گندم

رمان باغ بارون زده|نویسنده:ر _ک

پست های پیشنهاد شده

گندم یه دختر18 ساله زیباست که بخاطر از دست دادن خانواده اش مجبور به کار در عمارتی میشه که صاحب عمارت مرد جوانی به اسم بهزاد احتشامه

بهزاد و نامزدش گلبرگ بخاطر اختلافاتی که با هم دارند جدا میشن و این اتفاق سرگذشت گندم عوض می کنه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 فصل اول

اوف چه سرده چه سوزی می آد لامصب،تو این هوا درست حسابی میشه قندیل بست اما دیگه راهی نمونده رسیده بودم ساکم زمین گذاشتم به عمارت خیره شدم واوووووو عجب جایه اینجا بیشتر شبیه قصره تا عمارت به دلم صابون زدم انگار آدمای اینجا خیلی خر پولن اگه استخدامم کنن حتما حقوق خوبی هم بهم میدن کاش اینجوری باشه بذارن اینجا بمونم ،پالتوم دور خودم محکم تر پیچیدم با دستای یخ زده ام ساکم برداشتم از پله ها بالا رفتم که چشمتون روز بد نبینه یدفعه عین این آدمای بی هواس پام لیز خورد بعدش سقوط ولی بین زمین و آسمون یکی من گرفت نجاتم داد وگرنه دنده منده و استخوون  پاره استخوون کلهوم با هم به فنا می رفت

_مواظب باش 

صدای بم و مردونه اش خیلی دلنشین بود یه گیرایی خاصی داشت که آدم مجذوب خودش می کرد عین این گویندهای رادیو و تلویزیون اونقدر گوش نواز که دلت می خواست درباره صداش بشنوی صاحب همچین صدایی باید خیلی جذاب باشه زودی چشمام باز کردم برگشتم سمتش یه بار دیگه واوووووو حتم دارم صدای تالاپ تلوپ قلبم شنید یه چیزی فراتر از جذاب بلند قدو چهارشونه با چشم و ابروی مشکی یه خورده اخمو بود ولی خوب لبخند شیرینی داشت ،به قیافه مغرور و جذابش ته ریش بدجوری می اومد اصلا یکی از پایه های خوش قیافه بودنش همین ته ریش صورتش بود با اون لبخند دختر کش ،ادکلنشم که دیگه هیچی تبدیلش کرده بود به یه جنتلمن واقعی تا من فقط عین این ندید بدیدا ماتم ببره از دیدنش البته فکر نکنید خدایی نکرده دختر سبکی ام نه جای برادری اینطوری ازش تعریف کردم که بدونید من با کی روبه رو شدم چی دیدم خدایش فوق العاده بود دستش که جلوی چشمام کشید باصداش به خودم اومدم:

_هی به چی اینطوری زل زدی ؟

خاک تو سرت کنن گندم حتما گرفته چته از خجالت کارم هول شدم کلمات تو دهنم نصفه نیمه می اومدجواب دادم:

_ه......هی....هیچی

جوابم براش بی اهمیت بود بدون اینکه چیزی بگه از کنارم رد شد گند زدی دختر

فوری دنبالش راه افتادم سعی کردم جمع و جورش کنم واسه همین  با عجله و تند تند شروع کردم به حرف زدن:

_من گندمم ،گندم رادمهر برادر زاده ی عمو رحمان حتما عموم راجعبه من باهاتون حرف زده

با یه جیغ کوتاه حرفم قطع شد نزدیک بود دوباره پام لیز بخوره نقش زمین بشم اما زود خودم کنترول کردم برگشت و نگام کرد یه لبخند احمقانه اومد رو لبم نگام دوختم به صورتش بنده خدا چیزی نگفت و ساکت بود ولی میشه از چهره اش خواند درباره ام چی فکرمی کنه یه احمق به درد نخورکه کافیه یه سوتی دیگه بده تا همین جا جلوی در ردش کنه بره پی کارش سرم پایین انداختم خجالت زده گفتم:

_معذرت می خوام که جیغ زدم حواسم یه لحظه پرت شد ترسیدم دوباره بیفتم

_زمین لیزه بچه جون مواظب باش 

خوش به حالش چه صدایی داره کاش اینقدر ساکت نبود می شد باهاش حرف زد

وارد سالن که شدم دهنم واموند اصلا حرفام یادم رفت همه جا پر بود از وسایل گرون قیمتی که فقط تو فیلما دیده بودم ،محو دور اطرافم بودم حواسم پرت زیبایی های عمارت شد وبدون اینکه متوجه باشم خستگی راه باعث شد بی اختیار بین صحبتاش خمیازه بکشم رفتارم براش عجیب بود شاید تا الان به عمرش دختر به این گیجی ندیده باشه خجالت زده سرم خاروندم گفتم:

_چیزه .....امممممم......ببخشید من خیلی وقته تو راهم خستگی راه باعث شد بین حرفاتون خمیازه بکشم قصد بدی نداشتم معذرت می خوام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بین حرفام چند ثانیه مکث کردم همین طور که به دور  اطرافم زل زده بودم ادامه دادم:

_می دونی اینجا مثل قصر سیندرلا می مونه قصه سیندرلا خواندی؟لابد خواندی ولی من نخواندم وقتی کوچیک بودم یه باربه مامانم گفتم برام بگیره گفت که نداریم ،نداریم یعنی دیگه اصرار نکن ،پدرم یه کارگر ساده بود مامانمم تو خونه از من و خواهر کوچیکم مراقبت می کرد واسه همین همیشه باید اون کلمه ی نداریم قبول می کردیم حتی اگه دوست نداشتیم یه روز من و دختر عموم سارا پولامون جمع کردیم کتاب خریدیم ولی سر اینکه کی  اول کتاب بخونه دعوامون شد و تو دعوا کتاب از وسط جر خورد نصفش تو دست من بود نصف دیگه اش تو دست سارا اینطوری شدکه دیگه نه من اول کتاب خواندم نه سارا آخرش ولی یه بار کارتونش تو تلویزیون نشون داد با هم دیدیم

عمو و زن عمو زری اینجا تو این عمارت کار می کردن واسه همین منم اومیدوار بودم بشه اینجا مثل اونا کار کرد اما نبودنشون تو اون ساعت سر کارشون برام سوال بود کنجکاو پرسیدم:

_انگار تنهایید میشه بپرسم بقیه کجان؟

ساعتش در آورد گذاشت رو ی میز کنار دستش :

_چقدر تو پر حرفی بچه 

چه بد اخلاقه عوضی ،حرفش باعث شد خجالت بکشم اما واقعا حق داشت کلاً دختر پرحرفی بودم همه این بهم می گفتن البته نه اینجوری بقیه میگن وراج ولی پرحرف قشنگتره با اینکه معنیش یکیه ولی پرحرف به وراج ترجیح می دادم اما الان وقت فکر کردن به اینجور چیزا نیست باید هر طور شده اشتباهاتم ماست مالی کنم تا بلکه جناب ارباب چشم مبارکشون رو دسته گلای که به آب دادم ببنده شانس بیارم استخدامم کنه واسه همین یه ریزه فکر کردم پرسیدم:

_هوا سرده خسته ام به نظر می رسید چای می خواید براتون دم کنم ؟قهوه چی؟قهوه ام بلدم

جوابی ازش نگرفتم با این وجود از رو نرفتم همین طور که داشتم تو کابینتا دنبال قهوه می گشتم باهاش حرفام ادامه می دادم:

عجب آشپزخونه ی رویایی همه چی دم دسته آدم اینجا خیلی زود به یه آشپز حرفه ای تبدیل میشه می دونی کل خونه ی ما اندازه ی این آشپزخونه بود وقتی هم مهمون داشتیم با بابام و مامانم آبجیم همونجا می خوابیدیم منظورم آشپزخونه مونه ولی از وقتی که تو یه تصادف همه شون از دست دادم اون خونه برام خیلی بزرگ شد تصور کن انگار رو کره ی زمین تک و تنها باشی تا حالا تنها بودی گمان نمی کنم اینجوری شده باشه به نظر تنها نمی آی شاید ازدواج کردی درسته؟

مامانم همیشه می گفت وقتی به یه مرد جوان می رسی هیچوقت ازش سوال بالا رو نپرس چون ممکنه فکر کنه منظوری داری ولی من گیج توصیه هاش فراموش کردم لبم به دندون گزیدم فوری بحث عوض کردم:

_قهوتون تلخ می خورید یا شیرین؟

انگار حوصله ی حرفام نداشت از پله های سالن بالا رفت گفت داره می ره اتاقش قهوه اشم ببرم همون جا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی قهوه رو آماده کردم می دونستم باید از پله ها بالا برم تا اتاقش پیدا کنم رد ادکلن تلخ و سردش بهم کمک می کردآسون بین اون همه اتاقی که طبقه بالا بود بفهم کجاست آهسته در زدم:

_قهوه تون آوردم

صداش به گوشم رسید:

_بیا تو

وقتی رفتم داخل ابروهام با دیدنش پرید داشت پیرهنش عوض می کرد به قول این خارجیا او مای گاد چه سیکس پکی چه بازوهای پری چه اندامی کثافت هر بیننده ای رو مجذوب خودش می کرد بس که عوضی جذاب به نظر می اومد اومیدوار بودم صدای قورت دادن آب دهنم نشنیده باشه گفتم:

_فکر می کنم مانکن باشی ،مانکنای مرد ایرونی زیاد نمی شناسم ولی فیزیک بدن و قد و قوارت خیلی شبیه اوناس ،درست میگم؟

تی شرت سبزی که دستش بود پوشید در حالی که می اومد روی تختش بشینه کوتاه گفت:

_نه نیستم

_خوب چرا نمی ری مانکن بشی هیکل خوبی داری ها بازوهای قوی شونه های پهن دیگه چی می خوای 

با یه لبخند شیطون روم بازتر شد:

_تا حالا چندتا دختر اینطوری داغون کردی؟

کنجکاویم در موردش تمومی نداشت همینطوری می پرسیدم می پرسیدم:

_حالا که مانکن نیستی میشه بگی کارت چیه ؟مهندسی ؟یا نکنه تاجری ؟شایدم خلبانی همه ی پسرا وقتی کوچیکن دوست دارن بزرگ که شدن خلبان باشن حالا تو کدومشونی؟

خیلی خشک و سرد گفت:

_کاری به این کارا نداشته باش 

کلاً آدم خوش اخلاقی به نظر نمی رسید بخصوص که اخموم بود منم دیگه در مورد شغلش سوالی نکردم حالا هر کاری داره به من چه خواستگاریم که نیومده برام مهم باشه

یه نگاه به دور و اطرافم انداختم بدون اینکه اون بحث ادامه بدم شروع کردم به تعریف از اتاقش:

_اتاق خیلی قشنگی داری خوش به حالت من که تا امروز هیچوقت واسه خودم یه اتاق نداشتم خیلی خوبه آدم یه جای داشته باشه که فقط مخصوص خودش باشه

حرفام تموم نشده بود که چشمم به قاپ عکس کنار تخت افتاد برداشتم نگاش کردم رفته بودم تو بحر عکس که گفت:

_اون قاپ بذار سرجاش

_این دختره کیه چه خوشگله خیلی هم مهربون به نظر می آد مثل شاهکار می مونه چشمای افسونگر مژهای بلند سیاه گیسو و ابرو کمند بی نظیره عالیه حرف نداره ،ببینم نامزدته؟

اون لبخند شیطون چند دقیقه پیش دوباره روی لبم نشست:

_نکنه دوستت کلک؟

چون یه خورده پکر بود دوهزاریم افتاد چی شده ادامه دادم:

_طوری شده انگار قهرید؟

_به تو چه

_پس درست گفتم ،پاشو ،پاشو پسرخوبی باش یه زنگ بهش بزن آشتی کن اینطوری حال خودتم عوض میشه

با اخم معترضی نگام می کرد ولی من که از رو نمی رفتم:

_بجنب دیگه ببینم چکار می کنی 

چشماش تو اون لحظه شبیه پلنگی بود که بخواد بهت حمله کنه آدم می ترسوند:

_سرت به کار خودت باشه بچه جون زیادی کنجکاوی

عیششششش خدایی این پسره خیلی گنده دماغه اصلا نمیشه باهاش حرف زد یعنی خدا بهم رحم کنه قراره من برای این کار کنم با حالت مایوسی تو دلم گفتم :

_چاره چیه همه جا همینه فکر کردی ملکه ات می کنن می زارن رو سرشون باید بسازی دختر تا بوده همین بوده

لبخند ساختگی روی لبم حفظ کردم سعی داشتم رفتار بدش نادیده بگیرم:

_لابد شام نخوردی می خوای یه چیزی برات آماده کنم بخوری هر چیزی که دوست داشته باشی

این صدا قشنگم آدم دق می داد دو کلمه حرف بزنه اونقدر تو سوالای که ازش می پرسیدم سکوت می کرد  که دلم می خواست بهش بگم لالی،یا بگو آره یا که نه ما تکلیف مون بدونیم حیف که قراره اینجا استخدام بشم  وگرنه خوب می دونستم چکارش کنم اینقدر رو مخ نباشه 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه راست رفتم سروقت آشپزخونه خسته بودم ولی باید شام درست می کردم پیشنهاد خودم بود یکی نیست بگه لعنت به دهنی که بی موقعه باز میشه آخه این چه  بود که گفتی اگه تو یخچال چیزی نباشه چه غلطی می کنی سرکار خانوم خیلی خوب حالا شانسم امتحان می کنم ببینیم چی میشه چشمام بستم دعا کنون در یخچال باز کردم خدا کنه بتونم توش یه چیزی پیدا کنم داخلش که دیدم با خودم گفتم وه اینجا رو نگاه انگار یدفعه پریدی تو یه فروشگاه مواد غذایی همه چی بود از شیر مرغ تا جون ادمیزاد الکی نگران بودم من که تو خونه ی خودمون نیستم تو عمارت احتشامام باید فکرش می کردم همه جور امکاناتی اینجا پیدا میشه یه ماهی تابه برداشتم با ذوق شروع کردم به آشپزی کلی هم برای خودم آواز خواندم تا غذا حاضر شد سینی با سلیقه چیدم برگشتم پیش ارباب فوق خوش اخلاقم (خخخخخخ) راستی تا یادم نرفته اسمش بهزاد،بهزاد احتشام داشت جلوی آینه موهاش سشوار می کشید فکر کنم تا من غذا براش حاضر کردم اون هم دوش گرفته سینی به دست تو چهار چوب در ایستاده بودم:

_شام آوردم

بدون اینکه نگام کنه همون جوری که موهاش ژل کاری می کرد گفت:

_بذار روی میز برو بیرون

عجب ادمیه ها حتی نگفت دستت درد نکنه حیفه این همه وقتی که من برای تو گذاشتم کوفتت بشه الهی، اصلا بپره تو گلوت خفه بشی این جگرم حال بیاد بس که بیخود و نچسپ قدرنشناسی

دستگیره رو تو دستم گرفته بودم که وقتی دارم می رم در پشت سرم ببندم اما قبل اینکه برم یدفعه صدام زد:

_هی تو

برگشتم سمتش ببینم چی می خواد گردنبندم تو دستش بود گفت:

_این مال تو دفعه ی پیش که تو اتاق بودی از گردنت افتاد

پلاک گردنبندم یه اسم بود مجید،منم نمی دونم چرا اینقدر ساده بودم که شروع کردم به توضیح دادن در موردش:

_بهار سال پیش تازه 17 سالم شده بود که مجید و خانواده اش اومدن خواستگاریم بعدش نامزد شدیم اما دو روز مونده بود به عقدمون مجید بهم گفت یه نفر دیگه دوست داره به اصرار پدر و مادرش اومده خواستگاری من ازم خواست همه چی تموم کنیم چون اون با تموم تلاشی که کرده هیچ حسی به من نداشت هنوز عاشق اون دختره بود که خودش می خواست 

بهزاد تو آینه با موهاش ور می رفت گفت:

_خوب چرا اینا رو به من میگی؟

_نمی دونم واقعا نمی دونم ولی میشه برم حالم خوب نیست

فقط سرش تکون داد منم بی معطلی از اتاق زدم بیرون انگار داشتن خفه ام می کردن یادآوری اون خاطرات ناراحتم می کرد یه لباس عروس خریده بودم که هیچوقت نپوشیدمش حلقه شون رو هم پس دادم از اون روز همیشه دور جای خالی حلقه ام چسپ زخم می بندم که اون روزا رو فراموش کنم ولی انگار هر روز زخم قلبم بیشتر سرباز می کنه باعث میشه هر بار با حسرت فروان تری به جای خالی انگشترم چشم بدوزم بمیری مجید بمیری که من به این حال و روز انداختی با اون حال بد از پله ها پایین رفتم نباید به مجید فکر می کردم اینطوری تا صبح فقط بی خواب میشم و گریه می آد سراغم واسه همین رفتم سروقت کیفم از داخلش یه روزنامه ی مچاله شده درآوردم صفحه ی نیازمندیاش باز کردم اینطوری هم خودم مشغول می کردم همینکه دنبال کار می گشتم از کجا معلوم بهزاد فردا نگه تو عمارت به من احتیاجی نداره باید برم پس بد نیست دنبال کار بگردم شاید لازمم شد اما خستگی راه باعث شد بعد از چند دقیقه کم کم خوابم بگیره

صبح که بیدار شدم یه ملحفه روم کشیده شده بود کار کیه فکر کنم کار این صدا قشنگه غیرمن و اون که کسی تو عمارت نیست قارو قور شکمم نذاشت بیشتر از این به بهزاد فکر کنم پا شدم دست و صورتم شستم و با شونه کردن موهام پالتوم برداشتم از عمارت زدم بیرون می خواستم نون تازه بگیرم پدرم همیشه صبح های زود پا می شد می رفت نانوایی برامون نون تازه و گرم می گرفت منم به نون داغ عادت داشتم خوشبختانه نانوایی زیاد شلوغ نبود یه سنگگ گرفتم برگشتم عمارت بهزاد تازه داشت از پله ها پایین می اومد لباس بیرون تن اش بود پالتوم آویزون کردم در حالی می رفتم آشپزخونه گفتم :

_صبح به خیر رفته بودم نون بگیرم هوا خیلی سرده دیشب دوباره برف باریده بیا صبحونه

نون قیچی کردم با چیدن یه میز صبحانه ی ساده ادامه دادم:

_لباس پوشیدی جای می ری؟

یه نگاه به میز انداخت انگار باب میلش نبود ولی با این وجود اعتراضی نکرد روی یکی از صندلی ها کنارش نشست سوالم جواب داد:

_بیمارستان

حرفش یه کم نگرانم کرد فوری پرسید:

_چیزی شده ؟حالت بد؟جایت درد داره؟نکنه بخاطر غذای دیشب مصموم شدی؟مامانم همیشه می گفت تاریخ انقضای چیزای که می خوای درست کنی نگاه کن ولی من حواس پرت یادم رفت همه اش تقصیر منه مگه نه؟

اومد وسط حرفم صحبتام قطع کرد:

_هیسسسسسس میشه یه دقیقه ساکت شی هیچی نگی سرم رفت

هنوز نگران نگاهش می کردم با وجود حرفی که بهم زده بود بازم داشتم ازش سوال می پرسیدم:

_پس چی شده چرا صبح به این زودی داری می ری بیمارستان

_محل کارم اونجاست

خیالم راحت شد با ذوق گفتم :

_واو او مای گاد پس پژشکی ،دکتر جون من چندوقته این مچ دستم بدجور درد می کنه فکر می کنی دلیلش چیه؟

لیوانش از شیر پر کرد تو جواب حرفم گفت:

_نمی دونم ولی هر وقت مغزت اشکال پیدا کرد می تونی بیای پیش من مجانی جراحیت می کنم

چه بی ادب حسابی خورد تو ذوقم مگه من چی گفتم که اینطوری برخورد می کرد به نفعمه چیزی به روی خودم نیارم همینطوری اخلاق خوبم حفظ کنم تا بلکه شانس بیارم با کار کردنم تو عمارت موافقت کنه برای همین خودم به بی خیالی زدم با یه لبخند زورکی گفتم:

_پس جراح مغزی ایول بابا تو دیگه کی هستی خیلی با کِلسی

نمی دونم کلاً کم حرف بود یا از من خوش اش نمی اومد سوالام یا کوتاه جواب می داد یا مثل الان ساکت بود و چیزی نمی گفت سکوت سر میز دوست نداشتم یعنی اصلا نذاشتم سکوت باشه ادامه دادم :

_بوی ادکلنت خیلی خوبه رنگ سفیدم خیلی بهت می آد اینطوری نرو بیرون چشم می خوری صبر کن یه چیزی دارم بهت بدم همرات باشه بد نیست

از تو جیبم یه گردنبند نقره درآوردم گرفتم ستمش:

_این گردنبند ون ایکاد مردونه اس برای تولد مجید گرفته بودم ولی اون اتفاق باعث شد هیچوقت نتونم بهش بدم بیا بگیر مال تو از چشم بد حفظ ات می کنه

آب داخل چای ساز به جوش اومده بود رفتم چای دم کنم یه قاشق چای ریختم داخل قوری حرفام ادامه پیدا کرد:

_میشه بپرسم عمو و بقیه کجان ؟نخندی ها ولی از وقتی اومدم اینجا فکر می کنم آدرس اشتباه اومدم وگرنه الان باید کجا باشن دیشبم که نبودن اخه واسه همین می پرسم

گردنبند روی میز برداشت در حالی که نگاهش می کرد گفت:

_عموت دیابت داره می دونستی؟

بمیری الهی این چه طرز خبر دادنه اخه خبر بد یهوی اینطوری به آدم میدن سکته کردم از نگرانی ،خودم کنارش رسوندم با ترس پرسیدم؟

_براش اتفاقی افتاده؟عموم طوریش شده؟همه همیشه بهش میگن مواظب خودش باشه اما انگار نه انگار کو گوش شنوا آخرشم کار دست خودش داد ،الان کجاست؟نکنه بیمارستانه ؟تو رو خدا بهم بگو عموم چطوره؟نکنه اتفاق بدی افتاده من بی خبرم

_تو همیشه اینقدر پرحرفی بین صحبتات یه خورده نفسم بکشی بد نیست

دلشوره داشت من می کشت این داره باخودش چی میگه جون مادرت حرف بزن قلبم اومد تو دهنم:

_میشه بگی چی شده دارم از ترس بی هوش میشم

_نگران عموت نباش حالش خوبه قندش بالا بود فرستادمش بیمارستان ولی الان بهتره زن عموتم کنارشه

خیالم راحت شده بود ولی هنوز داشتم سوال پیچش می کردم:

_پس سارا کو؟

از جاش بلند شد انگار می خواست بره گفت:

_سارا دانشگاه قبول شده دیگه اینجا کار نمی کنه تو به جاش اومدی 

از حرفش خوشحال شدم پرسیدم؟

_این یعنی من اینجا استخدامم؟

صبحونه اش دست نخورده مونده بود به همون یه لیوان شیر بسنده کردداشت می رفت یه لحظه صداش زدم:

_چیزی که نخوردی

_همین قدر کافیه

_شاهانه نیست؟

در حالی که یه لبخند ساده رولبش می نشست ریموت ماشین اش برداشت گفت:

_چی میگی اخه تو بچه جون ؟

داشت واقعا می رفت موبایلش روی میز جا مونده بود دنبالش رفتم یه بار دیگه صداش زدم:

_بهزاد خان صبر کنید لطفا موبایلتون یادتون رفت

گوشی ازم گرفت تشکر کرد:

_مرسی

_میشه یه چیزی بگم؟

یه نگاه به ساعت شیک روی مچش انداخت گفت :

_آره ولی زود داره دیرم میشه 

بخاطر حرفش خیلی سریع و بی مقدمه گفتم:

_میشه بهزادصداتون بزنم ؟

با ریز کردن چشماش نشون  داد ازم توضیح می خواد منم اینطوری ادامه دادم:

_می دونم رفتارم یه خورده برات عجیبه خوب چی میشه من با آدمای که براشون کار می کنم دوست باشم اینطوری وقتی دارم از اینجا می رم کلی خاطره ی خوب از همدیگه داریم

با یه نیشخند گفت:

_تو خیلی خیالبافی

_یعنی چی متوجه نشدم منظورتون این که من اینجا نمی خواید؟

ریموت ماشین اش زد در حالی که دم در خودروش می ایستاد پرسید:

_اسمت چی بودگلاب؟

سرمای بیرون تو جونم نشست:

_نه گندم

با لبخندش دلم آروم شد:

_خیلی خوب گندم می تونی اینجا کار کنی حالا برو تو هوا سرده سرما می خوری

فکر نمی کردم بدوم مصاحبه استخدامم کنه شبیه مادرم دعاش کردم ،وقتی کسی در حقش خوبی می کرداین جمله ها رو بهش می گفت:

_خدا از بزرگی کمتون نکنه الهی خیر ببینی یه دنیا ممنون

بالاخره تونستم کار پیدا کنم خدایا شکرت از این به بعد روزای کاریم شروع میشه پس الهی به امید خودت این زیر لبم گفتم وقتی بهزاد رفت برای شروع یه روز شلوغ و پرکار برگشتم داخل عمارت

 

 

 

ویرایش شده در توسط گندم
اشتباه تایپی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این هند جگر خوار خانم گلبرگ خانم نامزد بهزاد خان اومده بود عمارت یه قیامتی به پا شده بود که بیاوببین اصلا این دوتا جدی جدی باهم مشکل دارن دختره کلهوم از بهزاد خوش اش نمی اومد باهاش حال نمی کنه می خواد جدا بشه بهزادم مرغش یه پا داره میگه خوابش ببینی عمراً،امروز بدجوری زده بودن به تیرو تار هم این دوتا می گفت اون چهارتا تحویلش می داد خدا در و تخته خوب باهم جور کرده (خخخخ) خلاصه گلبرگ ناراحت و دمق از عمارت بیرون زد بهزادم عین مرده ی تو گور مچاله شده روتختش یه آهنگ عجنبی هم گذاشته که با صدای بلند هی تکرار می شد هی تکرار می شد حالا گوش ما به جهنم خودش چه جوری سردرد نمی گرفت الله اعلم ،آخه یکی نیست به این دختره ی بی عقل بگه چی کم داری مگه ؟خوشی زده زیر دلت ؟چه مرگته ؟پسر به این خوبی به این آقای به این خوشتیپی پول نداره که داره خوش قیافه نیست که هست شغل خوب نداره که داره صدا قشنگ نیست که هست بابا بیخیال برگرد سرخونه زندگیت این ادا اطفارا چیه شما پولدارا در میارید ناسلامتی پسرعموته قراره تا چند وقت دیگه ازدواج کنید برید زیر یه سقف ما که گفتنیا گفتیم دیگه خود دانی اگه اینطوری ادامه بدی یه روز می آد که آخرش با یه کچل تاس شکم گنده ازدواج می کنی با یه چشم اشک یه چشم خون برمی گردی وردل همین بهزاد ها ولی اون موقعه بهزادم دیگه تو نمی خواد ازت سیر شده

_هی گندم کجای؟

صدای زن عمو زری بود همیشه عین قار قار کلاغ مزاحم و عصاب خورد کنه از پله ها اومدم پایین نفس نفس زنون پرسیدم:

_چیه زن عمو داشتم سالن طبقه ی بالا رو تمیز می کردم

سینی غذا تو دستش بود گرفت سمتم جواب داد:

_این ببر اتاق ارباب زودم برگرد کلی کار داریم

آی زن عمو آی ،خوب زرنگی خدا بگم چکارت کنه همیشه اینجور موقعه ها که بهزاد سگ و پاچه می گیره تموم کاراش می اندازه رو دوش من خودش قسر در می ره پرو پرو هم داشت نگام می کرد ادامه داد:

_بجنب دیگه گندم وایسادی چی نگاه می کنی یه حرف هزار بار باید بهت گفت تا بفهمی 

اخمام رفت تو هم غر غر کنان گفتم:

_خیلی خوب دارم می رم دیگه چرا داد می زنی

_برو بچه فقط برو کاری نکن عصبی بشم بدمت دست عموت خودت خوب می دونی چکارت می کنه 

با حالت کلافه ای سینی از زن عمو گرفتم رفتم طبقه ی بالا در زدم:

_بیام تو؟

صدایی نیومد دوباره گفتم:

_غذات آوردم

هیچی نگفت ای خدا از دست این لال که نیستی لااقل یه چیزی بگو مطمئن بشم حالت خوبه یه خورده همون جامکث کردم باز در زدم ولی انگار نه انگار این سکوتش کمی من می ترسوند ادامه دادم:

_خیلی خوب باشه حالا که اینطوریه خودم میام تو

دستگیره فشار دادم ای تو روحت در دیگه چرا قفل کردی هنوز پشت در وایساده بودم برای بار هزارم صداش زدم:

_برات شام آوردم بهزاد در بازکن ،باز کن دیگه پشت درم

خدا شاهده مثل این فیلمای کارتونی هست تو تلویزیون یدفعه طرف در باز می کنه می غره سر یارو روح از تن اش می ره دقیقا همین کار با من کرد اونقدر ناراحت شدم که نمی دونم با چه جراتی سینی چسپوندم تنگ دلش دلخور و شاکی گفتم:

_همین کارا رو می کنی که اون بیچاره دلش نمی خواد باهات زندگی کنه یه چیزی بگم خیالت راحت شه تو اگه آخرین مرد روی کره ی زمین باشی هیچ دختری حاضر نیست باهات ازدواج کنه از بس که گنده دماغی

ازوقتی که اومده بودم عمارت از بس سرم داد کشیده بود دیوونه شدم آره گفتن کلفت می دونم کلفتی چه جوریه ولی نه دیگه  بزنی پدر طرف در بیاری حرفاش از برم همون جوری که ازش دور می شدم زیر لب حرفای هر روزش با خودم تکرار می کردم یک دو سه الانه که بگه هی تو از این ساعت به بعد اخراجی اخراج فهمیدی بعدش صدای برخورد محکم سینی دستش با دیوار می شنوم که از سر عصبانیت با همه ی مخلفات پرت میشه تو دل دیوار دقیقا همین کار کردهمیشه تو طول روز ده بار اخراج می شدم برمی گشتم سرکار البته برخورد منم درست نیست بالاخره یه روزی جدی جدی می زنه به سرش اخراجم می کنه باید با اخلاق مزخرفش کنار بیام به قول مامان با مریض جماعت باید مدارا کرد

کلافه و عصبی رفتم آشپزخونه زن عمو زیر چشمی نگام می کرد کافی بود یه کلمه بگه مثل بهزاد داد و هوار راه می انداختم آوار می شدم روی سرش اما زن عمو حسابی حرفه ای تشریف داره بدجوری خودش به کار مشغول کرده بود که انگار نه انگار به کابینت کنارم تکیه دا م حرصی و جوشی گفتم:

_چرا من می فرستی سراغ این دیونه نزدیک بود از ترس سکته کنم 

زن عمو لبخند ریزی زد پرسید:

_چیه باز اخراجت کرد؟

_اونجوری نخند زن عمو اعصاب ندارم ها

_پاشو اعتراض نشنوم کلی کار داریم ظرفای کثیف بذار تو ماشین ظرفشویی بعد یه تی بردار برو طبقه ی بالا دسته گلی که به آب دادی تمیز کن یه کم دیگه ام حاضر میشی می ری خشکشویی یه سری لباسه می گیری بر می گردی عمارت فهمیدی

زن عمو همین جوری می گفت می گفت انگار همه ی کاراش لیست کرده بود من انجام بدم ظرفا داخل ظرفشویی چیدم کلافه به رفتارای بهزاد فکر می کردم راستش یه جورایی می تونستم دردش حس کنم درست مثل خودمه گلبرگ اون نمی خواد عین مجید که من نخواست بیشتر دلم براش می سوزه تا اینکه از دستش ناراحت باشم نمی دونم مشکل شون چیه اما همین می دونم که بهزاد عاشق و شیفته ی گلبرگه یه جورایی میشه گفت مجنونه البته حق داره دختره خوشگله چشمای ابی رنگش دین و ایمان هر مردی که بگی می تونه بگیره یه روزی می گفتم خوشگلتر از  خودم تو دنیا پیدا نمیشه ولی گلبرگ بانو زد رو دستمون اما بهزادم کم خوشتیپ نیست لب تر کنه همه جور دختری براش فراهمه از سفید شیر برنجیش تا قهوه ای شکلاتیش هی بابا چی بگم والا لابد چشمشون زدن وگرنه چرا باید باهم نسازن 

زن عمو پالتوم جلوی چشمام تکون داد:

_خوابت برده یالا زود باش باید بری خشکشویی از اونجام مستقیم برمی گردی خونه سرت یه جا گرم نشه شب بشه برگردی

کی تو این هوای سرد می تونه بره بیرون ای خدا تو خودت حق من از این زن بداخلاق بگیر:

_اینقدر غر نزن زن عمو کلافه ام کردی

پالتوم پرت کرد تو صورتم با همون لحن قبلی ادامه داد:

_واینسا بچه برو صدای من در نیار 

_میشه اینقدر دستور ندی دارم می رم دیگه 

هوا بدجوری سرد بود اگه زن عمو خودش تو این سرما می موند خوشگل یخ می بست چه برسه به من بینوا این بادی هم که هوهو می کرد می خورد تو صورتت بدتر باعث می شد عین سگ از سرما بلرزم دستم گرفتم جلوی صورتم بخار دهنم ها کردم تو دستام بلکه یه خورده گرم بشم که یهو بوق یه ماشین از پشت سر حسابی من ترسوند دلم ریخت عصبی برگشتم سمتش داد کشیدم:

_هوی چه خبرته یابو سوار؟

با دیدن بهزاد حرفام تو دهنم گم شد آی خدا دیواری کوتاهتر از من پیدا نکردی بهش گیر بدی با این حرفای که زدم حتما فاتحه ام خونده اس شبشه اش پایین کشید گفت:

_هی گلاب

اسمم بلده ها این هم می دونه بدم می آید بهم بگه گلاب واسه همین حتم دارم فقط داره اذیت می کنه آدم که نیست کرم داره ولی ناچار مثل هر روز مجبور بودم جواب همیشگی بهش بدم:

_گلاب نه گندم

_خوب حالا هر زهر ماری کجا؟

خونه ی پسر شجاع تو دلم جمله ام بدجوری سرش دادکشیدم اما تو واقعیت نالون و خسته گفتم:

_خشکشویی دارم می رم لباسات بیارم 

با سر بهم اشاره داد سوار بشم:

_هوا سرده بیا بالا می رسونمت 

هنوز تو سرما وایساده بودم سوال می پرسیدم:

_خودت کجا میری؟

_اینجاش کار نداشته باش می آی یا برم

از خدا خواسته زود سوار شدم هوای داخل ماشین چقدر گرم بود انگاری یدفعه تابستون شد تو کل عمرم سوار همچین ماشینی نشده بودم اونقدر خوب و راحت بود که دلت می خواست داخلش لم بدی راحت بگیری بخوابی با دست بخار شیشه رو پاک کردم به بیرون خیره شدم :

_بیرون نگاه چه برف معرکه ای باریده عاشق برفم

اهنگ لجبازی مجید خراط ها رو گوش می دادصدای پخش خودروش بالا زد اینطوری می گفت حوصله ی پرچونگی من نداره تو فکر بودم چی بگم از اون حال و هوا بیاد بیرون که یاد سنگ شانسم افتادم یه سنگ فیروزه که همیشه همرام بود برام شانس می آورد از تو جیبم بیرون آوردم گرفتم سمتش:

_بیا این بگیر شاید کمکت کنه

به جای اینکه سنگ نگاه کنه گفت:

_تو چرا هرچی تو جیبته برمی داری می دی من نکنه تو جیبات سنگینی می کنه

منظورش گرفتم چند وقت پیش گردنبندم بهش داده بودم حرفش باعث شد لب و لوچه ام آویزون بشه ولی خوب رو که رو نیست قربون خودم برم سنگ پای قزوینه از اونجای که عادت ندارم ساکت بمونم ادامه دادم :

_ساعت بابا بزرگت که پیدا کردم همون که می گفتی یادگاریه وگم شده جدی جدی از طلای واقعیه؟خواستم صبح ببرم بذارم سرجاش ولی یادم رفت شب حتما میارمش برات خوشحال شدی نه؟

صدای پخش خودرو کم کردم بهش آدامس تعارف کردم:

_آدامس می خوای از همونایه که دوست داری؟

یه دونه اش از تو جیب شیک و پیکش درآوردم گذاشتم روی زانوش بعدش سرم از ماشین بیرون بردم با انرژی داد زدم:

_نگران نباش ارباب ،گلبرگ برمی گرده اون هنوز دوست داره

_اوی با توام چکار می کنی بیا تو

بهزاد لبخند قشنگی داشت قیافه اش هزار برابر بهتر می کرد دلم می خواست به جای غم نشسته تو چشماش اون لبخند ببینم ولی ایشون برج زهر مار تشریف داره درست کردن احوالاتشون کار حضرت فیله سرم آوردم تو با همون لبخند پر انرژی گفتم:

_بخند دیگه اینقدر بد عنق نباش دلم گرفت 

نخیر این سگرمه ها انگاری باز بشو نیست که نیست واسه همین از در درد دل در اومدم بی مقدمه پرسیدم:

_چی شد که عاشقش شدی؟

سرد و جدی گفت:

_باید این بپرسی؟

یه دونه آدامس برداشتم گذاشتم دهنم مزه ی توت فرنگی تو دهنم پخش شد ادامه دادم:

_عشق خیلی خوبه مثل.....مثل بستنی خوردن تو تابستونه یا نشستن تو این ماشین گرم وقتی هوای بیرون اینقدر سرده انگار اومدی هاوایی

لبخند کجی تحویلم داد:

_مسخره اس

_تو فکر کن مسخره اس ،درسته از عشق خاطره ی بدی برام مونده ولی این که تقصیر عشق نیست تقصیر مجیده که رفت و تنهام گذاشت،عشق خوبه آدم به عشقه که زنده اس

به حلقه ی دستش نگاه کردم حلقه ی قشنگی بود تو انگشتای باریک و کشیده اش بدجوری خودنمایی می کرد خدایی اونقدر گرونه که هرکی نمی تونست بخره ولی چه فایده  طرفش آدم نیست از انگشترش چشم برداشتم پرسیدم:

_گلبرگ اولین دختریه که عاشقش شدی؟

وقتی دیدم جوابم نداد کم نیاوردم بازم گفتم:

_نمی خوای بگی؟خوب این یعنی به من چه؟باشه مرسی

با اینکه اصلا جوابم نمی دادولی همین جوری یه ریز ازش سوال می پرسیدم تا بلکه بالاخره حرف بزنه یه خورده سبک بشه :

_مشکلش چیه؟چرا می خواد بره؟

_فضولیش به تو نیومده

یعنی این بهزاد خدای تو ذوق زدن بود نمیشه دو کلمه باهاش حرف زد بدجوری خُلقت می گرفت بس که با اخلاق تشریف داره هزار ماشاالله،خوبی بهش نیومده تا من باشم پشت این دست داغ کنم دفعه ی دیگه دلم براش نسوزه تصمیم گرفتم باهاش حرف نزنم فقط آهنگ های پخش گوش بدم دنیا فانی باریش مانچو ،راه برگرد مجید خراط ها،مجنون حامد همایون ........

اوف همه شون غمگین بودن دریغ از یه دونه شاد یه لحظه فکر کردم رفتم مراسم عزا حالا فهمیدم چرا فازش اینه بخاطر جنس آهنگاشه لامصب همه تریپ غمه یکی یکی شروع کردم به رد کردن آهنگ هاش خدا رو چه دیدی شاید یه اهنگ شاد پیدا شد بی کلامم باشه ما راضیم فقط این مدلی نباشه راستش همه شون خیلی قشنگن و حرفه ای دلم می خواست بارها بارها بشینم گوش بدم ولی بهزاد الان احتیاج داره یه چیز شاد بشنوه اینطوری فقط بدتر افسرده میشه میره تو لاک خودش گناه داره باید جلوش بگیرم کمکش کنم 

به تو چه آهنگت گوش بده مگه همین الان نگفتی دیگه کمکش نمی کنی پس ولش کن بذار هر کاری که دلش می خواد انجام بده اما نه تو همچین آدمی نیستی گندم ،رد کن دختر ردکن شاید یه اهنگ شاد پیدا کردی تونستی لبخند بیاری روی لبش،تا یه جای به کارم اعتراض نکرد ولی دیگه صداش دراومد :

_اینقدر اهنگا رو عوض نکن دارم گوش میدم

صدای پخش خودروش تا اخر کم کردم در حالی که ادای یکی از خوانندهای قدیمی در می اوردم شروع کردم به خواندن:

_پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت

برگشتنی یه دختری قشنگ و با محبت

همسفر ما شده بود همراه ما می اومد .......  خلاصه تا اخر اهنگ رفتم بالاخره یه لبخند زد سرش تکون داد:

_عجب بچه ای هستی تو 

_از اینا گوش نمی کنم ها ولی عمو هر وقت با زن عمو دعواش میشه یه دیگ می گیره دستش همین اینقدر می زنه و می خوانه که آشتی کنن

یه لحظه دستش داخل موهاش کشید جای یه زخم قدیمی  کنار پیشونیشه  قبلا هم دیده بودم ولی راجعبه اش سوالی نکردم اما این بار نتونستم جلوی کنجکاویم بگیرم فوری پرسیدم:

_پیشونیت چی شده؟

_زخم یه تصادفه مال خیلی وقته پیشه

_میشه بهش دست بزنم؟

مخالفتی نکرد با انگشتم زخمش آروم لمس کردم:

_چرا تصادف کردی؟

_مست پشت فرمون نشسته بودم

_با گلبرگ دعوا کرده بودی؟

جوابم مثل دفعه ی پیش سکوت بود به خشکشویی اشاره کرد:

_رسیدیم دیگه خشکشویی اونجاست

_ممنون که من رسوندی راستی یه توصیه زخمت دوست داشته باش تا بتونی باهاش کنار بیای مثل من که با غصه هام رفیق شدم چیزی که گفتم امتحان کن به دردت می خوره

از ماشین بهزاد پیاده شدم با خداحافظی ازش رفتم سمت خشکشویی

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهزاد در اتاقش محکم کوبید به هم سر گلبرگ داد کشید:

_وایسا.....وایسا بهت میگم 

_به من دست نزن بهزاد ولم کن 

_دیونه ام نکن بشین حرف می زنیم 

_من حرفی با تو ندارم جز اینکه دست از سرم برداری

_غلط کردی مگه دست خودته

_با من درست حرف بزن عوضی درست حرف بزن فهمیدی

_خفه میشی گلبرگ یا بزنم سیاه کبودت کنم

_خسته شدم از این زندگی ،دیگه نمی تونم تحمل ندارم بسمه

صدای شکسته شدن آینه قدی اتاق بهزاد به گوش ام رسید واویلا اینا تا کی می خوان اینطوری ادامه بدن مثل سگ و گربه افتادن به جون هم کوتاه بیام نیستن ،عجب وضعیه ها جنگ جهانی از دعوای این دوتا خیلی آرومتره کاش می شد جلوی دهن هردوتاشون گِل گرفت که این همه جیغ و داد بیداد وفحش بدو بیراه نشنوی 

داشتم سالن تی می کشیدم که بالاخره گلبرگ بانو از اتاق بیرون اومد حضرت عباسی خیلی خوشگله هر چی نگاهش می کنی از دیدنش سیر نمی شی اما چه فایده فایده دل بهزاد بیچاره رو خون کرده خودشم داغونه وقتی دید نگاهش می کنم با اخم پرسید:

_چیه چی نگاه می کنی؟

_هیچی خانوم هیچی می خواستم بپرسم چیزی لازم ندارید

_برو پالتوم بیار می خوام برم

این گفت با موبایلش یه شماره گرفت شروع کرد به صحبت:

_الو نیلو کجای ؟نه خونه نیستم دارم میام پیش ات بعدا برات تعریف می کنم نیم ساعت دیگه اونجام

پالتوکه گرفتم سمتش سریع ازم گرفتش وناخونای بلند مثل چنگالش روی پوستم کشیده شد آی دستم متوجه شدچکار کرده ولی براش مهم نبود بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه از پیشم رفت عمارت ترک کرد ،عمو و زن عمو خونه نبودن برای همین با خیال راحت کارم ول کردم رفتم سراغ بهزادعصبی و بهم ریخته گوشه ی تختش نشسته بود داشت از دستش خون می اومد فوری دویدم سمتش دستش گرفتم :

_داره از دستت خون می آد وایسا برات ببندم

یه کم باند برداشتم همون جور که مشغول بستن زخمش شدم به خودم دل و جرات حرف زدن دادم:

_چرا جلوش می گیری بهزاد ؟چرا نمی زاری بره؟ ببین داغون شدی با خودت اینجوری نکن

درمونده نگام کرد معلوم بود هوش و حواسش هنوز پیش گلبرگه ناراحت پرسید:

_گندم ،گلی گلی رفت؟

_آره رفت تو هم بهتره آروم باشی حالت اصلا خوب نیست 

_من باید جلوش بگیرم اینطوری نمیشه

انگار دارم یاسین به گوش خر می خوانم وقتی گوش نمیده چی میگی ؟چرا الکی خودت خسته می کنی گندم؟دنبال اینی که دوتا دادم سر تو بکشه ولی با این وجود لحن ناراحت و حال خرابش نمی ذاشت بیخیال باشم تا آروم شدنش کنارش موندم

                  ****************

چند هفته ای میشه که از بهزاد خبری نیست حتی یه بارم برنگشته عمارت ولی زن عمو انگار همه چی می دونست وداشت واسه من تعریف می کرد چی شده:

_آره مادر بالاخره ارباب تسلیم خواسته ی گلبرگ شد چند روزه به هم اعلام کردن نامزدی شون به هم خورده 

چشام از تعجب شده بود اندازه ی یه نعلبکی پرسیدم:

_جدی ؟ حالا نمی دونی ارباب چطوری راضی شده جدا بشه

زن عمو کیکی که پخته بود از تو فر دراورد در حالی که می گذاشت خنک بشه جواب داد:

_بد دوره زمونه ای شده آدم دیگه نمی تونه به چشماشم اعتماد کنه بهداد که می شناسی برادر ارباب میگم اون و گلبرگ با هم بودن آخه آدم اینقدر بی شرم که با نامزد برادرش بریزه رو هم استغفرالله خدا،بهزادم رفته سراغش به قصد کشت بهداد زده پسره الان بیمارستانه ،نامزدی هم اینطور به هم خورده دیگه

یکی دو بار بهداد دیده بودم که اومده بود عمارت،یه پسر چشم سبز با موهای مشکی قد بلند الحق و الانصاف از نظر ظاهری چیزی از بهزاد کم نداشت حتی به جرات می تونم بگم خوش قیافه تره ولی اینکه این کار کرده آدم دیونه می کنه بسته های گوشتی که خورد کرده بودم گذاشتم تو فریزر پرسیدم:

_حالا حال ارباب چطوره چرا برنمی گرده؟

تا این گفتم در سالن باز شد خودش بود چه حلال زاده

این نگاه انگار از اسارت برگشته ریشاش بلند و موهاش ژولیده بود تو صورتش غم و غصه ناراحتی موج می زد اونقدر بدخلق وعصبی به نظر می رسید که اگه تو اون شرایط بهش نزدیک می شدی مثل این بود که پات گذاشتی رو مین نابودیت حتمیه آخیش مستقیم رفت تو اتاقش این یعنی فعلا وضعیت سبزه از نق و نوق و دادوبیداد اربده خبری نیست اما وای از از لحظه ای که برگرده چیزی باب میلش نباشه اونوقته که عمارت بووووم بره رو هوا حالا تو اون شرایط که هیچکی جرات جیک زدن نداشت زن عمو جان چای دم کرده می ده من ببرم اتاقش خدا می دونه اگه الان یه گوله خالی کنم وسط مغزش دلم آروم نمی گیره از بس حرصم می داد:

_به من چه زن عمو خودت دم کردی خودتم براش ببر

_بیا این بگیر ببر به اتاقش صدای من در نیار دختر

_مگه چای خواسته داری مجبورم می کنی اگه دختر خودتم بود همچین کاری می کردی واقعا که زن عمو داری شبیه آدم بدای قصه میشی

زیر لب یه چیزای گفت ولی برام مهم نبود حرفم زده بودم رفتم سراغ کارام اون شب بهزاد نه شام خورد نه می خواست چیزی براش ببریم به اتاقش حسابی برزخ بود منم کاری به کارش نداشتم ولی آخر شب که همه خواب بودن دلم طاقت نیاورد چراغ روشن اتاقش من کشوند تا اونجا یه خورده پشت در وایسادم دودل بودم چکار کنم یه دقیقه به خودم وقت دادم تصمیم بگیرم بمونم یا نه شروع کردم به شمردن یک،دو،سه.......به پنج نرسیده در تو روم باز شد بهزاد مقابلم دیدم اونقدر هول بودم که هنوز داشتم می شمردم:

_چهار....پن...

_اینجا چکار می کنی؟

وقتی اونجوری آدم خشن نگاه می کرد جذابتر بود و یه جور خاصی دوست داشتنی می شد هی بی عقل الان وقت این حرفاس اب دهنم با ترس قورت دادم پرسیدم:

_بیام تو؟

_برو پی کارت 

عین مارمولک از زیر بازوش که به چهار چوب در تکیه داده بود رد شدم رفتم تو اتاقش،اومد روبه روم وایساد بوی مشروب می داد ولی مست نبود معترض نگام می کرد:

_چی می خوای؟

_بوی مشروب می دی چیزی خوردی؟

طوری سرم داد کشید که یه لحظه ترسیدم زن عمو و بقیه بیدار بشن چشمای که از ترس فریادش بسته بودم باز کردم با دست بهش اشاره دادم آروم باشه:

_هی.....هی......حق با توه فقط داد نکش خوب

دلم براش می سوخت طفلی هنوز حلقه اش تو انگشتش بود اینطوری که می دیدمش این جگرم براش می سوخت کباب می شد خودم این درد پشت سر گذاشته بودم هیچکس مثل من نمی تونست اون بفهمه گوشه ی تختش نشستم ازش خواستم بیاد کنارم بشینه اومد با فاصله پیشم نشست وقتی دیدم ساکته با مکث شروع کردم به حرف زدن:

_خبرا زود می پیچه می دونم چی شده اگه می خوای راجعبه اش حرف بزن من می شنوم

نگاهش از روی انگشتای حلقه شده اش تو هم برداشت به من نگاه کرد:

_با حرف زدن چیزی درست نمیشه تو هم دیگه اینجا نمون پاشو برو 

_سبک که میشی کاش یه گوش شنوا بود دردای قلبمه شده تو قلب من می شنید یه آه کوتاه کشیدم ادامه دادم:

_مادر بزرگم خدا بیامرز می گفت دل آدمای امروزی مثل نوار مغزی می مونه یه روز عاشق یه روز فارق بس که عشق بد یاد گرفتن

با انگشتم شکل نوار مغزی تو هوا کشیدم:

_بالا....پایین....بالا.....پایین ...بالا....

دستم پایین کشید:

_شرور نگو حوصله ندارم

_مارو باش داریم با کی حرف می زنیم از بهزاد دوباره آدم ساختن کار ما نیست و کار خود خود خداس واسه همین کلاً بیخیال شدم بیخیال حرفای که فکر می کردم شاید آرومش کنه ولی در عوض هنوز پیش اش بودم یه مشت توت خشک از تو جیبم بیرون آوردم ریختم تو دستش:

_خوشمزه اس امتحانش کن امروز صبح از بازار خریدم واسه دیابت عمو ،نباید چایش با قند بخوره مجبورش کردم حرف گوش بده چای که فقط با قند شیرین نمیشه مگه نه ،راستی یه چیزی بگم باز نمی گی شرور می گی

فقط سرش تکون داد انگار عادتش شده بود اون زبون وامونده رو تو دهنش نچرخونه ولی اشکال نداره اینطوریم حالیم بود چی میگه حرفم ادامه دادم:

_همون جور که چای فقط با قند شیرین نمیشه آدمم بدون عشق اولش نمی میره خیلی از آدما به اولین عشق زندگی شون نرسیدن ولی حالا حال و روزشون خوبه فکر طرف از سرشون افتاده و باز عاشق شدن زندگی کردن توهم این روزا رو پشت سر می زاری قول میدم فقط کافیه یه خورده محکم باشی همین

نمی دونم داشتم برای درو دیوار حرف می زدم یا واقعا داشت گوش می داد هیچ جوابی بهم نمی داد شاید برعکس چیزی که فکر می کردم اگه تنها باشه بهتر بتونه با خودش کنار بیاد واسه همین پا شدم در حالی که می خواستم برم گفتم:

_خیلی خوب برو یه دوش بگیر منم یه قهوه برات درست می کنم حالت جا بیاد بعدش بدون اینکه به چیزی فکر کنی بگیر بخواب 

تا خواستم برم مچم گرفت من برگردوند سمت خودش قلبم داشت می اومدتو دهنم نگران نگاش کردم:

_چکار می کنی ولم کن

دستش انداخت دور کمرم من به خودش چسپوند :

_تو خیلی خوشگلی

از لحن صداش قلبم سکته کرد:

_کاری به کار من نداشته باش به خودت بیا

انگشتش آروم رو گردنم کشید مور مورم شد:

_ول کن عوضی

_هیس می خوام با من باشی

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خدا از ترس همونجا مُردم،من خر من بی عقل چرا اومده بودم سروقتش مثل سگ از کرده ی خودم پشیمون بودم خدا خدا می کردم ولم کنه سرش که به سمت لبام خم شد قلبم مثل بچه گنجشک می زد دست و پام می لرزید لال شده بودم حتی نمی تونستم جیغ بکشم نره غول چه زوری داشت اونقدر قوی بود که میون دستاش گیر کرده بودم و هیچ راه خلاصی نداشتم لباش که روی لبام فشار داد با خودم گفتم تموم شد بیچاره شدی گریه ام دراومده بود یه قطره اشک از چشمام افتاد شوریش بین لبای هردوتامون تقسیم شد اما یه لحظه نمی دونم چی شدانگار معجزه رخ داد شایدم وقتی دیدمثل یه موجود ضعیف و بی پناه تو دستاش می لرزیدم دلش برام سوخت تو اوج ترس و دلهره ولم کرد با لحن پشیمونی گفت:

_هی متاسفم نمی خواستم اذیتت کنم

شانس آوردم وسط اتاق از حال نرفتم بدون اینکه یه دقیقه ام وایسم فوری خودم به اتاقم رسوندم جلوی آینه ایستادم زل زدم به خودم هنوز می تونستم جای لباش روی لبم حس کنم خاک بر سرت کنن گندم اون عوضی تو رو بوسید از خودم بدم می اومد با گریه مرتب دستم روی لبم می کشیدم:

پاک شو،پاک شو،پاک شو لعنتی

گلدون تو اتاق برداشتم با آب داخلش لبم شستم تو اون لحظه چشمم به اسم مجید رو گردنم افتاد عصبی کندمش با پرت کردنش یه گوشه بغضم ول کردم:

_همتون کثافتید ،همتون گُهید،همتون فقط بلدید از آدم سوء استفاده کنید برید به درک آشغالای عوضی

اونقدر از خودم حالم به هم می خورد که دلم می خواست لبام قیچی کنم پرت کنم جلوی سگ عمارت نالان و درمونده نشستم کف اتاق با دست می زدم تو سر و صورت خودم آروم و بی صدا گریه می کردم 

خدا لعنتش کنه مرتیکه ی عوضی روتا صبح فقط کابوس دیدم وقتی بیدار شدم سردرد داشتم یه دقیقه ام نمی تونستم دیشب فراموش کنم بخصوص که تموم جونم بوی عطرش می دادنباید اینجا بمونم باید از اینجا برم جای من دیگه تو این عمارت نیست ساکم برداشتم وسایلم داخلش چیدم داشتم موهام جمع می کردم که صدای آهسته ی عمو و زن عمو شنیدم که از کنار در اتاق رد می شدن انگار در مورد مجید حرف می زدن مثل اینکه شایعه شده ازدواج کرده دنیا دور سرم چرخید دستم روی شالی که برداشتم سر کنم خشک شد نمی تونستم چیزی که شنیدم باور کنم نزدیک بود از شدت غصه از حال برم اشکام دراومده بود که در اتاق باز شد زن عمو اومد تو از همون دم در شروع کرد به غر غر:

_دختر بیدار شو دیگه تا کی می خوای بخوابی اینجوری ادامه بدی پسره فردا جوابت می کنه از اینجا بری

_چه بهتر

چشمای خیس و زنجیر پاره ی کف اتاق که دید فهمید حرفاشون شنیدم فوری پرسید:

_تو چته گندم این چه حال وروزیه که داری؟

سرم داشت سکته می کرد نمی تونستم نفس بکشم پنجره رو باز کردم عصبی و بهم ریخته با درد داد زدم :

مجید بگو حرفای که شنیدم واقعی نیست خواهش می کنم مجید بگو که دروغه

بغض داشت خفه ام می کرد زن عمو که اومد سمتم درمونده خودم انداختم تو بغلش شروع کردم به گریه :

_حالا چکار کنم زن عمو چکار کنم

_گریه نکن مادر لااقل بعد این می دونی دیگه نباید بهش فکر کنی به خودت بیا دخترم اینقدر بخاطر این پسره خودت عذاب نده ارزشش نداره

به هق هق افتاده بودم :

_همیشه فکر می کردم مجید واقعا  ترکم نکرده یه روز دوباره برمی گرده زن عمو من چرا اینقدر بدشانسم چرا

_بسه دیگه گندم برو دست و صورتت بشور برو قربونت برم برواینجوری نکن با خودت مادر

زن عمو من فرستاد صورتم بشورم وقتی برگشتم دیدم داره ساکم باز می کنه دویدم سمتش با دستای خیسم مانعش شدم:

_چکار می کنی؟

دستم پس زد:

_تو بگو داری چکار می کنی چرا چمدونت بستی؟

بینی ام بالا کشیدم:

_می خوام برم می خوام برگردم شهرمون 

_برگردی که چی بشه فکر کردی مجید ببینی می تونی پشیمونش کنی عقلت کجا رفته دختر همین الان لباسات از توی ساکت در می آری می شینی سرجات

دادو بیدادای زن عمو و اتفاقای دیشب خبر بد صبح همه دست به دست هم داده بودم تا مثل بمب یدفعه منفجر بشم:

_نمی خوام اینجا بمونم ولم کنید دست از سرم بردارید می خوام برگردم شهرمون از اینجا از این عمارت متنفرم می فهمید متنفرم

زن عمو جلوی دهنم گرفت با اخطار گفت:

_هیس زلیل شده اینقدر دادو بیداد نکن پسره خونه اس می شنوه برامون بد میشه می خوای همه مون از اینجا بندازه بیرون

لبام از شدت بغض می لرزید:

_بذار برم زن عمو تو رو خدا بذار برم جای من اینجا نیست

_امروز نمی خواد کار کنی من با ارباب حرف می زنم میگم حالت خوب نیست فقط آروم بگیر کار احمقانه ای ازت سر نزنه

زن عمو که رفت به عکس مجید روی میز کنار تختم خیره شدم داشت بهم لبخند می زد قاپ برداشتم صورتش از پشت اون قاپ شیشه ای لمس کردم اونقدر حالم بد بود که یادم نمی آید دقیقا کی از حال رفته بودم چشمام که باز کردم بهزاد بالای سرم ایستاده بودداشت با زن عمو حرف می زد:

_چیز مهمی نیست زری خانم فشارش افتاده

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخاطر اتفاق دیشب ازش می ترسیدم آستین پیراهنم که بالا زد دستم عقب کشیدم نگران نگاهش کردم خوب می دونست چمه اما چیزی به روی مبارکش نمی آورد با لحن مهربونی گفت:

_عزیزم می خوام برات سرم وصل کنم دستت مشت کن آفرین

زن عمو نگاهش داد سمت من موهام نوازش کرد:

_نترس مادر حرف ارباب گوش بده یه سرم ساده اس دیگه،درد نداره

بهزاد لبخند زد:

_نگران گندم نباش زری خانوم ،دخترتون خیلی قویه این جور چیزا نمی تونه اون بترسونه مگه نه خانم کوچلو

محبت ظاهریش بخوره تو سرش نمی تونم رفتارش تحمل کنم باید یه چیزی بهش بگم حالیش بشه چقدرکار دیشبش زشت بوده اصلانم برام اهمیتی نداشت بعدش چی میشه ،تا خواستم دهنم باز کنم متوجه ون ایکاد گردنش شدم همون ون ایکادی بود که روز اول بهش داده بودم باورم نمیشه ،کی این انداخته گردنش چرا من تا حالا متوجه اش نشدم ؟با احساس دردی که تو دستم پیچید رشته ی افکارم پاره شد درد ،درد سوزن سرمی بود که تو پوست دستم فرو رفت شاکیم کرد:

_اوخ،آی،آی یواش

با ناله ام بهزاد فوری نگام کرد:

_آخی درد داشت معذرت می خوام اما این سرم حالت خوب می کنه قول می دم

حواسم به حرف بهزاد بود که زن عمو شروع کرد سیر تا پیاز قصه ی من و مجید برای بهزاد تعریف کردن ،زری جون گوش مفت گیر آورده بود مثنوی هفتاد منش تمومی نداشت چشم غره رفتم یعنی بسه ولی مگه زن عمو ول کن بود همچنان می گفت می گفت:

_چیه مادر جون چرا اینجوری نگام می کنی ارباب که غریبه نیست بذار بدونه چه رنجای کشیدی

انگشتای بهزاد که موقعه ی وصل سرم به دستم می خورد باعث شد حرفای دیشبش تو سرم اکو بشه بی اختیار صدام بالا رفت :

_تمومش کن بیشتر از این به من دست نزن 

زن عمو بدجوری نگام کرد از اون نگاه های وحشتناکی که مو به تن آدم سیخ می کنه یه کم بخاطر برخوردم ترسیده بودم ولی نگاه بهزاد آروم و لحنش مثل قبل مهربون بود:

_دیگه تموم شد همینطوری دراز بکش تا بعداً بیام سرمت جدا کنم

صدای زنگ در تو کل عمارت پیچید بعد از چند دقیقه عمو تو چهار چوب در ایستاد زری جون صدا کرد:

_خانوم مهمون داریم بیا آشپزخونه

زن عمو از بهزاد تشکر کرد با عمو که حالم ازش می پرسید بیرون رفت بی صبرانه منتظر بودم حضرت آقام تشریف ببره اما هنوز کنار تخت وایساده بود دستش که آورد سمتم فوری واکنش نشون دادم با اخم تندی گفتم:

_مواظب کارت و رفتارت باش وگرنه ماجرای دیشب برای همه تعریف می کنم

دستش به نشانه ی تسلیم بالا برد گفت:

_خیلی خوب باشه فقط می خواستم باهات حرف بزنم یه خورده آروم باشی

کمی مکث کرد بعدش گفت:

_بابت اتفاق دیشب معذرت می خوام اصلا حالم خوب نبود اون لحظه نفهمیدم دارم چکار می کنم اگه میشه من ببخش همه چی فراموش کن

جالبه اگه یکی خواهر مادر خودش اینطوری می بوسید بازم حاضر بود این حرف بزنه بشر به این پررویی تو عمرم ندیده بودم شیطونه میگه پاشم هر چی از دهنم در میاد نثارش کنم

تو همون فاصله ی چند دقیقه ای زن عمو باز اومد تو اتاق با کمی مکث من و من گفت:

_بهزاد خان .......چیزه ارباب اوم.....ط...طناز خانوم اومده میگه می خواد شما رو ببینه

طناز نامزد بهداد بود به خوش قیافگی پسره نیست ولی ای بگی نگی بهم میان ،چشمای عسلی موهای مشکی و پوست روشن داشت،قدشم متوسطه اکثر اوقات که کنار داداش اربابه از کفشای پاشنه بلند استفاده می کنه تا پیش نامزدش کوتاه دیده نشه اما مسئله ی مهم تر این که بعد اون اتفاق و گندی که بهداد بالا آورده اینجا چکار می کرد حیوونی تو این مدت چی کشیده اصلا این مردا همه شون سروته یه کرباسن کاش با تریلی چهارچرخ از روی همه شون رد می شدی صدای در که بلند شد نگاه من و بهزاد با هم رفت سمت طناز اجازه گرفت اومد داخل:

_سلام بهزاد

اخمای بهزاد رفته بود تو هم با سردی جوابش داد:

_سلام،اومدی اینجا چکار؟

_میشه با هم حرف بزنیم؟

_راجعبه چی؟

_در مورد بهداد

_من دیگه بهداد نمی شناسم اون واسه من مرده

_ولی بین اون و گلبرگ هیچی نیست

انگار شنیدن این حرف براش خیلی سخت بود که لحنش یه خورده تند شد:

_طناز ساکت شو ساکت

بغض دختر بیچاره شکست:

_بهداد مجبور بود

این دفعه بهزاد کنترولش از دست داد سرش داد کشید :

_یا برو بیرون یا خفه شو صدات ببر

طناز مثل بارون بهار گریه می کرد :

_باور کن بین اونا هیچی نیست،اینا همه اش فیلم بود گلبرگ بتونه از تو جدا بشه اون برای جدایی از تو چاره ای جز این نداشت که به بهداد پناه ببره ،بهدادم بخاطر هر دوتاتون این کار کرد نمی خواست یه عمر کنار هم باشید همدیگه رو عذاب بدید ،نمی خواست همدیگه رو نابود کنید ،نمی خواست بیشتر از این از همدیگه آسیب ببینید شما دیگه زندگی نمی کردید خونه تون شده بود میدون جنگ مدوام تو روی هم بودید وآرامش نداشتید واسه همین فکر کردیم اگه این اتفاق بیفته به نفعه هردوتونه

طناز یه خورده سکوت کرد ادامه داد:

بهداد خیلی نگرانته واسه همین با اینکه هنوز پاش کاملا خوب نشده خودش اومده باهات صحبت کنه این وسط هیچ اشتباهی از اون سرنزده اگه چیزی بود که من الان اینجا نبودم

دختره اشکاش پاک کرد ادامه داد:

_گلبرگ جدا از این که دختر عموتونه دختر خاله تون هم هست اصرار بیش از حدش باعث شد ما قبول کنیم کنارش باشیم ولی می خواستم این بهت بگم که گلبرگ هفته ی دیگه داره می ره کانادا اگه می خوای  شانس ات دوباره امتحان کن برو دنبالش شاید تونستی راضیش کنی که برگرده

اخمای بهزاد هنوز پررنگ بود با لحن عصبی جوابش داد:

_خیلی خوب حرفات اگه تموم شد برو بیرون

طناز که رفت بهزاد یه دست به کمر یه دست به پیشونی مدام عصبی طول اتاق طی می کرد و برمی گشت سرگیجه گرفته بودم ناراحت نگاش می کردم:

_تو وقتی از من بخاطر خطای دیشبت انتظار بخشش داری باید خودتم بتونی بقیه رو ببخشی با اون حال بدش اومده که خودش همه ی ماجرا برات توضیح بده اینجا وایسادی طول اتاق گز می کنی که چی برو پیش اش حرفاش بشنو شاید واقعا حق با اون باشه

حرفام که شنید بعد از پنج دقیقه از اتاق بیرون رفت و سنگاش با بهداد وا کرد خوشبختانه اون روز سوءتفاهم ها حل شد دوتا داداش با هم آشتی کردن ولی بهزاد بعد از اون با اینکه چندبار رفت سراغ گلبرگ و تمام سعی اش کرد نتونست راضیش کنه برگرده آخر همون هفته دختره واسه همیشه رفت کانادا

                  یک سال بعد

با بهزاد اومده بودیم شمال هر وقت می اومد ویلاش ما هم همراهش می اومدیم منظورم من و عمو و زن عموه البته خودش اینجوری می خواست مام قند معطل چای تا یه تعارف می زد زودی چمدونامون می بستیم راهی می شدیم،تو ساحل نشسته بودم داشتم غروب نگاه می کردم که بهزاد اومد با کشیدن بینی ام کنارم نشست:

_اینجا چکار می کنی فینگلی؟

_آخ دردم اومد نکن

با اون صدای جذاب و فوق العاده اش ازم پرسید:

_چته تو چند وقتیه که تو فکری اتفاقی افتاده ؟

دل به دریا زدم بدون اینکه مقدمه سرهم کنم گفتم:

_چی بگم عاشق شدم

خیال کرد شوخی می کنم خندید یکی زد پس کله ام:

_خری دیگه

وقتی اون طوری می خندید دندونای ردیفش معلوم می شد بیشتر دوسش داشتم نگاهم دوختم به لبخنداش ادامه دادم:

_جدی میگم نخند

با حرفم پژمردگی اومد توصورتش لحن صداش تغییر کرد:

_خوب چرا تا الان چیزی بهم نگفتی؟

_نپرسیدی که

_من از کجا باید بدونم یه کلام که به آدم نمی گی

_الان که گفتم دیگه

از کنارش سنگ ریزه برداشت پرت کرد تو آب:

خوبه بالاخره یکی از ما دوتا تونست با گذشته اش کنار بیاد

پا شد رفت کنار دریا منم بعد از چند دقیقه پاشدم رفتم شونه به شونه اش ایستادم باقلبی که داشت از هیجان ضربان می گرفت من و من کنان گفتم:

_می خوام یه چیزی بهت بگم ....طرف منظورم اون ادمه.....اون

اخماش رفته بود تو هم نتونستم ادامه بدم اما همینکه نگام کرد دلم طاقت نیاورد لحظه ای تصمیم گرفتم همه چی اعتراف کردم:

_من عاشق تو شدم اون آدم توای بهزاد

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستام عرق کرده بود قلبم می لرزید بیشتر از این نتونستم براش توضیح بدم خجالت باعث شد منتظر جوابش نمونم فوری برگردم ویلا آخیش بالاخره بهش گفتم ،تو دلم جشنه از اون جشنای که واقعا میشه بهش گفت جشن از این ور دلم تا اون ور دلم ریسه بستن رقص و پایکوبی هم هست من ببینید چه خوشم اصلا بهزاد باید از اولش می اومد خودم عاشقش می شدم چی بود اون دختره ی افاده ای فیسی که انگار از دماغ فیل افتاده بود ،چشم حسود کور گوش شیطونم کر ما دوتا خیلی به هم می اومدیم خودم تنهایی می ارزم به هزارتا از این خوشگل مشگلای دور ورش ،نه دافم نه ماف نه کوئینم نه موئین فقط گندمم گندم رادمهر یه دختر ساده و پرحرف ولی خوش اخلاق و خوشجل بالاخره گلم خار داره منم پرحرفی عادتمه تا حالا از خودم چیزی براتون نگفتم این همه از قیافه ی این و اون تعریف کردم نوبتیم که باشه این بارنوبت خودمه اووووم چه جوری شروع کنم اها خوب من یه دختر 18 سالم با پوست روشن چشمای سبز و موهای مشکی  قدمم خدا رو شکر بلنده تا دلتونم بخواد خوشگل جذاب و بیوتیم حالا بهزاد اگه همچین لیدی زیبایی رو از دست بده خودش  ضرر می کنه خوشگلی ما که سرجاشه صدای تلویزیون بالا زدم با یه آهنگ شاد می رقصیدم کمر که نیست ماشاالله شاه فنره قرش بده قرش بده پیچ و تاب خوشگلش بده اها بیا وسط هووووووحالا ریز ریز ریز داشتم به خودم و دلم حال می دادم که وسط رقص و قرم قربونش برم برگشت یه لبخند عسلی تقدیمش کردم:

_یا حبیبی سلام

_بقیه کجان؟

_رفتن خرید ماهی عمو ماهی تازه نمی شناخت زن عمو با خودش برد

صدای تلویزیون کم کرد ادامه داد:

صدای این بی صاحب اینقدر بالا نبر چه خبره؟ مگه عروسی منه جشن گرفتی

بدون اینکه نگام کنه روی مبل جلوی تلویزیون نشست زهر مارت بشم من چقدر بخاطر تو به خودم رسیدم ولی دریغ از یه ذره توجه حالا توجهشم نخواستیم ذوقمون با اخلاق شیرینش خورد نکنه

پشت مبلی که روش نشسته بودوایسادم پرسیدم:

_چیزی می خوای برات بیارم؟

_نه بیا بشین

_مثل تارزان از همونجا شیرجه رفتم رو مبل نزدیک بود کله معلق بشم ولی بهزاد به موقعه مانع افتادنم شد:

_هی وحشی چته الانه که بخوری زمین دست و پات بشکنه

از این جمله های جذابی که به هم تحویل می دادیم دلخور و دلگیر نمی شدیم بخصوص من واسه همین با خنده گفتم:

_بیخیال بابا طوریم نمیشه

این گفتم به نیم رخ جذابش خیره شدم:

_میگم بهزاد

_هوم

_امروز

_خو

_لب ساحل

_بقیه اش

_یه چیزی بهت گفتم

_کدوم چیز

منظورم گرفته بود ولی آی آدم بدجنس می خواست دوباره اعتراف کنم خیلی خوب پای دوست داشتنش که در میون باشه روزی هزار بار براش اعتراف می کنم:

_بهزاد من ازت خوشم می آد تو چی تو من دوست داری؟

یه تای ابروش بالا داد ولی لباش می خندید:

_نه چرا باید از تو خوشم بیاد

مثل بچه ای که بخواد گریه کنه لبم جمع کردم :

_گناه دارم بهزاد گریه میتنماااااا

کلاً نظرش مثبته ولی مارمولک دیونه هی اذیت می کرد:

_یه بار عاشق شدم برای هفت پشتم بسه تو رو می خوام چکار

_خیلی هم دلت بخواد کجا می تونی پری مثل من پیدا کنی

این گفتم ناز کردم پاشم برم ولی دستم گرفت از دلم درآورد:

_خیلی خوب زود قهر نکن بیا با هم حرف بزنیم

با ذوق نگاهش کردم:

_راجعبه عروسی مون؟

بازم بدجنس شد:

_چی!!!؟؟؟ ازدواج اون هم با تو عمراً

_پس من برم وقتم بیخود پیش تو تلف نکنم

_برو خوب راه باز و جاده دراز

_میرم ها

_یه بار گفتی شنیدم

_اوکی پس بای

روم ازش گرفتم که گفت:

_نازک نارنجی شوخی کردم بیا بشین

از خدا خواسته دوباره کنارش نشستم:

_پس از حرفات نتیجه می گیریم تو هم من دوست داری

با اینکه چشماش راز دلش لو می داد ولی یه جاهای واقعا حرص آدم در می آورد:

_نه اصلا هم اینطور نیست من پشت این دست داغ کردم که دیگه از هیچکی خوشم نیاد الخصوص از تو یکی

_حالا می بینیم

_شرط ببندیم؟

_ببندیم

_سرچی؟

_اینکه تو اون روز بهم بگی احساس واقعی امروزت به من چی بوده

به یه چشمک وسوسه ام می کرد:

_می خوای الان بگم

فکر می کردم واقعا همه چی بهم بگه نفسم بند اومده بودبا هیجان نگاهش می کردم فقط کافی بود شکل دوتا قلب تو چشمام ببینه تا بدونه چقدر از این اتفاق خوشحالم ،حال دلم خوب می دونست برای همین خبیث بدجوری شیطون شده بود آدم دیونه می کرد:

_نه بهتره بذاریم برای همون روز

_عیش خیلی پلیدی پسر

تو فکرم چند تا بادمجون درسته کاشتم زیر چشماش حسابی سیاه و کبودش کردم اصلا پرپر شد طفلی ،اونجا تو خیالم چه زوری داشتم هیچکی جلو دارم نبود ملوان زبلی بودم واسه خودم قیافه اش که تصور می کردم بی جوون افتاده روی زمین ستاره ها دورش می چرخیدن یه لحظه نتونستم خودم کنترول کنم پق زدم زیر خنده:

_وای وای دلم چقدر خندیدم

_به چی می خندی قیافه

توهماتم بهم قدرت داده بود لامصب فکر می کردم قهرمان المپیکم یه طوری نگاش کردم یعنی ریز می بینمت :

_اگه من ضایعم اونوقت خودت چی تشریف داری قشنگ لابد برد پیت نه

_پاشو نمک نریز نمکدون برو دوتا چایی بیار

بلند شدم همون طور که می رفتم آشپزخونه با خودم می خواندم:

_من اگه نباشم کی واسه همیشه چایت میاره قهوه ات میاره غذات میاره.....

بیشتر از خودش عاشق صداش بودم جونم مرگ شده یَک صدای داره که نگو نپرس حرف که می زنه ها همین جوری قند تو دلت آب میشه یعنی با این صدا بهم فحشم می داد قبولش داشتم ،قربون خدا برم دستش مرسی دمش گرم اصلا فداش که این پسر ساخت گذاشت سر راهم یه ماچ اب دار بگیر که اومد مممممممماچ خیلی باحالی جگرت عشقه

داشتم چای دم می کردم که بهزاد صدام زد:

گندم روی این میز چرا اینقدر خاک گرفته پس شماها اینجا چکار می کنید؟ بلدی فقط قر بدی ولی پای کار کردن که میشه جونت درمیره یه چای بدی دست آدم

بازم شروع کرد به غرزدن اصلا غر غرو به 

دنیا اومده بود این بشر همینطوری هی نق می زد:

_همین الان بیا اینجا می خوام تا برمی گردم میز تمیز شده باشه

پوووووف نفسم از دست بهزاد و ایراداش بیرون دادم ،کوه یخ خیر سرم الان برات اعتراف کردم دوست دارم آخه با منی که قد یه دنیا عاشقتم اینجوری باید برخورد کنی شانس که نداریم وعلا اگه شمسی کوره ام جای من بود اینطوری ابراز علاقه می کرد الان همه اینجا شاهد فیلم هندی بودن خونسردیم حفظ کردم از همونجا گفتم:

_خیلی خوب دارم میام

وقتی اومدم سالن بهزاد نبود یه چیزی زیر لب نثارش کردم رفتم میز تمیز کنم به اونجا که رسیدم از تعجب نزدیک بود فیوز بپرونم رو غبار میز با اون دست خط خوشگلش برام نوشته بود:

_عشق من میشی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم جلوی دهنم گرفتم که جیغ نزنم به قول پویا من این همه خوشبختی محاله شانس آوردم از شادی زیادی غش نکردم شاد و شنگول بالا و پایین می پریدم :

_آ خدا چاکرررررریم این یه معجزه اس آی لاویو 

می خواستم از فرط خوشحالی سجده کنم که یهو بهزاد روبه روم دیدم پس بیرون نرفته شیطون فقط از دور من می پایده که واکنشم ببینه لبخندی زدم رفتم طرفش طوری تو آغوشش جام داد دور خودش چرخوند که فکر می کردم رو ابرام ابر چیه تو خودبهشت بودم:

_آی بهزاد داره سرم گیج می ره بسه

آهسته من زمین گذاشت دستم گرفت برد سمت یکی از مبل های سالن پیش خودش نشوند خوشحال نگاهش می کردم:

سورپرایز شدم بهزاد فکر نمی کردم تو هم از من خو شت بیاد 

در حالی که دستاش پشت گردنش قفل می کرد به مبل تکیه داد با یه لبخند سر به سرم گذاشت:

_کی گفته من از تو خوشم می آد

لحنش یه جوری بود که با وجود تموم کارای الانش یدفعه مایوس شدم پرسیدم:

_جدی میگی؟

_اهوم

_واقعاً؟

_مرگ تو 

_ولی جمله ی روی میز یه چیز دیگه میگه

_از کجا معلوم خودت ننوشته باشی

_برو بابا

چشماش که باز کرد من ناراحت دید دستش انداخت دور گردنم من به خودش نزدیک کرد:

_کی گفته من از تو خوشم می آد من عاشقت شدم عاشق

لبخند اومد روی لبم سرم روی شونه اش گذاشتم :

_نیشگونم بگیر مطمئن بشم خواب نیستم هنوزم باورم نمیشه بالاخره آرزوم براورده شد  خدایا شکرت که عشقم بهم رسوندی

آهسته بازوم لمس کرد موهام بوسید:

_خوش اومدی به زندگیم عزیزم 

سرم سمت بالا چرخوندم از زیر نگاهش کردم ته ریش مردونه اش نگاه گیراش لبخندش حتی زخم کنار پیشونیش دوست داشتم محو جذابیتش بودم که زبل خان موبایلش برداشت اولین سلفی دو نفرمون گرفت من خوب نیفتاده بودم تا خواستم گوشی ازش بگیرم عکس حذف کنم دستم خواند فرار کرد منم بدو بدو دنبالش دویدم:

_وایسا بهزاد اذیت نکن

همینطور که می دوید گفت:

_عمراً بذارم حذفش کنی

_آخه من ژشت افتادم

در باز کرد مثل فرفره پرید بیرون:

_من که ژشت نیفتادم

_وایسا دیگه داری لج می کنی

پا برهنه هر دو تا ساحل دویده بودیم پاهای خالی از کفش مون کنار هم دوست داشتم نگاهم از آب دریا که انگشتامون لمس می کرد گرفتم گفتم:

_یه سوال بپرسم؟

_دوتا بپرس

_چی شد که از من خوش ات اومد؟

_تو دوست داشتنی هستی همین کافی نیست

_اونوقت از کی سر و کله ی این احساسه پیدا شد؟

_از همون شبی که بوسیدمت

_ایول بابا چه جواب جالبی کف کردم

دستم گرفت تا بلند بشم و یه خورده راه بریم انگشتای کشیده اش تو انگشتام حلقه کرد کنار ساحل قدم می زدیم:

_ بهزاد چرا از روز اول عاشقم نشدی؟

_چون اون موقعه ها ازت خوشم نمی اومد 

_بخاطر گلبرگ دوسم نداشتی؟

_اون فراموش کن الان فقط تو مهمی گلاب

_بازم گفتی گلاب چرا اذیت می کنی نگو دیگه بدم می آد قهر می کنم ها

روبه روم وایساد دستم گرفت همون جوری که عقب عقبکی راه می رفت گفت:

_پس بهت چی بگم که دوست داشته باشی بامزه ی من

_هرچی غیر از این اسم وقتی میگی گلاب یاد پیرزنا می افتم

_چشم عژوژم چشم گلابم 

_واقعا که خیلی بدی فقط بلدی اذیت کنی

با صدای بلندی خندید دستش دور کمرم حلقه کرد  با بوسیدن پیشونیم دم در گوشم از عشق گفت از چیزای خوبی که تا اخر عمر واو به واوش یادم می مونه فراموشش نمی کنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدایش فکر نمی کردم بهزاد تخس و بد اخلاق قصه تا این حد خوب باشه اصلا قندو نباته این پسر تو سینه یه قلب طلایی داره که خودم فداشم الهی یعنی مای لاو مفقودالاثرتم فجیع 

خلاصه بهزاد همون شاهزاده اس با اسب سفید بالدار که همه آرزوش دارن ما که بهش رسیدیم الهی شمام به شاهزادتون برسید وقتی همراش بودم شیطونیای پسرونش اونجور که باید و شاید گل نمی کرد  همین باعث  می شد از بودن کنارش حس امنیت داشته باشم به ساعتی که برام گرفته بود نگاه می کردم می خوام کوتاه قصه این ساعت براتون تعریف کنم یه روز که با همدیگه رفته بودیم بیرون تو دستش یه ساعت جدید دیدم راستش بهزاد عشق ساعته هر دفعه یه ساعت جدید رو مچشه ولی این یکی خیلی تو چشمه اونقدر برام جالب بود که ازش گرفتم رو مچم امتحانش کردم اون هم وقتی دید چطوری با شوق و ذوق به ساعتش خیره شدم فرداش رفت دخترونه ی همون ساعت برام خرید،حالا جفتش پیش خودمه مثل همیشه مشغول نگاه کردنشون بودم که صدای پا اومد فوری ساعتا رو زیر بالشتم پنهون کردم باز زن عموه خروس بی محل به ایشون میگن تو چهار چوب در ایستاده بود لباس بیرون تن اش بود از روی تخت پا شدم پرسیدم:

_کجا زن عمو خیر باشه؟

_گندم من دارم میرم بیرون عموتم خونه نیست رفته پیش آقا محمود زود برمی گردم مواظب همه جا باش خوب

آقا محمود و مهتاب خانم پدر و مادر بهزادن معلوم نیست برای چی عمو خواستن چه بدونم شاید بخوان در مورد عروس آیندشون که من باشم با عمو حرف بزنن نیش ات ببند بچه زیادی دیگه خوش خیالی تو کجا احتشاما کجا مگه تو لالاهات خوابش ببینی بعدشم کسی غیر خودت و بهزاد از این رابطه باخبر نیست  همه چی سکرت سکرته پس الکی رویا نباف فکرای بیخودنزنه به سرت

ساعتا رو از زیر بالشت برداشتم گذاشتم کنار هدیه های دیگه ی بهزاد ،روزی هزار دفعه نگاهشون می کردم باورم نمیشه همه ی اینا مال من باشن بمیرم برای خودم طفلکی چه ندید بدیده تا حالا وسایل برند و مارک دار نداشتم اما از این به بعد اینقدر از این جور چیزا بگیرم که چش و چالم سیر بشه با دیدن هر چیز گرونی دیدگان زیبام مثل گلابی نزنه بیرون صدای ماشین بهزاد می اومد از پنجره یه نگاه به حیاط انداختم خودشه فوری از رو نردها سر خوردم تا سالن قبل از اینکه زنگ بزنه تو ایکی ثانیه در براش باز کردم:

_سُک،سُک

با دستش موهام به هم ریخت :

_چطوری جوجو

از روی پاشنه پا بلند شدم یه بوسه رو لبش کاشتم ماشاالله از بس بلنده که همیشه مجبور بودم برای بوسیدنش پام بلند کنم آهسته من از خودش جدا کرد:

_مواظب باش گلم یکی می بینه

_کسی خونه نیست دُکی فقط ما دوتایم

کت و کیفش داد دستم روی اولین مبلی که تو سالن دید ولو شد:

_بیا اینجا گندم

_اخه تو خسته ای استراحت کن

به زانوش اشاره کرد:

_تو فکر من نباش بیا بهت میگم

سه سوته بغلش بودم سرم روی سینه اش گذاشتم وای که چقدر عطر تن اش بهم آرامش می داد 

با انگشتاش موهام نوازش می کرد:

_همین که برمی گردم عشقم تو این خونه می بینم تموم خستگی ام از بین می ره

_دیوق میگی

از اون لبخندای معروف قند تو دل آب کن تحویلم داد:

_دیونه تو تموم زندگیمی چرا باید بهت دروغ بگم 

موبایلش همون لحظه زنگ خورد گوشی برداشت یه نگاه بهش انداخت:

_اووووف بازم که توای نگین بسه

انگار اون تماس کلافه اش کرده بود واکنشش که این نشون می داد خودمم کنجکاو شده بودم نگین کیه واسه همین تا هنوز کنارم بود پرسیدم:

_کیه بهزاد؟

یکی از همکارامه از بیمارستان خیلی ضروریه باید جواب بدم 

_تو همه ی همکارات با اسم کوچیک صدا می زنی 

خندید:

_حسودیت شد؟

_نشه؟

_حسود کی بودی تو

_نمی تونی با این حرفا  از زیر توضیح دادن در بری گفته باشم

_نگین دوست خانوادگی مونه از بچگی با هم بزرگ شدیم حالا میشه برم جواب بدم

_ خیلی خوب تا تو تماست جواب بدی منم میز شام می چینم

_نمی خواد فعلا گرسنه نیستم تو راه یه چیزی خوردم

بهزاد رفت که تماسش جواب بده منم تو تراس ایستاده بودم به باغ عمارت خیره شدم از قشنگی باغ هر چی بگم کم گفتم دوتا حیاط داره که تو حیاط جلویی استخر و آلاچیق سنگ فرش و گل بوته از این جور چیزا میشه دید تو حیاط پشتی هم یه باغ بزرگ بود یه باغ که تو فصل پاییز آدم عاشق می کرد الخصوص وقتی که بارون می بارید ولی الان تو مه غلیظی فرو رفته بودهیچ جا کامل مشخص نیست همین جوری زل زده بودم به باغ که  باصدای بهزاد برگشتم سمتش:

_تو اینجای؟

_تماست تموم شد؟

کنار در شیشه ای تراس ایستاده بود پکر به نظر می رسید نگرانش شدم فوری پرسیدم:

_چته ناراحتی؟

_چیز مهمی نیست

_بارون بند اومده بیا ببین باغ چه منظره ی قشنگی داره 

هنوز اونجا وایساده بود رفتم سمتش دستش گرفتم:

_بیا دیگه چرا وایسادی هیچوقت ندیده بودم بیای اینجا باغ نگاه کنی چرا؟

تو اون نگاه جذابش یه جدیت خاص دوید:

_از این باغ خوشم نمیاد

حالا اون بود که داشت من با خودش می برد پا به پاش رفتم داخل خونه:

_چرا خوشت نمیاد ؟

خندیدم ادامه دادم:

اونجا دسته گل به آب دادی ببینم کی کشوندی اونجا زده تو ذوق ات

با یه حرکت سریع من از جام بلند کرد روی شونه اش سرو ته شدم تموم موهام ریخت روی صورتم:

_آی بهزاد دلم اومد تو دهنم من بذار زمین

من برد سمت اتاقش رو تختش گذاشت بالای سرم ایستاده بود با خنده موهام کنار زدم :

_وای سرم داره گیج میره

خندید لپاش چال افتاد:

_تا تو باشی زرنگ بازی در نیاری

انگشتش الکی گاز گرفتم:

بنجونس دیگه دوست ندارم

_خوب ببخشید اوکی

_به یه شرط 

_چه شرطی؟

_یه روز من ببری خونه ی ته باغ نشونم بدی

_اونجا چیزی نیست جز یه عالمه خرت وپرت

_خوب تمیزش می کنیم اونجا خودش یه خونه ی بزرگه حیفه عین خونه های متروکه پرت شده یه گوشه کسی سراغش نمی گیره میگم ها پاتوق مون بشه نظرت چیه؟

دستش انداخت دور گردنم:

_اون خونه رو فراموش کن یه چیزی برات گرفتم

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوشحال نگاهش کردم:

_چی خریدی ببینم؟

کشوی کنار تخت باز کرد یه جعبه ی کوچلو از داخلش درآورد یه جفت لنزمشکی تعجبم گل کرد گل که چه عرض کنم درخت داد :

_برام لنز خریدی؟

پا شدم رفتم جلوی آینه برام سوال شده بود مگه رنگ چشمای خودم چشه رنگ به این قشنگی چی بگم والا دارم شاخ در میارم با حالت کنجکاوی پرسیدم:

_حالا چرا مشکی؟

_تو با چشمای مشکی قشنگتری اینطوری بیشتر دوست دارم 

با حرفش یاد خیلی وقت پیش افتادم تو گذشته غرق شدم قبل اینکه چیزی بین مون باشه یه بار دیدم خیره خیره نگام می کنه وقتی دلیلش پرسیدم گفت:

_چشمات من یاد یه نفر می اندازه 

_عوع کی؟

_بماند هر کی

_چه جلب آدم می بری لب چشمه تشنه برمی گردونی خوب اگه نمی خوای حرف بزنی چه کاریه اینا رو بهم میگی

اون روز نه ولی بعدا بهم گفت از دخترای چشم رنگی خوش اش نمیادمنم گرفتم چشمام اون یاد کی می اندازه یاد اون پرنسس خیانتکارش یاد گلبرگ که نه بهتر بهش بگم کاکتوس دختره ی جادوگر چقدر ازش متنفرم وقتی خواستم به حرفش اعتراض کنم گفت :تو استثنایی بحث عوض کرد برگشتم به زمان حال یه چیزی مثل خوره افتاد تو سرم دلم آشوبه نکنه هنوز به گلبرگ فکر می کنه نکنه هنوزم که هنوزه چشمام اون یاد گلبرگ می اندازه نکنه این لنزای لعنتی به همین خاطر واسه ام خریده ذهنم بهم ریخت:

_نخیرم مثل احمقا شدم کجاش قشنگه رنگ چشمای خودم باحالتره اصلا خاصه هیچ جا نمی تونی رنگی مثل رنگ چشمای من پیدا کنی

سرش رفت لای موهام گردنم بوسید:

_یعنی کادوم دوست نداشتی؟

_چرا ولی یه خورده برام عجیب بود که واسه ام لنز خریدی 

چونه اش گذاشت روی شونه ام در حالی که تو آینه بهم خیره می شد با اون صدای بی‌نظیر و معرکه اش چند خط شعر برام خواند:

_چشم هایت عقیق اصل یمن گونه ها قاچ سیب لبنانی

تو بخندی شکسته خواهد شد قیمت پسته های کرمانی

نرم رویاست جنس حلقومت حافظ از وصف خسته خواهد شد

وا کن از دکمه دکمه ها بدنت چشم شیراز بسته خواهد شد

با شعری که برام خواند به خودم امید دادم :

_الکی فکر بد نکن شاید داری اشتباه می کنی ببین چه جوری نگات می کنه تابلوه که عاشقته

صدای زنگ در جدامون کرد بهزاد از پنجره یه نگاه به بیرون انداخت خودم کنارش رسوندم:

_کیه بهزاد؟

_هیچکی بهداد

_آخ جون بهداد

نگاهش از بیرون گرفت یه تای ابروش با غیرت مردونه بالا زد:

_چی شد چی شد نفهمیدم اخ جون بهداد؟

_الکی گیر نده قرار بود این دفعه که میاد برام فلشش بیاره کلی آهنگ شاد داره که عاشقشونم حالا زود باش دیگه معطلش نکنیم هوا سرده می چاد بنده خدا

با هم از اتاق بیرون رفتیم مثل همیشه اون از پله ها من از رو نردها ویژ سر خوردم پایین در برای بهداد باز کردم:

_به به آقای خوشتیپ چه عجب بالاخره اومدی

_چطوری کوچلو؟

_یدفعه بگو نی نی خیالت راحت کن من 18 سالمه کجام کوچلوه

دوتا دستاش به هم مالید:

_خیلی خوب بذار بیام تو یخ زدم

از جلوی در کنار اومدم پرسیدم:

_پس طناز کو؟

_چند روزی نیست با دوستاش رفته مسافرت

_اخی پس حسابی تنهایی بمیرم

_آره والا خونه بدون طناز اصلا به درد نمی خوره

_پس شب پیش ما بمون خیلی وقته نیومدی

_تا ببینیم چی میشه

_راستی بهدادفلش برام آوردی؟

_آره تو ماشینه ولی من دیگه نمی تونم برم بیرون هوا خیلی سرده ریموت بهت میدم خودت برو بیار

_باشه اشکال نداره

این گفتم با گرفتن ریموت خودروش پریدم تو حیاط ماشین زیرو کردم تا تونستم فلش پیدا کنم قدمام سریع کردم اومدم سالن هیچکی متوجه من نبود نه بهزاد نه بهداد حرفای می زدن که باعث شد یه گوشه قایم بشم فال گوش وایسم:

_یه دقیقه صبر کن بهزاد اگه بگم گلبرگ برگشته چی؟

بهزاد داشت از پله ها بالا ی می رفت اما همینکه این حرف شنید وایساد با چشمای ریز شده و اخمای توی هم پرسید:

_تو چی میگی ؟

_مگه نمی دونستی؟

قشنگ معلوم بود حرفای بهداد باعث شده به هم بریزه :

_مزخرف نگو 

_مزخرف چیه دارم میگم برگشته امروز خودم دیدمش

نتونستم بیشتر از اون بشنوم اومدم تو حیاط به در تکیه دادم :

_پس شاه پری قصه برگشته یعنی قراره چی بشه نکنه فیلیش یاد هندوستان کرده اومده پیش بهزاد بمونه

از رو در سر خوردم افتادم روی زمین:

_پس تکلیف من چی میشه به خدا دختره مهره ی مار داره از اون دخترای خرشانسه که بهزاد مثل موم تو دستشه خدایا خودت کمکم کن نذار یه بار دیگه کسی که دوست دارم از دست بدم باور کن دیگه تحملش ندارم

صدای بهداد من از برهوت بیرون کشید:

_تو حالت خوبه؟

فقط سرم تکون دادم:

_اهوم

_پس چرا تو این سرما پشت در نشستی؟

_چیزی نیست یدفعه سرم گیج رفت

دستش آورد سمتم:

_دستت بده به من

نگاهش کردم داشت تشویقم می کرد:

_پاشو آفرین پاشو پیشو اینجا نشین مریض میشی

با کمک بهداد از جام بلند شدم همراش اومدم تو سالن ولی از بهزاد خبری نیست سراغش از بهداد گرفتم:

_کجاست؟

_کی بهزاد؟

_پ نه پ چنگیز خان مغول مگه غیر ما سه نفر کس دیگه ای هم تو عمارته

_خسته بود رفت اتاقش استراحت کنه

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه ی حواسم پیش بهزاد بود یعنی الان تو ذهنش چی می گذره نکنه داره به گلبرگ فکر می کنه صدای بهداد حواسم بهم زد:

_گندم اگه حالت خوبه میشه یه قهوه برام بیاری 

بهداد داشت شبکه های تلویزیون عوض می کرد ادامه داد:

_تلخ باشه لطفا

_چشم چیز دیگه ای لازم نداری؟

_نه مرسی همین کافیه

همین کم داشتم که بشینم با این حال داغون واسه ی این کلاغ بدخبر قهوه درست کنم کارت بخوره اون شکمش ،چندتا نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه بعدش سینی قهوه رو برداشتم رفتم سالن:

_قهوه ای که خواسته بودی

سرش از تو موبایلش بیرون آورد:

_ممنون بذار روی میز 

کاری که خواسته بود انجام دادم پرسیدم:

_می تونم بشینم؟

_آره چرا که نه

روبه روش نشستم اونقدر تو خودم بودم که تازه متوجه مدل موهاش شدم :

_چه بهت میاد

_چی بهم میاد؟

_مدل موهات میگم مثل اینکه عوضش کردی

دستش داخل موهاش کشید:

_واقعا خوبه؟

_آره از اون قبلیه بیشتر بهت میاد همیشه این مدلی کوتاه کن بذار یه عکس ازت بگیرم نشون دوستام بدم البته اگه قبول کنی

_اوکی مشکلی نیست

_پس تو تا قهوه ات بخوری منم میرم دنبال موبایلم 

پله ها رو که بالا رفتم از تو اتاق بهزاد صدای یه اهنگ غمگین می اومد:

برام کافیه حتی از راه دور بفهمم که حالت خوشه عالیه

یه چیزی بگو حالم بد نکن ندیدی تو قلبم چه جنجالیه 

عذابم نده پشت این لحظه ها که فکر تو می چرخه توی سرم

یکی اسمش جای تو جا زده نمی دونه از قبل هم عاشقترم

یکی جای تو زل زده تو چشام که اصلا نمی تونه درکم کنه

نگاهش شبیه تو جذاب نیست نمی تونه جا پاش محکم کنه

یکی جای تو غرق آغوشمه که عطرش نمی تونه مستم کنه

که قلبم نمی لرزه از خنده هاش که از تو نمی تونه خسته ام کنه

میون من و تو یه اه بلند که طوفان شده قلبم می کنه

نذار زندگی با تو یادم بره یه حرفی بزن بغض من نشکنه

برام کافیه با خیالت مثل یه دیونه آواره ی کوچه شم

برام کافیه حس کنم فکرمی ببین تو نبودت به چی دلخوشم

داخل اتاق دزدکی یه نگاه انداختم همه جا کاملا تاریک بود بهزاد داشت روی یه صفحه ی بزرگ عکسای گلبرگ نگاه می کرد دنیا دور سرم چرخید مثل شهری که توش یه زلزله ی ده ریشتری اومده باشه تموم رویاهام نابود شدن قلبم داره زیر آوارآرزوهام دفن میشه چطوری تونستی بهزاد؟چطوری تونستی؟یعنی من این همه مدت سرکار بودم و تو همیشه به اون فکر می کردی؟

صدای پا اومد لابد بهداده داره میادبالا نباید من با این حال ببینه فوری پریدم تو اتاق به در تکیه دادم اشک توچشمام حلقه زده بود نه گندم نه الان وقتش نیست اگه گریه کنی بهداد همه چی می فهمه پس گریه هات بذار واسه یه وقت دیگه چند ضربه به در اتاقم زده شد:

_گندم اینجایی؟

فوری صورتم پاک کردم:

_اره بهداد الان میام سارا زنگ زد داشتم باهاش حرف می زدم ببخش که معطل شدی

در کشو باز کردم موبایل برداشتم دلم می خواست تموم هدیه های که بهزاد بهم داده بود از پنجره پرت کنم بیرون که دیگه چشمم بهشون نیفته ولی بهداد الان تو سالنه اگه کار اشتباهی ازم سر بزنه نمی دونم باید بهش چی بگم موبایلم با حال بدی چپوندم تو جیبم با یه لبخند ساختگی از اتاق اومدم بیرون هنوز صدای همون اهنگ به گوش می رسید در حالی که خودم کنترول می کردم که باز اشکم در نیاد شروع کردم به عکس گرفتن از بهداد:

_بهداد من نگاه دارم ازت عکس می گیرم وای چه عکس معرکه ای شد بیا ببین

اومد سمتم:

_ببینم

موبایلم دستش دادم:

_تو دندون پژشکی ،بهزاد جراح چرا یکی تون نمیره مانکن بشه به عنوان شغل دوم پیشنهاد بدی نیست به خدا،اگه قبول کنید دخترا براتون دست پا می شکنن کلی طرفدار پیدا می کنیدنه تو از قیافه ات استفاده می کنی نه اون صدا قشنگ از صداش

نگاهش از موبایلم گرفت با تعجب پرسید:

صدا قشنگ؟صدا قشنگ  کیه؟

_بهزاد میگم دیگه صداش محشره عالیه معرکه اس

_مام صدا مون بد نیست ها فقط از اون تعریف نکن اوکی

_ای جونم پسر خوب نیست اینقدر حسود

_می خوای یه دهن برات بخوانم بهت ثابت شه

راستش صدای بهداد با بهزاد مو نمی زد بار اولی که اومده بود عمارت یعنی بار اولی که من دیدمش داشت با عمو حرف می زد یه لحظه فکر کردم بهزاده ولی بعدش فوری متوجه اشتباهم شدم :

_تو نامبر وانی بهداد صدای تو هم بی نظیره ،اصلا صدای تو جز همون صداهایه که هر چی گوش میدم بیشتر دلم می خواد بشنوم واقعا بهتون حسودیم میشه

موبایلش زنگ خورد طناز بود ازم عذرخواهی کرد رفت جواب بده خوب شد رفت حداقل دو دقیقه با خودم تنها میشم ببینم چه خاکی به سرم شده عشق قدیمی بهزاد خان برگشته تموم فکر و ذکرش پیش اونه دیگه ما رو می خواد چکار ای دل غافل دیدی دیدی چطوری زل زده بود به عکساش حالش دیدی آهنگه رو بگو حرف دلش می زد اصلا تو این مدت فراموشش نکرده که هیچ بدتر عاشقش شده لابد فردام با یه دسته گل می ره سراغ خانم اون برمی گردونه عمارت وقتی میگم اندازه ی یه ارزن شانس نداری قبول کن لپ و لوچه ات آویزون نشه خوش شانس واقعی تو نیستی یکی دیگه اس عزیزم یکی دیگه

برگشتن بهداد باعث شد دوباره اون قیافه ی شاد لبخند ساختگی به خودم بگیرم:

_طناز چطور بود مسافرت بهش خوش می گذره؟

تو صورتم دقیق شد:

_ تو امشب یه چیزیت شده

از حرفش یه خورده هول شدم:

چ....چط...چطورمگه؟

_صدبار صدات زدم ولی نشنیدی انگار تو یه دنیای دیگه سیر می کنی

_نه خوبم مرسی من برم قهوه ات عوض کنم یه قهوه ی تازه برات بیارم 

_نه نمی خواد موافقی بریم بیرون تو خونه حوصله ام سر رفته

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه لحظه می خواستم مخالفت کنم اما به هوای بیرون احتیاج داشتم شاید اگه یه خورده باد به کله ام بخوره برام خوب باشه :

_خیلی خوب پس صبر کن من برم پالتوم بیارم

در عرض دو دقیقه آماده شدم همراه بهداد از سالن اومدم بیرون وقتی می خواستم سوار ماشین اش بشم بهزاد کنار پنجره ی اتاقش دیدم داشت بیرون نگاه می کرد سیگار می کشید لابد به پرنسس فکر می کنه چون وقتی دید من دارم می رم بیرون عین خیالش نبود حتی یه اس ساده نفرستاد بپرسه کجا؟منم از لجش موبایلم خاموش کردم با بهداد از عمارت بیرون رفتم ولی هر کاری کردم نتونستم به بهزاد فکر نکنم حتما الان حالش خیلی بده کاش کنارش می موندم بیرون نمی اومدم تو این فکر بودم که یدفعه یه چیزی نرم و شیرین خورده تو صورتم:

_بهداد واقعا که داری چکار می کنی؟

خامه ی کیکش پرت کرده بود تو صورتم به صورت خامه ایم می خندید با خنده اش لبخند اومد رو لبم:

_سمت من خامه پرت می کنی بگیر که اومد 

اب پرتغال جلوی دستم پاشیدم رو صورتش اما بچه پرو که کوتاه بیا نبود کل کیک با بشقابش مالید رو صورتم:

_بگیر ببینم

جلوی دیدم پاک کردم دستم رفت سمت فنجون قهوه اش اما ذهنم خواند طرف دیگه ی استکان گرفت گفت:

_ولش کن

_تو ولش کن

_فنجون ،فنجون منه پس خودت آماده کن واسه یه حمله ی دیگه

استکان کشیدم سمت خودم:

_نه بابا

فنجون برگردوند سمت خودش:

_زن بابا

یهو به فکرم رسید بهش کلک بزنم من تا امشب این فنجون قهوه رو نریزم رو صورتش بخصوص رو اون کت کرم رنگ خوشگل ومارکش که دلم آروم نمی گیره البته بگم ها تقصیر خودشه خودتون که دید خودش اول شروع کرد:

_بهداد موبایلت صفحه اش روشن شد فکر کنم گذاشتی رو ویبره داره زنگ می خوره

یه لحظه که حواسش رفت پی موبایلش استکان قهوه رو بی معطلی برداشتم پاشیدم رو کتش:

_یهووووووو من بردم

_هر هر هر رو اب بخندی

_یه خورده جنبه ی باخت داشته باش مرد گنده ببین چه جوری ترش می کنه

خلاصه بعد اون هر چی روی میز بود یا سفارش می دادیم پرت می کردیم رو سر و صورت همدیگه شاید اگه صاحب کافی شاپ دوست بهداد نبود هر دوی ما رو با اردنگی می انداخت بیرون خسته بودم ولی هنوز داشتم می خندیدم روی تاپ پارکی که داشتیم واردش می شدیم نشستم با اشتها گفتم:

_چه بوی خوبی میاد بازنده نمی خواد برای برنده جایزه بگیره مثلا بره پیتزا یا کباب ترکی بخره

بهداد خیلی باهوشه می دونست یه چیزیم شده اما نمی دونست منشاش کجاست همه ی این کارا رو می کرد که فقط من بخندم خدایش پسر خوبیه برعکس بهزاد اصلا اخمو و بد اخلاق نیست محاله آدم کنارش باشه احساس خوبی نداشته باشه فکر کنم طناز خیلی خوشبخته یکی مثل بهداد نصیبش شده از رو تاب بلند شدم رفتم سمت بهداد که داشت پیتزا به دست برمی گشت با لبخندی که تا اون لحظه رو صورتش حفظ شده بود گفت:

_خیلی خوب پیشو این هم پیتزایی که خواسته بودی 

کرمم گرفته بود اذیتش کنم:

_کباب ترکی بیشتر دوست دارم کاش کباب ترکی می گرفتی

سس دستش با انگشت مالید رو صورتم:

_غر نزن بچه دماغو همین هم زیادته

با اون سسی که مالید رو صورتم رنگ بندیم تکمیل شد قیافه هامون شبیه قیافه ی یه بچه یک ساله اس که با کله رفته باشه تو بشقاب غذاش ،پیتزام خوردم از جام بلند شدم:

_خیلی دیر شده ساعت یکه بهتره دیگه برگردیم عمارت لابد زن عمو تا حالا اومده دیده من نیستم حتما فردا کلی سوال جوابم می کنه

مخالفتی نکرد بعد از یه مدت کوتاه راه افتادیم برعکس وقتی که سوار ماشین بهزاد می شدم مجبور بودم کلی آهنگ غمگین گوش بدم خودروی بهزاد پر ازاهنگ وترانه های شادبود که بعضیاشون آدم واقعا به رقص می آورد مجبورت می کرد همون جوری که سرجات نشستی یه تکون ریزی به خودت بدی بعد از گذشت نیم ساعت بالاخره رسیدیم بهداد صدای پخش خودروش کم کرد یه نگاه به ساختمان عمارت انداخت :

_انگار همه خوابن 

_اهوم بی سرو صدا بریم بالا یه موقعه کسی بیدار نشه راستی بابت امشب خیلی ممنونم کلی کنارت بهم خوش گذشت

یه دستمال کاغذی داد دستم گفت :

_تشکر لازم نیست کاری نکردم

با انگشتش به کنار گوشم اشاره کرد و گفت:

_اینجا رو تمیز کن هنوز پاک نشده خامه ایه

_باشه من دیگه برم تو،تو هم ماشین پارک کن بیا اگه چیزی هم لازم داشتی صدام بزن تو تاریکی سالن آهسته و پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتم که یهو یکی مچم گرفت اونقدر ترسیده بودم که نزدیک بود جیغ بکشم:

_چته بهزاد چرا اینطوری میای سر وقت ادم انگاری که می خوای دزد بگیری

پریز زد سالن طبقه ی بالا روشن شد فشاری که به مچم می آورد بی طاقتم کرد:

_دستم ول کن اِه داری می شکنیش

با اخم پررنگی نگام کرد:

_کجا بودی؟

_باز که قاطی کردی چی شده

فشار دستش بیشتر کرد با لحن عصبی از لای دندوناش که روی هم قفل شده بود گفت:

_حرف نزن جواب من بده

سعی کردم دستم آزاد کنم:

_از کجا پُری داری دق دلیت سر من خالی می کنی ها ولم کن مچم خورد شد

طوری با عصبانیت یه گوشه پرتم کرد که محکم خوردم به در شونه ام درد گرفت با ناله گفتم:

_فکر نکن نمیدونم چه مرگته اون زنیکه ی آشغال برگشته اینطوری بهم ریختی وحشی شدی خدا لعنتش کنه فهمیدی لعنتش کنه

با پشت دست زد تو دهنم لبم شکاف برداشته بود گرمای خون روی پوستم حس کردم نمی تونستم باور کنم بهزاد من زده باشه با سرزنش نگاهش کردم بدون اینکه چیزی بگم فوری رفتم تو اتاقم اون شب برعکس خیلی از شبای که با هم دعوامون می شد اصلا نیومد سراغم حتی فرداشم روی خوش بهم نشون نداد اون فقط یه دروغگو یه دروغگو عوضی که فکر می کردم من اسباب بازیم اونم باید باهام بازی کنه

چشمام از گریه ی دیشب حسابی سرخ شده بود می سوخت پف داشت انگار گونی گونی نمک می ریختن داخلش باید حال و روزم می دیدی درب و داغون بودم کسل و بی حوصله لباس پوشیدم از اتاق اومدم بیرون هنوز چند قدم دورنشده بودم که صدای سارا شنیدم:

_وای گندم خودتی باورم نمیشه

سارا اونم اینجا مگه میشه این وقت سال تا به خودم اومدم بغلم کرد:

_می دونی چند وقته ندیدمت چقدر دلم برات تنگ شده بود

_خوش اومدی سارا نگفته بودی می آی

_می گفتم مثلا گاو و گوسفندی می کشتی

یه لبخند محو اومد روی لبم:_نه ولی حداقل منتظر می موندم از راه برسی عنتر جونم

سارا با صدا خندید:

_خودتی عبضی

_خوب کاری کردی اومدی حسابی غافلگیر شدم

سارا به لبم اشاره کرد:

_لبت چی شده؟

همون لحظه بهزاد اومد تو سالن آماده بود بره بیمارستان بی اعتنا از کنارم رد شد حواسم به اون بود که سارا دوباره پرسید:

_نگفتی لبت چی شده؟

_هیچی خورده به کابینت

این گفتم به بهداد که داشت از پله ها پایین می اومد سلام دادم:

_صبح به خیر خوشتیپ

_صبح تو هم به خیر پیشو و همچنین توسارا جون

سارا تشکر کرد بهداد رو به من ادامه داد:

_کسل به نظر می آی رنگتم پریده نکنه مریضی؟

حواسم همه اش به بهزاد بود درست حسابی متوجه نشدم چی میگه:

_جدی؟

_آره عین خرگوش مریض شدی

سر به سر گذاشتن بهداد همیشه حالم خوب می کرد:

__فکر کنم مال شام دیشب باشه اون چه آشغالی بود بهم دادی

تا بهداد خواست چیزی بگه در سالن باز شد فکم داشت می افتاد نمی دونستم چشمام درست می دید یا نه ناباورانه با خودم زمزمه می کردم:

_س....سا.....سارا.....م....مجید

همین طور که مات و مبهوت به مجید خیره شده بودم اون به بهزاد نگاه کرد:

_ارباب ماشین تون آماده اس

بهزاد برگشت سمت بهداد پرسید:

_کاری نداری من دارم میرم بیمارستان

_نه فقط مهیار دیدی بگو یه سر بیاد مطب کارش دارم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا مرتب نیشگونم می گرفت:

_این عوضی اینجا چکار می کنه؟ تو می دونستی اینجاس بهم نگفتی

هنوز گیج بودم حتی نمی دونستم خوابم یا بیدارفقط درد نیشگونای سارا مطمئنم می کرد همه چی واقعیه:

_چه بدونم یه لحظه زبون به دهن بگیر ببینم جریان چیه؟

مجید طوری وانمود می کرد که انگار ما رو نمی شناسه خدا اخر این داستان به خیر کنه معلوم نبود چی تو سرشه که پا شده اومده اینجا حتما یه نقشه ای داره وگرنه بی عقل که نیست طلافروشی ول کنه به امان خدا بیاد راننده ی مردم بشه

خوب دیگه منم برم

این صدای بهداد بود  که باعث شد با اون همه اضطرابی که به دلم دوید به زور یه لبخند تحویلش بدم :

صبحونه نخوردی بدون صبحونه می خوای بری

_خوردم پیشو یعنی همه خوردن تو دیر بیدار شدی داد زن عموتم که در اومده بهزادم شاکی کردی

_ساعتم زنگ نخورد جبران می کنم ،راستی تو شب برمی گردی عمارت ؟

_نمی دونم سالگرد ازدواج من و طناز نزدیکه درگیر تدارکات جشنم اگه بتونم می آم

_من چندتا فیلم گرفتم هنوز ندیدم شب بیا با هم ببینیم غذای هم که دوست داری می پزم چطوره؟

_به قول خودت معرکه اس

بهزاد پشت سرش طوری در کوبند بهم که بهداد متوجه رفتارش شد با یه لبخند ساده گفت:

_فکر کنم حسودیش شد

بعدش یه نگاه به ساعتش انداخت ادامه داد:

_اُه...اُه من دیگه واقعا باید برم تا شب خداحافظ همگی

بهداد که رفت سارا من کشوند سمت خودش:

_مجید اینجا چکار می کنه؟

کلافه با دست موهام بالا زدم:

_نمی دونم بعد از بهم خوردن نامزدی مون این اولین باریه که می بینمش

زن عمو که حرفامون شنیده بود همین طور که داشت می اومد سمتمون شروع کرد به نصیحت:

_مثلا اینجا اومده برای کار خودش با اسم عماد اسم شناسنامه اش معرفی کرده و گفته آشنای عموته ارباب هنوز نمی دونه طرف مجیده ببین گندم بهت چی میگم دور ور این پسره نمی پلکی ها کاری هم به کارش نداشته باش حتی باهاش حرفم نمی زنی فهمیدی با تو هم هستم سارا تا وقتی اینجایی باید به حرفام گوش بدی

                  *******************

همه چی خوب بود داشتیم لاو می ترکوندیم که یدفعه این وسط سرو کله ی گلبرگ پیدا شد مجیدم که دیگه هیچی قوز بالا قوز این ماجراس از صبح همه اش دارم سعی می کنم نصیحت های زن عمو یادم بمونه زیاد جلوی چشمای این مردک نباشم واسه همین اکثر کارای بیرون به عهده گرفتم خسته و کوفته تو خیابون راه می رفتم که بین اون همه شلوغی یکی صدام زد:

_گندم

صدا برام غریبه بود برگشتم به پشت سرم نگاه کردم اما کسی ندیدم بسم الله لابد خیالاتی شدم هیچی نیست مال کم خوابی و فکر زیاده دوباره راه افتادم که اون صدا یه بار دیگه شنیدم واقعا یکی داشت صدام می زد برگشتم بلکه این دفعه ببینمش یه مرد جوان بود که باید اون جمله ی معروفم براش به کار ببرم واو اومای گاد انگار از تو قصه ها اومده چشم و ابروی جذاب پوست روشن و قد بلند موهاشم مشکی بود حالا کی و چکاره اس خدا می دونه من که تا حالا ندیده بودمش ولی اون انگار کاملا من می شناخت پرسید:

_گندم درسته؟

_شما؟

پسر دستش جلو اورد با یه لبخند دوستانه سلام داد:

_مهیار،مهیار احتشام شناختی؟

نمی دونستم باید چکار کنم طرف انگشتاش تا تو حلقم جلو اورده بود باید بهش دست می دادم یا نه یه خورده معذب بودم ولی آهسته دست دادم:

_داداش گلبرگ آره؟

_خوشبختم 

_منم همینطور

_پس شما مهیاری همه ازتون تعریف می کنن تو فامیلاتون کلی طرفدار دارین می دونستین،دروغ نگفتم هر جا می رفتی حرف از این پسره بود کلی راجعبه اش به به و چه چه می کردن خدایش اینی  که من دیدم تعریف کردنم داشت دستش اهسته از تو دستم جدا کرد پرسید:

_جای می رید برسونمتون

یکی نیست بگه به تو چه مگه فضولی به اجبار جواب دادم :

دارم میرم خرید تولد بهزاد نزدیکه می خوام براش هدیه بگیرم

_پس لازم شد حتما با من بیای چون من با سلیقه ی بهزاد کاملا آشنام 

یه جورای رفتارش مثل خودم بود عصا قورت داده و مغرور به نظر نمی رسید اصلانم تعجب نکرد بهزاد به جای ارباب با اسم کوچیک صدا کرده بودم شاید خیلی وقته من می شناسه براش تعریف کردن چه جور شخصیتی دارم شایدم چون تا دیروز کانادا زندگی کرده ارتباط با جنس مخالف براش زیاد مشکل نیست حالا اینا رو ول کن بنده خدا منتظر جوابته می ری یا نه یه لحظه تامل کردم:

_مزاحم نباشم؟

_اختیار داری چه مزاحمی مراحمید سوار شو

هی گندم عقلت از دست دادی چرا داری با کسی که تا حالا ندیدی نشناختی می ری هر بلای سرت بیاد حقته

به اون حسی که داشت مانع ام می شد اهمیتی ندادم افکار منفی از خودم دور کردم سوار BMW مشکی رنگش شدم همینکه راه افتادیم فوری پرسیدم:

_من از کجا می شناسی؟

_عکسات دیدم

تعجب نکردم شاید تو لپ تاپ بهداد دیده ما با هم عکس زیاد داشتیم بهدادم که رفیق فابریک این یاروه ممکنه عکسای من اونجا دیده باشه :

_اها که اینطور پس ماجرا اینه 

_بهداد خیلی ازت تعریف می کرد دوست داشتم یه بار ببینمت

چه عجب بالاخره یکی پیدا شد دلش خواست ما رو ببینه :

_ممنون بهداد به من لطف داره

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی ماشین همه اش موسیقی سنتی پخش می شد مهیارم بعضیاشون با خودش زمزمه می کرد دیگه داشت حوصله ام سر می رفت از اهنگ دل به دل شجریان خوشم اومد ناچارا دوباره اهنگ paly کردم که سردرد نگیرم:

_همیشه اهنگ سنتی گوش میدی؟

_آره چطور مگه؟

نمی پرسیدمم تابلو بود همه شون از حفظه نگام گرفتم سمتش ادامه دادم:

_اخه اصلا بهت نمیاد هر کی ندونه فکر می کنه جی زی پیت بول از این جور چیزا گوش میدی 

_همه اولش در موردم این اشتباه می کنن

_شاید به این خاطر باشه که کانادا زندگی کردی

_نمیشه تو غربت زندگی کرد و اهنگ سنتی گوش داد ؟

_آره خوب حق با تو چند وقته برگشتی؟

_تقریبا یه سال

_خوب چرا تو این مدت یه بارم نیومدی عمارت ؟

_بخاطر یه سری مسائل میشه بحث عوض کنی؟

گرفتم منظورش چیه گلبرگ و اون جریانا دیگه ،واسه همین حرفش گوش دادم این بار پرسیدم:

_متولد چه ماهی هستی پسر عمو؟

_لبخند زد:

_پسر عمو؟

_چون پسر عموی اربابی خوشم اومد اینطوری صدات بزنم سوالم جواب میدی

_اردیبهشت

رفتار دوستانه اش باعث شد یخ ام آب بشه چشمام خندید با هیجان دستم گرفتم سمتش:

_بزن قدش

راحت های فایو داد گفت:

_جالبه پس تو هم اردیبهشتی هستی

_اهوم ،چند اردیبهشت اونوقت؟

_پانزده اردیبهشت

با شادی بیشتری جیغ زدم:

_لایک من و تو توی یه روز به دنیا اومدیم باورت میشه

طفلی من چه ذوقی کرده بودم انگار مدال المپیک بهم داده بودن همینجوری با شوق ازش سوال می پرسیدم:

_تو بزرگتری یا بهزاد؟

_بهزاد 

_بهدادم از تو بزرگتره؟

_نه بابا فاصله ی سنی من و بهزاد فقط یه ساله

با تعجب گفتم :

_دروغ نگو تو رو خدا؟

_دروغم چیه اخه؟

_پس خیلی بی بی فیسی بیشتر از بیست چهار بیست و پنج بهت نمی خوره خیلی هم شبیه بهدادی هر کی ندونه فکر می کنه دادشید

بین راه ماهرخ خانم مامانش زنگ زد از حرفاش معلوم بود به زور می خواد پسر بیچاره رو زنش بده اون هم خیلی زود سرهم حرفاش آورد خداحافظی کرد منم که فضولیم گل کرده بود نتونستم جلوی خودم بگیرم پرسیدم:

_مامانت بود؟

_اره

_ازت می خواد ازدواج کنی؟

فقط سرش تکون داد منم تو جوابش گفتم:

_خوب چرا ازدواج نمی کنی عذب موندی که چی بشه؟

مثل ادم بزرگا شروع کردم به نصیحتش بگو اخه یه بچه ی 18 ساله رو چه به نصیحت یه مرد سی ساله البته سی و اندی شما اون اندیش نادیده بگیرید همین جوری می گفتم می گفتم حواسمم نبود چقدر دارم پرحرفی می کنم اصلانم به روی مبارکم نمی آوردم شاید طرف خوشش نیاد یا به قول مامان فکر بد کنه دِ اگه دوست داشت به صحبتای مامانش گوش می داد تو چرا کاسه ی داغتر از آش شدی:

_میگم ها پسر عمو دیگه وقتشه تا موهات سفید نشده یکی  برات آستینا رو بالا بزنه کافیه لب تر کنی دختر برات سراغ دارم هلو دسته گل ماه یه عروس بهت معرفی کنم نامبر وان یه موقعه نری از اون دخترای خارجی مارجی بگیری اونا اصلا زن زندگی نیستن لابد  اونجا دوست دختر داشتی می دونی دیگه چه مصیبتین

بین حرفام خندید:

_چشم مامان بزرگ هر وقت قصد ازدواج داشتم حتما خبرت می کنم

_داری مسخره می کنی واقعا که

_خیلی خوب شوخی کردم زود قهر نکن

_به یه شرط

_چه شرطی؟

یه خورده فکر کردم بگم بستنی بخره؟نه ولش کن هوا سرده کی تو این هوا بستنی می خوره:

_امممم به این شرط که یه روز شام بیای عمارت

فکر کردم بخاطر جریان گلبرگ قبول نکنه ولی دعوتم رد نکرد جواب داد:

_باشه قبول حالا آشتی شدیم

مثل بچگی هام که می خواستم از یه نفر قول مردونه بگیرم انگشت شستم بردم سمتش پرسیدم:

_قول میدی؟

با لبخندی انگشتش تو انگشتم حلقه کرد:

_قول میدم

_پس قولت یادت بمونه

_حتما

یه ثانیه سکوت بعدش دوباره به حرف اومدم :

_تو نمی خوای برگردی کانادا ؟

_نه دیگه غربت کافیه؟

_شنیدم مثل بهزاد جراحی درسته دُکی؟

_درست شنیدی؟

_مغز؟

_نه قلب

احتشاما همه باسوادن منم دوست داشتم وضع مالی مون خوب بود می تونستم ادامه تحصیل بدم و دکتر بشم ولی خوب نشد عشقم این که تو بلند گو پیجم کنن خانم دکتر رادمهر به بخش اطفال

لبخندش محو نمی شد منم ادامه دادم:

_من عاشق بچه هام اگه یه روز مامان بشم دوست دارم ده تا بچه داشته باشم پنج تا دختر پنج تا پسر خیلی خوب میشه مگه نه

_ولی من برعکس تو اصلا بچه دوست ندارم

_چرا اخه؟ دلت میاد این حرف بزنی بچه ها مثل فرشته می مونن

_برای من که مثل گودزیلان

جوابش فقط با یه لبخند دادم هیچی نگفتم از ظهر چیزی زیادی نخورده بودم ته دلم داشت ضعف می رفت ترسیدم جلوی مهیار به قار و قور بیفته یه کیک تو کیفم بود برداشتم نصفش گرفتم سمتش:

_بیا تو هم بخور عاشق طعمش میشی خیلی خوشمزه اس

_شیرینی خور نیستم بذار واسه خودت

این هم انگار عادتای بهزاد داشت چیزشیرین لب نمی زدن چه بهتر اونقدر گرسنه بودم که اگه ده تا دیگه از این کیکا رو یه جا بهم می دادن همه شون با هم می خوردم آخرین لقمه کیکم قورت دادم پرسیدم:

_تا یادم نرفته بپرسم غذا چی دوست داری می خوام اون روزی که میای عمارت یکی از اون غذاهای که می پزم همینی باشه که دوست داری

_قورمه سبزی

ابروام پرید:

_جدی میگی ایول منم همینطور

یه کم بیرون نگاه کردم پرسیدم:

_نرسیدیم؟

_چرا اتفاقا همین جاست فقط یه دقیقه صبر کن پارک کنم پیاده میشم

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هزار الله اکبرش باشه وقتی کنارم راه می رفت بلندی قدش باعث می شد فکر کنم قد و قواره ی خودم آب رفته کوچیک شدم برای اینکه چشش نزده باشم همون لحظه ورد معروف زن عمو با خودم تکرار کردم یواشکی فوت کردم تو صورتش اما متوجه شد خندید:

_چکار می کنی ورد می خوانی؟

_دیگه در امانی،راستی مهیار برای بهزاد چی بخرم به نظرت؟

داشت من می برد سمت آسانسور یدفعه سرجام میخکوب شدم یا عبر الفضل:

_وای نه

_چی شد وایسادی؟

چند سال پیش یه بار تو آسانسور گیر کردم خیلی وحشتناک بود هر وقت یادش می افتم تموم جونم می لرزه از اون روز به بعد دیگه هیچوقت هیچ جا این کار نکردم حتی تو عمارتم به جای آسانسور همیشه از پله ها استفاده می کردم:

_مهیار میشه از پله ها بریم ؟

_پله چرا؟آسانسور که راحتره می دونی چند طبقه باید بالا بریم خسته میشی

خجالت می کشیدم بگم می ترسم خدا این فوبیا رو نصیب گرگ بیابونم نکنه بد دردیه،پام می لرزید سخت می تونستم راه برم انگار به پاهام یه وزنه ی صد کیلویی بستن یه چندتا نفس عمیق کشیدم تو دلم با خودم مدام تکرار می کردم:

آروم گندم آروم طوری نمیشه

در آسانسور که باز شد مثل یه اعدامی بودم که وقت دار زدنش رسیده دو سه بار مکث کردم بالاخره نگاه منتظر مهیار باعث شد با تعدادی زن و مرد برم داخل یکی دکمه رو زد این بار در بسته شد اون لحظه وحشتناک دو سال پیش مثل فیلم از جلوی چشمام گذاشت جیغای که کشیده بودم هنوز تو گوشم بود به زحمت آب دهنم قورت دادم دستام عرق کرده بود نفسام خشک خشک بود:

_وا......وای...

حات تهوع داشتم نمی تونستم صحبت کنم دنیا دور سرم می چرخید پیراهن مهیارچنگ زدم :

_دا...رم....خ....خ...خفه ....می....شم

_گندم چت شد یهو حالت خوبه؟

سرم گیج می رفت رنگم مثل گچ دیوار سفید شده بود نفس کم می آوردم:

_ک...کمکم کن

یه دختر سانتی مانتال با حالت مسخره ای نگام می کرد حتما پیش خودش میگه چه اسکولی ولی برام مهم نبود اون که نمی دونه من چه مرگمه سرم چسپوندم به بازوی مهیار که نیفتم:

_حالم خیلی بده فشارم افتاده الانه که غش کنم

_نترس چیزی نیست من پیشتم بهم تکیه کن

نزدیک بود نفسای اخر بکشم به لقاح الله بپیوندم که درآسانسور باز شد مهیار زیر بازوم گرفته بود یهو نیفتم چشمام بسته بودم که من یه جانشوند:

_خیلی خوب تموم شد بیا این بخور بهتر میشی

تو کافی شاپ نشسته بودیم برای هردوتامون اب میوه سفارش داده بود پرسید:

_الان بهتری؟

دستم از روی پیشونیم برداشتم:

_برات درد سر شدم معذرت می خوام

_دیگه این حرف نزن اگه بهم می گفتی جریان چیه از پله ها می رفتیم

یه کم از اب میوه ی جلوی دستم خوردم :

_دلم نمی خواست پیش خودت بگی چه بزدلی

_ای بابا به چه چیزای فکر می کنی

این گفت از جاش بلند شد وقتی دیدم داره می ره فوری پرسیدم:

_کجا پسر عمو می خوای من با این حال بد ول کنی بری؟

_نه جونم تو حالت خوب نیست می رم به جات هدیه ی بهزاد بگیرم بیام

کارتم دراوردم گرفتم سمتش:

_خیلی خوب پس بیا این کارتم رمزشم....

حرفم قطع کرد:

_بذار جیبت خجالت بکش

_اما اینطوری نمیشه تا پولش نگیری کادو قبول نمی کنم

قانع نمی شد که:

_فعلا کارتت پیش ات بمونه بعدا حساب می کنیم

یه نیم ساعت گذشت تا اینکه بالاخره برگشت:

_زیاد معطل شدی خانمی؟

_نه ولی تو امروز حسابی به زحمت افتادی 

_این چه حرفیه تا باشه از این زحمتا

_ممنونم واقعا

_بذارند تا صبح هی یه ریز می خوای تشکر کنی ها ،موافقی با هم یه قهوه یخوریم؟

_بدم نمیاد

سارا که اس فرستاد تازه حواسم اومد سرجاش شب شده و من هنوزبرنگشتم موبایلم گذاشتم تو جیب پالتوم پا شدم:

_خیلی دیرم شده صدای همه تو عمارت در اومده باید برگردم خوشحال شدم امروز دیدمت امیدوارم بازم همدیگه ببینیم

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با هم ازکافی شاپ بیرون اومدیم خواستم خداحافظی کنم که به پله ها اشاره کرد:

_بیا از پله ها بریم من می رسونمت مسیرمون یکیه 

تعارف اومدنیومد داره می خواست نگه از خدا خواسته سوار شدم همراهش رفتم ولی اونقدر خسته بودم که کل مسیر خوابیدم بین خواب و بیداری یه چیزی افتاد تو دهنم شیرین بود هوشیار که شدم فهمیدم شکلاته یادم اومد کجام به دنبالش صدای مهیار اومد:

_تو چرا می خوابی دهنت باز می مونه مواظب باش شکلاتی که گذاشتم دهنت نپره تو گلوت 

_خوشمزه اس بازم از این شکلاتا داری؟

_تو داشبرده هر چقدر می خوای بردار

جلوی در عمارت بودیم از تو ماشین یه نگاه به حیاط انداختم عو عو بهزاد برگشته مجیدم داشت خودروش پارک می کرد به سمت مهیار چرخیدم :

_وای مهیار بهزاد اومده پوستم کنده اس من دیگه برم راستی نمیای تو؟

_الان نه کار دارم ولی بعدا حتما میام

پیاده شدم در حالی که درماشین می بستم گفتم:

_پس یادت نره قول دادی

صبر کردم تا بره ازش قول گرفتم با یه بوق خداحافظی کرد دور شد

زود لباسم عوض کردم رفتم آشپزخونه خدا رو شکر تنهام فعلا از غرغرای زن عمو خبری نیست اما دیر شده بود باید برم دست به کار بشم به بهداد گفته بودم براش ژرشک پلو درست کنم یه موقعه بیاد و به قولم عمل نکرده باشم خیلی بد میشه داشتم گوشتا رو با حوصله تفت می دادم که مجید اومد اشپزخونه بدون اینکه نگاهش کنم خودم به درست کردن غذا مشغول کردم قوری روی سماور برداشت پرسید:

_چای می خوری؟

جوابش ندادم فقط با اخم بهش نشون دادم ازم دور باشه دوتا استکان برداشت برای هردومون چای ریخت گفت:

_کل روز بیرون بودی حتما خیلی خسته ای تازه دمه خودم درست کردم

استکانا رو گذاشت روی میز منتظر نگام کرد منم بهش محل ندادم بی اهمیتش کردم ولی از رو نمی رفت :

_گندم بیا دو دقیقه بشین می خوام باهات حرف بزنم

اخمام غلیظ تر شد :

_چکار داری؟

_تو بشین میگم 

_من با تو حرفی ندارم

پا شد اومد سمتم:

_ولی من دارم

زیر قابلمه رو کم کردم کلافه گفتم:

_تو قبلا حرفات زدی چیزی برای گفتن نمونده 

من هنوز رو حرفمم صد دفعه دیگه ام به سمت عقب برگردم همون اتفاقی بین مون می افته که قبلا بوده من گذشته ها رو فراموش کردم تو هم تموم اون خاطرات بنداز دور

یه پوزخند مسخره تحویلش دادم:

_منتظر بودم تو بگی

لحنم تلخ تر شد با کنایه ادامه دادم :

_راستی اون عشق رویایت به کجا رسید همون دختر میگم که بخاطرش تب و لرز می کردی همونی که بخاطرش ولم کردی دوست دختر عزیزت کو پس ؟اها یه چیزدیگه شنیدم ازدواج کردی همون دختره اس همون که می خواستیش ؟خوب کو پس ؟چرا تنهایی ؟ولت کرده؟اخی معلومه که ولت می کنه اخه تو ادم نیستی یه بی شرفی که فقط بلده با احساسات بقیه بازی کنه اما این مطمئن باش مجید تا وقتی اه من پشت سرته از زندگیت خیر نمی بینی

بهش حسابی برخورد ولی لحنش هنوزم آروم بود:

_من واسه این حرفا نیومدم فقط می خواستم بهت بگم از بودنم اینجا نترس من برات درد سر نمیشم

_تو کی هستی بخوای واسه من دردسر شی ها؟کی هستی عوضی عقب مونده

برعکس من که خون خون ام می خورد تن صداش اصلا بالا نمی اومد :

_باشه داد نکش صدات بیار پایین

به حرفش گوش ندادم با توپ پر بهش حمله کردم:

_مجید همین فردا از اینجا می ری دیگه ام برنمی گردی صبح که پا شدم نمی خوام چشمم به چشمت بیفته حالیت شد یا نه؟

این گفتم خواستم برم که بازوم گرفت :

_وایسا کجا؟

_ولم کن وگرنه جیغ می زنم

یه لحظه صداش مثل من بالا رفت :

_مگه با تو نیستم بتمرگ سرجات

همون لحظه عمو اومد تو سالن مجید خان هم تا عمو حواسش نبود فوری دستم ول کرد خوش شانسی اورده بودم اینطوری بالاخره تونستم ازش فرار کنم 

خسته و کلافه از پله ها بالا رفتم احتیاج داشتم یه خورده دراز بکشم ذهنم از این اتفاقا خالی کنم زیر لب مجید  نفرینش می کردم که یهو دستی من کشید داخل اتاق بهزاد،با چشمای وحشت زده نگاش کردم:

_زده به سرت هیچ معلوم هست چکار می کنی بهزاد؟

نذاشت حرفم تموم بشه یه گوله اتیش بود شونه هام گرفت من چسپوند به دیوار:

_با من بازی نکن گندم بد می بینی

هنوز بخاطر رفتار دیشبش از دستش دلخور بودن معترض پرسیدم:

_باز چه مرگته؟

رگ کنار گردنش از شدت عصبانیت برجسته شده بود می زد:

_دیونه ام نکن من  قاطی کنم همین جا می کشمت

چشمم به تاتوی انگلیسی اسم گلبرگ رو  مچش افتاد مال خیلی وقت پیشه اما مثل خار تو چشم فرو می رفت ویادم می اورد چه خبره اونقدر بهم ریخته بودم که تا تجربه اش نکنی نمی فهمی چی میگم از پشت اشک نگاهش کردم :

_من که می دونم دردت چیه و چرا رفتارت عوض شده دنبال بهونه ای من از سرت وا کنی ولی من بدون تو دق می کنم با من این کار نکن

از کنار شقیقه اش عرق می چکید به والله خون به مغزش نمی رسید صورتش به اندازه ی یه بنده انگشت با صورتم فاصله داشت نفسای عصبی و داغش روی پوستم حس کردم لحن تندش بدجوری قلبم می لرزوند:

_که من دنبال بهونه ام ها کافیه یه کلمه دیگه بگی زبونت از حلقومت میکشم بیرون اون مرتیکه کی بود باهاش برگشتی دیشب کدوم گوری بودی با این رانندهه عماد چه سر و سری داری که نیومده از راه بهت دست می زنه کرم نریز گندم وگرنه از زندگی ساقطتت می کنم

دهنم از طعم اشکام شور شده بود :

_داری هزیون میگی روانی من کار اشتباهی ازم سرنزده الان با مهیار برگشتم تو خیابون دیدمش دیشب با بهداد رفتم بیرون  چون حوصله اش سر رفته بود چون اومده بود پیش توولی تو رفتی با خاطرات عشقت سرگرم شدی با رانندتم دعوام شد چون دوست ندارم با نامزد سابقم یه جا زیر یه سقف باشیم عماد همون مجیده که بهت گفته بودم حالا که همه چی فهمیدی دیگه ولم کن

دستش روی شونه هام شل شدو گیج نگام می کرد دلم داشت می ترکید تو عمق چشماش پشیمونی موج می زد اما بهش اجازه ندادم حرفی بزنه بی معطلی از اتاقش اومدم بیرون

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با پشت استینم اشک های که از دو طرف چشمام به لابه لای موهام دویده بود پاک کردم از جام پاشدم پاکت کادوی بهزاد روی میز کنار تخت برام چراغ سبز می داد هنوز نمی دونستم مهیار براش چی خریده دسته ی پاکت گرفتم ناراحت پرتش کردم یه گوشه همراه کادو دو تا چیز دیگه هم از جعبه بیرون زد خودم مجبور کردم به همه چی بی اعتنا باشم ولی تموم صبرم همون دو دقیقه بود رفتم سمتش روی زمین نشستم به به چه ساعتی چه سلیقه ای باریک الله واقعا

اما صبر کن صبر کن داری یه ریز واسه خودت چی میگی پولی هم که بابتش داده شیک و قشنگه حالا می خوای این همه پول از کجا بیاری،جناب پسر عمو با خودش چی فکرکرده که من بانکم می تونم این مبلغ بهش پس بدم با پول این ساعت میشه یه محله رو سیر کرد دور از جون مثل خر تو گل گیر کرده بودم اخه خنگ خدا چرا با مردی می ری خرید که یه جا این همه پول خرج می کنه اون هم واسه کی واسه دختری که فقط عکسش دیده اصلا هم عین خیالش نیست اون پول چقدر زیاده، خوب اون چه می دونه نداری یعنی چی ؟چه می دونه محتاج بودن یعنی چی؟چه می دونه فقر یعنی چی؟اما تو که می دونی چرا این کار کردی موندم بهت چی بگم بی عقلی دیگه بی عقل و گرنه همچین اشتباهی نمی کردی

از سرزنش کردنم دست برداشتم خودم به خودم دلداری دادم:

_خیلی خوب دیگه من از کجا باید می دونستم میره از گرونترین نقطعه ی دنیا خرید می کنه چاره چیه کاریه که شده نمی تونم بگم پس اش بده حالا بعدا باهاش حرف می زنم ببینم قبول می کنه مبلغ ساعت قسط بندی کنه یا نه

ساعت کنار گذاشتم بقیه ی چیزای تو پاکت نگاه کردم یه بسته از اون شکلاتای مامانی با یه گوی موزیکال گوی کوک کردم یه اهنگ غمگین  وملایم شروع کرد به پخش شدن همون طور که دونه دونه شکلاتا رو تو دهنم می ذاشتم گوی نگاه کردم یه باغ که توش بارون می اومد و منظره ی قشنگی داشت مثل بچه ها باهاش سرگرم شده بودم لبخندای ساده ای می اومد رو لبم :

_پس تو باغ بارون زده ای آره؟تو مال کی هستی چقدر خوشگلی عاشقتم 

سرگرم گوی بودم که یدفعه به خودم اومدم دیدم همه ی شکلاتا رو خوردم ای وای من ،حتما مهیار این برای یه کس بخصوص خریده یادش رفته برداره حالا چکار کنم همه رو که خوردم رفت نمی تونم که تفش کنم لااقل پاشو گوی بذار سرجاش تا یه گند دیگه ای بالا نیاوردی

بهتره یه زنگ به مهیار بزنم ببینم جریان چیه اره همین کار می کنم الان دو دقیقه ای باهاش تماس می گیرم اما صبر کن کجا با این عجله من که شمارش ندارم پس فکر کن فکر کن ببین چکار می تونی بکنی؟

دم در اتاق سارا ایستاده بودم خواستم در بزنم که از اون تو صدای مجید شنیدم:

_تو چرا نمی خوای بشنوی ها سارا؟چرا؟

_از جونم چی می خوای مجید ولم کن دیگه

_من بخاطر تو اومدم اینجا بخاطر تو گندم ول کردم بخاطر تو ازدواجم با نسترن بهم زدم اما نمی دونم تو چرا اینقدر عوض شدی

_بسه مجید بسه داری دیونه ام می کنی،غلط کردم ،غلط کردم می فهمی یعنی چی

نزدیک بود پس بیفتم یعنی سارا با مجیدبوده این امکان نداره غیر ممکنه در داشت باز می شد فوری تو اتاق بغلی پنهون شدم اونا همچنان داشتن جرو بحث می کردن:

_مجید دنبال من نیا دیگه هم پیگیر این قضیه نشو دلم نمی خواد کسی از این قضیه بوی ببره 

_سارا من تو راحت به دست نیاوردم راحت از دستت بدم می دونی چقدر گذشت می دونی چقدر گشتم تا پیدات کنم با من بیا گلم ،با من بیا بذارهمه چی از نو شروع کنیم

از کنار در بیرون نگاه کردم مجید صورتش به صورت سارا نزدیک کرد فکر کردم سارا مانعش نمیشه ولی بدجوری اون از خودش روند:

_بار اخرت باشه اینقدر به من نزدیک میشی من یه اشتباه کردم دیگه ام نمی تونم ادامه بدم از زندگیم بکش بیرون

ایول سارا خوب حالش گرفتی باریک الله خوشم اومد دلم می خواست این بگم ولی نم اشک تو چشمام نشست چرا داشتم گریه میکردم چرا گونه هام خیسه چرا چشمام می باره شاید نباید واقعیت می فهمیدم شاید نباید می فهمیدم بین اون و سارا چی گذشته چرا من هیچوقت بهشون شک نکردم چرا تموم غصه هام به سارا گفتم چرا درد دلام به اون گفتم دستم جلوی دهنم گرفتم تا کسی صدای گریه هام نشنوه این اشکا نه بخاطر ساراس نه به خاطر اون مجید لعنتیه نه بخاطر کارشون فقط به خاطر خودمه به خاطر قلب ساده ام که خیلی راحت هر کسی باور می کنه اصلا چرا باید من و سارا هردومون از یه نفر خوشمون می اومد کاش می شد گذشته ها رو پاک کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو فکر دیشب بودم که یه دختره عین جن جلو روم ظاهر شد وا بسم الله این دیگه کیه از کجا پیداش شد نکنه واقعا جنه،زیر لبم یه بسم الله گفتم نه بابا غیب نشد ادمیزاده از سینی دستش معلومه خدمتکار جدیده انگار بهزاد خان خدمه ی جدید استخدام کرده نکنه این دختره بخواد جای من بگیره فردا از کار بی کار بشم ای تف تو روت بالاخره اونقدر رو مخ طرف بودی که داره برات جایگزین میاره فوری از پله ها پایین رفتم ببینم طرف کیه که بین راه مجید دیدم دو سه پله از من جلوتر بود خودم بهش رسوندم:

_هی مجید ،مجید با توام وایسا

به سمتم که برگشت دیشب پرید تو ذهنم ولی چشمم روی اون اتفاق بستم با ابرو به دختره اشاره کردم:

_می دونی کیه؟

شونه هاش بالا انداخت با من از پله ها پایین اومد:

_نه زیاد اسمش دریاس زری خانوم می گفت قبلا مستخدم عمارت بوده چندی سال رفته پیش ماهرخ خانم الان هم برگشته انگار خونه به مستخدم های بیشتری احتیاج داره واسه همین ازش خواستن بیاد

خیالم راحت شد که نمی خواد جای من بگیره ادامه دادم:

_پس این قبلا هم اینجا بوده دیگه درباره اش چی می دونی

_دیگه هیچی سارا ندیدی؟

این دختره احتمالاخبرای زیادی ازخونه ماهرخ خانم داره اگه باهاش دوست بشم می تونم به همه ی اون خبرا دست پیدا کنم

با صدای مجید که دوباره سوالش پرسید به خو دم  اومدم:

_حواست کجاست خوابت برده؟

_ها چیه مجید؟

_سارا کجاست تو ندیدیش؟

زیر گِل من چه می دونم:

_چند دقیقه پیش تو سالن بود چطور ندیدیش

مسیرش به سمت پله ها عوض کرد :

_من یه سر برم پیش اش بیام باید یه چیزی حتما بهش بگم

اخ مجید اگه زور داشتم طوری می زدمت که با فرشای سالن یکی بشی اصلامی زدم می ترکوندمت تیکه تیکه ات می کردم می انداختمت جلوی گرگای بیابون راستش بخوای تو از اولش هم بد سلیقه بودی که اون سارای نکبت بدقواره بی ریخت ترجیح دادی به من ،بهتره دیگه این بحث تمومش کنم اصلا مجید بیخیال برم به کارام برسم تا داد زن عمو درنیومده اما قبلش باید یه زنگ به مهیار بزنم دیشب شمارش از بهداد گرفتم شاید باید از اولش می رفتم سراغ بهداد اینطوری این اوضاع پیش نمی اومد همه چی بهتر بود ولی هر اتفاقی یه حکمتی داره حتما لازم بوده بیشتر از این بی خبر نمونم موبایلم از تو جیبم بیرون آوردم شماره ی مهیار گرفتم صدای چندتا بوق تو گوشم پیچیدگوشی از اون طرف خط برداشته شد:

_بله؟

صداش سرحال بود نشون می داد خواب نبوده لبخند به لب گفتم:

_سلام بر پسر عموی سحرخیز

فوری شناخت: 

_توای گندم؟

_یس

_شماره ی من از کی گرفتی؟

شیطون خندیدم:

_تو فکر کن از کلاغا

یه نگاه به آشپزخونه انداختم هیچکی حواسش به من نبود ادامه دادم:

_می خواستم دیشب بهت زنگ بزنم

انگار داشت رانندگی می کرد صدای موسیقی سنتی که داشت گوش می داد می تونستم بشنوم ولی یدفعه کم اش کرد نگران پرسید:

_چیزی شده؟

شروع کردم به راه رفتن :

_نه راجعبه اون گوی موزیکاله

_اهان اون میگی اون مال توه واسه تو خریده بودمش گفتم شاید از این جور چیزا دوست داشته باشی

اینجا رو باید می گفتم اونوقت به چه مناسبت ولی ندید بدیدم بودم کاریمم نمی شد کرد ذوق زده گفتم:

_راست میگی ؟وای تو واقعا معرکه ای پسر ،خیلی وقته که کسی بهم کادو نداده

_خوشحالم که خوشت اومده

_خوشم اومده ؟عاشقش شدم بی نظیره راستی شکلاتام مال منه؟

_اره هرچی تو اون پاکت بود مال توه

_اخیش خیالم راحت شد مرسیدم،راستی الان کجای نمی آی عمارت ببینمت

_تو راه بیمارستانم فکر نکنم امروز فرصت داشته باشم بیام اونجا

_باشه پس مزاحمت نمیشم روز خوبی داشته باشی دُکی

_ممنون تو هم همینطور

دختر بازداری مخ کی می خوری زود باش بیا سروقت کارت

با صدای زن عمو فوری تماس قطع کردم:

_باشه زری جون اومدم

دهنم به حرف بود داشتم می رفتم اشپزخونه که حرفای دریا شنیدم:

_وا مگه نمی دونستی خاله زری گلبرگ خانم و بهزاد خان خیلی وقته اشتی کردن روز تولد ارباب قراره عقد کنن

چقدر این روزا داره بهم شک وارد میشه کاش می تونستم دسته ی جارو رو فرو کنم  تو حلق این دختره ی بد خبر تا خفه بشه ادامه نده

خدا جون چه خبرته این روزا چرا گازش گرفتی اینقدر ناراحتم می کنی غم باد گرفتم بس که غصه خوردم ریختم تو خودم یه کم به فکر منم باش یهو دیدی طاقتم تموم شد کار دست خودم دادم اونوقت دلت برام می سوزه به خودت میگی چرا ازش غافل شدم ولی اون روز دل سوزی به درد من نمی خوره چون من تخت تو گورم گرفتم خوابیدم اینا خط و نشون نیست ها اینا رو گفتم هوام داشته باشی راستی من دیگه باید برم سالن تی بکشم تو هم حرفام یادت نره بهشون فکرکن باریک الله

سطل و تی به دست از پله ها بالا رفتم اخ جون دعوا باز این سارا و مجید کله پوک افتادن به جون هم دارن همدیگه رو جر میدن تی گذاشتم یه گوشه پشت یکی از ستون های سالن قایم شدم فقط گوش می دادم:

_مجید جرات داری یه بار دیگه سرم داد بکش اونوقت می بینی چکار می کنم

_بذار روشنت کنم دختر جون از این عمارت که سهله از این دنیام برم دست بردار تو یکی نیستم 

_گُه نخور عوضی مال این حرفا نیستی

_تو یا سهم منی یا مال گور فکر این مرتیکه بهزاد از سرت بیرون کن تو فقط مال منی

_شتر در خواب بیند پنبه دانه

به به واقعا به به چه روزخوبی چه خبرای فوق العاده ای دارم می شنوم گلبرگ کم بود این هم بهش اضافه شد اخه دختره ی ایکبیری تو رو کجای دلم بزارم

دیگه داشت گندش در می اومد اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفته بودن تا عمو و بقیه دو هزاری شون نیفتاده عنتر جون شون چه غلطی کرده یکی باید این دوتا رو از هم سوا کنه شیطون میگه نرم جلو باباش بفهمه همچین از چرخ گوشت ردش کنه که مادر بگرید اما چکار کنم دلم رضا نداد پا پیش گذاشتم :

_چه مرگتونه اول صبحی افتادید به جون هم صداتون تا هفتا کوچه اون ورتر می ره

سارا بدجوری اخم کرده بود البته یه کمم رنگش پریده ولی رو که رو نیست سنگ پای قزوین جلوش لنگ می اندازه با عصبانیت گفت:

_از این خر مغز بپرس اول صبحی ریده به عصابم

مجید کنترولش از دست داد نزدیک بود بهش حمله کنه ولی من مانعش شدم:

_چه خبرته آروم بگیر می خوای شر به پا کنی

سارا فرستادم اشپزخونه روبه روی مجید وایسادم:

_چه تونه چرا دعوا می کنید؟

کلافه با خودش حرف می زد:

_اخرش کاری می کنه بزنم ناقص اش کنم ادم بیشعور

بعدش نگام کرد با همون لحن قبلی ادامه داد:

_رفته پیش این مرتیکه بهزاد سوسه اومده اون هم دیگه نمی خواد من اینجا کار کنم

بهترین موقعیت بود مچش می گرفتم می گفتم خوب نخواد تو که لنگ پول اینجا نیستی برو سروقت زندگی قبلی ات ولی به دو دلیل نگفتم یک اینکه من خودم دیشب به بهزاد گفتم مجید نامزد سابقمه لابد موتورش به این خاطر داغ کرده عذر مجید خواسته دوم اینکه موندن مجید اینجا به نفعه منه چون جلوی سارا مثل یه سد می گیره نمی زاره گربه دستش به گوشت برسه پس هر جور شده نباید بذارم مجید از اینجا بره واسه همین ارومش کردم:

_نگران نباش من با ارباب حرف می زنم

_جدی؟

_اره چرا که نه

باشنیدن حرفم کمی خیالش راحت شدگفت:

_خیلی گلی

_دیگه زود پسر خاله نشو تا ببینیم چی پیش می اد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی از پیراهن های بهزاد تنم کردم تو تخت دراز کشیدم امشب برنگشت عمارت لابد الان پیش اون مار خوش خط و خاله داره .......فکر بی سانسوری که اومد تو ذهنم فوری انداختم بیرون خواستم بهش اس بدم ولی تا انگشتام روی صفحه ی لمسش به حرکت دراومد  فوری پشیمون شدم به جاش یه اهنگ paly کردم موبایلم گذاشتم کنار ،همون لحظه در اتاق باز شدخودش بوداز دیدنش تعجب کرده بودم دلخور گفتم:

_به به حضرت اقا راه گم کردی از این ورا

اومد بالای سرم با خاموش کردن اهنگ موبایلم گفت:

_چرند نگو عصاب ندارم 

همیشه ی خدا همینطوره وحشی قاطی پاتی ،حالاچی شده که این وقت شب ازاون پرنسس خوشگلش دل کنده اومد مثل بلا سر من نازل بشه فقط خدا می دونه ابروهام تو هم گره خورده بود:

_چرا برگشتی؟

_خونمه نیام ؟

مثل پلنگ زخمی نگات می کرد واقعانم پلنگ بود جسور و خشن بی رحم یه خورده از این حالت نگاهش می ترسیدم:

_باشه اونجوری ادم نگاه نکن زهرم رفت

_خوب گوشات وا کن ببین چی میگم دو کلمه حرف باهات دارم بعدش از اب غوره دادو بیداد عرعر خبری نباشه فهمیدی یا نه؟

عجب ادبیات سخیفی خوبه منم بهت بگم بنال سعی کردم خودم کنترول کنم جواب دادم:

_باشه بگو می شنوم

خیلی رک و جدی گفت:

_وقتت بیخود کنار من هدر نکن من آدمی نیستم بخوام پات وایسم از فردام نمی خوام یه کلمه در مورد این رابطه ی مزخرفی که تو شروعش کردی بشنوم پس یه کلام تمومش می کنی همین

بغض کرده بودم با حالت داغونی فقط گوش می دادم دستش گرفت زیر چونه ام پرسید:

_شنیدی چی گفتم

یه قطره اشک بی اختیار از چشمام افتاد دوید روی انگشتای بهزاد،گفت گریه نکن اما دست خودم نبود خودش سر می خورد می اومد روی گونه ام:

_با توام نکنه کری؟

لبام واضح می لرزید :

_فهمیدم

یه سیگار روشن کرد رفت سمت پنجره دستم دور پاهام حلقه کرده بودم بعد از یه سکوت مرگ آور که فقط صدای فین فینای من می شکستش گفتم:

_هیچوقت قلبت واسه من جا نذاشت هیچوقت دوستم نذاشتی تو که من نمی خواستی چرا من کشیدی تو این بازی چرا با قلب و روحم بازی کردی چرا احساس آدما برات مهم نیست...

بیشعور نذاشت ادامه بدم عصبی دود سیگارش بیرون داد:

_بس کن گندم چون اگه دهنم باز کنم دلت بدجوری می شکنه

_ولی این حق من نیست

ابلهه روانی سرم غرید:

_نه تو مهمی نه حقت مهم اونی که من می خوام

دیگه نتونستم تحمل بیارم گستاخ مقابلش وایسادم:

_یه دقیقه دیگه تو اتاق بمونی مزخرفاتی که میگی ادامه بدی بدجوری رسوات می کنم اونوقت می خوام ببینم چه جوری می خوای پرنسس ات به دست بیاری

موهام  از پشت گرفت محکم کشید عقب:

_زبان دراوردی کوچلو جرات داری جیک بزن ببین چه جوری مثل سگ پشیمونت می کنم

صدام گرفته بود بالا نمی اومد :

_باشه ،باشه فقط ولم کن داری موهام می کنی 

بدون اینکه چیزی بگه ولم کرد در حالی که از اتاق بیرون می رفت در محکم پشت سرش بست

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم زیر بالشت فرو کرده بودم به هق هق افتادم که صدای موبایلم ساکتم کردحوصله نداشتم ولی گوشی برداشتم صفحه اش باز کردم بهداده اسی که فرستاده بود خواندم:

_بیا پی وی

اینترنتم روشن کردم اما اونقدر حالم بد بودکه تصمیم گرفتم زود خداحافظی کنم برم تا دید on شدم نوشت:

_سلام چطوری؟

یه استیکر ناراحت براش فرستادم اونم بلافاصله پرسید:

_چته پیشو بگو کی اذیتت کرده بزنم پرپرش کنم

انگشتام بی جون روی صفحه ی گوشی به حرکت در اومد:

_بی خی دُکی دپرسم امشب بای

نوشت:

_اتفاقی افتاده؟

جواب دادم:

_نه هیچی نیست

مثل بچه ها فرستاد:

_تو رو غران

امان از دست بهداد نوشته اش باعث شدلبخند کم رنگی رو صورت پر زاشکم بشینه جواب دادم:

_اره خوبم فقط یه کم پکرم یاد بدبختیام افتادم هراز گاهی اینطوری میشم

یه استیکر بوس فرستاد:

_این هم یه بوس برای اینکه دلت وا بشه

زودی براش نوشتم:

_شیطون شدی هاطناز ببینه کله ات می کنه

کلی استیکر مختلف بوس فرستاد:

اینام برای طناز که یه موقعه حسودیش نشه

_چه عاچقانه

_معلومه که بهتر شدی راستی می خواستم برای چند روز دیگه دعوتت کنم جشن سالگرد ازدواجمون تو هم بیای خوشحال میشم

سرم خاروندم مونده بودم چی بنویسم:

_اما صدا قشنگ نمی زاره

فرستاد:

_صدا قشنگ با من

نوشتم:

_عمو و بقیه چی؟

_اونام بامن

دوست داشتم برم یه خورده این روحیه ی کوفتیم جون بگیره واسه همین تو جوابش فرستادم:

_باشه پس می بینمتون فعلا

اونم خداحافظی کرد رفت،چشمای خستم بستم باید بخوابم حداقل تو خواب مجبور نیستم غصه بخورم به اون همه اتفاقی که افتاده فکر کنم 

                       ************

_بهزاد صبر کن

_باشه واسه بعد

صداش نشون داداصلا حوصله ام نداره پشت سرش راه افتادم گفتم:

_فقط یه دقیقه زیاد وقتت نمی گیرم 

با همون لحن قبلی ادامه داد:

_گفتم بعداً

_راجعبه مجیده

یدفعه ترمز کرد با اون نگاه خشمگین پلنگ گونه اش برگشت سمتم:

_تو چی گفتی؟

وقتی اینجوری تو چشمام زل می زد اگه از ترس سکته هم می کردم باز کم بود من نمی فهمم مگه خودش دیشب نگفت همه چی بین مون تمومه پس چرا تا حرف از مجید میشه زودی غیرتش گل می کنه اماده اس جرت بده خول جل خودمه دیگه عاشق این علاقه ی پنهونیشم که هر کاری هم بکنه و هر چقدر بزنه زیرش باز یه موقعه های تابلو می کنه توقلبش چه خبره تا دید فکرش خواندم فوری رنگ نگاهش تغییر کرد:

_حرف بزن

بهتره تا سر و کله ی سارا پیدا نشده فوری حرفام بزنم که زودی به خواسته ام برسم:

_خوب می دونی مجید اصلا ادم محتاجی نیست اون تو شیراز مغازه ی طلا فروشی داره پدرشم از بازاریای معروف شهرمونه،خونه ماشین پول هرچی که برای یه زندگی خوب لازم هست اون داره اما می دونی چرا همه چی ول کرده اومده اینجا؟بخاطر سارا ،تا بتونه مثل قدیما دوباره سارا به دست بیاره راستش اونی که مجید بخاطرش نامزدی مون بهم زد سارا بوداونی که بخاطرش من ول کرد سارا بود سارا همون دختریه که بهت گفته بودم ولی بین خودمون بمونه اونا نمی دونن من همه چی می دونم یه موقعه حرفی در این مورد بهشون نگی

کلافه و بی حوصله گفت:

_داستان نگو برو سر اصل مطلب

_بذار مجید اینجا بمونه اگه اینجا باشه هم به سارا میرسه هم اینکه اون از سر راهت برمی داره صبح شنیدم بهت چیا گفت عاشقتم دوست دارم برات می میرم خلاصه تو برای رسیدن به پرنسس خوشگلت باید همه ی مانع ها رو از سر راهت برداری برداشتن یه مانع به تنهایی کافی نیست منظورم که می فهمی ایشالله 

عصبی دندوناش روی هم فشار داد ولی انگار ته ته اش حرفام قبول داشت:

_خیلی خوب می تونه بمونه بهش بگو ماشین اماده کنه میرم بیرون

یه لبخند ساده تحویل بهزاد دادم رفتم سروقت مجید، رنگ پریده و نگران اومد طرفم:

_چی شد گندم باهاش حرف زدی؟

_اهوم

_شیری یا روباه؟

کتش تو دستش با استرس فشار می داد اخه برمجه این سارای نسناس چی داره که اینطوری هلاکشی دلم نیومد بیشتر از این معطلش کنم تو نگرانی نگه اش دارم واسه همین با یه لبخند پیروز مندانه گفتم:

_خوب معلومه شیر شیر راضیش کردم بمونی

_دمت گرم خیلی خانمی

_خیلی خوب برو به کارت برس تا پشیمون نشده 

فوری کتش تن اش کردرفت ایول به خودم با یه تیردوتا نشون زدم یک اینکه حالا بهزاد می دونه سارا دوست دختر مجیده پس احتمال فکر کردنش به سارا به منفی هزار میرسه دو مجید به کارش تو عمارت ادامه میده اینطوری دست و بال سارا بسته اس نمی تونه هیچ جوری به بهزاد برسه وبدون اینکه بفهمه انتقام گذشته رو ازش گرفتم تا اون باشه دفعه ی دیگه با گرگ بیابون طرف نشه از این جور چیزا،اره دیگه به من میگن گندم نه برگ چقندر جونم،هر کی پا رو دمم بذاره بدجوری جوابش میدم طوری که تا عمر داره فراموشش نشه،  خیلی خوب دیگه ژست گرفتن کافیه بهتر برم سروقت کارای ناتموم عمارت

                  *************

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقت خواب مثل همیشه تلگرامم چک کردم مهیار onبود چه عجب براش نوشتم:

_سلام پسر عمو

زیاد منتظرم نذاشت:

_سلام باربی

_ بامنی؟

نوشت:

_خوب بذار ببینم......اممممممممم نه با تو نبودم یدفعه دستم لیز خورد فرستادم واسه تو 

 استیکر خنده چسپوند تنگ  دل نوشته اش ،یه لبخند کوتاه زدم فرستادم:

_واقعا که تچکر

جمله اش خواندم:

_معلومه که با توام شیطون

_نوکریم داچ

یه دو سه دقیقه گذشت فکر کردم دیگه نمی خواد باهام حرف بزنه واسه همین می خواستم برم که نوشت:

_دوست دارم بیشتر همدیگه بشناسیم نظرت چیه؟

جواب دادم:

_اول من شروع کنم یا تو

فرستاد :

_خانما مقدم ترند

چه با شخصیت حالا چی بنویسم کاش می گفتم اون اول شروع کنه

در حال..... is tayping بود:

_چی شد سوالت یادت رفت 

برای اینکه زیاد منتظرش نذارم هول هولکی نوشتم:

_تا حالا عاشق شدی ؟

دلم می خواست بزنم تو سرم اخه این چی بود نوشتی الان با خودش چی فکر می کنه جوابم اینطوری داد:

_تازگیا نیمه ی گم شدم پیدا کردم 

جمله اش نشون داد زیاد رو سوالم حساس نشده براش فرستادم:

_خوبه پس عاشق شدی ،ببینم کی شیرینی میدی؟

_به وقتش ایشالله

برام موضوع جالب شده بودپرسیدم:

_طرف می دونه؟

_هنوز چیزی بهش نگفتم

استیکر تعجب کنار جمله ام قرار دادم:

_چرااااااااااا؟

_باید تا ته اش در بیاری؟

_اخ ببخشید همه اش تقصیر زن عموه نیست که همه چی جز به جز مو به مو برام تعریف می کنه منم اینطوری عادت کردم 

فقط یه استیکر لبخند فرستاد نوشت صبر کن بهت زنگ می زنم جمله اش که خواندم تماس گرفت گوشی برداشتم:

_زیادی کنجکاوی کردم؟

_نه راحت باش هر چی دلت می خواد بپرس

به تاج تخت تکیه دادم:

_دختره همکارته؟یعنی خانم دکتره؟

_نه نیست

_تو خیابون که باهاش اشنا نشدی؟

_هم اره هم نه یه مدل قاطی پاتیه

_عشق خیابونی درد سره ها میگن اونی که تو خیابون باهات اشنا میشه تو خیابون هم تنهات می ذاره خیلی مواظب باش البته کیس مورد نظر تو این مدلی نیست احتمالا ،ولی خوب یه خورده محتاط باشی بد نیست

_نصیحت دیگه ای نداری مادر بزرگ

_از حرفم ناراحت شدی 

_نه ولی من بچه ی دو ساله نیستم طرفم کامل می شناسم 

_اوکی توجیح شدم

گوشی تو دستم جا به جا کردم ادامه دادم:

_یه سوال دیگه بپرسم؟

_اهوم

_همین مدالیه ها

_اشکال نداره ،اگه خط قرمزا رد نکنی سعی می کنم به هر چیزی که می پرسی جواب بدم

پاهام تو شکمم جمع کردم:

_اولین کسی که ازش خوشت اومد یادته؟

انگار دودل بودچیزی بگه یا نه ولی جواب داد:

_اره اسمش هستی بود

_خوب ادامه بده داره جالب میشه

_چی ادامه بدم 

_اذیت نکن دیگه مگه نگفتی هستی هانی جونت بوده درباره اش بگو دوست دارم بدونم

_این موضوع مال خیلی وقت پیشه شاید مال ده سال قبل بعدش دختره نامزد کرد منم رفتم کانادا

_مجنون که نشدی سر به بیابون بذاری؟

خندید:

_نه بابا

_این تن بمیره راست میگی؟

_مگه دیوونه ام فکر کنم الان بچه ام داشته باشه

چه جالب انگیز پس عالی جناب شکست عشقی خورده همین جوری که به حرفاش گوش می دادم پرسیدم:

_خیلی طول کشید تا فراموشش کنی؟

_هستی فقط یه حس بود که مال دوران نوجونیه همین ،خودت چی تا حالا کسی دوست داشتی؟

ماجرای مجید کوتاه براش تعریف کردم حرفام کامل گوش دادبعدش پرسید:

_مجید هنوز برات مهمه؟

_نه بابا خیلی وقته فراموشش کردم اصلا ماجرای من و مجید از اولش اشتباه محض بود حالا مجید وللش یه سوال دیگه (اماده ای؟)?are you ready

_بپرس خانمی

بدون توجه به خط قرمزی که گفته بود شیطون تر از قبل پرسیدم:

_اولین کسی که بو...

حرفم زود قطع کرد:

_چرا سوالات همه شون این شکلیه؟

_یعنی زیاده روی کردم

_ایرادی نداره

_اگه خوشت نمیاد مجبور نیستی جواب بدی 

_نه میگم مشکلی نیست

_پس این کار کردی، دکی ازت بعید بود ،اسم طرف میگی؟

یه کم ساکت بود بعد از چند دقیقه بالاخره جواب داد:

_هستی

با تعجب گفتم:

_تو هستی بو....

بازم پرید تو حرفام:

_فقط یه بار بعدش کلی از خودم بدم اومد

_مگه چکار کردی که اون حس نفرت بهت دست داد

_دست بردار گندم میشه ول کنی

_خیلی خوب یه سوال اسونترچی بیشتر از همه ناراحتت می کنه

_دروغ تنها چیزیه که نمی تونم باهاش کنار بیام

خسته بودم چشمام مالیدم ادامه دادم:

منم از بدقولی بدم می اد دوست دارم وقتی یه کسی قولی بهم میده پای حرفش وایسه

اومیدوار بودم منظورم گرفته باشه بیاد عمارت ساکت بود چیزی نگفت انگار سوال پرسیدن گذاشته بود به عهده ی من بی صدا خمیازه کشیدم گفتم:

_رنگ مورد علاقه

_فکر کنم ابی

چه تفاهمی عدل رفت سر وقت رنگی که من عاشقشم :

_لایک ،حالا حیون که دوست داری بگو

_اسب

_منم جوجه اردکا رو دوس دارم وقتی بچه بودم بابام برام دوتا جوجه اردک خرید ولی این سارای زامبی سر یکی شون کند طفلی اون یکی تنها شد از تنهای دق کرد بعد اون دیگه هیچوقت جوجه اردک نخریدم چون می ترسیدم بازسارا از راه برسه کله شون بکنه

یادم نیست چقدر ولی اون شب خیلی با مهیار حرف زدم تقربیا نزدیک صبح بود که دیگه خداحافظی کردیم اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی بیهوش شدم و خوابم برد ولی خواب عمیق وخوبی بود

                   **************

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به بهونه ی دندون درد مرخصی گرفتم از عمارت اومدم بیرون لااقل با بهداد دو کلمه حرف می زنم حالم بهتر می شد مهیارم که عمرا تشریف بیاره این ورا همیشه ی خدام off ادم بد قول

نزدیکیای مطب پیاده شدم برف زیادی باریده بود قدمام تند کردم که زود برسم ولی یدفعه تو اوج ناباوری مهیار دیدم داشت سوار ماشین اش می شد بره یه گوله برفی برداشتم پرت کردم سمتش مستقیم خورد به شونه اش همینکه برگشت با ذوق جیغ شادی کشیدم رفتم طرفش :

_سلام پسر عمو اینجا چکار می کنی ؟

کلاه بافتنی سرم تا روی بینی ام کشید:

_چطوری وروجک حسابی یخ زدی بذار دستکش هام برات در بیارم

_نه نمی خواد برم تو مطب زود گرم میشم

اما به حرفام گوش نداد جفت شون دستم کرد منم همینطوری نگاش می کردم اون ادامه داد:

_خیلی خوب الان دستات گرم میشن

_ازت دلخورم مگه قرار نبود بیای عمارت به همین زودی یادت رفت

به مطب بهداد اشاره کردم:

_برای همه وقت داری جز من مگه منم دوستت نیستم پس چرا فراموشم می کنی بی معرفت

به ماشینش تکیه داد همین طوری که با برفای جلوی پاش ور می رفت گفت

_حق با توه قبول دارم روی قولی که بهت دادم نموندم ولی حتما تو اولین فرصت میام دیدنت الانم برای جبران اشتباهم  هر کاری که بگی انجام میدم تا از دستم ناراحت نباشی

با همون دو کلمه جادو کرد همه ی دلخوریا از قلبم رفت:

_لازم نیست کاری انجام بدی فقط بیا با هم یه سلفی بگیریم بفرستیم برای بهداد ،اینطوری سورپرایز میشه دو نفری داریم میریم دیدنش

مخالفتی نکرد سلفی انداختیم خیلی هم خوشگل در اومد اما مهیار داشت می رفت سمت ماشینش سرم از تو موبایلم بیرون اوردم:

_کجا داری میری؟پس بهداد چی میشه؟مگه قرار نبود با هم بریم دیدنش

_چند دقیقه پیش رفت خونه ،طنازیه خورده مریض احواله

از حرفش ناراحت شدم :

_اخی ،یادم باشه بهش زنگ بزنم حالش بپرسم

_بیا سوار شو بریم

با یه باشه ساده قبول کردم سوار شدم باز مثل همیشه اهنگ سنتی گوش می داد این اهنگ خوب می شناختم هوای گریه  شجریان چون مجیدزیاد گوش میده یادم مونده چند لحظه ساکت بودم بعدش پرسیدم:

_دختره رو ندیدی؟

از زمزمه اهنگ دست برداشت:

_کدوم دختر؟

_عشقت دیگه

لبخند آرومی رو لبش نشست:

_تازه دیدمش

نگام کامل به سمتش گرفتم همیشه اینجای قصه برام جالب بود :

_جدی؟

سرش تکون داد ذوق کرده بودم:

_تو اون لحظه چه حسی داشتی به قول شادمهرحس خوبیه ها؟

_شیطون

_اسمش بهم نمیگی

_الان نه

کتش داده بود براش نگه دا رم منم دستم بردم تو جیبش:

_لااقل عکسش ببینم دارم از فضولی می ترکم رو موبایلت عکسی چیزی ازش داری؟

_دارم ولی تو موبایلم نیست

_خوشگله؟

_خیلی

_عروسی اینجا می گیرید منظورم این که اگه دختره بگه بریم کانادا اونوقت چکار می کنی

_هر چی عشقم بگه همونه خوب اون اگه اینطوری دوست داشته باشه چرا که نه

_پس از همین حالا حسابی زی زی تشریف داری

_تو فکر کن یه در صد

خندیدم ادامه دادم:

_عروس خانم  مثل خودت اهنگ سنتی گوش میده؟

_نه اصلا واسه همین یه فلش تو ماشین دارم پر از اهنگ های که اون می خواد

چشمام گرد شد:

_مگه تا حالا سوارش کردی؟

_یه چند بار اره

_ای کلک پس داری رو مخش کار می کنی زود بله رو ازش بگیری البته به همچین مرو خوشتیپی نه نمیشه گفت اگرم احیانا یه موقعه مخالفتی کرد بذار به عهده ی ابجیت 

زدم رو شونه اش:

_من درستش می کنم برات ،غصه نخور داشم اوکی حالا اون یکی فلش نازنینت لطف کن چون منم موسیقی سنتی ندوس

_توداشبرده بردار

از خدا خواسته فلش بیرون اوردم وصلش کردم به پخش صدای یه آهنگ غمگین تو ماشین پیچید بیراهه معین رائفی حسابی بغض به گلوم دونده بود وتموم فکرم رفت پیش بهزاد داشتم حس می  کردم حالم کم کم داره بد میشه که تو اون لحظه  مهیار اهنگ رد کرد انگار فهمیده بود چشمام تر شده پرسید:

_یاد مجید افتادی

گور بابای مجید ،مجید دیگه خر کیه:

_نه بابا خوبم یه اهنگ شادم بذاری بهترم میشم

خوشم اومد ادمی نیست زیاد کنجکاوی کنه بخواد با سوالای پشت سرهم ته توی قضیه رو دربیاره به جاش گفت:

_جلوتر یه رستوران سنتیه چندبار با بهداد رفتیم اونجا موافقی نهار با هم بخوریم

اخ که همه چیزش سنتی عصاب خورد کنه ولی کاچی به از هیچی صورت خیسم پاک کردم با بالا کشیدن بینی ام گفتم:

_باشه بریم

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری