باشی منم ناراضیم.

فاصله بینمون رو پر کرد و توی آغوش گرمش منو کشید و موهام رو بوسید و گفت: نه عروسکم... من هرچی که دوست داری همون میشه.

از بغض توی صداش به هق هق افتادم که منو از خودش دور کرد و گفت: گریه چرا دوردونه؟

با گریه گفتم: چون باباییم بغض داره؟

خندید و گفت: بابایی فکر نمیکرد انقدر زود تنها بشه... انگار همین دیروز بود که آوردمت به خونه... خیلی کوچولو بودی.

خندید و دستام رو توی دست گرفت و گفت: دستات انقدر کوچیک بود که یه انگشتم رو میگرفتی.

-بابا...

-جانم.

-دوست دارم.

-منم دوست دارم... سفید بخت بشی دوردونه.

بابا رفت بالا و من به ساعت نگاه کردم و جا خوردم ساعت1ظهر بود. بلند شدم یه چیزی خوردم و شروع به نظافت خونه کردم. من چند باری از بابا خواستم برای خونه مستخدم بگیره خونه به این بزرگی رو حداقل هفته ای یکبار خودم تمیز میکردم البته اگر مهمونی نداشته باشیم اما بابا با آوردن مستخدم مخالفه و من قبول کردم که باید یه تنه کل خونه رو تمیز کنم.

شب عمه و متین اومدن و اما بابا خوابیده بود امشب دیگه خبری از خواهر و برادرام نبود البته عمه هم دختراش رو نیاورده بود.
عمه که خیلی راضی به نظر نمیرسید گفت: پریماه جان داداشم کجاست؟
-بابا بالاست دیشب خونه نیومد و امروز ساعت1اومد تا چند دقیقه پیش خواب بود تازه بیدار شده الان حاضر میشه میاد پایین.

امشب فقط من خوشحال و راضی بودم بابا و عمه و متین ناراحت و گرفته بودن.
بعد از اومدن بابا و حال واحوال کردن بابا شروع کرد.
-بعد ازدواج کجا زندگی میکنن؟
عمه یه نگاهی به متین کرد و بعد روبه بابا گفت: راستش داداش متین میخواد برای فوق تخصص بره...
بابا نذاشت عمه حرفش رو تموم کنه و گفت: فرحناز جان اگه میخوای الان عقد کنن یا نامزد کنن و بعد 4سال عروسی بگیرن اصلا دختر نمیدم.
عمه که خیلی بهش برخورد گفت: پس امشبم مثل دفعه پیش سرکاریم.
عمه بلند شد و گفت : بلند شو متین .
متین با اعتراض گفت: مامان.

***

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.
-الوووو
-در رو باز کن پشت درم.
-سهیل جان این موقع صبح اینجا چیکار میکنی... ساعت هفته.
-زود باش دارم از فوضولی میترکم.
جلوی در ورودی داخل حیات ایستادم و در رو باز کردم که سهیل و به همراه بقیه خواهر زاده و برادرزاده هام وارد شدن . خدای من از اول صبح شروع شد آخر از همه پگاه و پشت سرشم امیرعلی وارد شدن. 

با حرص داد زدم: کجا؟
سهیل که همیشه نقش فرمانده داشت گفت: اومدیم برای تبریک به عروس خانم. 
فربد: مبارکه عروس خانم.
سامان: تو به این میگی عروس.
از حرف سامان حرصی شدم و گفتم: مگه من چمه؟ 
امیرعلی: یه نگاه به آینه کنی میفهمی.
یه نگاه به خودم کردم تازه فهمیدم با تاپ و شلوار و شلخته پایین اومدم.

صدای فرشاد منو به خودم آورد: متین تو رو این شکلی ببینه پشیمون میشه. چشم های پف کرده و موهای فرفری شلخته ...اه اه...
همه با هم خندیدن.

-از خداشم باشه.
جلو تر از همه به سمت امارت دویدم و خودم رو به اتاقم رسوندم و یه جین آسمونی و تیشرت زیتونی تنم کردم و موهامو شونه زدم و یه آبی هم به صورتم زدم.
وارد پذیرایی که شدم امیرپاشا هم با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد کنار بچه ها نشستم . فرید فورا پرسید: چی شد ؟ 
من که منظورش رو فهمیده بودم  و خودم رو زدم به نفهمی و گفتم: چی رو میگی؟ 
امیرپاشا: متین بالاخره تو رو از ترشیدگی در آورد؟
گفتم: ترشیده تویی که با 34 سن هنوز مجردی.
همه خندیدن و این بار پگاه گفت: بگو چی شد توافق کردید ؟
-فقط به خاطر روی ماه پگاه جون تعریف میکنم.
همه با یه حس کنجکاوی نگاهم میکردن که یهو زدم زیر خنده.
همه با تعجب نگاهم میکردن که فرشاد پرسید: چرا میخندی خل شدی؟
سهیل: آخه از دوری متینه.
خندم رو جمع کردم و جدی گفتم: آخر این ماه عقد میکنیم و تا سه ماه دیگه هم عروسی میگیریم.

-پس فوق تخصص متین چی؟
این صدای سامان بود در واقع همه میخواستن بدونن.
با خنده گفتم: همین جا فوقش رو میگیره و پذیرش لندن رو رد میکنه.
فربد: متین خیلی زحمت کشید ...
فرید نذاشت حرفش رو تموم کنه و گفت: عشقه دیگه چیکار میشه کرد.

من با لحن دلخور گفتم: بابا این روزا یه جوری شده من میدونم اینها همش بهونست فقط سنگ جلو پای متین میندازه تا این ازدواج سر نگیره. میترسم آخرش هم موفق بشه.
سهیل: قدر این عشق رو بدون.
با سر حرفش رو تایید کردم .

پگاه رو به من گفت: امروز با بچه ها میریم بیرون متینم قراره بیاد.
قند تو دلم آب شد و گفتم: کجا میریم؟
امیرعلی: چه خوشحال شد.
فرشاد: منم اگه عشقم باهام میومد خوشحال بودم.
از خجالت سرخ شدم که سهیل با شیطنت گفت: لپ گلی کی بودی تو؟
همه شروع کردن به خندیدن و دست انداختنم.

من و پگاه مشغول درست کردن ناهار شدیم و هر چی پسرا گفتن که ناهار رو رستوران میریم قبول نکردم و خودم غذا درست کردم . ساعت 10 متین اومد و یه ساعت بعد همه سوار ماشین ها شدیم و رفتیم سر راه فرگل و زیبا و مینو رو هم با خودمون بردیم .

سهیل و سامان و خانم هاشون سوار ماشین سهیل بودن و فرشاد و فرید و فربد هم باهم و امیرعلی و امیرپاشا و پگاه هم باهم، من و متین هم سوار بنز متین بودیم.
-هوا دیگه داره خنک میشه.
منم در جواب متین گفتم: اوهوم.
هیچ حرفی نبود و فقط سکوت بود که من گفتم: داد..
بقیه حرفم رو خوردم . وای من چرا نمیتونستم کلمه داداش رو از متین کم کنم. این دفعه خودش بود که سرصحبت رو باز کرد: بگو.
به خودم اومدم و گفتم: چرا قبول کردی که به لندن نری؟
-چون همه زندگیم اینجاست.
-خوب قبلا هم میدونستی که همه زندگیت اینجاست اما میخواستی بری?
یه نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت: آخه قبلا نمیدونستم همه زندگیم منو دوست داره.

چند دقیقه ای سکوت حکم فرما شد و من تازه فهمیدم که منظورش از همه زندگی من بودم. بابا هم همیشه بهم میگه همه زندگیم ولی از اینکه متین این حرف رو زده بیشتر ذوق کردم و یه لبخند زدم و به متین گفتم: پشیمون نیستی؟
- نه در عوض از دست دادن یه چیز بی ارزش یه گوهر به دست آوردم.

با گفتن این حرفا خوشحال بودم یه حس زیبا داشتم حس تکرار نشدنی حسی که فقط کنار متین داشتم.  عطر تلخش تمام فضا رو پر کرد بود و من بین این همه تلخی شیرین تر از هر روز بودم.

کنار متین تمام دنیا به کاممه ، من همیشه داخل کتاب ها خونده بودم که عشاق به هم نمیرسن همیشه عشق ثمری به جز اشک وآه و ناله چیز دیگه ای نداشت ولی عشق منو و متین به وصال خیلی نزدیکه... قراره کمتر از دو هفته دیگه در واقع یکم شهریور عقد کنیم . من و متین سرنوشت تلخ عاشق های دیگه نداشتیم.

 داشتم به آهنگی که داخل فضا پیچیده بود گوش میدادم و به انگشتر تک نگین زیبایی که متین به عنوان انگشتر نامزدی دیشب بهم هدیه داده بود خیره شدم. که صدای متین منو به خودم آورد.
- درسته سلیقه ام خوبه ولی خودم از سلیقه ام بهترم یه کمی هم به من توجه کن.
با نگاهش به انگشتر منظور حرفش رو فهمیدم و یه لبخند بهش زدم و گفتم: داشتم فکر میکردم به اینکه همه عشاق یه سختی های برای رسیدن به هم دارن ، اما من و تو خیلی ساده به هم نرسیدیم؟
-بابات پدر منو درآورد بازم میگی ساده.

خندیدم و متین داد زد: از کی تا حالا تو هم جز عشاق به حساب میای. تو که حتی یه بارم بهم نگفتی که بهم علاقه داری.
بازم از لحن حرف زدنش خندم گرفت . دوباره ادامه داد: به چی میخندی؟

به من که هنوزم داشتم میخندیدم  و از خنده زیاد دلم درد گرفت و روی شکمم خم شدم. نگاه کردو گفت: الاغی مثل من خنده هم داره.
این بار خندم شدت گرفت اصلا نمیدونم چرا میخندم متین که حرف خنده داری نزد . یهو ترمز کرد و رو به من با لبخند گفت: چته ؟ چقدر میخندی.

خودم رو کنترل کردم و گفتم : لحن حرفات خنده داره خوب.
به شوخی گفت: نه از اینکه گفتم الاغم خوشت اومد آره.
دوباره خندیدم و متین چیزی نگفت و با لبخند منو نگاه میکرد و بعد از چند لحظه خودم رو کنترل کردم .متین همچنان به من زل زده بود و لبخند میزد. به اشاره سر به جلو گفتم: بچه ها رفتن راه بیفت متین.

متین انگار صدای منو نمی شنید دوباره تکرار کردم: راه بیفت.
اما متین راه نیفتاد و فقط به من زل زد بود . دستش رو جلو آورد و چونه منو لمس کرد دستش رو از روی چونه به سمت گونه هام آورد و آروم آروم لمس میکرد، در واقع نوازشم میکرد . منم فقط با بهت نگاهش میکردم و غرق چشمای زیبا و اون همه خوبی بودم. متین بهم زل زده بود و من رو هر لحظه بیقرارتر میکرد . اون به من زل زده بود و من عاشقتر از قبل نگاهش میکردم. اون زل زده و من توی عطر تلخش غرق بودم. اون زل زده و من... من ... من خود شیرینم بین این همه تلخی.

 صورتش رو یه کمی به سمت من مایل کرد و من حتی پلک نمیزدم. متین با لبخند گفت: اگه نمیخوای لازم نیست این جوری نگاهم کنی فقط بگو .
من با این حرف متین به خودم اومدم توی موقعیت بدی بودم اگه نه میگفتم متین به عشقم شک میکرد اگه رضایت میدادم خودم معذب بودم . من باید چیکار میکردم . فقط نگاهش میکردم که گفت: باشه کاریت ندارم فقط بزار چند لحظه به چشم های خوشگلت نگاه کنم .

حالا دیگه صورتم رو با دوتا دستاش قاب کرده بود . یه لبخند بهش زدم و گفتم: هر جور دوست داری عمل کن.
با این حرف من صورتش رو جلو آورد و روی لبام گذاشت و چند لحظه ثابت نگه داشت.تمام عشقش رو با لباش بهم تزریق کرد بعد از چند ثانیهشروع کرد به بوسیدن لبام . حس خوبی بود اما من فقط نگاهش میکردم . نگاهش میکردم و غرق لذت بودم. نگاهموعشقش. نگاهمو و حسم. نگاهمو غرورم. نگاهم و نامزدم. نگاهمو مرد رویاهام. انقدر نگاهش کردم تا اینکه ازم دور شد و به من خیره شد من از نگاهش و یادآوری چند لحظه پیش خجالت میکشیدم سرخ شدم.

 دستش رو زیر چونه م گذاشت و سرم رو بلند کرد وبا یه لبخند که نشونه رضایش بود گفت : چرا خجالت میکشی حالا خوبه فقط یه بوسه بود اگه ...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه با مشت یه دونه آروم زدم به بازوش و گفتم : عه بس کن دیگه راه بیفت.

متین هم یه لبخند زد و راه افتاد. تا رسیدیم به بچه ها و بعد از مدتی کنار یه چشمه روی یه تپه ماشین ها متوقف شد و همه پیاده شدیم متین رو به من گفت : پیاده شو رسیدیم .
خواستم پیاده شم که دستم رو گرفت و گفت: صبر کن. ببینمت؟
صورتم رو به سمت متین برگردوندم و گفتم: چیزی شده؟
یه لبخند زد و گفت :با این وضع بری پیش بچه ها که همه میفهمن بوسیدمت.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چرا؟
- به آینه نگاه کن.

آینه داخل کیفم رو برداشتم و به خودم نگاه کردم وای این پوست من چرا انقدر حساسه لبم خونمرده شده بود رو به متین گفتم: چیکار کنم.
خندید و گفت: رژ نداری بزنی؟
با ناراحتی گفتم: نه برو پایین پگاه رو صدا کن بیاد.
متین هم همین کار رو کرد و پگاه که نزدیک شد شیشه ماشین رو پایین دادم و رو به پگاه گفتم: رژ داری؟
پگاه یه خنده کوتاه کرد و گفت: آره.

رژ رو به دست من داد و من درحالی که رژ به لبام میزدم گفت: آروم ترم میشد ببوستت .
-پگاه خودت میدونی که پوستم حساسه و با یه فشار کوچیک خونمرده میشه.
پگاه خندید و گفت: اگه گونه هات رو بوسیده بود چیکار میکردی.
هر دوتا از این فکر خندمون گرفت. 

-اون موقع قشنگ آبروم میرفت.

رژ رو که زدم رو به پگاه گفتم : خوبه؟

-اوهوم... بیچاره متین.

-چرا؟

-هیچوقت نمیتونه یه دل سیر ببوسدت.
بعد از کلی خنده به سمت بچه ها رفتیم. رژ رو خیلی پر رنگ زدم تا کاملا خونمردگی لبم محو بشه .
سهیل : به به ، چه رژی زدی پریماه چه جیگری شدی دختر.
فرشاد: متین جان توجه کن این کارا برای حضور شماست.
دوباره شروع شد... من نمیدونم چه گناهی کردم که من رو این همه اذیت میکنن.
امیرعلی:  امروز صبح دوبار بهت گفتیم عروس جو گیر شدی این قدر رژ زدی .
سامان: ولی عزیزم اشتباه گرفتی اینجا تالار عروسی نیستا.

هر کدوم از پسرا یه چیزی میگفتن و متین هم ریسه میرفت. منم با اخم نگاهش میکردم.
بعد از تموم شدن شوخی ها زیر سایه درخت یه زیر انداز انداختیم و نشستیم فرشاد و امیرعلی و سامان رفتن دنبال جمع کردن چوب برای درست کردن یه چای ذغالی . امیر پاشاو سهیل هم به گفته خودشون رفتن شکار اما همیشه دست خالی برمیگردن.
فربد و فرید و متین هم داشتن با یه توپ والیبال بازی میکردن من وپگاه و فرگل کنار هم نشسته بودیم و حرف میزدیم زیبا هم داشت مینو رو روی تابی که سهیل بسته بود تاب میداد .

فرگل: پریماه جون تبریک میگم انشالله خوشبخت بشید.
-ممنون عزیزم.
فرگل با یه لبخند مرموزی گفت: کی عروسی میگیرید؟
لبخند زدم وگفتم: سه ماه دیگه تقریبا آبان ماه. البته آخر همین ماه عقد میکنیم.
-پس شما زودتر ما عقد میکنید.
-آره تقریبا یک ماه زودتر .
-مهریه ت قراره چندتا سکه باشه.
-نمیدونم فعلا حرف نزدیم در موردش البته بابا خیلی اهمیتی به این چیزا نمیده. البته مهریه بالاهم نشان از خوشبختی نیست.

فرگل لبخندش رو جمع کرد و گفت: بله میدونم .
وای بهش برخورد چون مهریه فرگل خیلی زیاده . فرگل بلند شد و به سمت زیبا رفت و با هم مشغول حرف زدن شدن .
منم خیلی اهمیتی ندادم و با پگاه در مورد امیرعلی و متین حرف زدیم .

***

وای گم شدم اینجا همه جاش عین همه پر از درخته مثلا اومدم دنبال سهیل و امیرپاشا که خودم گم شدم همش دور خودم میگردم به نظرم یه دو ساعتی هست که میچرخم گوششیم که آنتن نمیده وای حالا چیکار کنم. هوا هم ابریه هر لحظه ممکنه بباره. از بس بین درختا گشته بودم که پاهام درد میکرد و دوست داشتم یه دل سیر گریه کنم.

دستی از پشت روی شونه م نشست وای یعنی کیه؟ با جیغ برگشتم سمتش فورا دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت: هیس ... چرا جیغ میزنی.
-متین ...
-اینجا چیکار میکنی؟ مثلا اومدی دنبال سهیل و امیر.
-خوب چی کنم گم شدم.
-همه دارن دنبالت میگردن. بریم دیگه.

دستش رو گرفتم و با هم راه افتادیم. دستم توی دست عشقمه و من عاشقم.قدم میزنیم و من عاشقم. تلخی عطرتش رو نفس میکشم و من عاشقم.  رعد و برق میزنه و من عاشقم. بارون میاد و من عاشقم.

 متین  دست منو گرفت و زیر یه درخت بزرگ ایستادیم بدون حرف روی یه تخت سنگ بزرک زیر درخت نشستم. متین هم کنار من نشست و دستش رو دور شونه های من انداخت و گفت: کنار تو درگیر آرامشم خانوم کوچولو...

خندیدم و گفت: تو چه خوش خنده ای من هر چی میگم میخندی.
بیشتر بهش چسبیدم و گفتم: خوب قشنگ حرف میزنی منم حرف زدن تو رو دوست دارم.
یه نگاه بهم کرد و گفت: فقط حرف زدنم رو دوست داری.
سرم رو روی شونه اش گذاشتم سکوت کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سرم رو روی شونه متین گذاشتم و به بارون نگاه کردم . متین روسری منو کنار زد و موهام رو نوازش میکرد . چه حس خوبیه انگار بارون هم دوست نداشت بند بیاد.

بارون  روی زمین میبارید و بوی نم خاک مستم میکرد. من و مرد رویاهام زیر بارون. من و تمام دنیام زیر بارون. منو عزیز ترینم زیر بارون. منو رو تمام وجودم زیر بارون...
 گوشی متین زنگ خورد فورا ازش دور شدم اما نذاشت و  با دست آزادش سرم رو روی سینه اش گذاشت و موهام رو نواز میکرد و رو به من گفت: پشت گوشی که ما رو نمیبینن.

یه لبخند زدم و متین جواب داد: بله ... آره پیداش کردم... زیر یه درختیم بارون بند بیاد میایم.... شما میخوایید برید ما هم میاییم....باشه....نگران نباش... خدافظ.
بعد قطع کردن گوشی پرسیدم: کی بود؟

در حالی که داشت موهام رو نوازش میکرد گفت: سهیل بود گفت که دارن میرن همه وسایل رو بردن  من و توهم بعد از تمام شدن بارون میریم.
با حرص گفتم: چه وقت بارون اومدن بود تفریح ما رو خراب کرد.
متین با شیطنت گفت: برای هر کی بد شد برای ما که خوب شد.

ازش دور شدم و گفتم: چی رو خوب شد... همه چی خراب شد.

با لحن شوخ گفت: خوب ... بالاخره تنها شدیم.

لحنش خیلی بامزه بود دو تا دستاش رو به هم سابید و گفت: حالا از کجا شروع کنیم؟
من فورا از کنارش بلند شدم و گفتم: دستت به من بخوره کله ت رو میکنم.
-حالا میبینیم.
بلند شد و اومد طرفم منم با تمام سرعت زیر بارون میدویدم و داد میزدم :به من نزدیک نشو.

جیغ میزدم و میدویدم. متین هم دنبال من میومد و میگفت : میگیرمت... صبر کن...
 جیغ میزدم و  میخندیدیم .

-متین ...

-میگیرمت...

-نمیتونی

-حالا میبینیم.

-نمیتونی.

-اگه خودت وایستی بهت تخفیف میدم.

-برو بچه پرو.

چقدر لحظات زیبایی بود من و متین خوشحال بودیم . بارون میومد و من شاد بودم. عشقم کنارمه و من شادبودم . میدویدم و من شادبودم.نفس کم میاوردم و من شاد بود. نامزدم کنارمه و من شاد بودم. بوی نم خاک میاد و من شاد بودم.

چند دقیقه بعد حس کردم که کسی دنبالم نمیاد برگشتم دیدم متین نیست حالا دیگه بارون بند اومده بود من کاملا خیس بودم. دوباره گم شدم چند قدمی رفتم و متین رو صدا کردم: متین... 
دوباره صدا زدم: متین... کجایی؟
ترسیدم هوا ابری بود و درختایی زیادی اطراف بود . جو خیلی سکوت بود دوباره داد زدم: متین بیا دیگه خیلی شوخی مسخره ایه!!!

دوباره سکوت بود و کسی جواب نداد تاریکی هوا دلم رو بیشتر میلرزوند. حس خوبی نداشتم یه حس بد سراغم اومد و با بغض گفتم: متین... تو رو خدا بیا بیرون.

سکوت... سکوت... سکوت تنها چیزی بود که حس میکردم.

اطرافم رو میگشتم و صداش میکردم.

-متین... کجایی؟ غلط کردم. بیا دیگه...

بازم سکوت بود و تنهایی من. من... من... تنها... توی این غروب بارونی... هوا کم کم تاریک میشد و من توی این جنگل تنها موندم.
دیگه گریه ام گرفته بود و سرگردون بین درخت ها قدم برمیداشتم و عین دیونه ها متین رو صدا میزدم. چند دقیقه که گذشت...

 یه نفر منو از پشت بغل کردو میدونستم که متین برگشتم سمتش  و گفتم : ترسیدم .
درحالی که دست هاشو درو من قفل کرده بود گفت: گفتم که میگیرمت.
خندیدم و سرم رو روی سینه ش گذاشتم . و با بغض گفتم: دیگه این کار رو نکن.

روی پیشونیم بوسه زد و گفت: دوردونه مگه مجبوری با این همه ترس تنها بیای وسط جنگل.

بیشتر توی بغلش فرو رفتم و گفتم: دوست دارم.

اینبار روی شقیقه ام رو بوسید و گفت: دیونه ام کردی به خدا.

هوا کاملا تاریک بود که به خونه رسیدیم هر چی اصرار کردم متین داخل نیومد و رفت. رفتم داخل و بابا هم اومده بود رفتم سمت اتاقش اما خواب بود. میخواستم باهاش صحبت کنم اما ... 
ایرادی نداره فردا با بابا حرف میزنم. یه غذای ساده خوردم و خوابیدم.

***

امروز قراره برای آزمایش بریم. صبح زود بیدار شدم و داشتم صبحانه بابا رو آماده میکردم که گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسمش دوباره قلبم بیقرار شد و فورا تماس رو وصل کردم.

-سلام.

-سلام بانو... نمیخوای بیای.جلوی درم.

-چند دقیقه صبر کنی اومدم.

فورا صبحانه بابا رو آماده کردم و چندتا لقمه هم گرفتم که بعد از آزمایش بخوریم. کمی هم میوه برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم و فورا از خونه بیرون امدم.

جلوی در توی بنز مشکی رنگش نشسته بود. با دیدنش ذوق کردم و به سمتش قدم برداشتم و قبل اینکه به ماشین برسم پیاده شد و تیکه اش رو به ماشین داد.

با دیدن اون قد بلندش قلبم تندتر میزد و من با اشتیاق بیشتری به سمتش میرفتم.

-سلام.

دستش رو جلو آورد و گفت: علیک سلام بانوی من چطوره؟

دستم رو جلو بردم و توی دست مردونه اش گذاشتم و با لبخند گفتم: عالیم.

خندید و منو جلو کشید و گفت: چه خوب عشقم.

منو جلوتر کشید و دست رو دور کمرم حلقه کرد و خواست که سرش رو جلوتر بیاره که من دستم رو رو سینه اش گذاشتم و هولش دادم و گفتم: وسط کوچه ایم.

تکونی نخورد و گفت: خوب که چی؟

-این جا جای این کارا نیست.

خندید و پیشونیش رو روی پیشونی من گذاشت و گفت: به کسی ربطی نداره... تو فقط زن منی.

خندیدم و گفتم: هنوز که عقد نکردیم.

منو محکمتر به خودش فشار داد و گفت: تا هفته دیگه عقد میکنیم و اون موقع حسابت رو میرسم.

از من جدا شد و سوار ماشین شد و وقتی من روی صندلی جلوی ماشین نشستم حرکت کرد.

-چه خبر از دایی؟

-خوبه فقط یه کم کسله.

-چرا؟

-چون تو داری دوردونه اش رو ازش میگیری.

خندید و گفت: دوردونه اگه من نگیرمت که میترشی.

با صدای جیغی گفتم: من... من ...میترشم. نه آقا یادت نره که من همش هیجده سالمه و شما خودت همسن بابامی.

-چته جیغ میزنی؟

آروم تر گفتم: خودت ترشیدی.

لپم رو کشید و گفت: باشه بابا...گوشم رو کر کردی.

به حالت قهر روم رو ازش گرفتم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم که گفت: الان مثلا قهری؟

نگاهش نکردم و فقط به علامت مثبت سرم رو تکون دادم.

خندید و گفت: قربون اون اخمات برم که اصلا به اون خنده روی لبات نمیاد.

-من که نخندیدم.

-عه... خوب خواستم آشتی بشی.

-نوچ.

توی یه کوچه پیچید و دم یه آزمایشگاه ایستاد و گفت: عروس خانم پیاده شو که رسیدیم.

-من با تو جایی نمیام.

-چرا؟

-به من گفتی ترشیده . الان توقع داری باهات بیام آزمایش بدم.

-الان چی کنم که از دلت بیرون بره.

خندیدم و به ذوق بهش نگاه کردم و گفتم: بعد از آزمایش بریم خرید.

-خوشگل خانم نمیشه... امروز باید برم بیمارستان و خرید رو غروب میریم.

با اخم جلو اومد و بینی م رو کشید و گفت: پس نقشه بود.

با گیجی گفتم: چی؟

-این قهرت.

-نه... قبول کن دیگه.

-قول نمیدم ولی سعی میکنم یکی رو جای خودم بفرستم بیمارستان.

ناخوداگاه دستم لبم رو روی گونه اش گذاشتم و بوسیدمش و گفتم: مرسی عشقم.

با چشمای گرد نگاهم کرد که خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم.تمام تنم گر گرفت و حس میکردم لپام گل انداخته. انگار تمام دنیام داغ شده بود و بوی عشق و علاقه متین رو میداد.

 دستش رو جلو آورد و چونه ام رو بالا گرفت و گفت: نه به اون بوسه و نه به این نگاه دزدیدن هات.

هنوزم به چشماش نگاه نمیکردم و زیر لب گفتم: من... نمی خواستم...

دستش رو به نشونه سکوت گذاشت روی لبم و گفت: عه... این حس خوب رو ازم نگیر.

خیره به اون همه عشق توی چشماش شدم که سرش رو جلو آورد و گفت: قربونت برم هر وقت خواستی منو ببوسی قبلش خبر داشته باشم و مثل الان از خوشحالی هنگ نکنم.

دستم رو گرفت و روی سینه پهن و مردونه اش گذاشت و گفت: ببین چه بی تاب توعه.

قلبش زیر دستم بود و بی تاب به قفسه سینه اش میکوبید و من رو صدا میکرد. کارهام دست خودم نبود. سرم رو جلو بردم و روی سینه اش گذاشتم. کمی جابه شدم تا راحت تر صدای قلبش رو بشنوم.توی حجم از گرمای سینه اش حل شدم. توی عطر تنش غرق شدم. دوتا دستام رو روی قفسه سینه اش گذاشتم و کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم: قشنگه.

-چی؟

با لبخند گفتم: صدای قلبت.

لبخند زد و اینبار خودش سرم رو به قفسه سینه اش فشار داد و دستاش رو پشتم و روی گردنم نوازش وار میکشید. عطر تلخش مشامم رو نوازش میکرد و من عجیب توی این همه تلخی شیرینم.

توی حال خودم بودم که روی شقیقه ام رو بوسید و گفت: بریم برای آزمایش؟

دلم نمیومد ازش جدا شم اما انگار باید جدا میشدم. با اکراه عقب کشیدم و گفتم: بریم.

با هم از راه روی آزمایشگاه رد شدیم و به اتاق نمونه گیری رسیدیم. بعد از انجام آزمایشات به همراه متین از آزمایشگاه خارج شدیم.

-حالا کجا بریم؟

-تو رو میرسونم خونه و غروب میریم خونه.

دستش رو گرفتم که ایستاد و به سمتم برگشت.

-مگه نگفتی به دوستت میگی به جات بره بیمارستان.

خندید و دستم  رو فشار داد و گفت: انقدر عزیزم که طاقت دوریم رو نداری.

ته قلبم یه حسی میگفت آره اما من در جواب گفتم: اذیت نکن... خودت قول دادی.

-من گفتم سعی مو میکنم.

پام رو زمین کوبیدم و گفتم: متین.

جلوتر اومد و گفت: جانم... نفسم... عمرم...قربونت برم نمیشه.

به حالت قهر ازش جدا شدم و به سرعت به سمت بنز متین رفتم و سوار شدم. بعد از من سوار شد و بدون هیچ حرفی ماشین رو به حرکت در آورد.میدونستم که کارم بچهگانه اما من دوست داشتم پیشش باشم و این دل من این روزها بدجور طالب متین بود.

نیم ساعت بعد وارد پارکینگ بیمارستان شدیم . رو بهش گفتم: مگه قرار نشد منو ببری خونه؟

-نه.

با داد گفتم: متین... منو ببر خونه.

با اخم به سمتم برگشت و گفت: عین بچه ها رفتار میکنی.

خودمم میدونستم مثل وقتایی که از بابا پوفک میخواستم و بابا برام نمی خرید رفتار میکنم اما این دل من حالیش نبود.

آروم تر گفتم: خوب... تو اگه منو ببری خونه دوباره چند روز ازم سراغی نمیگیری.

سنگینی نگاهش رو حس میکرد و آروم تر ادامه دادم: به فکر دل من باش.

یهو منو توی بغلش فشرد و گفت: تو امروز منو دیونه میکنی.... من ظرفیتش رو ندارم که این همه عاشقونه از زبون دختری بشنوم که تا چند وقت پیش به زور جوابم رو میداد.

از روزی که با بچه ها بیرون رفتیم متین چهار روز از من خبری نگرفت و فقط دوبار زنگ زد. به همین خاطر دلتنگش بودم و فقط دلم کنارش بودن رو میخواست.

-دوست دارم پسر عمه.

آروم روی سرم رو بوسید و گفت: بریم تا بیشتر از این دیونه ام نکردی عشقم.

توی بیمارستان تمام مدت کنار متین بودم و حتی وقتی به بخش  رفت تا بیمارهاش رو معاینه کنه من هم دنبالش رفتم و به اعتراضش توجه نکردم.

-برو توی اتاقم الان میام.

-نمیخوام.

-پریماه آخرش آبروی منو میبری.

-عه... تقصیر خودت بود که منو نبردی خونه.

چشمکی بهش زدم و گفتم: دلت برام تنگ میشد تا غروب؟

خندید و سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت: من دلم برات تنگ میشد یا تو؟

شیطون گفتم: تو.

-منو بگو که دلم به حالت سوخت.

راه افتاد و به سمت مریضی رفت و من هم دنبالش. بعد از معاینه اش یه سری دستورات به پرستار داد و به سراغ بیمارهای دیگه رفت و بعد از رسیدگی به بیمارهای بستری شده به اتاقش رفت و چندتا بیمار دیگه هم ویزیت کرد.

ساعت تقریبا دو بود که بیمارهاش تموم شد و دوتایی با هم ناهار میخوردیم.

-من دیگه سیر شدم.

-عه دوست نداشتی.... خوب میگفتی تا یه چیز دیگه سفارش بدم.

-نه من سیر شدم.

-همین قدر غذا میخوری؟

-اوهوم.

خندید و گفت: ولی دفعه پیش که بیشتر خوردی.

-خوب اون موقع که چند وعده غذا نخورده بودم.... ولی در کل من غذای بیرو رو دوست ندارم.

-آهان... پس یعنی بعد از ازدواجمون هر روز برام غذا میذاری که با خودم بیارم بیمارستان.

اخم کردم و گفتم: نوچ.

عین پسر کوچولوها به حالت مظلوم سرش رو پایین انداخت و مشغول ادامه غذا شد و زیر لب نامردی نثارم کرد.

خندیدم و گفتم:حالا قهر نکن... برای خودت میگم. اون جوری غذا یخ میکنه و تو مریض میشی.

-خوب گرمش میکنم.

-نه دیگه اون موقع خاصیتش رو از دست میده.

-بگو نمیخوام درست کنم دیگه... همش بهانه میاره.

آخرین قاشق غذاش رو خورد که گفتم:نه خیر ...خودم برات غذا میپزم و هر روز برات میارم.

خندید و لپم رو کشیدو روی مبل دراز کشید و سر روی پام گذاشت و گفت: مگه من میذارم دست به سیاه و سفید بزنی.

دستم رو بین موهاش کشیدم و گفتم: من عاشق خونه داریم... مخصوصا آشپزی کردن.

موهاش رو نوازش میکردم و صادق شدم و گفتم: صبح که از خواب بیدار شدم به عشقت تمام خونه رو تمیز کنم، آب و جارو کنم، آب حوض رو عوض کنم، لباسات رو بشورم و اتو کنم،غذا درست کنم و بعدش به خودم برسم و کمی آرایش کنم و لباس خوشگل بپوشم و منتظرت بمونم که بیای خونه.

چشماش رو بسته بود و غرق نوازش های من بود و با لبخند گفت: رژ قرمز بزن خانمم.

با تمام عشقم گفتم: چشم.

-از اون لباس خوشگلا بپوش.

خم شدم و لبم رو روی پیشونیش چسبوندم و یه بوسه زدم و گفتم: اونم چشم.

چشماش رو باز کرد و لبخند زد و گفت: عطرت عالیه همیشه همین رو بزن.

خندیدم و گفتم: الان که عطرت نزدم.

-پس این بوی چیه؟

-نمیدونم.

بلند شد و سرش رو نزدیکم کرد و گفت: ولی عالیه.

-چی؟

-عطر تنت... واقعا عطر نزدی؟

با لبخند گفتم: خوب نه.

منو توی آغوشش کشید و گفت: با تو همه چی کامله.

-میدونم.

-عاشقتم.

-میدونم.

-تو نباشی من میمیرم.

-میدونم.

-تمام دنیامی.

-میدونم.

گونه اش رو به گونه ام چسبوند و گفت: دیونه ام میکنی وقتی که میگی دوست دارم.

بیشتر توی بغلش فرو رفتم و گفتم: دوست دارم.

یه نفس عمیق کشد و گفت: من تا هفته دیگه که عقد کنیم دیونه میشم... چرا این روزها آروم میگذره.

منم همین حس رو داشتم و حس میکردم که یه راه پر پیچ و خم در راه داریم.

روی موهام رو نوازش میکرد و تمام حسهای منو زنده میکرد.

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از تموم شدن شیفت متین با هم به خرید رفتیم. متین به هر لباسی که میرسید میگفت : این دیگه خوبه.

-نه مناسب نیست.

-نگاه کن چه گلهایی روی سینه اش کار شده.

-نه این به درد من نمیخوره.

پوفی کشید و گفت: دوساعته فقط داری لباس نگاه میکنی و از همش ایراد میگیری.

-خوب چی کنم... قشنگ نیستن.

-پس حداقل بریم برای من لباس انتخاب کن.

فکر خوبی بود. این طوری هم کارهامون کم میشد و هم اینکه کم به من گیر میداد که هیچ چیزی نخریدم.

دستام رو به هم کوبیدم و گفتم: باشه بریم برای تو لباس بگیریم.

به سمت یه مغازه رفتیم و چند دست کت و شلوار انتخاب کردم و بعد از پروشون یه دونه رو انتخاب کردم و بعد یه بلوز و یه کراوات براش انتخاب کردم . بعد یه جفت کفش و ادکلن هم خریدیم.

مثلا قراره امروز فقط لباس بگیریم اما اصلا لباس دلخواهم رو پیدا نمی کنم و همه لباسها زشت به نظم میومد.

اگه لباس مناسب پیدا نکنم چی...چهار روز دیگه مراسم عقدمونه و ما هیچکدوم از خریدهامون رو انجام ندادیم.

توی افکار خودم بودم که متین گفت: هی کجایی؟

-همین جا.

-اها معلومه.

خندیدم که ادامه داد: این چطوره؟

رد دستش رو گرفتم و به لباس لیمویی رنگ پشت ویترین رو نگاه کردم.

-خوبه ولی بیش از حد ...

وسط حرفم پرید و گفت: خوب یه پرو کن شاید خوب بود.

-نه.

بدون توجه به اعتراضهای من دستم رو گرفت و به سمت مغازه کشوند.

-سلام آقا... اون لباس پشت ویترین رو برای خانمم میخواستم.

مرد یه نگاهی به همون انداخت و گفت: خوش اومدید...

یه نگاه به من کرد و گفت: چه خوش سلیقه ند همسرتون...چند دقیقه صبر کنید تا بیارم.

با رفتن فروشنده گفتم: اون لباس خیلی بازه و تمام پشت و سینه من دیده میشه و با اون چاک تموم رونم بیرونه... من نمیخوامش.

-کم قر بزن.

-من... من قر میزنم.

لپم رو کشید و گفت: آره دقیقا عین پیرزنا.

از اینکه همیشه و همه جا لپم رو میکشه و با من عین بچه ها رفتار میکنه ناراحت شدم و به حالت قهر گفتم: لپم رو نکش.

-چرا؟

-من که بچه نیستم این کارو میکنی.

سرش رو پایین گرفت و گفت: خوب چیکار کنم تو تمام هوش و عقلم رو ردی.

-مگه داشتی .

خندیدم که یه دونه آروم زد پشتم. 

-عه چرا میزنی.

خندید و گفت: آخه دوست دارم.

ناخوداگاه دستم رو مشت کردم یه دونه محکم زدم پشتش که از درد آخی گفت و صدای خنده دو نفر بلند شد.

برگشتم و دیدم زوج جوونی با یه بچه کوچیک کنارشون دارن نگاهمون میکنن. از خجالت فورا برگشتم و سرم رو پایین انداختم که متین زیر گوشم گفت: ابرو برامون نذاشتی که خوشگل خانم... حالا هم که لپات گل انداخته چه خوردنی شدی.

چشمام رو به چشماش دوختم و گفتم: پاک آبرمون رفت.

با حالت دلداری گفت: ایراد نداره درکت میکنن .

-منو؟

با شیطنت گفت: آره میدونن اینها از دیونگی توعه... البته منم مقصرم که تو رو دیونه کردم.

ایشی نثارش کردم و در این لحظه فروشنده با لباس لیمویی رنگی برگشت و به دستم داد. 

وارد اتاق پرو شدم و لباس رو پوشیدم خیلی بهم میومد و حس میکردم رنگ پوستم رو شاد تر کرده . ولی هر کاری کردم نتونستم زیپش رو بالا بکشم. در اتاق پرو رو کمی باز کردم و گفتم: متین اونجایی؟

هیکلش توی در نمایان شد و گفت: آره... پوشیدی.

دستم رو روی سینه ام گذاشته بودم و گفتم: نتونستم زیپش رو ببندم... اوووم... برام میبندی؟

خندید و جلو اومد و من کنار رفتم تا وارد اتاق پرو بشه. جلوی آینه ایستادم و متین پشت سرم بود. آروم زیپ پشت لباسم رو که زیر کتفم میومد رو بست . از آینه نگاهش میکردم. نگاهش روی تک تک اعضام توی گردش بود که با خنده گفتم: هی پسره ... چیو دید میزنی.چشاتو درویش کن.

با شیطنت گفت: اون وقت چرا نباید زنم رو دید بزنم.

-هنوز عقد نکردیم که.

توی همون حال بغلم کرد و کوبوند به تخت سینه اش و گفت: همه جوره زنمی... چه با عقد چه...

حرفش رو ادامه نداد و دستش رو روی شکمم حلقه کرد و بیشتر به خودش فشار داد و گفت: چی داری که دیونه ام میکنی؟

خندیدم و از بغلش بیرون اومدم و گفتم: هم خوشگلم ، هم نانازم، هیکلمم که عالیه... تازه خودت گفتی که عطر تنمم خوبه.

خندید و گونه ام رو نوازش کرد و گفت: دخترای خوشگل تر از تو رو هم دیدم اما تو فقط قلبم رو لرزوندی.

با اخم مصنوعی گفت: این چیزایی که گفتی مهمه ولی خیلی نه... من نجابت و خانم بودنت رو دوست دارم... وقتی با این سن کم یه خانم خونه داری پسندیدمت... وقتی همسن های تو به فکر تفریح و گردشن اما تو توی فکر خانوادتی منو جذب کرد. اولش به خاطر سن کمت گفتم که باید عشق تو رو از سرم بیرون کنم اما وقتی دیدم که داری سعی میکنی کاهای امیرعلی  و پگاه رو جور کنی با خودم گفتم که این دختره همه چیزش که عالیه پس من چرا دست نجونبونم.

آروم گونه ام رو نوازش کرد و گفت: عاشقتم برای خانم بودنت. برای با حیا بودنت نه برای خوشگل بودنت.

سرم پایین بود و دستش از گونه ام برداشت و گفت: این لباس خیلی بهت میاد.

-ولی خیلی بازه... من نمیتونم اینو بپوشم.

خندید و گفت: نگفتم برای مراسم که... اینو فقط جلوی خودم بپوش و یه دونه دیگه برای مراسم بگیر.

-آخه...

-رو حرف آقاتون حرف نزن دیگه.

لپم رو کشید و محکم بغلم کرد و روی موهام بوسه زد و گفت: یه لباس دیگه هم دیدم که خوبه الان برات میارم پرو کن.

نایستاد که جوابش رو بدم و فورا بیرون رفت. هنوزم گونه ام از نوازش دستاش گرم بود یه نگاه به خودم کردم و از این همه عشق متین شاد بودم.

با اسرار متین لباس بعدی رو پرو کردم. بد نبود و رنگش بهم میومد و خوب بود ولی من مدل دیگه ای مد نظرم بود. اما دلش رو نشکوندم و خریدمش.

بعدش یه جفت کفش خریدیم و سراغ خرید حلقه رفتیم.

-این خوبه؟

-نه خیلی بزرگه.

-این چی؟

-نه مدلش خوب نیست.

-امروز اندازه ده سال پیر شدم.

فروشنده خندید و گفت: خانم ها سخت سلیقه ند.

با پوزخند گفتم: نه فقط خوش سلیقه اند.

یکی از حلقه ها چشمم رو گرفت و دستم کردم . خیلی خوب بود تقریبا اندازه دستم بود. یه ردیف نگین داشت و خیلی ظریف بود. ست مردونش اما سه ردیف نگین داشت.

-این خوبه.

متین چشماش برق زد و گفت: الهی شکر که انتخاب کردی.

یه چشم غره بهش رفتم و ستش رو دادم به متین و گفتم: بنداز دستت ببینم.

دستش رو جلو آورد و گفت: خودت بنداز.

خندیدم و گفتم: لوس نشو.

اما سمج تر از این حرفا بود. با اخم گفت: تو بنداز.

دستش رو گرفتم و حلقه رو داخل انگشتش کردم و گفتم: چطوره؟

دستم رو گرفت و کنار دست خودش گذاشت و گفت: توی دست تو که عالیه... اما توی دست من چنگی به دل نمیزنه.

یه نگاه به دستای بزرگ و مردونه اش کردم و گفتم: من که دوستش دارم.

-چی رو؟

خندیدم و آروم لب زدم: حلقه و صاحبش رو.

خندید و گفت: ای شیطون.

روبه فروشنده گفت: همین ها رو برمیداریم.

فروشنده: مبارکه.

بعد از خرید حلقه ساعت تقریبا نه شب بود و متین گفت: بریم رستوران؟

واقعا حال نداشتم و خوابم میومد.

-میشه نریم.

-چرا؟

-خوابم میاد بریم خونه.

-گشنت نیست؟

-چرا ولی بیشتر خسته ام.

به ماشین رسیدیم و سوار شدیم. یه آهنگ پلی کرد و گفت: ساندویچ بگیریم توی راه بخوریم.

-باشه.

چند دقیقه بعد جلوی یه ساندویچی نگه داشت و رفت داخل مغازه و با دوتا همبرگر برگشت.

-بیا بخور تا سرد نشده.

-مرسی.

-خواهش عزیزدلم.

ساندویچ رو باز کردم و تکیه دادم به صندلی و آروم میخوردم. متین زود تموم کرد و راه افتاد. چشمام رو روی هم گذاشتم تا کمی خستگیم در بره .

حس عجیبی داشتم. انگار توی آسمون بودم. حس سبکی داشتم. سرما به تنم میخورد.

چشمام رو باز  و بسته کردم. هه چه خوابیه. من توی بغل متینم . سرم رو تکون دادم و خواستم بیدار شم . اما سرم خورد به یه چیز سفت.

-آخ.

با صدای آخ گفتن کسی فورا چشمام رو باز کردم. من خواب ندیدم.... من توی بغل متینم. با حرص گفتم: منو بزار زمین.

-عه بیدارشدی.

قطره خونی از بینی اش روی شالم چکید.

-بینی ات داره خون میاد.

گونه ام رو بوسید و گفت: شاهکار توعه.

-تقصیر خودته... منو بزار زمین.

-نوچ.

یه نگاه یه اطراف کردم .

-این جا .... خونه.... شما.... ست.

با خنده گفت: آره.

-چرا منو اینجا آوردی؟

-بردمت خونه تون اما بابات خونه نبود و زنگ زدم بهش که گفت ساعت دو برمیگرده خونه و منم اجازتو گرفتم و آوردمت خونه مون.

به انتهای پله ها رسید و به سمت اتاق خودش رفت. یه استرس بدی توی دلم پیچید.

-منو ببر پیش عمه.

-مامان و آبجیام غروب رفتن رشت پیش خیاطشون تا لباسهاشون رو پرو کنن.

-یعنی چی؟

یه چشمک زد و گفت: تنهاییم.

یه مشت کوبیدم به سینه اش که گفت: چته؟

-منو ببر خونه پریناز.

-بچه نشو.

وارد اتاق شد که پاش به قالیچه وسط اتاق گیر کرد و تلوتلو خورد که جیغ آرومی کشیدم و محکم دستم رو دور گردنش حلقه کردم.

منو روی تخت گذاشت فورا از بغلش بیرون اومدم و دور شدم. خندید و با یه دستمال بینی ش رو پاک کرد و گفت: امشب رو اتاق من بخواب... امشب رو مجبوری از لباسهای من استفاده کنی.

خندیدم و گفتم: به نظرم گم بشم توشون.

بلند شدم و به سمت کمدش رفتم و شالم رو باز کردم و انداختم روی تخت و در کمد رو باز کردم و یه تیشرت که از همه کوچک تر به نظر میومد و با یه شلوارک برداشتم.

-اینها خوبن.

دستش رو دورم حلقه کرد و منو به تخت سینه اش کوبوند و گفت: یه دست لباس به منم میدی.

دستم رو روی دستاش گذاشتم و گفتم: چشم.

شقیقه ام رو بوسید و گفت: بی بلا.

یه سویشرت و شلوار ورزشی برداشتم و بهش دادم . از بغلش بیرون اومدم و روی تخت نشستم و گفتم: تو کجا میخوابی؟

-همین جا.

با چشمای گرد بهش نگاه کردم که داشت ژاکتش رو درمیاورد.

-من با تو یه اتاق نمیخوابم.

دکمه های پیرهنش رو باز میکرد و گفت: چرا؟

با اخم گفتم: نامحرمی.

پیرهنش رو کامل درآورد و گفت: نامزدمی.

دست به سینه بهش گفتم: دلیل نمیشه... میخوای جلو من لباس عوض کنی.

با یه حرکت زیر پوشش رو درآورد گفت: آره.

نگاهم رو ازش گرفتم و بلند شدم و به سمت در رفتم و یه بی حیا زیر لب بهش گفتم.

قبل رسیدن به در دوید و در اتاق رو بست . از  جلوی در هلش دادم و گفتم: برو کنار.

-چرا؟

-تو لختی... برو لباس تنت کن.

سویشرتی که توی دستش بود رو جلوی من پوشید و زیپش رو کشید.

-حالا خوبه.

-بزار برم.

-چرا؟

-حتما میخوای جلو من شلوارتم عوض کنی. خندید و گفت: چه ایرادی داره؟

-یادت نره که من و تو هنوز محرم نیستیم و من دوست ندارم که اتفاق بدی بیفته.

شیطون گفت: انقدری میفهمم که اون اتفاقهای بد برای سه شب دیگه ست.

میدونستم که با این حرفش لپام سرخ شده. یه مشت کوبیدم به بازوش و گفتم: برو کنار.

آروم منو بغل کرد و گفت: چرا ازم خجالت میکشی؟

ملتمسانه نگاهش کردم و گفتم: اذیتم نکن.

کنج لبم رو بوسید و گفت: غلط کنم اگه تو رو اذیت کنم. 

ازم دور شد و لباسهاشو برداشت و از اتاق خارج شد. بعد رفتن متین لباسهام رو عوض کردم و شالم رو شستم و صورتم رو شستم .

از اتاق بیرون امدم و از پله ها پایین رفتم که دیدم متین داره تلویزیون نگاه میکنه.

به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: چی میخوری برای شام؟

-دیر وقته یه چیز سبک.

-باشه.

توی یخچال رو گشتم و مواد شامی رو درآوردم و مایه شامی درست کردم . شروع کردم با سرخ کردن شامی ها و همزمان سالاد هم درست کردم.

-چقدر تند درست میکنی.

هینی گفتم و به سمتش برگشتم: ترسیدم.

آرنجش رو گذاشته بود رو اپن و تکیه داده بود.

-گشنمه.... پس کی آماده میشه.

-دیگه آخراشه.

سالاد رو که آماده بود ریختم توی یه ظرف و شامی ها رو از تابه خالی کردم و آخرین بخش از مایه شامی رو با شکلهای مختلف توی تابه گذاشتم تا سرخ بشه. میز رو هم چیدم.

متین هم داخل اومد و به شامی های آماده نزدیک شد. فورا با یه تیکه نون یه لقمه براش گرفتم.

نزدیک که شد گفتم: این رو بخور تا آماده بشه.

به جای گرفتن لقمه منو بغل کرد و روی کابینت گذاشت.

-وای... چی کار میکنی؟

-می خوام به جای شامی تو رو بخورم.

خیره به چشماش بودم که لباش رو روی لبام گذاشت و یه بوسه طولانی زد. دستم رو روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم ولی عقب نرفت و فقط سرش رو عقب برد که گفتم: غذا میسوزه.

-مهم نیست.

دوباره لباش رو روی لبام گذاشت و شروع کرد به آروم بوسیدن. هر لحظه بوسه هاش شدت میگرفت و با ولع بیشتری میبوسید.منو میبوسید و من غرق عشق میشدم.

با بوسه هاش حس میگرفتم و زنده میشدم. با لباش عشق میداد بهم و منو سرشار از خودش میکرد. من پر میشدم از متین، از عشقم.

 انگار نفس کم آورد و عقب رفت و پیشونه یش رو روی پیشونیم گذاشت و تند تند نفس میکشید و با چشمای خمار نگاهم کرد که گفتم: متین.

-جانم.

-زیر گاز رو خاموش کن.

انگار تازه به خودش اومد و ازم فاصله گرفت. فورا از کابینت پایین پریدم و به سمت گاز رفتم و شامی ها رو که یه کم بیش از حد سرخ شده بود رو از تابه خالی کردم و توی یه ظرف خوشگل چیدم و وسط میز گذاشتم و از یخچال دوغ هم برداشتم و وسط میز گذاشتم و به سمت متین رفتم که هنوزم توی همون حالت بود و دستاش رو روی کابینت گذاشته بود و سرش رو پایین انداخته بود.

انگار که یه جوری بود. منم مثل خودش از پشت بغلش کردم که یکه خورد. با مهربونی گفتم: شام آمادست.

سرم رو روی پشتش گذاشتم که گفت: گشنه نیستم.

دستم رو پس زد و رفت. توی شوک کارش مونده بودم.

فورا دنبالش رفتم و قبل اینکه به پله ها برسه دستش رو گرفتم و گفتم: چی شد؟ تو که خوب بودی... یهو چی شد که ناراحت شدی.من کاری کردم.

برگشت و نگاهم کرد و گفت: نه عزیزم... خسته ام .میرم بخوابم.

از پله ها بالا رفت و دلم گرفت. فورا پشت سرش رفتم. توی اتاقش رو تخت خوابید. 

خواستم نزدیکش بشم اما فکر به ذهنم رسید. با اینکه از کارش ناراحت بودم اما دوست نداشتم انقدر پریشون ببینمش.

فورا به آشپزخونه برگشتم و غذا رو توی سینی بزرگی گذاشتم و به اتاق متین برگشتم وسینی رو روی قالیچه وسط اتاق گذاشتم و روی تخت کنارش نشستم. دستم رو روی سرش کشیدم و گفتم: متین.

-بله.

تمام قلبم با گفتن یه بله شکست... مرد این روزهام به من میگفت جانم، نه بله.

-بلند شو شام بخوریم.

-خودت بخور.

بغض کرده بودم اما دوست نداشتم حالش رو بدتر کنم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: بدون تو نمی تونم... چی شد که ناراحت شدی.

به سمتم برگشت و به قیافه داغون یه لبخند زد و گفت: نه ناراحت نشدم.

با طعنه گفتم: معلومه.

تصنعی خندید و گفت: از لبات سیر شدم دیگه گشنه ام نیست.

به حالت قهر بلند شدم و گفتم : می خوای نگو ولی دروغ نه.

لباسهام رو از روی پاتختی برداشتم وگفتم: میشه منو ببری خونه.

یا حرص گفت: بچه ای.

با پوزخند گفتم: تو یا من؟

با داد گفت: معلومه که تو... عین بچه ها قهر میکنی.

اه این بغض لعنتی ول کن نیست. بغضم رو قورت دادم و گفتم: تو عین بچه ها قهر کردی و غذا نخوردی.

روی تخت نشست وبا صدای آروم گفت: باشه... بیا بشین باهم شام بخوریم.

از اینکه فکر میکرد می تونه خرم کنه ناراحت شدم و با لباسام از اتاق بیرون اومدم و گفتم: اگه نمیرسونی آژانس بگیرم.

خودش رو بهم رسوند و لباسهام رو کشیدو داد زد: بس کن.

این بغض لعنتی بلاخره شکست و با گریه گفتم: دلیل ناراحتی تو بگو تا نرم.

دندوناش رو روی هم فشار داد و گفت: وقتی دلمو شکوندی باید به فکر میبودی نه الان.

یعنی چی از چی حرف میزنه. به حالت سوالی گفتم: منظورت چیه؟

با پوزخند گفت: چرا وقتی که دوستم نداری قبولم کردی.

-من... من دوست ندارم؟ این همه شب و روز دارم بهت میگم تو الان...

وسط حرفم گفت: اما پای عمل که میرسه هیچ عکس العملی نشون نمیدی .

پوزخند زد و ادامه داد: شامی ها از من مهم ترن واست.

نزدیکش شدم و یه مشت روی سینه اش زدم و گفتم: من این همه دوست دارم. برات غذا درست میکنم که آخرش بگی که غذا رو از تو بیشتر دوست دارم... واقعا برات متاسفم.

صدام به جیغ تبدیل شده بود و با مشت میکوبیدم به سینه اش و با گریه و جیغ میگفتم: من تو روی بابام ایستادم و گفتم متین، تو میگی غذا برات مهم تره. وای من چقدر خرم که تو رو دوست دارم. تو منو این طور شناختی. آره توی بوسه باهات همراهی نکردم که جلوتر نری.... موقعیتمون رو درک کن. چرا انقدر بدی. من احمق رو بگو که امروز خودم رو کشتم که کل روز پیشت باشم اما تو هفته به هفته سراغم رو نمیگیری و من دلگیر نمیشم اما فقط به خاطر یه بوس من رو متهم میکنی به دوست نداستن. من از بچگی دوست دارم و هر روز با ترس اینکه با یکی از خانم دکترهای اطرافت ازدواج کنی سپری میکردم . کارم گریه بود وقتی که میشنیدم با عمه رفتی خاستگاری یه دختر و تا چند روز میترسیدم به عمه زنگ بزنم مبادا که آقا ازدواج کرده....حالا تو میگی دوست ندارم. برای خودم متاسفم.

به خودم که اومدم دیدم توی بغل متینم و همچنان دارم به قفسه سینه اش مشت میکوبم . دستام رو روی سینه اش گذاشتم و هلش دادم عقب ولی عقب نرفت و گفتم: ولم کن.

سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:تموم شد.

کمی آروم شدم و گفتم: ببخشید اگه ناراحت شدی... اصلا دست خودم نبود. زنگ بزن بابا سر راه بیاد دنبالم.

محکم توی بغلش فشارم داد و گفت: نه امشب رو بمون.

خواستم مخالفت کنم که لباش رو روی لبم فشرد و بوسه ای کوتاه زد. لبش رو برداشت و گفت: قول میدم از بوسه بیشتر نشه.

این بار محکم تر هلش دادم و گفتم: چندشناکه.

با تعجب گفت: چی؟

-صورت خیس اشک من... بزار بشورمش.

خندید و من به سمت سرویس اتاق متین رفتم و صورتم رو شستم و بیرون امدوم که دیدم متین کنار سینی نشسته و داره لقمه میگیره و تند تند میخوره. با خنده گفتم: نپره گلوت.

شام رو دوتایی خوردیم و بعد از شام متین توی اتاق عمه و من توی اتاق متین خوابیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.

-الو.

-سلام دختر خوشگلم.

با صدای خواب آلود گفتم: سلام بابایی.

-خوبی؟خواب بودی؟

-مرسی... آره تازه بیدار شدم.

-نمی خوای بیای خونه، دل بابایی برات تنگ شده.

بابا رو دو روز بود ندیده بودم و منم دلتنگش بودم.

-چرا میام. فقط متین خوابه بیدار شد میام.

-نه نه من میام اونجا یه سری هم فرحناز بزنم.

میدونستم بابا خیلی حساسه و عصبی میشه از اینکه من و متین امشب رو تنها بودیم. با عجله گفتم: نه عمه... آهان عمه داره میره بیرون... یعنی رفته صبح زود رفته بیرون من خودم میام خونه.

-حالت خوبه؟ چرا این طوری حرف میزنی.

-آره بابا خوبم. امروز نرو شرکت تا بیام ناهار رو باهم میخوریم.

-کار زیاد دارم نمی تونم بمونم. تو زود بیا خونه و ناهار درست کن منم تا ظهر خودم رو میرسونم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چشم.

-بی بلا.... کاری نداری؟

-نه دیگه بابایی.

-خدانگهدار نفسم.

-خداحافظ بابا جونم.

گوشی رو قطع کردم و یه نگاه به ساعت انداختم تقریبا هفت بود. از اتاق بیرون اومدم و به آشپز خونه رفتم و صبحونه آماده کردم و به بالا برگشتم و به اتاق عمه رفتم.

متین روی تخت خوابیده بود و توی خواب زیباتر بود. جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم . تمام اتاق پر بود از عطر تلخش و من عجیب بین همه تلخی شیرینم. 

دستم رو داخل موهای شوهرم کشیدم. شوهرم... شوهر... همسر... متین... اصلا باورم نمیشه سه روز دیگه متین شوهر من میشه . فکر کردن بهش هم قشنگه.

دستم رو داخل موهاش میکشیدم و توی دلم قربون صدقه اون همه خوبی و مهربونی و زیبایی میرفتم. 

تکونی خورد که صداش کردم.

-متین... متین جان... بیدارشو دیرت میشه ها.

چشماش رو باز کرد و به چشمام زل زد.

-سلام .

با لبخند جواب دادم: علیک سلام... صبحت بخیر... بلند شو که دیرت میشه ها.

خیره توی چشمام گفت: هنوز خوابم میاد... بزار بخوابم.

-آخه دیرت میشه...تازه باید منو برسونی خونه.

خندید و پتو رو باز کرد و گفت: پس یه کم توی بغلم بخواب که انرژی بگیرم.

-لوس نشو.

یه اخم کرد که گفتم: بهت نمیاد .

-چی؟

-اخم.

یه نیشگون از بازوم گرفت و گفت: بخواب دیگه.

-نکن احمق کبود میشه.

قیافه اش رو مظلوم کرد که دلم براش سوخت و بهش نزدیک شدم و گفتم: فقط چند لحظه.

-مرسی عشقم.

آروم نزدیکش شدم و کنارش دراز کشیدم . معذب بودم اما متین این حرفا حالیش نبود. نزدیکم شد و منو محکم بغل کردو گفت: عاشقتم.

جوابش فقط لبخند بود. چند دقیقه توی بغلش بودم و متین منو محکم به خودش فشرده بود و هیچی نمیگفت. بینمون سکوت بود و عشق. بعد از یه ربع لب باز کردم و گفتم: بس نیست؟

خندید و منو بیشتر فشار داد و گفت: نه.

-دیر میشه.

-فقط یه کم دیگه.

-بشه.

آروم بوسه ای روی گونه ام زد و گفت: چه روز دلچسبیه.

-اوهوم.

شیطون شد و گفت: تو هم دوست داری.

-چیرو؟

-بغل منو.

راستش آره دوست داشتم اما به متین نمیشه راستش رو گفت و نمیشه دلش رو هم شکوند با احتیاط گفتم: خوبه.

منو بیشتر فشار داد و گفت: چرا این روزها دیر میگذره؟

چیزی نگفتم و دو دقیقه بعد متین دستش رو از دور کمرم برداشت و گفت: بریم.

بعد از خوردن صبحونه متین منو رسوند خونه و خودش به بیمارستان رفت.

***

-با اجازه بابا ...بله.
همه شروع کردن به دست زدن و عاقد هم خطبه عقد رو خوند. بعد تموم شدن خطبه عقد دوباره صدای دست زدن بلند شد و متین خیلی آروم دست منو توی دستش گرفت و حلقه رو وارد انگشتم کرد و بوس کوچیک روی پیشونی من زد.
  من هم حلقه رو وارد انگشت متین کردم. برای لحظه ای به صورت متین خیره شدم و بهش لبخند زدم. از من خوشبخت تر توی دنیا وجود نداره. مرد رویاهام دیگه مرد رویا نیست بلکه مرد زندگیمه. من با تمام وجود دوستش دارم. نگاهم رو به حلقه ام دوختم. چه سریع تموم شد و من و مرد این روزهام مال هم شدیم. عمه میگه سر عقد هر چی از خدا بخوای بهت میده منم فقط دعا کردم همه عاشقا بهم برسن. مرد معطر تلخ من... من چقدر این تلخی رو هم دوست دارم. من دیونه این مردم. از افکارم فاصله گرفتم و به تبریکات اطرافیان پاسخ میدادم و ازشون تشکر کردم.

عمه و بابا جلو اومدن و ما رو بوسیدن و هر کدوم کادوهاشون رو به ما دادن و رفتن اینبار تک تک مهمونا جلو میومدن و تبریک میگفتن و کادو میدادن .
جشن عقد رو با حضور 200مهمون توی باغ مامان گرفتیم. توی پذیرایی سفره عقد رو چیدن و محوطه باغ رو برای مهمون ها آماده کردن.

بعد از کادو دادن همه افراد حاضر پذیرایی رو ترک کردن و فقط چند نفری موندن. متین به نیم رخ من زل زده بود کمی فضا خلوت شده بود میتونستیم چند کلمه حرف بزنیم. سفره عقد گوشه پذیرایی بود و کاناپه ای که منو متین روش نشسته بودیم از داخل نشیمن و آشپزخونه دید نداشت. متین به من نزدیک شد و دستش رو گذاشت زیر چونه ش و به من خیره شد . منم صورتم رو به سمتش برگردوندم و با یه لبخند گفتم: به چی این شکلی خیره شدی؟
-به زنم.

از جوابش خوشم اومد از اینکه هنوز یه ساعت نگذشته آنقدر حس تملک به من داره . منم بهش خیره نگاه میکردم. متین با کت شلوار سرمه ای با یه بلوز آسمانی واقعا خوش تیپ شده بود و منم با یه لباس زرشکی دنباله دار دامن ماهی و آستین های بلند داشت و فقط کمی از قسمت بالایی سینه ام دیده می شد.  من اصلا مدل این لباس رو دوست نداشتم این انتخاب متین بود لباس شیک و سادهای بود و تنها کاری که روش انجام شده بود گلهای روی سینه اش بود با یه جفت کفش قرمز که با دوتا بند بلند دور مچ پام بسته میشد. چهره ام رو خیلی ساده آرایش شده بود البته من این طوری دوست داشتم و موهام رو برخلاف نظر من بالا بستن تا کمی قدم بلند تر جلوه کنه البته قدم هر چند کمی بلندتر دیده میشد اما کنار متین که راه میرفتم کوتاهی قدم دوباره به چشم میخورد.

متین همچنان به من زل زده بود دستهاشو دور کمر من انداخت و منو به خودش نزدیک کرد و سرم رو گذاشت روی سینه ش و گفت : عروسک من گوش کن.
منم به ضربان قلبش گوش میکردم انگار برای آزادی از سینه متین تلاش میکرد سرم روی سینه متین بود و فقط به ضربان قلبش گوش میدادم و متین یه دستش رو دور شونه من انداخت و آروم بازوی منو نوازش میکرد . من غرق دریای آغوش همسرم بودم و شانه های عشقم برام امن ترین مکان دنیا بود و گرمای تنش عشق رو بهم تزریق میکرد. چند دقیقه ای تو همین وضعیت بودیم که با صدای پوریا سریع از هم جدا شدیم. 

-خوب خلوت کردید.
وای داداش پوریا کی اومد که ندیدیمش. دوباره سرخ شدم و متین جواب داد.
-پوریا جان کاری داشتی.
پوریا با خنده جواب داد: نه خیلی مهم نیست فقط عمه منو فرستاد که شماها رو ببرم به محوطه باغ ولی انگار بد موقع مزاحم شدم شما راحت باشید.

پوریاخنده ای کرد و  از پذیرایی خارج شد و متین شروع به خندیدن کرد و من یه مشت آروم به پای متین زدم و گفتم: آبرومون رفت.
متین که داشت میخندید گفت: حرص نخور بیا تو بغلم.
دوباره منو بغل کرد و من دستش رو پس زدم و گفتم :بریم داخل محوطه؟

متین مثل پسرپچه های بهانه گیر گفت: حداقل یه بوس ما رو مهمون میکردی.
-میبینی که لبم رژ داره میخوای بوست کنم .
سریع گفت: نه دستت درد نکنه ... حداقل بزار من لپت رو بوس کنم.
من چیزی نگفتم و متین صورتش رو جلو آورد ولبش رو روی گونه من گذاشت و بوسید چندتا بوس آروم زد فورا کنارش زدم که مثل دفعه پیش صورتم رو کبود نکنه. با اعتراض گفت: بی احساس ... من هنوز سیر نشدم.

با دلخوری بهش نگاه کردم و گفتم: مگه چلو کبابه که سیر نشدی.
-از چلو کبابم خوشمزه تره.
از حرفش خجالت کشیدم و به دست گلم خیره شدم وگفتم: صورتم کبود میشه اگه محکم بوس کنی... من پوستم حساسه.
خندید و گفت: قربون اون پوست حساست که قراره آبروی ما رو ببره ... حالا چرا سرت پایینه...

-خوب خجالت میکشم.

-از من؟

-اوهوم.

دستش رو زیر چونه ام گذاشت و بالا کشید و گفت: نگاهم کن ببینم.

به صورتش نگاه کردم که گفت: هیچوقت از شوهرت خجالت نکش. تو دیگه زن منی... قراره از این به بعد منو تو...

وسط حرفش پریدم: بریم حیاط؟

خندید و گفت: خوب می پیچونی.

آروم خندیدم که دوباره خشم شد و گونه ام رو بوسید و گفت: شب حسابت رو میرسم.

از حرفش بیشتر خجالت کشیدم که قه قه زد و گفت: حالا که در حد حرفه این طوری قرمز میشی ، وای به حال آخر شبمون.

آروم زدم به بازوش و گفتم: امشب هیچ اتفاقی نمی افته... تا عروسی باید صبر کنی آقا.

اخم کرد و گفت: این رسم مسخره رو کی گذاشته نمیدونم.

بلند شد و دست منو گرفت من هم بلند شدم و دست در دست هم وارد محوطه شدیم و با ورودمون همه شروع به دست زدن کردن. من و شوهرم کنار هم قدم زنان به سمت جایگاه مخصوصمون میرفتیم و من قلبم بی طاقت شده بود.

روی مبلها و  جایگاهی که برای ما آماده کردن نشستیم و صدای آهنگ پخش میشد و همه جوان ها وسط بودن میرقصیدن سهیل نزدیک ما شد و گفت: بچه ها بلند شید برقصید .
ما هم از خدا خواسته بلند شدیم و متین کتش رو درآورد و دست تو دست هم به وسط باغ رفتیم  وخواننده یه آهنگ مخصوص برای ما زد.

 و من و متین دونفره رقصیدیم متین یه دست منو گرفته بود و یه دست دیگه پشت کمر منو محکم گرفته بود. من با یه لبخند تصنعی گفتم: متین کمرم رو شکوندی آرومتر ... مگه میخوام فرار کنم.
متین اصلا توجهی نکرد و منو بیشتر توی بغلش فشار میداد و با دلخوری گفتم :متین.
منوو بیشر فشار دادو گفت: چرا نذاشتی ببوسمت منم این طوری جبران میکنم. 

-تو که بوسیدی.

-لبت رو میگم.
یه فکری به سرم زد و فورا با ناخن های بلندم کتفش رو فشار دادم ولی متین انگار دردش نمیومد ولی من فشار ناخونم رو بیشتر کردم که زیر گوشم گفت: گربه کوچولوی چرا چنگ میگیری.
-تو چرا کمرم رو محکم فشار میدی؟
یه لبخند زد و کمی دستش رو شل کرد و گفت: تو خیلی دوست داشتنی هستی.

فقط لبخند زدم که متین حلقه دستش رو تنگ کرد و من دیگه کاملا بهش چسبیده بودم. آروم سرم رو روی سینه پهن و مردکنش گذاشتم و آروم با آهنگ تکون میخوردیم. من بین عطر تنش مست میشم و اون خبر نداره و هر روز منو دیونه تر میکنه.

آهنگ تموم شد و متین با دوتا دست محکم منو بغل کردو صورتم رو بوسید . صدای صوت و جیغ و دست همه بلند شد . من سرخ شدم و به همراه متین خواستیم بشینیم که فرشاد اومد جلو و گفت: نشینید... میخواییم دست جمعی برقصیم.

ما هم قبول کردیم. با آهنگ های بعدی که ریتم تندتری داشتن رقصیدیم و حسابی خسته شدیم. من با بابا و و متین به عمه رقصیدیم. بعد از بابا نوبت به برادرهام بود با هر سه تاشون رقصیدم .

قرار شد که بعد شام با کل پسرها برقصم . متین هم با خواهرهاشو و پریناز رقصید. من و متین بعد از کلی رقص نشستیم.

-خسته شدم... پامم درد میکنه.

خندید و گفت: من که گفتم کفش پاشنه کوتاه تر بگیر.

با حرص گفتم: اون موقع که باید یه متر خودم رو بالا بکشم تا ببینمت.

دستم رو گرفت و نوازش وار گفت: منم همین رو دوست دارم.

-قد کوتاه منو دوست داری؟

-آره.

با لبخند گفتم: ولی اصلا خوب نیست.

خندید و زیر گوشم گفت: فکرشو کن... من روی زانو بایستام و با تو هم قد بشم و اون موقع تو منو ببوسی.

خندیدم و گفتم: دیونه ای به خدا.

دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت: دیونه ام کردی.

دستم رو روی پاش گذاشتم و گفتم: خدا شفات بده.

کمی کمرم رو فشار داد و گفت: تو رو داده... شفا نمیخوام من این دیونگی رو میخوام.

شام رو با کلی شوخی و مسخره بازی های پسرها خوردیم و بعد شام هم کلی رقصیدیم . بهترین شب توی عمرم بود .

***

-آخ... آروم تر.

-باشه .

-آی... دردم گرفت .... دیگه نمیخوام... ولم کن...
فورا خم شد و سرمو بوسید و گفت: ببخشید ... بیشتر حواسم رو جمع میکنم.
دستش رو پس زدم و گفتم: نکن ...نمیخوام... ولم کن...خیلی درد داره.
دستش رو دور گردنم انداخت و گفت :باشه این دفعه آروم تر انجامش میدم... قهر نکن.
دوباره مشغول شد. این بار با با صدای نیمه داد گفتم: آیییی... نمیخوام ولم کن... خیلی دردم اومد.
فورا ازش جدا شدم. که محکم بغلم کرد و نذاشت و گفت: ببخشید قول میدم مواظب باشم.

دوباره مشغول شد و دستش رو نوازش وار بین موهام میکشید و من هم حس خوبی داشتم. این بار با حرکتی که کرد گریه ام رو درآورد.

-آخ.... نکن متین نمی خوام... اذیت میشم.

خم شد و شقیقه ام رو بوسید و گفت: تموم شد فقط دوتا مونده ، ببخشید اگه اذیت شدی آخه اولین بارم بود که و شنیون موهای یه دختر رو باز میکردم.

 امشب به اجبار عمه من اومدم خونه عمه فرحناز البته بابا اصلا راضی نبود و با پادرمیونی آبجی پریناز بالاخره اجازه داد بیام .
من روی زمین نشسته بودم و متین روی تخت نشسته بود وگیره های موهای منو باز میکرد که عمه در زد و وارد شد. یه دست لباس و حوله گذاشت روی میز آرایش و گفت : عروس گلم این لباسها رو برات آوردم که بپوشی.
-ممنون عمه جون.
-چیز دیگه ای نمیخوای.
-نه عمه جون .
عمه رفت بیرون قبل اینکه در رو ببنده گفت: بچه ها زیاد شیطونی نکنید.

عمه در رو بست و من با دهن باز به سمت متین سرم رو برگردوندم و متینم با تعجب منو نگاه میکرد یهو همزمان باهم زدیم زیر خنده. 
-مامان زد تو برجکم.
-خوب راست میگه ما سه ماه دیگه عروسی مونه.
با شیطنت گفت: ولی من تا اون موقع طاقت ندارم.
خندیدم و رومو برگردوندم و گفتم : زود باش موهامو باز کن . 
متین  مشغول  باز کردن موهام شدو بعد از چند دقیقه گفت: تموم شد.

 من که یه حس آزادی داشتم . 

- زیپ لباسم رو هم باز کن.
با شیطنت گفت: ای به چشم.
بعد از اینکه زیپ لباسم رو باز کرد سریع رفتم سمت میز آرایش و لباس و حوله رو برداشتم و فورا وارد حموم شدم. متین هم اومد پشت در حموم و گفت: خیلی نامردی حداقل میزاشتی برات درش بیارم .

-نه نمیشد... شنیدی که عمه چی گفت.

-خیلی بی احساسی.

جوابش رو ندادم و دوش آب رو باز کردم.

 فورا یه دوش گرفتم  و تیشرت و شلوارکی رو که عمه آورده بود پوشیدم و آومدم بیرون متین داخل اتاق نبود . لباس عقدم رو خیلی مرتب به یه رخت آویز ،آویزون کردم و داخل کمد متین قرار دادم رو به روی آینه ایستادم و به لباسهای تنم نگاه کردم.

 انصافا سلیقه عمه خوبه یه تیشرت زیتونی که آستینش فقط روی شونه هامو گرفته بود و قدش تا زیر باسنم میرسید و یه شلوارک تا زیر زانوم بود . سشوار متین رو برداشتم و روی تخت نشستم و شروع به خشک کردن موهام کردم و بعد شونه زدن موهام چشم افتاد به گیره هایی شنیون موهام که متین بازشون کرده بود و موهامو پشت گوشم با چندتا گیره بستم. اما خوب نشد و گیره ها رو باز کردم و موهام رو آزاد گذاشتم.

 چند دقیقه توی اتاق روی تخت دراز کشیدم اما متین نیومد بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و از پله ها پایین رفتم وارد سالن شدم . متین روی یه کاتاپه روبه روی تلویزیون خوابیده بود و کنارش نشستم و صداش کردم اما بیدار نشد آروم دستم رو روی صورتش کشیدم.
 زیبایش توی خواب بیشتر شده بود دستم رو روی گونه هاش و لباش کشیدم . مرد من چقدر توی خواب معصومه و عین پسر بچه است.  یه بوسه کوتاه روی لبش گذاشتم این اولین باریه که من متین رو بوسیدم. خواستم عقب برم که سریع دستش رو دور گردنم انداخت وبا چشمهای بسته آروم آروم لبام رو بوسید منم باهاش راه میومدم.

لبام رو میبوسید و عشق بهم میداد. حس آرامشی که پیش این مرد دارم شیرینه دقیقا طعم لبهاش. بوسه مون از همیشه طولانی تر شد و بعد  چند لحظه بعد ازش جداشدم و گفتم: پس بیدار بودی و جواب نمیدادی؟
-آره...اگه جواب میدادم از بوس بی نصیب میموندم.
-چرا اینجا خوابیدی ؟
-خواستم امشب راحت باشی؟
-مسخره ... بلند شو بیا تو اتاقت ... 
-برو راحت بخواب.
-از من ناراحت نشو... فقط ... خواستم حرف عمه رو گوش بدم... بعدا فکر نکنه عروس بدیم.
نشست و گفت: برو منم الان میام.

خواستم برم یه چیزی یادم افتاد و برگشتم و پرسیدم: چرا اتاق تو تخت دو نفره داره تو که مجردی؟
خندید و گفت: مجرد بودم.... چیه شک داری بهم؟
-نه فقط کنجکاو شدم؟
خندید و گفت: نگران نباش دوست دخترام رو خونه نمیاوردم .
با حرص گفتم: من نگران نشدم و فقط کنجکاو بودم.

بدون هیچ حرفی رفتم بالا و روی تخت خوابیدم و آرنجم رو روی چشمم گذاشتم .یعنی واقعا دوست دختر داشته. من که به هیچ پسری به جز متین فکر نکردم ولی متین اطرافش پر از دختر بوده و مطمئنا بااشون دوست بوده.

 تدی فکر بودم که برق اتاق خاموش شد و تخت تکون خورد . فهمیدم که متین کنارم خوابیده . دوست نداشتم اولین شب ازدواجمون با قهر شروع بشه. دستم رو برداشتم و یه لبخند روی لبم نشوندم.

 متین بیش از حد به من نزدیک بود و به پهلو خوابیده بود و دستش رو زیر سرش گذاشته بود و به من نگاه میکرد .
 نور آباژور بالای تخت کاملا روی صورتم بود اما من متین رو نمیدیدم. لبخند منو با لبخند جواب داد و گفت: فکر کردم قهر کردی؟
-بچه که نیستم. 
-نه خوشم اومد یه کم بزرگ شدی.
لپم رو کشید و گفت: من با این هیکلم روی تخت تک نفره جا نمیشم .
فکرهای بد رو از سرم دور کردم و با لبخند گفتم: قانع شدم.
دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت: بخواب دیگه.شبت بخیر.

چشمم رو بستم سعی کردم بخوابم متین هم دستش رو از زیر سرش برداشت اما دست دیگش هنوزم روی شکم من بود تقریبا نیم ساعتی گذشت من خوابم نمیبرد و تکون نمیخوردم که متین بیدارنشه . اما بلاخره طاقت نیاوردم و یه تکون کوچیک خوردم .
-خوابت نمیبره.
جواب دادم: نه تو چرا نخوابیدی؟
-تو کنارمی دیگه خوابم نمیاد .
کنارش نشستم و گفتم : راستی میای کادوهامون رو ببینیم.

سری به علامت مثبت نشون داد . منم به سرعت برق رو روشن کردمو جعبه کادو ها رو آوردم. متین دراز کشیده بود و منم تند تند کادوها رو از داخل جعبه در میاوردم و در مورد هر کدوم نظر میدادم تقریبا همه شون جواهراتی برای من بود و سه تا سکه و چند تا کارت هدیه بود. متین رو به من گفت: کل خرج با منه کادوهاش برای تو.
خندیدم و گفتم: خوب چه ایرادی داره... ای حسود.
نشست و گفت: به چیت حسودی میکنم؟
-خوب... دختر به این خوشگلی و جیگری و عسلی حسودی نداره.
سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت: من که هم ازت خوشگل ترم و خیلی هم خوش اخلاقم و موقعیتم بهتر از توعه... به چیت حسودی کنم؟
از حرفش دلگیر شدم . راست میگفت که موقعیتش از من بهتره ولی نباید اولین شب ازدواجمون به رخم میکشد. 
-کجایی خانمم؟
-هیچی همین جا.
-من بهت حسودی نمیکنم... آدم به چیزی که مال خودشه مگه حسودی میکنه.
ته دلم از حرفش قنج رفت. این حس تملکش رو دوست داشتم و یه لبخند بهش زدم و خودم رو توی بغلش پرت کردم.

-چته دیونه.

-عاشقتم.

صورتم رو بوسید و گفت: من که دیونه تم.

خندیدم و گفتم: بخوابیم.

-اول این کادوها رو جمع کن بعد.

همه کادوها رو سریع توی جعبه ریختم و روی پاتختی گذاشتم و توی بغل متین دراز کشیدم.

-چرا انقدر آرومی ؟

-چی؟

-خوب مثلا تازه محرم شدیم... ولی تو انگار نه انگار.

خندید و لپم رو کشید و گفت: خودت خواستی.

-مسخره... من دلم بوس میخواد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

در بزرگی توسط یه سرباز باز شد و من به همراه چند نفر وارد خیابون شدیم. چه آفتاب داغی داره امروز حتی یه پرنده هم پر نمیزنه . حتی یه درختم این اطراف نیست. آفتاب تیز تا مغز استخوان آدم رو می سوزونه.  . کنار در ایستادم دیروز پرهام قول داده بود که بیاد دنبالم... نگاهی به اطراف کردم اما پرهام نیومده پس نیومده حتما هانیه جون نذاشته که بیاد ... البته مطمئنم که پریناز هم الان تو گروه هانیه ست مخالفه با پرهام. چه انتظاری دارم... اینکه بلند بشن و بیان پیشواز من... منی که تمام خانواده رو از هم پاشیدم. کمرشون رو شکستم. زندگی خودم چی؟ من چی؟ من باختم ... به دنیا باختم. بهترین سالهای عمرم رو باختم و دم نزدم. بهترین روزهای عمرم رو باختم و دم نزدم. عشقم رو باختم دم نزدم. دار و ندارم رو باختم دم نزدم.

تو این چند سال تنها کسی که به دیدنم میومد پرهام بود به بقیه حق میدادم که دوست نداشته باشن منو ببینن. منم اگه جای اونا بودم همین کار رو میکردم. میدونم که چقدر از من متنفرن و حق دارن. چقدر دوست دارن سر به تنم نباشه و حق دارن. چقدر دوست دارن که از هستی ساقط بشم و حق دارن. اصلا همه حق درن الا من. 

چند دقیقه ای ایستادم اما نیومد این آفتاب هم اذیتم میکنه و پوست حساسم رو میسوزونه. تصمیم گرفتم که تا یه جاهایی رو پیاده برم... شاید توی راه پرهام رو دیدم. 

راه افتادم و جاده رو طی میکردم وافکارم فقط درگیر چند سال زندگی تلف شدم بود جوونی به باد رفته ام.تحصیلاتی که تا الان میتونستم تکمیل کنم و نشد. زندگی مشترکی که تا الان میتونست ثمر هم داسته باشه اما نشد. زندگی تلخی که برای همه خانواده رغم زدم. آخه خدایا چرا منو خلق کردی؟ چرا منو مایه عذاب خانوادم قرار دادی؟ چرا من؟ چرا من باعث از بین رفتن عشق بین خانوادم شدم؟

توی افکار خودم غرق بودم چندتا ماشین از کنارم رد شدن و بوق زدن که سوار شم اما سوار نشدم . پرهام گفته بود که با BMW مشکی میاد دنبالم  تقریبا دوساعتی رو راه رفتم. که یه BMW مشکی جلوی پام ایستاد بدون هیچ حرفی سوار شدم و زیر لب به پرهام سلام کردم.
 ولی پرهام در عوض سلام من شروع کرد به دعوا کردن: کجا میرفتی؟چرا چند دقیقه صبر نکردی بیام دنبالت؟ همش یه ربع دیر اومدم . الان دوساعته دارم دنبالت میگردم .

فقط به حرفاش گوش دادم . دیگه پوستم کلفت شده بود اصلا هیچ حرفی بهم برنمیخورد آنقدر حرف شنیده بودم و کتک خورده بودم که دیگه به هیچ چیزی واکنش نشون نمیدادم. بعد از کمی دعوا کردن و قر زدن  ساکت شد . خیلی وقته عادت دارم که حق رو به دیگران بدم و از خودم دفاع نکنم. من... من... چرا باید از خودم دفاع کنم وقتی که بدترین کار رو انجام دادم و باعث نابودی همه شدم. پرهام داد میزد و من گوش میدادم بلاخره آروم شد و چیزی نگفت وارد شهر که شدیم پرسیدم: منو کجا میبری؟ 
-خونه مون.
خونسرد گفتم: نمیام... منو ببر یه هتل یا یه مسافر خونه ای چیزی.
پوزخند زد و گفت: دیگه چی ... انقدر بی غیرتم که خواهرم تو شهری که من خونه م اونجاست بره هتل.
انگار همه دنیا ازم طلب داشت انگار به همه بدهکارم ... آره من به همه بدهکارم. باشه دنیا تو بچرخ و منم میچرخم. من که میدونم تو منو زیر چرخ دندهات نابود میکنی و من حتی حق اعتراض ندارم.

 حوصله بحث رو نداشتم ولی گفتم: اگه بیام خونه ت و زنت یا هر کس دیگه ای چیزی بهم بگه یا بهم انگ بچسبونه میزارم میرم ... فهمیدی.
چیزی نگفت و راه خونه رو در پیش گرفت.میدونستم طلب کارانه حرف زدم و ناراحتش کردم اما منم حق داشتم. من اندازه هفت سال تنهایی و خفت کشیدن حق دارم. منم باید یه جاهای طلب کار بشم . منم باید یه جاهای حق داشته باشم... ولی نه من ... من فقط یه موجود اضافه ام که خانوادش اجازه حرف زدنم بهش ندادن و فقط بهش انگ چشبوندن.

دل خسته من کم نیار... تحمل کن... شاید یه روز تونستی همه چیز رو درست کنی و خاطرات رو دوباره زنده کنی .

در پارکینگ رو باز کرد و وارد شدیم . پشت سرش راه افتادم و وارد ساختمان وسط محوطه شدم یه خونه سفید بزرگ وسط یه حیاط . خونه شون رو عوض کرده بودن حتما با سهمم ارثی که از بابا برده بود این خونه زیبا رو گرفته. از پله ها بالا رفت و منم دنبالش رفتم و وارد خونه شدیم. هانیه که داخل آشپز خونه بود با دیدن من شوکه شد ولی چیزی نگفت. من بدون هیچ حرفی پشت سر پرهام میرفتم و حتی سلامی هم به هانیه ندادم. هانیه توی اون ماجرا هیزم کش معرکه بود و منو خیلی اذیت کرده بود من حتی طاقت نگاه کردن بهش رو نداشتم... چه زخم زبون ها و کتک های از این زن نکشیدم. هه... هانیه هم حق داشت. اونا که از دل پر درد من خبر نداشتن، داشتن؟

پرهام یکی از اتاق های طبقه پایین رو به من نشون داد و گفت: میتونی اونجا استراحت کنی .
خودش به سمت هانیه رفت و منم به سمت اتاق رفتم و یه ساک که همراهم بود گوشه اتاق پرت کردم و روی تخت دراز کشیدم.
صداشون به وضوح به گوشم میرسید.
-پرهام این اینجا چیکار میکنه؟ 
-خواهرمه... جایی رو نداره تا تکلیفش معلوم بشه همین جا میمونه.
-چه تکلیفی عزیزمن ... اون یه مریضه اگه شبی نیمه شبی....
- بس کن همین که گفتم تا یه جای مناسب پیدا کنه اینجا میمونه.
-ولی...
-بهت گفته باشم ... سر به سرش نمیزاری حتی باهاش حرف نمیزنی!!! به کسی هم نمیگی که اومده اینجا... فهمیدی؟؟؟

صدای جیغ هانیه به وضوح به گوش میرسید: این زنیکه نباید این جا بمونه. من نمیذارم.

-خفه شو هانیه. نبینم دهن به دهنش بذاری . در ضمن حق نداری به کسی خبر بدی که این جاست.

-این اینجا بمونه من میرم.

-هری... راه باز . گمشو برو.

هانیه با صدای بلند گریه میکردو پرهام رو فحش میداد و لعنتش میکرد.

به هانیه حق میدادم اصلا همه حق داشتن به جز من . منم اگه جای اون بودم همین حرفا رو میزدم . دوست نداشتم با پرهام لج کنم میدونم چقدر بابت دونستن راز به این بزرگی و مخفی نگه داشتنش چقدر زجر کشیده . توی این 7 سال هم خیلی شکسته شده انگار 20 سال پیرتر شده. پس به این حرفا نباید اهمیت میدادم. من باید قوی باشم. من که بدتر از اینها رو شنیدم و دم نزدم الانم خفه میشم و اعتراضی نمیکنم.

با یه سینی وارد اتاق شد و گذاشتش رو میز آرایش و گفت:ناهارت رو بخور بعد برو یه دوش بگیر .
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و پرهام بیرون رفت. کمی از غذا رو خوردم . یه چیزی روی قلبم سنگینی میکرد. سرم هم درد میکرد. انگار تمام سرم ورم کرده بود . یه مسکن خوردم و بعد از دوش گرفتن، خوابیدم . 

دستی روی موهام نشسته بود و داشت نوازشم میکرد اصلا خاطره خوبی از این موضوع نداشتم ... من بدترین خاطره ها رو از نوازش هام داشتم. من اون موقع فقط هیجده سالم بود و بدترین چیزها رو تجربه کردم. وحشت زده بلند شدم و نشستم هنوز گیج بودم که گفت: آروم باش ... نمیخواستم بیدارت کنم ... 
فقط بهش نگاه کردم . زل زدم به چشمای خوشگلش... من چقدر دلم براش تنگ شده بود. اندازه هفت سال نه هفصد سال دلتنگش بودم.پگاه بود پگاه من... وای چقدر دلم براش تنگ شده بود... چقدر عوض شده بود!!! خیلی تپل مپل شده بود . انگار یه لحظه تمام غم هام فراموشم شد و فقط بهش زل زده بودم و غرق نگاهش بودم.

سریع منو توی بغل گرفت و منم اونو بغل کردم . بغلش بهم آرامش داد و منو یاد روزهای خوش کودکی و نوجونی می انداخت. من چقدر این دختر رو دوست داشتم.محکم به خودم فشارش دادم که یه چیزی به شکمم خورد پگاه رو از خودم دور کردم . خندیدم و دستم رو روی شکمش گذاشتم وگفتم: داری مامان میشی؟

خندید و سر تکون داد منم فقط شکمش رو نوازش کردم وگفتم: پرهام نگفت ازدواج کردی ؟
ته دلم لرزید نکنه با امیرعلی ازدواج نکرده که پرهام خبرش رو نداده.از بین ما دوتا حداقل باید یه نفر خوشبخت میشد. نه خدای من... داغون میشم اگه امیر و پگاه به هم نرسیده باشن. اون همه شور و اشتیاق بینشون و اون همه عشق... خدای من .

 سریع پرسیدم: با امیر ازدواج کردی؟
لبخند زد و گفت:آره ... بابا بهت نگفت که قصه نخوری.
بعد ار هفت سال غم یه شادی توی دلم نشست و با لبخند گفتم: این که خبر خوبیه.
-اوهوم.
-کی عروسی کردی ؟ 
-چهار سال پیش در واقع سال آخر دانشگاهم ازدواج کردیم. 
-سرکار میری؟
-الان که مرخصی دارم ولی قبلا توی یه مرکز توان بخشی با یه گروه کار میکردم من تنها  فیزیوتراپ اونجا بودم الانم یکی جای من رفته.
دستم رو نوازش وار روی شکمش کشیدم و گفتم: چند ماهته؟
دستش رو روی دست من که داشتم شکمش رو لمس میکردم گذاشت و گفت: هشت ماه... چقدر سوال میکنی... بزار بغلت کنم... دلم برات تنگ شده عمه کوچولو.
توی این چند سال تا به حال اینقدر خوشحال نبودم و دوباره بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم : دلم برای همه تنگ شده.

تمام عسر رو با پگاه حرف زدیم و خندیدیم و گریه کردیم. اون از خوشبختیش با امیر گفت و منم از روزهای زندانم گفتم. چندباری خواستم در باره متین بپرسم اما این دل من ترسید. ترسید از اینکه یکی رو جای من توی زندگیش داشته باشه... البته متین هم حق داشت اما... دل یه عاشق این چیزها حالیش نیست. 

شام رو با پگاه خوردیم وبعد از شام کلی حرف زدیم هر چقدر اصرار کردم شب پیشم بمونه نموند... ولی قرار شد فردا با هم بریم خرید .
 شب با هزار فکر خوابیدم وصبح زود بیدارشدم و از خونه زدم بیرون و کمی کوچه خیابون ها رو گشتم... البته چون هیچ پولی نداشتم فقط اطراف خونه چرخ زدم و تقریبا ظهر به خونه پرهام برگشتم. تهران عوض شده بود خیلی زیاد عوض شده بود . آدم هاشم عوض شدن. من تنها زیر آفتاب داغ قدم میزدم و فکرم پر میزد به سالهای خوش زندگیم. چه روزهایی رو با برادرهام و خواهرم داشتم . چقدر منو دوست داشتن. عمه هم همیشه قربون صدقه ام میرفت... نمیدونم چی شد . چی شد؟ راستی چی شد که زندگیمون بهم ریخت. اگه کسی به حرفم گوش میداد و کمکم میکرد این جوری نمیشد. اگه خواهر و برادرهام یه کم از پول جدا میشدن و به من توجه میکردن الان من این طوری نبودم، بودم؟ من توی اوج جوونی پیر شدم. من تو اوج جونی شکستم و از خانواده طرد شدم. توی افکارم غرق بودم که خودم رو جلوی خونه پرهام دیدم.

 اصلا دلم نمیخواد خونه پرهام بمونم اما چه کنم که نه پول دارم و نه کار پس تا پیدا کردن یه کار باید صبر کنم. کلید رو توی در چرخوندم و وارد حیاط که شدم صدای دادوبیداد میومد درست صدا رو تشخیص نمیدادم... وارد حال شدم و پریناز درست رو به روی من بود و پشتش به من و منو نمیدید .

 داشت سر پرهام داد میزد: چرا آوردیش خونت ... میخوای چی رو ثابت کنی... فهمیدیم دل رحمی...ما ها همه بد تو خوب...یادت رفته چیکار کرده؟ هان پرهام... با توام...
پرهام فقط به من نگاه میکرد و پریناز هم متوجه حضور من نشد و دوباره ادامه داد: عمه گفته به این چشم سفید بگید طلاق ش رو بیاد بگیره و پسر منو دوباره هوایی نکنه...

پرهام سرش رو پایین انداخت . گمون کنم از نگاه کردن به چشمام خجالت کشید. آروم گفت: پریناز اونم خواهرمونه... اون موقع بچه بود.

پریناز با جیغ گفت: د خوش غیرت ... اون عوضی بابات رو کشته و ازش دفاع میکنی.

با حرفش تمام دنیا دور سرم چرخید. من ... من... پدرم رو با تمام بی رحمی کشتم. من همه رو نابود کردم اینو از موهای سفید شده پرهام و دستای لرزون پریناز و قرص های هر شب خودم میتونستم بفهمم. لعنتی... دنیا چرا باهام بازی کردی؟ چرا منو قاتل کردی؟

چند قدمی به سمت پرهام رفت و آرومترگفت: بهش یه پولی میدیم تا گورش رو گم کنه...اگه کسی بفهمه اینجاست آبرومون میره...پوریا قسم خورده که خونش رو میریزه ... خودت دکش کن بزار بره و این شر بخوابه.

عصبی بودم نه از پریناز از پرهام که برای حفظ آبروی خانواده منو قربانی کرد... من خودم خواستم... نه من خواستم که این قضیه یه قربانی بده . با قدم های بلندو دلی شکسته  به سمت اتاقم رفتم و ساک گوشه اتاق رو برداشتم و وسایلم رو توش ریختم و بیرون اومدم که پریناز جلو راهم رو گرفت. چقدر دلم براش تنگ شده بود. دلم برای بغل کردن های بی ریا و مادرانه اش تنگ شده بود... چقدر دلم میخواست توی بغلش های های گریه کنم و بگم که منو ببخش بابت اشتباهم... اما کدوم اشتباه... اشتباهی که دنیام باهاش نابود شد و پشت خانواده شکست.

-پریناز با چونه ای لرزون لب زد: جوری برو که سایه ت رو هم نبینیم.
بدون هیچ حرفی راهم رو ادامه دادم. دستم رو گرفت و یه کارت عابر بانک داخل دستم گذاشت و گفت: اینم از سهم ارثت از مامان که از فروش اون خونه باغ بهت رسیده ...
یه پوزخند زد و ادامه داد: به خاطر قتل بابا هیچی از بابا بهت نرسید.
چه راحت منو قاتل صدا میکرد... کسی که منو بزرگ کرده چه راحت منو میشکنه. اونی که طاقت گریه منو نداشت چه راحت بغض توی گلوم میکاره. دیگه نمیتونستم ساکت شم و گفتم: تقصیر خودش بود ... بابا حرص منو درآورد و من فقط...

از یاد آوری مرگ باباهم حالم بد میشد
... بابا برام پدر و مادر بود . اما اون حادثه یا بهتر بگم اون بیماری باعث شد من به اینجا برسم به جایی که پدرم رو بکشم. چرا.... چرا هیچ کس قبول نکرد که اون بیماری میتونه خطر ناک باشه. چرا هیچ کس کمکی نکرد... تا نابود بشم ، تا خورد بشم و عشقم حتی یه بار توی هفت سال سراغم نیاد.

پریناز یقه منو گرفت و محکم منو به دیوار چسبوند وبا حرص گفت: لیاقت فوش و حرف رو هم نداری!!! از زندگی ما گم شو بیرون.
پرهام سعی میکرد دستهای پریناز رو جدا کنه اما پریناز گلوی منو فشارداد و با عصبانیت داد زد: این دفعه کی رو میخوای بکشی. گم شو برو از زندگیمون بیرون.

پرهام دستش رو جدا کرد و منم فورا به سمت در ورودی رفتم و وارد حیاط شدم و پرهام دنبال من میومد و گفت : بزار برسونمت یه هتل ... صبر کن باید باهات حرف بزنم.

به سمتش برگشتم و گفتم: اگه از اول راستش رو میگفتم الان با من این طوری نمیکردن.
-تو نباید بگی ... آبروی ما در خطره ...تو نباید چیزی بگی میفهمی...
-خیالت راحت اگه قرار به گفتن بود 7سال زندان رو تحمل نمیکردم. 
برگشتم و کارت رو به پرهام دادم و گفتم: برو داخل نذار بفهمن قضیه چیه ... اینم بده به پریناز و بگو وقف بابا کنه و به عمه بگه...

حرف تلخی بود ولی باید میگفتم و عمل میکردم. من باید از گذشته میبریدم و دیگه به هیچ کدومشون رو نمیدیم. با تلخترین حالت گفتم: بگو که متین عمرا منو ببینه... حتی نمیذارم سایه منو هم ببینه.

از گفتن اسمش هم قلبم تند میزد هنوزم مشتاق دیدنشم . مشتاق دیدن شوهری که از هفت سال زندگی مشترک فقط دوماه کنار هم بودیم اما به خاطر خودش باید جدایی رو قبول میکردم... به خاطر خانواده و غرور مرد رویاهام باید جدایی رو قبول میکردم.  چه راحت شوهرم برام مرد رویاهام شد.
پرهام یه مقدار پول بهم داد و من توی بغلش فشردو بوسید . با لبخند تصنعی گفت : خودت برو یه هتل منم شب میام دیدنت.
سری تکون دادم وازش جدا شدم و  به سمت در حرکت کردم. در رو باز کردم .

شوکه شدم !!! اینا دیگه از کجا خبر دار شدن . پوریا جلو اومد منم داشتم عقب عقب میرفتم... انگار بعد از اون حادثه همه پیر شدن پوریا وپارسا هم شکسته شدن پوریا چشماش کاسه خون بود و عصبانی بود و هر آن ممکن بود این آتشفشان فوران کنه . عقب عقب رفتم و به برادری که یه روزی قول داد که اگه همه دنیا ضد من باشن کنارمه نگاه کردم. الان که همه دنیا ضد منن برادرم هم دشمن تر از همه ست. با بدنی لرزون عقب میرفتم و اون با چشمای سرخ شده از عصبانیت جلو میومد.

یه آن خیز برداشت و یقه منو گرفت و از زمین بلندم کرد و گفت: میکشمت.
چشم هام پراز اشک شد بعد از هفت سال بغضم شکست من که قسم خوردم... قسم خاک مامان و بابا رو خوردم که گریه نکنم. بلاخره کم آوردم... سعی کردم اشکهام رو پس بزنم امانشد و صورتم خیس شد. منو محکم رو زمین پرت کرد و شروع کرد با مشت ولگد به شکم و پهلو هام زدن و فوش دادن و بد وبیراه گفتن. من اصلا صدام در نمیومد و پارسا دورتر از ما وایستاده بود و نگاه میکرد انگار راضی بود... از اینکه دارم کتک میخورم . من زیر پاهای پوریا جون میدادم و دم نمیزدم. دم نمیزدم که نره... این آبروی لعنتی به باد نره. من کتک میخوردم و پارسا کیف میکرد. من کتک میخوردم و پریناز به فکر پوریا بود. من جون میدادم و پرهام دم نمیزد.

پریناز  جلو اومده بود و پوریا رو میکشید عقب و یه بند میگفت: حرص نخور داداش... نزنش لیاقت کتک زدن نداره...زبونم لال سکته میکنی... حرص نخور.
تنها کسی که سعی میکرد من نجات بده پرهام بود . ولی پوریا همچنان کتکم میزد و این دفعه نشست بود روی شکمم و با مشت محکم به صورتم دو سه تا ضربه زد  . بدنم سر شده بود و ضرباتش رو حس نمیکردم. دیگه برام مهم نبود... چرا باید مهم باشه. اصلا من چرا زنده ام. 

پریناز به زور کشیدش کنار و روی پله ها نشوندش و یه لیوان آب داد دستش و داشت شونه هاشو ماساژ میداد و قربون صدقه اش میرفت و منو لعن و نفرین میکرد.

خودم رو ازروی زمین جمع و جور کردم و به زور نشستم. پارسا اومد طرفم که فورا خودم رو جمع کردم که منو نزنه . به خدا دیگه طاقت نداشتم. بازوی درد ناکم رو گرفت و تن بی جونم رو بلند کرد و کشون کشون به سمت خونه برد و گفت: همه بیایدداخل کارتون دارم.

وارد خونه شد و من رو پرت کرد روی سرامیک های پذیرایی و خودش روی یه مبل نشست همه داخل شدند و روی مبلها نشستن. منم به زور تن خرد و دردناکم رو بلند کردم و روی یه صندلی نشستم.

پارسا شروع کرد: چی میخوای؟ برای چی گورت رو گم نکردی؟
غم داشتم... بغض داشتم. این ها همون برادرهایی هستن که اداعای دوست داشتن میکردن و همونایی که یه زمانی تکیه گاهم بودن. همونایی که طاقت دیدن اشکهای منو نداشتن . نه امکان نداره... اون روزها گذشته. اون آدما دیگه وجود ندارن.

با بغض گفتم:من از شماها چیزی نمیخوام .
پارسا داد زد: پس چرا بعد آزادیت اومدی پیش پرهام چرا گورت رو گم نکردی؟
بلند شدم و راه افتادم سمت در که داد زد : دارم باهت حرف میزنم.
-من حرفی ندارم.
-نمیخوام بعد هفت سال دوباره سوژه فامیل و آشنا بشیم.
من قسم خورده بودم چیزی نگم . پس در برابر همه چیز سکوت میکردم و دم نمیزدم.خفه می شدم و دم نمیزدم. کتک میخوردم و دم نمیزدم ... من که هفت سال دم نزدم اینم روش.

دوباره گفت: برو هر شهری که دوست داری فقط تهران نمون... برو هرجا که خواستی منم اندازه خرید یه خونه کوچیک کمکت میکنم ... بعد از اونم خودت باید کار کنی و خرج خودت رو بدی.
-اگه نرم؟
این جمله رو برای در آوردن حرص پارسا گفتم ولی قصد منم رفتن بود .من دیگه تحمل اینجا موندن و زخم خوردن رو نداشتم. من دیگه ظرفیت نداشتم ... نداشتم.

 پارسا  با خونسردی بلند شد اومد سمتم و ناگهان یه سیلی زد به صورتم. روی زمین پرت شدم هیچ کس تکون نخورد.... با آخرین توان منو خرد کرد. من دیگه نیستم. خدایا من دیگه طاقت ندارم. 

پارسا نشست کنارم و با تحقیر گفت: اگه نری به روح بابا میکشمت.

تمام صورتم رو اشک گرفت دستش رو جلو آورد و اشکام رو کنار زد و گفت: لعنتی برو... برو بذار فقط خاطرات خوبت برامون بمونه.

اشکام شدت گرفت و هق میزدم که پارسا پشت دستش رو روی صورتم کشید وبد چشمای سرخ گفت: بابا یه روزی قسمم داد نذارم حتی چشمات خیس بشه... تو... لعنتی... تو کاری کردی که همه مون داغون بشیم.

به حرفهای پارسا گوش میدادم و دوست داشتم بغلش کنم و بگم غلط کردم... اما... 
جلوی اشکام رو گرفتم و بلند شدم و رو به پارسا گفتم : وسایلم رو میخوام.
با سردترین لحن گفت: تو زیر زمینه خونه باغه میتونی به پگاه بگی برات بیاردش.
پس پگاه خونه ما زندگی میکنه . از خونه که داشتم بیرون میومدم گفتم: من احتیاجی به صدقه ندارم همین امروز میرم.

با درد از خونه بیرون اومدم... نه با درد تن با درد دل... با دل شکسته و خرد شده. با روحی آسیب دیده. با تنی رنجور تمام دنیام رو میذارم و میرم. ای کاش میشد حداقل منو بغل میکردن... حسرت ... حسرت بغلشون و بوس کردنشون تا دنیا دنیاست توی دلم میمونه.

یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه باغ رفتم . زنگ در رو زدم خاطرات از جلوی چشمم رد میشدن . تمام کودکی و نوجوانی، تمام روزهای خوبی که با خانواده ام و با خواهر زاده و بردار زادهام این جا گذروندیم. چه روزهایی بود. چقدر زود گذشت و فقط حسرتش به دلم موند. پگاه در رو زد اما من داخل نرفتم چند دقیقه بعد صدایی گفت: چی میخوای.
از سیلی پارسا چشمم کاملا باد کرده بود و جایی رو نمیدیدم با چشم سالمم نگاهش کردم خودش بود امیرعلی  چقدر دلم هواش رو کرده بود چقدر عوض شده. مرد شده... چقدر بابا شدن بهش میاد. چقدر خوبه که حداقل امیر و پگاه خوشبختن. دلم میخواست مثل قدیما بغلم کنه. خیلی سرد و خشک گفتم: اومدم وسایلم رو ببرم .
-الان برات میارم.
به داخل رفت و در رو بست و چند دقیقه بعد با دوتا چمدون برگشت.
چمدون ها رو پشت در گذاشت و گفت: به سلامت.

حق داشت امیرم حق داشت... پی حق من چی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چمدون ها رو برداشتم و به سمت تاکسی رفتم و توی صندوق گذاشتم و به ترمینال رفتم .

یه غم بزرگ توی سینه ام داشت خفه ام میکرد. دلم تنگ بود برای عشقم اما حتی میترسم بهش فکر کنم چه برسه که ببینمش ، با فکر کردن بهش قلبم بی قراری میکنه. چه زود همه دنیام رو باختم. چه زود تمام دنیام از هم پاشید. چه زود... چه زود دنیام... دلم... وجودم  نابود شد.

من دلم تنگه و هیچ کس حتی به فکرم نیست... آی خدا... منو میبینی... من مگه به جز تو کسی رو دارم. منی که هفت ساله فقط دردهام رو به تو میگم و تو فقط گوش میدی. خدایا برای دردهای من درمان نیست؟ 
 با صدای راننده به خودم اومدم.

-خانم ... هی خانم.

-بله.

-یه ساعته صداتون میکنم... حالتون خوب نیست؟

-حواسم نبود بفرمایید.

-رسیدم.

-آهان.

از تاکسی پیاده شدم و چمدونهام رو که دار و ندارم توش بود رو دنبال خودم میکشوندم.یه بلیط برای شیراز گرفتم.ساعت حرکت برای دو شب بود. من تنها باید این مسیر رو میرفتم. خوبه حالا پرهام کمی پول بهم داد . 

ساعت تقریبا4 عسر بود و من حتی صبحانه نخورده بودم و بد جور ضعف داشتم. یه ساندویچ گرفتم و با اشتها خوردم. روی یکی از صندلی های ترمینال نشستم این هفت هشت ساعت رو باید سر میکردم تا اتوبوس راهی بشه. آدماهای زیادی در حال عبور و مرور بودن. یعنی اینها هم مثل من مشکل دارن. 

انقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم چطور ساعت 9 شب شد. با صدایی از افکارم بیرون اومدم.

-ببخشید.

سرم رو بلند کردم و به پسر جوون کنارم نگاه کردم.

-بفرمایید؟

با لبخند گفت: می تونم بشینم. 

سری تکون دادم که فورا کنارم نشست.

-شما کجا میرید؟

حس خوبی بهش نداشتم اما خیلی مودب صحبت میکرد و منم تصمیم گرفتم که فقط دوستانه جوابش رو بدم.

-شیراز.

با ذوق گفت: چه خوب... منم شیراز میرم.

فقط لبخند زدم که دوباره پرسید: کجای شیراز زندگی میکنید؟

-شیراز زندگی نمیکنم... میرم به دیدن دوستم.

-دوستتون کجای شیرازه؟

آدرسی رو که ازش داشتم رو به پسر دادم که گفت: نه مسیر من و شما خیلی از هم دوره.

توی دلم خدارو شکری گفتم که ادامه داد: من سامیار هستم .

-دانشجویی؟

-از کجا فهمیدی؟

با خنده گفتم: از کوله بزرگ و اون همه کتاب توی ساک دستی.

خندید و گفت: میشه اسمتون رو بدونم.

با لبخند گفتم: پریماه هستم.

با لبخند مرموزی گفت: اسمتون بهتون میاد.

یه نگاه کجی بهم انداخت و گفت: میتونم یه سوال بپرسم.

سری به نشونه مثبت تکون دادم که پرسید: صورتتون چی شده؟

از سوالش جا خوردم و جواب دادم: از پله های خونه پرت شدم.

انگار سامیار پسر بدی نبود. تا زمان حرکت با کتاباش منو مشغول کرد و کل مسیر رو همسفرم بود. بد خودش کلی خوراکی آورده بود و کلی خوردیم.

 تقریبا ظهر بود که به شیراز رسیدم . سامیار شماره تلفن و آدرس خونه اش رو بهم داد که اگه کاری برام پیش اومد بهش خبر بدمو از هم خداحافظی کردیم. یه تاکسی گرفتم و به سمت آدرسی که ازش داشتم حرکت کردم. 

تو زندان هم بند بودیم یه زن 37 ساله که به جرم حمل مواد مخدر زندان افتاده بود . البته به گفته خودش این فقط یه پاپوش بود از سمت یکی از دانشجوهاش که با استادش سر لج افتاده بود. تقریبا یک سال پیش افتاد زندان و بعد2 ماه همه ماجرا معلوم شد و از زندان آزاد شد .

توی اون دو ماه خیلی با هم رفیق شدیم حتی بعد آزاد شدنش چند باری باهام تماس گرفت و آخرین بار هم که 2روز قبل آزادیم با من تماس گرفت آدرس داد که برم ببینمش.
-خانم... خانم...
با صدای راننده به خودم اومدم و گفتم: بله .
-رسیدیم .
-بله ... چند دقیقه صبر کنید .

از ماشین پیاده شدم و زنگ در خونه رو زدم. یه آقایی در رو باز کرد.
-بله.
-سلام... با ملیکا خانم کار داشتم.
-شما باید پریماه باشید درسته؟
-بله...
-بفرمایید داخل ملیکا گفت که قراره دوستش این هفته بیاد... بفرمایید.
-ببخشید ... چند لحظه...
به سمت تاکسی رفتم و پول تاکسی رو حساب کردم و مرد هم کمکم کرد تا چمدون هام رو داخل بیارم.

یه خونه با معماری سنتی بود که وسطش یه حوض بزرگ بود و اطراف حوض پر بود از گلدون هایی با گلهای مختلف. اون طرف حیاط یه عمارت دو طبقه بود وقتی به عمارت نزدیک شدیم از پله ها به طبقه دوم رفتیم .دوتا در ورودی داشت . مرد با دست در سمت راست رو نشون داد و من وارد شدم . یه پذیرایی بزرگ بود به همراه یه آشپزخونه .توی پذیرایی روی مبل نشستم و مرد هم چند دقیقه بعد وارد شد. 

 بعداز حال و احوال گفت: ملیکا خونه نیست چند ساعت دیگه هم نمیاد .
اصلا دوست نداشتم با یه مرد تو این خونه به این بزرگی تنها باشم . اما جایی رو نداشتم برم. بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت . پرسیدم: شما همسر ملیکا هستید؟ 
خندید و گفت : نه من برادر ملیکا م. ببخشید که خودمو معرفی نکردم ... میلاد هستم.
پرسیدم: ملیکا کجا رفته؟ 

درحالی که دوتا شربت و یه سینی شیرینی دستش بود وارد پذیرایی شد و روی عسلی گذاشت و روی یه مبل رو به روی من نشست و گفت: رفته شیرخوارگاه...هفته ای یه روز برای پرستاری از بچه ها میره.
یه تعارفی زد و بعد از خوردن شربت و شیرینی رو به من گفت: وسایلتون رو توی اتاق بغل گذاشتم میتونید اونجا استراحت کنید.

تمام مدتی که روی مبل نشسته بودم میلاد خیلی به کبودی های صورتم نگاه میکرد و منو معذب میکرد . 

بعد از خوردن شیرینی و شربت تشکر کردم و بلند شدم به بیرون توی حیاط اومدم و به اتاق سمت چپ رفتم . وارد که شدم یه سویت کامل دیدم  یه آشپز خونه کوچیک با همه وسایل و یه حال با یه دست مبل و یه اتاق خواب با همه وسایل . وارد اتاق خواب شدم و در رو بستم و انقدر خسته بودم که بدون عوض کردن لباس هام روی تخت دراز کشیدم و فورا خوابم برد .

با صدای گفت و گوی میلاد و ملیکا بیدارشدم  . سریع بلند شدم و بیرون رفتم . با دیدن من به سمت من اومد وهمدیگه رو بغل کردیم... چقدر بی تاب بود این دل من... بی تاب یه آغوش پر محبت... محبت از طرف یه دوست ... یکی که درکم کنه... یکی که بهم حق بده... یکی که قضاوتم نکنه... یکی که با اسم قاتل بودنم دوستم داشته باشه... یکی که بهم انگ نزنه...یکی که کتکم نزنه... اون یه نفر ملیکا بود.

بعد از حال واحوال پرسید: انتظار داشتم زودتر بیای. صورتت چی شده؟ 
دستش رو روی صورتم گذاشت و گفت: کی باهات این کار رو کرده؟
چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم که گفت : تا غذا آماده میکنم برو دوش بگیر .
سری تکون دادم وبه داخل سویت رفتم و چمدون ها رو باز کردم هر کدوم خاطره ای رو برام یادآوری میکرد.

لباس هام که قدیمی و کهنه شده و هیچ کدوم قابل استفاده نیست . فقط جواهرات سر سفره عقد و چندتا عطر و ادکلنی که متین برام خریده بود و چندتا کتاب و چند دست لباس و کفشی رو که متین خریده بود جدا کردم  . البته یه دفترچه پسنداز هم که مال بچگیم بود رو هم برداشتم و بقیه رو داخل یکی از چمدونها ریختم و چیزایی که به دردم میخورد رو داخل چمدون دیگری ریختم . توی وسایلم یه تیشرت بود.تیشرت مردنه ای که تمام غم هام رو به یادم آورد. تیشرتی که منو توی رویاهام غرق میکرد وذهنم پر میکشید به روزهای خوش گذشته... من پر میزدم تو آغوش متین و اون نوازشم میکرد.... من غرق لذت بودم و اون بود که منو درک میکرد... من ناز میکردم و عشقم ناز میخرید... من عشوه میومدم و عشقم قربون صدقه ام میرفت. ای کاش تنهام نمیذاشت... گفت فقط دوهفته... اما الان چی... شد هفت سال. مگه نگفت تا چشم بهم بزنی برمیگردم... برگشت اما دیگه کار از کار گذشته بود. چقدر گریه کردم که منم ببر... اما بهم توجه نکرد. ای کاش می فهمید که برای چرا میگم تنهام نذاز. ای کاش... ای کاش...

هر چی گفتم اگه میشه نرو، نشنیدی

 تیشرت متین رو برداشتم و با یه نفس عمیق بوکشیدمش. عطرتش رو وارد ریه هام کردم و پر کشیدم... پر کشیدم به گذشته، پر کشیدم به روزهای قشنگمون.

-متین میدونی وقتی بغلم میکنی چی رو دوست دارم؟
خندید و لپم و کشید وگفت: چی رو دوست داری؟
- عطرت رو .
محکم بغلم کرد و سرم رو توی سینه اش فشار داد و گفت: پس با خیال راحت تنفسش کن.
منم چندتانفس عمیش کشیدم متین منو بیشتر فشار داد من گفتم: گردنم رو شکوندی ولم کن.
خندید و منو کمی از خودش دور کرد و گفت: منم عاشق اینم که محکم بغلت کنم و صدای تو رو دربیارم.
یه مشتی زدم به بازوش و گفتم : دیونه.
من با لبخند بهش خیره شدم و گفتم: متین تیشرتت رو بده به من.
-ها...
با خنده گفتم: میخوام هر وقت دلم تنگت شدم عطرتت رو نفس بکشم.با دهن باز نگاهم کرد و سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت: مارو باش با زن گرفتنمون.

کاملا ازش جدا شدم و دستم رو به کمرم زدم و گفتم: مگه من چشمه؟

لپم رو کشید و گفت: هیچی فقط یه ذره ها... فقط یه کوچولو، کم داری .

افتادم به جونش و با مشت با سینه و بازهاش میکوبیدم . و داد میزدم " کی کم داره... هان؟"کمی از خودش دفاع کرد اما وقتی دید نمیتونه از دستم در بره پشتم قرار گرفت ومحکم بغلم کردو دوتا دستام رو محکم گرفت: بس کن بابا.

کمی سعی کردم که خودم رو از بین بازوهای قویش بیرون بکشم اما نشد.

-ولم کن.

آروم روی گردنم رو بوسید و گفت: عجب این عطر تنت منو مست میکنه.

دست از لجبازی برداشتم و توی بغلش لم دادم که دستش رو انداخت زیر زانوم و بلندم کردم که فورا دستام رو دور گردنش قفل کردم و بهش چسبیدم.

روی بینی م بوسه ای زد و گفت: نترس نمی افتی کوچولو .

به سمت تخته سنگ بزرگی که وسط جنگل بود رفت و روش نشست و منو روی پاهاش گذاشت.

خواستم از روی پاش بلند شم که محکم منو گرفت و گفت: کجا؟

-پاهات خسته میشه.

محکم تر منو به خودش چسبوند و گفت: نمیشه... تو خیلی سبکی.

سرم رو روی سینه اش گذاشتم و احن ملتمسانه گفتم: بده دیگه؟

-چی رو؟

-تیشرتت رو...میدی؟
خندید و گفت: به یه شرط...
-چی؟ هرچی بگی قبوله.
-امشب رو نریم خونه واینجا چادر بزنیم و بخوابیم. 
-من میترسم . اینجا حیوونهای وحشی داره؟
خندید و گفت: من کنارتم از چی میترسی.

شب رو توی چادر گذروندیم و به پگاه زنگ زدم که به بابا بگه من خونه شونم و دنبالم نیاد . آخه بابا اصلا قبول نمیکرد که شب پیش متین بمونم میگفت که هر وقت عروسی گرفتیم میتونی 24ساعته پیش متین باشی .تا صبح توی چادر موندیم و هیچ کدوم خوابمون نمیبرد . متین سرش رو روی پای من گذاشته بود و دراز کشیده بود و منم داشتم موهاشو نوازش میکردم که گفت: خیلی خوب بود اگه یه کلبه وسط جنگل میزدیم و توی جنگل زندگی میکردیم.
بلند خندیدم . بلند شد و زل زد بهم و گفت: دوست نداری؟
خنده ام بیشتر شد و متین با لبخند نگاهم میکرد. چند لحظه بعد خودم رو کنترل کردم و گفتم: تو با لباسهای محلی گوسفندها رو مبردی چراگاه و منم شیر گوسفندهارو میدوشیدم و پنیر و کره درست میکردم و نون میپختم...

دوباره خندیدم و متین توی تاریکی خیره بهم نگاه میکرد آروم دستم رو گرفت و گفت : نونی که تو بپزی خوردن داره. 
دستهای منو که توی دستش بود نوازش میکرد کم کم دستهای منو بالا آورد و پشت دستهای منو بوسید و گفت: دایی چطور اجازه میده با این دستهای کوچیک و لطیف کارهای خونه رو انجام بدی اونم خونه به اون بزرگی.
دوباره دستهام رو بوسد و گفت: من اجازه نمیدم به سیاه و سفید دست بزنی .

خندیدم و گفتم: ولی من خونه داری رو دوست دارم. 

کلی حرف زدیم و درد و دل کردیم ... چه نقشه هایی کشیدیم... اسم بچه هامون رو انتخاب کردیم. از عشقمون گفتیم انقدر نقشه برای آینده ای که هرگز نیومد کشیدیم که کم کم پلکام سنگین شد و به متین گفتم : خوابم میاد.
بدون هیچ حرفی بلند شد و از داخل ماشین یه پتو در آورد و به سمت چادر اومد . پرسیدم: پس از قبل نقشه داشتی.
خنده بلندی کردو گفت: نه دیونه ... شبهایی که شیف شبم این رو با خودم میبرم ... همیشه داخل ماشینه.
کنارم نشست و پتو رو به من داد و من با غرغر گفتم: بالش ندارم که.
روی زمین دراز کشید دستش روباز کرد و گفت: بازوی من بالشتت میشه.

شیطونی کردم و با دوتا دست بازوش رو گرفتم و گفتم: بابا عجب بالشتی... چه قدر بزرگه.خندید و دماغم رو کشید و گفت: کم شیطونی کن مگر نه قول نمیدم تا صبح نخورمت.
خندیدم و بلند شدم پتو رو روی متین زدم و کنارش دراز کشیدم و یه قسمت از پتو رو روی خودم کشیدم متین به پهلو خوابید وتا من خوابم برد موهام رو نواز میکرد.

 به خودم که اومدم یک ساعت تیشرت متین توی بغلم بودو صورتم خیس بود.
یه بلوز و شلوار برداشتم و به حموم رفتم و بعد یه دوش بیرون اومدم وبعداز خوردن ناهار با ملیکا به گردش رفتیم. به حافظیه و سعدیه هم رفتیم و من درآخر با پولی که پرهام بهم داد چند دست لباس و وسایل مورد نیازم رو خریدم.
چند روزی رو باید خونه ملیکا میموندم تا یه کار پیدا میکردم. رو به ملیکا گفتم: من میخوام دنبال کار بگردم.
-باشه منم کمکت میکنم. چه کارایی میتونی انجام بدی؟ 
-میدونی که تحصیلاتم فقط دیپلمه و خیاطی و آشپزی بلدم.
-یعنی میخوای توی کارگاه خیاطی یا آشپزخونه کار پیدا کنی؟
-مگه راه دیگه ایم دارم.
چند دقیقه سکوت کرد و گفت : به آشناهام میسپرم که اگه کاری پیداشد بهم بگن... به میلاد هم میگم که کمک کنه.
-ممنون... ای کاش روزی برسه که جبران کنم.

تاخونه کلی حرف زدیم و خندیدیم. خندهای من فقط از سر اجبار بود و برای دلخوشی ملیکا میخندیدم. زندگی من تباه شدست هر کسی جای من بود تا حالا خودکشتی میکرد!!! اما من جرات خودکشی رو نداشتم . وارد خونه شدیم من به سمت  اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسم پایین اومدم.

میلاد شام درست کرده بود و داشت سفره رو داخل حیات روی یه تخت پهن میکرد. شالم رو درست کردم و جلو رفتم و گفتم : کمک نمیخوایید؟

@

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه هفته ست دنبال کار میگردم و از صبح تا شب از این رستوران به اون رستوران میرم و چند تا تولیدی پوشاک رفتم اما هر کدوم یا به خاطر سوءسابقه ردم میکردن یا قبل من یه نفر رو استخدام کرده بودن. 
امروز باید زود میرفتم خونه وشام رو درست میکردم توی مسیرخونه پیاده قدم میزدم که یه 206 بوق زد اصلا دوست نداشتم جوابش رو بدم  اما از کنارم آروم میومد و بوق میزد... لعنتی نمیرفت . چند لحظه بعد یه کم سرعتش رو تند کرد و جلوی پام ایستاد. 

خواستم که برم سمت دیگه از خیابون که راننده ش پیاده شدو گفت: پریماه خانم چرا سوار نمیشد.
ای وای خدایا میلاد بود خجالت زده به سمتش رفتم و گفتم: سلام. ببخشید فکر کردم مزاحمه .
جواب سلامم رو داد وفورا سوار شد منم به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. کمی ساکت بودیم که گفت: کار پیدا کردی؟
-نه هر جا میرم به نتیجه نمیرسم .
یه لبخند زد و گفت : من کارمند دانشگاه علوم پزشکی ام. اونجا یکی از کارکنان آشپزخونه رفته و به جاش یه کی دیگه رو میخوان استخدام کنن.
کمی مکث کرد و گفت: من شما رو معرفی کردم.

با شنیدن این خبر اصلا خوشحال نشدم  و توی دلم خالی شد و دوباره گذشته به سراغم اومد.

من یه روز همین دانشگاه رشته هوشبری قبول شدم اما حتی نتونستم برای ثبت نام برم حالا برای کار کردن اونم به عنوان آشپز برم.
توی افکارم بودم که میلاد پرسید: اگه دوست ندارید قبول نکنید ...
نمیتونستم غم توی سینه مو برای همه بگم. من با خودم چیکار کردم. من کجا ایستادم... الان ، توی این موقعیت ، هم کار نیاز دارم و هم دوست ندارم با دیدن اون مکان حسرت گذشته از دست رفته ام رو بخورم. 

 فقط ساکت بودم که دوباره گفت: فردا میگم یکی دیگه رو ...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه و گفتم: کی باید برم؟

من نیاز به این کار نیاز داشتم. تا کی میتونستم پیش ملیکا بمونم و باید یه روز میرفتم، پس باید کار کنم و مستقل باشم. گذشته ام رو باختم ولی آینده ام رو میسازم.
با خوشحالی گفت: فردا پیش مدیر سلف میریم اگه مورد قبولشون بودی کارت رو شروع میکنی.
کمی مکث کردم و گفتم: از سابقه من خبر دارن؟
-مدیر سلف دوستمه همه چیز رو بهش گفتم.

انگارتنهاراهی که دارم همینه. با یه لبخند تصنعی تشکر کردم و چند دقیقه بعد به خونه رسیدیم و وارد خونه شدیم و سریع به سمت سویت خودم رفتم و با چیزایی که خریده بودم یه تهچین گذاشتم. یک ساعت بعدهم ملیکا همراه با یه خانم جوان و دختر بچه 5یا6ساله وارد شدن. 

از میون حرفاشون فهمیدم که زن و بچه میلاد هستن . در واقع اینجا خونه میلاده و میلاد طبقه پایین زندگی میکنه و ملیکا توی سویت کناری من .
چند دقیقه بعد همه بالا اومدن و شیوا و درسا همسر و دختر میلاد به من معرفی شدن و بعد از خوردن شام بعد هم چای و میوه همه بلند شدند و رفتند. 

شیوا خیلی سرد با من برخورد کرد . انگار از وجود من خوشحال نبود . دلیلش رو نمیدونم منم ته دلم ازش خیلی خوشم نیومد ولی درسا خیلی شبیه ملیکا بود و با من خیلی زود صمیمی شد. بعد از جمع و جور کردن همه چیز به اتاق رفتم و تن خسته ام رو روی تخت پرت کردم .

با این همه خستگی من چرا خوابم نمیبره. بلند شدم و به قرص خواب خوردم و بعد از چند دقیقه خوابم برد.

جیغ میزدم و بین درختای جنگل میدویدم.

-میگیرمت .

خندیدم و داد زدم: نمی تونی.

بین درخت های جنگل میدویدم و متین هم دنبالم میومد . من سرمست از عشق و متین راضی از وجودم... 

-وایستا تا تخفیف بخوری.

-نمی تونی منو بگیری.

-حالا میبینیم.

میخندیدم و زیر بارون میدویدم و متین هم دنبالم میکرد. جنگل کم کم تاریک شد . تمام بدنم یخ کرد ترسیدم. برگشتم تا به سمت متین برم اما نبود.

داد زدم: متین.

جوابم رو نداد.... این پسر کجا رفته. جیغ زدم و صداش کردم. عین دیونه ها تمام جنگل رو به قصد پیدا کردن متین میدویدم. اما انگار نبود. اطرافم خیلی ترسناک بود و من میترسیدم. انقدر دویدم که نفسم بند اومده بود . 

روی زمین رد خون بود... یعنی متین بود. نه خدای من، تن سردم کرخت تر شد . فورا رد خون رو گرفتم و با ترس و لرز جلو رفتم.

با دیدن جسم بی جون بابا که غرق خون روی زمین افتاده بود کنارش نشستم و تکونش دادم.

-بلند شو بابا... بابا... چی شده؟

دستی روی شونه ام نشست . برگشتم و متین رو دیدم.

-تو کشتیش؟

-نه.

خندید، یه خنده ترسناک و هیستریک. ترسیدم و پا به فرار گذاشتم. متین هم به دنبالم میومد و میگفت: وایستا قاتل... تو باید به سزاری کارت برسی.

جیغ زدم: من نکشتم.

انگار زمین یهو نصف شد و من بین یه پرتگاه بزرگ و متین که داشت به سمتم میومد گیر افتادم.

-جلو نیا.

اما انگار صدای منو نمی شنید و بهم نزدیک میشد و خندهای هیستریک و ترسناک میکرد.

-من نکشتمش. من کاری نکردم.... برو عقب.

متین توی یه قدمیم ایستاد و گفت: باید بمیری قاتل... تو قاتلی.

-نه ... من قاتل نیستم.

قه قه لی سر داد و دوتا دستاش رو روی سینه ام گذاشت و پرتم کرد.

با جیغ خفیفی بیدار شدم. تقریبا  5 صبح بود. سریع وضو گرفتم و نماز خوندم. کمی هم برای بابا قرآن خوندم. دیگه خوابم نمیومد و سکوت خونه منو میترسوند. 

تقریبا ساعت 7 لباس پوشیدم و منتظر شدم ببینم میلاد کی میره که منم با خودش ببره. به همراه میلاد به دانشگاه رفتیم.
بعد از صحبت کردن با آقای امینی که مرد بسیار مبادی آداب و مرتبی به نظر میرسید قرار بر این شد که به طور آزمایشی مدتی اونجا کار کنم و اگر از کار من راضی بودند قرارداد ببندیم.
آقای امینی تذکرات لازم رو به من داد و من رو تا سلف همراهی کرد.
-خانم ها و آقایون ... ایشون خانم پریا کیایی هستن قراره از امروز اینجا کار کنن.

تمام افردای که حضور داشتند جوان بودند . رو به خانم میانسال تپل و قد کوتاهی گفت: ایشون مریم خانم آشپز هستند.
با اشاره به خانم قد بلند و اخمویی گفت : ایشون هما خانم کمک آشپز.
رو به آقای جوان و خوشقیافه گفت: ایشون مهرداد سرآشپز هستند .
و رو به دوتا مرد که در حال آبکش کردن برنج بودند گفت: احمد آقا و امین هر دو آشپزند.
و رو به چند تا مرد که کنار هم ایستاده بودند کرد  گفت: سینا و وحید و نیما هم کمک آشپزند .
پسر جوانی در حال ورود بود که آقای احمدی نگاهی بهش انداخت و گفت : و ایشون رستار مسئول تقسیم غذاست.
پرسیدم : ومن قراره چیکار کنم ؟
-توهم کارت تقسیم غذاست اما چون قراره یه حقوق کامل بگیری باید کارهای کمک آشپزی رو هم قبل ساعت تقسیم غذا انجام بدی. اما رستار یه کار نیمه وقت داره . رستار دانشجو همین دانشگاهه.

چند دقیقه سکوت کرد و گفت: از پسش بر میای؟
فورا گفتم: نگران نباشید بر میام .
مهرداد: الان تابستونه و فقط کارمندها میان سر کار و غذای500 نفر رو هر روز آماده میکنیم . اما وقتی کلاس ها شروع بشه هر روز غذای2000نفر رو باید آماده کنیم که از این بیشتر این غذاها رو تو باید تقسیم کنی چونکه بیشتر دانشجوها خانم اند.
با تعجب پرسیدم: من تنها باید کار کنم.
آقای احمدی گفت : نه مبینا دختر مریم خانم از شروع کلاس ها میاد ولی تو باید از الان به کارمندا سرویس بدی. 

چند دقیقه مکث کرد و گفت: البته بازم بیشتر کارها با توعه و مبینا فقط کمکت میکنه.
- مطمئن باشید از پسش بر میام.

لبخندی زد و آشپزخونه رو ترک کرد .منم با مریم خانم رفتم به اتاق رختکن و لباسهام رو بایه روپوش سفید و به پیش بندآبی عوض کردم و یه مقنعه سرمه ای سر کردم.
به دستور مهرداد 10کیلو سیب زمینی تا دو ساعت دیگه باید پوست میکندم و خرد میکردم آخه ناهار امروز قیمه بود.
سریع دست به کار شدم و سیب زمینی ها رو پوست کندم و خرد کردم .میدونستم این کارش یعنی زهر چشم گرفتن از تازه واردها . اما من 7 سال توی زندان ور دست آشپز بودم و آب دیده شده بودم. انقدر سریع پوست میگرفتم و خرد میکردم که مریم خانم از کنارم رد میشد و آفرین میگفت . سر دو ساعت کارم تموم شد.

بعد از پختن غذا من به همرا مریم خانم به سالن رفتیم و مشغول توزیع غذا شدیم. 

-دختر گلم، باید غذا ها رو به اندازه بریزی. نگاه کن به دست من تا یاد بگیری.

مریم خانم زن مهربونی بود و در مورد همه چیز برام توضیح داد. منم با دقت گوش کردم تا به نحو احسنت کار رو انجام بدم.

روز اول کارم خوب بود و همه راضی بودن. اما من واقعا خسته شدم. ایرادی نداره من باید تحمل کنم. من ... من آینده ام رو میسازم...

***

اوضاع خوب پیش میره هر روز با میلاد ساعت 7:30 دانشگاه میرم و ساعت3تنها برمیگردم .

با همکارهام هم رابطه خوبی دارم. همه شون آدماهای خوبی هستن. با رستار خیلی صمیمی شدم چون هم تقریبا هم سنیم و هم اینکه خیلی پسر پاک و نجیبیه. 

تا یک هفته دیگه کارم سبکه واز هفته بعد 25شهریور کلاسها شروع میشه و بچه های خوابگاه هم میان کار من چند برابر میشه چون هم باید به بچه های خوابگاه شام بدیم وهم ظرفیت غذاها چند برابر میشه و مجبور میشم تا8شب سر کار باشم .

الان دو ماهه که کار میکنم و توی حساب پسندازم به اندازه پول پیش یه خونه کوچیک دارم و چند هفته ای هست که تصمیم گرفتم که یه خونه مستقل بگیرم و چند روزیه که دنبال خونه میگردم و امروز یه خونه خوب دیدم یه خونه تک خوابه تو یه آپارتمان 3طبقه که من طبقه دوم خونه گرفتم و خیلی نزدیک به دانشگاهه .

قرار داد بستم . باید چندتیکه وسیله برای خونه خودم بخرم.

زندگیم داره خوب میشه. همه چیز طبق برنامه پیش میره، کار و خونه که درست شد . فقط دلم... دلم ... ای دل بیچاره من می خوادش .هنوزم میخوامش... چه خنده داره. بعد از هفت سال هنوزم دوستش دارم. آخه چرا از دلم نمیره. چرا؟

هفت سال ندیدمش و زنده موندم... فقط هر روز بیقرار شدم و دم نزدم. وای... وای از این دل که نمی تونه به کسی دیگه فکر کنه. یار بی وفای من... من هنوزم بی تاب اون چشمای زیبای توام. هنوزم دلم برای آغوشت پر میکشه و تو... تو ... حتی نمیدونی که منی هم وجود دارم. اصلا منو یادت مونده. اصلا پریماه رو هنوز میشناسی.

یه بسته شیرینی خریدم و یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه ملیکا راه افتادم .
ملیکا یه دسته کلید بهم داده بود که نکنه یه وقت پشت در بمونم. کلید انداختم و در رو باز کردم و داخل شدم. صدای بحث میومد به پله ها نزدیک شدم و خواستم بی تفاوت بالا برم .

 زن و شوهرن الان دعوا میکنن و شب آشتی میکنن . روی پله ها بودم که در خونه میلاد باز شد و شیوا دست درسا رو گرفته بود و وارد حیاط شد و میلاد دنبالش اومد و دست شیوا رو گرفت  و گفت: وایستا برات توضیح میدم.
من هم چنان پله ها رو بالا میرفتم که با حرف شیوا متوقف شدم تمام دنیا دور سرم چرخید.

-برو با پریماه جونت خوش باش .

همه بهم تهمت زدن تو هم بزن شیوا جان... اونا که خواهر برادرام بودن بهم رحم نکردن از تو چه توقعی میشه داشت. بغض توی گلوم نشست.

-چرا به اون دختر گیر دادی... اون فقط دوست ملیکاست و من فقط کمکش کردم.
-هر روز باهم میرید سر کار و اونجا خوش میگذرونید... من میرم که تمام وقت پیش هم باشید...
ملیکا هم وارد حیاط شد و گفت: شیوا جون چرا بد برداشت میکنی داداشم فقط قصدش کمک به اون دختر آواره بود.

دلخور شدم از اینکه ملیکا به من آواره گفته بود دلخور بودم از اینکه من رو به ریش میلاد بسته بودن. دلخور شدم که چرا همه منو بد میدونن. دلخور شدم که چرا خانوادم منو نخواست. دلخور شدم از بابا... بابا... بابا ببین بعد از تو چی شدم. 

شدم زن بی رحمی که باباشو کشت . زن بی رحمی که عشقشو نادیده گرفت. شدم زن بی رحمی که داره شوهر کس دیگه ای رو میدزده. شدم زنی که همه دنیاد طردش کردن.
با دل شکسته و غرور لگد مال شده وارد سویتم شدم  . پاکت شیرینی رو روی اپن گذاشتم و وارد اتاق شدم . همه وسایلم رو داخل چمدونم ریختم و بیرون اومدم . صداشون بیش از حد بالا رفته بود . توی این چند سال آنقدر حرف شنیده بودم که اینا دیگه هیچه. از پله ها پایین اومدم و شیوا همچنان داشت حرف میزد و میلاد و ملیکا سعی میکردن آرومش کنن.

اما همچنان میگفت: معلوم نیست صبح تا شب با هم تو اون گورستون چیکار میکنن...

پایین پله ها بودم و هنوز متوجه حضور من نشده بودن که آروم گفتم: توی اون گورستون فقط جون میکنم تا مدیون هیچ کسی نباشم .

هرسه تاشون به سمت من برگشتن و منو دیدن برای چند لحظه همه ساکت شدن توی بهت به من خیره بودن. من چمدونم رو دستم گرفتم و به سمت در رفتم . که ملیکا جلوی منو گرفت و گفت: نرو عزیزم ... سوءتفاهم شده ... بزار برات توضیح بدم.
یه لبخند تلخ زدم و آروم گونه شو بوسیدم و گفتم: شیرینی خریدم اومدم که بگم خونه گرفتم و تاآخر هفته میرم.

ملیکا دستم رو گرفت و گفت: نرو .
رو به شیوا  که با بهت نگام میکرد گفتم: منو برادرهام از خونه شون بیرون کردن اما شوهر تو عین یه برادر بهم کمک کرد ... این کارش ارزش داره با تهمت زدن بهش فقط خودت رو از چشمش میندازی.
رو به میلاد ادامه دادم: ببخشید که باعث درد سر شدم... داداش.

با دستهای یخ زده و تن سردبه سمت در رفتم و بیرون زدم . توی این شهر من چه غریبانه آواره شدم.من توی کل دنیا غریبم. من حتی پیش خودمم غریبم و خودمو هم نمیشناسم. من کی ام؟ 

این چند شب رو باید به یه مسافرخانه برم تا آخر هفته خونه خالی بشه و من وسایلم رو ببرم داخل خونه و زندگی مستقلم رو شروع کنم.
به یه مسافرخونه رسیدم و فورا داخل شدم و یه اتاق برای سه روز گرفتم. بدون خوردن شام خوابیدم. چه ساده و بدون قرص خوابم برد. انگار هر وقت کسی غرورم رو میشکنه من راحت تر میخوابم. 

صبح زود به دانشگاه رفتم و توی آشپزخونه مشغول کار شدم .تمام روز رو فقط کار کردم... کار... کار... به چه امید؟... برای کی؟... من مگه آینده ای هم دارم.

  بعد از تمام شدن کار وقتی داشتم از دانشگاه بیرون میومدم میلاد رو دیدم به سمتش رفتم.
-سلام.
دستپاچه شد و گفت: سلام... خوبی؟
-ممنون... شما خوبی؟ ملیکا جان خوبه ...
-ممنون همه خوبیم... راستش بابت کار دیروز شیوا شرمندم... خودشم خیلی پشیمونه.
-ای بابا این چه حرفیه . دشمن تون شرمنده... شما بیشتر از اینا به گردنم حق دارید... با یه حرف به این کوچیکی که ناراحت نمیشم.

با کمی خجالت گفت: دیشب کجا بودی ؟ برگرد خونه؟
-مسافرخونه بودم ... زیادی به شما زحمت دادم یه خونه گرفتم و جمعه تحویلش میگیرم.
-اگه به خاطر شیواست...
حرفش رو تموم نکرده بود که گفتم: نه من دوست داشتم مستقل بشم... یادم بمونه آدرس خونه رو بهتون بدم که به ملیکا بدید.
- اگه یه گوشی میگرفتی خودت بهش زنگ میزدی و میگفتی... حداقل تا جمعه برگرد خونه.

سری به علامت منفی تکون دادم و یه خداحافظی کوتاه کردم و ازش دور شدم .
سر راه یه مقدار خرید کردم و به مسافر خونه برگشتم و شام درست کردم و خوردم.

بلاخره این چند روز گذشت و جمعه رسید. روز مستقل شدم.

-خسته شدی ملیکا جان ای کاش بتونم جبران کنم.
-نه عزیزم این چه حرفیه.
روز قبل با ته مونده حساب پسندازم کمی وسایل خریدم و ملیکا هم یه سری وسیله برام آورد و امروز به کمک ملیکا خونه رو چیدم.

 یه روزی با متین وسایلی رو که خریده بودیم رو توی یه خونه که چندین برابر این خونه بود میچیدیم به این امید که قراره یه زندگی مشترک رو توی اون خونه شروع کنیم.

خاطرات... چه راحت میسوزونه تمام قلبم رو و آخرین تکه های وجودم رو خاکستر میکنه ومن داغون رو داغون تر میکنه. 
-این جا نذارش عزیزم.
-خوبه که...
-نه اون رو بزار کنار اون مبل.
-همین جا خوبه.
من به حالت قهر روی یه مبل نشستم و گفتم: تو که به حرف من گوش نمیدی هر کاری دوست داری بکن.
نزدیکم شد و گفت:حالا چرا قهر میکنی.
جوابش رو ندادم و با سکوت به روبه رو خیره شدم.

کنارم نشست و گفت: گفتن که دختربچه نگیر گوش نکردم.
سریع به سمتش برگشتم و گفتم: کی گفته؟

ریز خندید و گفت: مهم نیست کی گفته ... مهم اینه که درست گفته.
-پرسیدم کی گفته؟
-یکی از دوستام.
- دیگه حق نداری با اون دوستت بگردی.
خندید و منو بغل کرد و گفت : الان آشتی هستیم.
-نه.
محکم تر منو بغل کرد و گفت: الان چی ؟
با لجبازی گفتم: نه.
قفل دست هاشو دور من بیشتر کرد و من واقعا دردم گرفته بود که گفتم:  دردم گرفت.
خندید و گفت: تا آشتی نکنی بیشتر فشارت میدم.

-نکن دیونه... بدنم کبود میشه.

هر چی سعی کردم نتونستم از بغلش بیرون بیام و متین هم هر لحظه فشار دستهاشو بیشتر میکرد دیگه تحمل نداشتم و گفتم: باشه آشتی ...ولم کن دیگه.
صورتش رو جلو آورد و گفت: بوسم کن تا ولت کنم.
داد زدم : متین دردم گرفت.
-تا بوس نکنی ولت نمیکنم.

-من اون صورت پشمالو رو نمی بوسم.

-اونوقت چرا؟

صورتم رو جمع کردم و گفتم: من از ته ریش بدم و تو هم ته ریش میذاری.

خندید و گفت: عوضش بهم میاد.

-اصلا بهت نمیاد.

-خیلی بهم میاد و خوش تیپ شدم.

-نوچ.

محکمتر فشارم داد که گفتم: آی... دردم اومد ولم کن.

-نوچ.
گونه شو بوسیدم و گفتم: حالا دیگه ول کن.
متین چند لحظه به من خیره شد دقیقا نمیدونستم وقتی این شکلی بهم خیره میشه چی تو مغزش میگذره.

با اعتراض داد زدم: متین...
متین حلقه دست هاشو شل کرد و کم کم عقب برد .
پهلوهام درد میکرد من فورا لباسم رو بالا زدم ، درست حدس زدم دو طرف پهلوهام قرمز شده بود و مطمئنا تا چند ساعت دیگه کبود میشد .
رو به متین گفتم: ببین چی کار کردی؟
سرش رو پایین آورد و پهلوم رو آروم بوسید و گفت: ببخشید .
سرس رو بالا آورد و گفت: تو چقدر حساسی. فکر نکنم که تا آخر عمر حتی یه بار بتونم اون جور که دلم میخواد ببوسمت.

خندیدم و گفتم: به قول بابا من مثل یه گل لطیفم.
متین بلند خندید و خندش طولانی شد که پرسیدم: به چی میخندی؟ 
هنوز داشت میخندید که گفت: به اعتماد به نفست.

یه حالت قهر نشستم و گفتم: برو بابا تو هم دیونه ای.

دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت: تو من دیونه کردی.

خندیدم و یه ضربه آروم به پیشونیش زدم و گفتم: تقصیر من ننداز از اولشم دیونه بودی. 

با صدای زنگ به خودم اومدم و به سمت آیفون رفتم .
-بله.
-غذا تون رو آوردم.
رفتم پایین و غذاها رو گرفتم و بالا اومدم و با ملیکا غذا خوردیم . و بعد از ناهار ملیکا سرحرف رو باز کرد.
-پریماه جان میخواستم یه موضوعی رو باهات درمیون بزارم...
ملیکا کمی مکث کرد و گفت: چه جوری بگم.

من که موضوع رو فهمیدم گفتم: چقدر میخوای در مورد اون روز حرف بزنی... باور کن من ناراحت نشدم. شیوا هم یه زنه حق داره نگران زندگی و شوهرش باشه.
ملیکا گفت: نه عزیزم حرفم یه چیز دیگست.
کمی خیره به چشماش شدم و گفتم: چی میخوای بگی؟
-آقای احمدی رو که میشناسی؟
-اوهوم.
-چند سال پیش از خانمش جدا شده و الان دنبال یه دختر خوب میگرده . از وقتی تو رو دیده به میلاد گفته که در مورد ازدواج با تو حرف بزنه.

من فقط داشتم با دهن باز نگاهش میکردم. من به ملیکا در مورد متین چیزی نگفته بودم . ای لعنت به من که نگفتم. وای چقدر بد شد من یه زن شوهر دارم که یه نفر نشسته و از من خاستگاری میکنه ومن اصلا این موقعیت رو نمیخواستم.
 با صدای ملیکا به خودم اومدم: چیکار کنم چی جوابش رو بدم؟
- من... من...
-چند روز فکر کن و جواب بده؟
 عصبی شدم و داد زدم: نه ... لازم به فکر کردن نیست جواب من منفیه.

با تعجب من رو نگاه کرد و گفت: چرا عصبی شدی؟
 کمی خودم رو کنترل کردم و گفتم: نمیتونم ازدواج کنم... دوست ندارم .
-ولی آقای احمدی مرد خوبیه؟
- میشه در موردش حرفی نزنی.
-این حرف آخرته ، نمیخوای بیشتر فکر کنی.
با حرص گفتم :نه.
-باشه به میلاد میگم جوابت منفیه.
با دلخوری بلند شد و گفت: من دیگه برم.
-از من ناراحت نشو...
وسط حرفم گفت: من برای خودت گفتم... من ازت ناراحت نیستم.

در حالی که به سمت در ورودی رفت گفت : ببخشید باعث ناراحتی تو شدم.

جلو رفتم و روبهش گفتم: ببخشید که داد زدم. ولی من نمیتوم ازدواج کنم.

خندید و بغلم کرد و گفت: ایراد نداره عزیزم انشالله که با یکی بهتر ازدواج کنی. 
بعد از رفتن ملیکا خیلی خوابم میومد باید میخوابیدم و فردا حتما کارم زیاد بود چون اولین روز شروع سال تحصیلیه... اما خوابم نمی برد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

25شهریور اولین روزسال تحصیلی صبح از خونه بیرون اومدم و به دانشگاه رفتم و تا خود ظهر کار کردیم. هنگام تقسیم غذا برای دانشجوها مبینا به کمکم اومد . ساعت11:30تا 2:30 درون سالن به دانشجوها غذا دادیم . امروز تازه فهمیدم کارم خیلی سختر از چیزیه که فکر میکردم.

تدارکات شام رو بزای500تا دانشجو آماده کردیم و شام رو ساعت6 تا7:30 داخل خوابگاه بردیم و بین بچه ها توزیع کردیم و بعدتوزیع شام به خونه برگشتم . ساعت 8 به خونه رسیدم و بعد ازخوردن شام خوابیدم.

روزهایی تکراری میگذره و من فقط کار میکنم تا که بتونم زندگی کنم. زندگی برای کسی مثل من یعنی نفس کشیدن... یعنی خوردن و زنده موندن... یهنی زجر کشیدن و زنده موند... یعنی هفت سال دوری و طاقت آوردن.

گاهی با خودم فکر میکنم من واقعا عاشق متین بودم... نه من حقیقتا عاشق نبودم. مگه میشه عاشق بود و هفت سال دوام آورد. مگه میشه عاشق بود و هفت سال توی قفس به در و دیوار زل زد. نه... من نبودم... من عاشق واقعی نبودم. روزهای مهر به سرعت میگذشت ، انگار زمان هم عجله داشت که زودتر به آبان برسه . آبان و روزهای رفتن متین... آبان و روزهای جدایی... آبان و تنهاییام... آبان و عاشقانه های بر باد رفته ام... آبان و بابام... آبان و قاتل شدنم... آبان چه تلخ میگذره بر من. 

مهر خیلی سریع و بی دقدقه گذشت و منو به آبان پرت کرد. دوباره آبان... آبان قرار بود بهترین ماه زندگیم بشه اما آبان شد کابووس زندگیم ... بدترین ماه زندگیم ... آبان ماه بر باد رفتن آرزوهامه. آبان ماه بدنام شدنم... ماه مرگ بابا... ماه مردن همه احساسم... ماه شکستنم... ماه خرد شدنم... ماه باختنم... ماه تولد متین.

آخ ...متین ... هنوزم با فکرکردن بهش قلبم ضربان میگیره. هنوزم با آوردن اسمش دلم هوایی میشه... دلم میخوادش. دلم تنگ شده براش... برای دستاش... برای بغلشش... برای نوازشش... برای خندیدنش... برای ابراز علاقه هاش... برای عطر تنش.

آخ که چقدر دلتنگشم و اون خبر نداره. آخ که چقدر قلبم درد میکنه. آخ که گم شدم توی خودم. آخ که بدجور باختم . آخ که من فقط عزیز دلم رو میخوام... من فقط می خوامش ، حتی شده برای چند لحظه. ای کاش میشد برای چند لحظه ببینمش.... اما...

توی افکار خودم بودم که با صدای رستار به خودم اومدم.
-چرا اینجایی تا چند دقیقه دیگه دانشجوها میان برای غذا گرفتن. 
-باشه الان میام

رستار خیلی پسره آرومیه... زیبایی خاصی داره . مثل پسرهای هم سن خودش نیست مستقل زندگی میکنه . توی این چند ماه با من خیلی صمیمی شده همیشه با من درد دل میکنه از غم هاش میگه از شادی هاش میگه از دختری که دوستش داره میگه. رستار پسر سرزنده ایه و ترم7پزشکی رو میخونه.
آبان میگذشت ومن فقط دوست داشتم سریعتر بگذره اما دیر میگذشت... انگار قصد گرفتن جونم رو داشت. چه بی رحم میگذره این ماه لعنتی و قلب بی تابم رو بی تابتر میکنه .

آبان به آخر رسیده بود .توی این مدتی که شیراز بودم  به دور از استرس زندگی خوبی داشتم.یه زندگی آروم داشتم که فقط پر بود از غم و قصه... 

 28 آبان یه مراسم بزرگداشت برای یکی از اساتید گروه پزشکی گرفته میشد . رستار از من خواسته بود که باهاش به آمفی تئاتر دانشگاه برم و استاد مورد علاقه و هدف زندگی شو ببینم . من اصلا دوست نداشتم شرکت کنم که به اصرار مریم خانم قبول کردم. روز دوشنبه به همراه رستار و آیناز دختر مورد علاقه و همکلاسی رستار به آمفی تئاتر دانشگاه رفتیم . ساعت تقریبا3 بعدازظهر مراسم شروع شد . به گفته رستار استادی که قراره ازش تقدیر کنن یکی از بهترین هاست یک جراح مغز و اعصاب که از یه دانشگاه معتبر توی لندن درس خونده و توی دوران تحصیل چندتا جراحی انجام داده که حتی استادهاش قادر به انجام اون عمل ها نبودن و بعد از  اتمام تحصیل به عنوان استاد توی دانشگاهی که تحصیل کرده به مدت یک سال تدریس کرده و بعد از اون به دلایل نامشخص به ایران برمیگرده و چون دوران عمومی رو توی شیراز درس خوانده برای تدریس این دانشگاه رو انتخاب کرده و قراره تا چند ماه دیگه مدیریت یه بیمارستان هم بهش داده بشه. رستار دوست داره که آینده ای مثل استادش داشته باشه. من فقط برای اینکه دل رستار نشکنه به این جشن کسل کننده رفتم.

 مراسم شروع شد و بعداز تلاوت قرآن و صحبت های مجری و  رئیس دانشگاه که خیلی کسل کننده بودند یه گروه موزیک به افتخار حضور استاد یه قطعه اجرا کردند که خوب بود و من لذت بردم .

دوباره مجری به سن رفت و شروع به تعریف و تمجید از استاد کرد و در آخر از ایشون درخواست کرد که به روی سن بره و چند دقیقه صحبت کنه. 
-از جناب آقای دکترمتین پارسا خواستارم که چند دقیقه ای ما رو مهمان سخنانشان کنند.
چشمام گرد شد... نه امکان نداره... متین پارسا... شوهر من... امکان نداشت.

صدای دست زدن جمعیت بلند شد و من فقط دعا میکردم که شباهت اسمی باشه. ممکن نبود اصلا متین تخصص چشم داشت ولی این که جراح مغز و اعصابه . همش خدا خدا میکردم شباهت اسمی باشه اما... اما نبود ... نبود.

متین روی جایگاه مخصوص قرار گرفت و شروع به صحبت کرد. متین من الان روبه روی منه . مات و مبهوت نگاهش میکردم. چشمام گرم شد و اشک داخل چشمام جمع شد. تنم یخ کرد و قلبم توی سینه ام بی قراری میکرد. خدایا... عشقم... تمام زندگیم الان روبه رومه... اه... اشکای لعنتی نمیذاره ببینمش. 

متین ... متین من... مرد رویاهام... چقدر دلتنگش بودم. خدایا ... خدایا... من دیدمش و بیقرار تر شدم... آبان و متین... نمی خوامشون ... نه ... من نه آبان رو میخوام و نه... نه متین رو. من فقط آرامش می خوام. هه... آرامش ...

متین هنوزم تناسب اندامش رو حفظ کرده . چهرش هنوزم جذابه و اصلا عوض نشده . خیلی ازش فاصله دارم و نمیتونم خوب ببینمش اندازه هفت سال فاصله دارم. نه نه... اندازه هفتصدسال فاصله دارم. فاصله... فاصله ها چیکار میکنن... ای کاش هیچوقت فاصله نمیگرفتی... گفتم... بهت گفتم که فاصله منو نابود میکنه اما گوش تو بدهکار نبود... نبودی ببینی چطور این فاصله نابودم کرد... از من یه زن افسرده ساخت... این فاصله منو ساخت... منو تبدیل کرد به دیوی که خانواداش رو از هم پاشید و در آخر خودشو نابود کرد.

من اصلا دلم نمیخواست که باهاش روبه بشم نه من نمی خوام... حداقل نه بعد از هفت سال دوری... نه بعد از این همه فاصله... نه بعد از قاتل شدنم... نه بعد از تهمت بزرگی که خودم به خودم زدم... نه بعد از تاریکی دنیام.

 روبه آیناز که کنارم بود گفتم: من میرم دیرم میشه.
- باشه هر جور مایلی.
بلند شدم واز آمفی تئاتر بیرون اومدم و سریع به سمت سلف رفتم و بعد به آشپزخونه رفتم تقریبا غذا آماده بود اما نیم ساعت تا توزیع غذا توی خوابگاه مونده بود رفتم وسط سالن و به گذشته فکر کردم. 
 گذشته ای که من رو به اینجا کشونده بود . به پریماه فکر کردم به عشق پریماه و رضا که تنها قربانیش من بودم. توی دست متین حلقه بود و این نشون میداد ازدواج کرده و فقط من و احساسم خرد شده بودیم...خرد شده بودم و کسی نمیدید... نه این من بودم که نخواستم کسی خرد شدنم رو ببینه... لعنت به من ... من چیکار کردم با خودم... چیکار کردم با این قلب لعنتی... لعنت به من... لعنت به شبهایی که دور از تو بودم... لعنت به همه ... لعنت به پرهام... لعنت به بابا... لعنت به متین...لعنت به مسافرت متین... لعنت به آبان و روزهاش... لعنت به چشمای زیبات که منو عاشق کرد... لعنت به این حس که بعد از هفت سال هنوزم عاشق تر از روز قبله.

باید منم شروع میکردم و زندگیم رو میساختم اما چطور؟ من فقط احساس پوچی میکردم و هیچ... من زنی ام که توی گذشته جا موندم. من توی دنیا فقط یه چیزی می خواستم... متین. مگه الان چیزی دارم برای ساختن و شروع کردن... نه... آره دارم یه دنیا غم و یه تیشرت... قلبی پر از عشق و یه تیشرت ... من باید بسوزونم تمام حسی رو که توی قلبم حس میکنم.

ساعت6 به خوابگاه رفتم و غذاها رو توزیع کردم و در آخر با روحی خسته تر از جسم داغونم به خونه رفتم . هر کاری میکردم متین از یادم نمیرفت. من فقط متین رو میخواستم. زندگیم بدون متین هیچ ارزشی نداره ولی من دیگه متین رو نداشتم عشقم رو نداشتم. توی افکار خودم بودم که خوابم برد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کل شب متین فکر کردم ... اینکه چهار ماه تمام توی یه مکان داریم کار میکنم فکر کردم... به گذشته و دوران نامزدیمون فکر کردم... به سه ماهی که زیباترین و شیرین ترین زمان عمرم بود...به اون همه رویا و نقشه برای آیندمون ... به اسم بچه هامون که انتخاب کردیم... به آغوش گرمش... به محبت های بی دریغش... به عطر تلخش... به موهای مشکی رنگش... به قد بلندش... به عاشقانه هامون.

آخ که چه دلتنگشم، آخ که چقدر قلبم از فکر کردن بهش به درد میاد. انگار کسی قلبم توی دستش گرفته و به شدت فشار میده. اما من با همین درد خوابم برد... با این درد هفت ساله خوابم برد. 

 صبح زود بیدار شدم و از خونه بیرون زدم. کمی خیابون ها رو قدم زدم و به تصمیمی که گرفته بودم فکر کردم. این بهترین کار بود... من باید انجامش میدادم. بعد از کمی پیاده روی به دانشگاه رفتم وسریع خودمو  به اتاق آقای احمدی رسوندم و تصمیمم رو عملی کردم. استعفا نامه م رو بهش  دادم . دیگه نمیتونستم شیراز بمونم،  نباید بمونم میترسم از اینکه نکنه نتونم پای عهدو قسمم بمونم. خودم رو میشناسم با دیدن متین همه حقیقت رو برای به دست آوردنش میگم. پس باید قبل اینکه دیر بشه برم.

-این دیگه چیه؟
-استعفا نامه.
-چرا میخواین استعفا بدین؟
-چون کارم سخته.
با کمی تعلل پرسید: شاید بابت... خاستگاری...
وسط حرفش گفتم: اصلا به اون موضوع ربطی نداره.
-ولی...
-لطفا قبول کنید.
آقای احمدی چند دقیقه سکوت کرد و گفت: شما باید تا پیدا شدن یه فرد مناسب سرکارتون بمونید ،متوجه هستید که؟

سری تکون دادم و گفتم: بله ... اما اگه مدتش طولانی بشه نمیتونم بمونم.
پوزخندی زد و گفت : الان تشریف ببرید سرکارتون اگه کیس مناسبی پیدا شد شما رو زودتر میفرستیم برید.

-اما من فقط تا آخر هفته میتونم بمونم.

-سعی خودمو می کنم توی این مدت یه نفر رو پیدا کنم.
بدون گفتن حرفی بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم . 

تمام روز حس میکردم که الان متین سر میرسه و منو می بینه . کل روزم با استرس سپری شد. بعد از تمام شدن کارم از زیر درخت های دانشگاه رد میشدم و به متین فکر میکردم به روزهای خوبمون به روزی که با امیرعلی و پگاه به جاده چالوس رفتیم.
-متین ایجا نگه دار.
-نه یه خورده جلوتر یه جای باصفاست اونجا نگه میدارم.
-باشه.
من رو به پگاه که کنارمن نشسته بود گفتم: دفعه پیش که دسته جمعی رفتیم بیرون نشد ناهار بخوریم ولی امروز هوا خوبه و میتونیم راحت غذامون رو بخوریم.

پگاه زیر گوش من گفت: البته امروز که 4نفری بیرون اومدیم راحت تر میتونید خلوت کنید ولازم نیست خودتون رو گم و گور کنید.
واقعا فکر میکرد دفعه پیش سرکارشون گذاشته بودیم و دوتای خلوت کرده بودیم و بعد اون قضیه هرچی توضیح دادم باور نکرد. 
با صدای آرومی گفتم: آها فهمیدم از الان داری میگی دوست داری با امیر خلوت کنی.
خندید و گفت: تو اینطور فرض کن.

امیرعلی که روی صندلی کنار متین نشسته بود به سمت ما برگشت و گفت: چیه همش پچ پچ میکنید؟
من و پگاه به هم نگاه کردیم وخندیدم و شونه بالا انداختیم و جواب امیر رو ندادیم چند متر جلوتر متین نگه داشت و ما هم پیاده شدیم .

چند قدمی از جاده فاصله گرفتیم وارد طبیعت شدیم چقدر قشنگ و زیباست.
متین جلو اومد و دستم رو گرفت و پشت سر امیر و پگاه راه افتادیم و با هم قدم میزدیم. ضربان قلبم بالا رفت یه لحظه ایستادم و متین هم ایستاد. هنوز دستم تو دستشه و من هنوزم باور ندارم متین متعلق به منه. متین به سمت من برگشت وگفت: چرا وایستادی راه بیفت؟

دستش رو گرفتم و روی قلبم گذاشتم و چند دقیقه ای فقط به صورتم نگاه میکرد و لبخند میزد. بهش گفتم: میشنوی چی میگه؟
دوتا دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو پایین آورد و گوشش رو روی قلبم گذاشت و گفت: بذار ببینم چی میگه؟
یه خنده کوتاهی کردم و دستم رو روی موهاش میکشیدم متین خیلی خم شده بود که سرش رو روی قلبم بذاره آروم موهاشو نوازش کردم.

 چند دقیقه ای تو این حالت بودیم که گفتم: چی میگه؟
سرش رو از روی سینه ام برداشت و گفت: فقط اسم منو صدا میکنه. ولی یه کم غم داره این غم برای چیه دیگه؟
چقدر زود فهمید که امروز حالم خوب نیست. من دوست نداشتم دلیل حال بدم رو بهش بگم فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم...اصلا چی باید میگفتم... واقعا برام سخت بود که بهش بگم. دلم فقط بغلش رو میخواد میدونم که فقط توی بغل متین آرامش دارم. هنوز دستاش دور کمرم بود بهش نزدیک شدم و صورتم رو بین سینه اش فرو بردم و ریه هام رو پر از عطر تنش کردم و بغضم رو قورت دادم و آروم بهش گفتم: بغلم کن.

متین محکمتر بغلم کرد و ای کاش همه دنیا همین لحظه بود!!! ای کاش میشد تا آخر عمر توی بغلش موند و بیرون نیومد. ای کاش زمان می ایستاد . ای کاش زندگی فقط آغوش متین بود.

اصلا دوست نداشتم از اتفاقات خونه خبر دار بشه. ای کاش این دوران مسخره نامزدی زودتر تموم بشه . من دیگه نمیتونم توی خونه راحت زندگی کنم. از طرفی نمیتونم اتفاقات خونه رو هم بهش بگم.

دستش رو نوازش وار روی پشتم کشید و گفت: چرا بغض داری بانوی من؟

اشک روی گونه ام جاری شد . ازش فاصله گرفتم و گفتم: میشه زودتر عروسی بگیریم؟

از روی شیطونی یه چشمکی زد و گفت: چیه ، دیگه طاقت نداری.

منظورش رو فهمیدم و میون گریه به خنده افتادم و گفتم: نه... فقط ...

نمی تونستم بگم. کمی ساکت شدم و سر به زیر انداختم که چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا گرفت و گفت: چی شده؟

با گریه گفتم: میشه نری لندن؟

لبخندی زد و گفت: فقط دوهفته طول میکشه. زود برمیگردم .

با صدای آشنایی از افکارم فاصله گرفتم.
- باشه الان خودم رو میرسونم شما فقط اتاق عمل رو حاضر کنید.
این صدا... صدای متین... وای خدای من ... متین فقط چند قدم با من فاصله داره... پشت سر منه... چند لحظه بعد از کنارم رد شد و هنوزم با تلفنش حرف میزد . نفسم توی سینه ام حبس شد ... یعنی منو نشناخت... چقدر باید از من متنفر باشه که دیگه منو یادش نیاد... یادمه یه روز به من گفت هیچوقت قدم زدنهای با ناز و عشوه تو رو با کس دیگه ای اشتباه نمیگیرم!!! اما امروز حتی یه لحظه هم منو ندید و از کنارم رد شد.

نفس کم دارم ... حس بدی دارم... دارم خفه میشم هوا کمه... اکسیژن میخوام... نه نه این فقط یه بغضه... ایستادم و فقط بهش نگاه کردم که به سمت یه بنزمشکی بود . هنوزم همون ماشین رو داشت و عوضش نکرده بود چه خاطرات خوبی توی این ماشین داشتیم ... چه شیطونی های توی این ماشین کردیم... چه عاشقانه های توی این ماشین داشتیم... چه خاطرات مشترکی رو با این ماشین ساختیم.

متین سوار شد و سریع از دانشگاه خارج شد و من با بغض به رفتنش نگاه میکردم حال روزی رو داشتم که فهمیدم پگاه ضربه مغزی شده و دکترها زیاد امیدی بهش ندارند و این فقط به خاطر منه. پگاه به خاطر نجات من از پله ها پرت شد . چه روزهای بدی بود خوبه که گذشت ... گذشت اما... اما من نگذشتم... من هنوزم بعد از هفت سال کابووس میبینم... هنوزم توی اون روزها موندم... هنوزم یه دختر هیجده سالم... هنوزم دیونه اون عطر تلخشم... هنوزم بابا غرق خون جلوی چشممه... هنوزم بی رحمی پرهام رو می بینم... هنوزم از خودم بدم میاد... هنوزم توی ویلا جا موندم... من توی گذشته و توی اون ویلای لعنتی تمام آرزوهای قشنگم رو باختم... من همه چیزم رو باختم فقط به خاطر حفظ آبرو خانوادم... فقط به خاطر قسمی که پیش خدا خوردم... فقط به خاطر اینکه عشقم نشکنه... فقط برای دل پریناز... فقط برای غرور پارسا و پوریا... فقط برای التماس های پرهام... فقط و فقط به جرم اینکه پریماه بودم و پریماه نبودم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

 همه وسایل خونه رو فروختم و به صاحب خونه گفتم که قراره برم و اونم ازم مهلت خواست که تا پیداشدن مستاجر جدید صبر کنم و منم همین کار رو کردم. 

چند روزی هم هست که توی دانشگاه چند نفر برای کار من مصاحبه میشن و رد میشن اما من کاری ندارم به محض اینکه صاحب خونه پول پیش خونه رو بده میرم از این شهر به یه جای دیگه میرم.

الان دو هفته ست که استعفا دادم و منتظرم تا صاحب خونه پولم رو بده. هر روز خیلی زود میرم سر کار و غروبها تمام سر صورتم رو با شال گردن میپوشونم که اگه منو دید نشناسه.

غذای دانشجوها که تموم شد رستار اومد کنارم و گفت: خسته نباشی.
لبخند زدم و گفتم:سلامت باشی.
-یه کاری باهات داشتم.
یعنی چی کار داره.  نگاهش کردم و گفتم: بگو.
کمی مکث کرد و گفت:راستش اون روز بعد از مراسم ،استادپارسا ازم پرسید که دختری که کنارت بود کی بود . من فکر کردم که  منظورش آیناز اما بعد فهمیدم تو رو میگه...

 فقط سرم گیج رفت و دستم رو به میز کنارم گرفتم که نیفتم... تمام تنم یخ کرد... دستام میلرزید و کرختی تمام بدنم رو گرفته بود. آخ قلبم...انگار دیگه قلبم نمیزنه و قلبم رو کسی فشار میده.گوشام هیچ چیزی نمی شنید و مغزم فرمان نمیداد... وای خدای من... نباید این اتفاق می افتاد... نباید اون روز میرفتم ... نباید... لعنت به من.

 پس اون روز منو دیده . ای کاش نمیرفتم. حالم بد بود و تو افکارم غرق بودم و تلو تلو خوران به سمت رخت کن رفتم و لباسهامو عوض کردم و وسایلم رو جمع کردم و از سلف بیرون اومدم . تنها فرمانی که مغزم میداد، رفتن بود.باید میرفتم تا دوباره شروع نشه... شروع نشه و من داغون تر از این چیزی که هستم نشم. چه راحت از عشقم فرار می کنم. چه راحت تمام دنیام رو باید بزارم و برم... ولی باید میرفتم چون دیگه جونی برای تحمل درد و رنج ندارم... ندارم، بعد از هفت سال دیگه تحمل ندارم و فقط آرامش می خوام ، حتی اگه آرامش دور از عشقم باشه.

 هر چی رستار جلومیومد تا با من حرف بزنه نمیفهمیدم چی میگه و فقط راهم رو میرفتم و  کنار میزدمش.  سریع از دانشگاه بیرون زدم و تا خونه رو پیاده رفتم و فقط دعا میکردم که آدرس منو نداشته باشه. ای کاش از رستار میپرسیدم که چی گفته یا اصلا ادامه صحبت هاشو گوش میدادم . 
یعنی چی به متین گفته... نکنه آدرس رو از آقای احمدی بگیره. ای وای خدایا... باید جمع کنم و برم... باید برم که دوباره نشکنم و خرد نشم.

باید وسایلمو جمع میکردم و میرفتم همه چیز رو فروخته بودم و فقط لباسهامو با خودم میبردم و به ملیکا میگم که بعدا پول پیش خونه رو برام بگیره و به حسابم بریزه.
به خونه که رسیدم وقتی خواستم به سمت واحدم برم که صاحب خونه رو روی پله ها دیدم و بهش سلامی دادم و بعد جواب سلام گفت: خانم کیایی چند لحظه صبر کن.

روی پله ایستادم و گفتم: بفرمایید؟

-مستاجر جدید پیدا شده و قراره فردا پول پیش خونه رو بده و همون فردا پول پیش تو رو بهت میدم.
 -ممنون میشم.
میخواستم همین امشب برم و دیگه به این شهری که عاشقشم برنگردم اما تصمیم گرفتم که تا فردا صبر کنم و بعد از گرفتن پولم برم.

 به سمت خونه رفتم و وارد شدم از استرس زیاد خوابم نمیبرد و فقط منتظر فردا بودم که پولم رو بگیرم و برم. خیلی میترسیدم که متین بیاد و منو سر به نیست کنه به همین خاطر در خونه رو قفل کردم. البته بهش حق میدادم با حرفهایی که شنیده بخواد من رو بکشه. به عشقم حق میدم که ازم متنفر باشه و بخواد سر به تنم نباشه.

به ملیکا زنگ زدم و گفتم که فردا از این شهر میرم و خواستم که بیاد پیشم. ملیکا هم قبول کرد که شب آخر رو باهم باشیم. یه تاپ قرمز و شلوارک جین پوشیدم و منتظر ملیکا بودم که زنگ واحدم صدا در اومد . چه زود رسید رفتم در رو باز کنم که کلید رو پیدا نکردم.

 پشت در وایستادم و گفتم: وای عشقم چه زود رسیدی؟ممنون که اومدی، خیلی تنهام و دلتنگتم. در رو قفل کردم و کلید رو گم کردم چند دقیقه صبر کن تا کلید رو پیدا کنم.
کلید رو از روی اپن برداشتم و در رو باز کردم.با کسی که پشت در دیدم چشمام گرد شد . تنم کرخت شد و یخ کردم. 
وای....
متین... متین... اینجا... رستار... آدرس من... دانشگاه... سلف... 
هیچی به ذهنم نمیرسید و فقط به هم زل زده بودیم. هر دوتا مغزمون فرمان نمی داد. اصلا باورم نمی شد بعد از هفت سال دوباره می بینمش. یه کم نزدیک شد که سریع در رو بستم اما قبل از اینکه کامل بسته بشه پاش رو لای در گذاشت و بایه هول در باز شد و منو کنار زد و وارد شد .

 در روبست و کلیدش کرد و کلید رو کشید و داخل جیب شلوارش گذاشت و به سمت من برگشت و بهم خیره شد و باحرص بهم نگاه کرد .تمام خشمش رو از توی چشمای سرخش می شد دید ولی من عاشق همین چشماشم .

 خدای من چرا باید همه اتفاقات بد برای من بیوفته؟چرا دنیای من پر از عذابه؟چرا من باید قاتل باشم؟ چرا بابا به بدترین شکل خردم کرد؟ چرا برادرهام باورم نکردن؟ چرا خواهرم دلش به حالم نسوخت؟ چرا متین رفت؟چرا؟چرا؟چرا ؟...و فقط چرا؟

 دستش رو جلو آورد یعنی میخواد چیکار کنه؟ دستش رو به سمت بند تاپم که از روی شونه ام سر خورده بود روی بازوم افتاده بود بردو با یه پوزخند گفت: ببخشید که جای معشوقت مجبوری منو ببینی.

صدای بم مردونش یه حس خوب بهم القا کرد، چقدر دلتنگ صداش بودم و خودمم نمی دونستم. صداش بهترین آهنگ دنیا برای من بود و من چطور هفت سال بدون این زنگ صدا تحمل کردم و زنده موندم.

بند تاپ رو روی شونه ام انداخت تماس کوچیک دستش با بدنم انگار تنم گر گرفت و خواستار وجودش شدم . اما من میدونم که این مرد از من متنفره و من به خوبی از چشمای سرخش و پوزخند روی لبش می خونم.

 از من دور شد و روی قالیچه ای که تنها وسیله خونه ام بود نشست و گفت: چرا ماتت برده؟
دلم میخواست گریه کنم. نه میخواستم بغلش کنم و بگم دوستش دارم اما مگه باور میکنه. دلم میخوادش اما اون از من متنفره. دلم بوسه هاشو می خواد و اون از من متنفره. دلم نوازش هاشو می خواد و اون از من متنفره.

پوزخندی زد و گفت: بیا اینجابشین.
با دست به کنارش اشاره کرد. ولی من فقط با بهت بهش نگاه میکردم. چقدر عوض شده اون روز آنقدر فاصله داشتم باهاش که نتونستم گذر زمان بر روی قیافه متین رو ببینم ، اما من عاشق این مردم . این دفعه با حرص گفت: امشب کارت رو بهم زدم... بیا بشین... هر چقدر بشه حساب میکنم باهات.

بهم برخورد اما هیچی نمیتونستم بگم... اصلا چی میتونستم بگم. این تصویری بود که خودم برای متین ساختم... خودم رو بد کردم تا دلش نشکنه. خودمو بد کردم که اگه اعدام شدم غصه نخوره. خودمو بد کردم تا غرور عشقم نشکنه.

با صدای بلندی گفت: گفتم بشین.
آروم و با صدای لرزون گفتم: از خونه من برو بیرون. 
یه خنده عصبی کرد و رو به من گفت: اگه نرم چی؟
بلند گفتم: ازت شکایت میکنم.
بازم خندید و با حالت عصبی گفت: میخوای بگی شوهرم مزاحم ارتباطم با دوست پسرم شده...
داد زد : بیا بشین.

اصلا دوست نداشتم همسایه هام درمورد من بد فکر کنن دوست نداشتم داد و بیداد راه بندازه. با تردید جلو رفتم و کنارش نشستم . بوی عطرش داشت دیونه ام میکرد و دوست داشتم بغلش کنم... اما این مرد از من متنفره.
بهم نگاه کرد و گفت: چند؟
با تعجب گفتم: چی؟

با پوزخند گفت: شبی چند؟ کرایه تختت.
بغض کردم و سرم رو پایین انداختم. اشکم از گوشه چشمم پایین چکید... چقدر باید پوست کلفت باشم که عین خیالم نباشه که عشقم بهم انگ میزنه. انگ میزنه و منو خرد تر اینی که هستم میکنه. خرد میکنه و حواسش نیست که یه روزی عشقش بودم. خرد میکنه و تن خسته ام رو له میکنه. 

اصلا باورم نمیشه بعد از هفت سال دوباره کنار متین نشستم. قلبم ضربان گرفته و حس می کنم هر آن قراره از سینه ام بیروم بزنه . تمام بدنم گر گرفته من کنار متین نشستم و جو سنگین اینجا داره من رو تا مرز جنون میبره. متین از چیزی که روز بزرگداشت دیده بودم شکسته تر شده . الان به وضوح تارهای نقره ای بین موهاشو میبینم که جذابیت چهره شو بیشتر کرده.

 متین هم مثل من حس خوبی نداشت  و با حالت عصبی زانوشو تکون میداد و به یه دست به زانوی دیگش ضربه میزنه. چقدر دلم میخواست دستم رو بگیره و برایم حرفای عاشقانه بزنه ولی الان عشقی در چهره متین دیده نمیشه و فقط تنفر موج میزنه . داشتم بهش نگاه میکردم که نفسش رو فوت کرد و گفت: اون چیزایی که پرهام برام تعریف کرد راسته؟

قلبم به شدت میکوبید و صداش رو می شنیدم انگار می خواست از قفسه سینه ام بیرون بزنه. دوست داشتم داد بزنمو بگم نه من بهت خیانت نکردم ، بگم من هنوزم مثل بچه گیام عاشقتم، من هنوزم به جز تو هیچ مردی اطرافم نمی بینم ، داد بزنم و بگم دروغه ...من به تو خیانت نکردم. اما قسم خورده بودم...قسم من و جون پگاه... جون پگاه و زندگی من... زندگی من و رنج و دردهای هفت سال زندان... زندان و اعدامم... اعدامم و عشق متین... عشق متین و عشق متین... عشق متین و عشق متین. 

فقط سکوت کردم و با اکراه سرم رو پایین انداختم.دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا آوردو گفت: بگو که دروغه... بگو تو بهم خیانت نکردی...بگو که منو بازی ندادی... بگو که همش نقشه مامانم بوده... بگو لعنتی... بگو.

من فقط توی چشماش نگاه کردم و چیزی نگفتم. عصبانیت چشماش داشت بیشتر میشد و چونه مو محکم فشار میداد و حواسش به دستای از درد مشت شده ام نبود. نبود... نبود این مرد دیگه مال من نبود و من اینو فقط از توی چشماش خوندم. چونه مو فشار محکمی دادو داد زد: حرف بزن لعنتی... بگو امشب منتظر یه دختر بودی نه یه پسر... بگو که دعوات با دایی رضا بابت خیانت به من نبوده... بگو که دایی رضا به خاطر من کشته نشد... بگو لعنتی... بگو که من رو به خاطر یه نفر دیگه کنار نذاشتی... بگو که من دیونه هفت سال بازی نخوردم... بگو که هرزه نیستی... 

چونم رو بیشتر فشار داد و صداش رنگ غم گرفت و گفت: بگو این هفت سال خواب بوده... بیدارم کن پریماه... از این کابوس بیدارم کن.


با حرفاش فقط اشک میریختم.متین داشت داد میزد و من رو متهم میکرد به کارهایی که نکرده بودم . خودم به پرهام گفتم ماجرا رو برای متین به این شکل تعریف کنه... لعنت به من... من چیکار کردم با خودم، چیکار کردم با متین، چیکار کردم که الان پشیمونم. 
چونه ام داشت خرد میشد، از درد چشماهام رو بستم و به پاهام چنگ زدم که دوباره متین باصدای آروم گفت: حرف بزن...

من که صدای لرزان و اشکهایی که از صحبت های متین روی چهرم چکیده بود گفتم: چی بگم... 
یه کم آروم تر شده بود که گفت: بگو این هفت سال دروغ بوده...
با هق هق گفتم: هفت سال جهنم دروغ نیست... نیست...

دستم رو جلوی صورتم گذاشتم و گریه ام بیشتر شد و گفتم: دروغ نیست... من بابام رو کشتم... من به تو خیانت کردم... من به برادرام ضربه زدم... من بآبجی پریناز رو رنجوندم... من عمه رو سیاه پوش کردم... من تو رو...
گریه نمیذاشت راحت نفس بکشم. کمی سکوت کردم و با پشت دست صورتم رو پاک کردم و به چشمای متین  نگاه کردم و گفتم: من باعث شدم پگاه تا مرز مرگ پیش بره...من هفت سال زندان بودم... من زندگی تو رو نابود کردم... من خودمو نابود کردم... من ...

دوباره گریه امونم نداد و اشکام سرازیر شد و این دفعه با صدای آروم تری گفتم: ولی من قصد انجام هیچ کدوم از این کارها رو نداشتم... فقط ...
نه نباید بیشتر پیش میرفتم ممکن بود همه چیز رو بگم به همین خاطر سکوت کردم. این راز هفت ساله باید سربه مهر بمونه. نباید بگم...  من قسم خوردم. من به خاطر خانواده و به خاطر عشقم قسم خوردم. من به خاطر جون پگاه قسم خوردم.

چند دقیقه فقط به هم خیره بودیم که صدای زنگ بلند شد وای الان به ملیکا باید چی میگفتم . خواستم بلند شم که متین کلید در رو جلوم گرفت و  با تمسخر گفت: مشتریه؟
 کلید رو گرفتم و بلند شدم به سمت در رفتم که وسط راه با حرف متین دلم به لرزه افتاد: یه شب نمی تونی مال من بشی... فقط مال من.

وای متین با این حرفش با دلم چیکار کرد.دلم لرزید و شدم پریماه عاشق هفت سال پیش، من مگه میتونم مال تو نباشم، من مال توام اما ...نمی تونم ، نمی تونم نه من مال هیچ کس نیستم من فقط یه آدم اضافیم که حتی برادراش هم نخواستنش. من دلم میخواد حقیقت رو بگم اما... اما ...
به راهم ادامه دادم و از چشمی بیرون رو نگاه کردم خودش بود ملیکا. در رو باز کردم و جلوی در ایستادم و سلام دادم.
- علیک سلام. 
یه نگاه به من انداخت و گفت: چرا گریه کردی؟

من فقط داشتم بهش نگاه میکردم. که گفت: چونه ات چی شده؟ چرا چیزی نمیگی . برو اون طرف بیام داخل.
-نه برو یه امشب رو برو.
-آخه...
وسط حرفش گفتم: فردا با هم حرف میزنیم.
- برادرهای نامردت اینجا بودن.
- برو ملیکا جان فردا برات توضیح میدم.

جلو اومد و گفت: چرا گریه کردی؟ برو کنار بیام داخل.

در رو محکم گرفتم و گفتم: نه برو... برو و فردا بیا.
سری از تاسف تکون داد و گفت: باشه فردا میام پیشت.
ملیکا رفت و من در رو بستم و متین رو پشت در دیدم که ایستاده . متین بهم زل زد و گفت: برو وسایلت رو بردار که بریم.
- کجا؟
- از این به بعد توی خونه من زندگی میکنی.

یعنی منو بخشیده ، میخواد باهام چیکار کنه؟ وای خدایا نکنه میخواد بلایی سرم بیاره. معلومه که می خواد ازم انتقام بگیره.  سرم رو برگردوندم و گفتم: من با تو جایی نمیام.
با پوزخند گفت: مگه دست خودته؟ تو زن منی و باید از من تمکین کنی ، فهمیدی.
-من با تو جایی نمیام.

گردنم رو گرفت محکم گرفت و بلندم کرد و فشار داد. از دردش فقط چشمام رو بستم که گفت: این همه منو زجر دادی همین طوری ولت نمیکنم میدونم چیکارت کنم.
پس میخواد از من انتقام بگیره وای خدای من چیکار کنم. داشتم خفه میشدم و به زور نفس میکشیدم که گفت: حالا برو حاضر شو تا خونت رو نریختم.

منو گذاشت روی زمین و من در حالی که داشتم ازش دور میشدم گفتم : من باتو بهشتم نمیام فهمیدی.
ناگهان با دستای مردونش گردنم رو از پشت گرفت و منو به دیوار چسبوند و با حرص کنار گوشم گفت: چی زر زدی؟

به زور نفس می کشیدم و بریده بریده گفتم: من... با ... تو ... نمیام...

من رو روی زمین هول داد و پخش زمین شدم. بهم نزدیک شد و من خودم رو روی زمین می کشیدم و ازش دور شدم. یه لگد محکم به رانم زد که از درد نفسم بند اومد و گفت: چه غلطی کردی؟

با گریه گفتم: می خوای چیکار کنی؟ منو عذاب بدی.

نزدیکم شد و بدون جواب دادن بهم  چند تا لگد به پهلوم زد . وای چقدر درد داره اما من حتی یه آخ هم نگفتم و نشستم و متین خم شد و دم گوشم گفت : بلند شو وسایلت رو بردار که بریم.
فقط گفتم: نه.

موهامو توی دستاش گرفت و سرم رو عقب برد و من فقط یه آخ کوچیک گفتم. به چشماش زل زدم و اونم داشت بهم نگاه میکرد . چه غمی توی چشماش داره من چیکار کردم با خودم و زندگیم... من چیکار کردم با شوهرم... من چیکار کردم با همه زندگیم... من چیکار کردم با متین. من کاری کردم؟ ... وای بابا... بابا چیکار کردی باهامون... چقدر درد دارم ... این دردها برام مهم نیست فقط قلبمه که دردش کشندست... قلبم ... قلبم...

چشم هام پر از اشک شد و چشم رو بستم که اشکام نریزه.اما این اشکهای سمج روی گونه ام سرازیر شد. از موهام بلندم کرد و گفت: برو جمع کن.

با نه ای که گفتم یه سیلی محکم به صورتم زدکه شوری خون رو توی دهنم حس کردم و گفت: باید تقاص بدی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

چقدر سرده،تمام تنم یخ کرده ، بدنم چقدر درد میکنه اینجا چقدر تاریکه. بوی نم تمام فضا رو پر کرده .  چرا تنم انقدر درد میکنه؟ دستام رو هم نمیتونم تکون بدم . تمام بدنم بی حسه .من کجام؟ اینجا کجاست؟ هرچی چشمام رو باز و بسته میکنم چیزی نمی بینم.

متین... من... خونه م.... رستار... آره یادم اومد... یادم اومد که متین خونه م رو پیدا کرد .بعد اون همه کتکی که من رو زده کجا آورده؟ سعی کردم از روی تخت بلند شم اما نمیتونستم . انقدر بدنم سست و بی جونه که نمیتونم تکونش بدم. انگار تمام تنم لمس شده... نکنه فلج شدم... خدایا دیگه طاقت ندارم.

چند بار سعی کردم که بلند شم اما نشد ترجیح دادم همینجا بخوابم شاید یکی در رو باز کنه. چند ساعتی گذشت حتی نمیتونستم حرف بزنم و داد بزنم شاید کسی بهم کمک کنه چونه و گونه هام درد میکرد چند بار با صدای آرومی گفتم: کمک ... کمک... کسی اینجا نیست.

بیشتر از این نمیتونستم تلاش کنم.تمام ذهنم پیش عشق زندگیم بود. چرا این طوری شد... چرا یه اتفاق تمام زندگی منو بهم زد... چرا بابام... چرا؟؟؟ مگه من دخترت نبودم... مگه پاره تنت نبودم.

 چند ساعتی گذشت و من فقط فکرم مشغول بود.مشغول گذشته ای که تلخ تر از تمام زهرهای دنیاست.توی افکارم غرق بودم که در باز شد یه نور توی چشمم خورد . یه نفر به سمتم اومد. لامپ اتاق رو زد و کنارم روی تخت نشست. یه پیر زن تقریبا 50 تا55 ساله بود که با چهره مهربون کنارم نشست و گفت: بلاخره بیدار شدی؟ 
با صدایی که از ته چاه بیرون میومدبریده بریده گفتم: این جا ...کجاست؟ متین ....کجاست؟
-این جا خونه متینه . 
به اطرافم نگاه کردم تازه فهمیدم درون به انباری هستم و تنها وسایل انباری یه تخت و یه بخاری برقیه. و چمدونم هم پایین تخت بود.

با پوزخند گفتم: من رو توی انباری آورده.
به یه لبخند مهربون گفت: آقا گفته اگه رام بشه یه اتاق بهتر بهش میدم... 
با حرص اما خیلی بی رمق گفتم: مگه حیونم که رام بشم... من از اون آقاتون بدم میاد نمیبینی چه به روزم آورده.
لبخند مهربونی زد و گفت: هر جور مایلی... میرم برات غذا بیارم.

 رفت و منو با بد بختیام تنها گذاشت. بغض داشتم اما حالی برای گریه کردن نداشتم. یه نگاه به اتاق انداختم ... یه روزی قرار بود توی خونه متین زندگی کنم ...طول کشید ... اما بلاخره وارد خونه اش شدم...خونه... هه... کدوم خونه من توی انباری خونه عشق و مرد رویاهامم.

 چند دقیقه بعد پیر زن با یه کاسه سوپ برگشت. و شروع کرد قاشق قاشق بهم دادن . من خیلی گشنم بود و با اشتها کل سوپ رو خوردم. بعد از تموم شدن سوپ یه کم آب بهم داد و گفت: من نازبانو هستم خدمت کار آقا... بهم گفته که در رو کلید کنم تا نتونی بیرون بیای .
با حرص گفتم: پس زندانیم.
- دستور آقاست.
بلند شد بره که گفتم: نازبانو خانم من سردمه تمام بدنم درد میکنه یه مسکن یا آرام بخش بده بهم.
-آقا گفته که خودش دارو بهت میده.

رفت و در رو بست.
بعد از غذا خوردن کمی حالم بهتر شد . به زحمت نشستم و چمدونم رو جلو کشیدم و یه لباس در آوردم و تنم کردم. چقدر سرده وای خدایا دارم یخ میکنم. ساعت ها روی تخت نشستم و به دیوار خیره بودم . من عادت داشتم، به اندازه هفت سال عادت داشتم یه گوشه بشینم و به در و دیوار نگاه کنم. توی افکار خودم فرو رفتم و ساعتها فکر کردم.
یه روزی متین قراربود تمام آرامشم بشه اما الان کابوسم شده . یه روزی دستاش منو نوازش میکرد و الان کتک میزد.یه روز تمام فکرم دیدن متین بود اما الان فکرم فرتر از متینه.

 رانم خیلی سوزش داشت یه کمی از شلوارم رو پایین کشیدم . وای ... بی وجدان ببین چطور منو زده که گوشت رانم دیده میشه... آروم کل شلوارم رو در آوردم تا ببینم چی به روزم اومده. تمام پاهام کبود بود ورم داشت اما این زخم روی رانم خیلی شدید بود .

با اینکه دکتر بود اما بی انصاف یه نگاه به زخم ها نکرده بود...هه چه انتظار بی خودی، متین از من متنفره حالا بیاد زخم هام رو ببنده. شلوار جینم رو که خونی شده بود کنار تخت روی زمین انداختم وبلوزم رو در آوردم و تاپ قرمز دیشب رو هم در آوردم تمام شکم و پهلوهام کبود بود و زیر سینه ام روی یکی از دنده هام بیش از حد خونمرده و کبود بود . 

پشتم رو نمیتونستم ببینم ولی میدونستم که پشتم بیشتر ضربه دیده چون وقتی داشت با پاهاش من رو میزد من تو خودم جمع شدم که من رو نزنه متین هم بیشتر ضربه میزد به پشتم. بازو و دست هام خیلی آسیب ندیده بودن و از صورتم خبر نداشتم. یه بلوز و شلوار گشاد و راحتی از چمدون درآوردم و گذاشتم روی تخت و چمدون رو بستم خواستم لباسم رو تنم کنم اما نتونستم انقدر درد داشتم که نمیتونستم تنم کنم .سعی کردم بپوشم اما نشد... درد امونم رو برید و روی تخت دراز کشیدم. سرمای اتاق وارد عمق استخوان هام رو میسوزوند.

 چند بار ناز بانو رو صدا زدم که بالاخره نازبانو کلید رو داخل قفل در میچرخوند . در باز شد و به جای نازبانو ،متین توی چهارچوب در قرار گرفت. رو به من گفت: چی میخوای؟ 
بدون جواب صورتم رو برگردوندم و پتوی روی تخت رو با سختی بالا آوردم و روی خودم کشیدم  . و به سقف زل زدم. متین فقط نگاه ام میکرد و چیزی نگفت. در رو بست و رفت. 

حداقل جلو نیومد کمکم کنه تا لباسم رو بپوشم . داشتم یخ میکردم این جا به اندازه کافی سرده منم که لباس تنم نیست. این بلایی بود که متین به سر من آورده بود چند دقیقه بعد در باز شد و متین داخل شد و جلو اومد و گفت: چند روزی رو تا بدنت خوب بشه باید توی یه اتاق دیگه بمونی. 
پوزخند زدم و گفتم: چیه عذاب وجدان داری.

بدون جواب دادن بهم پتو رو دورم پیچید و منو توی بغلش بلند کرد و سریع از انباری بیرون اومد . من که به زور دهنم رو تکون میدادم گفتم: من رو بزار زمین نمیخوام بهم کمک کنی.
پوزخند زد و گفت:  هر شب تو بغل یکی میخوابی چند دقیقه ای توی بغل من بد بگذرون.

از این که با من مثل یه دختر هرزه رفتار میکرد بدم میومد. از داخل حیاط گذشت و وارد امارت شد . یه خونه بزرگ ویلایی بود . از پله ها من رو بالا برد و وارد امارت شد چه خونه بزرگی داشت. به طبقه دوم رفت و من رو به یکی از اتاق ها برد و روی تخت گذاشت. روی تخت نشست و خواست که پتو رو برداره که نذاشتم و گفتم: نمیخوام بهم دست بزنی.
محکم پتو رو از روی من کشید و گفت: به اجازه تو نیازی ندارم. میدونی که هنوزم زن منی و هر کاری بخوام میکنم.
یه نگاه به کل زخم هام انداخت و گفت : بیشترشون کبودی سادست به جز این زخم روی رانت.

یه تشت زیر رانم گذاشت و با بتادین و سروم زخمم رو شست و بعد یه گاز استریل روی رانم گذاشت در آخر باند رو دورش پیچید. 
در تمام مدت فقط نگاهش میکردم . حتی این لمس ساده رانم که خیلی درد داره هم برام لذت بخشه من متین رو دوست دارم و عاشقشم ... این رو نمی تونم انکار کنم که متین هنوزم برام بهترینه حتی با اینکه منو به این روز انداخته.

نفس عمیق میکشیدم و این دلتنگی هفت ساله رو با عطر تنش جبران میکردم. من چطور هفت سال دوام آوردم... منی که با یه لمس ساده قلبم پر میزنه براش... منی که با کتکهای که ازش خوردم هنوزم دلتنگشم... منی که دیونه تارهای نقره ای توی موهاشم... خدایا ... خدایا...

بعد از تموم شدن کارش وسایلش رو جمع کرد و وقتی داشت میرفت با اشاره به دنده ام  گفتم: فکر کنم شکسته.
خم شد و بهش دست زد و گفت: نه فقط ضرب دیده.
سریع بیرون رفت و وسایلش رو هم بردو لامپ رو خاموش کرد. چقدر دلم برای دستای گرمش تنگ شده بود. الان که رفت بازم دلم تنگ شد، ای کاش چند دقیقه بیشتر کنارم می موند. ای کاش بغلم میکرد، ای کاش این جوری نمی شد. ای کاش... ای کاش... هفت ساله که کارم ای کاش گفتنه... اما مگه برمیگرده... گذشته من خراب شد و آینده ام رو به آتیش کشید.

 پتو رو روی خودم کشیدم، چقدر اتاق خوبیه . هم گرمه و هم فضای بهتری داره . به فکر رفتم فکر اون روزی که ساعت 4 صبح قرار بود بریم کوه و از بابا اجازه گرفتیم .

 ولی متین به جای کوه من رو به ویلای شمال برد تقریبا ساعت 9صبح رسیدیم من کل راه خواب بودم و اصلا متوجه نشدم که متین من رو شمال آورده.
با بوسه متین به روی پیشونیم چشم باز کردم.
-خانمی بیدار نمیشی.
به بدنم کش و قوسی دادم و گفتم: اینجا چیکار میکنیم. مگه نمیخواستیم بریم کوه.
خندید و گفت: اگه میگفتم میریم ویلا شمال که نمیومدی... پیاده شو بینم تنبل خانم.

پیاده شدم و متین هم در رو بست و از صندلی عقب چندتا پلاستیک درآورد و گفت: بریم لب ساحل صبحانه بخوریم.

با اخم گفتم: چی چی رو صبحانه بخوریم، چرا منو آوردی اینجا؟

با لبخند گفت: حالا بریم صبحانه بخوریم.

-نه .

-چرا؟

پوفی کردم و گفتم: با خودت فکر نکردی اگه بابا بفهمه فکر میکنه دروغ گفتیم بهش... هان.

نزدیکم شد و با خنده گفت: حرص میخوری خوشگل تر میشی.

بوسه ای روی گونه ام زد و به سمت ساحل رفت . با سرعت به ونبالش رفتم و گفتم: متین برگردیم تهران.

-بعد ظهر میریم.

-قول میدی؟

ایستاد و به سمتم برگشت .قه قه ای زد و گفت:چرا قول میخوای؟

با حرص گفتم: تو به چی خندیدی؟

با شدت بیشتر خندید و گفت: ازم میترسی؟

-نه

-آره، من ترسناک نیستم به خدا.

با حرص گفتم: چرا باید بترسم.

شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم ... خودت بگو چرا میترسی و تو ویلا نمی مونی.

-نمیترسم.

-ثابت کن.

-اون وقت چطور؟

-تا غروب ویلا بمونیم.

-نه.

-پس می ترسی.

-نه...نگران بابام.

-میترسی.

-نه .

-پس بمون.

میدونستم مخالفتم الکیه و پس منم قبول کردم پشت سرش راه افتادم. کنار ساحل نشستیم و رو به من گفت : موهاتو باز کن عشقم.
منم بدون هیچ چون و چرایی شالم رو باز کردم و گیره موهام رو باز کردم و موهام رو پریشون کردم و دکمه مانتوم رو باز کردم و مانتو رو درآوردم و به همراه شالم روی تخت سنگ بزرگ کنارم انداختم. 

یه تاب آبی نفتی تنم بود که  بندش رو پشت گردنم بسته بودم. متین یه نگاه بهم کرد و دستم رو گرفت با شیطنت  گفت: دیگه بس کن لازم نیست بقیه لباساتو رو در بیاری. بابا تو که مشتاق تر ازمنی عزیزم.

خندیدم و گفتم: ولم کن دیونه .
هر دوتا بلند خندیدیم. متین یه کاسه حلیم و عسل و مربا و کره به همراه چندتاآبمیوه و نون رو در آورد و مشغول خوردن شدیم بعد از تموم شدن صبحانه وسایل رو جمع کرد و داخل ماشین گذاشت و دوباره اومد کنار من نشست .

 گفتم : بریم داخل ویلا.
- نه چرا بریم فعلا از دریا لذت ببریم . 
بلند شد و دست منو کشید وبلندم کرد . هر دوتامون کنار ساحل قدم میزدیم . این اطراف به جز ویلای متین هیچ ویلای دیگه ای نبود و متین دستش رو دور شونه من انداخته بود و باهم حرف میزدیم .... رویا می بافتیم و از آینده میگفتیم... رویا می بافتیم و از بچه هامون میگفتیم... رویا می بافتیم و از شغلهامون می گفتیم... رویا می بافتیم و حواسمون نبود که رویا فقط رویاست.

روی شنهای ساحل نشستیم و من سرم رو روی شونه متین گذاشتم و متین هم سرش رو روی سر من گذاشت و یه دستش رو دور کمر من انداخت و با دست دیگش دستهای من رو داخل دستش گرفت و گفت: نیگا کن چقدر دستات کوچولوه.
-چیه مگه... ایرادی داره.
خندید و گفت: نه دستات ایرادی نداره ولی اینکه تو خیلی لاغری ایراد داره.
-چه ایرادی؟
-خوب خیلی ایراد داره.
- یکیش رو بگو؟
- فکر کن اگه همینطور کوچولو بمونی چطور میخوای زایمان کنی.
- واااا .... این چه حرفیه.
-گفته باشم من عاشق بچم... نکنه نمیخوای برام بچه بیاری؟
خندیدم و گفتم: کوتا اون موقع... حالا هر وقت خواستیم بچه دار بشیم دکتر تغذیه میرم که کمی چاق بشم.
- بهت گفته باشم من 6تا بچه میخوام.
چشمامو درشت کردم و بهش نگاه کردم و گفتم: دیگه فکر نکنم بعد از 6تا زایمان چیزی ازم بمونه .
با شیطنت گفت: اگه نمیتونی یه زاپاس بگیرم برات.

یه دونه محکم زدم به بازوش و داد زدم :غلط میکنی.
شروع کردم با مشت زدن به بازوها و سینه اش... متین هم سریع دوتا دستای من رو گرفت و من رو بیشتر بغل کرد و من داشتم داد میزدم: میخوای سر من هوو بیاری میدونم چیکارت کنم.
منو توی بغلش گرفته و من همش تکون میخوردم که از بغلش بیرون بیام اما نمیشد متین هر لحظه صورتش رو بهم نزدیک میکرد و منم داد میزدم: جلو نیا. من به توی خائن بوس نمیدم.

متین به صورتم نزدیک شدو من همش سرم رو به اطراف تکون میدادم و میگفتم : نکن ... اذیتم نکن.
متین خندید و گفت: من غلط کنم به جز لبهای تو لب کسی دیگه ای رو ببوسم... حالا اجازه هست.
خوب میدونست چی بگه که منو راضی کنه . دستام رو از دستش بیرون کشیدم و دور کمرش انداختم و با لبخند گفتم: حالا شدی پسر خوب.
دوباره به لبام نگاه کرد و گفت: اجازه هست.
با شیطنت گفتم: اجازه ما هم دست شماست.
 بعد از چند دقیقه سرش رو بلند کرد و گفت: خیلی خوش مزه ست.

انقدر غرق خاطراتم بودم که نمیدونم کی خوابم برد اما صبح با صدای نازبانو از خواب بیدار شدم.
-  خانم... خانم...
چشم هامو باز کردم و یه سلام بهش دادم وبعد جواب سلام بهم گفت: آقا گفته این پماد رو روی زخم هات بزنم. 
تازه به یاد بدن برهنه ام افتادم و یه نگاه به خودم کردم و سریع پتو رو روی خودم کشیدم و گفتم : به آقاتون بگید لازم نیست دلش به حال من بسوزه.
- چرا لج میکنی دخترم اگه این پماد رو نزنی بدنت دیرتر خوب میشه و جای کبودی بدنت میمونه.
- نمیخوام.

بلند شد و در حالی که داشت میرفت گفت : صبحانه رو روی میز کناریت گذاشتم.
سرم رو برگردوندم و سینی صبحانه رو از روی میز دیدم و بعد رفتن ناز بانو نشستم و صبحانه رو خوردم .
چمدونم داخل انباری بود و من هیچ لباسی نداشتم که بپوشم.

دوباره در باز شد و نازبانو با چمدون من واردشد . من دوباره پتو رو روی بدنم کشیدم و گفتم: دست شما درد نکنه نازبانو خانم.
خندید و گفت: اسم خودش بانو داره چرا یه خانم به تهش میچسبونی.
-عادت دارم همه رو با خانم و آقا صدا کنم.
-اسم من کامله نمیخواد بهم خانم بچسبونی.
لبخندی زدم و گفتم: چشم

چمدونم رو گذاشت کنار تخت و یه دست لباس برام  درآورد و جلو اومد. و گفت: پتو رو بردار.
-دست شما درد نکنه خودم میپوشم.
-مگه میتونی... انقدر بد کتک خوردی که هر کی جای تو بود تا الان زنده نمونده بود.
چیزی نگفتم و پتو رو کنار زد و لباسهامو تنم کرد و گفت: چقدر خوشگلی دختر.
خندیدم و گفتم: لطف دارید.
- لطف رو خدا داره که این همه خوشگلی یک جا بهت داده.
کمی سکوت کرد و گفت: چه نسبتی با آقا داری؟

نگاهش کردم و چیزی نگفتم. که ادامه داد: من خواهراش رو دیدم و مادرشم همینطور ... اما تو شبیه اونا نیستی پس نسبت خونی باآقا نداری. 
دوباره ساکت شد و من فقط نگاهش کردم که ادامه داد: آقا یه عکس از تو داخل کیف پولش داره... ولی من که توی این یک سال تو رو ندیدم و تا چند روز پیش که با اون سر و وضع تو رو به خونه آورد.

ساکت شد و انتظار توضیح داشت اما من باید چی میگفتم من چه نسبتی با متین دارم ... خودمم نمیدونم که الان چه جایگاهی توی زندگیش دارم.
سرم رو پایین انداختم که گفت: تو پریماهی همون که فرحناز خانم برام تعریف کرده؟ 
میدونستم عمه چه چیزایی در مورد من گفته یه آن چشم هام سوخت، پشت پلکام اشک جمع شد و من برای جلوگیری از ریختن اشکام چشم هام رو چند لحظه بستم .

 دوباره ادامه داد: چرا دوباره برگشتی... خانم گفت که برگشتی متین رو آزار بدی و از من خواست اگه دیدمت بهش خبر بدم. چرا میخوای آقا رو اذیت کنی؟ آقا خیلی مرد خوبیه میدونی بیشتر جراحی هاشو بدون مزد انجام میده. میدونی که چقدر سختی کشیده.
بغض بدی داشتم و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکام سرازیر شد و چشم هام رو باز کردم و گفتم: نازبانو ... من... من...

زدم زیر گریه و هر لحظه بیشتر از قبل گریه میکردم . دستش رو روی دستم گذاشت و گفت : به چشمات نمیاد اون چیزی که خانم گفته درست باشه.
دیگه داشتم هق هق میزدم و گفتم: من فقط یه دختر بچه18 ساله بودم. دختری که فرق بین حسهای متفاوت مردها رو نمیدونستم ... 

دوباره گریه کردم و نتونستم حرفم رو بزنم که منو بغل کرد و دست روی موهام کشید و گفت: بگو عزیزم ... بگو ... خودت رو سبک کن.
داخل بغلش فرو رفتم و گفتم: قسم خوردم که نگم... نباید بگم... من قربانی یه عشقم... 
با صدای بلند گریه میکردم و سرم رو روی پای نازخاتون گذاشتم و اونم موهامو نوازش میکرد و ساکت بود.

 چقدر نیاز داشتم به حرف زدن و گریه کردن . آغوش نازبانو امنیت داشت و مثل آغوش یه مادر بود. میخواستم حرف بزنم . اما چی باید میگفتم. که این بار نازبانو شروع کرد: دختر عزیزم هرچی بوده گذشته و تو الان باید آینده رو بسازی.

من که کمی آروم شدم سرم رو بلند کردم و گفتم: من نمیخوام به کسی آسیب برسه ... من خودم رو، عشقم رو، آیندم رو به خاطر اینکه کسی از خانواده آسیب نخوره باختم . الانم نمیخوام آینده ای بسازم فقط میخوام بی دردسر زندگی کنم.
لبخندی زد و گفت: نگاهات مثل نگاه های آقاست.
ادامه داد: اگه خطایی نداری خودت روپیش آقا ثابت کن.

به پشت دست صورتم رو پاک کردم و گفتم: من پر از گناه و اشباهم نمیخوام متین رو به زحمت بندازم ... میشه... میشه...
بهش نگاه کردم و ادامه دادم: میشه بزاری برم.
فورا گفت: نه... آقا بیرونم میکنه.
دستش رو گرفتم و گفتم :تو رو به خدا بزار برم.
دستش رو کشید و بلند شد و سینی صبحانه رو برداشت و رفت.
خدایا حالا چیکار کنم من نمیخوام قسمم رو بشکنم اما کنار متین بمونم نمیدونم میتونم پای قسمم وایستم یا نه.

چندروزی رو داخل اتاق استراحت کردم و به اصرار نازبانو پماد رو به تمام زخم هام میزدم تقریبا اثری از کوفتگی توی بدنم نبود و میتونستم راه برم و زخم هام تقریبا خوب شده بودن و فقط زخم روی رانم عفونت کرده بود ولی من به نازبانو نگفتم چون میدونستم به متین میگه و اصلا دوست نداشتم ببینمش چون میدونستم کنار متین باشم نمیتونم از گفتن بعضی چیزا جلوگیری کنم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه هفته ست که به خونه متین اومدم وفقط داخل اتاق هستم ونازبانوتنهاکسی ست که میبینم. تمام مدت روی تخت خوابیدم و نازبانو ازم مواظب میکرد و حتی برای حمام رفتن هم به کمکم اومد و من هر چی اصرار کردم که خودم میرم قبول نکرد.
اصلا خبری از متین نیست. تمام بدنم خوب شده وفقط ردکمی ازکبودی های بدنم مونده ولی زخم روی رانم کاملا عفونی شده و درد داره. تنهایی کلافه ام کرده بود و امروزم که با سردرد و تب از خواب بیدار شدم. تازه بیدار شده بودم که نازبانو صبحانه مو آورد.

-سلام نازبانو خوشگله

-سلام پریماه چرب زبونم.خوبی عزیز دلم؟

-مرسی خوبم شما خوبید؟

-ممنون دختر گلم بیا صبحانه تو بخور.

کنارم رو تخت نشست و اولین لقمه رو گرفت و به دستم داد و گفت: بخور قوت بگیری دختر.

با اینکه اصلا اشتها نداشتم ولی نمیخواستم بفهمه مریض شدم و خیلی سریع لقمه رو گرفتم و خوردم.
بعد از کمی گپ زدن با نازبانو و خوردن صبحانه، سینی رو برداشت و رفت.

دوباره تنها شدم ... تنها... من با تنهایی خو گرفته بود اندازه هفت سال خو گرفته بودم. چه روزهای سختی بود مخصوصا سال اول. توی این مدت چه عذابهایی که ندیدم اما تنها دل خوشی من چی بود؟ واقعا به چه امید زنده موندم؟ به چه امید جنگیدم؟ به چه امید... مگه غیر از متین بود. من فقط به خاطر متین زنده موندم . اما الان چی؟ الانم تنها کس زندگی من متینه اما چه کنم که هم درد و هم درمان، هم زهر و هم پادزهر، هم عشق و هم نفرت، هم دوست و هم دشمن. 
توی افکارم غرق بودم که تقریباساعت10صبح دوباره نازبانو وارد اتاق شد و گفت: پریماه جان ... آقا میخواد ببیندت.

با تموم شدن حرفش قلبم چند لحظه نزد اما دوباره قلبم برای دیدن متین ضربان گرفت و داخل سینه بیتابی میکرد. نفس کشیدن برام سخت شده بود اصلا حس خودمو درک نمی کنم .برای دیدن یارم بی تاب و از دیدن نفرت چسماش مضطرب بودم. افکارم رو پس زدم و سریع چمدونم رو باز کردم یه ساپورت و تونیک سبز رنگی رو تنم کردم و یه شال مشکی پوشیدم واز اتاق به همراه نازبانو بیرون اومدم. اگه چند سال پیش بود اصلا راضی به دیدن متین با اون همه کتکی که ازش خوردم نمیشدم، اما چه کنم که قلبم براش میتپید.چه کنم که دلتنگشم . چه کنم که هفت ساله عطرش رو فراموش کردم. چه کنم که قلبم تند میزنه. چه کنم که تنم گر گرفته. چه کنم که نفسهام نامنظم شده.چه کنم که هفت ساله حسرت آغوشش رو دارم. هفت ساله که حسرت یه بوسه دارم. هفت ساله که حسرت گرفتن دستاش رو دارم. هفت ساله که حسرت نوازشش رو دارم اما...ای کاش...فقط ای کاش...

به همراه نازبانو درون راه روی بزرگی حرکت کردیم واطراف راه رو چندین اتاق بود وانتهای راه رو یه لابی بود که با یک دست مبل و یه تلویزیون چیده شده بود . این طبقه،6 اتاق داشت ومن داخل یکی ازاین اتاق ها و متین داخل دیگری. با نزدیک شدن به لابی متین رو دیدم که اتاق انتهایی واردلابی شدونشست.
من ونازبانو به متین نزدیک شدیم.تنم بیشتر گر گرفت و نفسهام به شماره افتاد و قلبم دیوانه وار میزد  و دستام عرق کرده بود . نازبانو گفت: آقا اینم پریماه.

یه نگاه به نازبانو کرد و گفت: ممنون نازبانو.

نازبانو : آقا امری ندارید؟

متین: نه میتونی بری.

بعدازرفتن نازبانو تلویزیون رو روشن کرد وبدون نگاهی به من گفت: بشین.
من کنار کاناپه ای که متین روش نشسته بود ایستاده بودم به سمت یه مبل رفتم ودور از متین نشستم . اصلاحالم خوب نبودو دستام به وضوح میلرزید با دیدن متین لرزش دستام بیشتر شدو بدنم گر گرفته بود .

متین یه نگاه به صورت من کرد و گفت: قراره از این به بعد به عنوان مستخدم اینجا کار کنی... آشپز من چند وقته رفته تو باید هم آشپزی کنی و هم داخل خونه رو تمیز کنی.
فقط داشتم به حرفاش گوش میکردم غرورم رو شکست و داغون کرد . یه روز قرار بود خانم خونه اش باشم اما الان حدم کلفتی خونه شه. قلبم شکست و من با گوشای خودم صداش رو شنیدم . صداش به گوشم رسید که گفت: دوباره برمیگردی به اتاق خودت واونجا میمونی.

من ساکت بودم و فقط به حرفاش گوش میکردم که دوباره ادامه داد : حق بیرون رفتن، تلفن زدن، فرار کردن نداری.... فهمیدی؟
داشتم به دستهام نگاه میکردم که داد زد: فهمیدی؟
انقدرصداش بلندبود کهیه متر پریدم و با ترس سریع بهش نگاه کردم که چشماش پراز خشم بود. با طعنه اما صدایی لرزون گفتم: بله ارباب.

با پوزخند گفت: با آدم ها بایداندازه ظرفیت شون رفتار کرد... حالا میتونی بری.
بلند شدم که برم ولی اینبار داد زد : اینجابشین.
با دست اشاره کرد به کنارخودش ومن باتعجب نگاهش کردم که گفت: برام میوه پوست بگیر.

کنارش نشستم ویه سیب برداشتم وپوست گرفتم و چند تیکه کردم و داخل بشقاب گذاشتم و به سمتش گرفتم. روی مبل لم داده بودو اخبار میدید. رو به من گفت: حوصله ندارم ... خودت بزار دهنم.
بدون هیچ اعتراضی سیب داخل دهانش میذاشتم.چند تیکه سیب خورد و آخرین تیکه سیب روکه داخل دهنش گذاشتم که ناگهان صاف نشست وبهم خیره شد. نگاهش سرد و بی روح بود و هیچ نشانی از عشق و علاقه توش نبود با بی حس ترین حالت ممکن گفت: نفس هات خیلی گرمه... نکنه مریض شدی.
با صدای آروم گفتم:نه.
نگاه مرموزی بهم کرد و اینبار مهربونتر پرسید: زخمات عفونت کرده؟

از لحن کلامش قلبم گرم شد اما من اینو نمی خواستم. من عشق و علاقه نمی خواستم . بلند شدم که برم وگفتم: لازم نیست به فکر من باشی.
داد زد: کی به تواجازه رفتن داد.
با صدای فریادش ایستادم و دیگه ادامه ندادم ...ترسیدم...این مرد همون متینه... نه ممکن نیست. متین آروم بود اما این مرد خیلی عصبی و مغروه. 

دستم رو گرفت و منو پرت کرد روی کاناپه ای که روش نشسته بود. دستش رو گذاشت روی پیشونیم و گفت: تب داری.

بدون هیچ پرسشی تونیکم رو درآورد و یه نگاه به همه بدنم کرد حس گرمای دستش روی بدنم بهترین حس ممکن برام بعد از این هفت سال بود. تمام تنم گر گرفت و نبضم سریع تر میزد. من ناخودآگاه گفتم: نکن متین یکی میاد میبیندمون.
لحظه ای هر دو به هم خیره شدیم بعد از هفت سال این اولین باره که که دوباره این جمله خاطره انگیز رو میگم و اسمش رو به زبون میارم. جوری بهم نگاه میکرد که فهمیدم خاطراتمون هنوزم براش زندست. هنوز به خاطراتمون فکر میکنه. مثل من از بودن یه خاطراتی لذت میبره و از بودن بعضی هاشون زجر میکشه.

-نکن متین یکی میاد میبیندمون.
من و متین روی تاب داخل حیات خونه پارسا نشسته بودیم که متین لبش رو روی گردنم گذاشته بود و میبوسید . که دوباره گفتم: الان کسی بیاد ببینه آبرومون میره .
خندید و گفت: نترس اینجا پشت خونه ست و کسی نمیاد.

متین دستش رو روی بازوهام میکشید و با یه حرکت من رو برگردوند و داخل بغلش جا داد حالا من پشتم به متین بود و متین دستش رو زیر پیراهنم برده بود  بدنم رو لمس میکرد و موهام رو بو میکشید بعد از چند دقیقه محکم بغلم کرد و موهامو کنار زد و شروع به بوسیدن گردن و یه سمت صورتم کرد و این دفعه سمت مخالف صورت و گردنم رو هم بوسید. متین انقدر آروم میبوسید که نکنه کبودی ایجاد بشه. چند دقیقه ای میشد که توی این وضعیت بودیم.

نزدیکهای مهر بود و شب ها هوای سرد شده بود با اعتراض به متین گفتم: متین سردم شد بس کن... بریم خونه.
ازم دور شد و گفت: مثلا بعد از یه هفته همدیگه رو دیدیم... بی احساس.
به سمتش برگشتم و گفتم: خودت لباسهاتو دربیاری یخ میزنی... منم با این لباس سردمه.
یه لباس که تمام پشتش لخت بود و با یه بند دور گردنم بسته بودم و به زور  تا روی رانم رسیده بود رو برای تولد پارسا پوشیده بودم.

یه نگاه مظلومانه بهم انداخت و گفت : فقط یه کم دیگه...
انقدر مظلوم گفت که دلم نیومد ردش کنم و خنیدم .

متین با خنده نزدیکم شد و گفت: بیا بغلم.

دستاش رو جلو آورد  که دستهام رو به نشونه نه بالا گرفتم و با ته خنده گفتم: بذار بعدا ... الان سردمه.

یه نگاه مظلوم بهم کرد و گفت: باشه... پس بلند شو بریم داخل.

نگاهش انقدر به زیبا بود که دلم براش رفت. خواست بلند شه که دستش رو گرفتم و گفتم: باشه فقط زود تموم کنی .
خندید و محکم تر بغلم کرد و گفت: ای به چشم.

متین شروع کرد به شیطونی کردن. چند دقیقه گذشت که اعتراض های من شروع شد اما متین بی وقفه ادامه میداد. داشت لبم رو میبوسید و بدنم رولمس میکرد که فرشاد رو دیدم که از پشت ساختمان وارد شد و با دیدن ما خشکش زد و بعد از چند ثانیه برگشت و رفت. متین رو عقب زدم و گفتم: وای... فرشاد ما رو دید بسه کن .

با صدای متین به خودم اومدم.
-شلورات رو در بیار.
تونیکم رو ازش گرفتم و تنم کردم و بلند شدم و گفتم : نیازی نیست.
برگشتم که برم اما دوباره دستم رو گرفت و دوباره با یه حرکت منو پرت کرد روی مبل و سرم داد زد: عفونت اگه به خونت برسه میکشدتت.
من با صدای خفه و بغض آلود گفتم: لازم نیست نگران من باشی.
یه خنده بلند کرد یه خنده هیستریک . از حرکتش ترس توی دلم نشست. این مرد عشق من، شوهر من نیست. متین چرا انقدر عوض شدی پسر؟

با ته مایه خنده گفت: فکر میکنی هنوزم عاشقتم که برام ناز میکنی... نه اشتباه نکن اگه بمیری حوصله جواب پس دادن ندارم.
دلم شکست... تمام امیدی که داشتم از بین رفت... من چه انتظاری داشتم... اینکه بهم ابراز علاقه کنه ... همه چیز مثل گذشته خوب بشه... نه نمیشه... دیگه من اون آدم سابق نمی شم.
متین کمر شلوارم رو گرفت و تا زانوم پایین کشید و پانسمان رانم رو باز کرد و بعد از چند لحظه گفت: چرا نگفتی که عفونت کرده .

توی سکوت بهش نگاه میکردم که بلند شد و رفت. شالم که از سرم افتاده بود سر کردم و لباسهامو درست کردم و به سمت اتاقم رفتم و وسایلم رو جمع کردم و داخل چمدونم ریختم و از اتاق بیرون اومدم و به سمت انباری که ظاهرا قرار اتاق من باشه راه افتادم . از پله ها که داشتم پایین میومدم متین رو دیدم که از پله ها بالا میومد و به نگاه کرد و گفت: کجا؟
-میرم اتاق خودم.

یه پوزخند زد و گفت: باید درمان بشی برو داخل اتاق بالا تا وقتی کامل خوب شدی برمیگردی اتاق خودت.
با حرص گفتم: هفت سال تو بدترین شرایط سر کردم و نمردم... نگران نباش نمیمیرم.
یه سری قرص دستش بود که جلوی من گرفت و گفت: فقط زنده بمون... میخوام همون طور که عذابم دادی تلافی کنم. 

قرصها رو گرفتم و با یه دنیا غم و غصه وارد محوطه باغ شدم . چقدر باغ زیبایی بود سمت راست امارت یه آلاچیق بزرگ بود و سمت چپ به سمت در ورودی باغ میرفت . داشتم به درختهای بهارنارنج که رو به روی امارت کاشته شده بود نگاه میکردم و وسط درختهای بهارنارنج یه تاب بزرگ بود . با صدای نازبانو به خودم اومدم.

- چرا اینجا ایستادی. سرما میخوری ... چیزی هم که نپوشیدی.
از پله ها پایین اومد و چمدون رو ازم گرفت و به سمت پشت حیاط رفت انتهای حیاط یه انباری بود. وای خدایا من میترسم شبها باید اینجا میخوابیدم. روبه نازخاتون پرسیدم : به جز شما کس دیگه ای هم اینجا کار میکنه.

سری تکون داد و گفت: آره ، من فقط کارم تمیزکاری خونه ست و محوطه رو هفته ای یه روز یه پسر جوان به اسم رستار میاد تمیز میکنه.
-رستار برای متین کار میکنه؟
-مگه میشناسیش؟
-اوهوم ... باهم توی سلف دانشگاه کار میکردیم.
-آقا گفته جمعه ها که رستار میاد برای کار کردن تو باید با آقا بری مطب.

میدونستم که دوست نداره کسی بفهمه من چه نسبتی باهاش دارم مخصوصا دانشجوهاش . سری به نشانه مثبت تکون دادم .
وارد انباری شدم و این دفعه وسایل بیشتری رو میدیدم. یه کمد کوچیک کنار دیوار و یه آینه قدی کنار کمد نصب شده بود و تخت بهتری گوشه اتاق بود و کنار تخت یه میز و تلفن بود که خطش یه طرفه بود و فقط متین و نازبانو بهم زنگ میزدن و یه بخاری هم اضافه شده بود اما همچنان یه اتاق نمور و دلگیر بود.

با کمک نازبانو لباسهامو داخل کمد گذاشتم و کتابها و تیشترت متین رو داخل کشوی کمد گذاستم و جعبه جواهرات رو باز کردم و یه گوشواره و گردنبند و چندتا النگو و یه دستبند که بابا برام گرفته بود جدا کردم و جعبه رو برداشتم و به نازبانو گفتم: بریم

با هم از اتاق من بیرون اومدیم و پرسیدم: شما هم شبها اینجا میمونید.
خندید و گفت : نه من خودم خونه دارم و صبح ها ساعت7میام تا ساعت6 غروب اینجا میمونم وبعد میرم خونه خودم ... این یه مدت برای مراقبت از تو بیشتر میموندم.
پس حتما بعضی از شبها رو باید داخل این خونه تنها بمونم حتی از فکر کردن بهشم میترسم.

با نازبانو به سمت خونه رفتیم و از پله ها بالا رفتم و روبه رو اتاق متین ایستادم و در زدم و اجازه ورود داد. من وارد شدم و متین رو ندیدم . چه اتاق بزرگی بود یه تخت دو نفره وسط اتاق بود و اون طرف تخت یه میز دونفره غذا خوری بود و اونطرف تر یه کاناپه و یه عسلی کوچیک بود و یه پنجره بزرگ روبه من قرار داشت که با یه پرده خوشگل پوشونده شده بود و کنار پنجره یه در کوچیک بود خیلی کنجکاو بودم ببینم داخل اتاق چی میتونه باشه . برگشتم به پشتم نگاه کردم که یه در کنار در ورودی بود که به سرویس بهداشتی مربوط بود . پس متین کجاست. یهو با صدای متین به خودم اومدم.

- کاری داری؟
خول کردم و سریع به سمتش برگشتم و گفتم: یه امانتی پیش من داری برات آوردمش.
متین روی تختش نشست و منم جلو رفتم و جعبه رو روی میز کنار تخت گذاشتم و گفتم: اینها رو که یادته؟
-آره ولی یادم نمیاد هیچ وقت به من گردنبند و گوشواره هدیه بدن، اونا همش مال خودته.
- ولی هزینه جشن باتو بود و هدیه هاشم مال توه.
یه لحظه سکوت کردم وگفتم: به هر حال من دیگه نمیخوام شون... هر کاری میخوای باهاشون بکن.

خواستم برگردم که بلند شد و جلوم رو گرفت و گفت: چرا همش گذشته رو برام یادآوری میکنی... دوست داری عذابم بدی.
چیزی نگفتم و از اتاق خارج شدم و به آشپزخونه رفتم تا ناهار درست کنم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از روزی که آنتی بیوتیکها رو مصرف میکنم رانم خیلی بهتر شده و دیگه از تب و سردرد خبری نبود . من هم کارم رو شروع کردم و هم باید به نظافت خونه کمک میرسیدم و هم غذا درست میکردم . متین صبحانه رو ساعت7میخورد و به 7:30به بیمارستان میرفت و ساعت12تا 4  رو هم دانشگاه کلاس داشت و از 4تا 8 رو هم مطب میرفت البته این برنامه کل هفته ست به جز پنج شنبه و جمعه .
پنج شنبه ها دانشگاه و مطب نمیرفت و از ساعت12 تا 8شب بیمارستان بود و جمعه ها رو هم فقط مطب میرفت.

 سه هفته ای میشد که توی خونه متین زندگی میکنم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و من اجازه ورود به اتاق متین وقتی که خونه نبود نداشتم و هر وقت که داخل اتاقش بود اجازه داشتم اتاقش رو تمیز کنم و اما در اتاق انتهای اتاقش قفل بود من نمیتونستم به اونجا برم.

هرلحظه دیدن متین قلب بیقرارم رو بیقرار تر میکرد. دیدنش ضربان قلبم رو بالا میبره . نفسم تنگ میشه و دستام یخ میزنه... دوباره حس عشق میکنم. حس دوست داشتن و زندگی کردن... حسی که چندین سال پیش توی وجودم حس میکردم . اون موقع من دختر بچه ای بودم که وصال می خواستم اما الان دیگه نه... بعد این همه سال دیگه نه... بعد از این همه تهمت خوردن دیگه نه. اما واقعا من دیگه متین رو نمیخوام... مگه میشه آدم کل دنیاشو نخواد؟

متین امشب زودتر برگشت و رو به من گفت : امشب مهمون دارم وسایل پذیرایی رو آماده کن. شام منم تا نیم ساعت دیگه برام بیار.
سری تکون دادم و نیم ساعت بعد شام متین رو براش بردم و بعد به آشپزخونه رفتم و میوه و شیرینی رو برداشتم و به پذیرایی بردم .

ساعت9بود که زنگ خونه به صدا در اومد و من آیفون رو برداشتم. بعد باز کردن در به اتاق متین رفتم و در زدم.
در رو باز کرد و با دیدنش خشک شدم . یه تیشرت سفید و یه شلوار جین سورمه ای پوشیده بود و عطرتلخش جنون آور بود . با تمام وجودم حس کردم که همین لحظه متین رو میخوام. اون عطر تلخ و اون آغوش گرم رو میخوام... اما صد حیف که تقدیر برای ما این طور نخواست. 

با صدای متین به خودم آمدم. با پوزخند گفت: اگه پسند شد بگو چیکار داری؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: مهموناتون اومدن.
بیرون اومد و به من گفت: میز رو جمع کن.

منم به داخل اتاق رفتم و میز رو جمع کردم و بیرون اومدم و سریع به آشپزخونه رفتم. متین داخل پذیرایی با سه تا دختر و یه پسر نشسته بودن و داشتن گپ میزدن. داشتم ظرفهای شام رو میشستم که صدای دختری رو شنیدم که گفت: متین گفت که بهت بگم قهوه بیاری.

برگشتم و بهش نگاه کردم. دختر قد بلند و زیبایی بود تقریبا30سال رو داشت و رو بهش گفتم: چند دقیقه دیگه میارم. 
دختر رفت و منم ظرفها رو تموم کردم و سریع یه قهوه درست کردم و داخل شش تا فنجون ریختم و به همراه شیر و شکر براشون بردم. نزدیک که شدم یه سلام آروم دادم. 

همشون به سمت من برگشتن و نگاهم کردن. قهو ها رو بهشون تعارف زدم و هر کدوم یه فنجون برداشتن و خواستم برم که متین گفت : برام شیر و شکر بریز .
بغض کردم . با من مثل نوکرش رفتار میکرد . خوب حق داشت من رو برای نوکری آورده بود عاشقم نبود که ... بود؟  اگه روزگار باهام راه میومد الان من کنار متین و خانم این خونه بودم اما امان از زمانه.

 نزدیک رفتم و خم شدم و یه کم شکر و شیر داخل فنجونش ریختم و هم زدم . اه... لعنتی موهای جلوی سرم از زیر روسری بیرون اومد و منم با یه دست موهامو عقب زدم . بلند شدم و فنجون رو براشتم و به دست متین دادم و با طعنه گفتم: بفرمایید ارباب.

یه نگاه تحقیر آمیز بهم کرد و فنجون رو گرفت و منم سر جام ایستاده بودم و همه داشتن حرف میزدن و منم کنارشون بودم . همون دختری که بهم گفت که قهوه بیارم کنار متین نشسته بود لم داده بود به متین اسمش آیلین بود و حس خوبی بهش نداشتم . دوست داشتم خفش کنم . مردی که روبه رو من نشسته بود تمام مدت حواسش به من بود . متین رو به من گفت: برو برامون یه قهوه دیگه بیار.
با طعنه گفتم: چشم ارباب.

فنجونها رو جمع کردم و به سمت آشپزخونه رفتم و دوباره قهوه درست کردم و کنار میز ایستادم و داشتم داخل فنجون ها میریختم که دستی پشتم رو لمس کرد وهین بلندی گفتم و سریع برگشتم. خودش بود همون مردی که هم حواسش پیش من بود سریع ازش فاصله گرفتم و گفتم: بفرمایید بالا ... الان براتون قهوه میارم.

خندید و گفت: ترسیدی کوچولو.

پوزخند زدم و گفتم: بفرمایید لطفا... چیزی میخواید؟

سرتاپام رو نگاه کرد. زیر نگاهش داشتم آب میشدم. دستش رو جلو آورد و گذاشت روی کمرم و گفت: با این کمر باریک خیلی وسوسه انگیزی.
ازش دور شدم و با اخم بهش نگاه کردم و سینی قهوه رو به سمت خودم کشیدم و آخرین فنجون رو پر کردم و از سمت دیگه میز از آشپزخونه خارج شدم و از پله ها بالا رفتم و به پذیرایی وارد شدم. 

دیدم که آیلین کاملا داخل بغل متین بود و متین هم داشت نوازشش میکرد و با ورود من اصلا عکس العملی نشون نداد . متین با این کار داشت منو عذاب میداد.پشت سرمن همون آقا وارد شد و سر جاش نشست و  قهوه رو بهشون تعارف کردم . که آیلین رو به متین گفت: این کلفت جدیدت اصلا خوب نیست یکی دیگه رو به جاش بیار.

متین یه بوسه به روی گونه آیلین زد و گفت: خوب کار میکنه عزیزم.
آیلین گفت: من ازش خوشم نمیاد .
یه لبخند زد و گفت: هرچی تو بگی خانم.
متین تا چشمش افتاد به مردی که روبه روش نشسته و گفت : کامیار جان از وقتی اومدی ساکتی.
پس اسمش کامیاره . کامیار خندید و گفت: یه عروسک دیدم که همه حواسم رو به خودش جمع کرده.

متین یه نگاه به من انداخت و رو به کامیار گفت: توهم که به هر دختری میرسی میگی عروسک.
یه اخم کردم و رو به متین گفتم: با اجازتون من برم.
سری تکون داد و گفت: برو.
داشتم میرفتم که آیلین گفت: صبر کن.
منم ایستادم و به سمتش برگشتم و گفتم: بفرمایید.
آیلین رو به کامیار گفت: ببرش مال خودت.

از حرف آیلین دهنم وا موند. یعنی چی مگه من نوکر زر خریدشم که ببر واسه خودت. تو شوک بودم که کامیار بلند شد و به سمت من اومد . من نمی تونستم حتی تکون بخورم. تعجب کردم از اینکه متین انقدر راحت نشسته تا دوست دخترش زنش رو به یه مرد غریبه تعارف بزنه. با چشمای گردشده بهش نگاه کردم. متین هیچ عکس العملی نشون نداد.
 یکی دیگه از دخترا که اسمش مونا بود گفت: کامیار تو چقدر هوس...

کامیار که حالا به من رسیده بود کنارم ایستاد و نذاشت مونا حرفش رو بزنه و گفت: اشتباه نکن. من خوشگل پسندم ... اگه خوشگل بودی یه شب هم تو رو مهمون تختم میکردم.
همه با هم زدن زیر خنده و متین بدون هیچ عکس العملی به روبه روش نگاه میکرد.  
من حواسم به متین بود... حداقل کاری که میتونست انجام بده این بود که نذاره کامیار منو بغل کنه... اما در کمال ناباوری کامیار من رو بغل کرد . کامیار منو جلوی چشمای مرد زندگیم بغل کرد. مردی که حتی این روزا دیگه سهم من نبود.

من شوکه بودم نمیدونم خوابم یا بیدارم. محکم منو فشار داد و من که از سمت متین ناامید شدم داشتم تقلا میکردم که از بغلش بیرون بیام اما نمیشد انقدر محکم بغلم کرده بود که نمیتونستم تکون بخورم و من گفتم: ولم کن عوضی.

دختر دیگه ای که اسمش نادیا بود با خنده گفت: کامی بلده با خانم ها چطور رفتار کنه... دخترجون زیاد تقلا نکن اون همه هم که فکر میکنی بهت بد نمیگذره ... البته اگه برای بار دوم خودت بهش التماس نکنی... 


همه بلند میخندیدن و متین با پوزخند نگاهم میکرد . انگار اصلا براش مهم نبود. براش مهم نبود زنی که هفت سال پیش تنهاش گذاشته و بهش خیانت کرده الان تو آغوش مرد دیگری ست. حقن داشت که براش مهم نباشه... واقعا حق نداشت؟
کامیار گفت: راست میگه . من و نادیا یه بار باهم خوابیدیم از اون موقع همش داره التماسم میکنه اما من که قبول نمیکنم.

همه با هم خندیدند .
داشتم خفه میشدم و کامیار هم صورتش رو جلو آورد تا منو ببوسه لباش فقط چند سانت با لبهای من فاصله داشت و نفسهای گرمش به صورتم میخورد و با دستاش کمرم رو محکم فشار میداد که داد زدم: ولم کن عوضی... من شوهر دارم.
دستهاش اتوماتیک وار عقب رفت و ازم دور شد و به متین نگاه کرد و گفت: چرا نگفتی متین.
رو به من بریده بریده گفت: معذرت میخوام من نمیدونستم... من... به خدا... معذرت...
سرم رو پایین انداختم. چقدر روی این موضوع که شوهر دارم عکس العمل نشون داد... توی دلم به متین بد و بیراه گفتم . کامیار از متین باشرف تره که به یه زن شوهر دار نزدیک نشه! اما متین اجازه داد جلوی چشمش یه نفر زنش رو توی بغل بگیره. 

کامیار با شرمندگی گفت: اگه میدونستم شوهر داری...
با بغض وسط حرفش پریدم و گفتم: شما نیازی نیست معذرت بخوای... اون شوهر بی مصرفم باید معذرت بخواد که این دفعه دومه یکی میخواد ازم سوءاستفاده کنه.
دیگه نایستادم و سریع از پله ها پایین اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم و روی یه صندلی نشستم . بغض داشت خفه تم میکرد. سرم رو بین دستام گرفتم وبغضم ترکید و گریه کردم به حال و روز خودم . توی افکارم غرق بودم با ورود کامیار سر بلند کردم . یه لبخند زد و گفت: معذرت میخوام . من ... من...
آروم گفتم: ایرادی نداره.
با لبخند گفت: شوهرت کجاست ؟
-نمیدونم.
با بهت گفت: یعنی چی؟
ساکت شدم که گفت: خیلی زیبایی... منم منظور بدی نداشتم و فقط یه لحظه جذبت شدم.

نزدیکم شد و کنارم روی یه صندلی نشست و با یه دستمال صورتم رو پاک کرد و گفت: نگفتی شوهرت کجاست؟
-شوهرم رو هفت ساله ندیدم.
با بهت بهم نگاه کرد و گفت: چرا؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: یه کاری کردم که دیگه منو نمیخواد.
مرموز نگاهم کرد و پرسید: چیکار؟
چند لحظه ساکت موندم و سرم رو بالا آوردم وبه چشماش نگاه کردم و گفتم: اینجوری که نگاهم میکنی میدونم به چی فکر می کنی.

-به چی فکر میکنم؟
-اون چیزی که داری درمورد من فکر میکنی درسته اما من نمیخواستم به اینجا برسم فقط می خواستم که عشقم عذاب نببینه.
خندید و گفت: خودت فهمیدی چی گفتی.
خندیدم و گفتم: خیلی وقته نمی فهمم چی میگم.
نمیدونم چرا با مردی که چند دقیقه پیش میخواست هم خوابش بشم الان دارم درد و دل میکنم. یعنی انقدر دلم گرفته که حتی با دشمنم میتونم درد و دل کنم چه برسه به کامیار.

با سوالش به خودم اومدم: بچه داری؟
-نه.
-چرا طلاق نمیگیری؟
-طلاقم نمیده.
-چرا؟
-میگه که هفت سال عذابم دادی میخوام تا آخر عمرت عذابت بدم.
یه لبخند زد و گفت: مریضه... 
جدی گفتم: نه دکتره.
خندید و گفت: منظورم اینه که دیونست...
خندیدم و گفتم: فهمیدم منظورت چیه.
با شیطنت گفت: یه وکیل خوب برات میگیرم تا طلاقت رو میگیرم و بعدشم عقدت میکنم ... خوبه؟

از لحنش خندم گرفت و بلند خندیدم و گفتم: چه خوش اشتها.
خیلی جدی گفت: باید یه روز اون لبهای سرخت رو ببوسم و دستم رو دور کمر ظریفت حلقه کنم.
از لحن جدیش خوشم نیومد و با اخم نگاش کردم که بلند خندید و گفت: قیافه ش رو ببین ... شوخی کردم.
-از این شوخی ها خوشم نمیاد.
-خوبه بابا قهر نکن... راستی شبها این جا میمونی؟
-اوهوم... ته باغ یه انباریه که اونجا میخوابم.
با شیطنت گفت : پس متین هم ترسیده خامت بشه که این همه دور از خودش نگهت میداره.

فقط لبخند زدم که بلند شد و به سمت در آشپزخونه رفت و گفت: راستی گفتم که خیلی خوشگلی.
خندیدم و گفتم: بله گفتید .
بعد یه چشمک به من زد و از آشپزخونه خارج شد . ساعت12 مهمونهای متین بلند شدن و رفتن و کامیار هم قبل رفتن وارد آشپزخونه شد و از من خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن مهمونها تمام ظرفها رو جمع کردم و شستم و به اتاق خودم توی انتهای باغ رفتم و خوابیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 امروز جمعست .خیلی دوس دارم تا لنگ ظهر بخوام اما باید راس ساعت7 صبحانه متین رو براش ببرم. اصلا دوست ندارم تو این مدتی که قراره پیشش بمونم عصبیش کنم. از روی تختم بلندشدم این اتاق دقیقا عین سلول های زندانه و تنها تفاوتش تک تخته بودنشه .

نزدیکای هفت بود که به امارت اصلی رفتم هنوز هوا تاریک بود و من از مسیر پر از درخت این خونه میترسم اماچه کمم که مجبورم.

وارد آشپزخونه شدم و صبحانه رو آماده کردم و تو یه سینی چیدم و به اتاقش بردم.  صبحونه بردم .  همیشه ساعت6 بیدار میشه و میره ورزش میکنه ویه دوش میگیره اما امروز نرفته بود و تو تخش خواب بود. صبحانه رو روی میز گذاشتم وبه سمتش رفتم . چهرش چقدر توی خواب دلنشین تره .... چقدر دلتنگ این آرامش توی صورتش بودم. اگه اون اتفاق نمیافتاد الان منم کنار عشقم بودم و توی آغوش گرم خوابیده بود اما حیف... صد حیف. دوست داشتم ساعت ها بهش نگاه کنم و غرق لذت بشم اما تصمیم گرفتم بیدارش کنم فاصله ام رو با تختش کم کردم و صداش کردم.
-متین....متین.

جواب نداد ومن چندبار صداش کردم ومتین هم جواب نداد. خم شدم ودستم رو روی بازوش لختش گذاشتم یه زمانی تمام لذتم از زندگی قفل شدن بین این بازوهای مردانه بود . تکونش دادم و صداش کردم: متین بیدار شو. 
کمی تو جاش جا به جا شد و چشماش رو بازکرد ویه لبخند بهم زد. وای خدای من بعداز چندسال لبخند زیبای متین رودیدم. لبخندی که دلم رو بیقرار میکنه و تنم رو سست... غرق نگاهش بودم که با حرکتی که کرد خشکم زد.

 دستم رو گرفت وبه سمت خودش کشیدو من کنترلم رو از دست و افتادم روی سینه اش و متین کاملا من رو داخل بغلش گرفت و گفت: علیک سلام بانو.
چقدر دلم تنگ شده بودبرای لبخندمتین و بانو گفتن هاش... چقدر بغل متین و با محبت بیکرانش میخواستم... چقدر دلتنگ متین بودم... چقدر عطر تنش رو دوست داشتم و دل تنگش بودم. یه روزی تمام دنیام همین آغوش بود اما الان...دیگه نه. با اینکه چند وقته کنارمه اما دلتنگی من بیشتر شده و من عاشقتر و دلتنگ تر و غمگینتر و بیقرار تر ازقبلم.

تمام لذت اون لحظه رو با گفتن یه جمله خراب کردم.

-ساعت هفته بیدار نمیشی... ارباب.
متین انگار جن دیده بود منواز خودش جداکرد و نشست و گفت: تواینجا چیکار میکنی.
سریع ازش جداشدم و از اتاق بیرون اومدم.میدونستم که فقط یه اشتباه بوده. حتما فکر کرده من آیلین ام ... چقدر دلم میخواد آیلین نباشه اما حیف و صد حیف. خوش بینانه ترین حالتشم اینه که خواب گذشته رو میدیده. گذشته ای که با من رغم خورده . هرچی که بود حال من رو بدتر از گذشته کرده بود. من با پنهون کردن حقیقت چه بلایی سر خودم و متین آوردم . 

بعداز خوردن صبحانه به همراه متین به مطبش رفتیم. وقتی سواربنزشدم تمام لحظه های خوش گذشته مثل یه تصویر ازجلوی چشمام ردمیشد. 
یه آن بغض کردم. دلم نمیخواست گریه کنم اما متین سیستم صوتی ماشین رو روشن کردو یه آهنگ که همیشه گوش میدادیم فضا رو سنگین تر کرد. با شروع آهنگ بغضم شکست و آروم و بیصدا اشک میریختم و متین هم فقط جلو رو نگاه میکرد. هنوزم بعد از این همه سال همین ماشین و همین آهنگ ها... این فقط یه معنی داره ... یعنی متین هنوزم منو میخواد.

چه خوش خیالم اگه فکر کنم که هنوزم منو میخواد. شاید فقط میخواد یادش بمونه که من باهاش چیکار کردم و هر روز ازم متنفرتر بشه. آهنگ که تموم شد دوباره همون آهنگ رو پلی کرد.

توکه نیستی پیشم 
هرچی میگم
به هرکی میگم 
که با من بمونه میزاره میره از دل من
دیونه میشم
توی خیابون تنها میمونه دستهای سرد و عاشق من
وقتی تو روووو 
میبینموووو
پرمیکشم تو دستهای گرمت مثل قدیما بچه میشم
میخوام با تو باشم
تو دنیا جای ندارم به جز دل تو اینو میگم
تومیتونی بمونی
میتونی بسازی
من رو اونجوری که همه حسودام بشن آدمای این شهر
قول بده بمونی...

آهنگ که به اینجا رسید فورا خاموشش کردم و از شیشه بیرون رو نگاه میکردم که گفت: چرا گریه میکنی؟
 انتظار داشت چی بشنوه ... من چی باید میگفتم ... میگفتم تو رو میخوام.... نه نمیشد بگم. اصلا اگه بگم مگه باور میکنه ... این امکان نداره.
یه دستمال بهم داد و گفت: صورتت رو پاک کن.
دستمال رو ازش گرفتم و گفتم: گریه ام به خاطر رفتار دیشب توعه.
پوز خندی زد و گفت: من کاری نکردم.
-واقعا!!!!
با پوزخند گفت: نخواستم جلوی پیشرفت کارت رو بگیرم... هر کسی یه شغلی داره... بده آزادت گذاشتم.

به سمتش برگشتم و داد زدم: اگه مرد بودی نمیذاشتی هر کسی زنت رو تعارف بزنه به بقیه.
یه گوشه پارک کرد و بهم نگاه کرد و با عصبانیت و دندونای قفل شده گفت: هه ... تو زن منی... اگه زن من بودی پس چرا عاشق یکی دیگه شدی. پس چرا با یکی دیگه خوابیدی ... هان... فهمیدم دلت از کجا پره... از اینکه میخوام ازدواج کنم... آیلین رو دوست دارم و میخواییم تا چند ماه دیگه ازدواج کنیم.
ساکت شدم و بهش نگاه کردم که ادامه داد: تو که کارت همینه نمیخواد جلوی من موشمرده بشی.

با بغض گفتم: بفهم چی داری میگی.

قه قه هیستریکی کرد و گفت: چی میگی...طلب کار شدی؟ تو یه عوضیه آشغالی که تمام زندگیم رو به بازی گرفتی. تو آدم نیستی که... تو یه حیوونی که به خاطر یه پسر هرزه تر از خودت پدرتو کشتی.

 متعجب بهش نگاه کردم که سرش رو نزدیک گوشم آورد و لب زد: تو هرزه ای و من باهات کاری ندارم به هرزگیت برس نگران منم نباش جلو پیشرفتت رو نمیگیرم.
داد زدم : بی غیرت.

محکم با پشت دستش توی دهنم کوبید. طعم شور خون رو داخل دهنم حس میکردم. واقعا این همه کتک خوردن حق من بود؟ واقعا این همه عذاب حق من بود؟ آخ بابا ببین چطور منو خورد کردی... ببین چه حال و روزی دارم... آخ ای کاش بودی و میدیدی عین کیسه بوکس واسه مردهای اطراف شدم.  سکوت چند لحظه ای رو شکستم و گفتم: ته مردونگیت اینه... اگه مثل یه مرد پشت سرم بودی... اگه واقعا دوستم داشتی... اگه فقط یه کم... یه کم... غیرت امیرعلی رو تو داشتی الان زندگی ماهم مثل اونا بود.

ماشین رو راه انداخت و داد زد: یه روز بهت خبر میدن زنت پدرش رو کشته و میفهمی که به خاطر اینکه با یه نفر دیگه به جز شوهرش رابطه داشته با پدرش دعواش شده و پدرش رو کشته تو بودی چیکار میکردی؟ هان...

ساکت شدم... راست میگفت... من خودم خواستم که بد باشم... خودم خواستم... اما من اون رابطه اجباری رو نخواستم... من اون دعوا رو نخواستم... من انقدر جرات ندارم که همه چی رو بگم... من نمیتونم که خردشدن عشقم رو ببینم... ولی با کاری که کردم عشقم خرد شده... زندگیم بهم ریخته... تمام آینده ام تباه شده... من ، من لعنتی باعث از بین رفتن تمام اطرافیانم شدم. آخ که ای کاش بابا سر نمیرسید و من الان سینه قبرستون بودم.

دوباره داد زد : لعنتی تو تمام زندگیم بودی... چرا بازیم دادی... چرا از اول نگفتی من رو نمیخوای؟
چند دقیقه سکوت کرد و گفت: پس چرا جواب نمیدی...
قه قه ای زد و گفت: چیزی هم نداری که بگی.

سرش رو نزدیک کرد و زیر گشم گفت: لیاقت خوب زندگی کردنو نداشتی. لیاقت پدر به اون خوبی رو نداشتی. لیاقت برادراتم نداشتی. تو یه انگلی....
داشتم... خیلی چیزا برای گفتن داشتم . داشتم... لیاقت خیلی چیزا رو داشتم ... اما ...اما واقعا چیزی واسه گفتن داشتم؟ اما واقعا لایق بودم؟  من از ازل محکوم به این زندگی و به این گناه بودم پس دیگه حقی نیست. پس دیگه حرفی نیست. پس دیگه لیاقتی نیست.

دهن و بینی م پر از خون شده بود و روسری م هم خونی شده بود. چند دقیقه بعد متین جلوی یه ساختمان شیک نگه داشت و قبل اینکه پیاده شم یه بتری آب از داشبرد بیرون آورد و جلوی من گرفت.
بدون هیچ حرفی ازش گرفتم و پیاده شدم و دم یه جوی نشستم و صورتم و جلوی روسریم رو شستم و بعد پشت سر متین راه افتادم و واردساختمان شدم و به طبقه3رفتیم و وارد یه مطب بزرگ شدیم.

متین با اشاره دست بهم فهموند که وارد اتاقش بشم . منم راه افتادم و وارد شدم و خودش هم بعد از گفت و گو با منشی پرداخت.
من هنوز داشتم اطراف رو نگاه میکردم . مطب شیک و بزرگی بود. پنجره بزرگی داشت که ویوی عالی نسبت به شهر داشت. جلوی پنجره بودم  که متین وارد شد و گفت:  اونجا بشین.
با دست اشاره کرد به یه مبل که خیلی دورتر از میز کارش کرد و من بدون هیچ حرفی نشستم.

من خودم رو با مجله های روی عسلی مشغول کردم و متین مشغول ویزیت بیمارهاش بود . ساعت2منشی در اتاق رو زد و وارد شد و دو پرس غذا که دستش بود گذاشت روی میز و گفت: بیمارها تموم شدن و بعد از ظهر فقط دوتا بیمار دارید.
متین: باشه... راستی...برای عصر بیمار قبول نکن امروز باید برم دیدن استاد شریف.
منشی : چشم.

بعد از رفتن منشی متین غذاها رو برداشت و به سمت من اومد و بدون هیچ حرفی غذا رو جلوی من گذاشت و خودش دیگری رو برداشت و روبه روی من نشست.
بالای لبم کبود شده بود خیلی ورم داشت بینی م هم ورم کرده بود اما خدا رو شکر کبود نشده بود. قیافم خنده دار شده بود دست گل متین بود و اگه بگم حتی ورم صورتم دوس دارم دروغ نگفتم... این روزا دیونه شدم و مجنون... مهم نیست منو دوست نداره... مهم نیست کتکم میزنه... مهم نیست بهم انگ هرزگی میزنه.... مهم نیست عذابم میده...مهم ، مهم، مهم فقط و فقط دل منه که میخوادش... مهم دل منه که عاشقشم... مهم اینه که دوستش دارم... دوستش دارم با تمام وجود... دوست نداشتنشم دوست دارم... کتک زدنشم دوست دارم...انگ زدنشم دوست دارم... عذاب دادنشم دوست دارم.

امروز صبحانه هم چیز درست و حسابی نخوردم و فقط یه لیوان شیر و خرما خوردم به همین خاطر خیلی گشنم بود و غذا رو باز کردم و چند تیکه از جوجه رو با پلو خوردم اما خوب نمیتونستم بخورم داخل دهنم زخم بود. سوزش و درد بیش از حدش مانع ادامه خوردن شد و غذا رو کنار گذاشتم و دوباره مجله دستم گرفتم.

 مشغول خوندن شدم که مجله رو از دستم کشید و گفت: تا شب خونه نمیریم غذات رو بخور.
یه نگاه پر حرص بهش انداختم و گفتم: نمیبینی چه بلایی سر دهنم آوردی؟ اصلا نمیتونم چیزی بخورم.

پوزخند زد و گفت: تو باشی که حرف دهنت رو بفهمی.
دیگه ادامه ندادم و بلند شدم که از اتاق بیرون بیام که پرسید: کجا؟؟؟
به سمتش برگشتم و گفتم : میرم دستشویی.
چیزی نگفت و منم به دستشویی رفتم . وقتی برگشتم متین خوابیده بود .رفتم به سمت کیفم و چادر و سجاده ام رو درآوردم و گوشه ای پهن کردم و نمازم رو خوندم. خیلی وقته نماز میخونم اما خیلی دوست ندارم کسی بفهمه. از وقتی با ملیکا توی زندان آشنا شدم هم پوششم عوض شد و هم اعتقاداتم. 

نمازم که تموم شد داشتم چندتا دعا که از ملیکا یاد گرفته بودم میخوندم که صدای پای متین که داشت بهم نزدیک میشد رو شنیدم . فورا بلند شدم وسجاده ام رو جمع کردم که به من رسید و کنارم ایستاد . لبه های چادرم رو کنار صورتم مرتب کرد و گفت: پس توبه هم کردی.
سرم رو پایین انداختم که دستش رو از لبه چادرم به سمت صورتم برد و لب بالاییم رو نوازش کرد و گفت: تقصیر خودت بود... همه چی تقصیر خودت بود... چرا هیچی نمیگی... چرا از خودت دفاع نمیکنی... حتی زنهای تن فروش هم برای کارشون دلیل دارن... تو هم دلیل بیار...

صورتم خیس شد . اشک میچکید روی گونه م و فقط زمین رو نگاه میکردم و متین هم آروم اشک هام رو با دستاش پاک میکرد و ادامه داد: خوشت میاد سردرگمی من رو ببینی... یه چیزی بگو... بگو که من احمق اشتباه فکر کردم... بگو که من تنها مرد زندگیتم...
نوازش هاشو دوست داشتم الان که داشت من رو نوازش میکرد ممکنه هر لحظه همه چیز رو لو بدم ممکنه قسمم رو بشکنم. دلم نمیومد از نوازشهاش دست بکشم و از طرفی میترسم که قسم رو بشکنم.

دستش رو از لبم به بینی م رسوند و روی بینبم رو نوازش کرد و با حسرت گفت: سکوت نکن... بیشتر از این خردم نکن... بگو همه چیزو بهم... بگو که مقصر نبودی... بگو همه اینا توهمه.... بگو همش قصه است که مامانم برای دور نگه داشتن من از تو سرهم کرده... بگو... یه چیزی بگو.

دلم میخواست تو حجم گرمای آغوشش فرو برم و داد بزنم و همه حقیقت رو بگم اما مگه قسم نخوردم. خوردم من ، من لعنتی قسم خوردم و با خدا معامله کردم. با هزار زحمت ازش دور شدم و از اون نوازشهای متین دل کندم و آروم گفتم: برای تو و آیلین از خدا خوشبختی خواستم.
چادرم رو از سرم برداشتم و تا کردم و داخل کیفم گذاشتم و صورتم رو با پشت آستیم خشک کردم و نشستم روی مبل و مشغول خوندن مجله ها شدم .
متین چند دقیقه ای ایستاد و من رو نگاه کرد و بعد روی کاناپه روبه روی من دراز کشید و خوابید. تمام مدت حواسم به متین بود... دوست داشتم بغلش کنم و این راز سربه مهر را افشا کنم...
یه طرف قضیه دل من بود طرف دیگه اش جون و زندگی پگاه بود... کدوم مهمه... دل لامذهب من یا...یا جون عزیزترینم... یا دل عشقم... یا آبروی خانواده... خدایا نجاتم بده از این راه بی بازگشت... از این کابووس هفت ساله نجاتم بده... دیگه طاقت ندارم.

ساعت3 منشی وارد اتاق شد و جلو اومد و متین رو صدا کرد.
-دکترپارسا... دکتر...
متین یه کش و قوسی به بدنش داد و بلند شد و گفت: خانم حمیدی چند دقیقه دیگه مریضها رو بفرست داخل.
متین بعد از ویزیت دوتا بیمار باقی مانده بلند شد و روبه من گفت: بلند شو بریم.

منم بدون هیچ حرفی بلند شدم و به دنبال متین از ساختمان خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و بعد از نیم ساعت بعدجلوی خونه ای نگه داشت و همراه هم وارد خونه ویلایی بزرگی شدیم.
به همراه متین وارد پذیرایی شدیم که دیدم یه مرد مسن به همراه کامیار روی مبل نشسته بودن.
به همرا متین جلو رفتیم و سلام کردیم و کنار هم روی یه کاناپه نشستیم . مرد مسن رو به متین گفت: خانم رو به ما معرفی نمیکنی؟

متین رو به استادش گفت: ایشون خانم پریا کیایی هستن .
مرد رو به من گفت: خوش وقتم پریا خانم... من هم کارن هستم.
لبخند زدم و رو به کارن گفتم: به من بگید پریماه... از بچگی همه پریماه صدام میزنن.
-چشم پریماه خانم.

یه لبخند زدم و به کامیار نگاه کردم که به من خیره شده بود بهش نگاه کردم که یه لبخند زد و منم با لبخند جوابش رو دادم.
کامیار ازم پرسید: صورتت چی شده پریماه؟
با یه مظلومیت خاصی گفتم: یکی از هنرهای همسرمه.
کامیار و کارن هر دو با تعجب بهم نگاه کردن و متین با یه لبخند به روی لبش داشت نگاهم میکرد اصلا نمی فهمیدم چرا لبخند میزنه من این متین رو نمیشناختم و هر لحظه غیرقابل پیش بینی بود .

با صدای کارن به خودم اومدم: چه آدمایی پیدا میشن... همیشه کتکت میزنه؟ 
-نه وقتی من رو کتک میزنه که بفهمه یکی جذب زیبایی من شده.
این جمله رو مخصوصا به خاطر کامیار گفتم. اما متین قرمز شد از عصبانیت و با حرص نگاهم کرد فورا ازش نگاهم گرفتم که کارن پرسید: زیبایی تو خیلی خاصه و هر مردی رو جذب میکنه این که دلیل نمیشه.
پوزخندی زدم و گفتم : آخه بدشانسی منم اینجاست که شوهرم عرضه نداره حساب مردهایی رو که به من نظر دارن برسه و انتهای غیرتش اینه که من رو کتک بزنه.

متین با اخم بهم نگاه کرد و گفت: استاد بعضی اوقات هم بعضی از خانم ها انقدر شوهرشون رو اذیت میکنن که باعث همچین برخوردهایی میشن.
کارن با تعجب رو به متین گفت: ممکنه یه خانم رفتار بدی کنه اما این دلیل نمیشه که مرد به خودش اجازه بده همسرش رو کتک بزنه.

من انگار دوباره حس درد و دل کردنم گل کرده بود گفتم: البته بعضی از مردها هم فقط انتظار دارن همسرشون بخواد خودش رو تبرئه کنه و بیگناه بودن خودش رو نشون بده و اگه نتونست این کار رو کنه فورا دست به کار میشن.
کارن رو به من گفت: خوب اگه بی گناه باشه باید خودش رو تبرئه کنه ولی اگه گناه کار باشه که باید با هم تعامل کنن.

این بار گفتم: ولی همه زنها مثل هم نیستن و دوست دارن همسرشون انقدر بهشون اعتماد داشته باشه که حتی خود زن هم بگه من گناه کارم شوهر قبول نکنه.
کارن خندید و گفت: متاسفانه همچین مردی پیدا نمیشه.
اینبار متین با پوز خند گفت: چطور یه آدم خودش میگه گناه کردم و شوهرش بگه نه تو پاکی.
با خونسردی گفتم: ولی میتونه با رفتارهای که از همسرش دیده بفهمه واقعا گناه کاره یا نه.

کامیار با شیطنت پرسید: گناه دقیقا یعنی چی؟
من رو به کامیار گفتم: خیلی چیزا... مثلا... یه رابطه مخفی یا دروغ بزرگ و گاهی هم یه نگاه و خیلی چیزهای دیگه...
کارن رو به من گفت: حالا این بحث ها رو ول کنید و تو هم باید یه مشاوره با همسرت بری.

سری تکون دادم و ساکت شدم . این بار متین و کامیار و کارن شروع کردن به صحبت کردن در مورد یه دختر 5 ساله که توی بهزیستی زندگی میکنه و یه تومور داخل مغزش هست و قراره متین توی بیمارستانی که کارن رئیس اون بیمارستانه عملش کنه و کامیارهم توی عمل کمکش میکنه. متین حتی اون موقع که چشم پزشک بود هم از این عمل های مجانی زیاد انجام میداد . بعد از چند دقیقه کارن بلند شد و گفت: میرم یه چایی بیارم.

قبل اینکه راه بیافته من بلند شدم و گفتم: اجازه بدید من برم.
یه اخم بهم کرد و گفت: من اصلا دوست ندارم یه پیر مرد به چشم بیام.
خندیدم و گفتم: من همچین جسارتی نکردم.
با لبخند گفت: پس بشین من خودم میارم.
جلوتر رفتم و گفتم: امکان نداره یه خانم ایرانی توی یه خونه باشه و یه مرد بره چایی بیاره.
خندید و گفت: ای دختر شیطون... نمیدونم شوهرت چطور دلش اومده تو رو با این همه مهربونی کتک بزنه.

کارن رفت که سر جاش بشینه و من درحالی که به سمت آشپزخونه رفتم با صدای بلند گفتم: شوهر من دلش از سنگه.
وارد آشپزخونه شدم و همه کابینت ها رو گشتم و قوری و چای و استکان پیدا کردم و چای رو دم کردم و روی سماور گذاشتم و روی یه صندلی نشستم تا چایی دم بکشه که کامیار وارد آشپزخونه شد. و گفت: چطوری دختر؟ خوبی؟
من به صورتم اشاره کردم و گفتم: باید باشم؟
خندید و گفت: چقدر زبونت تنده دختر... چرا کتک خوردی؟ مگه نگفتی که شوهرت رو هفت ساله ندیدی؟
با اعتماد به نفس کامل گفتم: نگفتم که اصلا ندیدمش منظورم این بود که کم میبینمش..
- اینا رو ول کن...چرا کتکت زد؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: فهمید که یه مرد غریبه من رو بغل کرده...
با دهن باز پرسید :  از کجا فهمید؟
یکم مکث کردم و گفتم: پوستم حساسه یه فشار کوچیک روی پوستم کبودی ایجاد میکنه ... دیروز کمر و پهلوهام به خاطر کار شما کبود شد.
یه خنده کوتاه کرد و گفت: مطمئنی دلیلش همین بوده!!!
انگار حرفم رو باور نکرده بود که گفتم: نگاه کن.

روی دست چپم رو نیشگون گرفتم و گفتم : به یه دقیقه نرسیده کبود میشه.
کامیار فقط چشم به دستم دوخته بود و دستم هر لحظه داشت تغییر رنگ میداد و کبود میشد و چند دقیقه بعد دستم کمی کبود شد.
کامیار به من چشم دوخت و گفت: من ... نمیدونستم... اگه میخوای بیام به شوهرت توضیح بدم.
با یه پوزخند گفتم: دقیقا چی رو توضیح بدی؟ میخوای بگی که ببخشید دیشب زنت رو بغل کردم یا اینکه.... ببخشید میخواستم یه شب باهاش بخوابم.
کامیارکه داشت به دستم نگاه میکرد گفت: چرا حلقه نمیندازی؟

چرا پرسید ... چرا داغ دلم رو تازه کرد ... چرا گذشته رو یادآوری کرد...چرا این زخم وا مونده رو نمک زد.
بابا روی زمین افتاد بود و اطرافش پر از خون بود نمیدونم چند ساعته کنارش نشستم و بهش چشم دوختم ... حتی نمیتونستم گریه کنم... حتی بغض نداشتم... چرا انقدر سردمه... چرا بابا تکون نمی خوره... چرا هیچ کس به دادم نمیرسه... چرا نفس کم آوردم... چرا نمیتونم درست نفس بکشم... نمیدونم چند ساعت گذشت اما گذشت... 
با باز شدن در ویلا به سمت در برگشتم و پرهام و عمه رو دیدم که وارد ویلا شدند . عمه با دیدن بابا شروع کرد به جیغ زدن و داد کشیدن و پرهام به سمت من اومد و گفت: چی شده پریماه بلند شو .

من با بهت به عمه و پرهام نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم. می خواستم بگم اما نمی شد... انگار فکم قفل بود... یه وزنه به فکم زده بودن...چرا دهنم وا نمیشد... چرا مغزم کار نمیکرد.

 عمه جلو اومد و داد زد : چی شده پریماه ... کی این بلا رو سر رضا آورده.
من فقط به بابا نگاه میکردم و نگیتونستم چیزی بگم.  پرهام زنگ زد به اورژانس و عمه هم کنار من نشسته بود وشونه هام رو گرفته بود و داد زد: کی این بلا رو سرش آورده... حرف بزن ... 

چندتا سیلی به صورتم زد که جا خوردم و به خودم اومدم. و با گریه پرسید: کی این کار رو با رضا کرد...
من به پرهام نگاه کردم و گفتم : من...من... نمی... نمیخواستم... نمی دونم... من... بابا....

پرهام منو توبغلش گرفت و از عمه دور کرد و عمه دوباره رفت بالا سر بابا و داد میزد و گریه میکرد.
پرهام سرم رو به سینه اش چسبونده بود و من فقط به بابا نگاه میکردم. پرهام زیر گوش من گفت: کار تو بود؟
سرم رو از سینه اش جدا کردم و به چشمهای پرهام نگاه کردم و گفتم: من چاقو رو برداشتم و خواستم که به قلبم بزنم اما بابا جلو اومد که از دستم بگیره ولی نمیدونم چی شد که دیدم...
با ترس پرسیدم: بابا مرده؟؟؟
-نه عزیزم... الان اورژانس میرسه... هنوز قلبش میزنه.

پرهام منو بغل کرده بود وگریه میکرد. اما من هیچ گریه ای نکردم و فقط بابا رو نگاه میکردم.
اورژانس رسید و بابا رو با خودشون بردن و من و پرهام و عمه هم پشت آمبولانس به سمت بیمارستان میرفتیم و عمه همش گریه میکردو زجه میزد .
به بیمارستان که رسیدیم عمه هم حالش بد شد و به اورژانس بردنش و بابا رو هم به اتاق عمل بردن.

پرهام دست من رو گرفت و با هم  به حیاط بیمارستان رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم که سریع از پرهام پرسیدم: بابا خوب میشه؟
-دکترهاش گفتن که باید براش دعا کنیم و الانم اتاق عمله.
-پگاه چی؟
پرهام بغض کرد و گفت: پگاه توی کماست.

تمام بدنم یخ زد . پگاه فقط میخواست از من دفاع کنه... حقش نبود... فقط میخواست به من کمک کنه... چرا... چرا... چرا دونفر به خاطر من داشتن میمردن اما من زنده ام ... من باید میمردم.

با بهت گفتم: داداش من نمیخواستم این طور شه...من باید میمردم نه...

دستش رو گذاشت رو لبم و گفت: هیس... چیزی نگو.

منو کشید تو بغلش و سرم رو گذاشت دو سینه اش... میون آغوش پرهامم یخ و بی جون بودم.
از پرهام پرسیدم: چطور فهمیدی که من اینجام؟
با بغض گفت: اون روز که پگاه از پله ها پرت شد زنگ زد به من و داشت از تو و بابا برام میگفت که ... 
کمی سکوت کرد و این بار گفت: من همه حرفای اون روز بابا رو شنیدم... 

سرم رو پایین انداختم که پرهام منو بیشتر بغل کرد و گفت: همه چیز درست میشه نگران نباش.
بعد از اومدن پارسا ، پرهام من و عمه رو به تهران برد و بابا دو روز توی بیمارستان موند و تموم کرد.
من توی اون دو روز با هیچ کس حرف نزدم و هیچ کس نمیدونست که من به بابا چاقو زدم . پرهام هم همش زیر گوش من میگفت که نباید اون چیزی رو که بین من و بابا گذشت به کسی بگی.

 همش من رو قسم میداد .خیلی دعا کردم که بابا زنده بمونه ، آخه بابا تقصیری نداشت مقصر من بودم نه بابا ، مقصر این زیبایی من بود و این شباهتم به مامان بود .خیلی نذر و نیاز کردم واسه بابا اما... بابا مرد و من شدم قاتل... بابا مرد و تموم دخترانه های من پر کشید... بابا رفت و من تنها موندم.

من همون شب که بابا تموم کرد با خدا عهد کردم که اگه پگاه زنده بمونه تمام اتفاقات رو مخفی میکنم.
روز بعد از مردن بابا من رو دستگیر کردن و بعد از کلی بازجویی تنها چیزی که از من شنیدن این بود که "من بابا رو کشتم"
چند روز بعد عمه اومد به ملاقات من و بعد از کلی تحدید حلقه مو به زور از بخش نگهبانی گرفت و رفت.

در طول این سه هفته اصلا متین رو ندیده بودم و از پرهام شنیدم که به لندن رفته . بعد از به عقب افتادن تاریخ عروسی متین رو خیلی کمتر دیدم و الانم که سه هفته هست که اصلا ندیدمش و دلم براش تنگ شده بود.
یه هفته از مرگ بابا گذشته بود که پرهام بهم خبر داد که پگاه به هوش اومده و منم از پرهام خواستم به همه بگه که من از ازدواج با متین پشیمون شده بودم و به یه نفر دیگه علاقه داشتم و بابا که خواست من رو متقاعد کنه درگیری ایجاد شد و من بابا رو کشتم.

با صدای کامیار به خودم اومدم که گفت: سوالم رو که جواب ندادی حالا بلند شو یه چایی بریز.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلند شدم و در حالی که چای میریختم با بغض گفتم: مادرشوهرم حلقه ام رو ازم گرفته و تحدیدم کرده که اگه طلاق نگیرم من رو میکشه.
خندید و گفت : چه شوهر و مادر شوهر بدی داری.
بابغض گفتم :حق دارن.
بلند شد و کنارم اومد و گفت: واقعا حق دارن؟ به نظر من حق با توئه.
بغضم رو قورت دادم و گفتم : توی این دنیا همه حق دارن... هم اونا حق دارن ، هم من.
سینی چایی رو دست گرفتم که فورا سینی رو ازم گرفت و گفت: من میارمش.

-زحمت میشه.

خندید و گفت: اوه چه مودب.

خنده تصنعی کردم و هر دو باهم وارد پذیرایی شدیم. کامیار چای رو به کارن و متین تعارف زد و در آخر کنار من نشست. متین پوزخندی به من زد و مشغول خوردن چایش شد.
بعد از خوردن چایی به همراه متین از خونه کارن به خونه متین رفتیم. کل مسیر هیچ حرفی رد و بدل نشد . به خونه که رسیدم نازبانو رفته بود و شام رو هم آماده کرده بود.

خیلی زود میز شام رو واسه متین آماده کردم. بعد از شام رفتم به اتاقم و داشتم میخوابیدم که تلفن یه طرفه اتاق زنگ خورد و متین گفت: سریع بیا که مهمون دارم.

-این موقع شب؟

بدون جواب دادن به سوالم تماس رو قطع کرد.
بلند شدم و لباس گرم تنم کردم و رفتم. هوا خیلی سردبود . ساعت11 شب کدوم احمقی به مهمونی میره... اه... درد سرش واسه من و خوش گذرونیش واسه اوناست. راه بین اتاقم و خونه متین خیلی تاریک و ترسناک بود. تمام مسیر رو فقط دویدم.
وارد خونه شدم و به آشپزخونه رفتم و میوه آماده کردم و به سمت پذیرایی رفتم. اما داخل پذیرایی کسی نبود. صدایی از بالا اومد به سمت پله ها رفتم و ازشون بالا رفتم که دیدم متین به همراه آیلین توی لابی نشستن و آیلین داره بلند میخنده.

صدای ترک خوردن قلبم رو شنیدم... شکیتم.... از درون خورد شدم... من چیکار کردم با زندگیم که الان این حال و روزمه... چیکار کردم که الان جای من کس دیگه ای کنار عشقمه... خدایا آخه چرا من... چرا همه بلاها فقط سر من میاد.

جلو رفتم و ظرف میوه و بشقاب ها رو روی عسلی گذاشتم و یه سلام کردم. اما آیلین مغرورتر از اونی بود که جوابم رو بده...هه...به درک که جواب سلامم رو نداد... به جهنم که منو نادیده میگیره... بغضم رو خوردم و به متین گفتم: چیز دیگه ای میل دارید ارباب؟

از قصد ارباب رو با غلظت بیشتری گفتم که حرص بخوره. متین پوزخندی زد و گفت: دوتا چایی بیار.
سری تکون دادم و بدون هیچ حرفی راهم رو به سمت پله ها در پیش گرفتم. با دور شدنم صدای آیلین رو شنیدم که با حرص گفت: این شبها اینجا میمونه.
متین جواب داد: آره. توی انباری انتهای باغ میمونه.

خنده ای کرد و گفت: چرا اینو آوردی واسه نوکری... ردش کن بره بهترشو واست پیدا میکنم.

متین پوزخندی زد و گفت: عاشق چشم و ابروش نیستم که عزیزم .

آیلین طلبکارانه گفت: پس چرا نگه اش داشتی؟

متین با خنده گفت: آخه خیلی بهم بدهکاره جای بدهکاریاش نگه داشتمش.

دیگه نمیخواستم حرفاشون رو بشنوم... نمیخواستم بیشتر از این تحقیر بشم . تند از راهرو رد شدم و از پله ها پایین اومدم. متین میخواست حرص من رو در بیاره خوبم موفق شده بود... تا اینجا خوب تونسته انتقام کارهای که باهاش کردم بگیره.
واردآشپزخونه شدم وچای دم کردم و چند دقیقه بعد دوتا چایی ریختم و به همراه شکلات و شیرینی براشون بردم .

 رو به متین گفتم: ارباب کاری ندارید من برم ؟
پوزخندی زد و گفت: برو.

شب با گریه و اشک سپری شد. صبح برای متین صبحانه حاضر کردم وبردم داخل اتاقش و روی میز چیدم. متین داخل اتاق نبود وقتی که از اتاق بیرون اومدم متین داخل راهرو بود وبه سمت اتاق میومد وقتی از کنارش رد شدم آهسته یه سلام دادم و که جوابش رو داد و گفت: صبر کن.
ایستادم وبه سمتش برگشتم که گفت: فرداشب یه مهمونی دارم... امروز خونه روتمیز کنید که فردا خیلی سرتون شلوغه.
زیر لب گفتم: چشم ارباب.
متین ناگهان بهم نزدیک شد و یقه ام رو گرفت وبلندم کرد و داد زد: آخرین بارت باشه که بهم میگی ارباب.
یه پوزخند زدم و گفتم: چشم ارباب.
محکم منو کوبید به دیوار، از درد لبم رو گاز گرفتم و چشام رو بستم  که گفت: دختره احمق... فکر میکنی که میتونی حرص من رو در بیاری... نه نمیتونی...

صاف توی چشماش زل زدم و گفتم: بزار برم... تو هم با آیلین خوش باش...
خنده هستریکی کرد و گفت: تو زن منی وباید اینجا بمونی... اصلا دلم نمیخواد یه گندی بزنی و همه از چشم من ببینن... فکر کردی عاشق چشم و ابروتم... نه خانم... فقط نگران آبروی خودمم... الان خیلی زیر نظرم همه میخوان یه آتو ازم بگیرن که بهم ضربه بزنن.

صورتم تازه خوب شده بود اصلا نمیخواستم دوباره کتک بخورم. دیگه کشش ندادم که این بار خودش گفت: فردا شب دردسر نمیسازی... اگه اتفاقی بیافته میکشمت.
سری تکون دادم و متین من رو ول کرد وبه سمت اتاقش رفت.پشتم بد جور درد میکرد اما دردش در برابر زخم زبونهاش چیزی نبود و اصلا به حساب نمیومد.

 هر روز نازبانو ساعت7:30 میومد و متین هم قبل از اومدن نازبانو سرکار نمیرفت نازبانو هم تابرگشتن متین از سرکار صبر میکرد وبعد به خونه اش میرفت. انگار این دوتا زندانبان من بودندکه نکنه ازخونه فرار کنم .

کل روزبا نازبانو خونه تمیز کردیم ویه ناهار ساده دوتای خوردیم. سر ناهار از نازبانو پرسیدم: مهمونی فردا شب برای چیه؟
-آقا گاهی اوقات که سرحال باشه همه دوستا و همکاراش رو دعوت میکنه... البته این جور مهمونیا رو هر دفعه یکی به عهده میگیره... یه جور مثل دورهمی های آخر هفته که هر دفعه خونه یه نفر برگزار میشه.
لبخندی به چهره تکیده ناز بانو زدم و گفتم : چندتا مهمون دارن؟
-تقریباصدتا.
با دهن باز گفتم :متین صدتا دوست داره؟
خندید و گفت: نصف بیشترشون همکاراشونن و بقیه هم آشنایی ساده دارن و چند نفرن که دوست آقا هستن.

ساکت شدم وشروع به غذا خوردن کردم که این دفعه نازبانو پرسید : با آقا رابطه ات خوب نشده.
پوزخندی زدم و گفتم: نمیخوام رابطه ای باشه... اونم مشتاق نیست.
خندیدوگفت: زن و شوهر هرچقدر هم از هم ناراحت و دلگیر باشن زن باید نیازهای شوهرشو رفع و رجوع کنه.
نازبانو مثل همیشه شروع به چونه زدن کرد فقط توی سکوت داشتم به حرفای نازبانو گوش میدادم ولی اصلادوست نداشتم ادامه بده اما نازبانو هم قصد تموم کردن نداشت.

-اگه بتونی بهش نزدیک بشی بعد از اون متین میتونه ببخشدت و کارهای گذشته ات رو نادیده بگیره...
نازبانو نمیدونست که من قصد موندن ندارم و میخوام ازاین خونه برم.
دوباره گفت: دختر گلم تو که به اندازه کافی زمان برای تنهاشدن با شوهرت داری. چندتا لباس خوب بگیر و براش ناز و عشوه کن تا دلش رو ببری. مردها زود دل میبازن. تو هم که خدا بهت این همه زیبایی داده چرا ازش استفاده نمیکنی!!!

دیگه حوصله نداشتم به حرفاش گوش بدم وگفتم: آیلین جونش هست... نیازی به من نداره.
خندید و گفت: تا به حال دیدی آیلین شب اینجا بمونه؟
راست میگفت آیلین هیچ شبی رو نمونده بودوهر شب هم که تنهایی میومد ساعت12نشده میرفت.
گفتم: نه.
لبخند مهربونی زد و گفت: پس سعی کن شوهرت رو برای خودت نگه داری. متین رو عاشق خودت کن تا نتونه ازت دل بکنه.
دیگه حرفی رد و بدل نشد شاید هم نازبانو درست میگفت و من نباید زود میدان رو خالی میکردم.
بعد از ناهار نازبانو خیلی خسته بود به همین خاطر نذاشتم دیگه کارکنه و خودم باقی کارها رو انجام دادم.درد پشتم اذیتم میکرد اما با این حال من جوون بودم میتونستم تحمل کنم اما نازبانو واقعا خسته شده بود.
ساعت8 بود که کارم تموم شد و نازبانو هم داشت شام میپخت که روی یه کاناپه دراز کشیدم و گفتم: نازبانو جان... من یه کم میخوابم... قبل اینکه متین بیاد بیدارم کنی ها.
-باشه دخترم .

شالم رو باز کردم و گیره موهام رو باز کردم و تونیک هم رو درآوردم و روی عسلی گذاشتم .
چند ثانیه نگذشت که خوابم برد...
خواب بچگی هامون رو میدیدم. من روی تاب نشسته بودم و متین تاب رو هول میداد. منم بلند بلند میخندیدم . متین تاب رو آنقدر محکم هول داد دیگه میترسیدم و جیغ و داد میزدم که نگه ام داره اما متین با شیطنت تمام میخندید و بیشتر هول میداد .انقدر محکم هولم داد که من روی زمین افتادم  شروع کردم به جیغ داد و گریه ... بابا جلو اومد و یه دونه  توی گوش متین زد . من بلند شدم و به سمت متین رفتم و با التماس به بابا میگفتم که متین رو نزنه. بابا دیگه متین رو نزد و من به سمت متین برگشتم و دیدم که صورتش خونی شده از ترس جیغی زدم و خواستم به بغل بابا پناه ببرم. اما ....اما بابا... بابا نبود... صداش رو میشنیدم... منو صدا میکرد...پریماه ...پریماه بابا...پری جونم...هوا تاریک شده بود و منم بین درخت های باغ میدویدم بابا رو صدا میکردم...بابا...باباجونم... ترس  همه وجودم رو گرفته بود به انتهای باغ که رسیدم بابا روی زمین افتاده بود و غرق در خون بود جیغ میزدم و داد میزدم که بابا بلند شو اما فایده نداشت و بابا بیدار نمیشد. دستی روی شونه ام نشست جیغی زدم و نگاهی به پشت سرم کردم .. متین بود...متین جلو اومد و من رو بلند کرد و گفت: تو بابا رو کشتی.

منم جیغ زدم: نه... من نکشتم...

متین با خنده گفت: چرا تو دایی رو کشتی...

جیغ زدم و گفتم: نه...من نکشتمش...
یهو عمه و پرهام و پارسا و پوریا و پریناز به سمتم هجوم آوردن و میخواستن که من رو بکشن اما متین منو بغل کرده بود و نمیذاشت کسی بهم نزدیک شه . یهو تن گرم متین یخ کرد و دستاش شل شد. متین روی زمین افتاد و منم همراهش افتادم. متین غرق خون شد نگاهی به بالای سرمون کردم که دیدم آیلین با یه خنجر خونی بالای سرمون ایستاده بود.

بلند جیغ زدم و نشستم. تمام خونه تاریک بود. خواستم بلند شم که یهو نور لامپ روشن شد . متین کنار پله ایستاده بود به سمتم اومد و گفت: چی شد؟

با بهت نگاش کردم و گفتم : هیچ چی.

به سمت آشپزخونه رفت و گفت: خواب بد دیدی حتما.
یاد بابا و اون روز افتادم و بدون اختیار گریه کردم که متین با یه لیوان آب برگشت و بهم نزدیک شد و کنار کاناپه روی زمین نشست و آب رو دستم داد و گفت: بخور.

با گریه گفتم: نمیخوام... چرا بیدارم نکردی که برم اتاق خودم.
لیوان رو گذاشت روی میز و کنارم روی کاناپه نشست و گفت: نازبانو گفت که خسته ای بیدارت نکنم... من احترام پیر زن رو نگه داشتم و بیدارت نکردم.
گریه ام بیشتر شد و هق هق میکردم و سرم رو بین دستام گرفته بودم که متین پرسید: کابوس دیدی؟
-اوهوم...
-چی دیدی؟
-خواب بچگی مون... همون روزی که من رو از روی تاب انداختی...
متین یه خنده بلند کرد و گفت: همون روزی که از بابات یه سیلی آب دار خوردم.

میون گریه خندم گرفت: تقصیر خودت بود... من همش داد میزدم که آرومتر من میترسم اما تو به حرف سهیل گوش میدادی که میگفت تندتر هول بده .

- آره سهیل میگفت تندتر اما خودتم بدت نمیومد که.

-دروغ نگو من اون همه جیغ زدم که آرومتر اما تو گوش نکردی که.

خنده دلنشینی کرد و گفت:آخه خیلی باحال التماس میکردی... دوست داشتم صدای جیغ جیغت رو بشنوم.

خندیدم و گفتم: پس خوشت میومد من اذیت میشدم.
با خنده گفت: چه روزای قشنگی بود... ای کاش تموم نمیشد.
آهی کشیدم و چیزی نگفتم. که متین گفت: این که یه خواب خوب بود نه کابوس.

یهو حال خوب چنددقیقه پیش از بین رفت و گفتم: ادامه ش یه کابوس وحشتناک شد... دیگه نمیخوام بهش فکر کنم.
متین بدون هیچ مقدمه ای دستش رو روی موهام کشید.شوکه شدم و برگشتم به سمتش که فورا دستش رو از روی موهام برداشت. متین من رو گیج میکرد صبح میگفت که من رو نمیخواد و الان نوازشم میکرد . بهش نگاه میکردم که گفت: چرا اینطوری نگاه ام میکنی... خوب دلم هوس عشقت رو کرده.
خدای من نمیدونم چی شنیدم. یعنی متین واقعا من رو میخواد. یا فقط میخواد من رو به خودش وابسته کنه بعد ولم کنه. باورم نمیشد چی شنیدم. "دلم هوس عشقت رو کرده" هزار و هزاران بار توی مغزم اکو شد. تمام تن خسته و رنجورم از این جمله جون گرفت. نکنه اشتباه شنیدم... نکنه توهم زدم... نکنه خوابم... خدایا بیدارم کن اگه خوابم.

به چشمهاش نگاه کردم . برق چشماش مثل هفت سال پیش بود حس عشق بهم میداد از نگاهش گر گرفتم و نفسم بند اومد. لبخندی زد و گفت: من یه مردم که هفت ساله آرزوی آغوش زنم رو دارم... 
نگاهم رو ازش گرفتم و به روبه روم نگاه کردم. باورم نمیشد ...حالا دیگه مطمئنم خوابم... مات و مبهوت بودم که متین من رو بغل کرد و گفت: مال من باش... از این به بعد مال من باش.
نه این آغوش گرم خواب نیست رویا نیست ... این متین منه که دلش تنگ شده واسه من... واسه منی که این همه سال اذیتش کردم... دلتنگ زن بی وفاش شده... دلتنگ معشوقه ظالمش شده... آخ که قربون اون دل کوچیکت بشم. 

وای خدای من قلبم بیش از حد تند میزد... نمیتونستم درست نفس بکشم... تنم گر گرفته بود... من هم متین رو میخواستم . حق با نازبانو بود ... شاید میتونستم کاری کنم که متین گذشته رو فراموش کنه.

ساکت بودم و هیچ حرکتی نمیکردم و متین دستهاش رو روی بازوهای من قفل کرده بود و صورتش رو جلو آورد و گونه ش رو روی گونه من گذاشت و گفت: تو حق منی.
من هم میخواستمش و نمیتونستم انکارش کنم دستم رو روی رانش گذاشتم که قفل دستاش رو از بازوهام باز کرد و صورتم رو بین دستاش قاب کرد و گفت: از امشب دیگه مال منی... نمیذارم دیگه ازم دور بشی... از امشب توی اتاقمون میخوابی.
چندتا بوسه آروم روی صورتم زد و منو توی بغلش گرفت و بلندم کرد و از پله ها بالا رفت. من هنوزم سردرگم بودم و هم میخواستمش هم مطمئن نبودم موندنم کنارش درسته یا نه.مات و مبهوت حرکاتش بودم... نمیدونستم واقعا منو میخواد برای زندگی کردن یا اینکه برای رفع نیازش . آینده من معلوم نبود... اصلا شاید همین فردا پشیمون شه و من دوباره به زندگی سابقم برگردم.

به اتاقش که رسیدیم و وارد اتاق شدیم و من رو روی تخت گذاشت و آباژور رو روشن کرد و کنار من نشست و آروم موهای من رو نوازش کرد. با پشت دستش آروم روی صورتم و گونه ام نوازش میکرد انگشت اشاره اش رو روی بینیم حرکت داد و به لبم که رسید لبخندی زد و صورتش رو جلو آورد و لباشهاشو روی لبهای من گذاشت . چند لحظه ثابت نگه داشت و بعد شروع به بوسیدن کرد .

من اصلا تکون نمیخوردم ... یعنی این متین بود... واقعا من رو بخشیده... من باید قبول کنم... اگه متین هم من رو بخواد عمه و بقیه خانواده قبولم نمیکنن... باید چیکار کنم.

لبهاشو روی کل صورتم حرکت میداد و من رو میبوسید و این بار به سمت گردنم رفت و کم کم روی من خم میشد تا اینکه شونه هام تخت رو حس کرد. من هنوز سردرگم بودم این حال خوب رو میخواستم ولی بعدش رو نمیدونم .
میخواست بیشتر پیش بره که عقب زدمش و گفتم: مطمئنی که من رو برای همیشه میخوای.

با یه لبخند گفت: چه عجب بلاخره زبونت باز شد.

با بغض گفتم : مطمئنی ؟؟؟

لبخندش رو بیشتر کرد و گفت: من تو رو بخشیدم فقط یادت بمونه این اولین وآخرین باریه که بخشیدمت.
انگار تمام دنیا رو بهم دادن... متین من رو بخشیده... وای خدای من... با تمام وجود حس عشق میکنم... من دوباره متین رو دارم... خدای من...قلبم تند و تند میزد... برام مهم نیست دیگه چی میشه فقط متینم مهمه. فقط آرامشی که کنارش دارم مهمه... فقط عشقمون مهمه.

ناخودآگاه اشکی از گوشه چشمم چکید با انگشتش اشک چشم رو پاک کردو گفت: فدای چشای خوشگلت شم گریه دیه چرا؟

با بغض لبخندی زدم و گفتم: از سر شوق.

تا دیر وقت بیدار بودیم و حرف زدیم و نقشه کشیدیم برای آیندمون... از روزهای خوب گفتیم و از عشقمون گفتیم...از روزهای خوب گذشته و از روزهای خوب آینده گفتیم... قول دادیم بهم  اونم چه قول های قشنگ و عاشقانه ای.
نمیدونم کی خوابم برده بوداما صبح با صدای متین از خواب بیدار شدم.

آروم دستش رو روی پشتم میکشید و اسمم رو صدا میکرد: پریماه... بانو... بانو پریماه... پریماه بانو...
همیشه از اینکه من رو بانو صدا میکرد ذوق میکردم. چشم باز کردم و چشم هامو با پشت دست مالش دادم و یه لبخند بهش زدم وگفتم:سلام.
-علیک سلام بانوی خوابالوی من ...
یه بوسه زد به پیشونی ام و گفت : ساعت10 صبحه نمیخوای بیدار بشی... من گشنه ام ...
امروز پنج شنبه ست و متین ساعت12 سر کار میره.
قبل اینکه بلند شم یادم افتاد که هیچ لباسی تنم نیست و فورا پتو رو که روی کمرم بود  تا گردنم بالا کشیدم و با خجالت گفتم: لباسهامو بده میدی.

متین با شیطنت خندید و گفت: نوچ...خودت برشون دار.
با مظلومیت گفتم: اذیت نکن.
خندید و گفت : گفتم که باید خودت برشون داری.
یه نگاه به اطراف اتاق کردم اما لباسهامو نمیدیدم که گفتم: متین ... بیارشون...
خندید و گفت: یادت باشه که اصلا دیشب من رو نبوسیدی... 
صورتش رو جلو آورد و گفت: بوسم کن تا لباسات رو بیارم.

کنار متین صبحانه خوردن خیلی خوب و دلچسبه. 
-زود بخور و یه دست لباس برام بیار که امروز زیاد مریض دارم.
-چشم سرورم.
خندید و گفت: قبلا که ارباب بودم.
از سر میز بلند شدم رفتم سراغ کمدش و گفتم : آخه همش عین اربابها من رو کتک میزدی.
داشتم دنبال یه لباس میگشتم که دستش رو دور بدنم حلقه کرد و چونه اش رو روی شونه من گذاشت و گفت : دست خودم نبود تو حرص من رو در میاوردی.

غرق لذت آغوشش بودم و عطر خوبی که لباسهای کمدش به مشامم میرسید رو نفس میکشیدم که با یه حرکت من رو به سمت خودش برگردوند و گفت: چرا عطر لباسهامو بو میکنی...
سرم رو توی سینه اش گذاشت و گفت: عطر تنم که بهتره.
خندیدم و گفتم: از خود راضی.
موهام رو بوسید و گفت: میدونی من عاشق عطر موهاتم.
سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم و گفتم : میخوای قیچی کنم بدم بهت.
خندید و گفت: ای شیطون.

خندیدم و گفتم: والا تعارف نکن.

خیره بهم نگاه کرد و گفت: وقتی که دلت برام تنگ میشد تیشرت من رو بغل میکردی و بو میکردی... من چی ... وقتی دلم برات تنگ میشد باید چیکار میکردم.
بغض کردم... من چقدر سنگ دل بودم که این همه سال خودمون رو عذاب دادم. گفتم: الان که اینجام... هر چقدر دلت میخواد موهامو نوازش کن و بو کن.

چند دقیقه خیره به چشام شد . بعد عین جن دیده ها خندید و گفت: هنوزم قلقلکی هستی؟
عقب رفتم وبه سمت در دویدم و خواستم از اتاق بیرون بیام . میدونستم که قصدش چیه. اما زودتر از من به در رسید و منو بغل کرد و روی تخت انداخت و افتاد به جونم و همش قلقلکم میداد و منم فقط میخندیدم و جیغ میزد و دست و پا میزدم و تلاش میکردم که فرار کنم.
-نکن... دیونه... دلم دردگرفت.... آییییی... ولم کن...
متین قلقلکم میدادو خودشم پابه پای من میخندید. انقدر خندیدم که از چشمم اشک میومد. بعد کلی تقلا از بغلش فرار کردم و دویدم به سمت در و بیرون اومدم که متین پشت سرم به راهرو اومدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتم راهرو رو میدویدم که بهم نرسه اما برگشتم و دیدم متین جلو در اتاقش ایستاده و من رو نگاه میکنه.
یه لحظه ایستادم و نگاهش کردم به در اتاقش تکیه داده بود و نگاهم میکرد. وقتی دیدم عکس العملی نشون نمیده جلوتر رفتم و گفتم: چی شده؟
با لبخند مهربونی گفت: دوست دارم.
لبخند زدم و گفتم: منم دوستت دارم.
جلوتر رفتم و گفتم: دیرت نشه.
خندید و گفت : برای دوباره تنها شدنمون لحظه شماری میکنم.

به اتاقش رفت و منم چند لحظه جلوی در اتاقش ایستادم و وارد اتاق شدم و به کمکش میز رو جمع کردیم و من سینی رو دستم گرفتم واز اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم و به نازبانو سلام کردم و بعد از جواب سلامم با یه لبخند گفت: چه زود دست به کار شدی.
منظورش رو فهمیدم و سرم رو پایین گرفتم و به پذیرایی رفتم و تونیکم رو از روی عسلی برداشتم و تنم کردم و بعد موهام رو بستم و شال رو سرم کردم و به کمک نازبانو رفتم . 

تقریبا ساعت12متین پایین اومد و رو به نازبانو گفت: نازبانو من میرم مطب کاری نداری؟
نازبانو خندید و از آشپزخونه بیرون رفت و گفت: نه آقا ولی پریماه کار داره باهاتون.
متین به من نگاه کرد و جلو اومد و گفت: چقدر زود لو دادی.
سرم رو پایین انداختم و گفتم: تقصیر خودت بود انقدر سر و صدا کردی که نازبانو فهمید.
خندید و گفت : نه خیر با تاپ اومدی پایین و اونم کبودهای روی بدنت رو دیده عزیز من.

نگاهم رو به بدنم انداختم و کمی از یقه ام رو پایین کشیدم و دیدم حق با متین بوده من همه چیز رو لو دادم.
خندیدم و گفتم: وای متین.
خندیدو منو بین بازوهاش گرفت و گفت: ایراد نداره میگیم که صیغه محرمیت خوندیم.
خندیدم و گفتم: از روز اول فهمیده بود که من زنتم .
محکمتر بغلم کرد و زیر گوشم گفت :چطوری فهمید؟
دستام رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم : عمه بهش گفته بود که مثلا اگه من یه روز خواستم بدبختت کنم بهش خبر بده... ولی نازبانو طرف منه.
خندید و گفت: من رو بدبخت کردی... من بیچاره اون چشماتم.
-دیرت نشه.
-باشه بابا ... الان میرم.
پیشونی مو بوسید و رفت .

شب دوتا خدمه زن و سه تا مرد اومدن برای پذیرایی... که به من و نازبانو کمک کنن .
من یه کت و شلوار سرمه ای داشتم که چند وقت پیش خودم دوخته بودم رو تن کردم و یه شال و یه بلوز و یه کفش آسمونی رنگ پوشیدم.
تقریبا دو ماهه که توی خونه متین به عنوان خدمتکار زندگی میکنم و الان هم باید نقش خدمتکارها رو براش بازی کنم . خواستم از اتاق بیرون بیام که متین رو دیدم که داشت به سمت اتاق من میومد. 

 من چند قدم جلو رفتم وسلام دادم و بعد جواب سلام دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاقم برد. در رو بست که گفتم: چیکار میکنی؟
-امشب نیا به مهمونی... باشه.
با اعتراض پرسیدم: چرا؟
-نیا دیگه...
چند لحظه ساکت شدم و گفتم: میخوای راحت آیلین رو ...
دستش رو دورم حلقه کرد وگفت: نه... من اصلا آیلین رو دوست ندارم فقط مامان دوست داره من با آیلین ازدواج کنم.
-آیلین کیه؟
-دوست فرناز... اون میدونه اسم زن من پریماهه اما نمیدونه اون پریماه تویی... نمیخوام بدونه و به مامان بگه.
کمی مکث کردم و با بغض گفتم: میخوایی دزدکی زندگی کنیم.
روی تخت نشست و من رو روی پاهاش نشوند و گفت : نه چند ماه اول که دلمون به هم قرص بشه بعد به مامان میگم ... باشه؟

سرم رو پایین انداختم وچیزی نگفتم. دستش رو زیر چونه م گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند و گفت: آیلین چند روز دیگه میره آلمان و یه سال اون ور میمونه و این مدت من به همه میگم که تو رو میخوام. مهمونی که تموم شد بیا اتاقمون.
بوسه ای ریز روی پیشونیم زد  و کمی موهام رو نوازش کرد و رفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری