admin

رمان زواياي پنهان | س اكبري

سن خوانندگان  

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. لطفا محدوده سن خود را وارد نماييد ؟

    • زير 20
      0
    • 20 تا 30
    • بالاي 30


پست های پیشنهاد شده

با كمال احترام به همه خوانندگان و بازديد كنندگان نسل نود و 3  - اين اثر تنها در سايت نسل نود و 3 و سايت نود و هشتيا درج خواهد گرديد - بنابراين سعي نماييد براي كپي گرفتن از اثر تا پايان آن و ويرايش نهايي صبور باشيد بعد آن حق كپي از اثر منوط به  ذكر نام سايت و نام نويسنده مجاز است - با تشكر از درك و فرهنگ والاي شما

 

Digital_Juice_0267.jpg

 

خلاصه :

تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفی

تو اون شب اومدی دنیا ، آدم برفی

شبی که عمرش از هر شب دراز تر بود

به او شب ما می گیم ، یلدا ،آدم برفی

یه جورایی من و تو عین هم هستیم

توام تنها ، منم تنها ، آدم برفی

من عاشق بودم و خواستم پناهم شی

توام عاشق بودی اما ، آدم برفی

همه انگار پی اونن که کم دارن

تو بودی عاشق گرما ، آدم برفی

منم از عشقم و اسمش واست گفتم

نوشتم با دسام زیبا ، آدم برفی

تو خندیدی و گفتی ، قلبت از یخ نیست

تو عاشق بودی عین ما ، آدم برفی

تو گفتی که براش می میری و مردی

آره مردی همون فردا ، آدم برفی

دیگه یخ سمبل قلبای سنگی نیست

سفیدی داشتی و سرما ، آدم برفی

تو آفتاب و می خواستی تا دراومد اون

واسش مردی ، چه قدر...زیبا ، آدم برفی

نمی ساختم تو رو ای کاش واسه بازی

تو یه پروانه ای حالا ، آدم برفی

چه آروم آب شدی ، بی سر و صدا رفتی

بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفی

کسی راز تو رو هرگز نمی فهمه

چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفی

من اما با اجازت می نویسم که

تو روحت رفته به دریا ، آدم برفی

تو روحت هر سحر خورشید و می بینه

می بینیش از همون بالا ، آدم برفی

ببخشید که واسه بازی تو را ساختم

قرار ما شب یلدا ، آدم برفی

 

« شعر از مريم حيدرزاده »

 

 

ژائر : رئال - عاشقانه - اجتماعي

 

نام كاراكتر ها به تدريج درج خواهد شد ...

 

فروزان فضيلت

فراز فخر

ليلي مرادي

پرستو نيايش

روزنه فضيلت

فريبرز كيا

حاج ابولفضل  فخر

محمد جواد فضيلت

محمد رضا كيا

احمد فضيلت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جريان قرباني حضرت ابراهيم(ع) در قرآن كريم ضمن آيات 99ـ111 سوره ي صافات بدين صورت مورد اشاره گرفته است،

گفت:

من به سوي پروردگارم مي‏روم ، او مرا راهنمايي خواهد كرد اي پروردگار من ، مرا فرزندي صالح عطا كن. پس او را به پسري بردبار مژده داديم. چون با پدر به جايي رسيد كه بايد به كار بپردازند ، گفت: اي پسركم ، در خواب ديده‏ ام كه تو را ذبح مي‏كنم . بنگر كه چه مي ‏انديشي . گفت : اي پدر، به هر چه مأمور شده ‏اي عمل كن ، كه اگر خدا بخواهد مرا از صابران خواهي يافت. چون هر دو تسليم شدند و او را به پيشاني افكند، ما ندايش داديم : اي ابراهيم، خوابت را به حقيقت پيوستي. و ما نيكوكاران را چنين پاداش مي ‏دهيم. اين آزمايشي آشكارا بود. و او را به ذبحي بزرگ بازخريديم. و نام نيك او را در نسل‌هاي بعد باقي گذاشتيم. سلام بر ابراهيم . ما نيكوكاران را اين چنين پاداش مي‏دهيم . او از بندگان مؤمن ما بود.

 

***

 

فصل اول

شمع را اگر ديده اي من همانم... وجودم مالامال فراغ است...

دلم ... قلبم... روحم... همه درد مي كند ...

و در ميان پل صراط ... منتظر جوابيه از خودم هستم... تنها... از خودم...

فرزند آدم ... به از آن باش كه برايت ... سروده اند از ازل ... از همان وقتي كه خطا كردي... من .. داخل روزنه هاي شب... در هراس از گرگ هاي رباتي شكل.. پشت درياچه خلقت.. منتظر ايها الذين آمنو... ماندم... تا به خاطر لا اكراه فالدين ... دلم را فدا كنم... مي فهمي... دلم را ...

فرزند آدم... تو به حكم شرافت خلق انسان... و براي اثبات لزوم آنچه از آن به سجده ياد مي كنند... بايد ... قرباني دهي...

 اينبار .. تو ابراهيمي... و دلت... آمالت ... و تمام دغدغه هاي لذت و خود خواهي و نفسانيتت ، اسماعيل...

دنيايت اسماعيل... خودت... وجودت... عزيزت... عشقت ، اسماعيل... مي شود قربانيشان كني ؟... مي شود ؟ ...

 

فقد استمسك باالعروة الوثقي ...  و تو چه مي داني ... شايد در واپسين دقائق ... جايگزيني  برسد ... شايد ...

 

الله ولي الذين آمنو... آنقدري به آن بالايي ... به همان كه شب ها .. زير سقف بلند اعتراف هايت نهيب مي زني هوايم را داشته باش... اعتماد داري ... كه ... خنجر بكشي و گلو ببري ؟ ... اينبار .. گلوي اسماعيلي به نام عشق را ...

 

****

بخشي از آينده ...

عمو خشكش مي زند... سوييچ نمي چرخد ... چشمان عمو به تمام قد درب بسته كشيده مي شود... ترس و دلهره با هم ... به سينه امان يورش مي اورد.. صداي جيغ و داد ثريا بلند است ... عمو دستانش مي لرزد.. در باز نمي شود... عمو مشت مي زند... درب باز نمي شود.. ثريا جيغ مي كشد ... عمو لگد مي زند... درب باز نمي شـود كه نمي شود كه نمي شــــــــــــــــود ...

.

.

.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هفت ساله بودم... آن زمان ها.. آن زمان ها كه مادر دستم را مي گرفت و تمام خيابان جنت را پاي پياده كز مي كرديم... آن زمان ها كه خانه مادربزرگ ... پايين خيابان مشهد بود...

زماني كه مادر دست در دست كوچك من ... به سمت حرم مي رفت ... آن زمان ها ... هر روزي كه گنبد آقا را مي ديدم دعايم اين بود... خدايا ... من را ... زودتر از مادرم ببر... با همان سن كم... مي دانستم ... مي توانستم درك كنم... مادر كه نباشد ..
جهنم... هفت درش را برايت باز مي كند...
پيراهن زرشكي... با آن گلهاي كوچك سفيد ... كه دوبرگ هاي كوچكش را هميشه دوست داشتم ... جوراب هاي سفيد تور دار... جلوي آينه تمام قد مي چرخيدم .. و چشمان مملو از ذوقم را تنها.. يك چيز مي توانست از آينه بگيرد... داد و بيداد آن بيرون...
نمي دانستم چه مي گويند و چه مي شنوم كه من ... تنها هفت سال داشتم...
نمي دانستم اين عدم تفاهمي كه بهانه اش كرده اند و هر روز تهديد مي كنند به جدايي ... كه هر روز مادر مرا مي بيند و گريه مي كند و مي گويد اگر رفتم غصه نخور ... يعني چه... فقط صداي هياهو... صداي شكستن گلدانچه هاي كوچكي كه مادر بزرگ ارغوان با دستان چروكيده اش... آنها را كاشته بود.. قلمه زده بود... جان داده بود... براي شكستن و خورد شدن وسط منجلاب عدم تفاهم پدر و مادري كه قبل از درك اين عدم تفاهم .. مرا آورده بودند... بدون اينكه دعوتم كنند...
و در اكنون هايي كه هر از گاهي كنار مزار هميشه سبز ليلي ... قران مي خوانم... هميشه از آن هفت ساله ها ... گله مي كنم... كه چرا.. كه نبايد.. كه ... كه ... كه ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
كليسا را ترك مي كنم... محراب را نيز... اين مجسمه هاي عيسي مسيح را نيز... درب قهوه اي را هم مي بندم... صليب را روي شاخه درخت ... درست جنب پلكان مرمري اين پايين ... كنار درختچه هاي سنجد ... رها مي كنم....

پشت سرم ناقوس كليسا چند بار به صدا در مي آيد... ناقوس برگشت من است... برگشت هزاران اشعه در برابر خدايي كه گفت ... برو و برگرد ... ببين و برگرد... در برابر دلي كه پاره شد.. زخم زده شد و دوباره ... پوست كلفت بودن فرزند آدم ... را ... به عرشيان ثابت كرد... فقط نمي دانم چطور به آن جهنم بر گردم ... جهنمي كه خودم ... باعث و بانيش ... هستم ....!

سنگ فرش هاي خيابان را با اين پاشنه هاي ده سانتي ... يكي يكي مي شمارم... كريستين داد مي كشد
  • Hiiiiiii froozan …
دستم را به نشانه جواب بالا مي برم...
لئو از ان طرف لبخند مي زند... محله مسيحي نشينان را ... نيز... به دور و اطرافش خيره مي شوم... خانه هاي شيرواني دار رنگارنگ... باغچه هاي مربع شكل كوچك سبز ... سبزينه هاي داخل پنجره هاي هلالي ... كه روي ديوار هاي روبروي كليسا... جنب جوي هاي آب و يا حتي روي درب هاي كوتاه دو لت ... زبانه كشيده اند ..
و يا اين زن هاي ميانسال خوشبخت سبزينه دوست ... زن هاي رنگارنگ پوش هميشه خندان ...


بر مي گردم و به سمت خانوم كريستين دست تكان مي دهم...
  • I'm going to Iran...
لبخند روي لبش مي ماسد... بيلچه كوچكي كه با آن باغچه هايش را هميشه زير و رو مي كند .... درون دستانش خشك مي شود... لب هايش را غنچه مي كند و ابرو بالا مي اندازد ...
  • To what ?
لبخند مي زنم... كمي بغض هايم را به عقب هل مي دهم و پلك مي زنم... تند... خيلي تند ... كه نمي خواهم مسيح ببيند اين اشك هاي خداحافظي را ... دست آخر رو به كريستين آخرين جمله را ... فرياد مي كنم...
  • ...I'll call you
***
فريبرز از لابه لاي شمشاد ها سر تكان مي دهد...فريبرز 4 ساله ... با آن قد نيم وجبي كه از مادرش به ارث برده ... با تمام كمبود هايي كه داشته است ... تپل و گوشتي شده است... هيچ كس نمي دانست ...اما من مي دانستم كه تمام كمبود ويتامين ها در وجود اين بچه غوغا مي كند...
لبخند را روي لبهايم طرح مي زنم و دستانم را باز مي كنم...
  • بيا خاله ... بيا بغلم عزيزم...
فريبرز با شوقي مضاعف به سمتم مي پرد و روزنه از پشت سرم پـــــــــخ مي كند... روزن ... خواهر بيست و يك ساله من ... با صورتي سبزه گون و چشماني قهوه اي ... بيني استخواني و لب هايي باريك ... بعد روزهاي تلخي كه داشت صورت گرد و كوچكش كوچك تر هم شد... گاه فكر مي كنم اگر كف دستم را بگذارم روي صورتش مي توانم صورتش را در مشت بگيرم...!

چند روز ديگر تولدش است بايد يادم بماند ... بايد ...

با پخي كه كرده است از ترس نيم متري به هوا مي پرم... با حرص داد مي كشم ...
  • روزن ............!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كركرش هوا شده است و كمي از من و دست هايم فاصله مي گيرد ...


  • جونم ... قربون خواهر ترسوي خودم شم... بابا دست خودم ني ... هر روز بايد دادتو در آرم ..

دست راستم را روي قلب كم توانم مي مالم ... و بعد با خودم فكر مي كنم خنده هايش هم اين روزها تقلبيست ....


 ابرو بالا مي دهم...


  • اينجورياست ؟!!!... منم ياد دارما ...!!!

دست هايش را به نشانه تسليم بالا مي برد ... و با نيش باز جلوتر مي آيد


  • نه نه ... غلط كردم فروزان ... ديگه تكرار نميشه...

دلم براي خنده هايش قنج مي رود... كاش مي شد بگويم حاضرم تمام روز را با شيطنت هايت بترسم ولي تو بخندي ... كاش مي شد گفت تنها آرزوي باقي مانده ام طرح دوباره لبخند هاي از ته دل براي تو است ... او بهتر از من مي داند ... مي داند و ادا در مي اورد... مي داند و مي خواهد نقش بازي كند... نقش يك دختر شاد بيست و يك ساله را... اين روح پير و شكسته و فرتوت ...


 


 


 


چشمانم را تا چشمان ترسان فريبرز مي كشانم...


  • ببين اين طفل معصومم ترسوندي... تو هنوز بچه اي روزن ... خجالت بكش بيست و اندي سنته دختر... اي بابا ...

باد سردي مي وزد و چادر من و شال تا فرق سر روزن را به بازي مي گيرد...


روزن به سمت فريبرز مي آيد و بغلش مي كند... و در حال ماچ و موچ حرف مي زند...


  • ترسيدي مامان... ؟ فداي پسر گلم شم...

چادر مشكي ام را روي سر محكم مي كنم و در حال فاتحه خواندن از روي قبر تمام سفيد .... مي گذرم ...


صداي روزن هنوز مي آيد...


  • مامان جان پسرم بايد دلتو بزرگ كني نبايد به اين راحتي بترسي... تو اين سياره يه عالمه چيز هست واسه ترسيدن اگه با يه پخ مامان اينقده بترسي كه نمي توني قوي شي فدات شم...

در حال فاتحه خواندن خنده ام مي گيرد ... كه روزن بيست و يك ساله ام هم مي فهمد اين سياره چقدر مي تواند ترسناك باشد .. بعد فكر مي كنم اين درد براي روزن خيلي ثقيل نيست ... نيست خدا ؟


 صداي خنده ام به گوش هاي روزن كه مي رسد غر مي زند...


  • اوهوي خواهر بزرگه حواست باشه ها... اين نصايح شوخي بردار نيست...

و بعد صداي فريبرز چهار ساله امان...


  • مامان جون نصايح يعني چي ؟...
  • نصايح يعني حرفايي كه من به شما مي گم كه ياد بگيري و تا بزرگ شدنت تو ذهنت بمونه فدات شم ...

  • ماماني شوخي بردار يعني چي ؟

روزن داد مي كشد...


  • اي خدا نكشتت فروزان كه منو تو تله سوالاي اين بچه دوباره گرفتار كردي... مامان جان شوخي بردار يعني ... يعني شوخي كردن ... يعني اينكه من شما رو قلقلك كنم كه اينقده ... سوال نپرسي...

صداي قه قه هاي فريبرز ...زير قلقلك دست هاي روزن ... و صداي روزن بيست و يك ساله ام .. فضاي بهشت زهرا را پر مي كند...


پاهايم از روي نسترن ها هم مي گذرد... از روي سنگ تمام سفيد خاله عفت نيز... از روي سنگ عمه مرضيه نيز ... براي همه اشان خدا بيامرزي مي فرستم... و مي گويم ... مرا كي مي بريد ؟... هر زمان... هر ساعت... خبرم كنيد ... كارهاي مانده اي دارم ... بايد به همه قبر هاي عمرم سر بزنم... بايد روي رازهاي سر بسته زندگي كوفتيمان خاك بريزم... چند بار ... هر ساعت .. هر روز ... هر هفته .... هر ماه .... بايد اين دفن كردن را تمديد كنم... كه مبادا پس لرزه هايش گريبان روزن و فريبرز و احمد و سايرين را بگيرد ... كه بايد محو  شوند... كه بايد ...


كار هاي مانده اي دارم ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
نرسيده به مغازه عمو محمد جواد... دسته گل اركيده اي هم خريديم ... باز روزن غر مي زند ...
  • اين گلا الانه كه خشك شه با اين كم پولي چرا ولخرجي مي كني... فروزان ببين كيه دارم ميگم امروز فرداست كه از اين خونه هم پرتمون كنن بيرون... ديروزم كه قبض گاز اومد ... اين بچه چند روزه هوس قورمه سبزي كرده به خدا ديگه روم نميشه مرتب جلوش املت بزارم .. بعد تو ميري دسته گل هم قيمت خون من مي خري ... بعدشم مگه ديروز نگفتي حسابت خاليه .. پس اين همه پول مفتو كه به اين گل و خارا دادي از سر قبر من آوردي ؟...
سرم را بر مي گردانم و چپ چپ نگاهش مي كنم... كه شايد بفهمد دهانش را زبانش را اعصــــــــــابش را .... كنترل كند... ولي انگار دوباره رم كرده است ...
  • چيه ... دروغ مي گم ؟...
چند نفري از صندلي هاي جلو بر ميگردند و نگاه مي كنند... روزن صدايش را پايينتر مي آورد ...
  • آخه خواهر من ... تو كه بهتر از من مي دوني اگر اين ماهم اجاره عقب بيفته تمام بار و بنديلمون وسط خيابونه... تو كه منطقي بودي .. اين كارا چيه مي كني ...
نگاهم را به مسافر هاي اتوبوس واحد مي كشانم و گوشه چادرم را مشت مي كنم...
  • تو بچه اي نمي فهمي... بچش به دنيا اومده ... دست خالي بريم ؟... بچه اي كه بعد ده سال اومده رو با چه هديه اي تبريك بگم... هر چي بخوام بخرم با اين پول ما نميشه ... مي خواي جلوي خانواده زنش سر افكنده شه ؟ ... بايد آبرو داري كنيم يا نه ...
چشمانم را به چشمان شكوه گرش مي كشانم...
  • مي خواي برم همه جا جار بزنم ما به نون شبمونم محتاجيم از ما توقع زيادي نداشته باشن ؟!...
لبش را گاز مي گيرد و من ادامه مي دهم...
  • نميشه ... نميشه روزن جان... يه خورده ...
دستم را بالا مي اورم و يه خورده را نشانش مي دهم...
  • يه خورده دركم كن... نمي خوام همين يه ذره آبرومونم به تاراج بره...
صاف مي نشينم ... شقيقه هايم درد مي كند... معده ام مي سوزد.. كامم خشك است... روزن با موهاي فريبرز ور مي رود...
  • عمو كه شرايطمونو مي دونه ... اون زنه از دماغ فيل افتادشم بدونه چي ميشه ...
لبم را محكم گاز مي گيرم و دوباره نگاهش مي كنم...
  • روزن ... كافيه ... از غيبت كردن متنفرم ... اينو صد بار گفتم...

حالم بد است ... خيلي بد... شايد از روزن... شايد از روزگار... شايد از آدم ها...
ولي وقتي خوب فكر مي كنم اين همان جهنميست كه خودم به پا كرده ام... خودم... !


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روبروي مغازه عمو محمد جواد يك بقالي دارند كه هميشه عمو محمد از همانجا برايمان مايحتاج مي گرفت... مي گويم مي گرفت... كه ديگر نمي گيرد.. از وقتي ثريا زن عمو محمد جواد شده همين يك پشتوانه هم برداشته شد... از اتوبوس واحد كه پياده مي شويم عمو محمد جواد را پشت ويترين مي بينم... با آن ريش هاي نامرتب... و آن همه خستگي ... و آن همه تنهايي... كه داد مي زند.... كه رنگ دارد ...كه بويش را از اينجا هم حس مي كنم... آخر از جنس دل من است... آخر اين رنگ را خوب مي شناسم... روزن دست در دست فريبرز كوچكش كه تنها بازمانده آن زندگي منحوس است !... به سمت مغازه مي رود...
عمو با ديدن روزن و بعد فريبرز خنده اش دندان نما مي شود ... مانكن دستش را رها مي كند و به سمت در مي آيد ... پيشاني روزن را مي بوسد ...
- سلام عمو جان... خوش امديد...
فريبرز را به آغوش مي كشد...
- سلام بابايي...
خيلي وقت است كه عمو محمد جواد شده است پدر نداشته فريبرز ... خيلي وقت است كه فريبرز شده است پسر نداشته عمو محمد جواد...
نزديك كه مي روم عمو محمد جواد لبخندش تلخ مي شود...
- سلام خانوم بزرگ... خوش امديد ...
از شنيدن لقب هميشگي ام كه فقط مختص زبان عمو محمد جواد است لبخند روي لب هاي خشكيده ام حس مي شود...
- سلام عمو جان... خوش باشين... قدم نو رسيده مبارك باشه ايشالا ...
اركيده ها را به سمتش مي گيرم...
چشمان عمو به گل هاي اركيده آويزان مي شود...و بعد به چشم هاي من ...
- عمو جان.. خودت گلي ... اين كارا چيه مي كني با اين كم پولي...
چادر را روي سرم جلو مي كشم...
- اختيار داريد عمو جان... مي خواستيم بريم خونه ... ترسيديم آدرس رو پيدا نكنيم... گفتيم بيايم اينجا با هم بريم... اگر هنوز زوده واسه بستن مغازه من و روزن اين طرفا يه خورده مي گرديم شما به كاسبيتون برسين بعد بريم...
گلها را بو مي كند و لبخند تلخش تلخ تر مي شود...
- نه عمو الان مي بندم ميريم...
روزن دست فريبرز را مي گيرد و روي صندلي قرمز آن گوشه مي نشيند و او را روي پايش مي گذارد ... حرف نمي زند... و عمو خوب حس مي كند اين سردي ناخواسته را ... سعي مي كنم جو را عوض كنم... تنها سعي مي كنم .. گرچه در برابر عمو با آن ضريب هوشي بالا كاري عبث است
- عمو جان كاسبي در چه حاله ... خوبه ؟... دخلش به خرجش مي چربه يا نه ...
دفتر دستكش را درون كشوي كوچك ميزش مي گذارد و درش را قفل مي كند...
- هي بدك نيست ... شكر... اگر تورم بزاره عمو ... كه نميزاره... دارم فكر مي كنم اين كارو تعطيل كنم بزنم تو كار پوشاك... آخه عمو جان كفش بچگانه درد سرش بالاست... رنجاي سني متفاوت... فصل به فصل... بعضي وقتا جنس رو دستمون مي مونه بايد آف بزنيم كه خوب مي خورده تو برجك سرمايمون...
كليد را در جيبش مي گذارد و سرش را بالا مي اورد...
- بريم عمو جان...
گوشه چادرم را مي گيرم ...
- بريم ... ببخشيد عمو امروز مزاحم كاسبيتون شديم .. به خدا شرمنده ...
به سمت درب مي رود و دستش را به نشانه تعارف جلو مي كشد...
- اين حرفا چيه عمو بريد سوار ماشين شيد درو ببندم بريم...
صداي ناله فريبرز مي ايد...
- مامان گشنمه...
از مغازه بيرون مي روم... روزن دست فريبرز را مي گيرد و آرام مي كشد...
- بيا بيرون الان ساندويجتو ميدم مامان...
عمو لبخند مي زند و در را مي بندد ... روزن در كيفش را باز مي كند و ساندويج ماست و سبزي را بيرون مي اورد ... با دست راست آرام روي دستش مي زنم...
- بزار سوار شيم بعد .. مي ريزه تو راه زير دست و پاي مردم گناه داره بركت خدا...
روزن دست فريبرز را مي گيرد و به سمت ماشين مي رويم ... عمو ريموت را مي زند...
- خانوم بزرگ با درسا چه مي كني ؟!...
درب ماشين را باز مي كنم...
- ميگذره ترم آخرمه ايشالا ...
سوار مي شويم ... كمر بندش را مي كشد ...
- چقد خرج داره عمو...
كمربند را مي كشم...
- چون دولتيه خرچ چنداني نداره خدا رو شكر...
فريبرز غر مي زند...
- مامان ساندويجمو مي خوام...
سرم را به عقب بر مي گردانم...
- روزن جان هنوز نداديش بده ديگه بچه ضعف كرد...
روزن ساندويچ را از داخل كيف در مي اورد... هنوز حوصله ندارد... امروز از ان روزهاييست كه روزن را بايد تحمل كرد... وقتي يكي از فاكتورهاي اتفاقات به مذاقش خوش نيايد تا شب با عسل هم شيرين نمي شود كه نمي شود... چشمانم را از فريبرز كه به ساندويج ماست و سبزي لقمه هاي هوس انگيز مي زند به شيشه جلو مي كشانم...
- اسمش چيه عمو جان...
عمو در حال دنده عوض كردن مي خندد...
- روژي ...
روزن از آن پشت پقي مي زند زير خنده...
از آينه بغل چشم غره مي روم.. كه باز كنترلش را گم كرده است انگار...
عمو نه اما... طبيعيست برايش اين جوش و خروش هاي تو خالي روزن ...
- اي پدر صلواتي به چي مي خندي... اسمش كه بر وزن اسم خودته.. روژي و روزي...
فريبرز با دهان پر حرف مي زند ...
- اسم مامان من روزي نيست .. روزنه است ...
عمو دنده را عوض مي كند..
- اي وروجك .. تو هم كه كپ مامانت شدي .. هميشه طلبكاري...
دستم را روي دست عمو مي كشم ... و لبم را گاز مي گيرم... كه يعني سر به سرش نگذار ...


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عمو با آن قد كوتاهش .. با آن دست هاي تپلش... با آن همه شوقي كه به واسطه روژي اش درون چشم هايش جوانه زده از آن آدمهايي بود و هست كه هيچ وقت نمي توانم از خوبي هايش فاكتور بگيرم و بگويم حالا كه اسم مارا به خاطر زنش بوسيده و گذاشته كنار بايد من هم ببرمش... عمو بريدني نيست... عمو براي من يك بت است... بتي كه بعد پدر و مادر هميشه برايم همه كار كرده است... تا زماني كه عشق ثريا در دل و جانش افتاد براي من هم پدر بود ... هم برادر نداشته و هم يك حامي قوي... عشق كه امد فروزان.. بچه برادرش ... شد يك جاده فرعي كه يك تابلو عبور ممنوع دارد...كه نبايد ازصد فرسخي اش هم گذشت مگر زماني كه ... پاي رودربايسي وسط بود... ولي با اينجال عمو براي من عمو بود...

روبروي خانه ثريا كه مي رسيم چادرم را روي سرم مرتب مي كنم و قفل كمر بند را فشار مي دهم ...دلم شور مي زند عقب را نگاه مي كنم و با چشم خط و نشان هاي محكمي براي روزن مي كشم كه بفهمد اينجا جاي داد و هوار و باز كردن زخم هاي كهنه و عفونت گرفته نيست .. روزن هم با اخم و تخم آرام جوابيه مي دهد ...
- خيالت تخت اين زنيكه ارزش اينو نداره كه اعصاب خودمو خودتو خورد كنم... برو پايين...
عمو گل ها را از صندلي عقب بر مي دارد و با لبخند به سمت درب دو لت قهوه اي سوخته مي رود... روزن دست فريبرز را مي گيرد و فريبرز با ان دست ديگرش ساندويج نيمه تمامش را به لب هاي كوچكش نزديك مي كند...
روزن از روي جوي مي گذرد و چشمان من به پاهاي فريبرز است كه مبادا سر بخورد ...فريبرز بعد رفتن آقا محمد رضا برايمان همه چيز بود ... همه اميد نبوده اي كه با تولدش شكل گرفت... ريشه كرد... و خانواده شكسته ما را دوباره به هم جوش زد... و دوباره شديم خانواده كم جان فضيلت.. كه بعد همان هم شكست ...!
خانواده اي كه در زمان حيات فضيلت بزرگ براي خودش سر و ساماني داشت... او كه رفت پسرش فاتحه همه چيز را خواند... او كه رفت مادر تنها شد .. او كه رفت آبرو هم رفت... آرامش هم رفت... آرزوهاي كوچك و بزرگ فضيلت ها هم رفت ...
عمو داخل جيبش به دنبال سوييح گشت... تا پيدايش مي كند ... دستانم را به هم مي مالم .. يخ كرده اند... نمي دانم بعد اين همه وقت چطور دوباره چشم بدوزم به چشم زني كه تنها حاميمان را دزديد ... و وانمود كنم هيچ اتفاقي نيفتاده... روزن اخم كرده و فريبرز لقمه آخر ساندويجش را گاز مي زند... سوييچ داخل قفل مي چرخد كه صداي شيون تمام خانه را بر مي دارد ...!
عمو خشكش مي زند... سوييچ نمي چرخد ... چشمان عمو به تمام قد درب بسته كشيده مي شود... ترس و دلهره با هم ... به سينه امان يورش مي اورد.. صداي جيغ و داد ثريا بلند است ... عمو دستانش مي لرزد.. درب باز نمي شود... عمو مشت مي زند... درب باز نمي شود.. ثريا جيغ مي كشد ... عمو لگد مي زند... درب باز نمي شـود كه نمي شود كه نمي شــــــــــــــــود ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هفت ساله بودم كه بابا خسرو كنار سفره گل قرمز ... قاشق فسنجان را با ولع بلعيد و از زني گفت به نام ليلي... گفت كه مي خواهد بيايد... گفت كه عاشق شده است... گفت و مامان پرستو گريست... نمي دانستم فسنجان را دوست ندارد يا مامان پرستو را... بابا خسرو مي خنديد و گل انداخته مي گفت : بايد باش راه بياي يا تو خونه من مي موني و با ليلي كنار مياي يا گم ميشي بيرون...
مامان پرستو را هم درك نمي كردم خودش گفت فسنجان دوست دارد چرا پخت... بعد گريه كرد و فسنجان ها را بشقاب بشقاب ريخت ته سطل زباله... وقتي با آن پيراهن توري كه با دستان مامان پرستو دوخته شده بود كنار كم مشكي درب آشپزخانه دو در سه امان ايستاده بودم و دست هاي كوچكم را پشت كمرم قفل كرده بودم با ترديد و كمي نگراني پرسيدم : مامان جون ديگه فسنجون دوست نداري ؟...
مامان پرستو كه از شدت اين دوست نداشتن اشك مي ريخت و مويه مي كرد در حالي كه حرصش را روي بشقاب هاي سفيد خورشت خوري خالي مي كرد جواب داد : نه عزيز دلم دوست دارم .... اين فسنجونا رو دوست ندارم ....تلخن...خيلي تلخن.... خيلي... !
بعد ها فهميدم مزه غذا كه تلخ شود چقدر اشك آدم ها در مي ايد... بعد ها فهميدم كه حرف هاي تلخ روي غذاها عصاره مي پاشند و آرام آرام آن غذا را تبديل به سم مي كنند... بعد ها فهميدم...
فردايش ليلي آمد... گفتند در حياط خودمان حنا بندان مي گيرند.. گفتند و مامان پرستو از هوش رفت... گفتند كه باباي بي انصافم حيا را قورت داده است و مي خواهد ليلي را در همين خانه نكاح كند ... گفتند و مامان پرستو زار زد.... گفتند كه بابا خسرو حيا قورت داده و مثل يك حيوان به جان دل مامان پرستو افتاده... همسايه ها گفتند ... گفتند و من در خيالم فكر كردم بابا خسرو دارد گوشت مامان پرستو را مي خورد... مثل شير ها... همان هايي كه داخل برنامه راز بقا نشان مي دهند... يا نه... گرگ ... گرگ ها ...
گفتند و مريم خانوم شانه هاي مامان پرستو را ماليد... همسايه غرغرويمان اشرف خانوم هم هر چه حرف زشت مامان پرستو ياد نداده بود به ذهن هفت ساله ام خوراند ... گفتند و پشت به همه گفته ها ... ليلي ... آمد ...
عشق سه ساله و اندي كه مامان پرستو مي گفت روز مرا سياه كرده است... مامان پرستو مي گفت... مامان پرستو مي گفت و من روز ها را نگاه مي كردم اما رويم نمي شد بگويم روز آبيست ... !
شب را حنا بندان گرفتند... همه رقصيدند ... بابا خسرو خنده بر لب لباس عروسي سه طبق و سفيد را به تنم كرد... مامان پرستو نه اما... خودش را درون اتاق تاريك من ... زنداني كرده بود ... من ذوق زده... من هفت ساله ... از لباس جديد ... از شيفون روي سرم ... از گيره جديدم... از كفش هاي پاشنه دار مشكي پاپيون دارم ... خوشحال بودم و نبودم... همه دردم نبود مامان پرستو بود ... من پشت درب اتاق ... او داخل ... ولي... تا زماني ماندم كه صداي ارگ به پا نشده بود... آن زمان من هم ... رفتم...
و بعد ها فهميدم درون آن اتاق تاريك مي شود چه بر سر دل آدمها آورد... بعد ها فهميدم غولي به نام شيطان مي تواند جگر يك زن را تكه پاره بي انصافي يك مثلا مـــــــرد كند ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فراز فخر سالها پيش ...

از روي تخت برخواست ... انگار حالش سر جايش نبود ... چشمش به كركره كرم پنجره عريض اتاقش افتاد و دوباره پوفي از سر كلافگي كشيد و بعد داد زد ...
- مرضي ... مرضي ... كدوم گورتي بابا ؟؟؟؟؟؟؟؟
مرضي خانوم خدمتكار آبا و اجداديشان بود ... از آن زن هاي وفادار ... و يك كمي تو دار ... از نظر او جاسوس پدر بود و دايه او... يك دايه خيلي فضول... در باز شد و مرضي خانوم پنجاه و يك ساله وارد شد ...
- جانم ... جانم فراز جان.. بگو مادر ...صبحانه بيارم ؟... چايي تازه دمه مادر .... بيارم مادر ؟...
چشمانش را ماليد... بعد با خودش فكر كرد مي خواهد مادري كند... هه... مي خواهد برايش مادري كند... هيچ كس نمي تواند جاي صديقه را بگيرد... جاي مادر شكست خورده او را ...!
انگشت سبابه اش را گوشه چشمانش فشار داد ...
- چايي و صبحونه بيار ... بابا كجا رفته ؟ ...
مرضي خانوم در حالي كه كركره اتاق را كنار مي كشيد گفت
- آقا ديشب نيومدن خونه ... تماس گرفتن گفتن بهتون بگم بعد مدرسه يه سر برين اداره ... باهاتون كار دارن ...
از روي تخت بر خواست و به سمت روشويي رفت .. دمپايي هاي آبيش را با بي حوصلگي و در حالي كه خميازه مي كشيد پايش كرد و با پشت پا در را بست ... خواست آستين هاي بلوزش را بزند بالا يادش افتاد كه ركابي فرزاد تنش است... بعد ياد ديشب افتاد... ياد آن كيف ... ياد گاو صندوق... ياد پسركي كه درون اتاق زنداني شد.. ياد احمد كه به پسر نوجوان تجاوز كرد ... بعد چندشش شد و صورتش از ياداوري وقايع ديشب جمع شد .. مدتي دست هايش را به سنگ روشويي گرفت و چشم هايش را بست ... مدتي ... شير آب هم باز بود ... بعد دستش را زير آب برد و آب سرد را روي صورتش پاشيد و به آينه خيره شد ... به پسر هفده ساله درون آينه .. يك پسر با گونه هاي استخواني ... با ابروهاي تميز و مرتب ... يك هفته پيش تميزشان كرده بود... و بعد با خودش حرف زد ...
- چيه ... چتــــــــــــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
يك مشت آب روي آينه مستطيل شكل روبرويش پاشيد و نعره زد...
- د چه مرگته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... مگه تقصير منه... اون پدرسگ لاصاحب مقصره نه من بي پـــــــــــدر ....
مرضي خانوم حول شده و نگران در را باز كرد و فراز دستگيره را كشيد و در را باز كرد و از كنار مرضي خانوم با تنه محكمي گذشت
يادش افتاد كه مسواك نزده ... زمزمه كرد ...
- به جهنم ... گور باباي دندون ... گور باباي مسواك... گور باباي احمــــــــــد ...
صبحانه اش را روي بالكن خورد و با اخم به نان و پنير و كره خيره شده بود و با دهان پر حرف مي زد ...
- اي تو روحت احمد.. اي تو روحت عوضي ... اي تو روحت ..
كه ناگهان گوشي سوني اش زنگ خورد ... چند ثانيه اي به اسم روي گوشي خيره ماند و بعد برش داشت و لقمه را درسته قورت داد...
- ها بنال
صداي پشت خط خيالش را راحت كرد...
- سلا م فري مو قشنگه .. خوبي داش...
چشمانش را از كره زرد بر داشت و به نرده هاي مشكي روبرويش كشاند...
- عليك... بنال بينم .. دارم يه لقمه نون كوفت مي كنم اگر بذاري...
صداي پشت خط مال فرزاد بود ... دوست هجده ساله اش.. درون پارك فردوس با او آشنا شده بود... درون پاركي كه با احمد آشنا شده بود...
- يه لقمه توپ و چرب و چيلي واست گرفتم فري مو قشنگه ...
با دست راستش لقمه ديگري از پنير زير دستش كند و تا داخل دهانش اورد ...
و بعد با همان دهان پر جواب فرزاد را داد ...
منتها آهسته و با چشمانش مرتب در و اتاق را ديد مي زد كه مرضي خانوم جاسوس بازيش نگرفته باشد ...
- فرزاد ... دارم ميگم اين احمد كنترلش دست خودش نيست... ديشب ما برنامه هلو ملو نشتيم ... برو بش بگو اگر گير افتاد و اسم منو كنار اسم خودش اورد ميسپارم تو زندون دخلشو بيارن ... اونقدر ادم دارم كه از پسش بر بيارم ... بش بگو ...
فرزاد خنديد ... و مثل هميشه مطمئن بود...
- فري اين احمد تو دسته بابا ... يه كم ميشنگه اما زبونش چفت و بست داره ... بار اول دومشم نيست داش.. ترس برت نداره بابا ... حالا امشب پايه اي ؟؟؟؟؟؟...
سرش را به سمت آسمان برد... و به نظرش هيچ چيزي آن بالا نبود ... جز ابر و آسمان و خورشيد و نور داغش...هيچ چيزي...
- كي كجا ؟...
فرزاد سوتي كشيد كه فراز با صدايش گوشي را از گوشش فاصله داد ...
- اي ول ... دمت گرم ... تو سجاده داش...ساعت 9 ميام سر نبش فرهنگ دنبالت ...فري مو قشنگه يارو از اون خر پولاس اگر امشب دست پر برگرديم تا يه چند ماهي دستمون پر و پيمونه ..
با دست دور دهانش را تميز كرد ...
- كي خونه است... سپردي ديد بزنن ...
- آره داش... ما رو دست كم گرفتيا ... مرده شيفت شبه .. ساعت 7 ميره 6 صبح مياد كه ما سر جمع 11 ساعتي فرصت داريم زنشم كه مسافرت خارجه تشريف دارن... ميمونه كي ... دختر يكي يه دونش...
فراز كه ليوان آب ميوه را تا دهانش اورده بود برش گرداند روي ميز و با اخم پرسيد ...
- لابد اون احمد حريصم باهامون هست ... ها ؟
- آره ... مي دوني كه تخصصشو لازم داريم... تا اسم دختر اومد پايه شد... كار اين احمده يكه... مو لا درزش نميره ... مثه خودت كه مخ عملياتي ... اونم در باز كن قهاريه ... يك در باز كن زنده .... گوشتي ...
بعد با قه قه فرزاد دوباره گوشي را از گوشش فاصله داد ... و ليوان آب ميوه را تا ته سر كشيد ... يك نفس... بعد همزمان با صداي فرزاد آروغ بلندي زد ...
- حالا هستي داش ؟...
ليوان را روي ميز گرد قهوه اي سير گذاشت و به پشتي صندلي اش تكيه داد ...
- هستم ...
!
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در كه باز مي شود عمو هاج و واج قيافه ثريا مي ماند...
ثريا وسط حياط... روي خاك هاي باغچه مستطيل شكل....
موهايش پريشان ...
روي دو زانو ....
ريمل هايش تا زير خط گونه هايش راه گرفته...
عمو از ديدن اين صحنه جا خورده است... خشك شده است... ما هم دست كمي از او نداريم...
" چه شده است ؟؟؟ "...
تنها عبارتيست كه درون نيمكره هاي مغز هر سه نفرمان وسط لت هاي قهوه اي سوخته درب حياط عمو محمد جواد وول مي خورد...
ثريا مويه مي كند...
روي سرش مي كوبد ...
هوار مي كشد...
عمو كليد از دستش مي افتد...
با قدم هايي كه سست است... كم توان است... همه چي دارد جز قدرت يك مـــــــــرد ... به طرف زنش.. عشقش ... ناموسش مي رود... روي دو زانو... جلوي پاي ثريا زانو مي زند... هيچ نمي گويد ... تنها نگاهش مي كند ... ثريا لب مي زند...
- بچم... بچمون... بچم...
عمو روي زمين وا مي رود...
حرف نمي زند...
تكيه روزن به ديوار است ... من نه اما... زانوانم توان از دست مي دهند ...
مي افتم...
چندي نمي گذرد كه در و همسايه جمع مي شود... ثريا با اين ريخت و قيافه...... مويه مي كند و خاك باغچه بر سر مي ريزد.. هنوز نمي دانيم چه خبر است... تنها اين واقعيت روي ديوار ها رنگ دارد ...
هر بلايي هست سر روژي آمده است ...
يكي از همسايه ها داخل خانه رفته... ديگري چادر سفيد نازكي روي سر ثريا مي اندازد ...
- خدا صبر بده بهت ....
يكي شانه هاي مرا مي مالد ...
- بچه طفل معصوم ... اين چه بلاي آسمونيه خدايا...!
سرماي اواخر آذرماه است ... يا ... نمي دانم... همه گريه مي كنند ...
عمو لام تا كام حرف نزده ... داخل خانه هم نرفته.. همسايه ها يكي يكي به داخل خانه مي روند و با چشمان اشك بار بر مي گردند... فريبرز كنار روزن ناله مي كند...
- مامان چي شده.. بريم خونمون ديگه ...
روزن سرش را به ديوار تكيه داده است...
- ميريم عزيز دلم ... ميريم ...
***
ده روز بعد ...

عمو چشمش به ديوار است و روزن براي يك بار هم شده يار نمي شود.. بار چرا... كه مرتب غر مي زند... غر مي زند و استكان ها را محكم تر از هميشه روي كابينت هاي تمام ام دي اف خانه عمو محمد جواد مي كوبد ...
- كار كم داشتيم.. بدبختي كم داشتيم... درد سر كم داشتيم .. اين يكي چي بود رو سرمون هوار شد... اين زنيكه هميشه مايه بدبختيه.. اصلا به ما چه بريم سر كار و زندگيمون...ده روزه همينجاييم ... ده روزه از كار و كاسبيمون افتاديم ... به من چه كه نتونسته از بچش محافظت كنه.. عرضه نداشته بچه معلوم نيست از گشنگي مرده از تشنگي تلف شده ... اصلا مي خواستتش ؟.. شايد ناخواسته بوده... ها فروزان...
استكان را از روي تن تخت كابينت بر مي دارم و دانه دانه داخل سيني مي گذارم...
- روزن ميشه اينقدر چرت نگي دختر... بزار ببينم چه خاكي رو سرمون شده... اينقدر به مردم تهمت نزن.. دلم داره مي تركه از غصه ... عمو رو ببين مثه يه مرده متحركه... دارم به زحمت رو اين پاها دووم ميارم... ديگه توان تحمل غراي تو رو ندارم تو رو خاك ليلي ساكت باش...
سر قوري را مي گيرم و چايي هاي پر ملات را داخل استكان ها مي ريزم... كاش عمو اينقدر معتاد چاي پر رنگ نباشد.. همه اش مرض است.. بيماري است... ضد اعصاب است... روزن دست هايش را آب مي كشد و شير را با حرص مي بندد...
سيني را بر مي دارم و با زانواني كه درد مي كند به سمت سالن مي روم... عمو جلوي مبل تك نفره مشكي طوسي نشسته است و دستش را روي زانو گذاشته و فكريست... كنار دستش مي نشينم و چايي را روي ميز مي گذارم...
- عمو بشينين رو مبل مي دونين همين رو زمين نشستن يكي از علتاي اصلي كمردردتونه...
چشم هاي مملو از غمش را به سمت نگاهم مي كشاند و بعد در دلم مي گويم فداي نگاهت دل من هم يك عالمه غم دارد ... ولي تا كجا بكشانيمشان.. بايد يك جايي... يك زماني ... اين بار غم را زمين گذاشت .. وگرنه كمرمان مي شكند...
فرزند آدم بدان و آگاه باش كه ان الله مع الصابرين ...
عمو لب هاي خشكيده اش را به زحمت مي كشد ...
- عمو جان ببخش ... خيلي تو اين مدت به زحمت افتادي... ولي ديگه لازم نيست خودتو به زحمت بندازي... برو سر خونه زندگيت ...
لب پايينم را گاز مي گيرم.. نكند صداي روزن را شنيده باشد... خدا نكشتت روزن... هميشه آبرو مي بري... قلب نداري كه تكه يخ است...
- نه عمو جان اين چه حرفيه ... من زندگيم همين جاست... شوهري دارم كه به فكر نون شبش باشم يا بچه اي ؟ ... روزن و فريبرزم كه اينجان...
روزن از آشپزخانه خارج مي شود و خدا خدا مي كنم زبان به كام بگيرد... نمي خواهم عمو را بيشتر از اين غمزده ببينم. .. داغ فرزند ديده كم نيست... بعد يكهو ... و بي دليل به ياد نجمه ام مي افتم...!
اگر خدايي نكرده... واي ... زبانم را گاز مي گيرم...
استكان هلالي داخل سيني را بر مي دارم و به سمت عمو مي گيرم... روزن روي مبل روبرو مي نشيند و ريموت تي وي را مي زند... فريبرز آن گوشه در حال بازي كردن با بچه گربه خانگيشان است... عمو استكان را مي گيرد و بو مي كند...
- به به ... چند وقتي مي شد چايي هل دارچيني نخورده بودم...
لبخند مي زنم... من هم ... به زحمت و به سنت نيايش ها ... و نه فضيلت ها... روي كرور كرور دردي كه دارم لبخند مي زنم.. و الحق و الانصاف هم بازيگري را خوب بلدم...
- فداتون بشم... نوش جون... هميشه تو چاييتون هل بريزيد .. حتي سر كار... مقوي اعصاب و آرام بخشه...
دست به زمين مي گيرم ... كه عمو دستش را روي ساعدم مي گذارد ...
- عمو بشين... كارت دارم...
چشمانم را به چشم هايش مي كشانم
- جانم...
عمو صدايش را پايين مي آورد ...
- تا كي ثريا رو نگه مي دارن ؟... بچه بوده ديگه ... ضعيف بوده مرده .. خدا خودش داده خودشم گرفته ... چرا اون زن بي گناهو اين همه مدت تو زندان نگه داشتن عمو... تو كه تحصيل كرده اي... قانونا رو مي دوني نمي توني كمك كني درش اريم ...
چشمانم از پلك زدن مي افتد... و لب هايم از هم باز مي شود ولي... تارهاي حنجره ام ياري نمي كنند ...

.
.
.
به ساعتم خيره مي شوم ... و بعد نگاهم را تا برگه هاي روي ميز مي كشانم ...
- كلاس تمومه... به سلامت...
يكي از دانشجو ها به سمتم مي آيد... بايد يادم بماند كيك را از شيريني فروش سر نبش بگيرم... خدا كند نوشته رويش را يادش نرفته باشد... واي ... براي فريبرز هم هديه نگرفتم... خدا امروز چقدر كار دارم...
- استاد من پروژه رو كي ارائه بدم ؟...
نجمه را چه كنم... نخعي مي گفت فردا بايد برود براي نوه اش لباس بخرد ... پس فردا به دنيا مي ايد ...
دانشجو ها راه را باز مي كنند...
- خداحافظ استاد..
- - خسته نباشيد استاد...
لرزش گوشي درون كيف كتابيم چادرم را مي لرزاند...
- استاد من از يه هفته پيش با استاد پويا در مورد موضوع مشورت كردم گروه گروه شدن بچه ها خيلي به ضررمون تموم شد ولي دوباره شروع مي كنيم ... استاد يه فرصت ديگه بهمون بديد ...
تماس را وصل مي كنم...
- خانوم نجمه بي طاقت شده ... شير شيشه رو هم نمي گيره ... چي كار كنم... من ديگه از پسش بر نميام...
گوشي را از گوش چپم به گوش راستم مي چسبانم...
- من تا حدود...
به ساعت بند فلزيم نگاه مي كنم...
- من تا حدود نيم ساعته ديگه ميام خانوم نخعي ...
- خانوم بهش آب قند بدم ؟...
سر جايم مي ايستم...
- نه ... اصلا و ابدا... اگر شير شيشه رو گرفت بدين بخوره .. وگرنه آرومش كنيد تا خودم بيام...
قطع تماس را مي زنم و پا تند مي كنم...
- استاد تكليف منو معلوم كنيد ...
سرعتم را تند مي كنم ...
- من به استاد پويا هم گفتم... من اين ترم وقت سرخاروندن ندارم... عزيز دلم ... موضوعت رو عوض كن و با خود استاد پويا ادامه بده... ايشالا اگر وقت بود و عمر مدد رسوند ... تز دكترات با من ...
در بين راه مجبورم در جواب سلام دانشجوها مرتب سرم را خم و راست كنم ...
مرتضوي هم كه هي كنار گوشم وز وز مي كند .. هي ... هي ...
- استاد من نمي تونم از ميونه ترم چطوري موضوعمو عوض كنم.. استاد دركم كنين اگر اين ترم بمونم .. چطوري شهريه ترم ديگه رو تامين كنم... استاد تو رو خدا ...
سر جايم مي ايستم ... نگاهش مي كنم.. اين دختر ظريف كه مقنعه اش تا فرق سرش كشيده شده و موهاي لختش دل من زن را هم ... به وسوسه مي اندازد چه رسد به مرد هاي متزلزل اينجا...
اشك داخل چشم هايش مي لغزد ..
- استاد تو رو خدا يه لطفي كنين تو رو خدا...
اگر چندين سال پيش بود .. شايد سرش داد مي كشيدم.. اخم مي كردم ... هزار و يك آيه مي اوردم كه آن شراره ها را بپوشاند ... اما نه اكنون چند سال پيش است و .... نه من فروزان آن وقت ها ...!
- دختر خوشگل من... وقت ندارم.. به مقدسات كجا قسم بخورم باور كني... ولي ايحال باشه.. همين موضوع رو ادامه بده ... با ايميلم در تماس باش ببينم چه ميشه كرد... اكي ؟
دوباره به سمت درب آهني دانشگاه مي روم... مرتضوي هنوز پشت سرم است ...
- استاد ممنونتونم.. به خدا يه دنيا دعاتون مي كنم... استاد خدا خيرتون بده.. نمي دونيد چه لطف بزرگي به من كردين... و من زمزمه مي كنم...
- سبحان الله.... سبحان الله... سبحان الله
سر تكان مي دهم و ريموت تويوتاي سفيدم را مي زنم...
- مراقب خودت باش ... ضمنا ... فردا عصر ميرم پارك ياس... مي توني بياي هم يه سر رو موضوع بحث كنيم هم ببينم ايده ديگه اي داري جاي كار داشته باشه ...
سوار مي شوم و دامنه چادر ملي را نيز ... جمع مي كنم... دستش را به لبه در مي گيرد...
- چشم حتما.... كجاست ؟... تو همون خيابون فارغ التحصيلانه ؟
سوييچ را مي چرخانم...
- آره عزيزم.. همونجاست... من قبل از اذان مغرب اونجام...
لبخند مي زند و كيفش را با دو دستش مي گيرد ...
- چشم استاد ... مايه افتخاره ... حتما... كاش همه مسلمونا به خوبي شما باشن ...
نگاهش مي كنم... اين جمله را جاي ديگري نشنيده ام ؟ شنيده ام ؟ ... نگاه مات شده ام را از روي چهره كوچك و استخواني اش بر مي دارم و درب را مي بندم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب آن روز ... كه به قول همسايه ها.... بابا خسرو حيا را قورت داد و يك ليوان آب هم رويش .. مامان پرستو تا خود صبح خون دل خورد... شكنجه شد... جگرش به معناي تمام كلمه تكه تكه شد... و آن شب ... انگار دنيا بد بودنش را براي ذهن من نيز ... هجي كرد .....

اتاق جنب اتاقم را آذين بستند ... عروس تازه و بابا خسروي مرا تا خود در قرمز اتاق ... هلهله باران ... بدرقه كردند و هيچ كس نمي دانست ...
قلب زني در حال سوختن است...
همان زن هاي همسايه كه كنار مامان پرستو اشك تمساح مي ريختند و به بابا خسرو بد و بيراه مي گفتند... روي لب هايشان مي زدند و مجلس گرمي ... را به عنوان استعداد بارزشان ... بروز مي دادند...
هيچ وقت اين جمله مامان پرستو را فراموش نمي كنم كه
هر زمان دنيايت زلزله مي آيد .. تمام مگس ها .. انگل ها ... و حيوان هاي آدم نما ... از دورت پراكنده مي شوند ... تنها خودت مي ماني و خـــــــدا ... و البته... تعدادي انگشت شمار فرشته ...
و من آنروز ... هيچ فرشته اي نديدم ... هيچ ...
نمي دانستم چرا ... ولي يكهو ... وسط شادي ديگران ... دلم هواي مامان پرستو را كرد... در زدم... صداي گريه هايش مي امد... ولي انگار فقط من مي شنيدم.. فقط من... كه گوش هاي ديگر انگار كــــــر بودند...
در زدم ... چند بار ... آنقدر زدم كه مامان پرستو در را باز كرد و دستم را به شدت كشاند داخل و دوباره در را بست ... چشم هايش يك كاسه خون شده بود و موهايش پريشان ... قيافه اش ديگر مثل قديم نبود... انگار در همين چند ساعت مامان پرستوي من دوره جوانيش را گذرانده بود... همين چند ساعت ... چروك هاي صورتش ....همه جوانه زده بودند انگار...
در را كه بست مثل جنازه ها افتاد روي زمين ... دستش را زير سرش گذاشت و دوباره هاي هاي ... مثل جنين هايي كه مادرشان جفتشان را از نافشان بريده اند و داخل سطل آشغال روزگار رهايشان كرده اند ... درست مثل همان جنين ها... خودش را جمع كرده بود و ... اشك مي ريخت... هق مي زد.. دل مي زد ...
همه رفتند ... همه به جز من و مامان پرستو .... و بابا خسرو و عروسش...
مامان پرستو دست مرا گرفت و كنار خودش خواباند... با دست راستش مرا به خودش چسباند و با دست ديگرش موهاي لختم را نوازش مي داد و مي بوسيد و اشك مي ريخت... صداي خنده هاي اتاق كناري مي امد... صداي زنانه خوشي هاي اتاق بغل ...
مامان پرستو گوش هايم را مي گرفت... قطره هاي اشك هايش ... چكه چكه روي گوش هايم جاري مي شد و بعد گردنم و گاهي داخل حلزوني هايم ... گاه گوش هايش را... مي گرفت... صداي خنده ها كه رفت.. صداهاي مبهم ديگري شروع شد...
مامان پرستو سرش را داخل بالشت فرو مي كرد و جيغ مي كشيد... جيغ مي كشيد .. جيغ مي كشيـــــــــــــــــد ...
آنقدر كه گلويش ديگر صدايي نداشت... من هم پا يه پايش... نمي دانستم دقيقا چرا گريه مي كند... فقط مي دانستم درد دارد ... خيلي درد دارد .. خيلي ... براي همين هم زجر مي كشيدم و مي دانستم بابا خسرو مستوجب و منبع اين همه درد مامان پرستو است .... شانه هايش را ماليدم ... آرام نشد... نوازشش كردم ... آرام نشد... بوسيدمش ... آرام نشد كه نشد ... كه نشــــــــد
.
.
.
چشمانم را كه باز كردم نور از تك پنجره كوچك اتاقم به داخل مي تابيد... چشمان مامان پرستو بسته بود... اشك زير چشمانش.. هنوز برق مي زد... به پهلوي چپ خوابيدم ... نگاهش كردم.. زير چشمانش پف كرده بود و چقدر قيافه اش ... معصوم و بي گناه جلوه مي كرد... يادم مي ايد... يادم مي آيد كه تا بيدار شدنش ... اشك ريختم...
صبحش صداي در اتاق آمد ...
- فروزان بابا بيا بريم مدرسه...
با صداي گرفته اي گفتم...
- نميام...
بابا خسرو محكم تر روي در كوبيد...
- بابا عصبانيم نكن بيا بيرون...
مامان پرستو با صداي كوبيده شدن در ... از جا پريد... چشم هايش كوچك شده بودند و ناله مي كرد... تا نيم خيز شد ... سرش گيج رفت و دستش را به پيشانيش گرفت و آخش رفت هوا...
بابا خسرو دوباره به در كوبيد...
- فروزان من تو ماشينم...
مامان پرستو به زحمت از جايش برخواست و به طرف در رفت... در را با حرص باز كرد ...
- بچه هامو بده از اين خونه گم ميشم...

.
.
.
- لعنتي ... چرا .. چرا ... چرا ... چرا اين بلا رو سر زندگيم اوردي ... چرا ..؟
- عاشق شدم .. بفهم... چقدر بهت گفتم دست از سرم بردار.. گفتم برو.. گفتم برو كه اين روزارو نبيني ... نگفتم ؟.. خودت خواستي.. خودت خواستي پرستو ... ديگه نمي تونم بوي پياز داغ تنتو تحمل كنم... ليلي عاشقم كرد .. ليلي ... كسي كه خيلي از تو سرتره ... عشوه بلده ... دلبري بلده .... بوي تنش ديوونم ميكنه... مي فهمي.. ديووونم مي كنه.. هر شب كه ازت عشق خواستم خستگيتو بهم دادي... خسته شدم ... خسته شدم ازت .. از نوكريت .. از كلفتيت ... از چادر به كمر زدنت .. از موهاي هميشه بسته و چهره رنگ پريدت.. خسته شدم ... مي فهمي ... الانم عاشق شدم ... عاشق ...
- ااا... عاشق شدي ؟ ... بوي پياز داغ ؟ ... هه... چرا هشت سال پيش بوي پياز داغ تنمو نفهميدي... ها ؟ چرا هشت سال پيش كه براي يه شب با من بودن موس موس ميكردي... نفهميدي زنت بوي پياز داغ ميده... اون زمان پول نداشتي نه.. پول نداشتي لعنتي .. پول نداشتي كه شلوارتو دو تا كني؟؟؟؟؟؟؟... نه.. هيچ كي با يه كارگر روزمزد نميتونه سر كنه .. نمي تونه روز و شب نون ماستو خيار بخوره و چه چه به به كنه و عين خر تو بغل شوهرش.. عشقش.. مردش عر عر كنه و حرفاي عاشقانه بشنوه و هي گوشاش دراز شه.. نه ... هيچ كي نمي تونه مثه من خر حرفات شه... نمي تونه... وقتي گفتي پرستو اين خونه رو هم بفروشيم كه بشه سرمايم ... گفتم باشه ... تو بگو بمير ميگم باشه.. گفتي پرستو تو هم برو خونه نرگس خانوم اينا نوكري ... كلفتي... تا من تمركزمو بزارم رو سرمايه گذاري... بازم گفتم چشم... گفتي پرستو نزول كردم ... گفتي و فرداش اومدن و بردنت ... رفتم و تمام ريال به ريالي كه جمع كرده بودمو سفته خريدم تا اون نزول خوراي عوضي رو راضي كنم تا توي كثافتو آزاد كنن كه بعد هشت سال و دو تا جوجه انداختن بگي تنت بوي پياز داغ ميــــــــــــده ؟؟؟؟؟؟؟؟.. ها ؟؟؟؟؟؟؟؟ ... ها عوضـــــــــــي ؟؟؟؟؟؟؟ ... قدرنشنـــــــــــــاس.. گربه كور ... عوضــــــــــــــــــي ...
صداي هق هق هاي مامان پرستو ... آن روز ها ... درون تمام سلول به سلول گذشته و حال و اكنونم.. درون تمام جوارح زندگيم ... ثبت شد... كه بدانم .. به آدم ها .. قدر ظرفيتشان محبت كنم.. كه بدانم عشق كشك است... دوغ است ... كه آخرش مي رسد به اينكه تنت براي مردت بوي پياز داغ مي دهد و تن ديگري بوي ياس و ريحان..
كه بدانم ... اينجا زمين است ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان پرستو رفت ... من ماندم و ليلي بي اعصاب و بابا خسرويي كه از بيست و چهار ساعت شبانه روز تنها هشت ساعت شبش بود و يك ساعت و اند قبلش... هشت ساعتش را كه در بغل ليلي مي گذراند و يك ساعت قبلش هم... جلوي تي وي... به عادت بودن مامان پرستو ... من و احمد هميشه جلوي تي وي دراز مي كشيديم.. و هر چقدر بابا خسرو به مامان پرستو علاقه نداشت من و احمد را مي پرستيد .. آنقدر بغلمان مي كرد و بوسه بر گونه هامان مي نشاند كه معناي پدر در ذهنمان .. ضميرمان .. دلمان حك شود و محبت پدرانه هجي ... ولي ليلي... واي ليلي... واي ....

صبحش كه مي شد تازه اول داستان بود.. بابا خسرو مي رفت و ليلي مي آمد سر وقتمان... يك تكه شيلنگ قرمز داشت.. از انها كه خيلي كلفتند.. كه از قضا درد هم دارند.. كه از قضا وقتي روي پوستت اصابت مي كند تمام درد هاي عالم را به يادت مــــــــي اورد .. از همانها...
تا كفش بابا خسرو به بيرون گذاشته مي شد و در آهني آبي حياط روي پاشنه مي چرخيد و صداي تيريك بسته شدنش درون ديوار هاي اجريمان طنين مي انداخت.. صداي داد ليلي درون بالشت هاي من و احمد نيز... زلزله به پا مي كرد ... هر دو روي تشك هايمان نيم خيز مي شديم و با آن چشم هاي پف كرده كه گوشه اشان چرك و اشك ادغام بود نگاهش مي كرديم... شيلنگ قرمز را توي هوا مي چرخاند و با چشمان از حدقه در امده به سمتمان مي امد...
- پدرسگاي مرده شور.. من بهتون نگفتم جلو باباتون نپرين ... بهتون نگفتم وقتي باباتون هست تو اتاقاتون بتمرگين؟؟؟؟؟ ..خود شيريني نكنين... ها؟؟؟؟؟؟؟... بهتون نگفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟... عين ننتون لجبازين ها ... عين ... ننتون ... بدذاتين ... ولي حاليتون مي كنم... آدمتون مي كنم ... هنوز نشناختين ليليو ... وقتي مثه سگ كتك خوردين ... مي فهمين يه من ماست چقدر كره داره ...
هر دو كز مي كرديم درون زانوانمان... پتو را كه مي كشيديم روي خودمان... بي انصاف... آن را هم با دست هايش بر مي داشت... تا خوب ... اثر كند ... درد آن شيلنگ قرمز ...
نمي دانم .. اما آن زمان ها... ساعت 7 صبح آسمان سياه بود... هوا سرد بود... و حال ما بد بود ... خيلي بد .. خيلي ...
هيچ وقت 7 ها را دوست نداشتم.. هيچ وقت نبود مامان پرستو .. و نامهرباني بابا خسرو نسبت به او را از ياد نبردم.. چيزي كه مرا ... احمد را ... شكنجه مي داد درد شيلنگ قرمز نبود... چيزي كه درد داشت اين بود كه مامان پرستو رفت و يك بار بر نگشت ببيند سر بچه هايش چه آمده ... چيزي كه درد داشت اين بود كه بابا خسرو بي دليل ... تنها به سند عمده عشقش به ليلي ... من و احمد 10 ساله را به امان خدا رها كرده بود... تنها خدا مي دانست ... من 7 ساله بي پناه و احمدي كه هر روز كينه اش نسبت به ليلي و بابا خسرو بيشتر مي شد زير بار اين شكنجه هاي عذاب اور چه مي كشيم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- الله اكبر.. الله اكبر ... الله اكبر ...
فرمان را مي پيچم و همزمان به آينه بغل خيره مي شوم... سر نبش انقلاب ... جلوي شيريني فروشي تمشك ... راهنما را مي زنم و پياده مي شوم...
- الله اكبر ... الله اكبر ... الله اكبر ...
درب شيشه اي مرتفع و براق را باز مي كنم و حجمه اي از هواي مطبوع و بوي شيريني هاي داغ به مشامم مي خورد ... اشتهايم باز مي شود ... به سمت پيشخوان مي روم و همزمان مردي بلند قد به سمتم مي ايد در حالي كه سرش به سمت فروشنده است...
- بازم ممنونم اميدوارم بتونم جبران كنم ...
ناگهان بسته بزرگش .... با من و ... چادرم ... برخورد مي كند ...
- واي خداي من ...
چشمم به گند روي چادرم فيكس مي ماند ... و او ...
- من واقعا شرمنده ام ... واقعا ...
دستش روي چادرم كشيده مي شود .... عقب مي كشم ... تمام كيك بزرگ خامه اي روي سياه چادرم نقش برداشته ... تمامش... تمامش... چشمانم را بسته ام... كه انگار دوست دارم يك كابوس باشد... و خيلي زود بيدار شوم... خيلي زود ...
ولي تا چشم باز مي كنم ... واقعيت برايم هجي مي شود... كه نقاشي مدرن روي چادرم ... اين را مي گويد ... و نگاه شرمنده مرد روبرويم ... لبم را مي گزم...
- حواستون كجا بود آخه برادر من ؟... مگه اين جعبه نداشت ... آخه اين ...
نگاه كلافه و شكوه گرم را دوباره به چادر سفيد شده ام بر مي گردانم... دستش را به سمتم دراز مي كند...
- من ... من ... نمي دونم چطور بايد ...
نگاهش مي كنم ... كلافه ام .. كلافه ... و مي خواهم تمام هيكلش را سس خردل بمالم و بعد هم سرش را پر كنم از خامه و وسطش را با قيف يك كلاه دلقك وار شكلاتي بسازم ... قشنگ مي شود ؟ ... بله... قشنگ مي شود ... !!!
سرش را كج مي كند و شانه بالا مي اندازد ...
- نمي دونم چي بايد بگم ؟ .. جز اينكه... واقعا متاسفم...
او لب هايش را به هم فشار مي دهد و من بهترين راه حل را ... انتخاب مي كنم ... چادرم را در مي اورم ...
- حالا بهتر شد... فقط دعا كنيد هيچ دانشجويي چشش به استاد همه چي دان مدعيش نيفته ... كه اگر اينطور بشه آقا.. كه اگر اينطور بشه ...
نگاهش كمي متعجب تر شده است.... و من يك بار پلك مي زنم و ابرو بالا مي اندازم ..و مثل يك گدازه آتش كلمات را به گوش هايش پرت مي كنم
- اعاده حيثيت خواهم كرد آقا ...!
چشمان گشاد شده ام را به پشت سر مردك كيك مانند روبرويم مي كشانم و پيشخوان و مرد فروشنده كه با نگاه بي تفاوتش از سر تا پايم را بي چادر از نظر مي گذراند... در دلم جهنمي مي گويم كه صدايي به گوش مي رسد...
- اين چادر براي جلوگيري از تخطي نگاه من و امثال منه ... يا آبروي شما پيش دانشجوهاتون ...؟!!!
چشمم حالا به نيشخند مرد فروشنده است كه انگار بدش نيامده داخل خط سريالي امروز شده است و چشمش را به پشت سر من وصل كرده است انگار ... سرم را بر مي گردانم... مرد بلند قد كيك مانند .. دست در جيبش كرده و نيمه برگشته به سمت من .. و گوشه لبش بالا رفته ... خوب كه نگاه مي كنم ... قيافه اش دقيقا شبيه كيك هاست ... شك ندارم ...
- چيزي فرمودين ؟ ..
با حرص گفته بودم.. عصبي گفته بودم و او ... نگاهش را با نيشخند عميق تري به دور و اكناف مي اندازد و بعد به من و دست آخر تمام قامتش را به سمت من تغيير زاويه مي دهد ...
- طوري اين گوني رو دور خودتون مي پيچين كه من مرد فكر مي كنم زير اون لباسي نپوشيدين ... بعدش خيلي راحت درش مي ارين و تنها دغدغه ذهنيتون اينه كه فرد آشنايي شما رو بدون چادر نبينه مبادا آبرو و وجهه اجتماعيتون به خطر بيفته... ميشه دقيقا تكليف جامعه مذكر رو مشخص كنيد ... وظيفه اين گوني دقيقا دفاع از چيه.. ؟ قداست زن ؟... قداست زيباييش ؟... قداست ظرافتش از شر نگاه هاي بيمارگونه ؟! ... و يا ... وجهه زنان ايراني مسلمان...؟!!!!
از چشمانم تا تيله هاي خاكستري اش آتش زبانه مي كشد.. صورت استخواني اش .. و چانه كشيده اش... را در تصورم ماست مالي مي كنم و بعد يك گوجه قرمز مي گذارم روي نوك بيني سر بالايش.. حالا بهتر شد ..
تا زبانه آتش به زبانم برسد ... محو مي شود.. انگار از اول نبوده است... از شوك در مي ايم كه چيزي بگويم ولي ماشينش.. عين ميگ ميگ از جلوي درب مغازه رد مي شود... الان فكر مي كنم كه فروشنده اين دود سياه را بالاي مخ من ... مي بيند ؟!!
***
كيك را مي گيرم و اول سرش را باز مي كنم كه نوشته رويش را دوباره ببينم... درست است... زمزمه مي كنم... روزن من ... تولدت مبارك ... لبخند مي زنم... مغازه دار جفت دست هايش روي پيشخوان است و مي پرسد...
- خوبه خانوم ؟... نوشتش رو مي گم...
سر تكان مي دهم...
- ممنون.. عالي شده ...
با عجله عرض خيابان را طي مي كنم و سوار تويوتاي سفيدم مي شوم.. نايلون چادر كيكي ام را به عقب ماشين پرت مي كنم ... بايد اول يك سري به خانه بزنم... به بلوار دانشجو كه مي رسم ترافيك سنگين مي شود... به ساعت ماشين نگاه مي كنم از 11 هم گذشته ... صداي ميس كال هاي روزن هم به گوش مي رسد... پيام هاي نخعي هم مدام روي اعصاب است... بوق پشت بوق ... من نمي فهمم اگر با بوق راه باز مي شد كه اينقدر چراغ و دم و دستگاه لازم نبود... اين روز ها مردم عقل هايشان را كجا اجاره داده اند...

گوشي مشكي و رنگ و رو رفته نوكيا را از داخل زيپ بغل كيف بر مي دارم و شماره روزن را مي گيرم .. اولين بوق به دومين نرسيده صدايش از پشت خط مي ايد...
- معلوم هست كجايي دختر... مردم از بس منتظر موندم ... مي مردي نمي گفتي كه اينقدر زود مياي... منم از دو ساعت پيش شال و كلاه نمي كردم دم در يه لنگه پا وايسم...
نفسم كلافه بيرون مي آيد...
- روزن جان... يه مشكلي به وجود اومده ... الانم سوار اتوبوس واحدم..! تو راه خراب شد ... مجبوريم يه كم ... معطل شيم ... ببخشيد ..

كمي نرم مي شود...
- خيلي خوب... باشه... من منتظرم... حتما خسته اي... حالا چه اجباري كه الان بريم خونه... ما كه ده بيست روزه اينجاييم.. يه روزم روش... مي خواي شب بريم ...
لب پايينم را گاز مي گيرم و حس مي كنم الان است كه تمام مويرگ هايش پاره شود ...!
- نه روزن .. همين امروز... همين امروز ميريم...!
***
ده دقيقه اي منتظر مي مانم اما انگار راه كاملا بند آمده است... ناخن دستم را به تن فرمان فرو مي برم و شيشه را پايين مي كشم ... چند زن و مرد ديگر هم آن وسط در حال حرف زدنند ... بدم نمي آيد بفهمم چه خبر است.. پياده مي شود و كمي نزديك مي روم... دو زن جوان و خوش چهره و سه مرد در كنار هم ... با صداي پاشنه هايم سرشان بر مي گردد .. از فرصت استفاده مي كنم...
- عذر مي خوام اون جلو خبريه ؟
يكي از مرد ها كه قد ش حدود 175 است و موهاي خيلي كوتاهي دارد ... پوزخند مي زند ...
- پ نه پ خانوم ... همينطوري نگه داشتيم بنزين مملكت حروم نشه ... !
چشمانم از تعجب باز مي ماند و در همين حين مرد گندم گون كنارش با كف دست محكم مي خواباند پس سرش... دلم كمي خنك مي شود انگار ... بر مي گردم بروم كه صداي بي خش مردانه اي به گوش مي رسد...
- شرمنده خانوم... اين دهنش چفت و بست درست حسابي نداره.. گويا تصادف شده...
سرم را كوتاه بر مي گردانم... و لبخند مي زنم...
- نه مشكلي نيست... ايرادي نداره... مم ...
گفتم اين صدا آشناست !...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من چشمانم را به قيافه مرد كيكي روبرويم خيره كرده ام و او ...يك قدم جلو مي ايد ...
- اا .. عجب دنياي كوچيكيه ... خوب .. شايدم من شانس ندارم ... در يك روز.. دوبار ؟...
بعد جفت دست هايش را به داخل جيب هايش مي برد و تيله هاي خاكستري اش را از سر تا پايم مي كشاند ...
- خدا رو شكر...
پلك مي زنم... عصبي و هيستيريك ...
- بابت ؟
تاج بيني اش را مي خاراند و سر جايش كمي جابه جا مي شود ...
- اينكه موضوع به دادگاه و اعاده حيثيت نرسيد ...!!!
دست اخر لب هايش را غنجه مي كند ...
با سرعت از جلوي ديدش محو مي شوم و خودم را به فضاي امن تويوتاي سفيدم مي رسانم... مردك گستاخ ... مردك ... خودش و اطرافيانش... همه ............................ دنياي كوچيكي شده ؟ ... دنياي كوچيك ؟ ... دادگاه ؟... ... كيك بي ريخت ...!
نگاهم به چراغ ماشين جلو مي افتد... پس بالاخره راه باز شد... نگاهم را بدون اينكه دوباره به كيك روبرويم بيندازم ... به جلو مي كشانم و حركت مي كنم ... و او ... مثل يك كيك جا مانده روي ميز... بين ماشين هاي پشت سرم ... گم مي شود...
شيشه را پايين مي كشم... هواي بيرون مطبوع و دلپذير است... بعد موسيقي را مي زنم ... موسيقي بي كلام از گليپسون... نوازنده محبوب من...
شايد اگر ... الان ده سال پيش بود و من همان فروزان بودم... امروز را توي كوهستان مي گذراندم و با كمي هواي خنك دل و جانم را به حال مي اوردم.. شايد .. اما امروز... روز نحس امروز است.. روز عقوبت ...!
چشمانم مي سوزد...
جلوي خانه راهنما مي زنم ... و پياده مي شوم ... چشمانم تا بالاي برج سفيد .. كشيده مي شود... بعد موجود سياه بالاي برج دست تكان مي دهد... تنم مي لرزد... و وارد مي شوم.. درب آسانسور را به رويم باز مي كنند ...!
و آينه تمام من را ... به من نشان مي دهد...
گوينده زن ... طبقه هفده را ... متذكر مي شود ... چشمانم را باز مي كنم و سرم را از تكيه ديواره سرد آسانسور بر مي دارم ... درب نقره اي خانه ... به رويم باز مي شود...!
ولي باز ..همان موجود سياه... دستش را روي درب نقره اي مي كشاند و ... سياهي قير مانند ... از روي تنه درب ... سر مي خورد ... از در هم رد مي شوم... خانوم نخعي بچه بغل از روي مبل به سمتم مي آيد ..
صداي نجمه ام تمام خانه را برداشته است...
- خدا رو شكر اومدين خانوم... خوبين ؟ ...
بعد فكر مي كنم مگر نام خدا توسط اين زن .. درون خانه سياه من.. جاري گردد ...
لبخند مي زنم و سر تكان مي دهم ... مقنعه ام را از سر مي كنم و پرتش مي كنم روي مبل سفيد ...
و نجمه را به آغوش مي كشم... موجود سياه هنوز كنار من ... موز مي خورد ... !
به چشمان متفاوت فرزندم... نگاه مي كنم... و باز ... چشمانم مي سوزد... و انگار موجود سياه است... كه مي گويد...
- قانونو فراموش نكن ... اشك ريختن ممنوعه ...!
نفس راست مي كنم و نگاهم را از دستان مشت شده نجمه به نگاه خانوم نخعي مي كشانم...
- ببخش معطل شدي ...
لبخند مي زند و نگاهش را به دستان نجمه آويزان مي كند...
- نه من معطل نشدم ... اين بچه معطل شد...
بعد به مبل سفيد خانه اشاره مي كند...
- بشينيد خانوم.. چي ميل داريد ؟ ...
سرم را بر مي گردانم .. موجود سياه ... زودتر از من .. مبل سفيد را به گند كشيده است... ولي عقب مي روم و مي نشينم...
- يه استكان چاي ... لطفا سبز باشه ... موسيقي رو هم روشن كن...
سري تكان مي دهد و با آن چهره سبزه گون ... به چهره ام اميد مي دهد... نخعي شصت و دو ساله ... با آن قد بلند و هيكل بزرگ ... با چشماني درشت و بيني بزرگ تر ... از زندگي من... چيزي نمي داند ... اما هميشه طوري نگاه مي كند ... انگار... مي داند درون دلم و ... فكر... و ذهنيتم... چه مي گذرد...!
حس شير خوردن نجمه.. از وجودم.. با آن چشمان متفاوت... حس خوبيست پس چرا باز چشمانم مي سوزد ... آه مي كشم... كيك روزن داخل ماشين ماند...
پوفي از سر كلافگي مي كشم و دستم را لابه لاي موهايم فرو مي كنم ...
خانوم نخعي همراه با يك سيني پر از خوراكي و البته يك استكان خوش فرم و خوش رنگ ... از چاي سبز... وارد مي شود...
و موسيقي هم نوازي درون خانه سفيد... طنين مي اندازد ... نجمه دستانش را به بلوزم بند مي كند... دو ماه و اندي سن دارد ... و پوستش مثل پوست خودم گندم گون است...
- خانوم ...
چشمان بسته ام را باز مي كنم و تكيه سرم را از بالاي مبل بر مي دارم ...
- بهتره نخوابيد ...!!!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چاي سبز را مي نوشم... به نجمه و چشمان بسته اش... و پاهاي كوچك و باز افتاده اش ... به دستان نيمه بازش... و لب هاي صورتي رنگش... نگاه مي كنم ...
- خانوم نخعي ؟
خانوم نخعي كفگير به دست ... در درگاه آشپزخانه حاضر مي شود...
- جانم خانوم ... ؟
نگاهم را از مژه هاي بلند نجمه به چشمان درشت نخعي مي اندازم ..
- بيا لطف كن بچه رو بگير... امروز بايد زود تر برم ... شبم شايد دير بيام.. سعي كن با شيشه شيرشو بدي..
چشم زير لبي مي گويد و كفگير را روي ظرف سفيد داخل كانتر رها مي كند و به سمتم مي آيد ...
- ده روزه درست و حسابي پيش اين بچه نبوديد...
در حالي كه مانتو و مقنعه ام را از روي مبل سفيد .... بر مي دارم چشمانم را به چشمانش مي كشانم ...
و خيره مي شوم درون مردمك هاي چشمان درشتش كه با رنگ شكلاتي پوستش ... محاصره شده اند ... مي فهمد ؟ ... بله مي فهمد كه چشم از من مي گيرد و به سمت اتاق خواب نجمه مي رود...
رد رفتنش را دنبال مي كنم و به سمت پلكان مي روم ...
نرسيده به پلكان صداي نخعي مي آيد...
- خانوم من فردا نيستم .. هستيد خونه فردا ؟ ...
در حالي كه پا روي اولين پله مي گذارم .. مي گويم...
- يه فكري واسش مي كنم ...
موجود سياه .. درست پشت سرم... در حالي كه موز مي خورد... پله ها را طي مي كند ...
- زيادي فضول شده نه ؟
تلخندي مي زنم و چشمانم روي اثر پيكاسو ... خيره مي ماند...
- شايد ...
بعد به سمت درب سفيد اتاقم ... در پشت پستو ترين قسمت خانه ام ... روانه مي شوم...
اتاقم را از نظر مي گذرانم ... يك پرده نقره اي پر از هلال هاي تور مانند... و يك آكواريوم بزرگ در
شمالي ترين قسمتش... كتي به سمتم مي آيد .. گربه پشمالو و آرام من ... دلم برايش تنگ شده بود... روي دو زانو مي نشينم و به آغوش مي كشمش...
- چطوري ؟
خودش را به دستانم مي مالد ... نه يك بار چند بار... لبخند مي زنم...
- شب بر مي گردم...
بر مي خيزم و به سمت كمد لباس ها مي روم.. مانتو و مقتعه مشكي ام را آويزان كاور مي كنم و مانتوي سورمه اي رنگ پريده و مندرسم را بر مي دارم ...! تنم مي كنم و بعد به آينه مي گويم : حقته ... خود كرده را تدبير نيست .. !!!
ويبره يكي از گوشي ها كيف براق و مشكي ام را مي لرزاند ... از روي ميز نقره اي برش مي دارم ... لرزش را از ناحيه زيپ بغل احساس مي كنم... حتم به يقين روزن است ... برش مي دارم ...
- جانم ...
- سلام ... كجايي تو .. خوب ما رو كاشتيا ...
اخم هايم را كمرنگ مي كنم... و لبخند مي زنم و حتم دارم حسش مي كند...
- ميام... ماشين درست شده الان داره حركت مي كنه ...
بعد به خودم ... به خود لعنتي ام ... ناسزا مي دهم... و بعد ... فكر مي كنم عادت كرده ام... به اينهمه دروغ اجباري ... و نحس... عادت كرده ام ... و شايد خدا هم كرده باشد .. شايد ..
- پياده شو با يه خط ديگه بيا... من خونه ام... عمو رسوندتم... الانم ميگه اگر مي خواي بيام دنبالت...
نفس راحتي مي كشم...
- نه ... بگو خودم ميام .. به اندازه كافي بهشون زحمت داديم ... از لطفشون تشكر كن... تعارفش كن واسه شام بمونه...
بعد به دستان چروكيده ام نگاه مي كنم...
- باشه .. عمو هم سلام مي رسونه ... ميگن كاري نداري ؟...
چشمانم از دستانم به ديوار روبرو خيره شده است...
- چي داري ميگي روزن.. ميگم واسه شام نگهش دار... يه چيزي مي خرم ميارم.. نذار بره خونه .. تو اون چهار ديواري تنها ديوونه ميشه ..
- آهان... باشه ... باشه .. فعلا ...
و قطع مي شود ... روبروي آينه كنسول ... مي ايستم و كرم عطراگين را از كشوي سمت راستش بر مي دارم و كمي به دستان خشكم هديه مي دهم... بعد چادر مشكي كه سه سال پيش .. پارچه اش را داخل صندوق قديمي مامان پرستو پيدا كرده بودم را ... روي سرم مي اندازم ... و برج سفيد و تمام مايملك موجود سياه را ... ترك مي كنم ...
به موقع به اتوبوس واحد مي رسم ... دست به ميله سردش مي گيرم و سوار مي شوم... تمام صندلي ها پر است ... كيك را با دست راستم محكم مي گيرم و چادرم را جلوتر مي كشم... بايد سر راه گوشت گوسفند بگيرم... ديگر اخر ماه شده است... و روزن پا پيچم نمي شود ... ايستاده ام و دستم به ميله بالاي اتوبوس قفل است و با هر پيچ اتوبوس تا آستانه افتادن مي روم ... بايد براي امتحان فردا سوال طرح كنم...
اتوبوس واحد از خيابان هاي لوكس بالاشهر و شكل و شمايل مدرن و دوست داشتني اش رد مي شود و مي رسد داخل كوچه و محله هاي اين پايين ... جايي كه هنوز ردي از من ... ردي از گذشته ام ... ردي از آنچه كرده ام و يا... نكرده ام ... هست .. هنوز .. و شايد تا ابد هم باشد... خدا را شكر مي كنم كه ديگر موجود سياهي نيست كه ...!
با ترمزي كه اتوبوس مي گيرد ... نيم متري به جلو پرتاب مي شوم ... يكي از مسافران داد مي زند...
- هش... يواشتر... مثه آدم ترمز بگير...
پياده مي شوم كه شاهد داد و دعوايشان نباشم ... سر راه از قصابي اصغر آقا دو كيلويي گوشت گوسفند مي گيرم و يك قلم گاو ... بعد به سمت ميوه فروشي حبيب آقا مي روم و موز و سيب و خيار و گوجه مي خرم... از هر كدام چند دانه ...
به سمت خانه مي روم.. دستانم در حال افتادنند.. و ديگر كم مانده ناله ام در آيد ... درب خانه را با نوك كفش هاي اسپرت بند مشكي ام مي كوبم ... يك بار.. دو بار... دستانم قرمز شده اند ... كمرم هم درد دارد ... محكم تر پايم را به در مي كوبم ... ولي خبري نيست... ميوه ها را زمين مي گذارم و نايلون گوشت را رويشان .. كيك را با كف دست راست نگه مي دارم و با دست چپ كيف پلاسيده سه سال كار كرده را به دنبال كليد مي گردم كه بالاخره درب باز مي شود.. و نامه اي .. روي زمين مي افتد ...!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در كه باز مي شود... چشمان گشاد شده من كه به روزن مي افتد ... ياد نامه افتاده روي زمين كه مي افتم... بهترين راه را ... بر مي گزينم و نايلون ميوه ها را ... رها مي كنم... داد روزن ... در مي ايد...
- اا ... اين چرا افتاد... خو مجبوري تنهايي بري خريد... مي گفتي منم باهات بيام ...
و بعد خم مي شود و به دنبال سيب هايي كه قل مي خورند و به سمت ديگر حياط مي روند ... تقريبا مي دود... حياطمان هم شيب است.. مثل كوچه امان... و دور برش... تنها مي شود آت آشغال پيدا كرد... يك طناب قرمز.. يك انباري كه دربش پر تار عنكبوت است .. و فردا بايد همه اشان را خاكروبي كنم...
نه .. فردا را بايد پيش نجمه باشم.. شايد همين امشب...
و يك درخت خشك و بي شاخ و برگ انجير...
درست بعد رفتن مامان پرستو ... اين درخت .. جانش ترك برداشت..
بعدش هم كه رفتيم و وقتي آمديم چيزي ازش نمانده بود...
و البته يك تاب طنابي ... روي شاخه هاي تكيده اش... براي فريبرز...
وقتي از حواس پرت روزن خيالم راحت مي شود خم مي شوم و پايم را از روي نامه افتاده بر مي دارم ... و نامه را سريع داخل كيف پلاسيده ام... پنهان مي كنم ... !!!
مرضيه با دستان پر به سمت دو پله دم در مي رود ... صداي قلبم را مي شنوم... و صداي مور مور شدن قلب بيمارم را ..
نامه را در تحتاني ترين قسمت كيف ... فشار مي دهم و با پا در را مي بندم...
روزن نرسيده به در ... سر بر مي گرداند ...
- مياي تو يا مي خواي همونجا اتراق كني.. ؟
پاهاي كم رمقم را به سمت درب آهني مي كشانم ... هوا كمي سوز دارد .. كمي ... ولي بوي برف را مي توان حس كرد ...
پتوي قهوه اي چرك گرفته را از جلوي درب كنار مي زنم و در حيني كه وسائل را روي زمين مي گذارم مي گويم ...
- اين پرده رو هم بايد باز كنيم بشوريم .. خيلي كثيف شده .. راستي عمو كو ؟... مگه نگفتم نگهش دار ..
صداي روزن از داخل آشپزخانه مي آيد...
- نموند... تعارف كردم ... خودش گفت دلش طاقت نمياره ...
تو گفتي و من هم باور كردم ...
فريبرز از جلوي تي وي بر مي خيزد و به سمتم مي دود...
- سلام خاله جونم .. امروز با مامان رفتيم پيش عمو سعيد ..
با شنيدن اسم سعيد .. برق سه فاز به قلبم وصل مي كنند انگار ... به سمت آشپزخانه پا تند مي كنم...
و وسائل را روي سنگ شكسته كابينت رها مي كنم ...
- بچه چي ميگه ؟ .. باز رفتي پيش سعيد ؟ ...
مرضيه در حاليكه داخل استكان ها چاي مي ريزد لبخند مي زند...
- آره رفتم... يه ساعتي رفتم و بعد برگشتم خونه عمو... باهم رفتيم سينما... بعد رفتيم پارك .. فريبرز يه دلي از عذا در آورد ... بعدشم با هم قدم زديم ...
سيني را بر مي دارد و به سمت درب چوبي آشپزخانه مي رود...
گوشه چادرم را مي گيرم و به سمتش مي روم ... دست راستش را مي گيرم و پشت سرم مي كشم ... داخل اتاق كه مي رسيم درب را مي بندم و با صداي آهسته اي كه تنها خودمان بشنويم مي غرم ...
- چند دفعه گفتم با يه بچه دنبال يه پسر مجرد غريبه كه هيچي از گذشته و حالش نمي دونيم راه نيفت...
روزن چشمانش را ميخ چشمانم مي كند...
- چون يه بچه دارم بايد تا ابد بدون شوهر بمونم... ؟
پوزخند مي زنم... و بدون اينكه پلك بزنم نگاهم را بين چشمان راست و چپش ... مي چرخانم ...
- هه .. يعني سعيد ميشه شوهرت .. ها ؟ .. ميشه نون آور خونت... البته.. صد در صد ... چقدر هالويي روزن.. چقدر...
دستگيره را مي كشد ... و من درب را دوباره با شدت بيشتري مي بندم...
- دور سعيدو خط قرمز بكش.. روزن... اين بچه پدر داره .. پدرشم زنده است...
و يكهو.. ناگهان .. روزن داد مي كشد...
- پس كـــــــــــــــــو ؟؟؟؟؟؟؟... كدوم گورشه .. كدوم گورش بود وقتي به دنيا اوردمش... كدوم گورش بود وقتي نزديك بود از خونريزي بميرم.. كدوم گوري بود وقتي ويار داشتم... كدوم گوري بود وقتي تنها و بي پشتوانه بدون يه قرون پول .. داشتيم از گشنگي مي مرديم.. اصلا كجا بودي فروزان... تو هم نبودي ببيني چه روزايي كشيدم .. چه روزايي اين بچه رو عين سگ به دندون كشيدم كه مبادا همين بهونمم از دست بره... تو حق نداري به من امر و نهي كني .. خواهرمي درست.. ولي بيست و يك سال به قول خودت سن دارم ... صلاحمو تشخيص مي دم... من سعيدو از دست نمي دم فروزان.. به هيچ قيمتي.. به هيچ قيمتي سعيدو از دست نمي دم ...
بعد در را باز مي كند و بيرون مي رود... دستم از دستگيره سر مي خورد و چشمانم روي جايي كه چند ثانيه پيش ... روزن ايستاده بود ... مات مي ماند ...
پلك مي زنم ... و آه مي كشم ... بايد جو اين خانه را عوض كنم ... بايد ...
با پاهايي كه توان راه رفتن ندارند به سمت كمد قهوه اي چوبي مي روم و بازش مي كنم و بادكنك هاي آماده را بر مي دارم و بعد آنها را روي فرش پهن مي كنم... بعد به سمت هال مي روم.. روزن روي زمين نشسته است .. روبروي تي وي ... و سرش را لاي دستانش گرفته است... به سمت آشپزخانه مي روم و كيك را بر مي دارم و كبريت را از داخل كشوهاي آهني زنگ زده پيدا مي كنم ... بعد پاورچين پاورچين ... به سمت اتاق مي روم... در را آرام مي بندم و ميز خياطي مامان پرستو را نزديك پنجره مي گذارم و كيك را رويش ... شمع بيست و يك سالگي را روي كيك قهوه اي جاسازي مي كنم و روشنش مي كنم.. لبخند مي زنم و نوار كاست را درون ضبط يك كاسته مي گذارم و دو شاخه اش را به پريز مي زنم
و بعد .. فشفشه را از داخل كمد در مي آورم و پشت در كمين مي كنم ...
- روزن بيا كارت دارم .. همين حالا ..
عصباني گفته بودم... و او هم داد مي كشد...
- تو بيا.. حوصله بحث ندارم فروزان .. بيا چايي ريختم ...
بعد دوباره داد مي كشم...
- بهت ميگم بيا .. واجبه ..
صداي پوف روزن مي ايد.. پشت درب ايستاده ام.. درست مثل آن روزها.. و قلبم مثل دوران نوجواني بالاي هزار مي زند.. مي شمارم .. يك ... دو ... سه .. در باز مي شود... دكمه پاور ضبط را مي زنم و صداي موسيقي تولدت مبارك كودكي هامان .... درون اتاق پخش مي شود ... فشفشه را مي زنم .. درست بالاي سر روزن.. ... روزن هاج و واج .. زير كاغذ هاي رنگي ... به من و فشفشه و بادكنك ها و كيك ... نگاه مي كند ... و ...
اشك ... درون چشمانش ... حلقه مي زند ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كيك را خورديم ... و خنديديم... من و روزن و فريبرز چهار ساله امان... بعد مدتها ... با هم ... و دركنار هم ... لحظات خوشي را تجربه كرديم ... فريبرز كيك خورد و تمام صورتش را نيز .. كيك خوراند ... و روزن مدام مي خنديد ولي دست آخر غر مي زند
- دستت درد نكنه فروزان ... ولي خوب... بهتر نبود پولتو حروم نمي كردي.. كه باز آخر برج هفتمون گرو هشتمون نباشه ...
ران گوسفند را محكم درون دست راستم مي گيرم و بعد با پشت دست چپم بيني ام را مي خارانم
- مگه در سال چند بار به دنيا مياي... مي خوام برم سر يه كار ديگه ... تو اون شركت بسته بندي زياد پول نميدن.. خسته شدم از كم پولي.. شايدم دو تا كار داشته باشم... همزمان ...
روزن اخم مي كند ...
- مگه چه قد وقت آزاد داري فروزان .. جلو اونا اينو نگيا همين كارم از دست ميدي.. اصلا چطوره بچه رو بذارم پيش زهرا خانوم منم برم سر كار...
مثل فنر سرم به سمتش بر مي گردد ..
- نه ... حرفشم نزن... حتي حرفشو... تو از اين خونه تكون نمي خوري... اين بچه مادر مي خواد... نمي خواي كه يه روز بياي و ببيني جا تره و بچه نيست كه... اگر بياد دنبالش.. اگر كينه بابا خسرو و ليليو سر فريبرز خالي كنه ... بعد مي توني خودتو ببخشي ؟... مي توني بگي رفته بودم به خاطر طمعم پول بيشتري گير بيارم ؟ ... نه ... نه روزن ...
بعد كه قيافه بهت زده روزن را مي بينم... از شدت ضربان قلبم كم مي شود ... و دوباره تكه گوشت بريده نشده را بر مي دارم و چاقو را با حرص درونش فرو مي كنم ...
روزن به سمت تي وي بر مي گردد كه مثل هميشه اخبار دارد ... زانوانش را جمع مي كند و به آغوش مي كشد ...
- فروزان يه چيزي بپرسم ؟
فيش فيشي مي كنم و غضروف را مي برم ...
- جانم ؟
زاويه گردنش به سمتم تغيير جهت مي دهد ...
- چرا سر مزار ليلي... هميشه قران مي خوني... ؟
دستانم خشك مي شود... و در هوا... معلق مي ماند ... و چشمانم روي قالي قرمز و سوراخ هايي كه بابت سوختن رويش افتاده است... !
فيكس مي ماند ...
- خوب چون اونم آدمه ديگه ... نبايد بخونم ؟!
بعد دوباره با گوشت ها ور مي روم ... نگاه من به گوشت ها است و دست هاي خونيم ... و نگاه او نه اما ... به من و چشمانم و چهره ام ...
- همين ديگه ... آدمه ... همينش برام سواله ... عجيب گيجم كردي فروزان .. اينكه چرا اين كارو سر مزار عمه اي كه تا اون حد دوسش داشتي انجام نميدي ؟!... يا خاله عفتي كه جونش واست مي رفت ... چرا بايد هر روز صبح اين همه راه بري و سر مزار كسي كه تمام بچگيتو به لجن كشيد ... قران بخوني ؟! .. چرا اين كارو واسه بقيه نمي كني ... چرا فروزان ؟!!! ...
چند بار پلك مي زنم و گوشت درون دستم را از وسط... نصف مي كنم ...
- چون بايد بخونم...!!! ... بايد ... همين ... بيشتر از اين جوابي ندارم بدم ...!!!
بعد ياد همه آن چيزي مي افتم ... كه مدت ها ... روزگارم را سياه كرده بود ... و حس مي كنم خون درون حلقم پمپاژ مي شود ... نفس عميقي مي كشم .. از آنها كه تا ته ريه را ... خنك مي كند ...
ولي انگار به جاي هوا... درون ريه هاي من ... آتش ... زبانه مي كشد ...
- حالا تو بگو ... چرا ليلي رو مادر صدا نمي كني ؟ ... چرا سر مزارش نميري ؟ ...
نگاه پر از علامت سوالش را از من به قالي قرمز مي كشاند ...
- مادر ؟ ..
سر تكان مي دهم و گوشت را رها مي كنم و به سمتش .. نگاه مي كنم..
- آره مادر ... مادرت بود ديگه... نبود ؟ چرا نميري سر مزارش... چرا براش خدا بيامرزي نمي فرستي... اصلا وقتي خوب فكر مي كنم همون زمانيم كه اون مرحوم عمرش به دنيا بود ... علاقه اي تو وجودت نمي ديدم...
بعد مي خندد ... خنده از ته دل كه نه... لبخند مي زند... كه بوي تلخش... تا مشام دلم را مي سوزاند ...
- آره .. بيشتر تو رو به عنوان يه مادر قبول داشتم تا ليلي رو ... فروزان ... يه كفتار ... وقتي به بچش حمله كني ... چي كار مي كنه ؟...
كمي مكث مي كنم و متعجب نگاهش مي كنم ...
- خوب ... حالت دفاع مي گيره و شايد بهت حمله هم كنه ...
او هم لب هايش را غنچه مي كند و چشمانش بين گل هاي قالي مي چرخد..
- و يه لاشخور ؟ ... يه گرگ ؟ ...
لب هايم باز مانده ... و باز هم متعجب .. مي گويم ...
- مسلمه .. طبق غريزه هر مادري همين كارو مي كنه و از بچش... دفاع مي كنه .. اما اين چه ربطي داره به ...
وسط حرفم مي پرد ..
- مي دوني يه بار كه ليلي تو رو از خونه انداخت بيرو ن ... داشتم راز بقا مي ديدم... يه لاشخورو نشون مي داد كه فهميد يكي از تخمايي كه باز شده ... مال خودش نيست ... تخم يه پرنده ديگه بود ... اونوقت ... اون جوجه رو از تو لونش... با نوكش انداخت بيرون ... جوجه افتاد و مرد ...
بعد نفس آه گونه اي مي كشد و به تي وي خيره مي شود ...
- از اون موقع ... هر چي فكر كردم ... تفاوت بين اون حيوون و ... ليلي رو نفهميدم ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هيچ وقت يادم نمي رود ... روزي كه ستاره خانوم همسايه ... آمد و گفت حالش بد است و كهنه هاي بچه اش كثيف... هوا سرد بود آن روز... روز جمعه بهمن ماهي .. وسط زمستان سرد شهرمان ... همه جا قنديل بسته بود ... ليلي از كنار ستاره داد كشيد...
- بيا برو كهنه هاي ستاره خانومو بشور...
ناله كردم...
- درس دارم...
بدون اينكه حرفي بزند آمد و از پشت.. مثل اين بچه گربه هاي بي پناه ... يقه ام را گرفت و برم داشت.. وزني نداشتم آن روز ها... نه اينكه چيزي براي خوردن نباشد... نه... اشتهايي ... انگيزه اي ... دلي براي خوردن نبود...
برم داشت و بدون هيچ حرفي از درب بزرگ و آهني سفيد نشيمن ردم كرد و پايين پله ها.. همان جا كه يخ بسته بود.. همان جا رهايم كرد... و انگشت اشاره اش را به سمت كهنه ها كشاند..
- اينا رو بشور بعد بيا تو...
پاهاي كوچكم مي لرزيد... سرم را بالا آوردم ... در امتداد نگاه خشن و سرد ليلي ...
- دمپايي هام تو خونه است...
رفت و دمپايي ها را پرت كرد بيرون.. هوا سرد بود و اين سرما تا مغز استخوان من لاغر مردني رسوخ مي كرد... از درون لرزيدم .. ولي به سمت كهنه ها رفتم.. زانوانم... دندان هايم... دست هايم مي لرزيد... شير آب سفت بود.. محكم بود.. باز نمي شد... انگار يخ زده بود.. يك لا پيراهن تنم بود... آستين هايم كوتاه بود... سردم بود.. باز نمي شد... يخ زده بود... اشكانم باريدن گرفت ...
عجيب دلم هواي مامان پرستو را داشت... عجيب...
به سمت درب بزرگ و آهني خانه رفتم و در زدم ... ليلي داد زد...
- چه مرگته باز...
از پشت درب .. بدون اينكه جرات باز كردنش را داشته باشم گفتم...
- آبا يخ زده ... چي كار كنم ؟...
پوفي كشيد ...
- همونجا واستا يخا باز شه بشورشون بعد بيا تو...
همان موقع مهلا پيدايش شد... دوست دوران دبستانم... تنها كسي كه آن روزها برايم ... مانده بود... با ديدنش اشك هايم شدت بيشتري گرفت.. صدايم را خفه كردم و دستم را جلوي دهانم گرفتم..
و انگار ... انگار كمي گرم شد .. كمي.. كه برف آمده بود... كه دما زير صفر بود.. كه به اين آساني ها.. براي من 7 ساله هوا گرم نمي شد... كه من گوشت و پوستي نداشتم كه محافظم باشد در برابر اين سرماي استخوان سوز..
مهلا به كهنه ها نگاه كرد...
- اينا مال كيه ؟ ...
با پشت دست اشك هايم را پاك كردم..
- مال اين ستاره خانومه.. كهنه هاي بچشو آورده من بشورم...
به كهنه ها لگد محكمي زد ...
- مگه خودش دست نداره ... بشينه بشوره خوب...
چند بار پلك زدم شايد بتوانم از پشت اين حرير ضخيم مهلا را ببينم ...
رفت به سمت شير...
- خوب بشين بشوريم تموم شه ...
فيش فيش كردم... بيني يخ زده ام بي حس شد ...
- آبا يخ زده ...
همانطور خم شده خشكش زد... برخواست و به طرف درب آهني رفت... در را كمي باز كرد...
- خاله ميشه با هم بازي كنيم ... من اومدم با فروزان بازي كنم... آبا هم كه يخ بسته... باز شه بعدا ميشوره ..
- نه خاله نميشه.. بايد بشوره ...
مهلا نگاهش را تا اشك هاي من كشاند و دوباره سرش را برد داخل...
- خاله دستاش يخ زده ... گناه داره ...
- فقط دستاشو از در بياره تو گرم شه بره بيرون بشوره ...
چه روز سياهي بود آن روز... مهلا رفت... رفت كه به مادرش بگويد .. من چشمم به برف ها افتاد و ديدم چاره اي ندارم.. جز اينكه..
برف ها از روي زمين جمع مي كردم و گوله مي كردم و بعد با همان دست هاي قرمز شده و استخواني روي كهنه ها مي كشيدم تا لكه هاي كثافت از رويشان محو شود.. حس دستانم كه مي رفت... كمي ... فقط دستانم را از درب آهني رد مي كردم تا گرما بگيرد.. تا رگ هايش باز شود... و باز مي رفتم سر وقت برف ها و كهنه ها .... بينيم تگرگ بود انگار... يك تكه يخ... پاهايم را ... انگار حس نمي كردم...... و باز گوله ديگري درست مي كردم و هي مي كشيدم و هي گريه مي كردم... هي مي كشيدم و هي .. هي ...
آخ ليلي .. واي ليلي... واي ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فراز ... زمان حال

از روي تخت بر مي خيزد ... كركره كرم را كنار مي زند ... آب پاش را از كنار طاقچه پنجره بر مي دارد و به گلدان حسن يوسفش آب مي دهد و بعد فكر مي كند نبايد ياس ها و سبزي هاي داخل حياط را فراموش كند ... با نوك پنجه از زير تخت جفت دمپايي هاي روفرشي ابري اش را بيرون مي كشد و پايش مي كند... داخل چشمش خار مژه اي حس مي كند... تا جلوي كمدش مي رود ... جلوي آينه تمام قد مي ايستد و كمي سرش را به آينه نزديك مي كند و پلك زيرين چشمش را پايين مي كشد و... مژه را با نوك انگشت بيرون مي اورد ... و چند بار پلك مي زند .. خوب است ..
امروز خيلي كار دارد .. بايد به شركت فراسو زنگ بزند و قرار را لغو كند... بعد يك سري هم به فرزاد بزند ... به جعفري بگويد جنس هاي گمرك را تحويل بگيرد .. بعد بايد يك سري هم برود بازار ... براي جشن تولد مادرش كيك لازم دارد ...
ياد آن كيك درب و داغان مي افتد... ياد آن زن گوني پوش... ياد قيافه مبهوتش...ياد گوني سفيد شده اش ... ياد زبان تيزش... ياد حرفي كه فرزاد وسط ترافيك بارش كرد ... نيشش باز مي شود .. خيلي باز...
درب روشويي را باز مي كند ... خمير دندان داروگر را روي مسواك آبي اش مي مالد ... ب
صبحانه اش را خورده است ؟!..
داروهايش را ؟! ...
اصلا ديشب خوب خوابيده است ؟! ...
دلش هم تنگ شده است ؟ ...
دهانش را مي شويد و آب سردي را به سنت هر روزه به عضلات صورتش مي كوبد ... امروز باز هم دلش هواي تنگ و تاريكي دارد ...
از روشويي كه بيرون مي ايد دستش را پنجه مي كند لاي موهاي خوش حالتش... از راه پله ها پايين مي ايد .. به سمت چپ مي چرخد ... تكتم خانوم چايي تازه دم دارد ... بويش تا اينجا هم مي آيد ... و حتم به يقين صبحانه را روي ميز گذاشته ...
به سمت اتاق هميشگي مي رود.. تقه اي به در مي زند ...
- بيام تو مامان ؟ !
.
.
.
از اتاق كه خارج مي شود ميز صبحانه چشمك مي زند .. به سمتش مي رود كه صداي تكتم خانوم مي ايد ...
- آقا تلفن ...
سرش را بر مي گرداند ... تكتم زن چهل و سه ساله اي ... با چهره كوچك و زرد و زار... يك خال روي گونه اش .. و روسري اش را چنان چفت كرده است كه فراز هميشه فكر مي كند خودش را مي خواهد دار بزند... بعد از قيافه دار زده تكتم خانوم خنده اش مي گيرد و گوشي را مي گيرد ...
- سلام ...
صداي پدرش را مي شناسد... مخصوصا از پشت تلفن .. بعد فكر مي كند مگر جاي ديگري هم اين صدا را شنيده است ؟!...
هميشه اين خط تلفن است كه رابط بين او و پدرش بوده است ...
روي صندلي قرمز چرمي مي نشيند ...
- سلام ... كاري داشتيد اين وقت روز ؟...
يك تكه نان تست از داخل سبد چوبي وسط ميز شيشه اي بر مي دارد و داخل بشقاب براق زير دستش مي گذارد ...
- آره فراز جان... تو فلسطين 4 اتفاق ناگواري افتاده... موضوع خيلي پيچيده شده ... موضوع رسانه اي شده ... يه ماهي هست از طرف مقامات بالا دارن فشار مي آرن تا سرنخي پيدا كنيم اما پرونده مرتب داره گره كور مي خوره... بابا ... اين گره كور توسط خودت باز مي شه ...
تلفن طلايي را تا زير چانه اش پايين مي آورد و پوفي از سر كلافگي مي كشد ... بعد دوباره گوشي را به گوش چپش مي چسباند
- پدر من... من استعفا دادم كه بتونم زندگي مزخرفمو سر و سامون بدم... خارج از دغدغه هاي قوانين دست و پا گير و خر مظلوم گيرتون ... استعفا دادم كه عذاب وجدانم بيخ گلومو ول كنه اگه بذاريد ...
صداي ملتمس پدر ... حرفش را مي برد...
- فراز جان مي دونم... من خودم پشتت هستم... بهت قول ميدم اين پرونده روال خودشو طي كنه و هيچ كي مزاحم تو و تيمت نشه ...
پوزخند مي زند... هميشه همين را مي گويد.. همه آن وقت هايي كه نبوده و صدايش بوده ... همه آن وقت هايي كه درون اين چهار ديواري با تنهايي سر كرده ... هميشه همين را مي گويد ...
"من خودم پشتت هستم ... من قول مي دهم " ...
- قول مي دين ... ؟!!! سر منصوره هم قول دادين... چقدر رو قولتون موندين؟ ... چقدر ؟!
و انگار يك دانه بزرگ... يك زگيل پر از عفونت را حساس كرده است... جايي در ذهنش.. وجودش.. دلش درد ميگيرد ... و آلارم ميزند... صداي فخر بزرگ پشت خط است ...
- داري همه چي رو قاطي مي كني فراز... اين مسئله مختومه است... خودت بهتر مي دوني كه اون قضايا از پايه و اساس مشكل داشت ... ضرر داشت ... خطر داشت .... هم واسه من ... هم واسه حزب ... هم واسه تو... بس كن خاطرات قرن بوغو بابا ... باز من به مشكل خوردم تو گرو كشي كردي ؟!...
با انگشت روي تاج بيني اش مي كشد و فكر مي كند اول و اخر بايد اين آش كشك خاله را سر كشيد... هميشه پدرش برايش مقدس بود... حتي زماني كه منصوره را قرباني مصلحت هايش كرد..!!!
حتي زماني كه صديقه را بريد و حذف كرد ..!!!
و او را در حسرت مادرانگي هاي صديقه .. زجر داد...
حتي زمانيكه زن بابا را هم ... به درد صديقه گرفتار كرد...
- شرح اتفاقات و كليه گزارشاتو بفرستين به ايميلم... تا بررسيش كنم ...
صداي نفس راحت فخر بزرگ را مي شنود... و خدا را شكر مي كند كه هنوز فرزند خلفيست ...
- باشه بابا جان.. باشه... ديگه مزاحمت نميشم بابا... خداحافظ
كره حيواني را روي نان تست مي مالد ... تا مي ايد خداحافظي كند يادش مي آيد كه امشب شب مهمي بايد باشد ...
- ضمنا ...
چاي شيرين شده را به دهانش نزديك مي كند قورتي را مي خورد ...
- امشب دير نكنين ... تولدشه ... نمي خوام شاهد اشكاش باشم ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من نونزده ساله بودم و احمد بيست و دو ساله... چند وقتي مي شد كه ديگر احمد خانه نمي امد.. تنها دلخوشي من .. كه شايد اگر بود... خيلي چيز ها .. خيلي وقت ها .. سر جايش بود... ولي نه احمد ديگر احمدي بود كه من مي شناختم.. نه بابا خسرو ديگر دل و دماغي داشت كه مثل آن وقت ها هوايم را داشته باشد...
ليلي هم براي خودش عالمي داشت... كل روز را ... يا بيرون خانه بود ... يا اگر خانه هم بود... با روزن خوش بود و خياطي...
من بودم... و خدايي كه انگار دستم را ول كرده بود... شايد هم من .. ولش كرده بودم... نماز نمي خواندم... نه انكه از خواندنش... خسته شوم... و يا تنبلي كنم نه... از خواندنش بدم مي امد... از نمازي كه بابا خسروي خيانت كار مي خواند.. بدم مي امد....
نه نمازي مي خواندم... نه خدايي را به خدايي قبول داشتم... ولي ...
يادم مي آيد.. اولين روزي كه براي من دنيا رنگ ديگري گرفت .. ليلي اول صبح را درون حياط آب پاشي مي كرد... وقتي آمدم بيرون كه بروم دستشويي ... بدون اينكه نگاهم كند گفت...
- برو از نون سنگكي يه دو تا نون بخر...
اول تعجب كردم... آخر رفتن من به بيرون از خانه.. آن هم بدون اجازه بابا خسرو... خيلي وقت بود قدغن بود... درست از وقتي كه مامان پرستو آمد مدرسه امان و آن قشقرق راه افتاد...
همانطور گيج و منگ به ليلي خيره شده بودم كه دادش تمام ستون به ستون حياط را لرزاند...
- هوي مگه با تو نيستم... كري ... خوب خدا رو شكر ... اين يكي هم به هنرات اضافه شد... همينو كم داشتيم..
نمي دانم آن لحظه ... چي زير پوستم دويد .. حس پرنده اي را داشتم كه از قفس آزاد شده است.. سرم را به چپ و راست تكان دادم...
- نه .. ميرم... ميرم... چشم...
بعد هم دويدم سمت طناب قرمز و چادر سفيد را از رويش برداشتم و انداختم روي سرم... و دويدم به سمت درب آهني بزرگ حياط... صداي ليلي از پشت سرم آمد..
- هوي كجا... پول از كجا مياري ؟...
همانجا خشكم زد... برگشتم سمتش.. چند ثانيه اي شيلنگ به دست نگاهم كرد و بعد فيتيله تهمتش روشن شد...
- نكنه پول از جيب بابات كش رفتي ؟!...
لب هايم باز ماند...
- مگه بيرون ميرم كه پول لازم باشم ؟ ... يادم رفت بگيرم ازت...
باز چند ثانيه اي نگاه كرد و كيف پولش را از يقه اش برداشت و يك اسكناس مچاله عرق كرده به سمتم دراز كرد...
- باقيشو بيار.. بشنوم جاي ديگه اي رفتي من مي دونم و تو... خوب گوشاتو باز كن.. ميري نونوايي و بر مي گردي... همين نونوايي سر نبش... مي دوني كه كجاست ؟...
همچنان عين خل و چل ها لبخند مي زدم ...
بله يادم مي آيد...
اولين صبح سفيد من ...
از يك نونوايي شروع شد...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يك وقت هايي نمي داني و فكر مي كني كه مي داني.. يك وقت هايي هم مي شود كه همه چيز را مي داني و فكر مي كني چيزي نمي داني... من جزو دسته دوم بودم آن روز صبح ... مي دانستم آن روز... روز ديگريست... روز ديگري هم بود... همان روز خاله عفت از خانه اشان آمده بود نان بخرد... همان روز عمه مرضيه و پسرش مرتضي هم آمده بودند نان بخرند.. همه با هم... درست آن روز سفيد.. من هم بنابر تصادف آمده بودم نان بخرم... مي دانستم امروز براي من يك معجزه اتفاق خواهد افتاد ... مي دانستم .. ديشب خوابش را ديده بودم .. ولي هنوز باور نداشتم...

مرتب با خودم مي خنديدم... كه ديوانه... اينقدر هذيون نگو... اونقدر تو خونه موندي كه خل و چل شدي...
ولي درست همان موقع مهلا داشت پيش گوشم مي گفت
- ااا.. يواشكي اومدي بيرون ... مي خواي بهونه بدي دستش بلا ملايي سرت بياره ... فروزان زده به سرت... يالا برگرد خونه تا نفهميده ...
عمه مرضيه روي سرم را نوازش كرد و با قيافه اي كه ازش درد مي باريد گفت ...
- الهي فدات شم.. الهي عمه بميره كه خير نديدي مادر...
بعد خاله عفت با نگاهي كه ته تهش را مي شد و نمي شد خواند نگاهم كرد...
- خير مي بيني فروزان... خير مي بيني.. هر كي تو اين زمونه قد جيره خودش خير مي بينه... فقط بايد صبور باشي..
و باز هم مهلا داشت نگران آنها را نگاه مي كرد... دست آخر دستم را كشاند از صف بيرون ...
- ميري يا ببرمت..
همان موقع چند تا پسر از كنارمان رد شدند و در صف مرد ها قرار گرفتند و مني كه تا آن روز زنداني خانه ليلي بودم ... در دلم ذوق مي كردم ... آن موقع خدا و پيغمبري را هم نمي شناختم... چادرم را باز تر انداختم تا موهاي قهوه اي و نرمم از زيرش بزند بيرون ...
- بابا خودش گفت برو نون بخر...
مهلا چشمان ريزش را گشاد كرد و لب پايينش را گاز گرفت ... عمه مرضيه داشت مي خنديد و با خاله عفت مي گفت :
- انگار سر عقل اومده مادر فولاد زره ... فهميده يه پاش لب گوره ... وجدانش نم برداشته ...
مهلا هم هي بلندي كشيد و رو به من گفت ...
- اااا... واقعا... همينطور برداشت گفت برو نون بخر ؟...
سرم را تكان دادم... يك چشمم به پسر هاي داخل صف بود كه با چشم هاشان داشتند من و قيافه ام را مي خوردند و چشم ديگرم به مهلايي بود كه داشت از تعجب مي مرد...!
همان موقع بود .. درست همان موقع بود كه يكهو ... زلزله اي به پا شد...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- پسره عوضي.. مگه خودت خواهر مادر نداري ... چرا چشاتو چارتا كردي دختر مردمو ديد مي زني ها...
چپ و راست كتكشان مي زد و مردم هم كه انگار فيلم سينمايي تازه اكران شده بود... غرق هيجان نگاه مي كردند... فقط نگاه مي كردند... فقط...
نگاهم پي هيكل مردانه كسي بود كه يكهو از ناكجا آباد پيدايش شد و كتك كاري كرد و مثلا غيرتي شد... پي بازوان پر و پيمونش... پي ركابي تنش... پي شلوار ورزشي تنگش... پي صورت معصومش... و پي حرف زدنش... پي آهنگ كلامش..
خاله عفت مرتب مي زد به پشت دستش...
- محمد رضا جان ولشون كن پسرم .. ولشون كن... بسشونه ... كشتيشون..
من هضم تصوير روبرو بودم كه خاله عفت اسمش را آورد و همان زمان فكر كردم محمد رضا قشنگ ترين اسميست كه تابحال شنيده ام... حداقل براي مني كه تنها اسم بابا خسرو را يادم بود و احمدي كه تركم كرده بود را... محمد رضا.. محمد رضا... محمد رضا ...
در حال نگاه كردن بودم كه نان داغي روي دستانم حس كردم.. چشمانم را برگرداندم ديدم ...
ديدم ...
احمد است ؟ ...
بله احمد بود... كسي كه جلوي روي من بود...
احمد بي معرفتمان بود ...
احمد بود ...
- بگير برو خونه... تا همين جا خون و خونريزي راه ننداختم... فقط دعا كن بو نبره تو اولين روز آزاديت گند زدي به آبروش... برو خونه فروزان...
نگاهم پي صورت احمد گشت.. پي ريش هاي بلند شده اش.. پي صورتي كه پوست و استخوان شده بود... پي دست هايي كه قوزكشان بيرون زده بود... پي چشم هايي كه داد مي زد.. احمد .. معتاد شده است...
اشك توي چشمانم حلقه زد...
- داداش احمد...
هلم داد .. مهلا پشت سرمان آمد... مهلاي عاشق ... مهلاي ... پشت سرمان امد... احمد همانطور كه دست مرا گرفته بود و مي كشيد سرش برگشت ...
- تو كجا مياي.. برو نونتو بگير برو خونه...
مهلا ملتمس نگاهش كرد...
- دلم تنگ شده ...
احمد دستم را كشيد ...
- دلت برا كي تنگ شده... ايني كه مي بيني ... حتي شبيه اوني نيست كه زماني دوسش داشتي... برو مهلا پي زندگيت ...
آنروز سفيد... هنوز سفيد بود... سفيد بود كه صداي خوش اهنگي ... از پشت سرم آمد...
- احمد...
برگشتم... پي صدايي كه حدس مي زدم .. مختص همان محمد رضايي باشد كه ...
برگشتم... نگاه محمد رضاي روبرو ... بين نگاه من و احمد گشت .. و دست آخر فيكس چشمان احمد شد...
- مامورا ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن زمان نفهميدم آن مامورهايي كه محمد رضاي روبرو مي گفت براي چه آمده اند... آن زمان نفهميدم كه ليلي انها را خبر كرده بود كه دم تهديد كننده اصلي ... احمد را قيچي كند و به قول معروف مو لا درز نقشه اش هم نرفته بود ...
آن زمان حتي نمي فهميدم كه مهلا دست احمد را گرفته است و محمد رضاي روبرو هر از چند گاهي چرا به موهاي قهوه اي من كه انطور خوش فرم روي صورتم ريخته شده بود .. نگاه هم نمي كرد ... آخر من بابا خسرويي ديده بودم كه از چنين مناظر نابي نمي گذشت ...! هر زمان ميهماني داشتيم ... دور همي داشتيم ... چشمان بابا خسرو هيچ جا نبود جز... چشمان دلرباي زنان اطراف.. موهاي بلوند و شرابي و زيتوني .. لب هاي سرخ و گاه پوست پيازيشان...
اما چرا اين يكي نگاه نمي كرد ؟...
همه مردان اطراف من ... نه ... وقتي خوب فكر مي كردم احمد مثل بابا خسرو نبود..
البته احمد اصلا نبود كه بخواهم اين جور رفتار هايش را زير ذره بين بگيرم .. ليلي تا وقتي زورش رسيد با همان شيلنگ قرمز و تهديد و داد و بيداد احمد را رام مي كرد و وقتي زور ليلي روي احمد جواب نداد.. احمد رفت.. و من ماندم و حوضم ...!
احمد رو كرد به مني كه نگاهم روي صورت گرد و چشمان و مژه هاي بلند محمد رضاي روبرويم .. خوابش برده بود ...!
– كجايي فروزان ؟...
- هوم.. هو... چي ... آره .. اينجام...
بعد نگاهم را شكسته بسته كشاندم تا رسيدم به چشمان مملو از خشم احمد كه به خاطر دلي كه برايم مي سوخت .. فقط خشم داشت... و خشمش هيچ وقت ... براي من خرج نشد .. هيچ وقت .. لبش و همزمان ريش هايش را گاز گرفت و سرش را به سمت در تكان داد ...
سرم را تكان دادم كه يعني چه ؟!.. كه تپق خنده محمد رضاي روبرو ... دوباره نگاهم را به سمت جلو چرخاند.. و اگر مهلا نبود نمي دانستم چه مي شد.. چون مهلا بود كه هلم داد ..
- برو تو تا نزده يكي رو نكشته تو هم ... اه ...
رفتم داخل كوچه و تا خود خانه مهلا هلم داد و زير گوشم پچ پچ كرد...
- لاغر شده بود نه ؟
سرم را تكان دادم و قدم هايم شل و وارفته درست مثل لب هايم كه از خنده وا بود به سمت خانه ليلي .. كشيده مي شد... او هم چشمش به جلو بود ...
- خيلي لاغر شده بود... چند لاخ از موهاشم سفيد شده بود نه فروزان ؟...
و باز من سرم را تكان دادم و داشتم فكر مي كردم
اين محمد رضا چند سالش است ؟ ...
اصلا هم سن احمد به نظر نمي آمد ...
پس چرا با احمد ... مي پرد ؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم داخل حياط و اصلا حواسم نبود ليلي دم در ايستاده و دارد تمام سر تا پايم را كنكاش مي كند... رفتم به سمت خانه و دمپايي ها را در آوردم و بعد يك تكه نان گذاشتم داخل دهانم كه يك چيزي جلوي پايم را سد كرد و با مخ خوردم زمين ... چانه ام را گرفته بودم و اشك درون چشمم مي جوشيد .... بعد كه چشمم به پايين افتاد .... پاي روزن بود..!
آهسته طوري كه صدا بيرون نرود غريدم ...
- مرض داري دختر ؟
خنديد و مدادش را لاي دندان هايش گذاشت و فرار كرد.. چانه ام درد مي كرد... خيلي ... ولي افكار داخل مغزم شريانشان آنقدري بود ... كه درد چانه برود و دوباره افكار ريز و درشت ... بجوشد...
اينكه چرا محمد رضا بايد براي من كتك كاري كند ؟...
بعد نان را گاز زدم و نيشم باز شد...
كجا بود.. مثل جن يكهو پيداش شد ؟ ...
نان را گذاشتم روي كابينت .. دو سه تا كابينت بيشتر نداشتيم آن روز ها... روي همين ها مدام ليلي غر مي زد كه عوضشان كن خسرو ... درب و داغانند... بعد من فكر مي كردم داخل اين خانه عهد قجري ... كابينت مدرن بايد بامزه و خنده دار باشد .. !
داشتم نان ها را داخل نوندوني جا ميدادم كه صداي روزن درون گوشم پيچيد ...
- باقي پول ؟
من همانطور خوش خوشان برگشتم و باقي پول را تحويلش دادم ... چشمان ليلي روي صورتم گشت.. بعد دست به كمر ايستاد با آن بلوزي كه هميشه خدا در همه رنگش را خواهرش برايش مي دوخت و شلوار نخي كالباسيش... و مو هاي كوتاهش ... كه در هفته هفت بار سشوارشان مي كشيد ... و البته لب هاي سرخش... و خط چشمش را ... اصلا نمي دانستم صبح كي آرايش كرده بود... وقتي داشت آب پاشي مي كرد همين ريختي بود...
اصولا ليلي هميشه همين ريختي بود... هميشه موهايش سشوار كشيده و خوش حالت ... و البته هر روز به يك مدلي درشان مي آورد ... وقتي خوب فكر مي كردم با همين چيز ها باباي ساده ما را ... به قول خودش عاشق كرده بود ... لابد..
دست به كمر ايستاده بود...
- كسي رو نديدي ؟
چشمانم را بالا گرفتم تا رسيدم به چشم هايش... خشن نبودند آن روز.. فقط .. كنجكاو به نظر مي رسيدند .. او كه اول و آخر گزارشش را از همه دريافت مي كرد .. راستش را گذاشتم كف دستش.. البته ... نه راست راستش را ..!
- چرا .. عمه مرضيه رو ديدم.. خاله عفتم بودن.. جفتشون سلام رسوندن ...
بعد به سمت ظرفشويي رفتم .. دوست داشتم امروز اتومات كار كنم.. آنقدري اتومات كه ليلي از دستم خوشحال و خرسند باشد كه فردا ... حكم آزاديم را لغو نكند ...
روزن از تنها اتاق خانه زد بيرون... تنهاي اتاقي كه مال بابا خسرو و ليلي و روزن بود... اصولا اتاقي نداشتم.. درون خانه ليلي... اصولا من جايي ... موجوديتي ... حقوقي نداشتم داخل خانه ليلي... بيشتر وقت ها هم كه مي خواستم تنها باشم ... پناه مي بردم داخل زير زميني كه همه اش موش بود و سوسك و گاه عنكبوت هاي غول آسا... بعد آنجا يك دست گريه ... آنهم با صداي آرام... حالم را كمي مي اورد سر جايش.. دوباره مي رفتم داخل قلمرو زندان باني كه بابا خسرو براي تمام بچگي ... نوجواني و جوانيم رقم زده بود...
روزن امد بيرون و من با چشم غره ازش استقبال كردم ... تا شب دور و برم نپلكيد ...
شب را داخل حياط خوابيدم... آن شب تا حدود ساعت 2 بيدار ماندم و هي قيافه معصوم محمد رضا را درون ذهنم دور كشي كردم.. رنگ زدم ... قابش كردم .. دوباره از اول.. دور كشي كردم ... رنگ زدم... هي ... هي ...
بعد دوباره ياد احمد و صورت لاغر شده اش مي افتادم و فكر مي كردم الان مهلا هم حتما دارد به صورت احمد فكر مي كند و دور كشي اش مي كند.. حتما.. بعد به پهلو مي چرخيدم و دستانم را زير گردنم جمع مي كردم و مي خنديدم... و بوي ياسها و شبدر هاي حياط را به مشامم مي كشيدم
براي اولين بار... دلم خوش بود .. سر هيچي .. هيچي ... سر يك روز.. آزادي ... لابد ... بعد به خودم گفتم بي جنبه.. بي جنبه.. بي جنبه ..
نفهميدم كي وسط بي جنبه گفتن هايم خوابم برد ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر